تیمارستان جهانی : شیشه را بشکن "رییس"**
بازیگردانها دنبال 35 نفر -از خودِ بیمارها- برای ایفای نقش بیمارها میگشتند که از نظر فیزیکی منزجر کننده باشند، تا در سکانس مشخصی از فیلم در اطراف صحنه بچرخند. داگلاس و زنتس (تهیهکنندگان) این ایده را در همان نطفه خفه کردند. قرار بود هیچ بیماری بخاطر این که غیرعادی است در فیلم به کار گرفته نشود. به واسطهی همین تصمیم -که جا دارد قاطعانه تحسین شود- هنوز گروه سازنده نیازمند 35 نفر سیاهیلشکر با ظاهری کریه بودند. بازیگردانها دست به دامن مل لمبرت، صاحب نمایشگاه ماشین محل و گویندهی نیمهوقت نمایش کمنداندازی گاوچرانها شدند. لمبرت که رابط محلی تیم سازندهی فیلم در سیلِم بود، ویل سیمپسن، همان سرخپوست مغموم و بلندبالا از نژاد اصیل کریک را برای ایفای نقش "رییس" معرفی کرده بود. پیدا کردن سرخپوستی عظیمالجثه که بتواند بازی هم بکند کار چندان سادهای نیست و بازیگردانها احساس میکردند که لمبرت میتواند در جستجو برای یافتن 35 نفر کریهمنظر در سیلِم هم به آنها کمک کند.
لمبرت میگوید طی انجام این کار آب خوش از گلویش پایین نرفته است: "از من خواستند 35 آدم دربوداغان یا به عبارتی 35 سیاهیلشکر پیدا کنم که حسابی عجیبوغریب باشند. آدمهای هولناکی که صرف نگاه کردن بهشان، بیننده را بترساند. خوب من هم توی روزنامه آگهی دادم و نوشتم: "آیا چهرهی شما گرگهای خاکستری را به وحشت میاندازد؟ آیا بینهایت چاقید؟ بینهایت لاغر؟ آیا مردم وقتی شما را میبینند حالشان بد میشود؟" و در زیر اینها هم نوشتم هر کسی چنین مشخصاتی دارد با من تماس بگیرد. همان روز اول انتشار آگهی حدود 150 تماس تلفنی داشتم و از همهشان میپرسیدم که به نظر خودشان چرا دارای ویژگیهای مذکور هستند. یکی گفت که دماغش توی آفساید است. مردی زنگ زد و گفت: "مادرم روانی است. میتوانید پنچ روز، ده روز یا هرچند روز که دلتان میخواهد از او در ساخت فیلم استفاده کنید و کارتان که تمام شد بیاندازیدش در انبار لعنتیِکشتی و درش را قفل کنید." اشخاصی هم زنگ میزدند که شخصا آنها را میشناختم و بهشان میگفتم: "ما نمیتوانیم از تو استفاده کنیم چون به اندازهی کافی غیرعادی نیستی." چند دیوانهی واقعی هم تماس گرفتند و گفتند که روزگاری به واسطهی جنون مرتکب جرم و به طور قانونی محکوم شده بودند اما حالا تحت درمان قرار گرفته بودند؛ هیچ کدام از آنها هم به اندازهی کافی عجیبو غریب نبودند.
خانمی زنگ زد و گفت پسرش پدرسوختهای(؟) است که لنگه ندارد، گفتم: "خب، از چه نظر او شرایطی که من گفتهام دارد؟" مادر گفت: "پسرم عجیب و غریب و بسیار ترسناک است." پیش خودم گفتم وقتی مادری در مورد پسرش چنین حرفی میزند باید پسرش ارزش یک بررسی کوچک را داشته باشد. در نتیجه از او خواستم پسرش را بیاورد و او هم پسری چهارده ساله آورد که شاید بتوانم بگویم خوشقیافهترین پسر موطلایی بود که به عمرم دیده بودم. گفتم: "خانم این همان پسری است که دربارهی ویژگیهایش با من حرف زدید؟" زن گفت: "بله ترسناک نیست؟" گفتم: "خانم جان، ما نمیتوانیم از پسر شما در فیلم استفاده کنیم چون خیلی خوشچهره است." زن طوری از اتاق بیرون رفت انگار که من جَلبترین آدم روزگار بودم که او اصل جنس را پیشم آورده و من از او استفاده نکردهام. "
-----
تبلیغاتچی اجازه داد لطیفهای بین بازیگران و دستاندرکاران تولید فیلم بپیچد و آن هم این که قرار نیست پس از پایان فیلمبرداری، آنها را از آسایشگاه ترخیص کنند. سیگار دیگری آتش زدم و شروع کردم به بازگویی چند دیالوگ از فیلم دیگری که این یکی فیلم گوتیکِ کلاسیکی بود که در آن زن جوانی به آستانهی جنون حاد میرسد چون خویشاوندان طمعکارش که چشمشان دنبال ارث اوست، بر سر راهش دوزوکلکهایی میچینند. در صحنههای پایانی، زن جوان سوار بر کالسکهای توسط عمهی شرورش به آسایشگاهی دورافتاده منتقل میشود. زمانی که به آسایشگاه میرسند زن جوان زود سر صحبت را با نگهبان دم در باز میکند و در حالی که به عمهاش اشاره میکند، می گوید: "خودش است اما چون وحشیبازی درمیآورد بهاش قبولاندهایم که من بیمار روانیام." نگهبان جواب میدهد: "متوجهام." و دو متصدی تنومند که روپوش سفید به تن دارند، عمه را در حالی که تقلا میکند و دستوپا میزند و نعره میکشد: "احمقها، مریض اونه." با خود میبرند.
حقهی امید بخشی است. زمانی که به در پشتی بیمارستان نزدیک میشدیم با خودم این حکایت طنزآمیز را تکرار کردم و در گوشهای از ذهنم بهخاطر سپردم تا در موقع مناسب از آن استفاده کنم. با این حقه خوب میشد سر بزنگاه خدمت تبلیغاتچی رسید: "این بختبرگشته خیال میکند که تبلیغاتچی و مسئول هدایت کارهای اجرایی فیلمی است که بهاش گفتهایم در این بیمارستان قرار است فیلمبرداری شود. ها ها ها!"
وقتی به در رسیدیم، کسی جلوی آن نبود و بلافاصله وارد راهرویی طولانی به عرض پنچ متر شدیم؛ از همان راهروهای سبزرنگ آسایشگاهها که -و اینجا شاهد فوران بیمارگونهی تصویرهای آشنای قدیمی ذهنم بودم- صدای قدمهایمان روی کف پوش کهنه و قدیمی لینولئومیاش میپیچید. معمولا خیلی جلوی عبارتهایی چون "حس منفی" کم نمیآورم اما باید اعتراف کنم که در چنین راهروهایی میتوان حضور عینیاش را احساس کرد.
از دری گذشتیم و وارد اتاق بازی دلگیری شدیم که مردانی پیژامهپوش و عجیبوغریب در آنجا مشغول بازی بودند. با اصرار تمام سعی داشتند توپهای کوچکی را وارد سوراخهایی که کمی بزرگتر از آن توپها بودند بکنند. پیرمردی با موهای سفید بههم ریخته و درهموبرهم با بیحوصلگی اطراف را تماشا میکرد و مردی قدبلند و بیمو که ناخن هم نداشت بیهدف در اطراف پرسه میزد. یکی از متصدیان آسایشگاه که روپوش سفید آهارزدهای به تن داشت بهدقت بیماران را زیر نظر گرفته بود. بعد متوجه شدم که این مردها در اصل بیمار نیستند بلکه بازیگران فیلم هستند که زمان استراحتشان را در اتاق بازی میگذراندند. متصدی هم یکی از بیماران آسایشگاه بود...
-----
ویلیام ردفیلد، که نقش یکی از بیماران بهنام هاردینگ را در فیلم بازی میکند، چنین نظری دارد: "می دانم سنگدلانه بهنظر میرسد ولی اینجا به خبرهای تراژیک همیشگی عادت میکنی. میدانی چه چیزی بیش تر از همه آزارم میدهد؟ انعکاس صدا در اتاق بازی. صدایت در میان وراجیهای پر صروصدا گم میشود و پیوسته عبارات و گفتههای بیربطی میشنوی که هیچ معنایی نمیتوانی از آنها استنباط کنی. سردرگم میشوی و کمکم پیش خودت فکر میکنی که مردانی (منظور مجانین) در دو طبقه بالاتر هم در حال انجام همان بازیها هستند و شاید هم در مورد موضوعهای مشابهی حرف میزنند. کم کم به خودت هم شک میکنی.
-----
نقشی که کمترین میزان بداههپردازی را دارد شخصیت پرستار راچد است که لوییز فلچر آن را بازی میکند. راچد زنی منظم است و در اغلب اجراهایی که از این اثر به روی صحنه رفته (منظور تأتر)، نقش او بهصورت دیکتاتوری رامنشدنی و ظالم ترسیم شده است. فلچر می گوید: "من نقشاش را متفاوت بهتصویر میکشم. راچد لبخند میزند و با همهی بیماران احوالپرسی میکند و به خوب بودن روشهایش کاملا ایمان دارد." فورمن(کارگردان) هم او را محکوم کرده که برای فیلمی که داستانش در ۱۹۶۲ میگذرد، مدل موی ۱۹۴۵ را داشته باشد. فورمن معتقد است دلیلش برای چنین انتخابی این است که راچد زنی است که در همان اواسط دههی چهل ارتباطش را با مردم و دنیای بیرون قطع کرده است. فلچر میگوید: "در حین فکر کردن و درآوردن نقشم به زمینهای بسیار غنی متوسل شدم: در گذشتهها زنی را بهیاد میآورم –نه مادرم- که در کودکی هر شنبه شب طبق روال مشخصی من و برادر و خواهرم را تنقیه میکرد. او به ما میگفت که انجام این کار به نفع ماست و ما هم به خیال این که همه این کار را میکنند حرفش را قبول میکردیم. تا زمانی که هفت هشت سالم شد؛ یعنی به سنی رسیدم که می توانستم شرایط زندگیام را با شرایط دوستانم مقایسه کنم. و در آن زمان بود که فهمیدم دیگر ِ بچهها را هر شنبه شب تنقیه نمیکنند. متوجه هستید که آنقدر از درستی بلایایی که سر ما میآورد مطمئن بود که ما را متقاعد کرده بود که انجام این عمل دردناک و تحقیر کننده رویدادی کاملا عادی است. او زنی دوستداشتنی بود و ما بچهها او را مرکز این جهان میدانستیم. اما همیشه این نکته یادم خواهد ماند: تحقیر حاصل از آن عمل و تفکر ناشی از حسننیتی تحریف شده که پشت این حرکت بود.
-----
وقتی در فوریه با فورمن سرصحنه صحبت کردم، متوجه شدم مجموعهای از رمانهای کافکا روی میزش است. فورمن می گفت: "در چکسلواکی (او چکسلواکیایی است) کافکا را نویسندهای بسیار بامزه و یک طنزنویس به حساب میآوریم. زمانی که اقتباس اورسن ولز از محاکمه را دیدم، متوجه شدم آمریکاییها نظر متفاوتی نسبت به کافکا دارند. به نظرم یکی از دلایلی که فیلم جواب نداد همین بود که ولز فیلمی بسیار جدی ساخته و اگر کتاب را بخوانید خیلی خیلی خنده دار است. در چنین موقعیت معناباختهی هولناکی جز این که بخندی کار دیگری نمیشود کرد. از من میپرسی آیا مکمورفی (نقش اول فیلم با بازی جک نیکلسون) دیوانه است؟ نمی خواهم جواب این سوال را بدانم. آیا او یک قهرمان است؟ پاسخ این سوال را هم نمیدانم. قهرمان مدرن ترکیب بسیار مبهمیست. در چکسلواکی دوران بسیار سختی را پشتسر گذاشتم؛ مثل اشغال کشور به دست آلمانها در اواخر جنگ. در همان زمانِ اشغال، آدمهایی را داشتیم که با جارودستیهایشان به جنگ تانکهای دشمن میرفتند. آیا آنها آدم های خلوضعی هستند یا اینکه قهرمانند؟ چون زمانی که شخصی را در حال انجام این کار میبینی با خودت میگویی "این مرد دیوانه است" و زمانی که ماجرا تمام میشود، خود شما که جلو نرفتهاید، او را قهرمان خطاب می کنید."
-----
حادثهای در بخش 83 پیش آمد. عوامل گروه در حال فیلمبرداری صحنههایی در آن آسایشگاه سه طبقه بودند و کابلهای الکتریکی مورد نیازشان را از میان پنجرهای باز به بیرون وصل کرده بودند. برقکاری که این کار را انجام داده بود خودش را مقصر ماجرا میدانست. به شوخی به بیماران جملهای با این مضمون گفته بود که: "پسر، اگر من دیوانه بودم از همین پنجره میپریدم بیرون." لحظاتی بعد صدای فریاد بلندی شنیده شد؛ چیزی با صدای گرومپ شدید به زمین خورد و صدای نالهی دردناکش به هوا بلند شد. بیماری از پنجره بیرون پریده بود و با تمام وجود به سوی آزادی میدوید و کمی به یک طرف بدنش آویزان شده بود. دو نفر از بیمارانی که با گروه همکاری میکردند دنبالش کردند و او را گرفتند و به بهداری بیمارستان بردند. استخوان کتفش شکسته بود.
"سلام، چطوری؟" مایکل داگلاس با بیماری که از پنجره بیرون پریده بود خوشوبشی کرد و گفت: "خوش اومدی."
بیمار پرسید: "از دستم عصبانی هستید؟"
مایکل جواب داد: "معلومه که نه. فکر کردم تو از دست ما عصبانی باشی." به نظر می رسید چنین احتمالی هرگز به ذهن بیمار خطور نکرده باشد. داگلاس ادامه داد: "میدونی، شدی تیتر اول روزنامهها. برایت تیتر زدهاند: دیوانهای از قفس پرید."
بیمار دست راست مشت کردهاش را به سمت شقیقهاش برد و حالت مسرت رنجآوری روی صورتش نمایان شد: "پرواز نکردم که. کی می تونه پرواز کنه؟ میخواستم با کابل سُر بخورم و برم پایین ولی نتونستم خودم رو سفت نگه دارم."
داگلاس گفت: "می دونم. حالا در وهلهی اول چرا میخواستی از کابلها سر بخوری و بری پایین؟ منظورم اینه که گزینههای بهتری داشتی که. چرا مثلاً خیلی ساده از پلهها نرفتی پایین؟"
"خب..." بیماری که از پنجره بیرون پریده بود برای یافتن پاسخ مناسبی سر به سوی آسمان کرد و بعد گفت: "میخواستم برم خونه." مدتی گذشت و در آن مدت به نظر میرسید که بیمار داشت به پاسخ خودش فکر میکرد. ناگهان شانهای بالا انداخت و نیشاش تا بناگوش باز شد و گفت: "از نظر روحی و روانی پریشان بودم."
**فرازهایی از دستنوشت پم کایل؛ پیرامون ساخت «آواز بر فراز آشیانهی فاخته» (در ایران: دیوانهای از قفس پرید) در بیمارستان ایالتی اورگون؛ رولینگ استون چهارم دسامبر 1975. ترجمهی ج. ر. (از نوشتار مفصلی در ماهنامهی فیلم وام گرفتم با کمی پس و پیش کردن مطلب)
*ح.د
پینوشت: انگار فقط من تنها نیستم، انگار بهار به همه ساخته است، به همهی دوستان و دوروبریهای ندیده و مجازیای که مدتها سکوت کرده بودند و حتی جواب ایمیل آدم را هم نمیدادند، انگار همه بهترند، باز مینویسند و باز من نوشتههایشان را دوست دارم، آنقدر که عجالتا حال خوب و نوشتهها و خلاصه پستهای بلندبالای خودم را کنار بگذارم و لذت و هیجانم از خواندن این متن را با شما سهیم شوم. نمیدانم به جبران دوستداشتن متن است یا پررویی یا هر چیز دیگر، بههرحال به خودم حق دادم تیتر نویسنده را (تیمارستان جهانی : شیشه را بشکن "رییس") باب میل خودم تغییر دهم: «حسننیتی تحریف شده»، به نظرم آمد روح متن همین است، حسننیتی که در مورد خودمان و دیگران بهخرج میدهیم و البته در مورد خودمان بیش از همه تحریفش میکنیم. میدانم، باید مفصلتر بنویسم اما فعلا دارم لذت ایدهاش را مثل یک آبنبات با مزهای باورنکردنی میمکم، بگذارید سیر شوم بعد توضیحاش میدهم، احتمالا البته:)