اغلب داستانهای خورشیدفر همینطوریاند، از یک جایی در وسط زندگی شروع میشوند، چند لحظه، چند ساعت یا حداکثر چند روز میگذرد و باز در جایی وسط همان زندگی کسالتبار و لبریز از ملال و روزمرگی تمام میشوند (بهجز شاید داستانهای «خارقالعاده» و «روح» که پایان داستان به نوعی پایان کار شخصیتها هم هست).
من البته این بیان بیشیلهپیله و روان روزمرگیِ چارهناپذیر زندگیهای عادی و معمولی را دوست دارم، خوشم میآید که نویسنده خودش و خوانندهاش را برای خلق و پذیرش گرههای داستانی عجیبوغریب به زحمت نمیاندازد، اینکه خیلی عادی و ساده شروع میکند از جزئیات بیاهمیت واقعی حرف زدن و...خلاصه این سبک داستاننویسی کموبیش کاروری را دوست دارم اما با داستانهای خورشیدفر یک مسالهی اساسی دارم، اینکه شخصیتهایش بیش از حد پرگو و حرافند. همینطور یکروند حرف میزنند، آسمانوریسمان را بههم میبافند و درباره تخیلات پرطولوتفصیل و کشدار و ملالآورشان پرگوییهای احمقانه میکنند.
بهنظرم نویسنده هیچ آن مهارت مثالزدنی در بیان جزئیات برای خلق حسهای ظریف در خواننده را ندارد، یک دلیل مشخص هم دارد، بسکه بیخودی حرف میزند. دقت نمیکند به کنشها و رفتارهای ناخودآگاه و پرمعنای شخصیتهایش، بهجایش هی سر خواننده را میبرد با بیان کسالتبار ذهنیات صدمن یک غاز آنها . یک پاراگراف، دو پاراگراف، خب بس است دیگر، من خواننده چه گناهی کردهام که باید بنشینم ریز جزئیات حرافیهای شخصیتها در باب هر مساله کوچک و پیشپاافتادهای را تحمل کنم؟ اصلا چه نصیبی میبرم از اینهمه حرف؟ از این نطقهای شبه فلسفی-اگزیستانسیالیستی؟
مشکل دومم با داستانهای خورشیدفر همین است، همینکه نهتنها شخصیتهای حراف و پرگویی دارد بلکه شخصیتهایش عجیب اصرار دارند که حرفهای گندهتر از دهانشان بزنند، خودشان را خیلی خاص و منحصربهفرد نشان دهند، یک حرفهایی بزنند که از هر صد آدم معمولی، یک نفرشان هم چنین حرفهایی را در آن شرایط نمیزند. خداوکیلی کجای راوی داستان «رنگهای گرم» به پسربچهای شانزده ساله شبیه است با آن روایت نیمه شاعرانهاش از زندگی و احساسات مادرش؟ یا کدام زنوشوهری برخوردشان با احتمال تولد بچهای ناقصالخلقه، آن واکنشهای عجیب و یادآوری خاطرات آنچنانی است که دو شخصیت اصلی در داستان «علفزارهای آسمانی» تحویل خواننده میدهند؟ یا اصلا همان داستان «زندگی مطابق خواستهی تو پیش میرود»، کجای نسیم به یک دختر نوجوان پانزده ساله شبیه است؟ داستانهای «یک تکه ابر واقعی» و «عشق آقای جنود» که دیگر اصلا پنهانکاری معمول را هم ندارند و شخصیتهای داستان کلا خیلی ادعایشان میشود، بقیه داستانها هم کموبیش همینگونهاند («دوقلوها»، «خارقالعاده» و «روح»)، شخصیتها زیادی خودشان و جهان را جدی گرفتهاند و الکی پرگوییهای شبه فلسفی را ضمیمه مسائل پیشپاافتادهی روزمرگی میکنند.
برای خودم که خیلی روشن است چرا داستانهای این کتاب، آنطور که باید و شاید به دلم نچسبیده است، به این دلیل ساده که شخصیتهای اغلب داستانها نهتنها آدمهای حراف ملالآوری هستند، بلکه بیش از آن زیادی متوهمند در باب اینکه پرگوییهای غیرمعمولشان، با آن زلمزیمبوهای بدلی و بازاری، برای خواننده خیلی جالب و جذاب است.
راستش من اگر جای نویسنده بودم، اولا توصیف ساده و روان رفتارها و کنشهای عادی یا حتی همین تکرارها و مکثهای گفتگوهای معمولی را جایگزین تشبیههای آنچنانی برای بیان جزئیات ذهنیات کشدار شخصیتهایم میکردم و یا حداقل، در انتهای داستان، یک رخداد و اتفاق معمولی و روزمره را چاشنی آن حرافیها میکردم تا با خلق یک کنایه نیشدار نشان دهم که چقدر آن پرگوییهای ذهنی در مواجهه با واقعیتِ بیش از حد ساده و واقعی، بیربط و پوچند. البته واضح است که من جای نویسنده نیستم و احتمالا نویسنده هم خیلی از این مساله مشعوف است، بههرحال این نوع داستانها هم طرفداران خاص خودشان را دارند گرچه من، شخصا هیچ دل خوشی از این ادبیاتی ندارم که بلندگو میدهد دست شخصیتها و با ضربوزور الکی، نطقهای تصنعی را میچپاند توی دهانشان.
پینوشت۱: داستان «همسایه» در این میان کمی تا قسمتی استثناست، مرز خیال و واقعیت را خیلی ناپیدا و ماهرانه کمرنگ میکند و بیش از آنکه دغدغه حرف و بیان ذهنیات آنچنانی داشته باشد، توصیفهایش را در جهت خلق یک تاثیر ناخودآگاه و مبهم در خواننده قرار میدهد.
پینوشت٢: صادقانه امیدوارم برخی بیخودی شلوغش نکنند، اینها تنها نظر «شخصی» من است در باب یک مجموعه داستان، احتمالا کارهای بعدی خورشیدفر را هم دنبال خواهم کرد تا ببینم واقعا عامدانه همین سبک پرگو را انتخاب میکند یا بهتدریج به سمت گزیدهنویسیهای پاکیزهتر میل میکند. در عینحال بازهم از صمیم قلب امیدوارم اگر همچنان مصر به ادامهی همین سبکِ حرافِ ذهنی است، در همین حیطه داستان کوتاه مانور دهد و خداینکرده یکوقت به فکر نوشتن رمان نیفتد که در آنصورت دیگر آش واقعا شور میشود و هیچ بعید نیست که کشداری و ملال نهفته در این سبک، از حد حوصلهی همان طرفدارانِ بیان ذهنیات شبه فلسفی هم فراتر رود.
