تبليغاتX
شور و شر - کاش ژورنالیسم چیزی بود غیر از این <

شور و شر

از شما چه پنهان، من از همان‌وقت که شصتم خبردار شد آن جماعتِ مدعیِ فاشیست‌مسلک از شرق کوچ کرده‌اند، همینطور با دمم گردو می‌شکستم و بشکن می‌زدم که آخ‌جان، بالاخره راحت شدم، بالاخره می‌شود در صفحات اندیشه شرق هم کمی پاسست کرد و نفس کشید، آنها هم بروند هم‌میهن‌بازی دربیاورند و آنقدر «آگامبن» ترجمه کنند تا زیر پای میهن گهربارشان، علف هیتلر و موسولینی سبز شود. کم‌وبیش همینطور هم شد. این هشت صفحه فرهنگ شرق کم‌کمک دارد خواندنی می‌شود اما نمی‌دانم من چه گناه کبیره‌ای مرتکب شده‌ام که اینقدر بدشانسم، نشد من از یک چیزی خوشم بیاید و چند نفر آدم بیکار نیایند آن وسط، عیش نصفه‌نیمه‌ام را منقص نکنند.

یکیش همین جناب وقفی‌پور، می‌گویید نه؟ بروید بخوانید، صفحه‌ی اولِ فرهنگِ یکشنبه‌ی گذشته‌ی شرق را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. اصلا کلش را هم حوصله نکردید، همان عنوان بی‌شرمانه و زننده‌ی «جوجه‌های پدرسالار در پاییز» کفایت می‌کند. کل متن را هم که رج بزنید، چیزی جز همین گستاخی‌های توهین‌آمیز دستتان نمی‌آید. فکرش را بکنید، آدم به شخص محترم و بی‌آزاری مثل پاینده بگوید «منحرف» البته مثلا در حوزه ادبیات، آنهم به ادعای نویسنده، از دیدگاه روانکاوی!!! یا اینکه پایش را فرسنگ‌ها از گلیمش درازتر کند و به تحلیل‌های شسته‌رفته‌ی امثال پاینده، نام وسواس دانشگاهی و گفتار طبقه‌بندی بدهد؛ خوشمزه‌اش اینجاست که دقیقا کسی این‌کار را می‌کند که ذهن آشفته و مغشوشش نمی‌تواند چهارخط کلام منطقی و منسجم را پشت سرهم ردیف کند. والا بخدا من جای پاینده باشم، هیچ محل این جناب و نوشته‌ سراسر توهینش نمی‌گذارم، جوابش را بدهی، خیال برش می‌دارد که خیلی حرف‌های جدی و قابل تاملی زده است که ارزش صرف وقت و پاسخ را داشته است؛ گرچه پاینده واقعا آقاتر از این حرف‌هاست و هیچ بعید نیست با لحن جانم، عمرم یک نکات معقول و درخوری را متذکر شود.

اصلا من نمی‌دانم این جناب چرا نرفت با همان هم‌میهنان کوچ‌کرده‌اش هم‌پیاله شود، تا آنجایی‌که من یادم می‌آید بازار نان قرضی و ردوبدل کردن دل و قلوه در جمع ارغنونی‌شان خیلی گرم بود، حالا چه شده است که قرار در شرق را بر دنباله‌رویِ رفقا ترجیح داده است، خدا می‌داند. این نکته را هم متذکر بشوم که اشتباه نشود، بنده هم دلم از گفتار دانشگاهی و سیستم ورشکسته آکادمیک در علوم انسانی خون است اما نقد این سیستم را از کسی می‌پذیرم که آنقدر عرضه دارد که در یک چشم‌بهم‌زدن، این سیستم از رده خارج را دور زده و در بالاترین جایگاه‌های آن جاخوش کند و بعد احیانا نمکدان بشکند. اما اصلا توی کتم نمی‌رود که کسی بر دیوار کوتاهِ این سیستم جیغ‌جیغ کند که خودش جربزه ورود به همین بازار مکاره را نداشته و رفته است به اصطلاح روشنفکر شده است آن‌هم از نوع غرغروی بی‌خاصیتش.

حالا وقفی‌پور که جزء ادبیاتی‌های شرق است به کنار، اندیشه‌اش هم از برکت نوازندگان رسمی فالش بی‌نصیب نمانده است. صبح علی‌الطلوع که روزنامه را زدم زیر بغلم و توی تاکسی یک تورقی کردم، ناگهان چشمم به جمال این عنوان سرخوشانه روشن شد: «در دفاع از پوزیتیویسم»، آنچنان هول شدم و دست‌وپایم را گم کردم که بیاوببین، قند ته دلم آب می‌کردم که همین حالا می‌روم لینکش را می‌گذارم توی وبلاگ و کلی هم افه می‌آیم و کُری می‌خوانم برای این مدعیان روش‌های به اصطلاح کیفی. اما زهی خیال باطل، نوشته مذکور آنچنان غلط‌های فاحشی داشت که هیچ‌رقمه راه نداشت به احترام آن عنوان صریح هم که شده، یک‌جوری از در دفاع از نویسنده و ادعاهای شگرفش در بیاییم. من واقعا نمی‌دانم با چه میزان از سواد جامعه‌شناختی می‌شود وبر را در کنار آدرنو جزء «ضدپوزیتیویست‌ترین اندیشمندان» محسوب کرد. آخر انصافتان کجا رفته، غول کلاسیکی مثل وبر کجا و امثال آدرنو کجا؟ آخر وبر و ضدپوزیتیویست‌ترین اندیشمندان چه صنمی می‌توانند با هم داشته باشند؟ خوب شد وبر این یک قلم «قفس آهنین» را آمد که فرانکفورتی‌ها در لوای آن، سنگ داعیه‌های ضدروشنگری‌شان را به سینه بزنند. باور بفرمایید استفاده که چه عرض کنم، سوء استفاده‌ی فرانکفورتی‌ها از وبر درست مشابه سوء استفاده فمنیست‌ها از نیچه است، به همان اندازه نامانوس و مضحک و نچسب.

حالا این درست که هرچقدر ملت روی ناموس و وطن و رفیق‌شان تعصب دارند، من هم به همان اندازه یا بیشتر روی وبر تعصب دارم اما باور کنید این ماجرا ربطی به نامعقول و بی‌ربط بودن ادعای نویسنده ندارد. اصلا به خود متن کذایی استناد می‌کنم که باورتان شود. به ادعای خود نویسنده، وبر جزء نوکانتی‌هاست، کانت هم که می‌دانید جزء سردمداران اصلی روشنگری بوده است، مقاله «روشنگری چیست» او دیگر ورد زبان هر کودک نوپای فکری است. حالا آن‌طرف قضیه را ببینید، آدرنو از سردمداران مکتبی است که لوکاچ را پدرخوانده فکری‌شان می‌دانند، همان لوکاچی که پایه‌گذار مارکسیسم هگلی است، حالا چطور می‌شود مارکسیست‌های هگلی با وبر نوکانتی‌ یک‌کاسه شوند، چه‌ بگویم، بازهم لابد خدا می‌داند.

پوف، بس است دیگر، به سلامتی سهمیه جان اضافی امروز را هم خرج این حرص‌وجوش الکی کردم رفت، عاجز و درمانده اینجا نشسته‌ام و تنها می‌توانم از سر استیصال، آرزو کنم که ای کاش، ژورنالیسم چیزی بود غیر از این.

 

پی‌نوشت: داد نزنید، می‌دانم که بازهم فحش داده‌ام آن‌هم به مقادیر معتنابه اما اولا برای سلامت روان خودم هم که شده، لازم بود، ثانیا، این‌دفعه دیگر پای فحش‌هایم ایستاده‌ام تمام و کمال.

+  شنبه نوزدهم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه |