تبليغاتX
شور و شر - بارباپاپا عوض می‌شه <

شور و شر

عصبی، حساس، پرخاشگر و بدتر و مشمئزکننده‌تر از همه، متکبر و تاحد غیرقابل‌تحملی مغرور، گویا خطوط اصلی و پررنگ چهره‌ی کج‌ومعوج و بدشکلی هستند که من ناخواسته و بچه‌گانه، در این چهارماه از خودم ترسیم کرده‌ام.

می‌گویید نه؟ ببینید:

دوستی می‌گوید: «تو چرا در وبلاگت فضای رعب و وحشت ایجاد می‌کنی؟ حتی دوستانت هم جرات نمی‌کنند بیایند و بگویند بالای چشمت ابروست».

دوست دیگری می‌گوید: «نخوت و تفرعن عجیبی در نوشته‌ها و به‌خصوص جواب‌هایت به برخی کامنت‌ها موج می‌زند».

یکی دو نفر که نیستند، خیلی‌ها از دور هم که مرا می‌بینند، می‌گویند: «فضای وبلاگت فضای خوبی نیست، حتی دوستانت را هم معذب می‌کند و اکثرا ترجیح می‌دهند سکوت کنند، چراکه هیچ معلوم نیست تو از حرف‌های‌شان چه برداشتی بکنی و احیانا چه قشقرق‌های هوچی‌گرانه‌ای راه بیندازی، در ایجاد این فضا هم خودت بیشتر از همه نقش داشته‌ای».

کم‌وبیش خیلی‌ها می‌گویند: آدم می‌ترسد دهانش را باز کند، آن جواب‌های پرنیش و کنایه‌ی عقرب‌وارت به کنار، آنچنان همه‌چیز را پر حرارت جدی می‌گیری که آدم هول برش می‌دارد نکند فردا، پس‌فردا، پیش در و همسایه که نگاهش به نگاهت گره خورد، درجا آدم را به چهار میخ بکشی.

همه‌ی این‌ها یعنی این‌که من خیلی صادقانه، ناشی‌بازی درآورده‌ام، زیادی مرزهای خودم را با جهان کمرنگ کرده‌ام. باید عوض شوم، خودم هم بدجوری از دست این دخترک نق‌نقوی متکبر کفری شده‌ام، از دست این چهره‌ی کاریکاتوری و غیرواقعی، باید دست‌به‌کار شوم و از نو بکشمش.

چی؟ نمی‌توانم؟ خیال می‌کنید، من از همان بچه‌گی خوب بلد بوده‌ام رنگ عوض کنم، باور نمی‌کنید؟ نشان‌تان می‌دهم:

 

 

این منم در یک‌سال‌وچند ماهگی، خودم هم هیچ نظری درباره‌اش ندارم، والا بخدا من هم سر در نمی‌آورم که این نیم‌وجب بچه چطور بلد بوده است این‌طور جلوی دوربین دراز بکشد و ژست بگیرد، ابروهایش را تابه‌تا کند، و همراه با لبخندی پرمعنا، همزمان معصومانه و شیطنت‌آمیز به دوربین خیره شود. کارهایی که بنده امروز، با ربع قرن سن‌وسال هم از پس انجام‌شان برنمی‌آیم. گویا استعدادهای نهفته‌ای در باب برخی امور نگفتنی داشته‌ام که هیچ معلوم نیست به کدام دلایل نامعلومی، همگی هرز رفته و نیست شده‌اند.

اما این تمام ماجرا نیست، این سرتق‌بازی تنها یک رویه‌ی این فسقلی است. یک رویه‌ی دیگرش هم این است:

 

 

می‌بینید؟ یک دستش به چادرش است و یک دستش هم به سماور و سبد استکان‌نعلبکی، آنچنان هم سرش را انداخته است پایین که هرکس نداند فکر می‌کند حجب‌وحیای این نیم‌وجبی چقدر ذاتی است. نمادی از سنتی‌ترین و کلیشه‌‌ای‌ترین تصویری که می‌شود از کودکی‌های یک دختربچه‌ی معمولیِ ایرانی داشت.

حالا هم بهاره عوض می‌شود. می‌شود مثل همین عکس، تمام آن مزاج عصبی، تندوتیزی‌های غیرزنانه و اعتماد به‌نفس غریب، درک‌ناشدنی و آزاردهنده را می‌بوسد و می‌گذارد کنار و می‌شود همین دخترک شرم‌زده و کلیشه‌ای، لطیف، باحجب‌وحیا، کمی‌تاقسمتی رمانتیک، با لحن و سکناتی بیش از حد دخترانه و....البته همواره مردد. خیلی هم اگر اذیت و به اصطلاح تحریکش کنید باز فرقی نمی‌کند، دل‌تان را بی‌جهت صابون می‌زنید، هیچ از آن زخم‌زبان‌های عقربی خبری نخواهد بود، به‌جایش می‌رود سراغ حربه‌ای سراسر زنانه و آن‌چنان برای‌تان اشک تمساح می‌ریزد که دل سنگ را هم به رحم ‌آورد، شما که دیگر جای خود دارید.  

 

پی‌نوشت: درب‌وداغون بودن عکس اول، نتیجه‌ی بیست‌وچندسال خوش‌نشینی‌اش کنار اسکناس‌های ریزودرشت در کیفِ پول پدر خانواده است. عکاس هر دو عکس هم پدر گرامی است با یکی از همان دوربین‌های ارزان‌قیمت و قزمیت دهه‌شصتی.

البته ناگفته پیداست که بنده به واسطه‌ی سمت ولیعهدی‌ام در خانواده، در هر حالت نشست‌وبرخاستی که به مخیله‌ی آدمیزاد خطور ‌کند، عکس دارم. لذا آن‌چه می‌بینید تنها دو رنگ از هزاررنگِ این چهره‌ی آفتاب‌پرستی است، گفتم که فکر نکنید من ریا و پنهان‌کاری توی کارم هست، اصلا و ابدا، بنده در کمال صحت و سلامت و صداقت و شیطنت رنگ عوض می‌کنم:)   

+  دوشنبه یکم مرداد 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه |