تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

یافتم، بالاخره یافتم ترکیب آن معجون سکرآوری را که هنگام گفت‌وگو باید نوشید. همین سه‌تاست: صداقت، حسن‌نیت و درگیر شدن با تمام وجود. هر کدام از این سه‌ نباشد یا ناخالص و زنگارگرفته باشد، گفت‌وگو دیگر آن غنا و درخشندگی ماندگار در ذهن را نخواهد داشت و هیچ بعید نیست تبدیل شود به یک وراجی‌ بیهوده و از سر ملال.

صداقت یعنی بر سر آن چیزی گفت‌وگو کنیم که واقعا بدان معتقدیم. ادا در نیاوریم، توی رودربایستی با دیگران گیر نکنیم و هر نوع تردید و یقینی را صادقانه به روی خودمان و دیگران بیاوریم. صداقت با خود بنیادی‌ترین رکن یک گفت‌وگو است بدین‌معنا که دو رکن دیگر بر روی آن بنا می‌شوند. اصلا حسن‌نیت و درگیری با تمام وجود تنها در بستر صداقت است که معنا پیدا می‌کند چراکه جز خود ما و صداقت‌مان هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگری نمی‌تواند ضامن حسن‌نیت و درگیریِ با تمام وجودِ ما در یک گفت وگو باشد. خلاصه آن‌که هر نوع سستی و لغزشی در این بنیاد، کل بنای یک گفت‌وگو را سست و کم‌مایه و مستعد ویرانی ‌خواهد ساخت.

حسن‌نیت بدین‌معناست که ما «صادقانه» باور داشته باشیم گفت‌وگوی ما تنها در جهت افزایش نیکی در جهان است. خودمانی‌ترش این‌که باور داشته باشیم گفت‌وگوی ما «تنها» بدین‌دلیل انجام می‌شود تا جهان را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند گیرم تنها اندکی و به اندازه‌ی سر سوزنی این نقش را ایفا کند. به‌هرحال مهم این است که انواع احساسات حاصل از آسیب‌دیدگی مانند خشم، سرخوردگی، حسادت یا مانند آن‌ها انگیزه‌ی ما برای گفت‌وگو نباشد. این احساسات البته می‌تواند سرچشمه‌ی بصیرت‌های درخشانی در گفت‌وگوی با خود باشند اما در گفت‌وگو با دیگری، فقط و فقط حسن‌نیت است که ضامن یک گفت‌وگوی غنی و همراه با هم‌افزایی متقابل خواهد بود.

و در نهایت این‌که با تمام وجود در یک گفت‌وگو درگیر شویم. بازی درنیاوریم و از سر بیکاری و برای وقت‌گذرانی گفت‌وگو نکنیم. مهم نیست که موضوع مورد گفت‌وگوی‌مان تاچه حد جزئی و پیش‌پاافتاده یا مهم و حیاتی است اگر تصمیم گرفتیم بر سر آن «گفت‌وگو» کنیم باید با تمام وجود در آن درگیر شویم وگرنه به یکی از آن ضدحال‌ها و بازی‌خراب‌کن‌هایی۱ تبدیل می‌شویم که لذت یک گفت‌وگوی شورانگیز را از خودمان و دیگران دریغ می‌کنیم. یادمان باشد یک گفت‌وگو فراتر از درددل‌های دوستانه و گپ‌های خودمانی است. نه این‌که درددل و گپ هیچ خاصیتی نداشته باشد، اصلا، اما بیهوده است از گپ و درددل همان نوع بصیرت‌های عمیق و ماندگاری را انتظار داشته باشیم که یک گفت‌وگوی غنی و درخشان نصیب‌مان می‌سازد.

۱.«به هنگام بازی کردن ما در مقابل بازی قرار نمی‌گیریم؛ در آن شرکت می‌کنیم. بازیکنی که خود را کاملا درگیر بازی نمی‌کند، آدم ضایع یا حال‌گیر نامیده می‌شود (Spoilsport)، چراکه بازی کردن با بازی یا ادای آن‌را درآوردن، بازی را ضایع می‌کند. درمقابل، جدی گرفتن بازی متضمن تعلق داشتن به آن است.» (به نقل از «هرمنوتیک فلسفی و نظریه‌ی ادبی»، جوئل واینسهایمر، ترجمه مسعود علیا).

پی‌نوشتِ کاملا بی‌ربط؛ یعنی من و امیر دقیقا به همین اندازه‌ای که ملاحظه می‌کنید به همدیگر بی‌ربط هستیم، به همین اندازه یا بلکه هم بیشتر. موضوعی که البته خودش مایه‌ی بحث‌وفحص بسیار است:)

+  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

«"فرد" زاییده‌ی بیگانگی آدمی از جهان خارج است۱».

فکر ‌کنم باید به هنر پناه ببرم، به ادبیات، به رمان، به نوشتن.

«در رمان در پس هر پندار یعنی هر معنایی که قهرمان می‌خواهد به واقعیت بدهد شکلی از پندارزدایی وجود دارد که همان آگاهی قهرمان از شکست خویش است؛ رمان‌نویس به کنایه پناه می‌برد و رمان چیزی نیست جز همین ابراز شکست و عجز از رسیدن به دنیایی آشنا که با فرد بیگانه نباشد».

روشن است دیگر، نیست؟ در نظر راسکلنیکف جهان پس از کشتن پیزرن فاسد به همان اندازه‌ای تباه بود که پیش از کشتن او، همین "آگاهی از شکست خویش" بود که راسکلنیکف را به جنون کشانده بود، به هذیان. ««قهرمان هنوز در جستجوی کلیتی پنهان است که در آن آدمی و جهان بیگانه نباشند و در سازگاری زندگی کنند. قهرمان داستان برای رسیدن به این هدف علی‌رغم شکست حتمی و اجتناب‌ناپذیرش باید در جهانی خصمانه زندگی کند. به همین سبب است که قهرمان رمان «مجرم و دیوانه و ابله» است و نویسنده‌ی رمان کسی است که با حالتی «کنایی» این سرنوشت را بازمی‌گوید». تمام پوچی و رنج حاصل از آن، ناشی از همین "آگاهی" قهرمان بود وگرنه داستایوسکی شخصیت دیگری مشابه راسکلنیکف را نیز ترسیم می‌کند با این تفاوت کوچک که او از شکست تلاش‌هایش "آگاهی" ندارد: سونیا، دخترک فاحشه‌ای که با پاکی و صداقتی بی‌بدیل تن‌فروشی می‌کند؛ هر دو به یک اندازه «مجرم و دیوانه و ابله» به نظر می‌آیند، هر دو با یک هدف تلاش می‌کنند: کاستن از تباهی جهان و جستجوی خیر و نیکی، جستجوی جهانی آشنا و یگانه با خود؛ تفاوت‌شان تنها در همین "آگاهی" است، "آگاهی از شکست خویش". سونیا آگاهی ندارد، به جایش ایمان دارد۲ و همین ایمان است که او را به تجسم سادگی معصومانه و آرامش‌بخش تبدیل می‌کند و راسکلنیکف را به تجسم هذیانی دردناک و یاس‌آلود.

بله، البته هنر یگانه پناه "فرد" در عصر مدرن است اما چقدر شبیه است، شبیه پناه بردن به روزمرگی، به لاک زدن و پیازداغ درست کردن، به پاساژگردی‌های بی هدف و حرف‌های خاله‌زنکی زدن و...نه، به درد من یکی نمی‌خورد، من نمی‌توانم پناه ببرم حتی به هنر، نمی‌توانم پناه ببرم چون منزجرم، از این انفعال واپس‌گرایانه‌ بیش از هر چیز دیگری منزجرم. هنوز وقتی پست‌هایم را در آن ماه‌های بعد از آن اخراج کذا می‌خوانم، حالم از خودم بهم می‌خورد، حالا دوباره بیایم...نه، دن‌کیشوت انتخاب بهتری است، آن "آگاهی" گزنده را هم سانچوپانزا به گردن می‌گیرد با آن کنایه‌های نیش‌دار طنزآمیزش؛ جالب است البته که سانچوپانزا یا همان نماد آگاهی، نوکر دن‌کیشوت یا همان نماد اراده است، همان‌طور که در نیچه، آگاهی علی‌رغم حضور پررنگ و پرنیش‌وکنایه‌اش (خود فلسفه‌ی نیچه نماد این آگاهی نیش‌داری است که از پوچی و مسخره‌گی خود آگاه است و مدام به آن ارجاع می‌دهد) تابع و گوش‌به‌فرمان اراده است، اراده‌ی معطوف به قدرت. از آن‌طرف، دقیقا این "آگاهی" راسکلنیکف به شکست‌اش است که او را فلج می‌کند، اراده‌اش را به انفعال می‌کشاند و منزوی و هذیان‌گو در گوشه‌ی خانه نگه‌اش می‌دارد.

خودمانیم اما چقدر همه‌چیز با هم جور درآمد:) به نظرم همه‌ی این‌ها پیامد یک شهود منسجم و سازگار است که همین‌طور شهودی و دلی از چیزی خوشش‌ می‌آید و با چیز دیگری همدلی نمی‌کند و بعد که دقیق‌تر نگاه می‌کند، می‌بیند همه‌ی آن چیزهای خوشایند چه پیوندهای ناپیدا اما محکمی با هم داشته‌اند، فکر کنید سروانتس و دن‌کیشوت اواخر قرن 16 و اوایل قرن 17 کجا و نیچه‌ی قرن 19 کجا، اما چه شباهت‌های عجیبی به هم دارند گرچه مثل همیشه این ادبیات و هنر است که همواره چندگامی از فلسفه و اندیشه‌ی اجتماعی جلوتر است.

در هرحال، میان آن پوچی یاس‌آلود روسی و این پوچی کنایه‌آمیز نیچه‌ای، میان آن هدیان‌های دردآلود و این زهرخندهای حکمت شادان، مرزی باریک اما طولانی وجود دارد. من سعی می‌کنم خودم را این طرف مرز نگه دارم و نگذارم وسوسه‌‌ی مخدرهای تسکین‌دهنده به آن طرف مرز پناهنده‌ام کند. زیادی استعاری و نامفهوم از آب درآمد انگار۳؛ ساده‌اش این است که من ترجیح می‌دهم خودم را بزنم به آن‌راه و هم‌چنان بیایم این‌جا دن‌کیشوت‌وار مثلا ایده بدهم و استدلال بیاورم و جواب نقدها و سوال‌ها را بدهم، خیلی هم که آن آگاهی از شکست کذا گزنده شد و وزوزش غیرقابل‌تحمل، بروم توی جلد سانچوپانزا و هی خودم و این تلاش‌های مذبوحانه را مسخره کنم، گرچه نه از سر حقارت و ضعف، بلکه اتفاقا از سر به چالش کشیدن وضع موجود با خنده، شما که لابد بهتر می‌دانید خنده یکی از قدرتمندترین ابزارهای برهم زدن نظم مایوس‌کننده‌ی موجود است. به‌هرحال ترجیح من این است به‌جای آن‌که هی بروم از این رمان و آن کتاب نقل‌قول بیاورم یا به فلان فیلم ارجاع بدهم یا پای موسیقی را وسط بکشم همه و همه برای آن‌که بگویم وای، آخی، ببین این طفلکی‌ها هم همین‌قدر بدبخت و شکست‌خورده بوده‌اند، که هی بخواهم برای خودمان دل بسوزانم و هی به آن انبوه تجربه‌های دیگران نگاه کنم و دل‌گرم شوم که دیگرانی هم مثل ما بوده‌اند و...نه، این انتخاب من نیست. 

1. همه‌ی نقل‌قول‌های داخل گیومه از لوکاچ است که از کتاب «خرد جامعه‌شناسی» نقل شده است.

2. جالب است که درگیری با این آگاهی ویرانگر را زنان کمتر تجربه می‌کنند، آن‌ها همیشه نماد ایمان‌اند یا جهلی معصومانه و آرامش‌بخش. حتی وقتی تجربه‌ی کنایه‌آمیز آن‌ها به‌طور خاص روایت می‌شود (مثلا در مادام بوواری) باز هم این درگیری آگاهانه رخ نمی‌دهد، اما بوواری البته شکست‌های بی‌شماری را تجربه می‌کند اما فلوبر تجربه‌ی این شکست‌ها را به سطح آگاهی او نمی‌رساند و حداکثر ما خوانندگان رمان هستیم که به این سرشت کنایی سرنوشت روایت شده پی می‌بریم نه اما بوواری آن‌طور که راسکلنیکف درگیر آگاهی خود از شکست خویش می‌شود. به‌نظرم این غیبت "آگاهی" از تجربه‌ی زنانه از جهان و جایگزین شدن‌ معمول‌اش با "ایمان" یا "روزمرگی" جای بحث و پژوهش زیادی دارد، غیبت و حضور جایگزینی که از قضا با کلیشه‌های جنسیتی در عرف عامیانه هم سازگار است.

3. زیادی هذیان‌آلود و غیرقابل‌فهم بود؟ خودتان را دردسر ندهید، یک کشف و شهود شخصی بود، شما پست‌های بعد را بخوانید. 

+  شنبه سی ام خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

شما را نمی‌دانم اما من، شخصا، از زن‌هایی خوشم می‌آید که فریبندگی‌ زنانه ‌در آن‌ها درشکل ظرافتی تجمّلی جلوه‌گر می‌شود نه ابزاری برای بدست‌آوردن آن‌چه ندارند، از توجه و محبت و اعتمادبه‌نفس گرفته تا پول که به‌نظر من، شخصا، پذیرفته‌ شده‌ترین نوع از این دست نداری‌هاست. همین است که باز هم از نظر من، شخصا، تعریف فحشا ارتباط نزدیکی دارد با این نوع استفاده‌ی ابزاری و از سر عجز و ناتوانی و استیصال از زنانگی و متعلقاتش.

 پی‌نوشت: «برای انسانِ والاتبار زیرکی مایه‌ای از تجمّل و ظرافت در خود دارد». نیازی به گفتن نیست که این جمله‌ی نیچه در «تبارشناسی اخلاق» الهام‌بخش اصلی ایده‌ی بالا بوده است.

+  جمعه دوم اسفند 1387  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

فکرش را بکنید، رفته بودم سر جلسه‌ای با عنوان «آزمون فرضیه‌ی شرط لازم و کافی با روش فازی»، از آن جلساتی که آدم فکر می‌کند از همین عنوانش معلوم است چه جلسه‌ی کسل‌کننده‌ای خواهد بود و آدم چیز زیادی سر درنمی‌آرود چون لابد کلی پیش‌نیاز نظری می‌خواهد و آن روش فازی‌اش هم که بدجوری بوی بی‌سروته بودن می‌دهد و...اما جای‌تان خالی، آن‌چنان غافلگیر شدم و با چنان بحث مفید و هیجان‌انگیزی مواجه شدم که حالا وسط این‌همه کارهای عقب‌افتاده و بدتر از آن، انبوه پست‌های در نوبت، زدم به سیم آخر و آمدم کیف و لذتم را با شما هم شریک شوم.

راستش اصلا نمی‌دانم از کجا شروع کنم، بحث البته تا حدی تخصصی است، اسلایدهای سخنران محترم، جناب آقای دکتر طالبان هم ضروری است اساسی، با این‌حال تلاشم را می‌کنم، شاید شما هم شمه‌ای از این خلاقیت کم‌نظیر ‌را شهود کردید. اصل مساله این بود که آزمون‌های متعارف آماری جوابگوی فرضیات مبتنی بر شروط لازم و کافی نیستند. خب لابد می‌پرسید اصلا این مساله یعنی چه؟ آزمون‌های متعارف آماری دقیقا جوابگوی چه چیز نیستند؟ اصلا شرط لازم و کافی چی هست؟ بگذارید از این آخری شروع کنیم.

شرط لازم همان علت ناقصه در فلسفه‌ی حکمای خودمان است. مثلا اکسیژن شرط لازم برای وجود آتش است یعنی آتش بدون وجود اکسیژن به وجود نمی‌آید اما صرف وجود اکسیژن هم برای وجود آتش کفایت نمی‌کند و گرما و چه و چه هم لازم است. پس اکسیژن برای وجود آتش شرط لازم است اما شرط کافی نیست. به بیان منطقی E (معلول) فقط آنگاه که C (شرط لازم). اما شرط کافی که درواقع همان علت تامه است بدین‌معنی است که وجود آن برای وجود معلول کفایت می‌کند. مثلا اصابت گلوله به قلب علت تامه برای مرگ است، گرچه یک معلول می‌تواند چندین علت تامه داشته باشد (همان‌طور که اصابت گلوله به قلب حتما موجب مرگ می‌شود اما مرگ فقط و فقط با اصابت گلوله رخ نمی‌دهد و ممکن است علت‌های دیگری داشته باشد). به بیان منطقی C (شرط کافی) آنگاه E.

خب این از مفهوم شرط لازم و کافی، مثال علوم اجتماعی هم بزنم که مساله ملموس‌تر شود، مثلا در نظریه‌ی اسکاچپول در باب انقلاب‌ها، زوال دولت شرط لازم (و نه کافی ) برای وقوع انقلاب است. برای شرط کافی مثال زدن در علوم اجتماعی کمی دشوار است چون واقعا سخت است که در حیطه‌ی اجتماعی برای پدیده‌ها علت تامه پیدا کرد ولی عجالتا همان مثال سخنران محترم را فرض بگیریم که نسبتی هم با حال و هوای پرخاشگرانه‌ی عصبانی ما در این وبلاگ دارد:) این‌که ناکامی شرط کافی برای پرخاشگری است (بدین‌معنا که وجود ناکامی حتما به وجود پرخاشگری منجر می‌شود گرچه پرخاشگری فقط و فقط به دلیل ناکامی شکل نمی‌گیرد و ممکن است علل تامه‌ی دیگری هم داشته باشد). خب حالا مساله اینجا بود که آزمون‌های متعارف آماری مثل آزمون خی‌دو یا آزمون T و F فقط می‌توانند شدت همبستگی دو متغیر را نشان دهند که بر مبنای توضیحات نظری می‌تواند مفهومی از علیت را دربر داشته باشد اما اگر مدعای نظری شما، علاوه بر عليتِ صرف، شامل شرط لازم و کافی هم باشد (مانند مثال‌های بالا در زمینه ی علوم اجتماعی)، این آزمون‌ها ناتوان از آزمون کردن آن‌ها هستند و اینجاست که چارلز راجین خلاقیت نبوغ‌آمیزش را بکار می‌گیرد تا با وارد کردن منطق فازی این مشکل را در علوم اجتماعی حل کند.

خیلی دلم می‌خواهد توضیح بیشتری بدهم، احساس کشف کرده‌ام و ماجرا خیلی خوب برایم جاافتاده است و مثل بچه‌ها که ذوق آموخته‌های جدیدشان را با تکرار صدباره برای این‌وآن نشان می‌دهند، دلم می‌خواهد همه‌اش را برای‌تان بگویم. اما به نظرم بیش از این جواب نمی‌دهد. اول باید برای‌تان بگویم اصلا منطق فازی چیست، بعد باید بگویم که شما باید متغیرهای‌تان را فازی کنید و این به معنای درجه‌بندی کردن است نه اندازه‌گیری و فرق این‌دو تا خیلی مهم است و برای فازی کردن متغیرها گاه شما باید خلاف توصیه‌های متعارف آماری عمل ‌کنید و متغیر سطح بالاتر را به متغیر سطح پایین‌تر تبدیل کنید و درعین‌حال باید دانش نظری‌تان خیلی بالا باشد که بتوانید درجه‌بندی معتبری بدست دهید و لذا این روش بیشتر در نمونه‌های با حجم کم (N کوچک) جواب می‌دهد و بعد که فازی‌شان کردید، بیان مجموعه‌ای و ریاضی مدعای نظری‌تان روشن می‌شود و بر مبنای منطق فازیِ درجه عضویت هر مورد در مجموعه‌ی علت و معلول، همه‌چیز یعنی آزمون شروط لازم و کافی به مربع مختصاتی موکول می‌شود که خط فرضی رگرسیون قطر آن است و اگر درجه عضویت همه‌ی موردها در علت و معلول روی قطر و بالای آن باشد شرط کافی تایید می‌شود و اگر درجه‌ عضویت همه‌ی موردها در علت و معلول رو و پایین قطر باشد شرط لازم تایید می‌شود. خیلی خب، داد نزنید، خودم بهتر می‌دانم که بیش از آن مبهم است که بتوان چیزی فهمید. به خاطر همین هم از کشیدن همه‌ی آن نمودارهای روشن‌کننده صرفنظر کردم چون واقعا فکر می‌کنم توضیحش احتمالا به یک مقاله‌ی کامل نیاز دارد که من قول شرف می‌دهم وقتی دکتر طالبان به چاپ رساندش، حتما راپرتش را اینجا بدهم که علاقمندان احتمالی بی‌نصیب نمانند.

ولی گذشته از همه‌ی این‌ها، این راجین واقعا اعجوبه‌ای است. راستش وقتی دکتر طالبان گفت که نابغه بوده و در پیشرفت جامعه‌شناسی (البته نه در پیشرفت تئوری‌ها بلکه در حل مشکلات روش‌شناختی و توسعه‌ی روش‌ها و تکنیک‌ها) سهم زیادی داشته است، کم‌وبیش فکر ‌کردم اغراق می‌کند اما بعد از جلسه اندر حیرت این خلاقیت تحسین‌برانگیز مانده بودم و به عینه می‌دیدم که چگونه یک متفکر برای حل مشکلی روش‌شناختی خلاقیتی نبوغ‌آمیز به خرج می‌دهد و با وارد کردن همان منطق فازی‌ای که من چندان دل خوشی هم ازش ندارم، مساله را تمیز و بی‌نقص حل می‌کند و تازه بر مبنای همین منطقِ مکشوف، نرم‌افزار هم درست می‌كند كه ملت چه وقتی منطق كار را فهميدند، چه وقتی صوری و طوطی‌وار فقط بكارش گرفتند، مشابه همه‌ی نرم‌افزارهای آماری ديگر، فقط با يک كليک ساده كارشان راه بيفتد. بی‌اغراق بگویم: فوق‌العاده بود.

 

پی‌نوشت ۱: ناگفته نماند که ارائه‌ی ساده و روشن و قابل‌فهم دکتر طالبان هم در این سرخوشی اکنون ما تاثیر زیادی داشت. در ضمن، تا یادم نرفته این را هم بگویم که آزمون فرضیات شروط لازم و کافی راه‌های دیگری هم دارد از جمله استفاده از معادلات دیفرانسیل. اما راه‌حل راجین از این نظر چشم مرا گرفت که متناسب با ویژگی‌های علوم اجتماعی طراحی شده بود و شدیدا با ویژگی‌های متغیرهای کیفی و بعضا کمی‌ناپذیر و نیز حجم کم نمونه‌ها (N كوچك) ساگازی داشت.

 

پی‌نوشت2: این درست که این سومین و به نوعی آخرین جلسه از سلسله جلساتی بود که گروه روش‌شناسی انجمن جامعه‌شناسی پیرامون چستی و چرایی و چگونگی کاربرد منطق فازی در علوم اجتماعی برگزار کرد، اما از من به شما نصیحت، بروید در این گروه روش‌شناسی و روش‌های تحقیق عضو شوید. بنده، شخصا، علی‌رغم وجود گروه‌های کاملا مرتبط با موضوع پایان‌نامه‌ی ارشد و تز دکتری (جامعه‌شناسی دین و جامعه‌شناسی علم و معرفت)، گروه روش را برای فعالیت‌ در انجمن جامعه‌شناسی انتخاب کرده‌ام چون به نظرم همه‌‌ی آن زیرشاخه‌ها و گروه‌های دیگر باد هوا می‌شوند اگر روش درست‌ودرمانی برای پژوهش نداشته باشند؛ اصلا در اهمیت روش تنها همین بس که تمایز علم از غیرعلم تنها با توسل به روش ممکن می‌شود نه محتوا.

+  سه شنبه هفتم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

ما اغلب دچار این وسوسه‌ی فریبنده می‌شویم که بینش‌ها و تحلیل‌های تئوریک حوزه‌ی تخصصی‌مان را در متن حوزه‌ی تخصصی دیگری و در جهت پاسخ به مسائل و تبیین پدیده‌های آن حوزه بکار گیریم. احساس شعف حاصل از  کشفی نو، تحلیلی بدیع و کاربردی نوظهور از ایده‌ها و نظریه‌های شناخته شده‌ی حوزه‌ی تخصصی‌مان در متن ناشناخته‌ی مسائل حوزه‌ای دیگر، آنچنان ما را از هیجان لبریز می‌کند که معمولا در نظر اول تشخیص نمی‌دهیم نتیجه در نظر متخصصان آن حوزه‌ی دیگر، بیش از حد ابتدایی، مضحک و در بهترین حالت، نومیدکننده جلوه کرده است، آنقدرکه حتی دانشجویان سال‌های اول و دوم آن حوزه نیز ناتوان از پنهان کردن پوزخندهای حاکی از تردید و تمسخرشان به نظر می‌رسند.

در واکنش به چنین برخورد نامنتظره‌ای، احتمالا بیش و پیش از هر چیز، بهت‌زده می شویم، خوش‌بین اگر باشیم، سعی می‌کنیم اعتبار ایده و تحلیلی را که از حوزه‌ی خودمان وام گرفته‌ایم، به ایشان نشان دهیم و از کاربردهای شناخته شده و معتبرش در حوزه‌ی تخصصی خودمان یا برخی حوزه‌های مرتبط دیگر، مصداق‌ بیاوریم. این روش معمولا واکنش مشابهی را در پی خواهد داشت، بدین صورت که متخصصان و مخاطبان ما از آن حوزه‌ی دیگر نیز سعی می‌کنند برخی نکات را متذکر شوند، از تحلیل‌های پیشین خودشان صحبت می‌کنند، پیش‌فرض‌هایی را یادآور می‌شوند و...در نهایت اما همگی این انتقادات و مجادلات ، این احساس قوی را در ما به وجود می‌آورد که ایده‌ و تحلیل بدیع‌مان، در بهترین حالت با بدفهمی مواجه است اگر اساسا فهمیده شده باشد.

اما اگر بدبین باشیم، در پی آن حیرت اولیه، شور و شعف‌مان جایش را به سرخوردگی و خشمی خواهد داد که یقین می‌کند غرور، تعصب و محافظه‌کاری پوچ و بی‌دلیل در پذیرش ایده‌ها و جنبه‌های نو، حتی در میان عالمان و به اصطلاح دانشمندان حوزه‌های مختلف، بیش از آْنچه در نظر اول انتظار می‌رود، عمیق و ریشه‌دار است به ویژه لابد در میان متخصصان آن حوزه‌ی خاصی که ما به زعم خودمان، با داشته‌های‌ نظری و معتبرمان، دست به نوآوری در آن زده‌ایم.        

حدیث مکرر این روند ناخوشایند و نه‌چندان رضایت‌بخش ممکن است افراد را به شدت نومید کند از تحقق پیوند تئوریک میان بینش‌ها و پرسش‌های حوزه‌های تخصصی مختلف یا درواقع سرخورده کند از آن‌چه که امروزه با افتخار، با عنوان مطالعات میان رشته‌ای یاد می‌شود. خب، مشکل از کجاست؟ بدفهمی و عبارت سرراست‌ و صادقانه ترش، خرفتی مخاطبان‌مان بیشتر دخیل است یا تعصب و غرور و محافظه‌کاری سنتی‌شان؟ اصلا ترکیبی از هر دو چطور است؟ بااین‌حال شاید بد نباشد برای دقایقی هم که شده، این جوالدوزهای خاص دیگران را به کناری نهیم و یک نیش سوزن هم حواله‌ی آن پای بلوری و رویین‌تنی کنیم که این‌همه علاقمند به کفش‌های دیگران است.

به‌نظر می‌رسد علی‌رغم همه‌چیز، علی‌رغم تخصص ما در حوزه‌ی خودمان و علی‌رغم عمق و اعتبار دانسته‌‌هایی که پیش از این، کاربردهای نظری سودمندشان را در حوزه‌ی تخصصی‌مان اثبات کرده‌اند، علی‌رغم همه‌ی این موارد و نیز نکات‌ مشابه، واقعیت این است که ما در متن یک حوزه‌ی تخصصی دیگر، هرگز بهتر از یک آماتور نخواهیم بود چراکه آشنایی ما با نظریات و مسائل و قواعد حاکم بر اجتماع علمی آن حوزه، هرگز بیش از آشنایی‌ای مقدماتی و عموما مبتنی بر گزارش‌ها‌، مقالات، و یا حتی ‌کتاب‌های روزنامه‌نگارانه و عامیانه نبوده است. وسوسه و هیجان ناشی از کاربرد بینش نظری خودمان در بستری نو و تا حدزیادی ناشناخته نیز در متن همین جهل و سطحی‌نگری قابل درک است چراکه ما با ظرایف نظری و روشی حوزهِ‌ِ‌ی خودمان به خوبی آشنا هستیم، خوب حالی‌مان است که نوآوری نظری در حوزه‌ی تخصصی خود ما، کار هر کسی نیست چراکه اجتماع علمی حوزه‌ی خودمان، غالبا معیارهای دقیق و سخت‌گیرانه‌ای اعمال می کند تا از میان انبوه تحلیل‌ها و  اید‌ه‌های بدیع، تنها آن‌هایی را غربال کند که به معنای واقعی کلمه، تخصصی، حرفه‌ای، مبتنی بر حفظ و رعایت دقیق اصول روش‌شناختی و مهتر از همه، خلاقانه و نوآورانه باشد.

همه‌ی این‌ها در حالی است که ما در مواجهه با اجتماعات علمی در حوزه‌های دیگر، انتظاری متفاوت داریم، انتظار داریم آن‌ها از صرف رویکردی به اصطلاح نو که خاستگاهی در حوزه‌ای دیگر دارد، به هیجان بیایند؛ رویکردی که دقیقا به همین دلیلِ ناشناختگی، انتظار داریم در نظرشان بدیع و جالب جلوه می‌کند. اما این هرگز همه‌ی ماجرا نیست. هر حوزه‌ی تخصصی، پیش‌فرض‌ها، معیارها و اصول نظری و روش‌شناختی خاص خود را داراست به منظور آن‌که در باب ایده‌ها و تحلیل‌های نظری، میزان اعتبار، انسجام درونی، سازگاری‌ یا ناسازگاری‌شان با نظریات و تحلیل‌های پیشین و مهمتر از همه، در باب میزان نوآوری و بداعت یک بینش یا تحلیل نظری قضاوت کند. صرف ورود ما از حوزه‌ی تخصصی دیگر و ارائه‌ی تحلیلی با خاستگاه و رویکرد و پیش فرض‌هایی متفاوت، تضمین‌کننده‌ی خروج سربلند ما از آزمون‌های نظری و روش‌شناختی حوزه‌ای دیگر نخواهد بود. آزمون‌های دشوار و سخت‌گیرانه‌ای که بخواهیم یا نخواهیم، مرجع داوری و قضاوتی جز اجتماع علمی آن حوزه‌ی تخصصی نخواهد داشت.

اما چاره چیست؟ این‌که دست روی دست بگذاریم و از هر نوع تلاش برای پیوند میان حوزه‌های تخصصی‌ای که کم‌وبیش یقین داریم پیوند نظری میان‌شان، به عمق و غنای هر دو کمک می‌کند، دست بشوییم؟ هیچ راه‌حل سومی در کار نیست؟ البته که هست. کافی است ما به‌جای آن‌که مدام با توهم دارا بودن یک جفت پای بلوری و رویین‌تن، پای در کفش دیگران کنیم، از طرح‌ها و  مدل‌های آن‌ها برای نوآوری‌های خلاقانه در طرح و مدل کفش‌های خودمان الهام بگیریم. ما با قواعد حاکم بر اجتماع علمی حوزه‌ی تخصصی‌مان بیش از هر تازه‌واردی از حوزه‌های دیگر آشنایی داریم، می‌دانیم یک تحلیل و بینش نظری، باید چه ویژگی‌ها و ظرایف نظری و روشی را دارا باشد تا حداقل نمره‌ی قبولی را از سوی اجتماع علمی کسب کند، در سطح قابل قبولی از عمق و انتزاع دانسته‌های حوزه‌ی تخصصی‌مان به سر می‌بریم و در کل صلاحیت‌مان برای ارائه‌ی یک نوآوری خلاقانه و میان‌رشته‌ای در حوزه‌ی خودمان بیشتر است، خب، پس چرا راه دور برویم و دست به دامان تازه‌واردان متخصص در حوزه‌های دیگر شویم، ما که گویا خودمان با رویی باز و گشاده‌، با بینش‌ها و تحلیل‌های حوزه‌های دیگر مواجه می شویم، پس چرا خودمان آستین‌مان را بالا نزنیم و با استفاده از همان اندک آشنایی‌ مقدماتی‌مان با یک حوزه‌ی دیگر، دست بکار خلاقیت‌های نواورانه نشویم؟ چراکه همان میزان اندکی که در مقایسه با متخصصان آن حوزه‌ی دیگر، بسیار ضعیف و کم‌مایه و ابتدایی جلوه می‌کرد، در مقایسه با آشنایی بسیاری از متخصصان حوزه‌ی خودمان که ممکن است چندان علاقمند به مباحث بین‌رشته‌ای نباشند، خیلی هم عمیق و گسترده جلوه کند، به قواعد و چم‌وخم ارائه‌ی تحلیل هم که واردیم و گویا در حوزه‌ی خودمان، یک پا متخصصیم، ماده‌ی خام نواورانه هم که در اختیار داریم، می‌ماند ترکیب خلاقانه‌ای که حاصل تلفیق منسجم و سازگار ایده‌ و تحلیلی نو، برگرفته از یک حوزه‌ی تخصصی دیگر در متن حوزه‌‌ی تخصصی خودمان است و موفقیتش در تحقق کشفی نوآورانه و خلاقانه که مورد تایید اجتماع علمی هم قرار گیرد، به مراتب تضمین شده‌تر از حالت پیش است.

بحثم را با ارائه‌ی یک تمثیل و استعاره پایان می‌دهم شاید که ماندگاری‌اش در ذهن خودم و شما را تثبیت کنم. به‌نظرم وضعیت ما در حالت اول، یعنی زمانی‌که بینش و تحلیل نظری خودمان را در متن یک حوزه‌ی تخصصی دیگر و در پاسخ به پرسش‌ها و مسائل آن حوزه بکار می گیریم، بیشتر شبیه دختربچه‌های ذوق‌زده‌ای است که مدام پای در کفش‌های جورواجور، با پاشنه‌های چندسانتی بزرگترهای‌شان می‌کنند و از بلند‌تر شدن صوری قد و نیز از صدای تق‌‌وتقی که پیش از آن برای‌شان دور از دسترس بوده‌ است، به هیجان می‌آیند. تصدیق می‌کنید که چنین عملی، تا چه حد بچگانه، بعضا خطرناک و حداکثر مایه‌ی خنده و سرگرمی است. اما در حالت دوم، یعنی زمانی‌که سعی می‌کنیم، بینش‌ها و تحلیل‌های نظری‌ای که از آشنایی هرچند مقدماتی و اندک‌مان با یک حوزه‌ی دیگر، حاصل کرده‌ایم، در متن حوزه‌ی تخصصی‌ِ خودمان و در پاسخ به پرسش‌ها و مسائلی بکار گیریم که با عمق پاسخ‌های پیشین و پیچیدگی و ظرایف نظری و روش‌شناختی آن‌ها آشنا هستیم، بیشتر شبیه خانم بالغی به‌نظر می‌رسیم که همواره و روز‌به‌روز، کفش‌هایی با مدل‌هایی متفاوت و متنوع، گاه حتی با طرح‌هایی عروسکی و بچگانه، به‌پا می‌کند اما با این‌حال، غالبِ دور‌وبری‌های بزرگ‌سالش معتقدند که مدل‌های کفش او، علی‌رغم تنوع وسیع‌شان، تاحد زیادی شکیل، خلاقانه، جسورانه، روزآمد و خلاصه مقبول همگان است، به‌گونه‌ای که به محض ارائه‌ در میان دیدگان اطرافیان، تقلید از آن، به سرعت همه‌گیر می‌شود؛ کم‌وبیش مشابه آوازه و شهرتی که یک تحلیل به راستی خلاقانه و نوآورانه و برگرفته از بینش‌ها و تحلیل‌های میان‌رشته‌ای، برای شما در میان اجتماع علمی حوزه‌ی تخصصی‌تان به ارمغان می‌آورد.

+  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها

مرا که می‌شناسید، آب هم که می‌خورم، پشت‌بندش کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف می‌کنم؛ به‌هرحال هرکسی یک‌جور وسواس دارد، یکی وسواس نجس‌پاکی و تمیزی کثیفی دارد، دیگری روی سروضعش حساسیت‌های مضحک دارد، آن‌یکی مدام به حرف‌وحدیثِ دیگران پشت سرش بدگمان است، من هم در این میان یک وسواس ذهنی نامعمول و نامعقول نصیبم شده است که بابت هر نشست‌وبرخاست ساده‌ای، کلی فکر و خیال توی ذهنم چرخ می‌خورد که آیا حالا باید در همین زمان و به همین شیوه از جایم بلند می‌شدم یا آلترناتیو دیگری هم بوده است و حالا که آن گزینه‌ی دیگر را انتخاب نکرده‌ام، دلیل و توجیه‌ش چه بوده است و از این دست کلنجارها و خوددرگیری‌های ذهنی.

حال از شما چه پنهان، اخیرا برخی انتقادات و نظرات و گاه حتی گلایه‌های دوستان از شخصی‌نویسی‌های حادِ بنده فزونی گرفته و حتی بعضا دیده شده دوستان از خواندن برخی پست‌ها و اعترافات صریح‌شان، از خود اینجانب معذب‌تر شده‌اند؛ ملتی که ابتدا در آن‌سوی این دیوار مجازی، وجنات و سکنات بنده را رویت کرده‌اند و بعضا خرده آشنایی‌های معمولی بهم زده‌اند، بعد که اتفاقی یا جور دیگر، سر از اینجا درمی‌آورند، کلی حیران و بهت‌زده می‌شوند که آخر این آدمی که اینقدر در زندگی اجتماعی و واقعی‌اش، غیرشخصی و جدی رفتار می‌کند، آدمی که تمامی ارتباطات معمولش، حدومرزهای شدید و غلیظی دارد که نه خودش مایل به فراتر رفتن و نادیده گرفتن آن‌هاست و نه دیگران؛ کسی که کلا و اصولا، «خانم آروین» محسوب می‌شود و به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسند کسانی که در مواجهه‌ی حضوری، با نام کوچک خطابش می‌کنند و خلاصه خیلی بچه‌ی سربراه و کلاسیک و بعضا سنتی‌ای است، چطور می‌شود همین آدم یک‌دفعه می‌آید در جایی مثل وبلاگ که معمولا آدم‌های ناشناس بر سر دیوارش سرک می‌کشند، بی‌جهت این‌همه دخترخاله می‌شود و تلقی برمی‌دارد شخصی‌ترین احساسات و درونی‌ترین تجربیاتش را می‌ریزد روی دایره؟ بنده خداها هی پیش خودشان فکر می‌کنند که این دختر هم عقل ندارد، شعورش نمی‌رسد که در چه جامعه‌ای زندگی می‌کند، نمی‌فهمد که این آدم‌های شناس و ناشناس، لزوما حسن‌نیت و ظرفیت این همه صداقت و اعتراف به ضعف و حقارت و غیره را ندارند؛ جنبه ندارد که بفهمد وبلاگی هم اگر دارد بهتر است مثل آن شخصیت بیرونی و شناخته شده‌اش، زیادی جدی و معقول و غیرشخصی باشد و حداکثر به مطالب و موضوعات فکری- تخصصی بپردازد.  

همین شد که «وبلاگ‌نویسی» و چرایی و چگونگی آن هم شد قوز بالای قوز و شد یکی دیگر از خوره‌های‌ سخت و بدخیم ذهن و روحم. به‌هرحال عجالتا و از پس رنج و تعب بسیار بابت کشف و شهود و اعترافات رسواکننده‌ی ذهنی، یک ایده‌ی اولیه به این عقل ناقص بنده رسیده است که بد ندیدم با شما هم در میان‌ش بگذارم تا بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد و آخر و عاقبت‌مان با این وبلاگ و بلاگ‌نویسی به کدام ناکجاآباد مخوفی ختم می‌شود.

اما طبق معمول، برای آن‌که سر از کار این عنوان نسبتا پرطمطراقِ «وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی» درآوریم، گویا چاره‌ای نداریم جز آنکه به پرسش‌های اصلی و کوچکتری خردش کنیم مانند:

 

۱- منظور از کنش اخلاقی چیست یا درواقع کدام کنش اخلاقی با چه ویژگی‌هایی مد نظر است؟

۲- منظور از وبلاگ‌نویسی چیست یا درواقع کدام نوع از انواع مختلف وبلاگ‌ها یا کدام سبک از وبلاگ‌نویسی مدنظر است؟

۳- ارتباط میان پاسخ دو پرسش پیشین یا درواقع عامل پیوند دهنده‌ی کنش اخلاقی و سبک خاصی از وبلاگ‌نویسی چیست؟


ادامه
+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

من مخالفم، با این حکم که «یک وبلاگ و نوشته‌هایش، هیچ دلیلی برای قضاوت ما در مورد خوشایندی یا ناخوشایندی از شخصیت وبلاگ‌نویس بدست نمی‌‌دهد» مخالفم، اتفاقا به‌نظر من نوشته‌های یک وبلاگ و رفتار مجازیِ نویسنده‌ی آن‌ها، شاخص خوبی برای پیش‌بینیِ احتمالِ خوشایندی یا ناخوشایندی شخصیت حقیقی اوست. چگونه؟ عرض می‌کنم:

اینکه شما از یک وبلاگ و نوشته‌هایش خوشتان بیاید، هیچ دلیل بر این نمی‌شود که از نویسنده‌ی آن وبلاگ و شخصیتش هم خوشتان بیاید، حداکثر احتمالِ رخداد این واقعه پنجاه درصد است. چرا؟ چون درواقع مشکل بر سر همان استقرای ناقص است که «منطقا» (نه لزوما عملا) به جای درست‌ودرمان و مطمئنی ختم نمی‌شود.   

اما

ابطال‌گرایی پوپر حتی در حوزه وبلاگ‌نویسی هم به دادتان می‌رسد. چراکه گرچه هرگز نمی‌توان از خوشایندی شخصیت یک وبلاگ‌نویس بر مبنای نوشته‌های او مطمئن شد، اما به‌سادگی می‌توان از ناخوشایندی شخصیت وی بر مبنای نوشته‌هایش مطمئن شد. ساده بگویم: اگر از یک وبلاگ و نوشته‌هایش خوشتان نیامد، مطمئن باشید که از شخصیت نویسنده هم خوشتان نمی‌آید.

یاد گرفتید؟ به این می‌گویند کاربرد دل‌بخواهی و سرخوشانه‌ی فلسفه‌ی علم در زندگی روزمره:)

 

پی‌نوشت: از آنجایی‌که محتمل است سطح معلومات و تجربه و عقل سلیم همگی دوستان به درک منطق این صغری‌کبری چیدن‌ها قد ندهد، بنده اخلاقا!!! موظفم منطق نهفته در این قانون موسوم به «قانون طلایی خوشایندی در وبلاگ‌خوانی» را شرح نسبتا مفصل دهم:

از دو حال خارج نیست: یا یک وبلاگ‌نویس شخصیت حقیقی‌اش را در نوشته‌هایش آشکار کرده است و خیلی این‌دروآن‌در نزده تا آنچه را که نیست وانمود کند و یا سروته ماجرا یک حقه‌بازی کثیف و بزدلانه و بزک کردن شخصیت خود با نوشته‌های روشنفکرانه و جملات قصار آنچنانی است.

 

1- حالت اول: توضیح می‌خواهد؟ اگر نوشته‌های یک وبلاگ‌ نماد شخصیت حقیقی وبلاگ‌نویس باشد که در آن صورت قانون ما بدون هیچ گرفت‌وگیر خاصی صادق است و شما با درنظر گرفتن آن ضرر نمی‌کنید.

 

2- حالت دوم: باز دو حالت داره:

1-2- از نوشته‌ها خوشتان می‌آید:

در این حالت، در نظر گرفتن قانون طلایی باعث می‌شود که شما به این خوش‌آمدن اولیه اکتفا نکنید و همواره احتمال پنجاه درصدی ناخوشایندی از شخصیت واقعی وبلاگ‌نویس را درنظر داشته باشید که باتوجه به فریب‌کاری وبلاگ‌نویس در این حالت، درنظرگرفتن این احتمال برای‌تان بسیار سودمند خواهد بود.

2-2- از نوشته‌ها خوشتان نمی‌آید:

حالت اخیر درواقع پیچیده‌ترین حالت ممکن در این زمینه است و اساسا تنها همین حالت از حالات چهارگانه بود که این شرح نیمه مفصل را ضروری ساخت چراکه در این حالت، شما از نوشته‌هایی خوشتان نمی‌آید که نماد شخصیت واقعی نویسنده‌شان نیستند، از کجا می‌توان مطمئن بود که شخصیت چنین نویسنده‌ای به همان اندازه‌ی نوشته‌هایش برای شما ناخوشایند است؟ چرا مثل حالت اول احتمال پنجاه پنجاه وجود ندارد؟

خیلی ساده است، اگر شما از حقه‌های کسی که برای خوشایند نشان دادن خودش آن‌ها را سوار کرده است، خوشتان نمی‌آید، چگونه انتظار دارید که از خود او خوشتان بیاید؟ او برای خوشایند کردن خودش، کارهایی را به دروغ انجام می‌دهد که برای شما سراسر ناخوشایند است، پس شما می‌توانید مطمئن باشید که شخصیت حقیقی این آدم نیز برای شما ناخوشایند ( و تاحد زیادی ابلهانه) جلوه می‌کند. شما از تصویر آرمانی او برای خودش (از آنچه که دوست دارد وانمود کند) خوشتان نمی‌آید، آن‌وقت می‌خواهید از خود حقیقی‌اش که مداوما هم به دنبال ظاهرسازی و فریب با شیوه‌های ناخوشایند است خوشتان بیاید؟

خب، نظرتان چیست؟ منطقی‌تر و یقینی‌تر از این امکان‌پذیر است؟ پس بروید این قانون طلایی را بکار ببرید و از آنجایی‌که منطقا ثابت شد خیرش صددر صد است، راه بروید و زیرلب به جان من دعا کنید که سخاوت‌مندانه این کشفیات فلسفی-کاربردی‌ام را منتشر می‌کنم:)) 

 

بعدالتحریر: بیانِ کوتاه، سلیس و ساده‌ی «قانون طلایی خوشایندی در وبلاگ‌خوانی» از  زبان سیاوشون (بازنشر قسمتی از یک کامنت):

«اگرچه از خوشایند بودن یک وبلاگ نمی‌توان یقینا خوشایند بودن نویسنده‌اش را نتیجه گرفت، اما از ناخوشایندی یک وبلاگ قطعا ناخوشایندی نویسنده‌اش نتیجه می‌شود»

+  جمعه دوازدهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

برمبنای این ایده اولیه در باب محوری بودن مفهوم «جامعه» در اندیشه مدرن، می‌توان این نتیجه احتمالا مهم را استنتاج کرد که در اندیشه سیاسی- اجتماعی پیشامدرن، سیاست ابتناء اخلاقی دارد زیرا اساسا تضادی میان اخلاق و سیاست وجود ندارد و این ابتناء، برمبنای پیش‌فرض‌های هستی‌شناختی و انسان‌شناختی، یک نتیجه معقول و تاحدی بدیهی است.

بنابراین، تلاش اصلی برای کشف ارتباط میان اخلاق و سیاست در اندیشه متفکران مدرن به‌چشم می‌خورد چراکه با شکل‌گیری مفهوم جامعه است که ارتباط میان اخلاق و سیاست مساله‌دار می‌شود و لذا نیازمند بررسی و پژوهش و قس‌علی‌هذا. زیراکه میان مصلحت، سعادت و یا به تعبیر مدرن، «منفعت» عمومی کل «جامعه» با مصلحت، سعادت و منفعت فرد یا افرادی، تفاوت و بعضا تضاد به‌وجود می‌آید. دوراهی‌های اخلاقی یک سیاستمدار نیز دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود. اگر سیاستمدار را مسامحتاً نماینده «جامعه» و «عموم» مردم بدانیم، پرسش اینجاست که وی در موارد تضاد میان منافع عمومی و منافع فرد یا افرادی از جامعه، کدام‌یک را باید بر دیگری ترجیح دهد اگر بخواهد اخلاقی عمل کرده باشد. برای مثال، آیا تامین امنیت یک «جامعه»، اخلاقاً برتر از حق حیات «یک فرد» بی‌گناه است یا خیر.

چنانکه واضح و مبرهن است، بنده عملاً هیچ کشف‌وشهود بدیع و قابل‌توجهی انجام نداده‌ام بلکه تنها احتمالاً صورت مساله را دقیق‌تر کرده‌ام. با تمام این‌ها نمی‌دانم چرا همچنان فکر می‌کنم این اهمیت مفهوم «جامعه» در تغییر و گذار از حوزه‌های معرفتی پیشامدرن به مدرن، ایده‌ای است که ارزش بحث و بررسی بیشتری دارد. ایده‌ای که اگر واقعا مورد تایید قرار گیرد، یکی دیگر از وجوه دیالکتیکی مدرنیته را به تصویر می‌کشد که چگونه فردگرایی مدرن دقیقا همبسته با شکل‌گیری و اهمیت فزاینده مفهوم «جامعه»ی مستقل و فراتر از افراد است که کم‌وبیش همزمان در جهت عکس آن فردگرایی فزاینده‌ی مدرن و لذا کاهش نقش و اهمیت «فرد» حرکت می‌کند. گرایشی که احتمالا «جامعه‌شناسی» شناخته‌شده‌ترین مصداق آن است. به‌خاطر بیاورید که جامعه‌شناسی بیش از آنکه به فرد بگوید چه کارهایی را می‌تواند انجام دهد، به او نشان می‌دهد که چه کارهایی را نمی‌تواند انجام دهد و چرا.

+  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

راستش در بخش راهبردهای همان پروژه کذایی، من یک تقسیم‌بندی اولیه انجام داده‌ام که قاعدتا سیاست مبتنی بر اخلاق از طریق دو نوع راهبرد قابل تحقق است:

 

١- راهبردهای مبتنی بر تعلیم و تربیت که قاعدتا بر مبنای این استدلال ارائه می‌شود که سیاست اخلاقی محقق نخواهد شد مگرآنکه پیش از آن، شهروندان و به تعبیر اندیشه سنتی، «حاکمان» اخلاقی وجود داشته باشند. این استدلال البته مبنای اندیشه غالب متفکران پیشامدرن، از افلاطون گرفته تا فارابی، است. در این رویکرد، حاکم اخلاقی، قادر به تامین سعادت عمومی (و نه «منافع» عمومی که مفهومی مدرن در اندیشه سیاسی است) است زیرا  هیچ تفاوت و یا تضادی میان سعادت افراد مختلف یک جامعه وجود ندارد. سعادت یک نفر مشابه سعادت همه است و سعادت همه برابر با سعادت تک‌تک افراد است. در اندیشه پیشامدرن، انسان نوعی مطرح است که قابل انطباق بر همه مصادیق انسان است و بر مبنای این انطباق، سعادت و گمراهی برای همگان یک معنا و مصداق دارد. دقیقا به همین دلیل است که راهبردهای حاصل از این رویکرد انسان‌شناختی، راهبردهایی است جهت شکل‌دهی به «فرد» اخلاقی که منطقا حوزه تاکید را بر نهاد تعلیم‌وتربیت متمرکز می‌کند.

 

٢- اما دسته دوم راهبردها، راهبردهایی است که بر شکل‌گیری «نظام» سیاسی-اجتماعی اخلاقی تاکید می‌کند تا به واسطه وجود آن، هر فردی اعم از اخلاقی یا غیراخلاقی که در این «نظام» قرار می‌گیرد، ناگزیر از اتخاذ سیاست‌های مبتنی بر اخلاق و نیز اجرای اخلاقی آن سیاست‌ها باشد.

این عدم اعتماد به فرد و تاکید بر «نظام» اجتماعی-سیاسی، به نظر من، شاخص اندیشه مدرن است. چراکه به نظرم، مدرنیته تنها زمانی می‌توانست بر طبل فردگرایی بکوبد که پیش از آن مرز میان فرد و غیرفرد (دیگری، دیگران و یا به عبارت دقیق‌تر «جامعه» فراتر از افراد و اعضای تشکیل‌دهنده آن) پررنگ شده باشد. فردیت و فردگرایی زمانی معنادار است که تفاوت میان افراد مختلف پذیرفته شده باشد و آن تشابه بر مبنای فرد نوعی از میان رفته باشد. و البته آن پدیده‌ای که مرز میان فرد و غیرفرد را به مشخص‌ترین وجه نشان می‌دهد و فردیت فرد را معنا می‌بخشد، «جامعه» است.

در فلسفه، تفاوت، و بعدها به تعبیر منتقدان مدرنیته، بیگانگی میان انسان و جهان یا همان ذهن و عین یا به تعبیر رایج‌تر، میان سوژه و ابژه، نمادی است از تفاوتی که پیش از آن میان فرد و جامعه ایجاد شده است.

در اقتصاد، به خصوص در کلاسیک‌هایی مانند آدام اسمیت نیز بازار و خودسامان‌دهی‌اش، نمادی از جامعه قائم به ذات و مستقل و فراتر از اعضای تشکیل‌دهنده‌اش و قواعد حاکم بر آن است.

در اندیشه سیاسی-اجتماعی که به طریق اولی، سایه چنین مفهومی بر تمامی موضوعات و مسائل دیرینِ مورد بحث دیده می‌شود. به نظرم حتی در فقه سیاسی شیعه نیز تغییر مشابهی دیده می‌شود. به نظر من، اندیشه سیاسی امام خمینی، بازخوانی نسبتا مدرن (مدرن به همین معنای توانایی انتزاع مفهوم جامعه مستقل از افراد) از سنت فقه سیاسی شیعه از دل سنت است که البته به سنت هم بازمی‌گردد. این وجه مدرن اندیشه سیاسی امام را به بهترین شکلی در تاکید بر «مصلحت عامه» در میان مصالح خمسه می‌توان دید که نمودی است از شکل‌گیری و انتزاع مفهوم جامعه مستقل و فراتر از افراد. مصلحت عامه زمانی معنادار است که دیگر مانند قبل، سعادت جامعه برابر با سعادت فردی اعضای یک جامعه نبوده و مستقل و متفاوت از آن تلقی شود.

+  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

خب می‌گویید چکار کنم، همینم دیگر، ندیدبدیدم، یک فکری که به کله‌ام می‌زند، خیال برم می‌دارد که چیزی کشف کرده‌ام در حد و اندازه‌های نسبیت انیشتن، بعد که البته چهار تا کتاب مبانی را ورق می‌زنم، می‌بینم ای بابا، زرنگ‌تر از ما خیلی بوده‌اند، دو سه قرن پیش چندنفری همین کشفیات مبهم و مغلوط ما را خیلی بهتر و قشنگ‌تر افاضات نموده‌اند، بعد هم خودشان زیرابش را زده‌اند؛ بااین‌حال بازهم از رو نمی‌روم که نمی‌روم. راستش را بخواهید هیچ‌چیز، حتی همین سرخوردگی‌های بعدش هم جای لذت احساس کشف را نمی‌گیرد. باور کنید که نمی‌گیرد.

 

القصه، دیروز هم جایتان خالی، خدمت استاد ملکیان بودیم با موضوع «اخلاق و سیاست» که بنده باز بیخود و بی‌جهت، در کل سخنرانی ایشان، دچار همین احوالات شدم؛ راستش موضوع آن پروژه کذایی عقب‌افتاده هم همین موضوع بوده و هست: «ارتباط میان اخلاق و سیاست». حالا بنده بعد از حدود یک‌سال بیگاری پاره‌وقت درباب این موضوع و فیش‌برداری‌های ریز و درشت، در نهایت به یک سوال مشخص رسیده‌ام. شاهکار کرده‌ام، نه؟ بعد از دویست صفحه تحقیق و تفحصِ نیم‌بند، تازه رسیده‌ام به یک سوال! خودم می‌دانم، واقعا زحمت کشیده‌ام، بااین‌حال به قول قدیمی‌ها، کاچی به از هیچی است.

سوالم البته این نیست که بالاخره ارتباط میان اخلاق و سیاست چیست (اینکه همان سوال اولیه است)، پرسشی که به عنوان نتیجه‌!!! تحقیق به  آن رسیده‌ام این است که چرا تمامی متفکران پیشامدرن، اعم از فیلسوفان یونان باستان، متفکران مسلمان و آباء کلیسا در قرون وسطی، همگی متفق‌القول بودند که سیاست باید بر اخلاق متکی باشد و اساسا سیاست مطلوب سیاست اخلاقی است و غالب فیلسوفان سیاسی مدرن (نه فیلسوفان اخلاق البته) اخلاق و سیاست را دو حیطه جداگانه می‌دانند و هیچ ضرورتی بر ابتناء سیاست بر اخلاق نمی‌بینند (به غیر از این به اصطلاح اجتماع‌گرایان معاصر شامل گاو پیشانی‌سفیدشان: مک‌اینتایر و تیلور و دیگران که البته آنها هم خودشان را نوارسطویی می‌دانند). مشخصا پرسش حاصل از این کندوکاو یک‌ساله این است که این تفاوت رویکردها از کجا ناشی می‌شود. از آنجایی‌که خیلی مایه شرم و آبروریزی است که آدم یک پروژه را با این پرسش خشک‌وخالی تمام کند، من بر مبنای آن دویست صفحه توضیحات قبلی، یک پاسخ‌های فرضی اولیه‌ای نیز از خودم تراوش کرده‌ام، از جمله تفاوت‌های این متفکران در رویکردهای هستی‌شناختی و انسان‌شناختی‌شان.

اما خب حالا که‌چه؟ این‌همه روضه خواندم، آخرش هم احتمالا شما رد پای این کشف و شهود بنده را یافت نکردید؛ راستش در میان پاسخ‌های فرضی و اولیه‌ای که به نتیجه پرسشی‌ام‌!!! داده‌ام، یک پاسخ ارج و قرب بیشتری برای خودم دارد. آن‌هم این است که  شکل‌گیری مفهوم «جامعه» یکی از کلیدی‌ترین رخدادهایی است که تغییراتی زنجیره‌ای و دامنه‌دار را در فلسفه، اقتصاد، اندیشه سیاسی و اجتماعی و به دنبال همه این‌ها، در حوزه‌ای از معرفت که امروزه «علم» می‌نامیم، به وجود می‌آورد. اینکه من ریزبه‌ریز این تغییرات را در همه حوزه‌های معرفتی مدرن در بیاورم، احتمالا به اندازه چندین پایان‌نامه دکتری، پژوهش و وقت و انرژی می‌خواهد اما عجالتاً ایده خام و اولیه که همانا کشف و شهود اخیر من نیز هست، از این قرار است که شکل‌گیری، یا بهتر بگویم، «انتزاع» مفهوم جامعه در اندیشه مدرن، یکی از نقاط عطفی است که پیامدهای دامنه‌داری را در اغلب حوزه‌های معرفتی مدرن ایجاد کرده است. بنده فعلاً یک فقره‌اش را می‌گویم و بحث را تمام می‌کنم تا ....آن آینده محالی که قرار است بالاخره روزی برسد و من وقت و همت و ذوقِ خواندن و نوشتن در باب همه این ایده‌های خام را پیدا کنم خیر امواتم.

+  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود...و کلمه جسم گردید و در میان ما ساکن شد» (انجیل یوحنا، فصل 1، آیه 1)

 

کلمات جان دارند.

کلمات نفس می‌کشند و بخار نفسشان می‌نشیند روی چشمهایمان وقتی که...خیلی سردمان است.

کلمات وزن دارند و ما را از نفس می‌اندازند وقتی که ...روی دلمان بار می‌شوند.

کلمات عمق دارند و ما را غرق می‌کنند در خشم، عشق، اندوه و شادی بی‌پایانشان.

کلمات قدرت دارند آنقدر که در لحظه‌ای بنای چندساله و محکم یک عشق، یک زندگی، یک دوستی را ویران کنند.

کلمات مثل جوهر خودکار، مثل چربی، مثل سوختگی‌های عمیق، مثل لکه‌های پاک نشدنی، تا ابد جایشان روی روحمان می‌ماند.

کلمات مثل هوایی که نفس می‌کشیم، وارد خونمان می‌شوند و شهد و شرنگشان می‌رسد به ریشه تک تک روزنه‌های روحمان و...زمانی که آلوده‌اند، روحمان نفسش تنگ می‌شود یا مسموم می‌شود و یا...گهگاه در خواب می‌میرد از خفگی، از هوای پاکی که نیست، بدون آنکه بفهمد.

کلمات پرتاب می‌شوند، می‌چسبند، می‌شکنند، می‌سوزانند، زخم می‌کنند و....می‌کشند.

کلمات، کلمات برگشت‌ناپذیر.

+  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

عادت کرده‌ایم آینده را در پیش‌روی خود ببینیم و گذشته را پشت سرمان، درحالیکه تصویر درست عکس این است.

آن دو ردیف صندلی‌های اتوبوس را دیده‌اید که خلاف جهت حرکت اتوبوس هستند؟ همان‌هایی که بعضی‌ها رویش نمی‌نشینند چون حالشان بد می‌شود و از این حرف‌ها. حالا حکایت ماست، ما هم روی گاری زمان نشسته‌ایم به همان حالتی که روی آن صندلی‌های کذایی می‌نشینیم، خلاف جهت حرکت، آنچه می‌بینیم، آنچه پیش‌روی‌مان است، گذشته‌های دور و نزدیک است، از همین یک لحظه پیش گرفته که اگر بهش خیره شویم، هنوز تمام جزئیاتش را می‌بینیم تا کودکی‌هایی که هرچه گاری جلوتر می‌رود، دورتر و دورتر می‌شود. در عوض آنچه به سویش حرکت می‌کنیم، آن به اصطلاح «آینده»، در پشت‌سرمان است، نمی‌بینیمش، تصور گنگی از آن داریم و هرگز قادر به پیش‌بینی کم و کیف لحظه‌هایی که به زودی از آنها عبور خواهیم کرد، نخواهیم بود.

به پشت سرمان که فکر می‌کنیم، به آنچه که ممکن است با آن برخورد کنیم و البته هیچ اطلاعی هم از آن نداریم، به آن ابهام و تاریکی‌ای که پشت‌سرمان است، به آنچه که هرگز نمی‌توانیم سرمان را برگردانیم و به وضوح ببینیمش، همان هراس و دلهره و اضطرابی بهمان دست می‌دهد که وقتی روی آن صندلی‌های برعکس می‌نشینیم دچارش می‌شویم.

آنچه می‌بینیم گذشته‌ای است که پیش‌رویمان است و چه بخواهیم و چه نخواهیم، خلا و ابهام تصویرمان از آینده‌ای که نمی‌بینیم و در پشت سرمان است را به شکل و رنگ خودش درمی‌آورد چراکه گذشته همه آن چیزی است که می‌بینیم.

+  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

به نظرم برگزیدن یک مکتب فکری- فلسفی یا نظریه جامعه‌شناختی مثل انتخاب همسر است، اصلا هم ماجرای شوخی‌برداری نیست. آدم زندگی مشترکش را که با این مکتب‌ها و نظریه‌ها آغاز کند، موبه‌مو باید همان قواعدی را رعایت کند که برای حفظ ثبات و پایداری زندگی زناشویی لازم است. مثلا شما به محض اینکه حوصله‌تان از دست همسرتان، کوته‌فکری‌ها، تعصبها و محدودیت‌هایش سر برود، تندی می‌روید دادگاه و تقاضای طلاق می‌کنید؟ اصلا معنی دارد که به خاطر کج بودن بینی‌اش یا کم‌پشت بودن موهایش، بی‌خیال خانواده و زندگی خانوادگی شوید؟ بخاطر خدا راستش را بگویید، مردم بهتان نمی‌خندند؟ دلیل می‌شود چون همسرتان روی مد نمی‌گردد و آن طراوات و جذابیت روزهای اولش را ندارد، ترکش کنید؟ پس تکلیف وفاداری چه می‌شود؟

خدا اگر خواست و قسمت ما و شما کرد، آنوقت مثل روز برایتان روشن می‌شود که این بلوغ و بزرگ‌منشی در زندگی مشترک چقدر مهم و حیاتی است به خصوص وقتی‌که انتظار میو‌ه‌های رسیده و پربار فکری هم داشته باشید، فرزندانی که بتوانید بعدها به عنوان ثمره زندگی‌تان، به آنها افتخار کنید.

به‌هرحال نمی‌شود امروز با هگل سُر و سِر داشته باشید و فردا عشقتان بکشد با کانت بپرید، معنی ندارد که صبح مارکس و مارکسیسم را حلواحلوا کنید و به عصر نرسیده قربان صدقه کارکردگرایی بروید. شما را نمی‌دانم اما من، شخصا اگر بخواهم روزی روزگاری، خدای نکرده، زبانم لال از این دودوزه بازی‌ها دربیاورم، واقعا از ته دل احساس خیانت و گناه می‌کنم. آخر شما چطور دلتان می‌آید امروز را با پوپر و جامعه باز سر کنید و فردا دست و دلتان برای آدرنو و دیالکتیک روشنگری بلرزد. چطور می‌توانید همان لحظه‌ای که دارید دوروبر پارسونز می‌پلکید، خودتان را arm to armفوکو تصور کنید. آخر و عاقبت ندارد این کارها، حالا ببینید من کی گفتم.

+  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

اگر بدانید من چه حالی می‌کنم با خودم وقتی می‌بینم دروتخته اندیشه‌هایم اینقدر خوب جفت‌وجور می‌شود. اگر بدانید این نوشته احساساتی و نسبتا آبکی درباره «کلمات» چقدر پیوسته و همبسته است با نزدیکی‌های ناآگاهانه فکری من با مور و تاکیدش بر زبان عامیانه، با عشق وصف‌ناشدنی‌ام به ویتگنشتاین متاخر و ضرورت کاربرد کلمات در زندگی روزمره برای معنادهی به آنها. اگر بدانید، اصلا این نقل قول را ببینید:

«كاربردحقيقی واژه‌ها تنها می تواند فروتنانه باشد. واژه­ها معنی حقيقی خود را در فعاليتهای اجتماعی روزمره عملي مي­يابند؛ فعالیتهایی نظیر انداختن نیمه در ساختمان‌سازی.بازي­های زبانی صرفاً نظری روشنفكران (فرسوده؟)، براي معنی‌دهی به اصطلاحات انتزاعی‌شان كافي نيست»

خداوکیلی بهتر از این می‌شود توجیه فلسفی برای ساده‌نویسی پوپری دست‌وپا کرد؟

از شما چه پنهان، اصلا به خاطر همین توجه و علاقه متعصبانه‌ام به زبان و زندگی روزمره است که انبوه اصطلاحات عامیانه را در همه نوشته‌های شوخی و جدی اینجا بکار می‌برم، فکرش را بکنید، من حتی برای عامیانه و سردستی حرف‌زدنم هم کلی دلیل و توجیه فلسفی دارم.

بازهم از سر همین عشق و علاقه کورکورانه است که شامه تیزی دارم برای استشمام بوی هرنوع ادبیات مارکسیستی، از صد فرسخی هم بوی تند ایده‌هایی مثل «آگاهی کاذب»، «صنعت فرهنگ‌سازی»، «فرهنگ توده‌ای» و...را تشخیص می‌دهم و ناخودآگاه دماغم چین می‌خورد. آنهم دقیقا زمانی که دوروبری‌هایم در خلسه جاذب چپ‌گرایی فرانکفورتی و حداکثر هابرماسی غوطه‌ورند. آن‌وقت من فقط بلدم بروم بچسبم به نئولیبرال‌های صاف و ساده‌ام مثل نوزیک و هایک که اینهمه به دانش عملی کنشگران معمولی بها داده‌اند، هی خودم را دلداری دهم که اصلا تا گادامر هست، با آن تاکید هستی‌شاختی‌اش بر اهمیت سنت و تاریخ و زبان، دیگر مرگ می‌خواهم باید بروم قبرستان.

اما این وسط یک معضل فکری-شخصیتی وجود دارد که مدتهاست ذهنم را به خودش مشغول کرده است. راستش من آخرش هم نفهمیدم چون ویتگنشتاین، این عقاید و احساسات قلبی و مبهم مرا به صادقانه‌ترین، صریح‌ترین، زیبا‌ترین و منطقی‌‌ترین شکلش بیان کرده است، عاشقش شدم یا چون اول عاشق ویتگنشتاین، با آن جذابیت انکارنشدنی شخصیت و وجنات و سکناتش شدم، چنین عقاید افراطی و یک‌دستی پیدا کردم؛ مساله‌ای است در ابعاد خودش، البته لاینحل بودنش هم تاحد زیادی طبیعی است، به هرحال هرجور که حساب کنید، عشق مقوله پیچیده و غیرقابل‌فهمی است.

+  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

کلمات همواره چیزی بیش از کلمه‌اند. بو دارند، وزن دارند، قیافه‌ای دارند برای خودشان. معنای کلمه‌ها را که از روی کتاب یاد نگرفته‌ایم، کلمه‌ها را از خلال زندگی کشف کرده‌ایم. می‌دانید مادربزرگ من چندبار باید اخمهایش را می‌کرد توی هم، دستش را حلقه می‌کرد دور زانویش و زیرلب می‌گفت: «دختره سرتق» تا من بفهمم، نه، لمس کنم که «سرتق» یعنی چه، حالا که خیلی گذشته است از آن‌وقتها اما «سرتق» هنوز هم رنگ و بوی قدیمی مادربزرگ را دارد، هنوز هم وقتی توی دهانم می‌گردد، همان شرم شیطنت‌آمیز و کودکانه پنج شش سالگی‌ام می‌خزد زیر پوستم، همان شرمی که ناخودآگاه دامنم را می‌کشید روی پایم.

«روسری» هنوز هم بوی بزرگی می‌دهد. دلم که هوای خانومی و بزرگی براق بکند، می‌روم روسری می‌خرم، بوی مهمانی و بیرون می‌دهد.

دفتر و کتاب که می‌خرم، دنبال یک گوشه خلوت می‌گردم تا لایشان را باز کنم و باتمام وجود «نو» را بو بکشم.

هم من می‌دانم هم شما همه آن دلایل بیشماری را که برای مهاجرت وجود دارد اما یکی از بزرگترین لولوهای سر خرمنش همین «زبان» است. آخر ما که فقط با زبان حرف نمی‌زنیم، با زبان زندگی می‌کنیم. با کجای این کلمات یک‌شکل و یک‌رنگ و یک‌دست انگلیسی، فرانسه، آلمانی یا هر زبان دیگری می‌شود زندگی کرد، کلماتی که ما هیچ خاطره‌ای ازشان نداریم، اصلا همین است که یادمان می‌رود، همین است که خسته می‌شویم حتی از حرف زدن.

 انگار که بخواهیم توی خانه همسایه زندگی کنیم، همه‌چیز ناآشنا و موقتی و...عاریه‌ای است، آدم اصلا رویش نمی‌شود دست و پایش را مثل خانه خودش دراز و جمع کند، معنی ندارد که، گیرم هیچ‌کس هم آدم را نبیند، خود آدم راحت نیست، جای همه‌چیز را هم که بداند، شش ماه و یک‌سال و ده‌سال هم که بگذرد، بازهم خانه خود آدم نمی‌شود، حالا اگر من توانستم این‌را با هزارجور جان کندن حالی دوستان شیفته آنسوی آبها کنم، یک پوزخند عاقل اندر سفیهی می‌زنند که: «پس مشکلت زبان است، آن‌را که یاد می‌گیری»، حالا هی من خودم را به در و دیوار بکوبم که زبان، آن زبانی که کلمه‌هایش به اندازه انبوه فشره خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی آدم بار دارد، این زبان یاد گرفتنی نیست بخدا، زندگی کردنی است.

+  دوشنبه بیستم فروردین 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

من حتی همان موقع هم تصمیمم را گرفته بودم، حتی همان زمان هجده نوزده سالگی که آدم بسیار مستعد شیفتگی نامهای بزرگ است. حتی همان زمان که ولع و حرص کتابهای رنگ به رنگ فلسفی و جامعه‌شناسی دین و دنیا را ربوده بود. حتی همان زمان هم جای خودم را روی طیف کشدار سلولها و آهنرباها می‌دانستم.

همان روزها بود کم و بیش، روزهایی که «هجرت اندیشه» استوارت هیوز را بلند بلند برای هم می‌خواندیم و خرکیف می‌شدیم. همان روزها بود کم و بیش که پای سلولها و آهنرباها به میان آمد.

به نظرم آدمها در جذب و دریافت اطلاعات دو گونه‌اند: یا سلولند یا آهنربا.

 آهنرباها اطلاعات را مثل براده‌های آهن جذب می‌کنند و هرچقدر آهن‌ربای قویتری باشند، حجم‌ بیشتری از براده‌ها را جذب می‌کنند. اما براده‌ها گرچه در کنار هم قرار می‌گیرند اما استقلالشان را حفظ می‌کنند، با چیزی ترکیب (به معنای شیمیایی کلمه) نمی‌شوند و در نتیجه معمولا اندیشه‌های جدیدی هم خلق نمی‌شود. آهن‌رباهای مختلف حداکثر انبوه براده‌ها را در جهت‌ها و شکل‌های متفاوتی قرار می‌دهند اما معمولا قادر به ترکیب تازه‌ای از آنها نیستند. به دلیل براده‌ماندن براده‌ها، آهن‌رباها خیلی خوب به خاطر می‌اورند که هر جزء اندیشه‌شان مربوط به چه اندیشمندی است، خصوصیات هر براده را می‌دانند و به همین دلیل آهن‌رباهای قوی همه را با حجم عظیمی از اطلاعات مبهوت می‌کنند.

و اما سلولها، آنها اندیشه‌ها را می‌بلعند، عاقل اگر باشند دز همه‌جور ویتامین و پروتئین و چربی را رعایت می‌کنند و با هضم غذاهای خورده شده بزرگ می‌شوند. سلولها هم حجمشان افزایش می‌یابد اما معلوم نیست هر تکه غذا کدام بخش سلول است، ترکیب شده‌اند با هم و چیزی که در نهایت وجود دارد، یک سلول است، سلولی بی‌همتا و منحصر به فرد که با ترکیب غذایی خاص خودش شکل گرفته است. به همین دلیل برای سلولها شقه شقه کردن پاره‌های اندیشه‌شان کاری بی‌معنا و بعضا ناممکن است، آنها خالقان اندیشه‌های هضم شده را به همان اندازه‌ای به یاد می‌آورند که نام و رنگ و بو و مخلفات دیگر ناهار و شام یک ماه پیششان را. سلولها برای شیفتگان براده‌های اطلاعاتی جذابیت چندانی ندارند، آنها یک ترکیب منحصر به فرد دارند که هر روز با غذاهای جدید و نو تغذیه می‌شود.

افراد معمولا سلول یا آهن‌ربای مطلق نیستند، گرایشاتی از هر دو را دارند اما مطمئناً به یکی از دو سر طیف نزدیکترند. مزاج شخصیتی و اجتماعی و فکری‌شان با یکی از این دو نوع سازگارتر است. من هم البته با همه ارادت و بعضا شیفتگی‌ام به آهنرباهای بزرگ، همواره ستایشگر تام و تمام سلولها بوده‌ام.

می‌دانم، از این دست تقسیم‌بندیهای دو تایی زیاد دیده‌اید، نمونه‌اش همان مقاله معروف آیزیا برلین در کتاب متفکران روس: خارپشت و روباه، روباه چیزهای زیادی می‌داند(مثل آهن‌رباها) اما خارپشت(همان سلول تک و تنها) یک چیز بزرگ می‌داند.

+  یکشنبه پنجم فروردین 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها |