تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

«روی هم رفته، مطابقت اعیاد مسیحی و بت‌پرستانه دقیق‌تر و بیشتر از آن است که تصادفی باشد. این نشانه‌ی سازشی است که کلیسا در بحبوحه‌ی پیروزی مجبور بود با رقبای شکست‌خورده اما هنوز خطرناکش صورت دهد. پروتستانیسمِ انعطاف‌ناپذیرِ میسیونرهای اولیه با آن تقبیحِ سرسختانه‌ی بت‌پرستی، در این اثنا با خط‌مشی انعطاف‌پذیر، مدارای بیشتر و نیکوکاری عمومیِ کشیشان هشیار معاوضه شده بود. این کشیشان به‌روشنی درک می‌کردند که اگر قرار است مسیحیت جهان را تسخیر کند فقط با تعدیل اصول سختِ بنیانگذارش، با کمی گشادتر کردنِ دروازه‌ی تنگِ رستگاری می‌توانست. از این لحاظ می‌توان یک توازی ساختاری بین تاریخ مسیحیت و تاریخ بودایی‌گری قایل شد. هر دو سیستم اساسا اصلاحاتی اخلاقی بود شکل گرفته از شوقی عظیم، آرزوها بلند، شفقت و رافتِ بانیانی بزرگ، دو تا از آن جان‌های زیبایی که با فواصل زیاد در روی زمین ظاهر می‌شوند که تو گویی از جهانی بهتر آمده‌اند تا نهاد ضعیف و خطاکار ما را یاری و راهنمایی کنند. هر دو منادی فضیلت اخلاقی برای دست‌یابی به چیزی بودند که عالی‌ترین هدف حیات، رستگاری ابدی روح انسان، دانسته می‌شد. اما با یک آنتی‌تزِ غریب، یکی رستگاری را در ابدیتِ سعادت‌بار، و دیگری در رهاییِ نهایی از رنج، در فنا جست. اما ایده‌آل‌های شاقِ تقدسی که تلقین می‌کردند نه فقط با ضعف‌ها بلکه با غرایز طبیعیِ بشر بیش از آن تضاد داشت که بیش از معدودی حواری و مرید بتوانند عملا بدان دست‌ یابند و اینان علقه‌ی خانواده و جامعه را ترک گفتند تا در عزلت آرام صومعه به رستگاری فردی نایل شوند. این‌گونه ادیان برای آن‌که در میان ملت‌ها و حتی در سراسر جهان رواج یابند می‌بایست نخست تعدیل و اصلاح می‌شدند و تا حدودی با تعصب‌ها، احساسات و خرافات عامه کنار می‌آمدند. این روندِ انطباق را در اعصار آتی پیروانی طی کردند که درون‌مایه‌ی اعتقادی‌شان به قدر بزرگان دین اثیری نبود و به همین جهت برای وساطت میان آنان و توده‌ی عوام مناسب‌تر بودند. به این ترتیب با مرور زمان، این دو مذهب دقیقا به نسبت رواج روزافزون خود هرچه بیشتر عناصر سخیفی را جذب کردند که برای زدودنِ همان تاسیس شده بودند. این‌گونه انحطاط‌های معنوی اجتناب‌ناپذیر است. دنیا نمی‌تواند در سطح بزرگان خودش زندگی کند. درعین‌حال بی‌انصافی به عموم بشریت است که انحراف تدریجیِ بودایی‌گری و مسیحیت از اصول اولیه‌شان را کلا به ضعف فکری و اخلاقی آنان نسبت دهیم. زیرا هرگز نباید فراموش کرد که این‌دو مذهب با تجلیل فقر و بی‌همسری نه ‌فقط صرفاً به جامعه‌ی مدنی بلکه به هستیِ بشر ضربه‌ی اساسی زدند. این ضربه با خردمندی یا حماقتِ اکثریتِ نوع بشر که نخواستند احتمال نجات روح خود را با حتمیتِ امساک نفس تامین کنند دفع شد.»

پی‌نوشت: «خردمندی یا حماقت اکثریت نوع بشر»، شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟:)   

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  جمعه بیست و دوم آبان 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

فرانكفورت به نكته‌اي در نحوه نوشتن ويتگنشتاين اشاره مي‌کند. ويتگنشتاين از قول شاعري نقل مي‌كند كه سابق بر اين، معماران در كار قسمت‌هاي خارج از ديد عمارات همان دقتي را به خرج مي‌دادند كه در سردر و نما، چون بر اين باور بودند اگر چه كسي آن جاها را نمي‌بيند خدا كه مي‌بيند. ويتگنشتاين اين قطعه شعر را شعار خود قرار داده است. در يك مقاله، كتاب، فيلم، سخنراني يا گفتگو هدف تنها به كرسي نشاندن جمله آخر نيست. از مزخرف گويي در هر قسمتي از نوشته و كلام بايد پرهيز كرد. چنان كه زماني فانيا پاسكال به او مي‌گويد "من مانند سگي كه زيرش گرفته باشند حالم گرفته است" و ويتگنشتاين دلخورانه پاسخ مي دهد: "مزخرف نگو! تو كه نمي داني حال سگي كه زيرش گرفته اند چگونه است". ويتگنشتاين، فابيا رابه دروغگويي متهم نمي‌سازد بلكه به او گوشزد مي‌كند از چيزي كه نمي‌داند صحبت نكند. آسمان و ريسمان به هم نبافد. چيزهاي بي ربط را به هم گره نزند. راست و پوست كنده بگويد به چه فكر مي‌كند و دليلش براي اين ادعا چيست.

پی‌نوشت: باز هم ویتگنشتاین:))

+  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

«هیچ‌چیز ناظر یونان را بیش از این شگفت‌زده نمی‌کند که دریابد یونانی‌ها گه‌گاه جشن دیونوسوسی را به عنوان بزرگداشت تمام شورها و تمایلات شرورانه‌ی طبیعی برگزار می‌کردند و حتی نوعی روال کار رسمی برای تجلیل این امور بسیار انسانی به‌وجود آوردند...آن‌ها این صفات بسیار انسانی را اجتناب‌ناپذیر می‌دانستند و به‌جای دشنام دادن به آن‌ها، ترجیح می‌دادند این صفات را در کاربردهای جامعه و مذهب تعدیل و تنظیم کنند و نوعی حق رده‌ی دوم را به آن‌ها اختصاص دهند: درواقع، هر چیزی را که در انسان قدرت داشت الهی می‌خواندند و بر دیوارهای بهشت موعود خود حک می‌کردند. آن‌ها سائقه‌ی طبیعی متجلی در صفات شریرانه را انکار نمی‌کردند، بلکه آن‌ها را تعدیل و تنظیم می‌کردند و، به‌محض کشف معیارهای تجویزی کافی برای کم‌ضررترین نوع هدایت و جهت‌دهی به این آب‌های وحشی، آیین‌ها و روزهای معینی را به آن‌ها اختصاص می‌دادند. این ریشه‌ی کل آزاداندیشی اخلاقی دوران باستان است. آزاداندیشی‌ای که به امر شر و مشکوک...آزادی معتدلی می‌داد و در پی نابودی کامل آن نبود.

شورها همگی نخست دورانی دارند که در آن مایه‌ی نگون‌بختی‌اند و بس، و قربانیان خود را با سنگینی حماقت خود فرو می‌کشند – و دورانی آتی، بسیار آتی، که در آن با روح ازدواج می‌کنند و خود را روحانی می‌کنند. در آن روزگاران نخستین،آدمی به سبب حماقت شورها به جنگ با آن‌ها برمی‌خاست و کمر به نابودی‌شان می‌بست...امروز، به‌نظر ما، نابود کردن شورها و هوس‌ها تنها برای پرهیز از حماقت‌ها و پیامدهای ناخوش حماقت‌های‌شان، خود نهایت حماقت است. [بنابر این روش،] کار دندان‌پزشکی که دندان را می‌کِشد تا دیگر درد نکند،هیچ جای حیرت ندارد.»

                                                     *نیچه

پی‌نوشت:)))

+  پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

«یک تسلی دیگر در مواجهه با اتهامات مربوط به ناهنجاری، دوستی است. یکی از ویژگی‌های دوست این است که آن‌قدر مهربان است که در مقایسه با اکثر مردم، بخش بیشتری از وجود ما را بهنجار می‌داند. هنگام گفت‌وگو با مخاطبی عادی بسیاری از نظرهای خود را به دلیل بسیار زننده بودن، جنسی بودن، مایوسانه بودن، احمقانه بودن، هوشمندانه بودن یا احساساتی بودن بیان نمی‌کنیم، ولی این نظرها را با دوستان خود در میان می‌گذاریم – دوستی توطئه‌ای کوچک است علیه آن‌چه دیگران معقول می‌پندارند».

پی‌نوشت: من دوستان کمی دارم، خیلی کم، این کمبود را همیشه گفته‌ام، همیشه حس کرده‌ام و همیشه با آن کلنجار رفته‌ام. مدت‌ها فکر کرده‌ام، وقت گذاشته‌ام و با شدت تمام تمرکز کرده‌ام ببینم دقیقا چه اتفاقی می‌افتد، چرا از میان این‌همه آشنا کمتر کسی برایم «دوست» محسوب می‌شود، همه‌ی تلاشم را می‌کردم بلکه بتوانم تجربه‌ی اصیل و منحصربه‌فرد دوستی را تنها اندکی به بیان دربیاورم، توصیف‌اش کنم، تفاوتش با انواع دیگر روابط انسانی را شرح دهم، نمی‌شد، نمی‌توانستم؛ بعد یک‌دفعه و ناغافل خوردم به پست دوباتن و «تسلی‌بخش‌های فلسفه»‌اش و این نقل‌قول غیرمستقیمی که از مونتنی می‌آورد. حالا همین‌طور مانده‌ام مبهوت و حیرت‌زده که چطور می‌شود، واقعا چطور می‌شود در چند خط این‌همه حرف زد، این‌همه بیان کرد وجوهی از تجربه‌ی زیسته را که به سختی تن به بیان شدن می‌دهند، باید حرف بزنیم، باید خیلی بیش از این‌ها راجع به‌اش حرف بزنیم، این چندخط فقط شروع یک توطئه بود:) 

*به نقل از: تسلی‌بخش‌های فلسفه، نوشته‌ی آلن دوباتن، ترجمه‌ی عرفان ثابتی، نشر ققنوس.

+  دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

«خیلی هم بی‌جا نیست اگر بگوییم کارناپ هایدگر را درست همان‌طوری می‌خواند که شیطان می‌تواند کتاب مقدس را بخواند».

پی‌نوشت: این‌ها را گویا «آرن‌ ناس هوشمندانه و با شیطنت گفته است» درباره‌ی مناقشه‌ای ماندگار. من اما فقط در حیرت این استعاره‌‌اش مانده‌ام. مانده‌ام چطور می‌شود همدلی نداشتن در نقد، زیرکی گزنده و تمسخرآمیز، سادگی ویرانگر نقدی که عظمتی غیرقابل‌فهم و پیچیده را نابود می‌کند، و...این‌همه مفاهیم و ویژگی‌های دیگر را در همین یک جمله خلاصه کرد؟ واقعا چطور می‌شود؟ می‌شود ساعت‌ها درباره‌ی ماهیت نقد کارناپ به هایدگر و ویژگی‌های آن حرف زد، می‌شود هزاران صفحه نوشت اما بعید می‌دانم همه‌اش روی هم یک دهم قدرت بیان این استعاره‌ی حیرت‌‌انگیز را داشته باشد. نبوغ که می‌گویند، استعاره که می‌گویند، همین است دیگر، نیست؟

حالا گذشته از این ها، فقط فکرش را بکنید هر کدام‌مان چقدر منتقد شیطان‌صفت می‌شناسیم که کتاب مقدس دیگران را خوانده‌اند درست همان‌طوری که...فکرش را بکنید:)

*به نقل از: فلسفه‌ی قاره‌ای، نوشته‌ی سایمون کریچلی، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر ماهی.

+  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

عاقد گفت: برای بار سوم می‌پرسم...عروس‌خانوم، آیا وکیلم؟

یک‌بار دیگر اطراف را پایید. نگاهش بیشتر از همه روی داماد ثابت ماند. همه‌جا آن‌قدر ساکت بود که صدای پچ‌پچ‌ها هم شنیده می‌شد.

- این از سرووضع مهموناشون...حالا کادوهاشونم می‌بینی...طفلک پسرم. آبروش رفت.

گوشه‌ی پارچه را تکان داد تا خاک‌ قندها جمع شود وسط پارچه. مادر عروس کنارش ایستاده بود و قند می‌سابید. نگاهش کرد. چشم‌هایش را بسته بود و زیرلب دعا می‌خواند. عروس که اجازه را صادر کرد همه کل کشیدند و سوت زدند. حسابی شلوغ شده بود. همه جلو می‌آمدند و به عروس و داماد تبریک می‌گفتند. کسی حواسش به او نبود. دست‌پاچه پارچه‌ی خاک‌قندی را مچاله کرد و گوشه‌ای انداخت.

فیلم‌بردار گفت: با اون انگشت نه، با انگشت کوچیک.

داماد انگشت کوچکش را توی عسل زد و گذاشت دهان عروس. باز همه کل کشیدند و سوت زدند. عکاس گفت: یه‌طوری دستش کن که رو به من باشه...آهان...بالاتر....آره، خوبه.

نگاهش روی حلقه‌ی عروس ثابت ماند. دست کشید به حلقه‌ی ساده‌ی خودش. ناخودآگاه دستش را پشتش پنهان کرد.

یک نفر گفت: حالا نوبت کادوهاست.

به خودش آمد. مادر عروس یک سبد گرفته بود دستش و ایستاده بود کنار دیوار. یکی‌یکی کادوها را از عروس و داماد می گرفت و توی سبد می‌ریخت.

- یک سکه‌ی تمام از طرف عموی داماد.

- یک ربع سکه از طرف دایی عروس خانم.

نگاه مادر به سبد نبود. به عروس نگاه می‌کرد. گاه‌گاهی هم به جمعیت. هنوز زیر لب دعا می‌خاند.

- دو سکه‌ی تمام از طرف دایی آقا داماد

- یه نیم سکه از طرف خاله‌ی عروس

دستش را تا نزدیک سبد دراز کرد. نگاهش به صورت مادر بود. مادر تکانی خورد و سبد را دست‌به‌دست کرد. گفت: «اوا...کادوی خودم یادم رفت...فاطی‌خانم بی‌زحمت یه دقه این دست‌ات باشه». جا خورد. باورش نمی‌شد. دستش را به‌آرامی بالا آورد. مادر معطل نکرد. سبد را انداخت روی دست او، چادرش را سر کشید و رفت. به خودش یا به او گفت: نمی‌دونم این بچه‌ها کیفمو کجا گذاشتن؟»

- دو سکه‌ی تمام از طرف خاله‌ی آقا داماد...به افتخارشون.

همه دست زدند، همهمه‌ها توی صدای سوت و دست گم شدند. دو سکه را از عروس گرفت. نگاه‌شان کرد. طوری‌که کسی نبیند لمس‌شان کرد. داماد بلند شده بود و با آب‌وتاب خاله‌ی دست‌ودل‌بازش را می‌بوسید. با آن‌ تنه‌ی درشت حسابی جلوی او را گرفته بود. اصلا دیده نمی‌شد. سکه‌ها را توی دستش فشار داد. دست خالی‌اش را برد توی سبد و رها کرد. مادر عروس یک دست به چادر و یک دست به کیفش از راه رسید. کیفش را به گوشه‌ای پرت کرد و دست‌پاچه جعبه‌ی قرمزرنگ را جلوی عروس گرفت.

- یه دست‌بند طلا از طرف مادر عروس خانم

عروس را بغل کرد. آن‌قدر قربان صدقه‌اش رفت و دعا کرد تا اشک از چشم‌هایش جاری شد.

یک نفر گفت: «همه کادوهاشونو داده‌ن؟ کسی نمونده؟» بین جمعیت را نگاه کرد. خاله‌ی داماد گرم بگووبخند و صحبت بود. چادرش را سرش کشید. سرووضع‌اش را توی شیشه درست کرد. سکه‌ها را محکم توی دستش گرفت و گفت: «چرا...عمه‌ی عروس مونده». سعی کرد رفتارش عادی باشد. از پشت سر خم شد روی عروس و صورتش را بوسید و سکه را کف دستش گذاشت. دستش می‌لرزید. سکه‌ی دیگر را دودستی جلوی داماد گرفت.

- دو سکه‌ی تمام بهار از طرف عمه‌ی عروس خانوم. به افتخارشون.

                                                                   *شکوفه آروین 

پی‌نوشت: این داستان را شکوفه نوشته است برای نمی‌دانم کارگاه نمایش کجا و کلی‌ هم به‌به‌و چه‌چه شنیده است و استاد مربوطه تحویلش گرفته است و...اما این‌ها که مهم نیست، مهم این است که او توانسته است مرا با همین پانصدوچهل کلمه‌ی ناقابل به‌هیجان بیاورد به‌هیجان آوردنی:) می‌خواهم نقدش کنم، یک نقد مفصل و با جزئیات تمام، حق‌اش است، ارزش‌اش را دارد، می‌گذارید به حساب پارتی‌بازی‌های خواهرانه یا هرچیز دیگر اما من صادقانه می‌گویم این داستان یکی از آن معدود داستان‌های کوتاه فارسی است که خوانده‌ام و فکر می‌کنم لااقل مضمونش آن‌قدر عمق و غنا دارد که ارزش نقد داشته باشد. باور نمی‌کنید؟ نشان‌تان می‌دهم، نشان‌دادنی:))  ‌

+  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران | 

«پارادوکسی هست، پارادوکسی عظیم در زندگی روزمره که می‌توان آن‌را پارادوکس نیهیلیسم نامید، این‌که درک و برداشت علمی از جهان شکاف میان شناخت و حکمت را پر که نمی‌کند به‌کنار، بلکه سبب می‌شود این شکاف را هرچه حادتر ببینیم. من حتی حاضرم شرط ببندم که این پارادوکس در جوامع بسیار پیشرفته از نظر علم و تکنولوژی حادتر از هرجا و هر زمان دیگر است. اتفاقا در جوامع پیشرفته‌ی غربی است که شکاف میان شناخت و حکمت چنان وسعتی پیدا کرده است که به‌نظر چون مغاکی عمیق می‌آید. سوال از معنای زندگی، در این وجه، پیامد تجمل و وفور است. شاید هم همیشه چنین بوده است. فلسفه فقط زمانی سربرمی‌آورد که نیازهای اولیه‌ی زندگی برآورده شده باشد. به‌قول برتولت برشت، «اول غذا، بعد اخلاق» که البته بدیهی است. اما واقعیت شگفت در مورد انسان‌ها این است که وقتی غذای‌شان فراهم شد، حتی غذایی بیش از آن‌چه نیاز دارند و می‌توانند بخورند، وقتی همه‌ی نعمات مادی جهان بر سرشان فرو ریخت، تازه شروع می‌کنند برای خودشان بدبختی‌ها  دردسرهایی تازه درست کردن، تازه مرض‌های عصبی و روحی و روانی تازه‌ای پیدا می‌کنند: روان‌کاوی، روان‌درمانی، عطردرمانی، رفلکسولوژی، و هزار چیز دیگر. نیروی این پارادوکس زمانی خودش را به‌رخ می‌کشد و زندگی را تیره می‌کند که پرسش مغفول‌مانده‌ی معنای زندگی با کین‌توزی واقعی و هولناکی دوباره سربرمی‌آورد: «ظاهراً هر آن‌چه را که می‌خواهم دارم، اما این زندگی به چه دردی می‌خورد؟»

این وضع غریب اما کاملاً روزمره منشأ موجه بسیاری از کوشش‌های، به‌زعم من، ناموجه، برای پر کردن «شکاف معنایی» و یافتن پاسخی برای پرسش از معنای زندگی است. این‌کار را به شیوه‌های بسیار می‌توان انجام داد: مثلاً از طریق بازگشت به دین سنتی، یا از طریق جعل کردن یک دین تازه؛ یا از طریق اقتدارگرایی سیاسی، که غالباً با بازگشت به دین سنتی همراه است و معجون غریب مردافکنی است (مثلا، ناسیونالیسم صربی) یا از طریق ۵۷ شیوه‌ی مختلف پر کردن شکاف معانی، که امروزه در سوپر مارکت دانش‌های سرّی و رمزآلود خریدنی هستند: طالع‌بینی، یوگا، نشستن زیر اهرام و در دست گرفتن جام بلورین جهان‌نما، یافتن فرزند درونی خود، یا هر چیز دیگری از این قبیل. این‌ها را می‌توان انواع مختلف وهم‌اندیشی نامید. یعنی اگر اشتباه اصلی در بخش اعظم فلسفه‌ی امروزین، شیفتگی به علم است که منجر به علم‌زدگی می‌شود، اشتباه متقابلی هم هست که طرد علم است و به وهم‌اندیشی ختم می‌شود. درواقع برخی فلسفه‌های امروزین قاره‌ای با خطر وهم‌اندیشی قرین هستند. پس اگر خطر اصلی قرین فلسفه‌ی امروزین علم‌زدگی است، خطر متقابلش وهم‌اندیشی است. به کلام جان‌ استوارت میل، «یکی از آموزه‌ها این اتهام را یدک می‌کشد که انسان‌ها را بدل به حیوان می‌کند، و آموزه‌ی دیگر این اتهام را که انسان‌ها را بدل به موجودات جن‌زده می‌کند».

*به نقل از: فلسفه‌ی قاره‌ای، نوشته‌ی سایمون کریچلی، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر ماهی.

+  شنبه بیست و نهم فروردین 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

فیلیپ راث: وارونه‌گویی در الهام کافکا ممکن است قابل‌توجه‌ترین جنبه‌ی کار او نباشد، اما تفکر درباره‌ی آن همیشه گیج‌کننده و حیرت‌آور است. او کسی نیست جز یک آدم خیالباف و وسواسی، که در برابر دنیای واقعی به خلق یک کابوس با یک دنیای رویایی مبادرت می‌کند. خیال او (تعمداً) بر این نکته پای می‌فشارد که آن‌چه در ظاهر غیرقابل‌تصور و مهمل به‌نظر می‌آید و با واقعیت‌های فرد در تضاد کامل قرار دارد، دقیقا همان چیزی است که واقعیت او را تشکیل می‌دهد. او در آثاری چون مسخ، محاکمه و قصر، فرهنگ موجودی را شرح می‌دهد که به‌ناگزیر قبول می کند – در مورد یوزف ک. این پذیرش بیش از حد دیر صورت می‌گیرد- که آن‌چه دون شان آدمی است، و چرند و باورنکردنی می‌نماید، هیچ نیست جز همان چیزی که دقیقا برای او اتفاق می‌افتد- آن‌چه دون شان شماست، سرنوشت‌تان خواهد بود.

کافکا، لحظاتی پس از آن‌که گرگور سامسا از خواب بیدار می‌شود و کشف می‌کند که دیگر همان پسر خوبی نیست که به خانواده‌ی خود کمک می‌کرده و به حشره‌ای نفرت‌انگیز تبدیل شده است، می‌نویسد: «رویایی در کار نیست». به‌زعم کافکا، رویا دنیای احتمالات، قرینه‌ها، ثبات و نظم و علت و معلول است- در نظر او دنیای قابل‌اعتماد ارزش‌ها و عدالت، خواب و خیال محالی بیش نیست. اگر کافکا زنده بود، از مشاهده‌ی خشم و غیظ آدم‌های رویایی‌ای که همه‌روزه به ما می‌گویند «من به این‌جا نیامده‌ام که مورد توهین قرار بگیرم!» چقدر سرگرم می‌شد. در دنیای کافکا – و نه فقط در دنیای کافکا- زندگی وقتی معنا پیدا می‌کند که ما متوجه می‌شویم که دلیل وجودی ما دقیقا همین است. دلم می‌خواهد بدانم در طول سال‌هایی که این‌جا بودید تا مورد اهانت قرار بگیرید، کافکا چه نقشی را در قوه‌ی تخیل شما بازی کرده است؟ می‌دانم که مقام‌های حزب کمونیست آثار کافکا را در همه‌جا- کتاب‌فروشی‌ها، کتاب‌خانه‌ها، و دانشگاه‌ها- ممنوع کرده بودند، اما آن‌ها چرا از کافکا بیم داشتند؟ چه عاملی در او وجود داشت که آن‌ها را به خشم می‌آورد؟

ایوان کلیما: من هم مثل شما آثار کافکا را مطالعه کرده‌ام. چندی پیش هم مقاله‌ای طولانی درباره‌ی او و رابطه‌ی عاشقانه‌اش با فلیسه بوئر نوشتم. عقیده‌ی من در مود مغایرت دو دنیای حقیقی و رویایی در آثار کافکا کمی با عقیده‌ی شما فرق می‌کند. شما می‌گویید: «به‌زعم کافکا رویا دنیای احتمالات، قرینه‌ها، ثبات و نظم و علت و معلول است- در نظر او دنیای قابل‌اعتماد ارزش‌ها و عدالت برای او عجیب و غریب است.» من ترجیح می دهم به جای کلمه‌ی «عجیب‌ و غریب» لغت «دست‌نیافتنی» را بگذارم. آن‌چه را شما دنیای رویایی می‌نامید، از نظر کافکا دنیای واقعی بود- دنیایی که در آن نظم حکم‌فرما است، که مردم آن – دست‌کم آن‌طور که او می‌دید- می‌توانند به هم‌دیگر علاقمند بشوند، عشق بورزند، خانواده‌ای داشته باشند و در انجام دادن وظایف خود منظم و مرتب و فرمان‌بردار باشند- اما دنیایی از این دست، برای آدمی مثل کافکا که دچار صداقتی بیمارگون بود، دست‌نیافتنی بود. قهرمانان او رنج می‌بردند، نه فقط به این دلیل که می‌توانستند نظاره‌گر رویاهای خود باشند، بلکه به این دلیل نیز که آن‌قدر قوی نبودند که آن‌طور که باید و شاید وارد دنیای واقعی بشوند و به‌گونه‌ای شایسته وظایف خود ر انجام بدهند. قهرمان من در رمان عشق و آشغال به این پرسش که چرا کافکا در رژیم‌های کمونیستی مورد تکفیر قرار گرفته با یک جمله‌ی ساده پاسخ می‌دهد: «در شخصیت فرد، آن‌چه بیشترین اهمیت را دارد صداقت اوست.» رژیمی که مبنای آن بر فریب است، از مردم می‌خواهد تظاهر کنند، از آن‌ها سازش و حمایت می‌خواهد و در همان‌حال به اعتقادات آن‌ها ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد...نمی‌تواند راست‌گویی و صداقت تسخیرکننده‌ی کافکا ا تحمل کند.

اگر از من بپرسید که کافکا برایم چه مفهومی دارد، برمی‌گردم به مساله‌ای که بارها درباره‌ی آن گفت‌وگو کرده‌ایم. در مجموع کافکا نویسنده‌ای غیرسیاسی بود. دوست دارم مدخل خاطراتش به تاریخ ۲ اوت ۱۹۱۴ را نقل کنم. خیلی کوتاه است: «آلمان به روسیه اعلان جنگ داده است- بعدازظهر شنا کردم.» در آن‌ روز خبری که دنیا را تکان داد، با زندگی خصوصی خود – شنای بعدازظهر - در یک سطح قرار می‌دهد. من اطمینان دارم که کافکا فقط درباره‌ی درونی‌ترین نیاز خود، یعنی اعتراف به بحران‌های خودش، می‌نوشت و به‌این ترتیب آن‌چه را در زندگی خصوصی به‌نظرش لاینحل بود حل می‌کرد. رابطه‌ی کافکا با پدرش و نیز عدم‌ توانایی او به گذشتن از یک محدوده‌ی مشخص در روابط با زن‌ها در درجه‌ی اول قرار دارد. این‌ها را در مقاله‌ای که در مورد کافکا نوشته‌ام توضیح داده‌ام. برای مثال، ماشین آدم‌کش در داستان کوتاه «در تبعید» بازتاب احساس کافکا به ازدواج و نامزدی است: آمیزه‌ی شگفت‌آور شیفتگی و نومیدی. او چند سال پس از نوشتن این داستان طرز فکر و احساسش نسبت به زندگی مشترک را به‌طور محرمانه برای میلنا یه‌سنسکا گفت:

می‌دانی، هر وقت می‌خواهم چیزی را روی کاغذ بیاورم (درباره‌ی نامزدی‌مان)، نوک شمشیرهایی که دایره‌وار احاطه‌ام کرده‌اند، آرام آرام به من نزدیک می‌شوند، این کاملترین نوع شکنجه است. به محض این‌که شروع به خراشیدن بدنم می‌کنند، همه‌چیز آن‌قدر وحشتناک می‌شود که من بلافاصله با همان جیغ اول، نه به تو، نه به خودم، که یک‌باره به همه‌چیز خیانت می‌کنم.

استعاره‌های کافکا آن‌قدر قوی هستند که از منظور و مقصود او بس فراتر می‌روند. می‌دانم که می‌گویند محاکمه و نیز در تبعید در زمره‌ی پیش‌گویی‌های هنرمندانه‌ی کافکا در باب سرنوشت هولناک یهودیان در طول جنگ قرار دارند – جنگ پانزده سال پس از مرگ کافکا آغاز شد – اما آن پیشگویی ناشی از نبوغ نیست، این آثار فقط نشان می‌دهند نویسنده‌ای که می‌داند چگونه شخصی‌ترین تجربه‌های خود را عمیق و صادقانه بیان کند، با محیط اجتماعی و قلمرو غیرشخصی نیز بیگانه نیست.

پی‌نوشت۱: خنده‌دار نیست؟ طرف لابد به‌خیال خودش آمده است با آن سه‌نقطه‌ی کذا و حذف بخش‌هایی از متن، ذهن ما را از برخی شبیه‌سازی‌ها دور کند، آن‌هم دقیقا در این‌جا، در «رژیمی که مبنای آن بر فریب است، از مردم می‌خواهد تظاهر کنند، از آن‌ها سازش و حمایت می‌خواهد و در همان‌حال به اعتقادات آن‌ها ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد...» به‌نظر شما تاکید از این‌پررنگ‌تر می‌شد؟ شرط می‌بندم اصل متن هم نمی‌توانست با این قوت تداعی‌های ناخودآگاه ما را رنگ واقعیت بزند.

پی‌نوشت۲:متوجه هستید؟ بیان عمیق و صادقانه‌ی شخصی‌ترین تجربه‌ها به پیشگویی‌ نبوغ‌آمیز رویدادهایی منجر شده است که لااقل از دیدگاه بسیاری دانشمندان علوم اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر به‌نظر می‌آمدند. حالا هی بیایید بابت شخصی‌نویسی و وبلاگ‌نویسی متلک بیندازید، هی بیایید به آدم سیخ بزنید که دو تا مطلب جدیِ! جامعه‌‌شناسانه هم بنویس، هی آدم را بابت علاقه به حوزه‌ی شیک و لوکسی مثل جامعه‌شناسی ادبیات و بی‌علاقگی به اعتیاد و طلاق و هزار و یک درد بی‌درمان دیگر خفت بدهید. حالا هی من بگویم به‌جای این اظهارفضل‌های کلیشه‌ای و عوامانه راجع به انتخابات، به‌جای این فلسفه‌بافی‌های غیرشخصی بی‌خاصیت، فقط تجربه‌های شخصی‌تان را عمیق و صادقانه بیان کنید هی شما گوش نکنید، هی بردارید به‌جای نوشتن از خودتان، راجع به «مردم» و «زنان» و «جوانان» و همه‌ی این‌دیگری‌های خیالی بنویسید ببینم کجا را می‌خواهید بگیرید:)

*به نقل از: «روح پراگ»، نوشته‌ی ایوان کلیما،ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه.

+  شنبه بیست و دوم فروردین 1388  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

تیمارستان جهانی : شیشه را بشکن "رییس"**

بازی­گردان­ها دنبال 35 نفر -از خودِ بیمارها- برای ایفای نقش بیمار­ها می­گشتند که از نظر فیزیکی منزجر کننده باشند، تا در سکانس مشخصی از فیلم در اطراف صحنه بچرخند. داگلاس و زنتس (تهیه‌کنندگان) این ایده را در همان نطفه خفه کردند. قرار بود هیچ بیماری بخاطر این که غیرعادی است در فیلم به کار گرفته نشود. به واسطه­ی همین تصمیم -که جا دارد قاطعانه تحسین شود- هنوز گروه سازنده نیازمند 35 نفر سیاهی­لشکر با ظاهری کریه بودند. بازی­گردان­ها دست به دامن مل لمبرت، صاحب نمایشگاه ماشین محل و گوینده­ی نیمه­وقت نمایش کمنداندازی گاوچران­ها شدند. لمبرت که رابط محلی تیم سازنده­ی فیلم در سیلِم بود، ویل سیمپسن، همان سرخ­پوست مغموم و بلندبالا از نژاد اصیل کریک را برای ایفای نقش "رییس" معرفی کرده بود. پیدا کردن سرخ­پوستی عظیم­الجثه که بتواند بازی هم بکند کار چندان ساده­ای نیست و بازی­گردان­ها احساس می‌کردند که لمبرت می‌تواند در جستجو برای یافتن 35 نفر کریه­منظر در سیلِم هم به آن­ها کمک کند.

لمبرت می‌گوید طی انجام این کار آب خوش از گلویش پایین نرفته است: "از من خواستند 35 آدم درب­و­دا­غان یا به عبارتی 35 سیاهی­لشکر پیدا کنم که حسابی عجیب‌وغریب باشند. آدم­های هولناکی که صرف نگاه کردن به­شان، بیننده را بترساند. خوب من هم توی روزنامه آگهی دادم و نوشتم: "آیا چهره­ی شما گرگ­های خاکستری را به وحشت می‌اندازد؟ آیا بی­نهایت چاقید؟ بی­نهایت لاغر؟ آیا مردم وقتی شما را می­بینند حالشان بد می­شود؟" و در زیر این­ها هم نوشتم هر کسی چنین مشخصاتی دارد با من تماس بگیرد. همان روز اول انتشار آگهی حدود 150 تماس تلفنی داشتم و از همه­شان می­پرسیدم که به نظر خودشان چرا دارای ویژگی­های مذکور هستند. یکی گفت که دماغش توی آفساید است. مردی زنگ زد و گفت: "مادرم روانی است. می­توانید پنچ روز، ده روز یا هرچند روز که دل­تان می­خواهد از او در ساخت فیلم استفاده کنید و کارتان که تمام شد بیاندازیدش در انبار لعنتی‌ِکشتی و درش را قفل کنید." اشخاصی هم زنگ می­زدند که شخصا آن­ها را می­شناختم و به­شان می­گفتم: "ما نمی­توانیم از تو استفاده کنیم چون به اندازه­ی کافی غیرعادی نیستی." چند دیوانه­ی واقعی هم تماس گرفتند و گفتند که روزگاری به ­واسطه­ی جنون مرتکب جرم و به طور قانونی محکوم شده بودند اما حالا تحت درمان قرار گرفته بودند؛ هیچ کدام از آنها هم به اندازه­ی کافی عجیب‌و غریب نبودند.

خانمی زنگ زد و گفت پسرش پدرسوخته­ای(؟) است که لنگه ندارد، گفتم: "خب، از چه نظر او شرایطی که من گفته­ام دارد؟" مادر گفت: "پسرم عجیب و غریب و بسیار ترسناک است." پیش خودم گفتم وقتی مادری در مورد پسرش چنین حرفی می­زند باید پسرش ارزش یک بررسی کوچک را داشته باشد. در نتیجه از او خواستم پسرش را بیاورد و او هم پسری چهارده ساله آورد که شاید بتوانم بگویم خوش­قیافه­ترین پسر موطلایی بود که به عمرم دیده بودم. گفتم: "خانم این همان پسری است که درباره­ی ویژگی­هایش با من حرف زدید؟" زن گفت: "بله ترسناک نیست؟" گفتم: "خانم جان، ما نمی­توانیم از پسر شما در فیلم استفاده کنیم چون خیلی خوش­چهره است." زن طوری از اتاق بیرون رفت انگار که من جَلب­ترین آدم روزگار بودم که او اصل جنس را پیشم آورده و من از او استفاده نکرده­ام. "

-----

تبلیغات­چی اجازه داد لطیفه­ای بین بازیگران و دست­اندرکاران تولید فیلم بپیچد و آن هم این که قرار نیست پس از پایان فیلم­برداری، آن­ها را از آسایشگاه ترخیص کنند. سیگار دیگری آتش زدم و شروع کردم به بازگویی چند دیالوگ از فیلم دیگری که این یکی فیلم گوتیکِ کلاسیکی بود که در آن زن جوانی به آستانه­ی جنون حاد می­رسد چون خویشاوندان طمع­کارش که چشم­شان دنبال ارث اوست، بر سر راهش دوزوکلک­هایی می‌چینند. در صحنه­های پایانی، زن جوان سوار بر کالسکه­ای توسط عمه­ی شرورش به آسایشگا­هی دورافتاده منتقل می­شود. زمانی که به آسایشگاه می­رسند زن جوان زود سر صحبت را با نگهبان دم در باز می­کند و در حالی که به عمه­اش اشاره می­کند، می گوید: "خودش است اما چون وحشی­بازی درمی­آورد به‌اش قبولانده­ایم که من بیمار روانی­ام." نگهبان جواب می­دهد: "متوجه­ام." و دو متصدی تنومند که روپوش سفید به تن دارند، عمه را در حالی که تقلا می­کند و دست­وپا می­زند و نعره می­کشد: "احمق­ها، مریض اونه." با خود می­برند.

حقه­ی امید بخشی است. زمانی که به در پشتی بیمارستان نزدیک می­شدیم با خودم این حکایت طنزآمیز را تکرار کردم و در گوشه­ای از ذهنم به­خاطر سپردم تا در موقع مناسب از آن استفاده کنم. با این حقه خوب می‌شد سر بزنگاه خدمت تبلیغات­چی رسید: "این بخت­برگشته خیال می­کند که تبلیغات­چی و مسئول هدایت کارهای اجرایی فیلمی است که به­اش گفته­ایم در این بیمارستان قرار است فیلم­برداری شود. ها ها ها!"

وقتی به در رسیدیم، کسی جلوی آن نبود و بلافاصله وارد راه­رویی طولانی به عرض پنچ متر شدیم؛ از همان راه­روهای سبزرنگ آسایشگاه­ها که -و این­جا شاهد فوران بیمارگونه­ی تصویرهای آشنای قدیمی ذهنم بودم- صدای قدم­های­مان روی کف پوش کهنه و قدیمی لینولئومی­اش می­پیچید. معمولا خیلی جلوی عبارت­هایی چون "حس منفی" کم نمی­آورم اما باید اعتراف کنم که در چنین راه­روهایی می­توان حضور عینی­اش را احساس کرد.

از دری گذشتیم و وارد اتاق بازی دل­گیری شدیم که مردانی پیژامه­پوش و عجیب‌وغریب در آن­جا مشغول بازی بودند. با اصرار تمام سعی داشتند توپ­های کوچکی را وارد سوراخ­هایی که کمی بزرگ­تر از آن توپ­ها بودند بکنند. پیرمردی با موهای سفید به­هم ریخته و درهم­وبرهم با بی­حوصلگی اطراف را تماشا می­کرد و مردی قدبلند و بی­مو که ناخن هم نداشت بی­هدف در اطراف پرسه می­زد. یکی از متصدیان آسایشگاه که روپوش سفید آهارزده­ای به تن داشت به­دقت بیماران را زیر نظر گرفته بود. بعد متوجه شدم که این مردها در اصل بیمار نیستند بلکه بازی­گران فیلم هستند که زمان استراحت­شان را در اتاق بازی می­گذراندند. متصدی هم یکی از بیماران آسایشگاه بود...

-----

ویلیام ردفیلد، که نقش یکی از بیماران به­نام هاردینگ را در فیلم بازی می­کند، چنین نظری دارد: "می دانم سنگ­دلانه به­نظر می­رسد ولی اینجا به خبرهای تراژیک همیشگی عادت می­کنی. می­دانی چه چیزی بیش تر از همه آزارم می­دهد؟ انعکاس صدا در اتاق بازی. صدایت در میان وراجی­های پر صروصدا گم می­شود و پیوسته عبارات و گفته­های بی­ربطی می­شنوی که هیچ معنایی نمی­توانی از آن­ها استنباط کنی. سردرگم می­شوی و کم‌کم پیش خودت فکر می­کنی که مردانی (منظور مجانین) در دو طبقه­ بالاتر هم در حال انجام همان بازی­ها هستند و شاید هم در مورد موضوع­های مشابهی حرف می­زنند. کم کم به خودت هم شک می­کنی.

-----

نقشی که کم­ترین میزان بداهه­پردازی را دارد شخصیت پرستار راچد است که لوییز فلچر آن را بازی می­کند. راچد زنی منظم است و در اغلب اجراهایی که از این اثر به روی صحنه رفته (منظور تأتر)، نقش او به­صورت دیکتاتوری رام­نشدنی و ظالم ترسیم شده است. فلچر می گوید: "من نقش‌اش را متفاوت به­تصویر می­کشم. راچد لبخند می­زند و با همه­ی بیماران احوال­پرسی می­کند و به خوب بودن روش­هایش کاملا ایمان دارد." فورمن(کارگردان) هم او را محکوم کرده که برای فیلمی که داستانش در ۱۹۶۲ می­گذرد، مدل موی ۱۹۴۵ را داشته باشد. فورمن معتقد است دلیلش برای چنین انتخابی این است که راچد زنی است که در همان اواسط دهه­ی چهل ارتباطش را با مردم و دنیای بیرون قطع کرده است. فلچر می­گوید: "در حین فکر کردن و درآوردن نقشم به زمینه­ای بسیار غنی متوسل شدم: در گذشته­ها زنی را به­یاد می­آورم –نه مادرم- که در کودکی هر شنبه شب طبق روال مشخصی من و برادر و خواهرم را تنقیه می­کرد. او به ما می­گفت که انجام این کار به نفع ماست و ما هم به خیال این که همه این کار را می­کنند حرفش را قبول می­کردیم. تا زمانی که هفت هشت سالم شد؛ یعنی به سنی رسیدم که می توانستم شرایط زندگی­ام را با شرایط دوستانم مقایسه کنم. و در آن زمان بود که فهمیدم دیگر ِ بچه­ها را هر شنبه شب تنقیه نمی­کنند. متوجه هستید که آن­قدر از درستی بلایایی که سر ما می­آورد مطمئن بود که ما را متقاعد کرده بود که انجام این عمل دردناک و تحقیر کننده رویدادی کاملا عادی است. او زنی دوست­داشتنی بود و ما بچه­ها او را مرکز این جهان می­دانستیم. اما همیشه این نکته یادم خواهد ماند: تحقیر حاصل از آن عمل و تفکر ناشی از حسن­نیتی تحریف شده که پشت این حرکت بود.

-----

وقتی در فوریه با فورمن سرصحنه صحبت کردم، متوجه شدم مجموعه­ای از رمان­های کافکا روی میزش است. فورمن می گفت: "در چکسلواکی (او چکسلواکیایی است) کافکا را نویسنده­ای بسیار بامزه و یک طنزنویس به­ حساب می­آوریم. زمانی که اقتباس اورسن ولز از محاکمه را دیدم، متوجه شدم آمریکایی­ها نظر متفاوتی نسبت به کافکا دارند. به نظرم یکی از دلایلی که فیلم جواب نداد همین بود که ولز فیلمی بسیار جدی ساخته و اگر کتاب را بخوانید خیلی خیلی خنده دار است. در چنین موقعیت معناباخته­ی هولناکی جز این که بخندی کار دیگری نمی­شود کرد. از من می­پرسی آیا مک­مورفی (نقش اول فیلم با بازی جک نیکلسون) دیوانه است؟ نمی خواهم جواب این سوال را بدانم. آیا او یک قهرمان است؟ پاسخ این سوال را هم نمی­دانم. قهرمان مدرن ترکیب بسیار مبهمی­ست. در چکسلواکی دوران بسیار سختی را پشت­سر گذاشتم؛ مثل اشغال کشور به دست آلمان­ها در اواخر جنگ. در همان زمانِ اشغال، آدم­هایی را داشتیم که با جارودستی‌های­شان به جنگ تانک­های دشمن می­رفتند. آیا آن­ها آدم های خل­وضعی هستند یا اینکه قهرمانند؟ چون زمانی که شخصی را در حال انجام این کار می­بینی با خودت می­گویی "این مرد دیوانه است" و زمانی که ماجرا تمام می­شود، خود شما که جلو نرفته­اید، او را قهرمان خطاب می ­کنید."

-----

حادثه­ای در بخش 83 پیش آمد. عوامل گروه در حال فیلم­برداری صحنه­هایی در آن آسایشگاه سه طبقه بودند و کابل­های الکتریکی مورد نیازشان را از میان پنجره­ای باز به بیرون وصل کرده بودند. برق­کاری که این کار را انجام داده بود خودش را مقصر ماجرا می­دانست. به شوخی به بیماران جمله­ای با این مضمون گفته بود که: "پسر، اگر من دیوانه بودم از همین پنجره می­پریدم بیرون." لحظاتی بعد صدای فریاد بلندی شنیده شد؛ چیزی با صدای گرومپ شدید به زمین خورد و صدای ناله­ی دردناکش به هوا بلند شد. بیماری از پنجره بیرون پریده بود و با تمام وجود به سوی آزادی می­دوید و کمی به یک طرف بدنش آویزان شده بود. دو نفر از بیمارانی که با گروه همکاری می­کردند دنبالش کردند و او را گرفتند و به بهداری بیمارستان بردند. استخوان کتفش شکسته بود.

"سلام، چطوری؟" مایکل داگلاس با بیماری که از پنجره بیرون پریده بود خوش­وبشی کرد و گفت: "خوش اومدی."

بیمار پرسید: "از دستم عصبانی هستید؟"

مایکل جواب داد: "معلومه که نه. فکر کردم تو از دست ما عصبانی باشی." به نظر می رسید چنین احتمالی هرگز به ذهن بیمار خطور نکرده باشد. داگلاس ادامه داد: "می­دونی، شدی تیتر اول روزنامه­ها. برایت تیتر زده‌اند: دیوانه­ای از قفس پرید."

بیمار دست راست مشت کرده­اش را به سمت شقیقه­اش برد و حالت مسرت رنج­آوری روی صورتش نمایان شد: "پرواز نکردم که. کی می تونه پرواز کنه؟ می­خواستم با کابل سُر بخورم و برم پایین ولی نتونستم خودم رو سفت نگه دارم."

داگلاس گفت: "می دونم. حالا در وهله­ی اول چرا می­خواستی از کابل­ها سر بخوری و بری پایین؟ منظورم اینه که گزینه­های بهتری داشتی که. چرا مثلاً خیلی ساده از پله­ها نرفتی پایین؟"

"خب..." بیماری که از پنجره بیرون پریده بود برای یافتن پاسخ مناسبی سر به سوی آسمان کرد و بعد گفت: "می­خواستم برم خونه." مدتی گذشت و در آن مدت به نظر می­رسید که بیمار داشت به پاسخ خودش فکر می­کرد. ناگهان شانه­ای بالا انداخت و نیش­اش تا بناگوش باز شد و گفت: "از نظر روحی و روانی پریشان بودم."

**فرازهایی از دست­نوشت پم کایل؛ پیرامون ساخت «آواز بر فراز آشیانه­ی فاخته» (در ایران: دیوانه­ای از قفس پرید) در بیمارستان ایالتی اورگون؛ رولینگ استون چهارم دسامبر 1975. ترجمه­ی ج. ر.  (از نوشتار مفصلی در ماهنامه­ی فیلم وام گرفتم با کمی پس و پیش کردن مطلب)

                                                                     *ح.د

پی‌نوشت: انگار فقط من تنها نیستم، انگار بهار به همه ساخته است، به همه‌ی دوستان و دوروبری‌های ندیده و مجازی‌ای که مدت‌ها سکوت کرده بودند و حتی جواب ای‌میل آدم را هم نمی‌دادند، انگار همه بهترند، باز می‌نویسند و باز من نوشته‌های‌شان را دوست دارم، آن‌قدر که عجالتا حال خوب و نوشته‌ها و خلاصه پست‌های بلندبالای خودم را کنار بگذارم و لذت و هیجانم از خواندن این متن را با شما سهیم شوم. نمی‌دانم به جبران دوست‌داشتن متن است یا پررویی یا هر چیز دیگر، به‌هرحال به خودم حق دادم تیتر نویسنده را (تیمارستان جهانی : شیشه را بشکن "رییس") باب میل خودم تغییر دهم: «حسن‌نیتی تحریف شده»، به نظرم آمد روح متن همین است، حسن‌نیتی که در مورد خودمان و دیگران به‌خرج می‌دهیم و البته در مورد خودمان بیش از همه تحریفش می‌کنیم. می‌دانم، باید مفصل‌تر بنویسم اما فعلا دارم لذت ایده‌اش را مثل یک آب‌نبات با مزه‌ای باورنکردنی می‌مکم، بگذارید سیر شوم بعد توضیح‌اش می‌دهم، احتمالا البته:)  

+  سه شنبه بیستم اسفند 1387  توسط آروین  با موضوع:  از زبان دیگران | 

"وودی آلن جایی در مورد برگمان می‌گفت، در تماس های تلفنی‌ام به جزیره‌ی فارو، اظهار می‌داشت که همیشه کابوس می‌بینم:

می‌بینم که ناگاه سر صحنه می‌روم ولی نمی‌دانم دوربین را کجا بگذارم.....

می‌گفتم نگران نباش! تو همیشه دوربین را در بهترین جا گذاشته‌ای."

 

بهتم زد!

استادی که پس از عمری تعلیم، هراس‌اش این است که مبادا خواندن و نوشتن از یاد بَرَد.

می دانی!...

همیشه این ایده‌آل‌هامان است که در آخر به کابوس‌هامان استحاله می‌یابد. و چه چیز هراس‌ناک‌تر از این....

 

لابد یخچالی که سرانجام پیرزن را فرو بلعید (مرثیه‌ای برای یک رویا- آرنوفسکی) و یا مادر بزرگی که- تجلی تمامی نیازها و تنهایی‌های کودک بود- و در آخر به چیزی هولناک در گورستان تبدیل شد (مادربزرگ- لینچ) را بیاد داری.

 

بگذار اعترافی کنم!.... بهتم از یک همذات پنداریِ دردآور بود.

بهتم از آن بود که این کابوس،،، کابوس من نیز هست....

من،، فیلسوفِ فلسفه ترس....من،، شاعرِ شعر ترس....

 

گاه کتابخانه‌ام را می‌بینم که چون گردابی دوره‌ام می‌کند... و کتابهایم، چون دشنه به سویم هجوم می‌آورند و نوشته‌هایم چون موریانه.

آری! همیشه ایده‌آل‌هامان است که به کابوس‌هامان بدل می‌شود.

می‌ترسم از روزی که آزادی نیز ....کابوسی گردد........،،، و عشق هم.

-------------------------

دوربین را کجا بگذارم....

در بیابان زاویه‌ای نیست....

گنگیِ چشم اندازم در هر سو بیداد می‌کند...

 

*ح.د

 

پی‌نوشت۱: گفته است برای فروپاشی است، یک کامنت شاید، حالا که به قول خودش، کامنت‌هایم خاموش است؛ از دوستی است نادیده و ناشناس، دوستی که خوب می‌فهمد و عالی می‌نویسد و با همین چند خط، کم‌وبیش مستم می‌کند. اجازه گرفتم برای شما هم بگویم تا شاید دمی چون من، سرخوش و شیدا شوید.

راستي، عنوان و پررنگ کردن آن تک جمله‌ي شاه بيت، از من است، باقي اما همه‌اش کارِ دست اوست.

 

پی‌نوشت2: راستش...چطور بگویم...یک چیز دیگر هم گفته است...یک پیشنهاد فوق‌العاده: «نمی خوام بگم اینها مشکلات زندگی و امتحانات الهی و از این جور خزعبلاتِ، هر کی گفت بگو shut the fuck up» و فقط خدا و لابد خودش می‌داند که علی‌رغم همه‌چیزِ این جمله، دقیقا همه‌چیز، گفتن‌ش، خیلی خونسرد و همراه با یک لبخند سرد، چقدر آرامش‌بخش است وقتی یک نفر با یک لبخند مسخره و ماسیده روی صورتش، جلویت می‌ایستد و با بی‌معنی‌ترین لحن ممکن می‌گوید: «به هر‌حال مشکلاتِ دیگه، پیش‌ می‌یاد، جدی نگیر» یا «سخت نگیر» یا ...هر مزخرفی مثل این؛ حالا چه حضورا خدمت‌ت برسد یا اس‌ام‌اسی یا ای‌میلی یا کامنتی یا هر نوع کوفت دیگری، فرق نمی‌کند، ضرورت بیان اين جمله انکارناپذیر است.

 

پی‌نوشت3: تلخ‌تر از همیشه‌ام؛ می‌فهمید؟ تلخ می‌فهمید یعنی چه؟ به خاطر خودم و خودتان و آن حساسیت لطیف و دخترانه‌تان...به‌خاطر...ببینم، به روح اعتقاد دارید؟ به خاطر روح‌تان هم که شده، یا بالکل نادیده‌ام بگیرید یا...احتیاط شرط عقل است، همان بالکل نادیده‌ام بگیرید.

+  دوشنبه سوم دی 1386  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران

عشق من! بی‌قرارم! تو اما...

من تو را دوست دارم، تو اما...

 

من فراموشی خاطراتم

احتمالا غبار‌م، تو اما...

 

هیچ کس این طرف‌ها ندارد

هیچ کاری به کارم، تو اما...

 

گوش کن، من رگ خشک باغ‌م

من کجا جویبار‌م، تو اما...

 

برگ زردم، بله، می پذیرم

پوچ و بی‌اعتبارم، تو اما...

 

چهره دردناک و تبسم؟

خنده‌ای مستعار‌م، تو اما...

 

بی‌پناهم، سپر هم ندارم

چشم اسفندیار‌م، تو اما...

 

صورتم سرخ... آری، قشنگ است

از درون هم انار‌م، تو اما...

 

فصل‌ها از بهارم گذشتند

خب، تمام است کارم، تو اما...

 

گفتمت: فصل خوبی است، گفتی:

خسته‌ام، کار دارم، تو اما...

 

***

 

باز در چشم من خیره ماندی

باز بی‌اختیارم، تو اما...

 

قلعه‌ای ماسه‌ام روی ساحل

سخت ناپایدار‌م، تو اما...

 

زخم، پاشیده شب را به جانم

مرگ دنباله دارم، تو اما...

 

بی تو ای ماه! ای ماه! ای ماه!

ظلمت روزگارم، تو اما...

 

شیهه اسب من را خریدند

این هم از افتخار‌م، تو اما...

 

ابر در ابر در ابر در ابر

در خودم سوگوارم، تو اما...

 

آخرین سرفه یک مسافر

سوت سرد قطار‌م، تو اما...

 

من خودت را به تو می سپارم

جز تو چیزی ندارم، تو اما...

 

 

*محمد رمضانی‌فرخانی

تابستان 68

 

پی‌نوشت: این شعر را معصومه برایم ای-میل کرده است درحالی‌که هیجان و سرخوشی‌‌ای عمیق، از لابلای کلمه‌کلمه و سطرسطرِ نامه‌اش تراوش می‌کند؛ حتی توی ای-میل‌ش هم روی پایش بند نبود چراکه رمضانی‌فرخانی این شعر را در نوزده‌سالگی سروده است، یعنی زمانی‌که کم‌وبیش هم‌سن‌وسال معصومه بوده است. خلاصه که خیلی دوست داشت من و شما را هم در لذت‌ش شریک کند.

گرچه راستش را بخواهید، من به اندازه‌ی معصومه شعر را نپسندیدم؛ دلیل کم‌وبیش قانع‌کننده‌ای هم دارم؛ دروغ چرا، من شخصا به عنوان خواننده‌ی شعر جای خاصی در آن ندارم، یعنی نمی‌توانم این احساس‌ها و تصویرهای بیان شده را به خودم نسبت دهم و از تصویر تشبیه‌های این شعر در خیالم، حظ وافر برم. چرا؟ چون توصیفات عاشقانه‌ی این شعر خیلی ارتباطی با عاشقی در تصور من ندارد. من فکر نمی‌کنم اگر روزی روزگاری بر فرض قریب به محال، عاشق هم شوم، اینقدر خودم را خوار و خاک‌سار معشوق کنم که مثلا بگویم در برابر معشوق «پوچ و بی‌اعتبارم» یا «ظلمت روزگارم» و تشبیه‌هایی از این دست. معشوق شعر هم که چیزی بیش از سه نقطه یا در واقع ابهام و رازآلودگیِ بیش از اندازه نیست، یکی دو جا فقط به کار و خستگی اشاره می‌کند و بس، هیچ وجه مشخصه‌ی رفتاری، شخصیتی یا حتی فیزیکی هم ندارد، پس عملا هر کسی می‌تواند در جای خالی این سه نقطه باشد و نباشد. یک‌جورهایی معشوقه‌اش مثل شیر بی‌یال و دم و اشکم است که هیچ معلوم نیست شان معشوقیت‌اش به چی و کجایش است. البته شاید هم آنقدر معشوق بزرگ و والا است که هیچ به بیان در نمی‌آید، ایده‌ی جالب و خلاقانه‌ای است اما خب، تا حد زیادی هم شخصی و فردی و درونی است. مثل احساس ایمان شخصی یا اعتقاد درونی و فردی به خدایی که اوصاف‌ش به بیان در نمی‌آید. البته این‌را هم بگویم که بکارگیری این «تو اما...» خیلی جالب‌تر و خلاقانه‌تر می‌شد اگر معنای تلویحی و ضمنیِ آن، بر مبنای تشبیه‌های عاشق از خودش قابل کشف و شهود می‌شد اما وقتی مثلا شاعر می‌گوید: «صورتم سرخ... آری، قشنگ است     از درون هم انار‌م، تو اما...»، ‌واقعا چه چیزی می‌توان به‌جای این «تو اما...» تصور کرد؟ خلاصه بگویم شعر تااندازه‌ی زیادی خام به‌نظرم رسید، ایده‌های اولیه‌ای (مثل همین «تو اما...») که در تلاش برای حفظ وزن و تبدیل به یک شعر کامل، از آن حالت خلاقانه‌ی اولیه خارج شده‌اند.

با این‌حال شعر چند ترکیب جالب و به‌یادماندنی هم دارد که بدجوری مرا سر کیف آورد مثل «خنده‌ای مستعار‌م» یا «چشم اسفندیار‌م» و «قلعه‌ای ماسه‌ام روی ساحل» که البته کمی رایج‌تر است. بابت همین دو سه ترکیب هم که شده، باید ممنون معصومه و لطف‌ش بابت فرستادن این شعر باشم.

+  سه شنبه ششم شهریور 1386  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران | 

هر کجا باشی از این پنجره نزدیک‌تری

که به فریاد من از حنجره نزدیک‌تری

من سبک می‌کنم این روح به‌هم ریخته را

این خودآزارِ پر از کینه‌ی فرهیخته را

                                             *نهانجا

 

پی‌نوشت: ردی از شعرها و نوشته‌های این‌چنینی را در خود وبلاگ نهانجا نخواهید دید چراکه نویسنده‌اش معتقد است این‌ها تنها طرح‌هایی اولیه و ناتمام‌اند؛ من اما نمی‌دانم چرا، گاه این نوشته‌های ناتمام را بیشتر دوست ‌دارم.

+  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران

کنار پنجره‌ام بیا امشب

از این حفاظ‌ها خسته‌ام

بدزد مرا

تا کنار رودخانه

 اندوهم را چون خاکستر عزیزانم

 در آب بریزم و سبک‌بار ببوسمت

                                             *مهشید

+  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران | 

می‌خواستم دخترکی باشم که تمام آرزویش پوشیدن کفش‌های تق‌تقی و ماتیک قرمز مالیدن و دست‌دردست محبوبش رفتن در خیابان بود

اما دخترکی شدم که آرزویش اتراق در علف‌زار و گندم‌زار و نی‌زار شد

آرزویش رقصیدن با آتش زیر مهتاب شد

آرزویش بوسیدن تو در ایوان خانه ییلاقی و مرغ‌زار شد

آن دخترک ابله با کفش‌های پاشنه بلندش یک‌باره خوشبخت شد، یک‌بار برای همیشه

من اما

هر روز در حیرت صورتت خوشبخت می‌شوم

در مکث بین بوسه‌هایت وقتی نمی‌دانم که باز می‌بوسی‌ام یا نه

در لحظه‌ای که هیچ لمسی از تنت بر تنم نیست و ناگاه نوازشت

در اندوه صدایت وقتی گرفتاری

در شعف چشمانت وقتی دوستم داری

هرروز هزاربار خوشبخت می‌شوم

نه

دوست نداشتم آن دخترک باشم

با کفش‌هایی که مال او شدند

و لبانی که سرخ ماندند

و محبوبی که شوهرش شد

من خودم خوشبختم

در ثانیه‌هایی که ندارمت

و ناغافل از آن منی

اینطور نیست!؟

                        *مهشید

 

از زبان خودم

گفته بودم عوض می‌شوم، راستش اما بارباپاپا بودن هیچ آسان نیست، زندگی هم دیگر آنقدرها طعم بازی‌گوشی‌های بچگی را ندارد، حداقل نه برای من، بااین‌حال دروغ نگفته‌ام، این مدت سعی کردم خوش‌اخلاق باشم و نقدهایم را به «بله..البته...اما...» محدود کنم، گرچه به‌واقع فقط «سعی کردم» و گویا فعلا هیچ‌چیز جز خونسردی خودخواسته در برابر کامنت‌ها نصیب خودم و شما نشده است. بازهم سعی می‌کنم و برای آن‌که حسن‌نیتم را نه به‌شما، بلکه پیش از آن به خودم ثابت کنم، برای آنکه نشان دهم آدم ریاکاری نیستم و صداقت تنها خصوصیتی است که علی‌رغم خلق ناخوشایندی‌های بسیار در زندگی‌ام، به داشتنش افتخار می‌کنم، حتی حاضرم زیر بار قرض هم بروم، قرض نوشته‌هایی از دیگران، از دوستانم، کسانی مثل «مهشید» که چندسالی از من کوچکتر است و حس‌هایی را در نوشته‌هایش کشف کرده‌ام که ردپای کمرنگ و محوی در نوشته‌های خودم داشته‌اند؛ دوست داشتم از مهشید اجازه بگیرم و نوشته‌هایش را این‌جا بیاورم تا شما را هم در خواندن نوشته‌هایی شریک کنم که با آ‌ن‌ها در حس‌های کمرنگ زندگیم سهیم شده‌ام.

تنها مهشید نیست البته، دوستان من اغلب می‌نویسند، بیشتر برای خودشان، و گاه لذت غریبی دارد خواندن نوشته‌های کوتاهِ دلنشینی که مخاطب خاصی نداشته و ندارند، برای همه‌کس و هیچ‌کس یا شاید هم برای کسی که حداقل شما نمی‌شناسید و البته اهمیتی هم ندارد. مهم آن حس منحصربه‌فردی است که شما با خواندن آن نوشته‌ها در آن سهیم می‌شوید.

خیلی از دوستان من اما وبلاگ ندارند، حوصله‌شان نمی‌گیرد شاید این روزمره‌نویسی‌های کشدار را مزمزه کنند، به‌این راحتی‌ها هم که نمی‌شود نوشته‌های‌شان را چاپ ‌کنند تا من مثل تمام کتاب‌‌ها و فیلم‌های تمام‌نشدنی‌ام، شما را به لذت چشیدن‌شان دعوت کنم. همین است که معمولا غمگین می‌شوم و غالبا حسرت می‌خورم که چرا دیگران نمی‌توانند در این لذت‌های خاص و گهگاهی سهیم شوند. این شد که تصمیم گرفتم در این یک‌گله‌جای مجازی، جایی هم برای دوستانم باز کنم ذیل لینک موضوعی «از زبان دیگران» و نویسنده‌ای با اسم و رسم «دیگری»، جای کسی که تنگ نمی‌شود، بخیل هم که قرار نیست باشم، پس بگذارید شما را هم سهیم کنم در این نوشته‌های گهگاهی و حس‌های خاص و لذت‌های خوب‌شان.

                                با شرم و سخاوت و سرخوشی

                                 بهاره

+  چهارشنبه دهم مرداد 1386  توسط درنگ  با موضوع:  از زبان دیگران |