بله آقا، بستگی دارد یک متن را، یک واقعه را در چه بستر و زمینهای بازخوانی کنید. نمونه میخواهید؟ همین 13 آبان، شما فکر کن ببین در این سی سال چهها که به روز این سمبل رادیکالیسم انقلابی نیامده است، یعنی چه خوانشهای ضد و نقیضی که از آن نشده است. تا حدود 10 سال این واقعه مایهی افتخار و سربلندی عاملانش بود، یعنی یک سیزده آبان میگفتند و صدتا از بغلاش درمیآمد. 10 سال دوم سیزده آبان بیشتر یک واقعهی تاریخی بود که قرار بود گرامی داشته شود اما خب اندکاندک مورد پرسش و سوال و انتقاد هم قرار میگرفت، آنقدر که ده سال سوم شده بود مایهی پشیمانی و نماد جوشوخروش جوانی و جوگیری؛ دستآخر هم شد چیزی در مایههای خودم کردم که لعنت بر خودم باد، یعنی شما فکر کن آقای عبدی، سخنگوی تسخیرکنندگان لانهی جاسوسی را گرفتند به چه جرمی؟ به جرم نظرسنجی در باب رابطهی ایران و آمریکا و نمیدانم نظرسازی پیرامون نعوذ بالله تمایل مردم ایران به رابطه با آمریکا، خب شما جای ایشان بودید با خودتان چه میگفتید؟ امسال هم که بحمدالله یک دوربرگردان سی ساله زدهایم و همهچیز را دوباره برگرداندهایم سر جای اولاش یعنی همان «ریشههای انقلابی» و پز هم میدهیم بابت «سبزترین روز سال»، یعنی همان چیزی که تا همین پارسال امر ناپسندِ «شور جوانی و رادیکالیسمِ انقلابی پرهزینه»بود، امسال شده است امر پسندیدهی «رهبری مردم» و «دنبالهروی رهبر از پیرو». اینها ثمرهی دست طناز روزگار نیست آقا، ثمرهی خوانش متفاوت من و شما است از یک متن یا واقعهی واحد در بسترها و زمینههای متفاوت. هیچ اشکالی هم ندارد البته اگر آنزمانی که مشغول سر دست بلند کردن یک تفسیر خاص هستیم، کمی فتیلهمان را پایین بکشیم و کمتر بر ماندگاری جاودانهی تفسیرمان پافشاری کنیم.
غرض اینکه همهی این زیرکی و زیبایی بیانیهها میتواند به جای خود باشد اگر حواسمان باشد که «عجالتا» داریم در بستر و زمینهی خاصی میخوانیمشان، هیچ بعید نیست چند ماه یا چند سال دیگر، همین شور شاعرانهی کلمات به نظرمان اطوارهای شاعرانهای بیاید پوچ و توخالی و چه میدانم، حتی مبتدی و سانتیمانتال، بالاخره خاتمی هم که یکشبه تبدیل نشد به مرد حرافِ بیعمل و فیلسوف نابلد و سیاستمدار شلوول، نمیدانم شما یادتان می آید یا نه اما بنده با همین صغر سن هم یادم است که یکزمانی رئیسجمهور فرهیخته بود و مرد سخندان و سیاستمدار میانهرو، حالا باز شما بگو طنز روزگار و من بگویم بستر و شرایط متفاوت، بههرحال همانها که روزی برایش سرودست میشکستند و هقهق گریه سر میدادند، همانها روز دیگر آنچنان بر سرش فریاد کشیدند که کم مانده بود گریهاش را درآورند، نه اینکه فکر کنید مشکل من وفاداری و ثبات رای و اینحرفهاستها، اصلا، نقل هیچکدام از این حرفها نیست، من فقط میگویم آدم باید حواسش به خودش و کردارش باشد، به آخر و عاقبت کارش باشد، نه یک روز بابت چهار کلمه اینطور غشوضعف کند و نه یک روز بابت همان چهار کلمه بدوبیراه بار خودش و این و آن کند، والا بخدا روزگار بیکار نیست که بیاید ما را دستمایهی طنز آیندگان قرار دهد، این من و شما هستیم که مدام پایمان بر لبهی بوم میلغزد و هی یا از این سرش کلهپا میشویم یا از آن سرش.

