چون شما قرار است نمایشی زیادی متفاوت ببینید، چون قرار است افهی روشنفکری و خلاقیتتان خیلی شدید و غلیظ باشد، چون قرار است همهی تماشاگران خیلی فکور و موقر فقط سر تکان دهند، چون قرار است هیچکس صدایش در نیاید که پادشاه لخت است، چون...به همهی این دلایل و هزار و یک دلیل دیگری که خود نمایش راهبهراه و با زبان بیزبانی بر سرتان فریاد میکشد، پینوکیو چیزی نیست جز مشتی دروغهای تکراری، متظاهرانه و بیمزه.
پینوکیو به شمای تماشاگر دروغ میگوید چون رو نمیکند دستش خالیتر از آنی است که در نظر اول نشان میدهد، شما و خودش را، یکجا فریب میدهد با انبوهی از حرکات نمایشی زائد، سایهروشنهای پیاپی نور و سروصداهای اندکی غریب و ریتمیک. راستش پینوکیو خودش هم نمیداند چه کار میکند، یک سری ایدههای اولیه و خامی بوده است، احتمالا بههمراه یک بنای نهچندان باشکوه در ذهن کارگردانهای نمایش، حاصلش شده است چیزی زیادی متظاهرانه و کممایه. تنها در صورتی تماشاگر سر از کار تمام آن شلوغبازیهای بیمورد درمیآورد که یک جزوهی چندصد صفحهای از منظور و نظرهای احتمالی کل گروه دستاندرکار هم ضمیمه نمایش شود و حداقل یکبار رونویسی از روی آن، برای هر تماشاگر نوعی ضروری شمرده شود، درغیر اینصورت، شما خیلی که هنر کنید و دز توجه و معنابافی در خودتان را به درجات محیرالعقولی برسانید، حداکثر یک معناهای پیشپاافتاده و تکراری و بیمزهای نصیبتان میشود که اتفاقا در زیر آن ظاهر غلط اندازشان، بیش از حد پوچ و توخالیاند.
ناتوانی، اطاعت، دور زدنهای متوالی، دیگران، تکرار و تکرار، تقلید، خودآزاری، لذتهای غیرانسانی، واقعیت سراپا دروغ، شانس و اقبال، برنامهریزی، دیدار و...بیجهت دنبال بیش از این میگردید، پینوکیو همین است، مشتی دروغهای تکراری، متظاهرانه و بیمزه.
فارغ از هر نوع ساختار و سبک به اصطلاح نوآورانهای که در این نماش بکار رفته باشد و بنده البته چیزی جز زلمزیمبوهای متظاهرانه و تریپ متفاوتِ شبهروشنفکری در آن نمیبینم، پینوکیو یک مشکل بزرگ دارد، یا تمامی آن حرکات ریز و درشت معنادارند یا نیستند، اگر بهواقع میشد برای تعداد تکرار جملات و حرکات و چپوراست رفتن و نور و صدا و خلاصه تمامی جزئیات نمایش، معناهایی متصور شد که به ذهن یک تماشاگر، نگوییم معمولی، یک تماشاگر حرفهای تئاتر برسد، آنوقت احتمالا پینوکیو چیزی بیش از یک شاهکار بود اما حالا....تنها یک تجربهی ناموفق از اجرای ایدههای خام و ذهنی است که بیش از هر نمایش دیگری، زوائد قابل حذف دارد. همین میانمایگی در کلیت و ساختار نمایش و معناهای ضمنی آن است که باعث میشود همان سوسوی خلاقیتهای اولیه هم در زیر خروار خروار حرکات نمایشی و بدلی و زائد خاموش شود و پینوکیو را تبدیل کند به همان چیزی که واقعا هست، به مشتی دروغهای تکراری، متظاهرانه و بیمزه.
پینوشت ١: تقصیر خودم بود، قشقایی گاو پیشانی سفید تئاتر شهر در این تجربهبازیهای معمولا خام است که البته گهگاه نمونههای باارزشی هم رو میکند، اما درکل ربطی به ذائقهی منی ندارد که دوران این نوع اداواطوارهای بچهگانه و شبهروشنفکری را سالها پیش طی کردهام. باز اما نمیدانم چه شد که بیخودی خر شدم، یعنی راستش بسکه الکی در بوقوکرنا کردهاند، اصلا باید از همین «تورو خدا برید پینوکیو ببینید»شان، دستم میآمد که چند مرده حلاجند وگرنه نمایش درستودرمان که به این همه نانهای قرضیِ ژورنالیستی نیاز ندارد. کمی تا قسمتی هم مجبور شدیم البته، «خانوادهی تت» بهمان نرسید، ناخواسته و از روی کنجکاوی تن دادیم به این مشتی دروغهای....
پینوشت 2: سینهچاکان نمایش، فحش الکی ندهند لطفا، دلیل این یادگاریِ اندکی تندوتیز، قبل از هر چیز دیگری، «ذائقه»ی بنده (شما بخوانید همان عبارت نخنما و تکراریِ «نظر شخصی من») است که هیچجوره با این به اصطلاح نوآوریهای گلدرشت کنار نمیآید. چهکارش میشود کرد، سلیقهاش با زیبایی ساده و بیپیرایه خیلی جورتر است تا با این معناهایی که زیر آرایش غلیظ، ناشیانه و ندیدبدیدوار فرم، بدریخت و تصنعی شدهاند. با اینحال عمیقا خوشحال میشوم اگر نظر و برداشتِ شخصی کسانی را بشنوم که صادقانه و بیریا از نمایش حظ و لذت وافر بردهاند.
