نه خداوكیلی میخواهم بدانم شما كدام داستان جنایی-پلیسی را دیدهاید كه قاتل همان ابتدای داستان بنشیند جلوی ضبط صوت و صافوپوستكنده بگوید: من مقتول را بهخاطر پول و یك زن زیبا كشتم، آنوقت دو برابر هیجان و كشش داستانهای پلیسی معمول را نیز نصیب شمای خواننده كند.
غرامت مضاعف فیلمنامهای است كه بیلی وایلدر و ریموند چندلر به اتفاق هم نوشتهاند و یكی از نامعمولترین و جذابترین داستانهای پلیسی را خلق كردهاند. دیالوگهای كوتاه و تندوتیز و بیشيلهپیله، فارغ از هر نوع فلسفهبافی و تظاهر به زیركیهای آنچنانی، نقطههای قوت اين فيلمنامه بهنظر میرسند، گرچه به نظرم بخش عمدهای از جذابیت پنهانش دقیقا در این نكته نهفته است كه آدم هیچ نمیفهمد چرا اینقدر نديدبديدوار، خورهی خواندن و تمام كردنش میشود.
كل داستان حولوحوش اعتماد است و بیاعتمادی. چه كیز كه به نف اعتماد میكند و چه نف كه به آن زن اعتماد میكند و دستآخر رودست میخورد، همهی بدبختی و گنگیشان بر سر همین خصوصیت لعنتی و چارهناپذیرِ انسانی است: بر سر اعتماد و بیاعتمادی.
بااينحال و با تمام جذابیتی كه «غرامت مضاعف» دارد، با تمام آن معنای هوشمندانه و تراژیكی كه این عنوان دارد (گره اصلی داستان بر محور غرامت مضاعفی است كه یك شركت بیمه به مشتریانش بابت حوادث تصادفی منجر به مرگ میپردازد، اما آنچه عملا اتفاق میافتد، سرنوشت تراژیك والتر نف است كه نه پول گیرش میآید و نه زن زیبا و دستآخر و به عنوان غرامت مضاعف جانش را هم بر سر همان پول و زن ازدسترفته میگذارد)، فیلمنامهی وایلدر و چندلر فیلمنامهای سطحی است كه پایانی عامهپسند و مبتذل را یدك میكشد. هیچ نوع شخصیتپردازی قابلقبولی وجود ندارد، اكثر شخصیتهای داستان، دیتركسون، لولا دخترش، دوست پسر لولا و دستآخر همسر دیتركسون یا همان زن زیبا، چیزی جز عروسكهایی سخنگو كه دیالوگهای روان و نسبتا هوشمندانه با هم ردوبدل میكنند، نیستند. حتی كیز و والتر نف هم تاحد زیادی همین ویژگی ناخوشایند را به همراه دارند. به همین دلیل است كه پایان داستان اینقدر آبكی و لوس است؛ واقعا هیچ دلیلی ندارد زن دیتركسون همان موقع كه والتر را زخمی میكند، آن-لاین بساط آبغورهاش را پهن كند و عدل همان موقع یادش بیفتد كه یك جورهایی با اینكه قلبش فاسد است، اما والتر را دوست دارد. بعد هم والتر وقتی اسلحه را از دست او میگیرد، بیخود و بیجهت دو گلوله را حرام عشقش كند و با آن حالت نمایشی و تئاتری توی بغلش بگیرد. صحنهی نچسب و بیربطی بود. بدتر از آن، آن صحنهی اعدام است كه گویا در فیلمنامه نیست اما در فیلم وجود دارد و از اساس زائدهای توی ذوق زننده است كه تنها احتمالا جنبههای نمایشیاش بهكار خر كردن مخاطب عام میآید.
گويا وایلدر و چندلر این فیلمنامه را بر اساس داستانی از جیمز كین نوشتهاند كه خالق رمان مشهوری است به نامِ «پستچی همیشه دوبار زنگ میزند»؛ از آنجاییكه اصل داستان در دسترس نیست، هیچ نمیتوان حدس زد كه فیلمنامهنویسها چقدر به اصل رمان وفادار بودهاند، اما یك نگاه سردستی به این فیلمنامه هم كافی است تا آدم بفهمد وايلدر و چندلر چقدر از شگردهای جذابیت سینما و ادبيات پلیسی را خرج این جنایی اندكی نامعمول كردهاند و...خب، راستش را بخواهید، كلكهایشان هم خوب گرفته است. خلاصه اینكه شما مثل من نباشید، كتاب را وقتی شروع كنید كه تا دو سه ساعت بعدش كار خاصی نداشته باشید، نه مثل من كه از زور خستگی چشمهایم را نمیتوانستم باز نگه دارم و با اینحال چارهای جز ادامهی سطر به سطر و صفحه به صفحهی كتاب هم نداشتم.
مرتبط: یک بیمهی حوادث ناقابل
پینوشت: احیانا كسی در اینكه من صبح تا شب، شب تا صبح فقط و فقط به معاشقه با پایاننامهی كذاییام مشغولم، شك و شبههای ندارد؟
