تبليغاتX
شور و شر - روز سوم: ناموس ما عین وطن ماست و بالعکس <

شور و شر

استعاره، تنها چاره‌ی کار است، هرجور دیگری که نگاه کنید، کل فیلم برمبنای یک جوگیری ابلهانه بنا می‌شود که برای نجات یک دختر جوان، مفت‌ومجانی، چهل پنجاه نفری از دم تیغ می‌گذرند. داستان آبکی و لغوِِ مضحکی می‌شود، خیلی که عزت بگذارید سر فیلم و کارگردان، می‌شود نسخه سینماییِ یکی از همین بازی‌هایِ از مدافتاده‌ی کامپیوتری.

اما استعاره قدرت‌های شگفت‌انگیزی دارد. اگر سمیره را (با بازی نه‌چندان فوق‌العاده‌ی باران کوثری) استعاره از خرمشهر بگیرید، آن‌وقت خیلی چیزها معناهای پنهانی و جالبی پیدا می‌کنند. استعاره‌ای که به‌وسیله‌ى نمادهای استعاری بسیاری تقویت می‌شود. مثلاً رضا، برادر سمیره، مجبور می‌شود او را برای مدتی در چنگال عراقی‌ها رها کند اما قول شرف می‌دهد که برمی‌گردد. همین رها کردن نیز در قالب نمادهای استعاری بیان می‌شود، سمیره را در خاک پنهان می‌کند، اولین جایی که استعاره‌ی سميره و خرمشهر بنا می‌شود همین‌جاست، زمانی که سمیره عملاً با خاکِ رها شده یکی می‌شود. بعد ورود عراقی‌هاست که کم‌وبیش به معنای احتمالِ بالقوه‌ی تجاوز است که بازهم اتفاقاً فعلی است که معمولاً هم در مورد زن به کار می‌رود و هم در مورد خاک و وطن. بعد هم دقیقاً زمانی که عراقی‌ها توی خانه‌ی سمیره جولان می‌دهند، نوبتِ دل‌به‌دریا زدنِ قهرمان‌وار ایرانی‌هایی می‌رسد که در اقلیت مطلقند و نه راه‌ورسم جنگ کردن را بلدند و نه ابزارش را دارند، همین‌طور با زیرکی و کلک‌های کمیک ایرانی پیش می‌روند و البته تلفات آنچنانی هم می‌دهند و... اما بالاخره سمیره را «پس» می‌گیرند.

یکی از جالب‌ترین معناهای ضمنی این استعاره که می‌تواند «روز سوم» را به فیلمی سراسر ضدجنگ تبدیل ‌کند، عشق فواد، یکی از فرماندهان عراقی، به سمیره است که ریشه در زمان قبل از جنگ و شغل معلمی این‌دو دارد. این‌جا واقعاً لطیفی، کارگردان فیلم، برگ برنده را دارد. حتی زمانی‌که فواد با سمیره تنها می‌شود، خیلی واضح به این استعاره‌ی پنهان اشاره می‌کند آنجاکه می‌گوید: «آبا و اجداد من هم مال این خاک بوده‌اند، آن را دوست داشته‌اند، مال آن‌هاست» (نقل به مضمون) که البته سمیره یک جوابی می‌دهد که تکلیف پایان فیلم را همین‌‌جا تعیین می‌کند، می‌گوید: «این خاک مال مردمش است، مال آن‌هایی که این‌جا زندگی می‌کنند و هم‌آن‌ها انتخاب می‌کنند که مال چه‌کسی هستند، خاک هم آن‌ها را انتخاب می‌کند» (بازهم نقل به مضمون). همین است که انتهای فیلم همه‌چیز در دستان ناتوان و مردد سمیره‌ای می‌افتد که حالا همه‌ى عزیزانش را، همه‌ى آن‌هایی که سال‌ها با او زندگی کرده‌اند، همان «مردم» خرمشهر شاید، از دست داده است و در نهایت اوست که با کشتن فواد، او را انتخاب نمی‌کند.

فیلم نمادهای استعاری دیگری هم دارد که قابل رمزگشایی است اما من ترجیح می‌دهم بیش از این معطل نکنم و صاف بروم به سراغ جاهایی که اتفاقاً به این استعاره نمی‌چسبد و فیلم ‌را فرسنگ‌ها دور می‌کند از دست‌یابی به کلیتی منسجم. آن جاهایی که آشکارا نشان می‌دهد چرا «زن» نمی‌تواند نماد استعاری تام‌وتمامی برای «وطن» باشد. روی دو جا هم بیشتر دست نمی‌گذارم، اول و آخر فیلم.

از آخر شروع کنیم مزه‌اش بیشتر است. گویا خرمشهر را «خدا» آزاد کرد نه خودش، این است که تیر خلاص سمیره به فواد مابه‌ازای واقعی در فتح خرمشهر ندارد، قاعدتاً فواد یا باید به تیر غیب گرفتار می‌آمد یا به تیر یکی از همان ایرانی‌های عادی لت‌وپار شده که شاید بشود به‌نحوی از انحاء، مجرای تحقق اراده‌ى خداوند لحاظ‌شان کرد، به‌هرحال در این میان، تیر عشق دیرین فواد حرف چندانی برای گفتن ندارد جز همان‌ حرف سمیره که خاک خودش انتخاب کند مال چه کسی است که البته کمی تا قسمتی با عقل سلیم آدمیزاد جور درنمی‌آید.

اما ابتدای فیلم، آش خیلی شورتر است، زمانی که سمیره به دست‌وپای رضا می‌افتد که او را زنده باقی نگذارد و با کشتن او، جان خودش را نجات دهد و سمیره را هم از آن بدبختی‌های چاره‌ناپذیر زنده‌ ماندن در دست عراقی‌ها خلاص کند. اولاً اگر سمیره استعاره از خرمشهر باشد، این ضجه‌موره‌های بعضاً چندش‌آور به چه معناست؟ خرمشهر انتظار داشت مردمان در حال گریزش چه بلایی سر او بیاورند و بعد در دست عراقی‌ها رهایش کنند؟ از آن حرف‌هاست، مگرنه؟ اما حالا گذشته از نچسب بودن این تصویر ذاتاً ایرانی از زن به کلیت استعاری فیلم، بد نیست کمی هم روی همین تصویر نه‌چندان جالب از حضور زنان در جنگ تأمل و مداقه کنیم (بابا تأمل، مداقه).

دو سه سال پیش (۱۳۸۳ فکر می‌کنم)، چیزکی نوشتم در باب تجربه‌ى نسلی زنان متولد ۴۳-۱۳۳۳ که درواقع در آن زمان ۴۰ تا ۵۰ ساله بودند، کم‌وبیش نسل مادران خودمان. تجربه‌شان از دو رویداد قابل‌توجه اجتماعی یعنی انقلاب و جنگ را مقایسه کردم با تجربه‌ى مردان هم‌نسل‌شان. از تجربه‌ى انقلاب می‌گذرم چون ماجرا دارد زیادی کشدار می‌شود اما در باب تجربه‌ى جنگ چند نکته‌ای را متذکر شوم بد نیست. هیچ پیش خودتان فکر کرده‌اید که تجربه‌ى زنان از جنگ چه تفاوتی با تجربه‌ى مردان از این رویداد داشت؟ هیچ دقت کرده‌اید که مردان این نسل چقدر روی قهرمانی و متعلقاتش مانور داده و می‌دهند و برای زنان این نسل... جنگ رویدادی است که اتفاق افتاده است، بزرگ‌ترین مجاهده‌ای که از آن‌ها خواسته‌اند، «صبر» بوده است و احیاناً ریاضت‌کشی، کنش‌هایی سراسر منفعلانه آن‌هم در مقابل کنش‌های فعالانه مردانی که جنگ کرده‌اند. هرچقدر مردان، جنگ را به پیش برده‌اند و اساساً بازیگر نقش‌اول آن بوده‌اند، زنان تنها جنگ را به‌مثابه‌ى رویداد تلخ و هولناکی که تنها بر آنها اتفاق می‌افتد، تجربه کرده‌اند. حالا به نفس این تجربه هم کار ندارم که جای پرداخت بیش از این را دارد، بازنمایی‌های این تجربه هم امور قابل تأملی هستند.

یکی از رایج‌ترین تصویرهایی که از زنان در میدان جنگ ترسیم می‌شود، همین سکانس‌های اولیه‌ى فیلم روز سوم است. فکرش را بکنید، زنان معمولاً در پشت جبهه‌ها هستند، یک‌بار هم که الله‌بختکی زمان اشغال شهر، پایشان به وسط گود باز می‌شود، موجودات دست‌وپاگیرِ رقت‌انگیزی از آب در می‌آیند. هی باید عجزوالتماس کنند تا یکی از مردان غیور خویشاوندشان احساس و عاطفه‌اش را درسته قورت دهد و آنها را با تیر بهشتی خلاص کند و از بی‌آبرویی‌های جهنم بعدی نجات دهد. حالا خودتان را بگذارید جای آن رزمنده‌ی بخت‌برگشته، عراقی‌ها را اگر به درک واصل می‌کرد، آن‌طرف حوری و نهرهای روان نصیبش می‌شد اما مادر و خواهر و زن خودش را به چه امیدی بفرستد آن دنیا؛ ثوابش همچین بفهمی‌نفهمی شبهه‌ناک است، آدم عاقل هم که روزه‌ی شک‌دار نمی‌گیرد.  این است که احتمالا توی دلش به خدا و حکمتش فحش‌های آنچنانی می‌دهد که آخر چرا تا حالا نسل این ضعیفه‌های همواره مصیبت را از روی زمین برنداشته است. روز صلح و خوشی که فتنه‌اند، شب تاریک جنگ هم دردسر، خدا ریشه‌شان را از زمین بکند انشاءالله. بین این خیل عظیم هم یک شیرزن نصفه‌نیمه پیدا نمی‌شود که خودش با یک گلوله‌ی ناقابل کار را تمام کند، هی باید بیفتد به دست‌وپای این‌وآن و هی راه‌به‌راه بر چکمه‌های‌شان ماچ‌وبوسه بزند و...ایش، قبول کنید که تصویر چندش‌آوری است.

با تمام این‌ها «روز سوم» در ابعاد سینمای جنگ ایران، فیلم خوبی است به‌خاطر تصویر ماهرانه‌ی تمام آن انبوه لحظاتِ زندگی که هم‌زمان می‌توانند ما را بخندانند یا به گريه بیندازند، مثلاً نگاه کنید به تکه‌ی وصیت‌ها که چشم و ابرو و لب‌ودهان آدم با هم درگیر می‌شوند که بالاخره بخندند یا گریه کنند. اکثر سکانس‌های فیلم این طنز تلخ و تراژیک را به همراه دارند و لذتی سرخوشانه را نصیب آدم می‌کنند بابت دیدن فیلمی مثلاً جنگی که هم عمیقاً با موقعیت استثنایی جنگ پیوند خورده است و هم با تکرار کسالت‌بار و کمیک روزمرگی، هم تماماً به مرگ ربط دارد، هم به زندگی.

اگر معدود سکانس‌های عجیب خنک و بی‌مزه مثل آن سکانس وصیت فرمانده را از فیلم حذف کنیم، فیلم لطیفی فیلم قابل احترامی می‌شود بابت تصویر استعاری جالبی که در عین محدودیت و تقیه نشان می‌دهد چرا در جنگ برنده و بازنده‌ى واقعی وجود ندارد. مثلاً نگاه کنید به آن سکانس‌های متوالی حضور فواد و سمیره در خانه. اول یک غول بیابانی عراقی است که دوروبر سمیره می‌پلکد و با تیر فواد شرش کم می‌شود، بعد خود فواد است و سمیره‌‌ى مستأصلی که از او «بیزار» است، بعد رضا و رفقا سرمی‌رسند و دوباره فواد است که می‌خواهد سمیره را گروگان بگیرد، بعد سمیره است که خودش را از دست فواد خلاص می‌کند و بعد...رضا و سمیره و رفقا که آنچنان محاصره می‌شوند که همگی یاد وصیت‌های‌شان می‌افتند. این دور باطل شکست‌ها و پیروزی‌هایی که هیچ‌کدام هم نه به معنای واقعی کلمه شکستند و نه پیروزی، تا آخر فیلم، حتی تا آن نگاه ناباورانه‌ی فواد هنگام مرگ ادامه دارد. بیان پنهانی و استعاریِ رازهای درگوشیِ جنگ که که ما در سینمای دفاع مقدسمان، کمتر نمونه‌‌اش را دیده‌ایم و شاید در آینده هم نبینیم.

 

پی‌نوشت۱: آقا ما این‌همه بازیگر داریم که تریپ مردان غیرتی راست کارشان است، اصلاً می‌گویند ایرانی‌جماعت است و غیرتش، قحطی‌اش که نیامده بود بحمدالله، پس انصافاً این بازیگر بی‌ربط نقش رضا را از کجای‌شان درآورده بودند، نمی‌دانم.

 

پی‌نوشت۲: نام فیلم هم که فکر می‌کنم تابلو است. کل این بگیروببند و آزادسازی‌ها سه روز طول می‌کشد که احتمالا تنه‌ای هم به تنه‌ی «سوم» خرداد زده است. من سوادش را ندارم اما فکر کنم بشود تشابهاتی میان فکروخیال‌های رضا و رفقا در طی سه‌روز و کلیت عملیات‌های مختلف از زمان اشغال تا آزادسازی خرمشهر، پیدا کرد. همچنین است در مورد رمزگشایی نام‌های خاص مانند «فواد»، «سمیره»، «رضا» و غیره.

وبلاگ است آقاجان، روزنامه و مجله‌ی نقد فیلم که نیست، روزی روزگاری اگر همت بنده گل کرد و تحفه‌ای را در این باب در جریده‌ای به‌چاپ رساندم، جزئیات مفصل زیرورو کردن استعاری فیلم، خدمتتان ایفاد* می‌گردد.  

 

*این ایفاد هم اصلاً لغت خنده‌دارِ مسخره‌ای نیست، خیلی هم کلاس دارد برای خودش؛ از شما چه پنهان من هم اوایل حالیم نمی‌شد که یعنی چه، در این مراودات اداری و بوروکراتیک یاد گرفتم، شما هم بدانید شاید پس‌فردا به‌دردتان خورد. از مقام بالا به پایین می‌گویند: «ارائه می‌شود» یا کمی محترمانه‌تر «تقدیم می‌گردد» اما از مقام پایین به بالا می‌شود: «ایفاد می‌گردد». بروید در پاچه‌خواری‌های‌تان به کار ببرید و خیرش را ببینید.

+  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم |