تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

بله آقا، بستگی دارد یک متن را، یک واقعه را در چه بستر و زمینه‌ای بازخوانی کنید. نمونه می‌خواهید؟ همین 13 آبان، شما فکر کن ببین در این سی سال چه‌ها که به روز این سمبل رادیکالیسم انقلابی نیامده است، یعنی چه خوانش‌های ضد و نقیضی که از آن نشده است. تا حدود 10 سال این واقعه مایه‌ی افتخار و سربلندی عاملانش بود، یعنی یک سیزده آبان می‌گفتند و صدتا از بغل‌اش درمی‌آمد. 10 سال دوم سیزده آبان بیشتر یک واقعه‌ی تاریخی بود که قرار بود گرامی داشته شود اما خب اندک‌اندک مورد پرسش و سوال و انتقاد هم قرار می‌گرفت، آن‌قدر که ده سال سوم شده بود مایه‌ی پشیمانی و نماد جوش‌وخروش جوانی و جوگیری؛ دست‌‌آخر هم شد چیزی در مایه‌های خودم کردم که لعنت بر خودم باد، یعنی شما فکر کن آقای عبدی، سخنگوی تسخیرکنندگان لانه‌ی جاسوسی را گرفتند به چه جرمی؟ به جرم نظرسنجی در باب رابطه‌ی ایران و آمریکا و نمی‌دانم نظرسازی پیرامون نعوذ بالله تمایل مردم ایران به رابطه با آمریکا، خب شما جای ایشان بودید با خودتان چه می‌گفتید؟ امسال هم که بحمدالله یک دوربرگردان سی ساله زده‌ایم و همه‌چیز را دوباره برگردانده‌ایم سر جای اول‌اش یعنی همان «ریشه‌های انقلابی» و پز هم می‌دهیم بابت «سبزترین روز سال»، یعنی همان چیزی که تا همین پارسال امر ناپسندِ «شور جوانی و  رادیکالیسمِ انقلابی‌ پرهزینه»بود،  امسال شده است امر پسندیده‌ی «رهبری مردم» و «دنباله‌روی رهبر از پیرو». این‌ها ثمره‌ی دست طناز روزگار نیست آقا، ثمره‌ی خوانش متفاوت من و شما است از یک متن یا واقعه‌ی واحد در بسترها و زمینه‌های متفاوت. هیچ اشکالی هم ندارد البته اگر آن‌زمانی که مشغول سر دست بلند کردن یک تفسیر خاص هستیم، کمی فتیله‌مان را پایین بکشیم و کمتر بر ماندگاری جاودانه‌ی تفسیرمان پافشاری کنیم.

غرض این‌که همه‌ی این زیرکی و زیبایی بیانیه‌ها می‌تواند به جای خود باشد اگر حواس‌مان باشد که «عجالتا» داریم در بستر و زمینه‌ی خاصی می‌خوانیم‌شان، هیچ بعید نیست چند ماه یا چند سال دیگر، همین شور شاعرانه‌ی کلمات به نظرمان اطوار‌های شاعرانه‌ای بیاید پوچ و توخالی و چه می‌دانم، حتی مبتدی و سانتی‌مانتال، بالاخره خاتمی هم که یک‌شبه تبدیل نشد به مرد حرافِ بی‌عمل و فیلسوف نابلد و سیاستمدار شل‌وول، نمی‌دانم شما یادتان می آید یا نه اما بنده با همین صغر سن هم یادم است که یک‌زمانی رئیس‌جمهور فرهیخته بود و مرد سخن‌دان و سیاستمدار میانه‌رو، حالا باز شما بگو طنز روزگار و من بگویم بستر و شرایط متفاوت، به‌هرحال همان‌ها که روزی برایش سرودست می‌شکستند و هق‌هق گریه سر می‌دادند، همان‌ها روز دیگر آن‌چنان بر سرش فریاد ‌کشیدند که کم مانده بود گریه‌اش را درآورند، نه این‌که فکر کنید مشکل من وفاداری و ثبات رای و این‌حرف‌هاست‌ها، اصلا، نقل هیچ‌کدام از این حرف‌ها نیست، من فقط می‌گویم آدم باید حواسش به خودش و کردارش باشد، به آخر و عاقبت کارش باشد، نه یک روز بابت چهار کلمه این‌طور غش‌وضعف کند و نه یک روز بابت همان چهار کلمه بدوبیراه بار خودش و این و آن کند، والا بخدا روزگار بیکار نیست که بیاید ما را دست‌مایه‌ی طنز آیندگان قرار دهد، این من و شما هستیم که مدام پای‌مان بر لبه‌ی بوم می‌لغزد و هی یا از این سرش کله‌پا می‌شویم یا از آن سرش.        

+  یکشنبه دهم آبان 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

این آزمایش را یک دانشمند انگلیسی به‌نام فرانسیس گالتون در سال 1906 انجام داده است. نتیجه‌اش هم این بوده است: درحالی‌که وزن واقعی گاو 1198 پوند اندازه‌گیری شد، تخمین حاصل از میانگین 1197 پوند بود. تخمینی که به‌طرزی باورنکردنی از هر تخمین دیگری دقیق‌تر بود. گالتون کسی بود که تا پیش از این آزمایش مانند بسیاری از کامنت‌گذاران پست قبل، گرایش‌هایی نخبه‌گرایانه داشت بدین‌معناکه فکر می‌کرد سلامت و بهبود جامعه تنها در دست عده‌ای قلیل از افراد هوشمند و توانمند است که هوش و توانمندی‌شان به خوبی پرورش یافته است و الباقی جامعه یا به قولی توده‌ها هم به‌کلی ول‌معطل‌اند. از قضا او آزمایش را در جهت آزمون و تایید احتمالی همین اندیشه‌ی نخبه‌گرایانه انجام داد اما نتیجه کاملا شگفت‌انگیز از آب درآمد. همین نتیجه بود که او را در باورهای نخبه‌گرایانه‌اش مردد ساخت: «به‌نظر می‌رسد نتیجه‌‌‌ی [این آزمایش] اعتبار قضاوت‌های دموکراتیک را بیش از آن‌چه انتظار می‌رود قابل‌قبول جلوه می‌دهد».

درواقع، «فرانسیس گالتون تصادفاً به یک حقیقت ساده اما قدرتمند برخورده است: در شرایط درست، گروه‌ها به‌طور چشمگیری هوشمندند به‌طوری‌که غالبا از زیرک‌ترین اعضای‌شان، زیرک‌‌ترند. اگرچه اکثریت اعضای یک گروه، به‌صورت خاص آگاه و مطلع یا عقلانی نیستند، اما با این‌حال امکان دست‌یابی به یک تصمیم هوشمندانه‌ی جمعی وجود دارد. این امکان از آن‌رو قابل‌توجه است که افراد انسانی تصمیم‌گیرندگان قابلی نیستند. ما عموماً  کمتر از آن‌چه می‌خواهیم، اطلاعات داریم، بینش‌های آینده‌نگری‌مان محدود است، اغلب ما با کمبود توانایی – و احتمالا میل- برای محاسبات پیچیده‌ی هزینه – فایده مواجهیم. به‌جای تلاش پیگیر برای یافتن بهترین تصمیم، اغلب آن تصمیمی‌ را می‌پذیریم که به اندازه‌ی کافی خوب به‌نظر می‌رسد. و در نهایت این‌که ما غالبا اجازه‌ می‌دهیم احساسات بر قضاوت‌های‌مان تاثیر بگذارد. علی‌رغم وجود تمام این محدودیت‌ها، زمانی‌که تصمیمات ناقص ما به شیوه‌ی درستی انباشته شود، هوش جمعی ما اغلب عالی عمل خواهد کرد.

این هوش یا آن‌چه من «خرد توده‌ها» می‌نامم‌اش، در حوزه‌های بسیاری در جهان کار می‌کند. این همان خردی است که بوسیله‌ی آن موتور جستجوی گوگل می‌تواند بیلیون‌ها صفحه‌ی وب را جستجو کند و همان صفحه‌ای را پیدا کند که تکه‌ی دقیقی از اطلاعات مورد جستجوی شما در آن قرار دارد. [...]. خرد توده‌ها می‌تواند در این رابطه به ما پاسخ دهد که که چرا بازارهای سهام کار می‌کنند (و چرا گهگاه از کار می‌افتند). ایده‌ی هوش جمعی برای یک علم خوب ضروری است و پتانسیلی ایجاد می‌کند برای به‌وجود آمدن تفاوت‌های عمیق میان شیوه‌هایی که از طریق آن‌ها کمپانی‌های مختلف تجارت می‌کنند.

چارلز مک‌کی این ایده را که توده‌ای از مردم می تواند همه‌چیز را بداند مورد تمسخر قرار داد. مک‌کی‌ روزنامه نگاری اسکاتلندی بود که در سال 1841 کتاب «توهمات شگفت‌آور مردم و جنون توده‌ها» را منتشر کرد: شرح جالب و بی‌پایانی از جنون‌های توده‌ای و بلاهت‌های جمعی. تز مک‌کی این بود که توده‌ها هرگز هوشمند نبوده‌اند. آن‌ها هرگز حتی معقول هم نبوده‌اند. قضاوت‌های جمعی محکوم به افراط بوده‌اند.  [...] با این‌همه، خرد توده‌ها بیش از آن‌چه ما یا چارلز مک‌کی تشخیص می‌دهیم تاثیر مهم و سودمندی روی زندگی‌ روزمره‌مان داشته است و معنا و کاربرد آن برای آینده بسیار گسترده و وسیع است.  

یکی از نکات قابل‌توجه درباره‌ی خرد توده‌ها این است گرچه تاثیرات آن کاملا در اطراف ما قابل مشاهده است اما به‌سادگی نادیده انگاشته می‌شود و حتی زمانی‌که دیده می‌شود، به‌سختی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. اکثریت ما، چه رای‌دهنده باشیم یا سرمایه‌گذار یا مصرف‌کننده یا مدیر، معتقدیم که دانش گران‌بها در دستان معدودی از افراد جمع شده است. ما فرض می‌کنیم کلید حل مشکلات یا تصمیم‌گیری‌های درست تنها از طریق شخص درستی که پاسخ را می‌داند یافت می‌شود.  حتی زمانی‌که ما توده‌ای بزرگ از مردم را می‌بینیم که اکثریت آن‌ها به صورت خاص مطلع و آگاه نیستند، کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند و می‌گویند و با این‌حال نتیجه‌ی مسابقات اسب‌دوانی‌ را پیش‌بینی می‌کنند، بیشتر تمایل داریم تا موفقیت را از آنِ عده‌ای قلیل از افراد باهوش در میان جمعیت بدانیم تا از آنِ خود آن جمعیت. همان‌طور که جامعه‌شناسانی مانند جک سویل و ریچارد لریک اشاره‌ کرده‌اند، ما احساس می‌کنیم به "تعقیب متحصصان" نیازمندیم. "تعقیب و دنبال کردن متخصص یک اشتباه است، اشتباهی که با هزینه‌ی زیادی هم همراه است". ما باید از تعقیب و شکار آن‌ها دست برداریم و به‌جای آن از خود توده بپرسیم، احتمال و شانس وجود دارد و توده‌ این را می‌داند».۱   

1. به نقل از:                          The Wisdom of Crowds, by James Surowiecki

 

پی‌نوشت1: البته، البته که کارایی این خرد نیاز به شرط و شروط دارد، بنده‌ی خدا خود نویسنده که یک خط در میان تکرار کرده است: «اگر به شیوه‌ی درستی انباشته شود». پست بعد به همین شرط و شروط لازم و کافی برای کارایی این خرد جمعی اختصاص دارد.

پی‌نوشت 2: گفته بودم پایم دوباره به مدرسه باز شده است؟ گفته بودم باز هم معلم زبان خستگی‌ناپذیر بچه‌ها را می‌بینیم که با اشتیاقی باورنکردنی به دنبال آموزش آگاهی و مهارت اجتماعی به همراه آموزش زبان انگلیسی است؟ گفته بودم هی می‌آید و متن‌های علوم اجتماعی را به من نشان می‌دهد تا بلکه بتوانیم با همفکری همدیگر پروژه‌های زبان بچه‌ها را به سمت مطالعات اجتماعی سوق دهیم؟ از همین‌جا بود که این متن درآمد، از یکی از متن‌های خلاصه‌شده و درسی که در یکی از این انبوه کتاب‌های زبان موجود در بازار آمده است و این معلم زبان فوق‌العاده به من نشان‌اش داد و من هم برداشتم ترجمه‌ی دست‌وپا شکسته‌اش را برای شما گذاشتم، نه فقط به دلیل این‌که شما را در متن‌های جالبی که این روزها در حین سروکله زدن با این زبان کوفتی کشف می‌کنم سهیم کنم، بیشتر نوشتم چون در یک لحظه انبوهی از نوشته‌های این‌جا به هم ربط پیدا کرد. بحث‌های پوپر در باب تعریف دموکراسی را یادتان هست؟ عجالتا خودتان وقت کردید یک نگاه دوباره بهشان بیندازید تا من یکی دو پست بعد ربط‌شان را به این پست‌های اخیر روشن کنم مفصل:)

+  شنبه نهم آبان 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

بیایید یک آزمایش فرضی انجام دهیم و نتیجه‌اش را حدس بزنیم.

نمایشی محلی در یک روستا را در نظر بگیرید که در آن گاو و گوسفندان و مرغ و خروس‌ها و اسب و یابوهای روستاییان در آن به نمایش گذاشته می‌شود تا ساکنان محلی کیفیت احشام و چهارپایان یکدیگر را مورد تخمین و مقایسه قرار دهند. در این نمایش، یک تفریح جانبی هم وجود دارد به این شکل که یک گاو نر را انتخاب می‌کنند و بر روی تخمین وزن آن شرط‌بندی می‌کنند. درواقع، روستاییان از ظاهر گاو، تجربیات خودشان، اطلاعاتی که از دوستان و همسایگان‌شان بدست می‌آورند وزن گاو را حدس می‌زنند و نام و تخمین خود را روی برگه‌های شرط‌بندی می‌نویسند. پس از اتمام این مرحله، گاو را به صورت واقعی وزن می‌کنند و بهترین حدس، جایزه شر‌بندی را از آن خود می‌کند. حال فرض کنید یک نفر آدم کنجکاو بیاید همه‌ی بلیط‌‌ها را جمع کند، تخمین‌های نوشته شده بر روی آن‌ها را با یکدیگر جمع بزند و بر تعدادشان تقسیم کند به‌گونه‌ای که میانگین تخمین‌های کل افراد شرکت‌کننده در مسابقه بدست آید. فکر می‌کنید اگر این تخمین حاصل از میانگین را با  بهترین تخمین فردی (همان تخمین فرد برنده) در کنار هم قرار دهیم، کدام‌یک به وزن واقعی گاو نزدیک‌تر خواهد بود؟ درواقع اگر شرط‌بندی دوباره‌ای بین تخمین آن فرد و تخمین جمعی بر سر وزن واقعی گاو انجام دهیم، شما حاضرید بر روی پیروزی کدام‌یک شرط‌ ببندید؟   

+  جمعه یکم آبان 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«ظاهراً در قبرس همه‌ی زنان پیش از ازدواج طبق سنت رایج ملزم بودند در معبد الهه به اسم آفرودیت، استرته یا هر اسم دیگر، خود را بر بیگانگان عرضه کنند و دست به خودفروشی زنند. چنین رسمی در بسیاری از نقاط غرب آسیا رواج داشت. انگیزه‌ی آن هرچه که بود، خود عمل را نه شهوت‌رانی بلکه ظاهراً یک وظیفه‌ی خطیر مذهبی در خدمت به الهه‌ی بزرگ مادر در پهنه‌ی آسیای غربی می‌دانستند که نام‌های مختلفی داشت اما نوعش در هر سرزمینی یکسان بود. بدین‌سان در بابل هر زنی اعم از فقیر و غنی می‌بایست یک‌بار در عمرش خود را در معبد میلیتا به‌خاطر ایشتر یا استرته به بیگانه‌ای تسلیم و عایدی‌ِ حاصل از این فاحشه‌گی مقدس را به الهه تقدیم کرده باشد. صحن معبد مملو از زنانی بود که منتظر اجرای این رسم بودند. [...]

در بررسی کلیه‌ی شواهد مربوط به این موضوع که هنوز بعضی از آن‌ها به خواننده ارائه نشده است، می‌توان نتیجه گرفت که بسیاری از مردمانِ آسیای غربی یک الهه‌ی بزرگ مادر را که تجسم همه‌ی نیروهای زایای طبیعت بود، با نام‌های مختلف اما با اسطوره و آیینی مشابه می‌پرستیدند. در کنار او معشوق یا چندین معشوقه بود که در عین خداواره‌گی میرنده بودند و الهه هر سال با آنان در می‌آمیخت و گمان می‌کردند که این مراوده برای تکثیر حیوانات و نباتات در انواع مختلف‌شان ضروری است. هم‌چنین، آمیزش افسانه‌ایِ زوج خداگونه، با آمیزش واقعی هرچند موقت زن‌ و مرد در صومعه‌ی الهه تقلید و گویی تکثیر می‌شد تا حاصل‌خیزی زمین و افزایش مردان و وحوش را سبب گردد. و اگر تصور یک چنین الهه‌ی مادر، چنان‌که محتمل است، ریشه در عصری دارد که نهاد ازدواج یا ناشناخته بود یا حداکثر صرفاً به‌صوت تخلفی ناروا از قوانین کمون تحمل می‌شد، می‌توان فهمید که چرا خود الهه را همواره ازدواج‌نکرده و در عین‌حال بی‌عفت می‌پنداشتند، و هم‌این‌که چرا پرستندگانش مجبور بودند از این لحاظ کمابیش کاملاً از او پیروی کنند. زیرا اگر وی همسری آسمانی بود که شویی آسمانی داشت، قرینه‌ی طبیعیِ وصلت آنان ازدواج مشروع مردان و زنان می‌بود و دیگر نیازی نبود که برای نیل به مقصود به نظام روسپیگری یا هرج‌ومرج جنسی روی آورند، زیرا، بنابر اصل جادوی هومیوپاتیک (تقلیدی)، در این صورت، با مزاوجتِ مشروع زن و مرد در محدوده‌ی زناشویی نیز همان‌طور یا بهتر از آن، به مقصود می‌رسیدند. شاید در سابق هر زنی مجبور بود دست‌کم یک‌بار در عمرش به ان حقوق زناشویی تن در دهد که در دورانی باز هم قدیم‌تر هریک از مردان قبیله به‌طور نظری از آن برخوردار بود. اما به مرور زمان که نهاد ازدواج فردی و خصوصی مورد توجه قرار گرفت و آیین اشتراکیِ کهن بیشتر و بیشتر بی‌اعتبار شد، احیای این رسم باستانی، حتی برای یک‌بار در عمر یک زن، از نظر اخلاقی برای مردم قابل تحمل نبود و بنابراین برای از میان برداشتن قطعیِ تعهدی که هنوز به طور نظری نافذ بود به‌هر چاره‌ای متوسل شدند. یکی از این چاره‌ها این بود که زن بتواند به‌جای تسلیم کردن خود مویش را بدهد؛ چاره‌ی دیگری ظاهراً قرار دادن نماد زشتی برای این عمل زشت بود. اما درعین‌حال که اکثر زنان به‌این ترتیب توانستند بدون فدا کردن شرف خود شعایر دینی را بجای آرند، هنوز ضروری به‌نظر می‌رسید که برای سعادت و بهروزی عام تعدادی از زنان آن تعهد قدیم را به همان شیوه‌ی قدیم انجام دهند. اینان در یکی از معابد، برای تمام عمر یا برای چند سال، به‌صورت روسپی درآمدند و وقف خدمت به دین گشتند. به‌همین سبب نیز مقدس شمرده می‌شدند و کارشان نه‌تنها شنیع و زشت نبود بلکه احتمالاً عامه‌ی مردم تا مدت‌ها آن‌را بسی بالاتر از شرف عادی می‌دانستند و آنان را با آمیزه‌ای از حس احترام و شگفتی و رافت می‌نگریستند، نه بی‌شباهت به حسی که در برخی نقاط جهان هنوز در مورد زنانی وجود دارد که به‌طریق دیگری، با انکار امیال طبیعیِ جنسیت خود و لطیف‌ترین روابط انسانی، خود را وقف خدمت به خالق کرده‌اند. چنین است که بلاهت بشری غالبا در افراط و تفریط مفری می‌جوید که هم زیان‌بار  و هم قابل سرزنش است».

پی‌نوشت: طنز و کنایه‌ی ظریف، نیش‌دار و نبوغ‌آمیزش که نیاز به توضیح و تشریح ندارد، دارد؟  

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  جمعه بیستم شهریور 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«البته مواردی از جادو نیز بوده است که آن را کار ارواح می‌دانسته‌اند و برای جلب رضای آنان به دعا و قربانی متوسل می‌شدند. اما این موارد همه استثنایی‌اند؛ نماینده‌ی جادویی آمیخته و مرتبط با مذهب‌اند. آن‌جا که جادو به شکل کاملاً اصیل‌اش وجود دارد بر این گمان است که در طبیعت حادثه‌ای لزوماً و همواره در پی حادثه‌ای دیگر بدون دخالت عاملی روحانی یا شخصی رخ می‌دهد. از این‌رو فرایافتِ اساسی‌اش با فرایافتِ علم نوین یکسان است؛ زیربنای کل نظام در این‌جا ایمانی ضمنی اما واقعی و راسخ به نظم و همسانی طبیعت است. جادوگر تردید ندارد که علت‌های معین همواره معلول‌های معین به‌بار خواهد آورد؛ که اجرای مراسمی خاص همراه با جادوی مناسب آن، به ناگزیر، با نتیجه‌ی مطلوب همراه خواهد بود مگر آن‌که به‌راستی ورد و افسونش اتفاقاً با افسون نیرومندترِ جادوی دیگر خنثی و بی‌اثر شده باشد. او به قدرتی برتر متوسل نمی‌شود: در پی جلب نظرِ موجودی بی‌ثبات و بلهوس نیست: خود را بنده‌ی هیچ خدای پر ابهتی قرار نمی‌دهد. در عین‌حال قدرتش، که به نظر خودش قدرتی عظیم است، به هیچ‌وجه اختیاری و نامحدود نیست. تا جایی می‌تواند اعمالش کند که دقیقاً قواعد هنرش را، یا چیزی را که شاید بتوان قوانین طبیعت به تصور خود وی نامید، رعایت کرده باشد. غفلت از این قوانین و کوچکترین تخطی از آن موجب شکست خواهد بود و ممکن است خود فاعل نابلد را دچار مخاطرات بزرگ سازد. او اگر خواهان سلطه بر طبیعت است،این سلطه‌ای قانون‌مند با دامنه‌ای بسیار محدود است و با هماهنگی کامل با کاربرد قدیم صورت می‌گیرد. از این رو شباهت نزدیکی بین مفاهیم جادویی و علمی جهان وجود دارد. در این هر دو، توالی رویدادها کاملاً منظم و قطعی و متکی بر قوانین تغییرناپذیر انگاشته می‌شود که کارکردش را می‌توان دقیقاً پیش‌بینی و محاسبه کرد: هوس‌بازی و شانس و تصادف خارج از روند طبیعت‌اند. هر دو منظرهای ظاهراً بی‌انتها از امکانات پیشِ چشم کسی قرار می‌دهند که علت امور را می‌داند و می‌تواند آن‌ فنرهای نهان را که مکانیسم عظیم و پیچیده‌ی جهان را به حرکت درمی‌آورند لمس کند.

 [...در مقابل این دو] دین تسکین و ترضیه‌ی نیروهای فوق بشری است که هادی و ناظر روند طبیعت و حیات بشر انگاشته می‌شوند. با این تعریف، دین دارای دو عنصر نظری و عملی، یعنی اعتقاد به نیروهای فراتر از انسان و کوشش در سازش دادن یا راضی کردن آن‌هاست. از این دو، روشن است که اعتقاد تقدم دارد، زیرا باید به وجود خدایی معتقد بود تا برای خشنود کردن‌اش کوشید. اما اگر این اعتقاد راه به عمل نبرد، نه مذهب که صرفاً الهیات است. انسانی که رفتارش را تا حدی ترس از خدا یا عشق به او، تنظیم نمی‌کند دیندار نیست. [...] اما اگر دین نخست مستلزم اعتقاد به نیروهای فوق بشر است که جهان را هدایت می‌کنند و سپس کوشش در خشنود کردن آن‌ نیروهاست، ظاهراً روند طبیعت را تا حدودی انعطاف‌پذیر و متغیر می‌داند و بر آن است که می‌توان نیروهای متعالی را که اداره‌ کننده‌ی جهانند ترغیب یا وادار کرد که جریان حوادث را به نفع ما از مسیر خود، یعنی مسیری که در غیر این صورت در آن جریان خواهد داشت، منحرف کنند. این انعطاف‌پذیری یا دگرگونگیِ طبیعت مستقیماً متضاد با اصول جادو و نیز علم است که هر دو عملِ فرآیندهای طبیعت را راسخ و تغییرناپذیر می‌دانند و برآنند که منحرف کردن آن از مسیر خود با ترغیب و تمنا همان‌قدر ممکن است که با تهدید و ارعاب. تمایز بین دو نگرش مخالف به هستی پاسخ آن‌ها به این پرسش خطیر را روشن می‌کند که آیا نیروهای حاکم بر جهان هشیار و شخصی‌اند یا ناهشیار و غیرشخصی؟ دین، به عنوان جلب رضایت نیروهای فوق بشری به شق اول معتقد است. [... درواقع]  تا آن‌جا که دین جهان را تحت فرمان عوامل هشیاری می‌داند که می‌توان به تغییر رای ترغیب‌شان کرد در مخالفت اساسی با جادو و هم‌چنین علم قرار دارد که هر دو معتقدند روند طبیعت نه با عواطف و هوسِ موجودات شخصی بلکه با کارکردِ قوانین ثابتی که به طور مکانیکی عمل می‌کنند تعیین می‌شود. درواقع این اعتقاد در جادو ضمنی اما در علم صریح است. درست است که جادو اغلب با ارواح سروکار دارد که عواملی شخصی از نوعی‌اند که دین بدان معتقد است اما هرگاه که این کار را درست انجام دهد با آن‌ها دقیقا به گونه‌ای رفتار می‌کند که با عوامل بیجان، یعنی به‌جای سازش با آن‌ها یا آرام ساختن‌شان هم‌چون مذهب، آن‌ها را ملزم یا مجبور می‌سازد. این مخالفت ریشه‌ایِ اصول جادو و دین کاملاً توضیح‌دهنده‌ی خصومت بی‌حد کشیشان در پیگردِ جادوگران در پهنه‌ی تاریخ است. خودبسندگیِ مغرورانه‌ی جادوگر، رفتار متکبرانه‌اش با نیروهای برتر، و ادعای گستاخانه‌اش در اِعمال سلطه‌ای همانند آنان جز برانگیختن کشیش نمی‌توانست، کشیشی که با اعتقاد مطلق‌اش به جلال الهی، و خاکساری‌اش در پیشگاه او، چنین ادعاهایی و چنین تکبری را می‌بایست تعرض کفرآمیز و ملحدانه به منزلتی دانسته باشد که فقط خاص خداست».

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«این رسم رایج در بین دختران تروزن که طره‌ای از گیسوی خود را پیش از ازدواج به هیپولیت پیشکش می‌کردند او را با ازدواج مرتبط می‌سازد که در نخستین نظر با شهرت وی به عنوان یک عزب همیشگی جور درنمی‌آید. این نکته را هرطور توضیح بدهیم، این هم گفتنی است که چنین رسمی هم در یونان و هم در شرق رواج وسیعی داشته است. دختران آرگیو وقتی به سن بلوغ می‌رسیدند پیش از ازدواج رشته‌ای از موی خود را به آتنا هدیه می‌کردند. در ورودیِ معبد آرتمیس در دیلوس گور دو دختر زیر درخت زیتونی قرار داشت. می‌گفتند مدت‌ها پیش این دو از سرزمینی در شمال با پیشکش‌هایی برای آپولو به زیارت آمده بودند و چون در آن جزیره‌ی مقدس می‌میرند در همان‌جا دفن می‌شوند. دوشیزه‌های دیلوس پیش از ازدواج رشته‌ای از گیسوی خود را می‌بریدند، به دوکی می‌پیچیدند و روی گور دخترها قرار می‌دادند. در حرمِ استارته، الهه‌ی بزرگ فنیقی در بیبلوس، مراسم طور دیگری بود. در آن‌جا به‌هنگام عزاداری سالانه در مرگ آدونیس زنان می‌بایست موهای‌شان را می‌تراشیدند و کسانی که از این‌ کار سر باز می‌زدند می‌بایست خود را به بیگانگان وامی‌گذاردند و مزدی را که از این‌ کار عاید می‌شد به الهه پیش‌کش می‌‌کردند.  گرچه لوسیان، که این رسم را توصیف می‌کند، چنین نمی‌گوید، قرائنی هست که فکر کنیم این‌گونه زنان عموماً دوشیزه بودند و واگذاردن خود برای آنان به عنوان مقدمه‌ی ازدواج لازم بود. در هر صورت، بدیهی است که الهه چشم پوشیدن از عفت را به‌جای چشم پوشیدن از مو می‌پذیرفت. چرا؟ چنان‌که بعد از این خواهیم دید، در نظر بسیاری از مردم مو به معنای جایگاه قدرت است و به هنگام بلوغ لابد فکر می‌کردند که این نیروی حیاتی دو برابر می‌شود زیرا در این هنگام مو نشانه و تجلی بیرونیِ قدرتِ نویافته‌ی تولید مثل است. آن جایگزینی که در بیبلوس مجاز بود بدین‌سان قابل فهم می‌شود: زنان باروری‌شان را به الهه می‌دادند اعم از این‌که موی‌شان باشد یا پاکدامنی‌شان.

اما می‌توان پرسید که چرا این‌ها را برای هیپولیت انجام می‌دهند؟ چرا باید برای بارورکردنِ گورِ مرد عزبی کوشید که همه‌ی عشق و علاقه‌اش را نثار باکره‌ی نازایی کرد؟ در زمینی این‌چنین سنگلاخ چه بذری می‌توانست ریشه کند و فرابالد؟ موضوع به تصور عمومیِ جدید از دیانا یا آرتمیس به عنوان الگوی بانوی باکره‌ی عفیف و علاقمند به شکار مربوط می‌شود. هیچ تصوری نمی‌توانست این‌چنین دور از حقیقت باشد. به‌نظر مردمان باستان، برعکس، او ایده‌آل و تجسم حیات وحشیِ طبیعت ـ حیات نباتات و حیوان‌ها و انسان‌ها ـ با همه‌ي باروری و فراوانیِ سرشارش بود. حقیقت این است که واژه‌ی پارتنوس که برای آرتمیس به‌کار می‌رفت و عموماً آن‌را باکره ترجمه می‌کنیم صرفاً به‌معنی زنِ ازدواج‌ نکرده است و در ایام قدیم این‌دو به‌هیچ‌وجه یکسان نبودند. با گسترش اخلاق پالوده‌تر در بین مردم آنان ظوابط اخلاقی سخت‌تری را بر خدایان‌شان تحمیل می‌کنند؛ داستان‌های قساوت، نیرنگ و هوسبازی این خدایان را لاپوشانی و ملایم‌تر می‌کنند یا یکسره کنار می‌گذارند و کفر می‌نامند و اراذل قدیمی به حراست از قواعدی گمارده می‌شوند که پیش از آن خودشان آن‌را نقض می‌کردند

پی‌نوشت ۱: باشد، قبول، جوگیرتر از من ندیده‌اید، ولی به‌خاطر خدا نگاه کنید، نثرش را نگاه کنید، ببینید چطور بی‌تفاوت و درعین‌حال عمیقا شوخ‌طبعانه و طنزآمیز از کنار دگردیسی کامل اعتقادات مردم در طی زمان می‌گذرد وقتی آن‌ها نماد کامل طبیعت وحشی و بی‌قید و بند را به تجسم عفت و پاک‌دامنی زنجیرشده در انبوه اصول اخلاقی تبدیل می‌کنند. وای خدا، رسما به خدایان ملت می‌گوید اراذل قدیمی:) یعنی یک روز تمام است که راه می‌روم و هی زیرلب تکرار می‌کنم اراذل قدیمی و صدای قهقهه‌ام تمام خانه را بر می‌دارد:)  

پی‌نوشت ۲: خنده و شوخی عمیق و ماندگار به‌کنار، این وسط کشف و شهود هم می‌کنم برای خودم، مثلا به تناظر معنایی و نمادین مو و پاک‌دامنی بیشتر فکر می‌کنم و حیرت می‌کنم از ماندگاری استعاری آن در قالب رسومی که نه فقط در ایران قرن پیش و در قالب زنان «گیس‌بریده»، بلکه حتی تا قرن بیستم  و در جوامع اروپایی هم در برخورد با روسپی‌ها دوام آورده است. مبهوت‌کننده نیست؟

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه. 

+  پنجشنبه یکم مرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«اما باریک‌بینی فقط یک جنبه‌ی سبکِ فریزر است. سبک او همان است که پاتر «شوخ‌طبعی» می‌نامد به‌معنیِ «شهود خاص نسبت به جهان»، نوعی حساسیّت که در همه‌چیز حتی خطیرترین امور حاضر است. به عنوان مثال، باید گزارش فریزر را از اوج مراسم توکسکاتل در مکزیکِ ماقبلِ دوران استعمار نام برد که خود وی درباره‌ی آن به شیوه‌ای آرامش‌بخش می‌گوید «زمان و نیز ماهیت آن با عیدِ مرگ و رستاخیزِ منجی [عید قیامت عیسی مسیح] مطابقت دارد.» در سطور زیر لحظه‌ای را وصف می‌کند که جوانِ قربانی، پس از بیست روز برخورداری از مزایای «خدای خدایان» تزکاتلی پوکو، سرانجام باید با دشنه هلاک شود:

در روز آخر، مرد جوان با همسران و خدمتکارانش در زورقی با سایبان شاهانه از دریاچه می‌گذشت و بر پُشته‌ای که لبِ آب بود می‌رفت. این‌جا «تپه‌ی وداع» بود زیرا آن‌جا زنانش با او وداع آخرین می‌کردند. آن‌گاه فقط به همراه خدمتکارانش به معبد کوچک و تک‌افتاده‌ی کنار جاده می‌رفت که چون همه‌ی معابد مکزیک به‌شکل هرم ساخته شده بود. همچنان که از پله‌ها بالا می‌رفت در هر پله یکی از نی‌هایی را که در ایام شکوه و شوکتش نواخته بود می‌شکست. به راس هرم که می‌رسید کاهنان می‌گرفتندش و به پشت بر تخته سنگی قرار می‌دادند و در همان‌حال کاهنی سینه‌اش را می‌شکافت، دست در شکاف زخم فرو می‌کرد و قلش را بیرون می‌کشید و به نشانه‌ی پیشکشی برای خورشید بالا می‌گرفت. جسدِ خدای مرده را مثل لاشه‌ی قربانیانِ عادی از پله‌های معبد به پایین فرو نمی‌غلتاندند بلکه بر روی دست پایین می‌بردند و آن‌جا سر از تن جدا می‌کردند و بر سرِ نیزه می‌زدند. چنین بود سرانجام معمولِ کسی که بزرگترین خدای پانتئونِ مکزیک را مجسم می‌کرد.

دیدگاه برتر تئوریک در این‌جا نظریه‌ی یوهمروسی (Euhemerism: اعتقاد به مبنای تاریخی افسانه‌ها) است: این‌که الوهیت فیضی است که نصیب آن موجودات فانی می‌شود که زمانی نقش خدا را ایفا کرده‌اند. از این رو، جوانِ بلندمنزلت و درعین‌حال وحشت‌زده – بلندمنزلت چون وحشت‌زده، وحشت‌زده در پسِ بلندمنزلت بودن‌اش – چندان نقش بازی نمی‌کند زیرا خدا است و با بازی کردنِ نقش او به الوهیت می‌رسد. بنابراین، به‌نظر پرستندگان و تجلیل‌کنندگانش، پیش از، پس از و در حین کشته‌شدن‌اش لزوماً خدا است و باید باشد. همچنان‌که از فرازِ تندِ پله‌ها به سوی محراب بالا می‌رود (گویی او را می‌بینیم: رفتار آرام، مخمور و درعین‌حال مومنانه، تعهدِ محتومِ نیمی ناراضی، نیمی شادمانِ بالا رفتن‌اش پله به پله در هوای ارام صبح‌گاهی) چون خدایی است که به شکنندگی انسانی‌اش، یا انسانی که به شکنندگیِ الوهیتش دریغ می‌خورد. در هر صورت، آن حالت ساده و بی‌قیدانه‌اش در شکستن یک نی در هر پله کاملاً گویای سادگی و ناگزیریِ تسلیمی است که درعین‌حال نوعی ارتقا به خداگونگی است. وقتی با رسیدن به راسِ هرم در بازوانِ منتظرِ کاهنان فرو می‌افتد، حرکتِ تندی به اوج و سپس به حضیض، تلاقی برق‌آسای امکانات و محدودیت‌های معنوی، واکنشِ سریع چون صاعقه‌ی کاهنان رخ می‌دهد و بر سرِ دست بلند کردنِ قلبِ هنوز تپنده‌ی جوانک حرکتی است هم از روی کرنش و هم به نشانه‌ی پیروزی. اما مثل همیشه مداخله‌ی تقریبا نامحسوسِ فریزر به آخرین جمله موکول می‌شود که در عینِ برملا کردنِ تعلیقِ موقتِ اعتقادی که مبنای آیین است آن‌را توجیه می‌کند. قربانی، با وجود این، هدر است – واژه‌ی «معمول»  فریزر در این‌جا هم توصیفی و هم طنزآمیز است – برای آن‌که او «خدا را مجسم می‌کرد»، نه این‌که نقش‌اش را بازی می‌کرد. سرانجامِ او هم مناسب و هم پرشکوه است.»  

پی‌نوشت: ر.ک به هر سه پی‌نوشت پست پیش.

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«روش فریزر در فروشکستن ماده به حساسیتْ سبک اوست، که اغلب درست فهمیده نشده است. اکرمن، نویسنده‌ی شرح‌حال وی، آن‌را تا حدودی به تحقیر «ادبی» می‌نامد بی‌آن‌که توجه کند این ادبی بودن بخشی از مساله است. [...] فریزر مشتاق توازن و ژرف‌نگری قرن هجدهمی است. هوش و تیزبینی‌اش، به‌طور مشخص مثلا از عیار گیبون، در قالب عباراتی بی‌طرفانه که اندک اثری از تحقیر در آن‌ها می‌توان یافت عبث بودن زودباوری بشر را آشکار می سازد. در این جا از رقابت مسیحیان و پیروان آتیس بر سر تقدم در ابداع جشنواره‌های رستاخیز در بهار سخن می‌گوید:

درواقع از شهادتِ مسیحیِ ناشناسی در قرن چهارم میلادی چنین برمی‌آید که مسیحیان و بت‌پرستان هر دو از مطابقتِ چشم‌گیرِ مرگ و رستاخیزِ خدایان‌شان متعجب بودند و این مطابقتْ مضمونِ مشاجرات تندی بین پیروانِ ادیان رقیب بود. بت‌پرستان رستاخیز مسیح را تقلید ساختگی رستاخیز آتیس می‌دانستند و مسیحیان با همان حدت و شدت می‌گفتند که رستاخیز آتیس جعلِ شیطانیِ رستاخیز عیسی است. در این پرخاشگری‌های ناروا بت‌پرستان به چیزی متوسل می‌شدند که برای ناظری سرسری شاید موجه جلوه کند، و می‌گفتند خدای‌شان قدیم‌تر و بنابراین خدای اصلی است نه جعلی، زیرا قاعدتا اصل قدیم‌تر از رونوشتِ خود است. این استدلالِ‌ سست را مسیحیان به سهولت رد کردند. درواقع پذیرفتند که از لحاظ زمانی‌ مسیح خدای جدید است، اما با توسل به زیرکی و تدبیر شیطان، که در این امر مهم با وارونه کردن سیر عادیِ طبیعت خود را جلو انداخته بود، برتری و قدمت واقعی مسیح را پیروزمندانه ثابت کردند.

همه‌ی تاثیر این سطور در جدی بودنِ برخوردش نهفته است و این چنین می‌مانَد تا آن‌که آن نگاه باریک‌بینِ طنزآمیز به عمق‌اش نفوذ کند. مثلا، صفتِ «چشم‌گیر» صراحتاً به معنی چیزی «مناسب برای دیده شدن» است، تا آن‌که معلوم می‌شود چشم‌گیر بودنِ این مطابقت چیزی جز زبان‌بازی نیست. استدلال پیروان آتیس ظاهراً با صفتِ «سرسری» تخطئه می‌شود تا آن‌که از سیاق کلام در می‌یابیم که این سرسری بودن قدرت مسلمِ همان‌گویی را دارد. سپس این همان‌گویی به «سست» تقلیل می‌یابد که ازلحاظ منطقی ممکن نیست. همان‌گویی همیشه راست است حتی اگر، به‌خصوص اگر، پیش‌پاافتاده باشد. با علم به این، قیدِ «پیروزمندانه»، برچسبِ ظاهراً قطعیِ «واقعی»، صرفا آن کیفیت عبثی را که استدلالِ مسیحی به ناروا به‌خود می‌گیرد، حتی با اذعان به قدرت شیطان در فریفتنِ مومنان و نیز ناظر بی‌طرف، افزایش می‌دهد. پس، با رجوع مجدد به همان‌گویی، سیرِ «عادی» طبیعت دقیقاً همان است: «عادی» است. بدین‌گونه سرانجام از شنْ‌تپه‌های تدابیرِ عتیق به عقل سلیم می‌رسیم و نتیجه‌ی آن یقین نه در حماقتِ کیش آتیس یا کیش مسیح، که در حماقت پیروان مذاهب در همه‌جاست، به‌ویژه هنگامی‌‌ که آمیخته با چیزی باشد که در قرن هجدهم «احساسات پرشور» می‌نامیدند».

پی‌نوشت 1: می‌دانم، می‌دانم خواندن‌ چنین متن پردست‌اندازی به خواندن با اعمال شاقه بیشتر  شبیه است اما راستش نمی‌دانم بابت ویرانی این شاهکار کلاسیک دقیقا یقه‌ی چه کسی را می‌شود گرفت؟ یقه‌ی مترجم را که اگرچه سلیقه و مهارتش در انتخاب کلمات ستودنی است اما  جملات طولانی و تو در تویش ما را وادار به بازگشت‌های مکرر به ابتدای جملات می‌کند و این کار نه‌فقط چیزی از تمرکز ما باقی نمی‌گذارد بلکه موجب خستگی بیش از حد چشم و ذهن‌مان هم می‌شود. شاید هم باید سراغ  ویراستاری برویم که ویرایش احتمالی‌اش نه‌تنها کمکی به خواناتر شدن متن فارسی نکرده است بلکه با کاربرد مسخره‌ی علام سجاوندی، در ویرانی هرچه بیشتر آن کوشیده است؛ مثلا کافی است یک نگاه گذرا به ویرگول‌هایش بیندازید، عدل جایی‌که هیچ نیازی به یرگول ندارد و حروف ربط خودشان خودبخود خواننده را وادار به مکث می‌کنند، یک ویرگول هم در نقش دست‌انداز اضافه شده است، از آن‌طرف دقیقا جاهایی که احتمال مضاف کردن کلمات وجود دارد و عملا ما جمله را دوبار یا بیشتر می‌خوانیم تا نحوه‌ی درست خواندن دست‌مان بیاید، در کاربرد این نماد شناخته‌ی شده‌ی مکث، خست عجیبی به‌خرج داده شده است؛ عوض‌اش متن پر شده است از انبوه کسره‌های مشخصا اضافه‌ و ساکن‌هایی که سرورویش را شبیه متن‌های فارسی دبستان و متون عربی دبیرستان کرده است؛ من نمی‌فهم‌ام واقعا این چه طرز کاربرد علائم سجاوندی است که تنها کارکردش این است که این علائم را بالکل از حیز انتفاع خارج کند.

پی‌نوشت ۲: راستش را بگویم؟ من این‌ متن‌ها را نمی‌نویسم که شما بخوانید، یعنی هدف اصلی‌ام این نیست، بیشتر می‌نویسم تا این هیجان لبریز شده از بندبند وجودم را از تک‌تک انگشتانم خارج کنم وقتی روی دکمه‌های کیبرد فشار می‌آورم و اندکی از این‌همه انرژی و هیجان را بابت تایپ پرمشقت این متن‌های طولانی هدر می‌دهم، بعد می‌توانم بروم یکی دو صفحه‌ی دیگر بخوانم و بعد دوباره بیایم این‌جا تخلیه‌ی انرژی کنم و بعد...چندتایی متن بلندبالا توی نوبت‌اند و این تازه مقدمه‌ی ویراستار «شاخه‌ی زرین» است، هیچ نمی‌دانم خود متن را که شروع کنم چه بلایی ممکن است سرم آید.

پی‌نوشت ۳: من نمی‌توانم تفسیرم از این متن‌ها را بنویسم، یعنی نمی‌توانم دلیل هیجان‌زدگی‌ام را بیان کنم، درواقع حالا نمی‌توانم، حالا که زبانم از این‌همه هوشمندی و تیزبینی و ایجاز و عمق و ...نه، حالا نمی‌توانم، حالا که زبانم این‌گونه بند آمده است.  

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«چرا آداب هر عصری غالباً با اعتقادات اعلام شده‌ی زمانه ناسازگار است؟ فریزر پاسخ این پرسش را در نوعی تحجر یافت که نظام‌های دینی را پس از سپری شدن دوران شکوفایی‌شان فرامی‌‌گیرد. الهیاتِ هر جامعه‌ی خاصی نماینده‌ی عصر سپری شده‌ی تحول اجتماعی است؛ با پیشرفت مردم انشقاقی بین اعتقادات و رسوم پدید می‌آید و اصلاح‌گران برای هماهنگ ساختن‌شان ظهور می‌کنند تا با تعدیل اعتقادات آن‌را با بهترین رسوم نوین سازش دهند. وقتی مذهب به‌طور شفاهی مستقر می‌شود (هم‌چنان‌که در بسیاری جوامع بی‌سواد و حتی در میان یونانیان و رومیان نیز اکثرا رایج بوده است) چنین کاری آسان است زیرا قدرت سنت مکتوب بر آن سنگینی نمی‌کند. همان‌طور که در هند، دنیای عرب یا مسیحیت می‌بینیم، وقتی دین در کتابی محفوظ می‌ماند و پاس داشته می‌شود این امر بسیار دشوارتر می‌شود، زیرا مخالفان همیشه می‌توانند در دفاع از محافظه‌کاری خود آیات و روایاتی شاهد بیاورند.»

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جرج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.

+  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

چه کسی فکرش را می‌کرد انتخابات، مساله‌ای تا به این‌حد غیرشخصی، به ساده‌ترین و دقیق‌ترین سنگِ محکِ دوستانه‌ترین روابط شخصی تبدیل شود؟

چطور؟ ساده است: اول آن‌ها به حسن‌نیت من در نوشتن این متن‌ها شک می‌کنند و بعد نوبت من است که در حسن نیت آن‌ها در نقدهای‌شان تردید کنم و این‌گونه است که بی‌ارزش بودن یک دوستی عیان می‌شود.

پی‌نوشت 1: باور به حسن‌نیت طرف مقابل، همه‌ی آن‌چیزی که یک رابطه‌ی دوستانه بر آن بنا می‌شود، پس کی می‌خواهم راجع بهش بنویسم؟

پی‌نوشت2: این روزها سخت‌گیرتر از همیشه‌ام، چه در مورد خودم و چه در مورد دیگران، چرایش را نمی‌دانم شاید چون بهترین دوستانم در زندان‌اند، این‌هایی که بیرون مانده‌اند و در کنج خانه‌های‌شان کز کرده‌اند، لااقل به اندازه‌ی خود من خنگ و بی‌مصرف بوده‌اند، پس چه اصراری دارند که خودشان را پاک‌تر و کاری‌تر نشان دهند؟

پی‌نوشت3: هییییس، سکوت می‌کنید لطفا؟ حالا وقت‌اش نیست.

+  شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  گزنه

فاطمه

این‌جا دیگر کسی نمانده است، همه‌ی هوش و امید و جوانی این سرزمین را برده‌اند در عمق تاریکی و ظلمت حبس کرده‌اند. شهر خالی شده است، خالی از هرچه شور و عشق و زیبایی است، تهران شده است همان تهران سنگی، همان تهران عصبانی، خشم و سنگ، همه‌ی آن چیزی که برای‌مان باقی مانده است.

من راه می‌روم فاطمه، روی تمام سنگ‌فرش‌های این شهر، به‌جای تمام بچه‌ها راه می‌روم، به‌جای تمام بچه‌ها نگاه می‌کنم پرشور و امیدوار، من به‌جای تمام بچه‌ها لبخند می‌زنم به روی این چهره‌های خسته و عصبانی، من، تنها و تک‌افتاده...این شهر چرا چاه ندارد فاطمه.

من راه می‌روم فاطمه، دست‌تنها، دست‌خالی، دست‌هایم را می‌کشم روی دیوارهای این شهر، روی این چهره‌ی سنگی، می‌خواهم پاک کنم این‌همه سیاهی و نفرت و نامهربانی را، می‌خواهم شهر بشود همان شهر بهار، شهر خرداد سه هفته‌ای، نمی‌شود، پاک نمی‌شود، خون که به این راحتی پاک نمی‌شود فاطمه.

من، خار بی‌مصرف و بادوام این بیابان، این جهنم سوزان، می‌خواهم شهر را نگه دارم سبز و باطراوت، می‌خواهم وجب به وجب این خاک را نگه دارم امیدوار و منتظر، منتظر آن حضور حجم سبز، منتظر آن‌همه نور و پاکی و صداقتی که در حصار تنگ آن دیوارهای بلند جا نخواهد شد. من...

فاطمه، فاطمه، تکرار نام تو به آدم صبر می‌دهد و آرامش و...امید.

+  یکشنبه هفتم تیر 1388  توسط بهاره  با موضوع:  گزنه | 

سلام. ایمیل تون رو از وبلاگ تون پیدا کردم و از اونجا که قمبلی سبز منو دیدین مجبور شدم به‌عنوان یک دوست به نقد و نظر و هم‌فکری و اصلاح شما بپردازم :)

-------------------------------

[...]

1- خواننده‌ی وبلاگ‌ات که میرحسین نیست؟ پس لااقل یه سری از پست‌های قبل از انتخابات‌ات (مثل خرید تضمینی کشاورزی) به خواننده‌ها ارتباط چندانی نداره. مثلاً من خیلی از طرح این مساله خوش‌ام اومد، ولی خب، که چی؟ چیکار باید بکنم؟

2- درمورد احتمال شکست میرحسین باید بگم مهم‌ترین نقطه‌ی قوت وبلاگ‌ات همین بود، اگر همه این احتمال رو جدی می‌گرفتن هم بیش‌تر کار تبلیغاتی می‌کردن و هم این‌جوری بعد از انتخابات جوگیر نمی‌شدن.

3- اما درمورد طرح ماهواره شدیداً اونو غیر عملی می‌دونم، یه بار هم کامنت گذاشتم برات که این کف مطالبات نیست، بلکه سقف‌ مطالبات‌مونه. ابطال انتخابات برا حکومت خیلی راحت‌تر و کم هزینه‌تر از اون طرحه. اونا با تمام وجودشون ارزش و اهمیت همچین رسانه‌ای رو حس کردن.

4- چرا طرح یه حزب فراگیر برآمده از این انتخابات نه؟ حزب سبز با 13 میلیون پشتوانه:) اگر میرحسین این کار رو می‌کرد هم این نیروها هدر نرفته بودن و هم خودش یه مهره‌ی سوخته نشده بود و هم این که با جمع و جور کردن اصلاح‌طلبان چندین سال اخیر آینده‌ی روشن‌تری برامون قابل تصور بود.

5-  مساله‌ی تحصن میرحسین و اصرار بر آزادی زندانی‌ها هم خیلی ارزش‌مند بود، فقط مطمئن نیستم دوشنبه یکم تیر دیر نبوده باشه! اون وقت که اینو پیشنهاد دادی میرحسین هنوز برش داشت؟

----------------------------------------

اما موارد کلی‌تر:

اگر با بی‌خیالی بیش‌تر بنویسی تأثیرگذارتر خواهد بود، باور کن! هرچی بیش‌تر تلاش کنی به‌ات اهمیت داده بشه، کم‌تر این اتفاق می‌افته

تو که خط فکری‌ات برا خواننده‌هات مشخصه، چرا اصرار داری که هی یادآوری کنی؟ اصلاً شاید یه چیزایی هم فراموش بشه، چیکارش می‌شه کرد؟ تا بوده همین بوده؛ اما اصرار بر یادآوری، خیلی وقت‌ها نتیجه عکس می‌ده

یادت رفته تو چه وضعیت خاصی از تاریخ ایران می‌نوشتی؟ معلومه که خواندن و کامنت گذاشتن این روزها با روزهای معمولی فرق داره، چه انتظاری داری؟

می‌دونم که می‌خوای  تسلسل و نظم منطقی‌ نوشته‌هات حفظ بشه، اما لازمه این‌قدر این مساله آشکار باشه؟ یه کم (درظاهر) کشکولی‌تر بنویسی، خیلی واکنش کم‌تری خواهی دید

نمی‌تونی تغییر جنسیت بدی؟:)

خودت رو زیاد جدی می‌گیری:) بابا اینجا وبلاگه با فوق‌اش 500 تا خواننده. ببین چه کتاب‌های باارزشی که رو زمین موندن و نه کسی می‌خونه و نه کسی نقدشون می‌کنه

[...]

یه چیزای دیگه هم تو وبلاگ‌ات بنویس، زندگی که همه‌اش انتخابات نیست! اینو خیلی جدی گفتما:)

---------------------------------

تند که نرفتم؟

[...]                                                                                        

پی‌نوشت: همان‌طور که از وجنات و سکنات متن هم آشکار است، این نقد شوخ‌وشنگ را یکی از دوستان فرستاده است. فکر کردم زبان حال خیلی از کسانی است که این‌جا را می‌خوانند، گفتم تا آن پست‌های جدی و اصلی آماده شود، این را بگذارم این‌جا تا شما هم ذوق کنید بابت یک هم فکری عجیب همدلانه، همان‌طور که من سر کیف آمده بودم از آن متن پرجوش و خروش «ما کمتریم»:) آهان، اون سه نقطه‌های داخل کروشه هم یک نکات کمی شخصی‌تر بود، سانسورشان کردم با مجوز حفظ حریم خصوصی، اشکالی که ندارد احیانا؟ کامنت‌ها را هم...خیلی خب بابا، چرا می‌زنید، باز می‌گذارم خب:)

+  شنبه ششم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

این‌ها را لابد برای دل خودم می‌نویسم، پست رای به کروبی را عصر نوشتم، خریت کردم همان موقع نگذاشتم‌اش، حالا کارم به درددل رسیده است. یک کاری بگویم می‌کنید؟ این دو فایل را ببینید: برنامه‌های تلویزیونی و نفت، محض رضای خدا ببینید، زیاد است؟ حوصله ندارید؟ چکیده‌ی پنج صفحه‌ای‌اش را ببینید؛ تقریبا بیش از سه هفته است که ما تلاش کرده‌ایم اطرافیان جناب کروبی را قانع کنیم که در مناظره با رقیب اصلی‌اش، روی این مولفه‌های پیشنهادی تاکید کنند، به هر سازی هم که فکرش را بکنید رقصیده‌ایم، رنگ‌بندی گذاشته‌ایم که اگر وقت نداشت فقط آبی‌ها را بخواند، جدول کشیده‌ایم، جملات کلیدی را پررنگ کرده‌ایم، باز گفته‌اند زیاد است، پنج صفحه‌اش کرده‌ایم، رسما مانده‌ام معطل که واقعا چه کار دیگری بود که می‌شد کرد و ما نکرده‌ایم. بعد از این‌همه تلاش و دوندگی، حالا شما قاضی، ببینید این بحث هاله‌‌ی نور و زیر سوال بردن بی‌مبنای آمار طرف، بیشتر از رای احمدی‌نژاد کم می‌کرد یا اتفاقا پاسخ مستدل و روشن به سوال اول مجری که عینا و به‌طور کاملا عامه‌فهم، در همین فایل «سهام نفت» آمده است؟ شما آمار طرف را همین‌طور کتره‌ای زیر سوال ببرید، در مناظره برده‌اید یا روی یک مولفه‌ی فراگیر کشاورزی و همان یک جدول چند سطری بانک مرکزی (نگاه کنید به اولین صفحه‌ی پیوست فایل تلویزیون) مانور بدهید و او را در موضع زیر سوال بردن آمارهای رسمی قرار دهید؟ اصلا بحث سیاست‌ خارجی خیلی هم خوب و دارای قابلیت هورا کشیدن برای طرفین مناظره، این بحث از رای احمدی‌نژاد بیشتر کم می‌کند یا آن طرح سهام نفت عامه‌پسندی که اتفاقا نقطه‌ی اشتراک این دو کاندیداست علی‌رغم تمایزهای مهم و قابل مانوری که دارد؟ من نمی‌دانم مشاوران کروبی برنامه‌های تبلیغاتی‌شان را مستقیما از روی چهارتا وبلاگ بی‌نام و نشان کپی می‌کنند که من عصر امروز، این بحث کذای پیشنهاد هاله‌ی نور به عنوان محور پیشنهادی برای مناظره و آن عکس کذاتر را در یک ای‌میل فوروارد شده ببینم و شب‌اش همین محورهای بی‌نهایت مبتذل و پیش‌افتاده را از جناب کروبی تحویل بگیرم؟ بعد تازه سه هفته هم بابت پیشنهاد محورهای این دو فایل، دویده باشیم و...کار دیگری جز درددل ازم برمی‌آید؟

پی‌نوشت۱: هیچ‌کدام از این سه متن را من ننوشته‌ام،‌ حتی به سیاق متن‌های قبلی، ویرایش‌شان هم نکرده‌ام. تقسیم‌کار کرده بودیم خیر سرمان، من سرم ستاد موسوی گرم بود و دوست دیگری، در ستاد کروبی بال‌بال می‌زد. این هم شده است نتیجه‌اش. کدام نتیجه؟ حال‌وروز مرا شما حالا نمی‌فهمید، وعده‌‌مان، هفته‌ی دیگر،‌ همین وقت، همین‌جا.  

پی‌نوشت ۲: عصر یکی از دوستان «درنگ» زنگ زد که من امشب مناظره را نمی‌بینم، شما ببینید و بعد نکات مهم‌اش را برای من بازگو کنید،‌ ما هی پرس‌وجو کردیم که آخر چرا نمی‌بینید؟ خب ببینید، مهم است، ایشان از جواب مشخص طفره رفت. حالا می‌فهم‌ام که فقط خودش را رها کرده بود از این له شدن اعصاب و مرا مجبور کرده بود ده‌‌ها برابر آن‌چه در توانم است، نقش یک شکست‌خورده‌ی تمام‌عیار را ایفا کنم.

پی‌نوشت۳: این پست را همین حالا، حین دیدن مناظره و با دست‌های کرخت شده نوشته‌ام، اگر قرار بود این فاجعه را با تمرکز حواس کامل شاهد و ناظر باشم، لابد حالا دیگر این‌جا نبودم.

+  یکشنبه هفدهم خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

انتخابات است، داربی پایتخت نیست که این‌طور نوجوانانه، هیجان‌زده می‌شوید. کمبود هورا کشیدن دارید، بروید استادیوم،‌ این پست‌های پر از فریادهای احساسی چیست که می‌گذارید. والا به‌خدا از شما بعید است، ناسلامتی شما نخبگان این مملکت‌اید،‌ فرهیخته‌اید،‌ کمی بیش از چهار کلاس سواد دارید گویا. آخر این چه طرز کنش‌گری سیاسی است؟ «به‌به، چه شخصیت متینی»، «وای چه چهره‌ی صادقانه‌ای»، «نگو تو رو به‌خدا خانم، اصلا به این چهره‌ی نجیب می‌آید این کارهایی که شما گفته‌ای؟» آخر این‌ها هم شد استدلال؟ من مانده‌ام دوستانی که ادعای فهم و کمالات‌شان گوش مرا که سهل است، گوش فلک را کر می‌کند، چطور روی‌شان می‌شود کمثل آن پیرزن‌ هفتاد ساله‌ی بی‌سوادی استدلال کنند که احیانا به میرحسین رای می‌دهد چون دل‌اش با دیدن سید اولاد پیغمبر لرزیده است.

ببینید دیگر چقدر آش را شور کرده‌اید که منِ جامعه‌شناسی‌ خوانده‌ی شبه‌پوزیتیویست را هم به صرافت تحلیل‌های فرویدی انداخته‌اید؛ تحلیل جامعه‌ی نابالغی که حتی قشر روشنفکر و آگاه و چه و چه‌اش هم این‌همه عطش آدم‌ها و چهره‌های سمبل مهر و عطوفت و صداقت و متانت و الخ دارد به‌جای آن‌که مصرانه و خستگی‌ناپذیر، در جهت اصلاح ساختاری تلاش کند که مطالبات دموکراتیک‌اش را محقق کند حتی اگر زد و این ساختار کذا، پذیرای یک فرد به‌لحاظ شخصیتی خودمحور و دیکتاتور و پدرسوخته شد.

می‌دانید چرا مجبور شدم دست به دامن جامعه‌ی نابالغ و مهر و عطوفت از دست‌رفته‌ی کودکی شوم؟ چون این‌کاری که شما می‌کنید، این بی‌ارزش کردن تام‌وتمام و خیرات کردن رای‌هایی که در شرایط موجود، حتی بیش از یک رای مهم و ارزشمند هستند، با هیچ‌جور منطق و عقل سلیمی جور درنمی‌آید. بگذارید یک مثال دیگر از این رفتار غیرعقلانی در حوزه‌ی سیاست بزنم، بیشتر دست‌تان می‌آید چه می‌گویم.

شورای شهر تهران را در همین دوره‌ی اخیر درنظر بگیرید. اصلاح‌طلبان البته به سیاق این چند سال اخیر، در اقلیت مطلق قرار داشتند اما شرایط به‌گونه‌ای شکل گرفته بود که رای و نظر همین اقلیت مطلق، بی‌نهایت مهم و ارزشمند شده بود. می‌پرسید چه شرایطی؟ مساوی بودن آرای حامیان احمدی‌نژاد و حامیان قالیباف را می‌گویم، میزان قدرت و تاثیرگذاری این دو گروه در شورای شهر تهران به‌گونه‌ای شکل گرفته بود که اگر تا ابد هم با هم کلنجار می‌رفتند، هیچ‌کدام قادر به پیروزی بر دیگری و انتصاب فرد موردنظرشان در سمت شهردار پایتخت نبود. تنها با جلب رای اقلیت اصلاح‌طلب بود که یکی از این گروه‌ها می‌توانست بر دیگری پیروز شود. خب در چنین شرایط ایده‌آلی که جان می‌دهد برای چانه‌زنی و امتیازگیری و مزایده گذاشتن و هی قیمت را، بخوانید سطح مطالبات را، بالاتر بردن،‌ اصلاح‌طلبان چه‌کار کردند؟ عینا همین کاری که شما امروز در حمایت از میرحسین می‌کنید، چک‌سفید امضا کردند در حمایت از جناب قالیباف، ایشان هم دید این بندگان خدا هرچه دارند یعنی همان چهار دانه رای را،  همین‌طور بی‌چشم‌داشت در طبق اخلاص گذاشته و به محضر ایشان پیش‌کش کرده‌اند، به صورت کاملا عقلانی تصمیم گرفت هیچ نوع امتیازی در قبال این حمایت و پیروزی همراهش ندهد، پیش خودش فکر کرد این اصلاح‌طلب‌ها آن‌چنان هراسی از شهردار حامی احمدی‌نژاد دارند که راه دیگری برای خودشان جز حمایت از من متصور نیستند،‌ پس چه‌کاری است وقتی این‌ها خودشان خودبخود همین چهار دانه رای ارزشمند را نذر امام‌زاده‌ی من می‌کنند، بیایم بابت این حمایت، بی‌جهت هزینه بدهم؟ این است که شما این احزاب اصلاح‌طلب آواره و بی‌خانمان را دارید که حتی وقتی می‌خواهند سالی یک‌بار کنگره برگزار کنند، دربه‌در دنبال یک سالن می‌گردند، درحالی‌که شهرداری انگشتش را تکان بدهد صدجور سالن کوچک و بزرگ در این شهر ریخته است اما چرا شهردار محترم حتی چنین هزینه‌ی ناچیزی را هم در قبال آن حمایت ارزشمند متقبل نمی‌شود؟ روشن است: به‌خاطر همان خیرات رای و چک‌سفید مربوطه.

حالا آن بنده‌ خداها یک انتخاب دو گزینه‌ای پیش روی‌شان بود که اگرچه توجیه‌گر این نوع کنش‌گری غیرعقلانی در عرصه‌ی سیاست نیست اما لااقل قابل‌فهم است اگر برای فرار از یک شهردار همسو با پرزیدنت، این‌طور هیجان‌زده و کودکانه به دامان طرف مقابل پناه ببرند. اما خداوکیلی این رفتار مشابه در مورد شما دوستان فرهیخته و آگاه و چه و چه کاملا غیرقابل‌فهم است چراکه این‌بار انتخاب چهارگزینه‌ای است و نمی‌دانم شما به کدام دلیل نامعلومی این‌چنین هیجان‌زده و جوگیر شده‌اید که این انتخاب چهارگزینه‌ای و قابل‌چانه‌زنی را به یک انتخاب دو گزینه‌ای مرگ و زندگی تبدیل می‌کنید. آخر این چه کاری است که می‌کنید؟ البته فکر نکنید که فقط این ما، «درنگ»ی‌ها هستیم که به این جوگیری غیرعقلانی معترضیم. خیر، برای مثال، دکتر نجفی هم عقیده‌ی مشابهی دارد. حالا از آن ندانم‌کاری خودشان درس گرفته‌اند یا هر چیز دیگر، به‌هرحال ایشان تعریف می‌کرد که ما زمان انصراف خاتمی، به این احزاب اصلاح‌طلب گفتیم آقا جان این‌قدر برای حمایت از موسوی عجله نکنید و بر هم سبقت نگیرید، آخر کمپین حمایت از خاتمی، بسیج که نیست که اگر سرسلسله‌ اراده‌ی ملوکانه‌اش بر حمایت از شخص خاصی قرار گرفت، صدر تا ذیل چشم‌بسته و بی‌حرف پیش اطاعت امر کنند. کمی تامل کنید، این حمایت را رایگان خیرات نکنید، لااقل چهارتا امتیاز بگیرید، حمایت‌تان را منوط به چهارتا وعده‌ی مشخص همسو با ارزش‌ها و مطالبات‌تان کنید، یک‌جور مزایده برای این حمایت ارزشمند برپا کنید میان همه‌ی کاندیداهای رقیبِ آن لولوخورخوره‌ی هولناکی که برای خودتان ساخته‌اید، و از طریق این مزایده و چانه‌زنی‌های همراهش، هی بیشتر آن‌ها را متعهد به انجام سیاست‌هایی کنید که همسو با مطالبات دموکراتیک شما باشد. گوش نکردند، این است که شما می‌بینید حامیان خاتمی این‌طور بی‌جیره و مواجب می‌گردند و بی‌هیچ‌گونه چشم‌داشتی برای پیروزی موسوی تلاش می‌کنند و از کم‌محلی آشکار ایشان کک‌شان هم که نمی‌گزد هیچ، می‌گذارند به حساب صلاح بزرگانی که آن‌ها از آن بی‌خبرند؛ یعنی فقط نگاه کنید به کجا رسیده‌ایم، ملت رسما خودشان را تبدیل می‌کنند به پادوهای بی‌مزد و مواجب (بخوانید چشم‌پوشی از هرگونه امتیاز و مطالبه‌ی دموکراتیک) که حتی عقل‌شان نمی‌رسد سر از کار حکمت و صلاح اعاظم قوم‌شان درآورند، همین شهروندان ٱگاهی که «جسارت فهمیدن» برای خودشان قائل‌اند این توجیهات مادربزرگی را تحویل آدم می‌دهند که «ای خانم، ما را چه به این کارها (اعتراض یا رای ندادن یا هرچیزی غیر از این حمایت یک‌دست و بی‌چشم‌داشت)، خاتمی خودش صدایش در نیامد، خب لابد صلاحی دیده‌اند بین خودشان، ما که عقل‌مان به این چیزها نمی‌رسد». توجه دارید؟ این‌ استدلال تحصیل‌کردگان آگاه و چه وچه‌ی این مملکت است، آن‌وقت می‌گویید چرا آدم دست به دامان فروید و کودکی و غیره می‌شود.

پی‌نوشت: باز هم نشد، باز هم نشد پیشنهاد ایجابی‌ام را طرح و مستدل کنم، جو آن‌چنان فراگیر و سرخوشانه است که من مجبورم ابتدا دو پست انتقادی در باب وضع موجود کنش‌گری سیاسی بنویسم و بعد تازه اندک‌اندک بروم سر پیشنهاد یک جایگزین برای این وضع ویرانِ موجود. البته از آن‌جایی که بنده واقفم همین حالا هم کاسه‌ی صبر شما لبریز شده و پیش خودتان می‌گویید: «خب بس است دیگر، هی سرکوفت الکی‌مان می‌زنی که چه؟ راه‌حل بهتری داری، بگو، راجع بهش فکر می‌کنیم، دیگر این‌‌همه تشرهای انتقادی را طول‌وتفصیل می‌دهی که چه بشود؟» با این اوصاف، انگار چاره‌ی دیگری ندارم جز آن‌که کلیت پیشنهادم را بگویم و مستدل‌ کردن‌اش را بگذارم برای پست بعد. پیشنهاد من رای به کروبی است، صبر کنید دوستان، صبر کنید، بنده متوجهم که هنوز این کلام منعقد نشده، داد خلق درآمده که «برو بابا تو هم، اون‌که رای نمی‌یاره، بی‌جهت رای‌مون رو بسوزونیم که چی؟ ما رو بگو خیال برمون داشته بود که حالا چه پیشنهاد بکر و خلاقانه‌ای داری»، این فرض شکست کروبی البته در بهترین حالتش یک پیش‌بینی خودتاییدشونده بیشتر نیست اما خب وقتی چنین فرضی تا این حد فراگیر و رایج است، عقلانی‌تر است آدم وقتش را بابت بی‌مبنا بودن‌اش هدر ندهد، لذا من در پست بعد، با پذیرش این فرض که شکست کروبی در انتخابات پیش‌رو تقریبا قطعی است، استدلال می‌کنم که چرا رای به او، نه‌تنها سوزاندن رای نیست بلکه اتفاقا مهم‌ترین و ارزشمندترین کاری است که در شرایط موجود  توان انجامش را داریم.    

+  جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت: 23:24

توسط:سجاد صفار هرندی

سلام
حرف درگوشی (!) قبلی من پاسخی بود به یک کامنت درگوشی یا همان خصوصی 4 کلمه ای : « عقل هم نعمتی است » متأسفانه زیر این اظهار نظر آدرس وبلاگ شما نوشته شده بود. ظاهراً باید بابت واکنش شتابزده ام عذرخواهی کنم. ضمناً کامنت اخیرتان را هم با اجازه تان ( و حتی بی اجازه تان! ) عمومی نمی کنم. چون خیلی هم غیر شفاف و تاریکخانه ای هستم این نظر را هم خصوصی می گذارم.
(واقعاً) والسلام

 وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

طرح ارتقای کمی و کیفی خرید تضمینی محصولات کشاورزی، مثالی از یک پیام*

 
اول: شما خیلی بی‌جا می‌کنید بی‌اجازه کاری را انجام می‌دهید که حتی به‌نظر خودتان هم نیاز به اجازه‌ی دیگری دارد.
 
دوم: ظاهر و باطن را کنار بگذارید، عذرخواهی کنید.
 
سوم: اگر قرار است بی‌توجه به دیگری، تنها با معیارهای خودمان رفتار کنیم، اگر قرار است چون شما غیرشفاف و تاریکخانه‌ای هستید، هم کامنت مرا منتشر نکنید و هم خودتان کامنت خصوصی بگذارید، پس لابد اشکالی ندارد من هم کامنت خصوصی شما را منتشر کنم و هم پاسخ‌تان را این‌طور عمومی بدهم چون زیادی شفاف و صریح هستم.
 
پی‌نوشت: راستش را بگویم؟ تنها یک چیز باعث این واکنش کمی تندوتیز شده است: آن پرانتز نامربوط و بی‌ادبانه‌ی ( و حتی بی اجازه تان! ). پیش از این، هم پاسخ قبلی‌ام به پست‌تان مودبانه و متساهلانه بود و هم کامنت‌هایم در وبلاگ‌تان. این‌بار کمی تند رفتم تا بلکه بیشتر مواظب حرف‌ زدن‌تان باشید. 
+  سه شنبه پنجم خرداد 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  گزنه | 

«از کتاب خنده و فراموشی۱ میلان کوندرا نقل قول می‌آورم:‌ «ملت‌ها را اول با دزدیدن خاطرات‌شان نابود می‌کنند. بعد کتاب‌ها، دانش، و تاریخ‌شان را نابود می‌کنند. و آن‌گاه یک آدم دیگر کتاب‌های متفاوتی را می‌نویسد، دانش متفاوتی را در اختیار آن‌ها می‌گذارد، و تاریخ متفاوتی را ابداع می‌کند». کوندرا در همین کتاب عبارتی را ساخت که به من الهام بخشید: او رئیس‌جمهوری را که تجسم نظام کمونیستی بود «رئیس‌جمهور فراموشی» نامید. ملتی که راهبرش رئیس‌جمهور فراموشی است به سوی مرگ می‌رود. و آن‌چه در مورد ملت‌ها مصداق دارد، درباره‌ی آحاد مردم، و هریک از ما نیز مصداق می‌یابد. اگر خاطرات و حافظه‌مان را از دست بدهیم خودمان را از دست می‌دهیم. فراموشی یکی از نشانه‌های مرگ است. ما بدون حافظه و خاطره دیگر انسان نیستیم».

پی‌نوشت: می‌بینید آدم چطور بی‌هوا پیدا می‌کند؟ وسط فراموشی ملت‌ها خودش را پیدا می‌کند؟ هراس‌ و هیجان‌های پنهانش را پیدا می‌‌کند؟

مهاجرت، ورود به دنیایی بی‌خاطره، زندگی در جایی که آدم هیچ خاطره‌ای از آن‌جا ندارد، سر کردن با آدم‌هایی که هیچ خاطره‌ای تو را به آن‌ها پیوند نمی‌دهد، هولناک نیست؟

درخت‌های حیاط‌مان شکوفه داده‌اند، شکوفه‌های واقعی، انبوه گل‌های کوچک و سفید‌، همین‌جا هستند، جلوی چشم‌ام، وقتی تایپ می‌کنم، کتاب می‌خوانم، پایان‌نامه می‌نویسم، کافی است سرم را بلند کنم تا چشم‌ام توی چشم‌شان بیفتد، اما راستش ذوق نمی‌کنم، انگار درخت‌های خیابان باشند که نگاه گذری آدم بهشان بیفتد. بله می‌دانم، هفت ماه گذشته است اما چه می‌شود کرد؟ هنوز زود است، خیلی زود، برای «خانه» شدن، برای خاطره شدن.

بعضی عصرهای این‌روزها گذرم به انقلاب می‌افتد، به آن توده‌ی خفه‌کننده‌ی دود و آدم و ماشین و...دست خودم نیست، از شادی‌ای بی‌دلیل لبریز می‌شوم، به گمانم بوها کار خودشان را می‌کنند، بوی شلوغی دم عید، بوی تعطیلات، بوی لباس‌های نو، بوی مهمانی، بوی...خاطره.

۱. میلان کوندرا، کتاب خنده و فراموشی، ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران، سال ۱۳۷۲-۸۵.

*به نقل از: «روح پراگ»، نوشته‌ی ایوان کلیما،ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه.‌

 

+  شنبه هفدهم اسفند 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

خاتمي:  با جديت حضور خود را درعرصه انتخابات اعلام مي‌كنم.

از نظر من پیامدهای فاجعه‌آمیز این خبر تنها با یک خبر دیگر برابری می‌کند، خبر نتیجه‌ی انتخابات در تیرماه ۸۴؛ آن‌زمان هم آن‌چنان سرخورده و مایوس شدم که احساس کردم حالا دیگر هیچ‌کاری نمی‌توان کرد جز آن‌که منتظر اخبار ویرانی‌های کوچک و بزرگ بعدی باشیم، آن‌زمان هم سعی کردم خودم را گول بزنم و به معجزه اعتقاد پیدا کنم، سعی کردم ساده‌لوحانه خوش‌بین باشم که شاید اوضاع آن‌قدر‌ها هم بد نشود، شاید واقعا بی‌معنی‌ترین تحلیل‌ها در مورد یک‌سره شدن کار موثر واقع شود و ویرانی همین بنای نصفه‌ونیمه دموکراسی در کوتاه‌مدت به ساخت بنایی محکم و ریشه‌دار از آن در بلندمدت منجر شود؛ چهارسال گذشت و کمتر روزی در آن بود که از فاجعه‌های ریز و درشت خبری نباشد. حالا باز دارم سعی می‌کنم، دارم سعی می‌کنم به معجزه اعتقاد پیدا کنم، دارم سعی می‌کنم ساده‌لوحانه خوشبین باشم و فکر کنم شاید اوضاع آن‌قدر‌ها هم بد نشود، شاید واقعا یک‌بار برای همیشه کار این اصلاح‌طلبی نصفه‌نیمه یک‌سره شود و از ویرانه‌های آن، تلاش‌های واقعی و بلندمدت دموکراتیک پا بگیرد، دارم سعی می‌کنم.

پی‌نوشت: از نظر من رای آوردن خاتمی خیلی بعید است اما حتی اگر معجزه اتفاق بیفتد و رای هم بیاورد، کمتر تاثیری بر ویرانی چهارساله‌ی بعدی خواهد داشت. چرا؟ بیش از آن مایوسم که به تشریح چرایی‌اش بپردازم، با این‌حال، شاید بعدتردلیل این‌همه بدبینی را توضیح دادم، شاید هم نه.    

 

+  یکشنبه بیستم بهمن 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«مُد «تمرکز آگاهی اجتماعی بر آن‌جایی» است که «بذرهای مرگش نیز در همان‌جا نهان است». «چیزی نو» «ناگهان» بدون دلیلی عینی آن‌جاست، تنها برای آن‌که بار دیگر بی‌درنگ تخریب شود. مُد «شکل زیبایی‌شناختی انگیزه‌ی تخریب» است، گسست تمام‌عیار «حال» از گذشته. در آن‌، «جزء ناپایدار و تغییرپذیر زندگی» به‌جای «معتقدات اصلی، دائمی و بی‌چون‌وچرایی» می‌نشیند که «به‌طور فزاینده‌ای قدرت خود را» با مدرنیته «از دست می‌دهند». (زیمل)

پی‌نوشت۱: موجز، عمیق و بی‌نهایت درخشان؛ آنقدرکه می‌تواند بنیان اسطقس‌دار و محکم هر نوع پژوهش‌ و نظریه‌ی تفصیلی‌تری تلقی شود که بعدها در سنت جامعه‌شناسی و بیش از آن مطالعات فرهنگی انجام گرفته است. می‌بینید؟ نه، شما را به خدا می‌بینید؟ می‌بینید همین چند خط توصیف نظری تاچه‌اندازه موجز و عمیق و همزمان دقیق و فراگیر است؟ آن‌چنان توصیف نظری دقیق و بهت‌برانگیزی از تجربه‌ی روزمره‌ی ما که این‌چنین با شهود عمومی‌مان سازگار است، تا‌آن‌جاکه کار ارائه‌ی شواهد عینی موید نظریه را به امری پیش‌افتاده و تاحدزیادی زائد تبدیل می‌کند. خلاصه زبان من یکی را که بند آورده است.

پی‌نوشت ۲: زیمل؛ زیمل از عشق‌های اولیه و قدیمی من در جامعه‌شناسی است، از همان‌هایی که آدم یک‌نظر عاشق‌شان می‌شود؛ مدت‌ها بود سراغی ازش نگرفته بودم و حالا ناغافل آمده است مرا از گرما و لذت و هیجان لبریز کرده است در همین زمستانِ نه‌چندان زمستانی.

پی‌نوشت۳: بد نیستم، شما چطورید؟:)

*به نقل از: «گئورگ زیمل» نوشته‌ی دیوید فریزبی، ترجمه‌ی شهناز مسمی‌پرست، نشر ققنوس، ۱۳۸۶

+  جمعه هجدهم بهمن 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

باور کنید من خیلی طاقت آوردم، هی دندان سر جگر گذاشتم و خودم را نهیب زدم که ای بابا، چه‌کار داری به کار مردم، گیرم باز تب احساسات مثلا انسان‌دوستانه زده باشد بالا و بازار شامورتی‌بازی هم هرچه گرم‌تر و صغیر و کبیر وبلاگ‌نویس هم بی‌جهت  زده باشند توی خط نمایش روشنفکربازی‌های بازاری و عامه‌پسند؛ تو چه کار داری به این کارها، خیلی دلت تنگ نوشتن است،  برو سر وقت همان دموکراسی‌‌های معوقه‌ات که انگار قرار است تا ابد همین‌طور بی‌سرانجام بمانند. خلاصه این‌که من تلاشم را کردم، هی متن‌های آبکی مثلا پرسوزوگدازخواندم و دم نزدم، هی گفتم امروز تمام می‌شود، فردا دیگر خبری از این‌همه نمایش‌های پوچ و پرهیاهو نخواهد بود، اما نشد، ملت انگار بهشان مزه کرده است انتشار این‌همه رقت‌قلب‌های توخالی و ریاکارانه، همین‌طور بی‌وقفه مشغولند، این شد که طاقتم تمام شد و بالاخره این پرانتز را باز کردم.

 اما یک چیز را همین اول بگویم، من اصلا نمی‌خواهم در مورد غزه وارد معقولات شوم، یعنی اصلا نمی‌خوام بگویم حق با کیست و ناحق کدام است، من اصلا چه‌کاره‌ام که از این تشخیص‌ها بدهم، مملکت کارشناس دارد، رهبر دارد، می‌گویند اسراییل خونریز و کافر و اصلا کمثل شمر ذی‌الجوشن است، حماس و مردم فلسطین هم حق و مظلوم و بی‌گناه و کمثل یاران سیدالشهدا، بنده هم می‌گویم، بله، دقیقا همین است که می‌فرمایید، کسی هم اگر پرسش و اعتراضی دارد برود از کرام‌الکاتبین بپرسد، بنده که هیچ مشکلی ندارم. این نوشته‌ هم اصلا خدای‌نکرده، زبانم لال، برای تشکیک در این امور حقه نیست، بنده رسما غلط می‌کنم در وحی مُنزَل تردید یا هرکار دیگری کنم. فقط نه این‌که کنجکاوم، نه این‌که همین‌طور راه می‌روم و به ترک دیوار هم می‌گویم چرا، این است که از یک وبلاگ‌نویس فرضیِ به‌هیجان آمده و پاک احساساتی شده از جنایات غزه هم پرسیده‌ام چرا؟ چرا شما، شخص شما وبلاگ‌نویس معظمِ انسان‌دوستِ صلح‌دوست منظورم نظرم است نه هیچ‌کس دیگر، شما، شخص شما چرا از غزه می‌نویسید؟ 


ادامه
+  سه شنبه هفدهم دی 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

خاتمی بیاید به سه دلیل: ۱- به دموکراسی معتقد است (گیریم باورش به دموکراسی از نوع حداقلی و شرط وشروط‌دار است) ۲- احتمال تایید صلاحیتش هست ۳- احتمال رای‌آوردن‌اش هست.

 این سه دلیل کم‌وبیش چکیده‌ی استدلال کسانی است که از ورود آقای خاتمی به عرصه‌ی انتخابات حمایت می‌کنند. کسانی که شاید ناخودآگاه، دموکراسی را وسیله‌ای برای به قدرت رساندن دموکرات‌های خوب و جلوگیری از به قدرت رسیدن دیکتاتورهای بد می‌دانند. بر همین اساس، انتخابات ریاست‌جمهوری دهم را نیز مانند هر انتخابات دیگری، فرصتی برای به قدرت رساندن افراد خوب و دموکرات تلقی می‌کنند که در شرایط فعلی و با در نظر گرفتن محدودیت‌های موجود، مصداق این افراد، شخص آقای خاتمی است.

اما دسته‌ی دیگر یعنی طرفداران رویکرد پوپری، دموکراسی را به صورت قدرت سلبی و به عنوان نظامی برای برکناری مسالمت‌آمیز و بدون خونریزی حاکمان تعریف می‌کنند. از دیدگاه این دسته‌ی دوم، دموکراسی نظامی برای به قدرت رساندن افراد دموکرات نیست، بلکه نظامی است که افراد غیردموکرات را وادار به رفتار دموکراتیک می‌کند. بدیهی است این دسته‌ی دوم شرکت آقای خاتمی در انتخابات را هم بر مبنای همین معیار ارزیابی می‌کنند بدین‌معنا که به‌دنبال پاسخ‌دادن به این پرسش هستند که حضور ایشان در عرصه‌ی رقابت انتخاباتی تا‌چه حد به شکل‌گیری و تقویت این قدرت منفی در میان طبقات و قشرهای مختلف مردم، به‌ویژه گروه‌های اقلیت کمک می‌کند. برای این دسته‌ی دوم، مهم این است که شرکت آقای خاتمی در انتخابات، تاچه حد به افراد این امکان را می‌دهد که در تمام طول چهارساله‌ی ریاست‌جهموری، فردِ حاضر در قدرت را در هراس از برکناری به وسیله‌ی آرای مردم در دور بعد نگه دارند. به طور خلاصه، از دیدگاه این افراد، شرایط دموکراتیک تنها زمانی شکل می‌گیرد که رای افراد، به ویژه رای گروه‌های اقلیت (نه توده‌های جوگیرشده در هفته‌ی آخر انتخابات) اهمیت یابد، هرچقدر میزان اهمیت رای اقلیت افزایش یابد و آن‌ها بتوانند با استفاده از این اهمیت، در تمام چهار سال دوره‌ی ریاست جمهوری، اهرم قدرتی برای وادار کردن اشخاص حاضر در قدرت به انجام خواسته‌های‌شان در دست داشته باشد، شرایط دموکراتیک‌تر است.

به صورت خلاصه می‌توان گفت که از دیدگاه دسته‌ی اول، شرایط دموکراتیک در به‌قدرت رسیدن افراد معتقد به دموکراسی محقق می‌شود اما از دیدگاه دسته‌ی دوم، معیار تحقق شرایط دموکراتیک، میزان اهمیت رای، به‌ویژه رای گروه‌های اقلیت و کم‌قدرت، یا به عبارت دیگر میزان قدرت سلبی این گروه‌ها برای تهدید به برکناری شخص حاضر در قدرت است، فارغ از این‌که این شخص به دموکراسی معتقد باشد یا نباشد.   ‌

امیدوارم واقعا تفاوت میان این دو دیدگاه روشن شده باشد؛ تفاوت خیلی بیش‌تر از یک بحث تئوریک است و پذیرش هریک از دو دیدگاه از سوی افراد یک جامعه، پیامدهای واقعی بسیاری برای سمت‌وسوی تلاش‌های دموکراتیک در آن جامعه به دنبال دارد. در دیدگاه اول، درواقع ما به یک فرد اعتماد می‌کنیم، به این دلیل ‌که فکر می‌کنیم او خوب و دموکرات است و اعتقادش به دموکراسی اجازه‌ی سوءاستفاده از قدرت را به وی نمی‌دهد. دقیقا به دلیل همین اعتماد است که دیدگاه اول به تمرکز قدرت منتهی می‌شود نه تحدید آن. نمونه‌ی واقعی‌اش را می‌توانید در لایحه‌ی افزایش اختیارات رئیس‌جمهوری ببینید. در زمان ارائه‌ی این لایحه، اکثر منتقدان حکومت در ایران، آن‌را تلاشی دموکراتیک ارزیابی کردند. این درحالی‌ است که لایحه‌ی مذکور اختیارات بیشتر را نه فقط به شخص آقای خاتمی بلکه به جایگاه رئیس‌جمهور در قانون اعطا می‌کرد و شاید بد نبود حامیان این لایحه روزی مانند امروز را تصور کنند که فردی مانند پرزیدنت فعلی از چنین اختیارات قانونی‌ای بهره‌مند شود و...به گمانم حتی تصورش هم چهار ستون بدن آدم را به لرزه درمی‌آورد. اصولا رد پای لفظ "ویژه" را در خیلی فجایع هولناک می‌توان دید از جمله موردی که پوپر به هیتلر و استفاده‌اش از قانون اختیارات ویژه اشاره می‌کند و ویراستار فارسی متن در زیرنویس تذکر می‌دهد که «بدین‌ترتیب از بطن قانون اساسی وایمار که از آن به‌عنوان یکی از دموکرات‌ترین و مترقی‌ترین قوانین اساسی جهان یاد می‌شود، نظام خودکامه‌ای به‌نام رایش سوم سربرآورد» متوجهید؟ از «بطن یکی دموکرات‌ترین و مترقی‌ترین قوانین اساسی جهان» یکی از توتالیترترین نظام‌های بشری سربرآورد. می‌بینید پیامد اعتماد خالصانه به افراد خوبِ دموکرات چگونه ناخواسته به تمرکز قدرت و پیامدهای بعدی آن منجر می‌شود؟ پیشنهاد می‌کنم نگاه دیگری به تاریخ معاصر ایران بیندازید ببینید به غیر از آقای خاتمی، دیگر کدام اسطوره‌ی دموکرات بوده است که از مجلس خواهان اختیارات ویژه شده بود و بعد با خودتان فکر کنید ببینید جالب نیست که عدل در زمان به قدرت رسیدن افراد دموکرات پای این لفظ "ویژه" به میان می‌آید؟

خب به نظرم حالا که موضع نظری‌مان را در قبال مفهوم دموکراسی و شرایط کلی تحقق آن روشن کردیم، نوبت آن است تا کمی دقیق‌تر به شرایط گذار دموکراتیک از منظر طرفداران دموکراسی از دیدگاه پوپری بپردازیم و نشان دهیم که چگونه در انتخابات ریاست‌جمهوری دهم شرایط این گذار دموکراتیک می‌تواند فراهم شود آن‌هم با شرکت نکردن آقای خاتمی در عرصه‌ی رقابت انتخاباتی و در پیش‌گرفتن یک استراتژی متفاوت از سوی ایشان و طرفداران دموکراسی‌خواه‌شان.

پی‌نوشت۱: گوش شیطان کر، چشم بد دور، بزنم به تخته، دارم پروپوزال می‌نویسم بالاخره؛ راه‌به‌راه هم شهودات جامعه‌شناختی برمان نازل می‌شود، هی می خواهیم بیاییم بگوییم، می‌بینیم نمی‌شود همین‌طور بی‌دلیل و یک‌دفعه‌ای بحث را عوض کنیم. حالاشهودات به کنار، کتاب‌ها و رمان‌ها هم شده‌اند قوز بالای قوز؛ از کافه پیانو و کافه پری‌دریایی گرفته تا...لابد همین است که من قرنی یک‌بار این‌جا را به‌روز می‌کنم، خب بالاخره طول می‌کشد تا هی حرف‌هایم را قورت دهم و خودم را راضی کنم همچنان بحث نه‌چندان شیرین دموکراسی در این مملکت را ادامه دهم.

پی‌نوشت۲: سروسامان گرفتن لینک‌های این ستون بغل را دارید؟ کار دست است‌ها، کلی عرق جبین ریخته‌ام بابت راه‌انداختن این بلاگ‌چرخان گوگلی. البته مدت‌ها پیش و با کمک نوشته‌های ایشان راه انداخته بودم‌اش اما اول‌اش یک مشکلی داشت که در هر صفحه نمی‌شد بیش از یک بلا‌گ‌چرخان داشت و خلاصه نمی‌شد لینک‌ها را از هم جدا کرد و همه را باید می‌ریختی کله‌ی هم، دیدم به دلم نمی چسبد، راپرتش را به ایشان دادیم و...امروز دیدم این مشکل هم به مدد همت مثال‌زدنی‌شان حل شده و...خلاصه انشاءالله این جوان دست به سنگ بزند طلا شود اینقدر که تلاش کرد خلق‌الله را از شر آن دکور از کارافتاده‌ی بلاگ‌رولینگ خلاص کند.

+  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

نکته‌ی اصلی: می‌باید بتوان حکومت را بدون خونریزی ساقط کرد.

بنابراین، نظر من این است که آن‌چه در شکل یک حکومت اهمیت دارد آن است که می‌باید اجازه دهد حکومت را بدون خونریزی ساقط کرد- پس از آن حکومت تازه‌ای زمام قدرت را در دست می‌گیرد. به‌نظر می‌رسد این‌که ساقط ساختن حکومت چگونه به انجام برسد، نسبتا بی‌اهمیت باشد- خواه از طریق برگزاری یک انتخابات تازه یا به وسیله‌ی یک مجلس ملی- به شرط آن‌که این تصمیم به‌وسیله‌ی اکثریت رای‌دهندگان یا نمایندگان، و یاشاید خبرگان قانون اساسی اتخاذ گردد. هیچ‌چیز مشخصه‌ی دموکراتیک حکومت ایالات متحده را بهتر از استعفا، یا درواقع برکناری نیکسون به نمایش نمی‌گذارد.

مهمترین نکته در ارتباط با تغییر یک حکومت، همین قدرت منفی، یعنی تهدید به برکناری، است. قدرت مثبت انتصاب یک حکومت یا یک نخست‌وزیر، در مقایسه با این قدرت منفی نسبتا کم‌اهمیت است. متاسفانه اغلب مردم چنین نمی‌اندیشند، و اهمیت دادن بیش از حد به انتصابات تازه خالی از خطر نیست؛ زیرا تعیین حکومت ممکن است به چشم صدور جواز به وسیله‌ی رای‌دهندگان و مشروعیت بخشیدن به نام عامه‌ی مردم و از رهگذر «اراده‌ی عمومی» نظر شود. اما ما مردم، از اشتباه یا حتی جنایتی که حکومت منتخبمان مرتکب آن خواهد شد چه اطلاعی داریم؟

ما بد از چند صباحی قادر خواهیم بود درباره‌ی یک حکومت یا یک سیاست قضاوت کنیم، و احیاناً موافقت خود را با آن اعلام نماییم و بنابراین حکومت را مجدداً انتخاب کنیم. ما شاید بتوانیم موافقت خود را با حکومت پیشاپیش اظهار نماییم؛ اما در چنین صورتی چیزی نمی‌دانیم،نمی‌توانیم چیزی بدانیم، ماحکومت را نمی‌شناسیم، و بنابراین نمی‌توانیم این را مفروض بگیریم که حکومت از اعتماد ما سوءاستفاده نخواهد کرد.

بر طبق اظهار توسیدید، پریکلس این اندیشه را به صورتی بسیار ساده بیان کرده است: «حتی اگر تنها شمار معدودی از ما قادر به تدوین یک سیاست یا اجرای آن باشند، همه‌ی ما قادر به قضاوت درباره‌ی آن خواهیم بود.» لطفا توجه کنید که این عبارت مفهوم حکومت مردم، و حتی ابتکار جمعی را کنار می‌گذارد. این دو مفهوم با ایده‌ی بسیار متفاوت قضاوت به‌وسیله‌ی مردم تعویض شده‌اند.

پریکلس (و شاید توسیدید – زیرا احتمالا نظر هر دو یکی بود) در این‌جا به اختصار توضیح می‌دهد که چرا مردم، حتی اگر هیچ نوع مشکلی وجود نداشته باشد، قادر به حکومت کردن نیستند. اندیشه‌ها و طرح‌ها – به‌خصوص اندیشه‌ها و طرح‌های نو- تنها می‌تواند به وسیله‌ی اشخاص ( به‌نحو انفرادی) ارائه شود، حتی اگر بتوان آن‌ها را با همکاری دسته‌جمعی وضوح و بهبود بخشید. به این‌ترتیب بسیاری از مردم قادر خواهند بود تشخیص دهند که آیا آن اندیشه‌ها و طرح‌ها خوب بوده‌اند یا بد، به‌خصوص اگرکه تجربه‌ی مستقیمی از نتایج آن‌ها داشته باشند. و این‌گونه ارزش‌یابی‌ها، این‌گونه تصمیمات مبتنی بر بله‌ یا نه، می‌تواند توسط شمار گسترده‌تری از رای‌دهندگان و انتخاب کنندگان اتخاذ گردد.

پی‌نوشت: خب این هم آخرین قسمت از مقدمه‌ی نظری بحث در تعریف دموکراسی. راستش هیچ نمی‌دانم این جملات پررنگ شده در این سه پست، تا چه حد توانسته است تفاوت بنیادین دو رویکرد مختلف به مفهوم دموکراسی را نشان دهد؛ دو رویکردی که پوپر تفاوت‌های آن‌ها را نه فقط از منظر تحدید قدرت، بلکه بر مبنای اخلاق نیز ارزیابی می‌کند. با تمام این‌ها، از آنجایی‌که کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند و ضمنا برای این‌که بحث هم از این حالت صرفا نظری دربیاید، در پست بعد، سعی می‌کنم تفاوت این دو رویکرد را در پاسخ به پرسش‌های یکسان نشان دهم، مثلا این‌که اتخاذ هر یک از این دو رویکرد نسبت به پرسش همه‌گیر این روزها: «خاتمی بیاید یا نیاید؟»، چه پاسخ‌های متفاوتی را می‌تواند دربر داشته باشد. 

+  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«ما که خود را دموکرات می‌نامیم، دیکتاتوری یا جباریت را اخلاقاً شر به‌شمار می‌آوریم – یعنی امری که نه‌تنها نمی‌توان تحملش کرد، که اخلاقا قابل‌تحمل نیست زیرا در برابر هیچ مرجعی مسئول نیست. ما احساس می‌کنیم که اگر در برابر آن سکوت کنیم، کار نادرستی انجام داده‌ایم. اما اجباری نداریم که در برابر آن سکوت کنیم. این شرایطی بود که توطئه‌گران آلمانی در ۲۰ ژوئیه‌ی ۱۹۴۴ با آن روبرو بودند. آن‌ها کوشیدند از تله‌ی وحشتناکی که به دنبال تصویب قانون اختیارات ویژه۱ در آن قرار گرفته بودند فرار کنند. این قانون [که هیتلر را از اختیارات ویژه‌ای برخوردار می‌ساخت] به طور دموکراتیک در مارس ۱۹۳۳ به تصویب رسیده بود. یک نظام دیکتاتوری شرایطی را تحمیل می‌کند که ما مسئول آن نیستیم، چون عموماً توان تغییر آن‌را نداریم. این وضعی است که از نظر انسانی قابل‌تحمل نیست. بنابراین وظیفه داریم هرآن‌چه را می‌توانیم در جلوگیری از حدوث آن به انجام رسانیم.

این کاری است که ما می‌کوشیم با به اصطلاح اشکال دموکراتیک حکومت مردم به انجام رسانیم، و تنها وجه توجیه اخلاقی این حکومت‌ها به شمار می‌آید. به این ترتیب، دموکراسی‌ها عبارت نیستند از حاکمیت عامه، بلکه بیش از هر چیز، عبارت‌اند از نهادهایی که تجهیز شده‌اند تا خود را از خطر دیکتاتوری محافظت نمایند. آن‌ها [نه‌تنها] به حکومت دیکتاتوری، به جمع شدن قدرت [در نزد یک فرد یا یک گروه] اجازه‌ی رشد نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند قدرت حکومت [دولت] را محدود سازند. آن‌چه از اهمیت اساسی برخوردار است این است که دموکراسی به این معنا می‌باید این امکان را فراهم آورد که بتوان بدون خونریزی از دست حکومت بد خلاص شد، یعنی زمانی‌که حکومت از رعایت حقوق و وظایفش غفلت ورزد، و نیز هنگامی‌که ما (حکومت‌شوندگان) تشخیص دهیم که سیاست‌های آن بد یا نادرست است.

مساله‌ی مورد بحث به «شخصی» که باید حکومت کند مربوط نیست بلکه به «چگونگی» حکومت کردن ارتباط دارد. نکته‌ی اصلی این است که حکومت نباید بیش از اندازه حاکمیت به‌خرج دهد. یا به عبارت دیگر، مساله این است که حکومت «چگونه» باید اداره شود.»

(۱) Enabling Law مقصود Enabling Act است. پس از به آتش کشیده شدن رایشتاگ (27 فوریه 1933) هیتلر با متهم کردن کمونیست‌ها به آتش‌افروزی به منظور براندازی حکومت قانونی، از مجلس تقاضا کرد برای مقابله با اوضاع و احوال متشنجی که خود دارودسته‌ی ناسیونال سوسیالیست باعث و بانی آن بود، با استفاده‌ی او از قانون اختیارات ویژه موافقت کند. نمایندگان رایشتاگ که با تمهیدات قبلی دست‌چین شده بودند در اجلاس 23 مارس با دو سوم آراء خود (نصاب لازم برای اجرای قانون اختیارات ویژه) با درخواست هیتلر موافقت کردند. به این ترتیب از بطن قانون اساسی وایمار که از آن به‌عنوان یکی از دمکرات‌ترین و مترقی‌ترین قوانین اساسی جهان یاد می‌شود، نظام خودکامه‌ای به‌نام رایش سوم سربرآورد (پی‌نوشت از مترجم و ویراستار) 

 به نقل از: «درس این قرن همراه با دوگفتار درباره‌ی آزادی و حکومت دموکراتیک»، مصاحبه‌ی جیانکارلو بوزتی با کارل پوپر، ترجمه‌ی علی پایا، انتشارات طرح‌نو.

پی‌نوشت: می‌بخشید که مقدمه‌ی نظری دارد بیش‌تر از دو بخش می‌شود ولی واقعا به سختی می‌توانم جملات و پاراگراف‌ها را حذف کنم. لامصب برای خودش یک‌پا اثر هنری است، اشاره بهش می‌کنی، جای دست‌ات توی ذوق می‌زند. 

+  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«یونانی‌ها برای اشکال مختلف اداره‌ی حکومت اسامی مختلفی بکار می‌بردند: دلیل این امر به وضوح آن بود که می‌خواستند مشخص کنند کدام‌یک از اشکال حکومت بهتر یا بدتر، بهترین یا بدترین است. آن‌ها پنج نوع تشکیلات را بر مبنای خصوصیات اخلاقی حاکم مشخص ساختند. این اندیشه عمدتاً به‌وسیله‌ی افلاطون مورد استفاده قرار گرفت. او طرح ذیل را در مورد حکومت‌ها ارائه کرد:

۱ و ۲) حکومت سلطنتی: به وسیله‌ی یک فرد خوب اداره می‌شود، و شکل تحریف‌شده‌ی آن –استبداد- به وسیله‌ی یک فرد بد تمشیت می‌گردد.

۳ و ۴) حکومت اشراف (آریستوکراسی): به وسیله‌ی چند فرد خوب اداره می‌شود، و شکل تحریف‌شده‌ی آن – الیگارشی- به وسیله‌ی چند فرد بد گردانده می‌شود.

۵) دموکراسی: حکومت به وسیله‌ی مردم، انبوه افراد، توده.

افلاطون در این مورد تنها یک شکل را تشخیص داده است، که شکل بد آن است، زیرا در میان انبوه مردم همواره بسیاری افراد بد یافت می‌شوند. افلاطون از پرسشی آغاز می‌کند که به یک اعتبار خام است: چه‌کسی باید در راس حکومت باشد؟ چه‌کسی باید زمام قدرت حکومت را به‌دست گیرد؟

این پرسش خام را یقیناً می‌توان در یک دولت‌شهر کوچک نظیر آتن که در آن همه‌ی افراد مهم یکدیگر را می‌شناسند، مطرح ساخت. و شکی نیست که امروزه نیز این پرسش هنوز به صورتی ناخودآگاه در بطن بحث‌های سیاسی جای دارد. مارکس و لنین، موسولینی و هیتلر، و نیز سیاستمداران دموکرات، به نحوی خستگی‌ناپذیر، اغلب بی‌آن‌که متوجه باشند، بر سر این مساله‌ی بسیار شخصی به تامل پرداخته‌اند. و هنگامی که قاعده‌ی کلی را صورت‌بندی کردند اغلب در پاسخ به این پرسش بود که «چه‌کسی باید حکومت بکند؟» پاسخ افلاطون این بود: «بهترین [فرد] می‌باید حکومت کند»؛ این پاسخ به وضوح یک پاسخ اخلاقی بود. مارکس و انگلس پاسخ دادند: «پرولتاریا باید حکومت کند» (و نه، مثل حالا، سرمایه‌داران)؛ آنان (یعنی پرولتاریا) باید زمام امور حکومت را در دست داشته باشند؛ و آنان باید قدرت دیکتاتوری را اعمال کنند! در این‌جا عنصر اخلاقی تا حدودی پنهان است، اما طبیعتاً پرولترهای خوب باید حکومت کنند نه سرمایه‌داران بد.

از هیتلر لازم نیست سخن بگویم. خیلی ساده پاسخ او این بود: «من». روشن است که او نیز، نظیر اسلافش، می‌پنداشت که این پرسش که «چه کسی باید حکومت کند؟» پرسشی بنیادی است.

حدود پنجاه سال قبل من عزم خود را جزم کردم که این پرسش را برای همیشه به خاک بسپارم. زیرا این یک مساله‌ی نادرست است که به راه‌حل‌های قلابی و نهایتاً احمقانه در ارتباط با ضرورت‌های اخلاقی منجر می‌شود. از یک دیدگاه اخلاقی، این رهیافت به‌غایت غیراخلاقی است که شخص مخالفان سیاسی خود را اخلاقاً خبیث و شریر تلقی کند (و حزب خود را شریف و صالح). این امر به نفرت می‌انجامد که همواره بد است، و به نوعی رهیافت که در آن به عوض مشارکت در محدود ساختن قدرت، بر تقویت آن تاکید می‌شود.

چنین به نظر می‌رسد که آن‌چه ما بدواً بدان توجه داشتیم مقایسه‌ی اشکال حکومت بوده است، نه اشخاص، طبقات، نژادها و یا حتی مذاهبی که علی‌الادعا خوبند یا بد.

من بر این اساس پیشنهاد می‌کنم که ما پرسش افلاطونی را دایر بر این‌که «چه‌کسی باید حکومت کند؟» با پرسش به کلی متفاوتی تعویض کنیم: «آیا اشکالی از حکومت وجود دارند که اخلاقاً مذموم باشند؟» و متضاد آن: «آیا اشکالی از حکومت وجود دارند که به ما اجازه دهند که خود را از یک حکومت شریر، یا حتی یک حکومت ناتوان و زیان‌بار، رها سازیم؟»

به نقل از: «درس این قرن همراه با دوگفتار درباره‌ی آزادی و حکومت دموکراتیک»، مصاحبه‌ی جیانکارلو بوزتی با کارل پوپر، ترجمه‌ی علی پایا، انتشارات طرح‌نو. 

پی‌نوشت: گوش شیطان کر، می‌خواهم همت کنم و بالاخره درباره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری دهم و استراتژی بهینه برای دست‌یابی به مطالبات دموکراتیک در این انتخابات بنویسم. می‌خواستم از سر وبلاگی‌نوشتن و مخاطبان‌ کم‌حوصله‌اش هم که شده، قید نظریه و تعریف مفاهیم را بزنم و یک‌راست بروم سر اصل مطلب اما بعد دیدم نمی‌شود، کم‌وبیش ناممکن است. من مجبورم برای به حداقل رساندن سوء‌فهم‌ها از بحثم، قبل از هر چیز دموکراسی را به شکل تئوریک تعریف کنم و بعد تمام بحث عملیاتی و به قولی استراتژیک را بر روی این مبنای نظری محکم بنا کنم. این اولین بخش از دو قسمت مقدمه‌ی نظری بحث است. از من می‌شنوید، این بخش را چندین و چندبار بخوانید چراکه فارغ از محتوای روشنگر آن، شیوه‌ی طرح بحث پوپر و ایجاز و انسجام فوق‌العاده‌اش، یکی از الگوهای کمیاب بحث کوتاه اما همزمان مستدل و منسجم است.

+  سه شنبه دوازدهم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پاک ازکارافتاده شده‌ام، دو روز است می‌خواهم دو کلمه حرف حساب بزنم، یعنی می‌خواهم حرف حساب‌های یکی از دوستانم را برای شما هم نقل کنم، اما مگر می‌توانم؛ صد جورمتن نوشته‌ام، صدها جمله را نوشته‌ام و باز پاک کرده‌ام، آخرش خسته شدم، دیدم دارم کلا بی‌خیالش می‌شوم، گفتم بیایم همین‌طور بدون مقدمه و موخره حرفم را بزنم و بروم، گیرم جذاب و نظام‌مند هم نشود، بالاخره هر چه نباشد، کاچی به از هیچی است.

ماجرا خیلی ساه است: این‌که مثلا برابری ارث میان زن و مرد پای ثابت مطالبات جنبش زنان است که این جنبش را رسما و علنا با یک نظام فقهی قدرتمند درمی‌اندازد، نظامی که لااقل در ظاهر پشتش‌اش به نص صریح قرآن گرم است،  هزار و یک‌جور هزینه‌ هم بابتش می‌دهد، یک لحظه هم برنمی‌گردد به هدف اصلیِ همه‌ی این جاروجنجال‌ها نگاه کند ببیند آیا واقعا نمی‌شود با هزینه‌های کمتر و بهینه‌تری، این هدف اصلیِ «کاهش تبعیض علیه زنان و افزایش توانمندیِ فردی و اجتماعی  آن‌ها» را محقق کند؟ مثلا یک حساب سرانگشتی نمی‌کند ببیند کل ارثی که سالانه در مملکت تقسیم می‌شود چقدر است و زنان بابت این تبعیض چقدر متحمل هزینه می‌شوند و بر فرض رفع آن، چقدر بر ثروت و توانمندی آنان افزوده می‌شود؟ مثلا نگاه نمی‌کند که بر مبنای آمار رسمی، ما سالانه حدود 410000 نفر مرگ‌ومیر داریم، نه؟ رسمی‌اش قبول نیست؟ دیگر پانصد هزار نفر که بیشتر نمی‌شود، بخش‌ عمده‌ای از این‌ها هم که اصلا ارثی برجای نمی‌گذارند، سرانگشتی حساب کنیم، به گمانم تخمین چهار تا شش میلیارد دلار مجموع ارزش ارث‌های سالانه، تخمین چندان خلاف واقعی‌ نباشد. پس درواقع اگر معجزه شود و یک شبه این قانون تغییر کند، چیزی در حدود یک الی دو میلیارد دلار بر مجموع ثروت زنان ایرانی افزوده خواهد شد. ما برای همین یک میلیارد دلار سال‌هاست هی مقاله می‌نویسم، تجمع برگزار می‌کنیم، کمپین یک میلیون امضا راه می‌انداریم و الخ. آن‌وقت در همین حالی که ما سرمان به این یکی دو میلیارد دلار گرم است و بابتش هزینه‌های بی‌شمار می‌دهیم، خیلی ساده و بی‌سروصدا قانونی در حال تصویب است که در چهارچوب طرح تحول اقتصادی، یارانه‌های نقدی به سرپرست خانوار پرداخت می‌شود، خب این یعنی چه؟ یعنی این‌که خیلی ساده و بی‌سروصدا، ده‌ها میلیارد دلار ثروت از دسترس زنان ایرانی خارج می‌شود و در اختیار مردان قرار می‌گیرد، صدا هم بگویید از این دیوار دربیاید، در نمی‌آید. درحالی‌که مخالفت با این قانون اخیر و تلاش برای تغییر آن، نه نیاز به مبارزه با یک سنت فقهی دارد و نه نیاز به سخنرانی‌های طولانی برای قانع کردن زنان چون برخلاف قانون ارث، در این قانون اخیر تقریبا همه‌ی زنان منفعت شخصی کوتاه مدت دارند که در هرم منافع اولین و مهمتریم منفعتی است که شخص برای دست‌یابی به آن حاضر به پرداخت هزینه است. برخلاف ارث که بخشی از زنان یا اصلا در آن منفعت شخصی ندارند یا در بهترین حالت، منفعت شخصی‌شان بلند مدت است. دقیقا چون تلاش برای برابری ارث، برای بخش عمده‌ای از زنان، یک منفعت اجتماعی بلندمدت است، قانع کردن آن‌ها برای پرداخت هزینه دشوار است (همچنان‌که مثلا کمپین یک میلیون امضا همچنان راه زیادی برای قانع کردن یک میلیون نفر دارد چون دقیقا اهداف کمپین در جهت تحقق منافع بلندمدت اجتماعی برای زنان است که در هرم منافع افراد، دورترین جایگاه را دارد و غالب افراد حاضر به پرداخت کمترین هزینه برای آن هستند).

متوجه اصل مطلب شدید؟ ما از یک طرف با یک مطالبه‌ی کاملا پرهزینه روبرو هستیم که ارتباط زیادی با منافع کوتاه مدت و شخصی اکثریت افراد ندارد و مهمتر از همه، حتی در صورت تحقق نیز، در مقایسه با دیگر مطالبات، نفع چندانی را نصیب مجموعه‌ی زنان نمی‌کند و از طرف دیگر، می‌توانیم یک مطالبه‌ی بسیار کم‌هزینه‌تر داشته باشیم که هم پیوند وثیقی با منفعت شخصی و کوتاه‌مدت افراد دارد و هم در صورت محقق شدن، در توانمندی زنان، به خصوص از منظر دست‌یابی به مقادیر قابل‌توجهی از ثروت تاثیر چشمگیری دارد. حالا این‌که چرا این انتخابِ لااقل در ظاهر غیرعقلانی (منظورم از غیرعقلانی همین معنای رایج عدم تناسب سود و هزینه‌ی یک انتخاب است) شکل می‌گیرد، می‌تواند موضوع بحث جداگانه‌ای باشد، مثلا این که پایگاه اجتماعی فعالین حقوق زنان غالبا طبقه‌ی متوسطی است که اصلا چشم‌شان دنبال این چندرغاز یارانه‌ی دولتی نیست و البته این جداافتادگی طبقاتی فعالین از بخش زیادی از بدنه‌ی اجتماعی زنان اصلا مساله‌ی قابل چشم‌پوشی‌ای نیست، بدنه‌ای که بخش عمده‌ای از آن‌ها، با همین مساله‌ی بنیادی عدم استقلال مالی روبرو  است و...، تبیین این چرایی البته می‌تواند موضوع یک بحث انتقادی قابل‌تامل برای جنبش زنان باشد اما به نظر من، نفس توجه به روزآمد شدن مطالبات جنبش زنان، حساس کردن آن نسبت به وقایع و تصمیمات روزمره‌ی قانون‌گذاران و از همه مهم‌تر، توجه به انتخاب مطالباتی که پیوند میان منافع کوتاه مدت شخصی را با منافع بلندمدت اجتماعی ممکن کند، از اهمیت بیشتری برخوردار است.

پی‌نوشت: زحمتی نیست این‌ جمله‌ی پررنگ شده‌ی آخر را خوب به‌خاطر بسپارید چون یکی از مبناهای اصلی بحثی است که در آینده‌ی نزدیک و با کمک یکی از دوستان، راجع به انتخابات ریاست جمهوری دهم و چه باید کرد و خلاصه استراتژی بهینه در آن برای دست‌یابی به مطالبات دموکراتیک خواهم داشت.  

+  جمعه نوزدهم مهر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

بهاره گرامی؛

من عمده‌ی سخنان شما در این پست را نمی‌توانم بپذیرم. تأملات شما به تعارفات و «شور و شر» (ی که من دوستش دارم) آمیخته است، شور عاطفی بر عینیت چربیده و تنش «دوست و دشمن» در تأملات شما زیادی دخیل است. به کاربستن "معیار"هایی که ارایه می‌دهید، هرگونه نقد را ناممکن می‌کند. کسی که می‌خواهد در نقدی که می‌نویسد هرگز از خط انصاف خارج نشود، باید اصلا نقد ننویسد. اما نقطه حرکت ما این است که انسان، فرد یا شهروند نمی‌تواند انصاف داشته باشد. کسی که ادعا  کند خط انصاف را می‌شناسد، درواقع خود را صاحب حقیقت معرفی می‌کند و حرکت ما از این نقطه است که منقد نمی‌تواند چنین کسی باشد.

گفتگوی ما درعرصه‌ی اجتماعی صورت می‌گیرد و نقد، یک عمل اجتماعی است. در عرصه‌ی اجتماع اکتورهای یا همان عامل‌های مختلف حضور دارند که در تعامل با یکدیگر، همدیگر را کنترل/تصحصح/تکمیل می‌کنند. آن‌چه که در ذهنیت مخاطب عام، به عنوان آخرین داور باقی می‌ماند، حاصلی است برآمده از این تعامل جمعی که احتمالا می‌تواند به خط انصاف نزدیک باشد (یا نباشد).

هیچ منقدی تا به حال «حقیقت‌ها» را بیان نکرده است. این چه توقع سنگینی است که از خودتون دارید؟

 

«شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی» نباید فکر شما را مشغول کند. شما به عنوان منقد نه بدگو هستید نه خو‌ش‌گو. این‌ها مفاهیمی نیستند که به کار ارزیابی کار شما بیایند. ذهنیت سازندگان این مفاهیم، عوامانه است. قرار نیست منقد در برابر عوام تعظیم کند. ادعایی که شما مطرح می‌کنید می‌توانند «منطقی»، «مستدل»، «قابل فهم» باشد، یا «خطا»، «بی‌منطق»، «نامستدل»، «بی‌معنا» و نظیر این‌ها باشد.

 

با اطلاع دادن به افرادی که کارها و مطالب‌شان نقد شده است مخالفتی ندارم. کار خوبی است. اما اهداف شما از این عمل به نظر من حاکی از یک اشکال رویکردی است.

اصلا لازم نیست حسن نیت خود را به طرف مقابل ثابت کنید.

اصلا لازم نیست به او نشان دهید که وقت خود را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقادات خود صرف کرده‌اید.

اصلا لازم نیست نیت خیر خود را که خواهان تکامل کار او هستید به او بقبولانید.

اصلا لازم نیست احترام خاص خود را به او اعلام کنید.

اصلا لازم نیست ...

هیچ‌کدام این کارها اصلا لازم نیست، چون خوانندگان نقد شما همه‌ی این چیزها را در نوشته شما می‌خوانند. و فرد مورد نقد و منقدان دیگر خطاهای شما را راست می‌کنند (یا راستی‌های شما را کج می‌کنند). و علاقه‌مندانی که پی‌گیر این گفتگوی اجتماعی هستند به عنوان داور آخر، مشروط به این‌که آن‌ها را صاحب قوت عقلانی و استعداد تشخیص و تمایز بدانید، نتیجه‌ای را که باید بگیرند، می‌گیرند.

آن رویکردی که به نظرم ناصحیح رسید در این جمله‌ی شما دیده می‌شود. «من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام». من این طرز فکر را نمی‌فهمم. روی سخن منقد با فردی که کارها یا مطالبش مورد نقد قرار می‌گیرد نیست. مخاطب اصلی اجتماع است. روی منقد به اجتماع است. حتی در صورتی که نقد شما به جروبحث رودررو با فرد نقدشده بیانجامد، سروکار ما قبل از این‌که با بحث دونفره باشد، با دو فرد است که به نوبت پشت تریبون قرار می‌گیرند و استدلالات خود را به حضار عرضه می‌کنند. (به حضار عرض می‌کنند!).

 

می‌نویسید: «این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد درباب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است».

این ادعا درست است اما در گفتگوی خصوصی. در عرصه‌ی عمومی نیازی به این کار نیست. هیچ نیازی.

نقد می‌تواند به بهبود کار فرد نقد شده بیانجامد. اما این از لحاظ اهمیت تأثیری ثانوی است. تأثیر اصلی متوجه مخاطبین رنگارنگی است که در این عرصه مشخص اجتماعی فعال هستند. از مصرف‌کننده‌ی کالای نقدشده تا کسانی که خود کالای فکری تولید می‌کنند. اگر مخاطب اصلی «او» است و هدف رشد و تکامل کار «او» است، چرا مثل من که برای شما این نامه را می‌نویسم برای او نامه نمی‌نویسید؟

 

̽در مواری هم که اشکالات یک نقد برای منقد آشکار می‌شود، راه صحیح به نظر من نه حذف نوشته و نه تصحیح آن است، بلکه واگذاری عناصری که در این خطاکاری نقش داشته‌اند به مخاطب عام است.

 

                                                                *یکی از آشنایان

 

پی‌نوشت: حس غریبی است، یک نفر آمده است و همه‌ی آن حرف‌های ضمنی و ناگفته‌ای را که مدت‌ها گوشه‌ی ذهنت خاک می‌خورده است، این‌چنین روشن و صریح بیان کرده است؛ همه‌ی آن استدلال‌هایی که گرچه هرگز به بیان در نیامده‌اند اما پایه‌ی عقلانی و اخلاقی همه‌ی آن نقدهای تندوتیزی بوده است که شاید گاه گزندگی‌شان بیش از حد تحمل بوده است. بااین‌حال هنوز حرف‌هایی هست، تجربه‌هایی که مرا ناخودآگاه تعدیل کرده است، به قول دوستان: اندکی مهربان‌تر کرده است. این‌که مخاطب اصلی یک نقد، اجتماع مخاطبان است را قبول دارم بی‌کم‌وکاست اما به نظرم حوالت دادن هر نوع ارزیابی نقد به آن‌ها، کمی از سر خود باز کردن سخت‌گیری‌هایی است که بله، البته، دست آدم را برای نوشتن هر کلمه و عبارت می‌لرزاند، می‌تواند پیامدش نقد ننوشتن باشد در بلندمدت اما دیگران را مرجع «تام‌وتمام» کج‌وراست کردن راستی‌ها و خطاهای یک نقد دانستن...مطمئن نیستم اما به گمانم مسئولیت را از دوش خود برداشتن و به گردن دیگرانِ عامِ بی‌نام و نشان انداختن است. 

خلاصه این‌که از خواندن این نقد کوتاه اما فوق‌العاده موجز و صریح لذتی بردم وصف‌ناشدنی، گفتم با شما هم سهیم شوم درعین‌این‌که فکر می‌کنم هنوز حرف‌هایی هست، ظرایفی که اگر عمدا یا سهوا نادیده گرفته شوند، نقد را به یکسونگری‌های ویرانگر دچار می‌کند و به تدریج از ارزش و عیار آن می‌کاهد و در نهایت به عصبانیت‌های بی‌دلیل و فرسوکننده‌ تقلیل‌اش می‌دهد. همت کنم گوشه‌ای از این حرف‌ها و تجربیات و ظرایف پنهان را در پست بعد خواهم گفت.

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط درنگ  با موضوع:  گزنه | 

همه‌چیز از این پست سمیه شروع شد، از آن دست پست‌هایش بود که من معمولا بعد از خواندن‌شان، هیچ‌ کاری نمی‌توانم بکنم مگر آن‌که یک تیزی دیوار پیدا کنم و سرم را محکم به آن بکوبانم اما خب از آن‌جایی که قید مذهبی! صیانت نفس دارم، به‌جایش می‌روم دو لیوان آب تگری سر می‌کشم، دست‌ورویم را با آب سرد می‌شویم و سعی می‌کنم تندتند نفس عمیق بکشم:) اما گذشته از شوخی، من و سمیه علی‌رغم آن‌که هر دو جامعه‌شناسی می‌خوانیم (گرچه با گرایش های مختلف) اما تجربه نشان داده است اختلاف دیدگاه‌های زیادی در باب چگونگی انجام یک بررسی جامعه‌شناختی مطلوب داریم. تجربه که می‌گویم منظورم بحث‌های رودرروی‌مان در سایت و سلف و حیاط دانشکده است بر سر همه‌چیز، از درس‌ها و اساتید و تز و امتحان جامع گرفته تا پست‌های وبلاگ من و او، خیلی وقت‌ها تنها نتیجه‌ی بحث‌مان آشکارتر شدن اختلاف نظرهای ریشه‌ای‌مان است و خیلی‌وقت‌ها بینش‌های ارزشمندی را به یکدیگر هدیه می‌دهیم (حداقل در مورد من که این‌گونه بوده است). اما برسیم سر اصل مطلب و موضع انتقادی سمیه و بحث‌هایی که این‌جا و آن‌جا بر سر آن به‌راه افتاده است.


ادامه
+  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پروپوزال را ننوشتم بالاخره، قاعدتا دو سه ماهی عقب می‌افتم از زمانی‌که همت بیشتری به خرج می‌دادم و کار تصویب را همین ترم شش تمام می‌کردم. راستش اما آنقدرها از خودم ناراضی نیستم، یعنی فکر نمی‌کنم چیز زیادی از دست داده باشم؛ بله، البته کمی عجیب است، برای منی که وسواس بیمارگونه‌ی برنامه‌ریزی و زمان‌بندی دارم، از دست دادن دو سه ماه زمان مفید باید بیش از این‌ها مایه‌ی تاسف و خود سرکوفت‌زنی باشد اما این‌طور نیست، چرا؟

مهمترین دلیل‌اش این است که کار دارد پیش می‌رود، حتی شاید کم‌وبیش بهتر از زمانی که قرار است به طور جدی و رسمی روی تزم کار کنم، می‌دانید چرا؟ چون در دو سه پروژه‌ی کلان همسو با موضوع تزم درگیر شده‌ام و این همکاری حجم قابل‌توجهی از داده‌های خام، پژوهش‌های انجام شده و خلاصه میزان دانش کم‌وبیش معتبر موجود در حوزه‌ی کاری‌ام را در اختیارم قرار داده است و البته این مزیت چشمگیری است، چراکه در مملکتی که پاسخ به تقاضای دسترسی به هر نوع اطلاعاتی حتی ساده‌ترین و عمومی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین آن‌ها (دیگر از آیین‌نامه‌های نصب شده بر روی برد سازمان‌های مختلف عمومی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر!)، با اما و اگر‌های بسیار و دوندگی‌های تمام‌نشدنی همراه است چراکه این تصور همه‌گیر و ریشه‌دار وجود دارد که اصولا هر نوع اطلاعاتی محرمانه است مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود، در چنین شرایطی، دسترسی به انبوه پژوهش‌های مختلف انجام شده از سازمان‌های کوچک و بزرگ دولتی، از آن نعماتی است که به سادگی نصیب هرکسی نمی‌شود.

از شما چه پنهان، من خودم شخصا تجربه‌ی چنین محدودیت‌هایی در تحقیق را داشته‌ام. وقتی روی پایان‌‌نامه‌ی ارشد جامعه‌شناسی‌ام کار می‌کردم، به دلیل کثرت اعجاب‌برانگیز پژوهش‌های انجام شده در حوزه‌ی دین و ارزش‌ها و نگرش‌های دینی، تصمیم گرفتم یک فراتحلیل جمع‌وجور از نتایج این تحقیقات کاملا پراکنده ارائه دهم و میزان سازگاری و ناسازگاری یافته‌های ان‌ها را با هم بسنجم و  با ارزیابی انتقادی روش‌‌های گردآوری و داوری، انباشت نسبی‌ای از داده‌های معتبر در این حوزه ایجاد کنم. اما چشم‌تان روز بد نبیند، غیر از پایان‌نامه‌ها و یکی دو پژوهش کلان که از طریق روابط شخصی با اساتید مختلف به آن‌ها دسترسی پیدا کردم، عملا چیز دیگری دستم را نگرفت. دلم می‌خواست بودید و می‌دید که برای دسترسی به یافته‌های پژوهش‌های عمومی و با بودجه‌های چندده میلیونی در سازمان‌های مختلف، به چه کاغذبازی‌های بی‌ثمر و مجوز‌های بی‌معنا از مراجع نامعلوم که نیاز نبود. آن‌چنان هراسی در میان کارکنان یک سازمان، از خرده‌پاترین آن‌ها تا روسا و مسئولین‌شان وجود دارد که هر نوع کار پژوهشی را برابر با گزارش‌های ژورنالیستی يكسر انتقادی و پرهیاهو می‌گیرند و به شما و حسن‌نیت‌تان سر سوزنی اعتماد نمی‌کنند.

بگذریم، هدفم از این تجربه و ذکر مصیبت همراهش این بود که نشان دهم دسترسی به داده‌های کلان جمع‌آوری شده در یک حوزه چندان آسان نیست. اطلاعاتی که معمولا فقط سازمان‌های دولتی عریض‌وطویل با آن مزیت انشعاب نفتی‌شان قادر به جمع‌آوری آن‌ها هستند و البته دسترسی به این اطلاعات، جز با همکاری در قالب پروژه‌های همان سازمان‌ها، اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است.

بر مبنای این تجربه‌ی زیسته‌ی واقعی، پیشنهاد مشخص من به تمام دانشجویان تحصیلات تکمیلی در شته‌های علوم اجتماعی، به ویژه دانشجویان دکتری این است که از همان ترم اول اگر نه عنوان دقیق، لااقل حوزه‌ی موضوعی تزشان را انتخاب کنند و نه‌تنها گزارش‌های مختلف درسی‌شان را در آن حوزه کار کنند بلکه سعی کنند در مراودات‌شان با اساتید مختلف، به حوزه‌ی تخصصی‌ای که قصد کار را در آن را دارند، اشاره کنند. این تعامل‌ها به تدریج شما را به عنوان یکی از پژوهشگران آن حوزه‌ی خاص می‌شناساند و کمک می‌کند در پروژه‌های در حال انجام در آن حوزه درگیر شوید چراکه معمولا انتخاب همکاران یک پروژه در ایران بیشتر به همین صورت آشنایی‌های بین‌فردی اتفاق می‌افتد و خیلی محتمل است وقتی اساتیدِ مجری طرح‌ها از همکاران‌شان سراغ پژوهشگر برای کار در یک حوزه‌ی خاص را می‌گیرند، آن‌ها شما را به عنوان کسی که موضوع تزش در این حوزه است، به ایشان معرفی کنند. اگر این مرحله‌ی شناخته شدن در یک حوزه‌ی تخصصی اتفاق بیفتد، باقی مراحل کم‌وبیش به صورت خودبخودی پیش می‌رود و در مدت نسبتا کمی شما با حجم قابل‌توجهی از داده‌های کلان گردآوری شده از سوی سازمان‌های دولتی مرتبط با یک حوزه‌ی پژوهشی، یافته‌های تحقیقات پیشین و خلاصه همان خرده دانش موجود در یک حوزه مواجه خواهید بود، مواجهه‌ای که اگر از بیرون و به عنوان یک دانشجوی عادی به دنبال آن بودید، بسیار دشوار، هزینه‌زا و گاه حتی ناممکن می‌بود.

 

پی‌نوشت: خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنم، یادم می‌رود که خیلی از خوانندگانِ این‌جا، بی‌جهت هر متن را با بدبینی و سوء‌ظنی بهت‌برانگیز می‌خوانند و نه‌تنها به صداقت صریح من وقعی نمی‌گذارند بلکه همواره به دنبال کشف توهم‌آمیز انگیزه‌های واقعی‌ام از نوشتن یک متن، در فاصله‌ی میان خطوط و کلمات نانوشته هستند. همین است هر نکته‌ی کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای در متن را که اصلا به چشم من، شخصا نیامده است، به پای فخرفروشی‌های احمقانه و حقارت‌بار می‌گذارند و به زعم خودشان از این‌همه خودشیفتگی رقت‌انگیز  به تنگ می‌آیند. ولی واقعیت این است که پیش‌بینی این‌طور خوانش‌های کج‌ومعوج و سوءتفاهم‌های شگفت‌انگیز ناشی از آن‌ها، از توان من یکی که خارج است. گاه تردید می‌کنم که آیا واقعا اگر یک تجربه را از زبان سوم شخصی ناشناس بیان می‌کردم، از این آمیختگی پیش‌فرض‌های متعصبانه با متن صریح و ساده‌ام جلوگیری نمی‌شد؟ آیا بهتر نبود همه‌چیز را از زبان دوستی خیالی بیان کنم تا افراد بیش از آن‌که بر روی منِ نویسنده و  روزمرگی‌های پیش‌پاافتاده‌ام متمرکز شوند و اعوجاج بی‌معنی از آن بیرون  بکشند، به اصل حرفم توجه کنند؟ نمی‌دانم، خیلی وقت‌ها در میان انتخاب این دو راه سرگردان می‌مانم و دست‌آخر هم از این‌که آن راه غیرصادقانه و دروغ‌های مصلحتی‌ همراهش را انتخاب نکرده‌ام، سخت پشیمان می‌شوم. کاش وقتی از این پس بیشتر راجع به تز و مصیبت‌ها و احیانا کشف و شهودهای همراهش می‌نویسم، کمتر دچار این پیشمانی‌ها شوم.

+  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

یکی از خانم‌های سابقا همکار sms زده است که: «حواست خیلی بیشتر از این‌ها به حق‌الناس باشد. آن متنی را که درباره‌ی فلان ماجرا نوشته‌ بودی، اتفاقی دیدم. بیشتر بدگویی و تهمت است. بدگویی است چون عیب‌های یک نفر را پشت سرش فاش کردن است و تهمت است چون خلاف واقع است». متن مربوط به ده ماه پیش است و طبیعی است که چیز زیادی از آن را به یاد نیاورم. بااین‌حال، از سر همان اعتماد ساده‌لوحانه و بعضا ابلهانه‌ای که به خودم و پایبندی‌ام به اخلاقیات و قضاوت‌های منصفانه‌ام دارم، فکر می‌کنم باز هم همان ماجرای همیشگی است: بیان انتقادی، صریح و بعضا گزنده‌ی من و دلخوری احساسی دیگران و سوء‌تفاهمات آن‌چنانی و الخ. سعی می‌کنم طوری جواب دهم که لااقل حسن‌نیتم را ثابت کنم، بر نقاط همدلانه‌ی بحثم تاکید می‌کنم و تا آن‌جایی که حافظه‌ی نصفه‌نیمه‌ام اجازه می‌دهد، نشانه‌های آشکار این همدلی را در متن یادآور می‌شوم.

شب می‌آیم و متن کذا را پیدا می‌کنم و بازخوانی‌اش می‌کنم. دروغ چرا، یکه می‌خورم، هیچ باورم نمی‌شود این متن عصبانی مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی را من نوشته باشم. با خودم اگر صادق باشم، متن علی‌رغم آن نکات پررنگ همدلانه‌اش، قابل یک دفاع حداقلی هم نیست. متن را درجا برمی‌دارم اما فکرم ساعت‌ها مشغولش است: چند درصد ایت سیصدوسی‌وچند پست این‌گونه بوده است و تنها چون شخص یا اشخاص مرتبط با موضوع بحث، آن‌را برحسب اتفاق، ندیده‌اند، من همچنان در توهم یک نگرش شخصی و انتقادی و صریح باقی مانده‌ام؟ چند درصد این پست‌ها را اگر بازخوانی کنم، لحظه‌ای در حذف و بیان یک عذرخواهی بلندبالا بابت نوشتن و انتشارشان تردید نمی‌کنم؟ اصلا گذشته به جهنم، بازخوانی این سیصدوچندتا کار یکی دو هفته است و بالاخره می‌شود یک جوری جلوی زیان بیش از این‌اش را گرفت اما برای آینده چه می‌توانم بکنم؟ چکار کنم که این شرمندگی و سرافکندگی عمیق بار دیگر تکرار نشود؟ واقعا چکار می‌توانم بکنم که نیت خیرم برای ارزیابی انتقادی به فاجعه‌ی شرم‌آور بدگویی و تهمت تبدیل نشود؟

بحث کشدار فلسفی‌ و توصیه‌های کلی اخلاقی‌اش به جای خود، اما من حالا دقیقا به یک راهکار عملی نیاز دارم، منی که در این روزهای کم‌کاری‌ام به طور متوسط هفته‌ای دو پست و در روزهای معمولِ پرکارم، روزانه پست می‌گذارم و بیش از هفتاد درصد این به اصطلاح خودنگاری‌ها هم دارای رویکرد انتقادی آشکار یا پنهان است، چنین کسی به راهکاری خلق‌الساعه و عملیاتی نیاز دارد. با اجازه‌ی شما عجالتا یک راه‌حل عملی به ذهن خودم رسیده است که لااقل به مرور زمان، عمق این فجایع زیادی انسانی را کاهش می‌دهد اگر به تمامی از بین نمی‌برد.

به نظرم یکی از راه‌حل‌های ممکن این است که وقتی راجع به وقایعی که با اشخاص حیقیقی کم‌وبیش در دسترس مرتبط است، صحبت می‌شود، نوشته شدن یک مطلب انتقادی را مستقیما بهشان اطلاع دهم. البته من همچنان سعی می‌کنم نام افراد را جز در موارد ضروری یا مثبت بکار نبرم، دلیل هم دارم، چون اولا لزومی نمی‌بینم خوانندگان شناس و ناشناسِ این‌جا راجع به افرادی که ممکن است هرگز برخورد واقعی چهره‌به‌چهره با آن‌ها پیدا نکنند، نظری انتقادی و احیاناً سابقه‌ی ذهنی منفی پیدا کنند. ثانیا دلیلی نمی‌بینم هر دوست و دشمنی با جستجوی نام یک فرد خاص، به یک مطلب کوچک و محدود اما صراحتا انتقادی راجع به یک فرد و فعالیت‌هایش برسد. خلاصه این‌که نمی‌خواهم مطالب کوچک و محدود و مهمتر از همه‌، سراسر شخصی من، مبنای قضاوتِ دیگران شناس و ناشناس اخلاقی یا اغیراخلاقی در باب دیگران قرار گیرد. اما این اسم نیاوردن می‌تواند خیلی ساده پیامد ناخواسته‌ی شبهه‌ی پنهان‌کاری و بدگویی‌های خاله‌زنکی پشت سر دیگران را موجب شود. چنان‌که گفتم یک راه‌حل حداقلی این است که من  افرادی را که کارها یا مطالب‌شان موضوع‌ نوشته‌ی انتقادی من است، از این ارزیابی انتقادی مطلع کنم. این اطلاع در عین این‌که هزینه‌ی زیادی برای من یا دیگری در برندارد اما حداقل سه کارکرد مهم و مشخص دارد:

 

1- بیان مرا تعدیل می‌کند. از بابت آن‌که مطمئنم یکی از افراد حاضر در گود و وارد به چندوچون اصل ماجرا هم مطلب را می‌خواند، دچار وسواس ذهنی‌ و کلامی‌ام می‌کند، باعث می‌شود دست‌ودلم بابت تک‌تک جملات و عباراتم بلرزد و از قضاوت‌های بی‌پایه و اساس و مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی پرهیز کنم چراکه ممکن است به فاصله‌ی کمی نادرستی آن‌ها ثابت شود و اعتبار کل ارزیابی‌های انتقادی حال و آینده‌ام به زیر سوال رود و خلاصه همین خرده آبروی نداشته‌ام هم بر باد رود. این اطلاع دیگری مرا وادار می‌کند که برای نوشتن هر جمله، هر صفت، هر قید تشدید یا تضعیف‌کننده، دقت بیشتری به خرج دهم و همین صداقت اخلاقی نیم‌بندم را برای سنجش میزان مصابقت ارزیابی‌ام با واقعیت، در حد نهایتش بکار گیرم و یک کلام: در این بیان انتقادی شخصی و صریح خیلی خیلی دست‌به‌عصاتر راه بروم مبادا که یک‌وقت به تهمت‌زنی‌های بی‌دلیل و از سر عصبانیت و حماقت دست زده بزنم.

 

2- از آن شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی پشت سر دیگران هم جلوگیری می‌کند چراکه با این اطلاع، من می‌توانم در بهترین حالتش، حسن‌نیتم را به طرف مقابلم ثابت کنم. به او نشان دهم که وقتم را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقاداتم صرف کرده‌ام چون عمیقا می‌خواسته‌ام کار او، نوشته‌اش، رفتارهایش یا حتی شخصیتش بهتر شود، نقص‌هایش کمتر و کمرنگ‌تر و نقاط قوتش بیشتر و پررنگ‌تر شود. چرا اصلا چنین چیزی می‌خواسته‌ام؟ چون معتقد بوده‌ام وضع موجود او، کارها و آثارش آشکارا ظرفیت چنین بهبودی را داشته است و من سعی کرده‌ام در حد وسع خودم، سهم‌ام را در این بهبود ادا کنم. درواقع همین کار کوچک ای‌میل زدن و اطلاع من به او می‌تواند به این معنا تلقی شود که من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام. بیان عمومی مطلب هم تنها به دلیل احتمال بالای استفاده‌ی دیگران در کار خودشان بوده است چراکه قاعدتا اگر انتقاد خیلی محدود و تنها مربوط به شخص او بود، صرف وقت برای انجام آن احتمالا به یک دوستی عمیق و صمیمانه نیاز داشت که البته ممکن است در خیلی موارد وجود نداشته باشد.

این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد در باب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است، کاش زودتر فرصت کنم و بیشتر بازش کنم.

 

3- در نهایت این اطلاع یک‌جور محکم‌کاری مضاعف برای ارزیابی‌ها و قضاوت‌های تا حدِ امکان منصفانه است چراکه طرف مقابل هم این فرصت را دارد که نکات نادیده گرفته شده از سوی نویسنده یا واقعیت‌های پنهان یا خلاصه هر نکته‌ی باقی‌مانده‌ای را بیان کند که به روشن‌تر و مستدل‌تر شدن ارزیابی‌ها کمک می‌کند. درواقع علی‌رغم همه‌ی احتیاطی که در دو بند قبل لحاظ شد، باز هم طبیعی و ممکن است که نویسنده تنها از منظری محدود و سطحی دست به ارزیابی زده باشد و این‌جاست که حضور یک طرف اصلی ماجرا می‌تواند افق دید را گسترده‌تر و عمق نوشته را بیشتر کند. اتفاقی که بعد از ده ماه برای آن مطلب کذای من افتاد اما به‌دلیل از موعد مناسب بحث گذشتن، فقط به کار این تلنگر و تامل همراهش آمد و بس.

 

پی‌نوشت: همواره از وسعت دامنه و کثرت سوءتفاهمات ممکن در یک بحث ساده و صمیمانه، هم شگفت‌زده شده‌ام و هم مایوس و سرخورده، این است که همین حالا پیش‌بینی می‌کنم برخی با پوزخندهای تمسخرآمیز این تامل و چاره‌جویی برای یک مساله‌ی واقعی را به پای افه‌های نمایشی اخلاق‌مداری و یک جور به رخ کشیدن تهوع‌آور محسنات نداشته‌ی اخلاقی بگذارند. راستش هیچ هم نمی‌دانم چگونه می‌شود از چنین ارزیابی بدبینانه و توهم‌آمیزی جلوگیری کرد، صرفا گفتم شاید چون خوشبینانه و ساده‌لوحانه فکر می‌کنم اگر صراحتا بگویم این چهار کلام حرف ساده را به حساب هیچ‌چیز نگذارید، شما هم دربست قبول می‌کنید و همه‌ی آن سوءتفاهمات ریشه‌دار و چاره‌ناپذیر یک‌جا دو می‌شود و به هوا می‌رود، چه خیال‌پردازی‌های کوکانه‌ای.

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

چند هفته پیش که اطلاعیه‌اش را روی در و دیوار دانشکده دیدم، کم مانده بود ذوق مرگ شوم، فکرش را بکنید، یک کار جامعه‌شناختی بر روی رمان فارسی، آن هم در حد تز دکتری، آن هم توسط کسی که بعدها کاشف به عمل آمد خودش ادبیاتی است و جزء فلان حلقه‌ی ادبی است، آن هم به راهنمایی استادی که شخصا هر چه از جامعه‌شناسی ادبیات دارم از او دارم، بیش از حد باور رویایی بود، آن‌چنان هیجان‌زده شدم که فی‌المجلس دفتر و دستک را درآوردم و تاریخ و ساعت دفاعیه را یادداشت کردم و از همان دم کرنومتر لحظه‌شماری و انتظار را زدم، چند روز بعد که رفتم دانشکده دیدم زمانش کمی عقب‌افتاده و دوباره از نو یادداشت و برنامه‌ریزی برای خالی کردن آن روز و ساعت و...اوه، بالاخره شنبه شد، بیست‌وهشتم، ساعت ده صبح. زندگی‌مان را که از قبل لنگ گذاشته بودیم، حدود نه و نیم صبح راه افتادیم هلک هلک رفتیم دانشکده برای همین جلسه‌ای که قرار بود در بحبوحه‌ی انبوه پایان‌نامه‌های طلاق و فقر و حاشیه‌نشینی، از یک تز دکتری پیرامون علاقه‌ی مهجور و تک‌افتاده‌ی امثال ما دفاع کند. اما چشم‌تان روز بند نبیند، آن‌چنان توی ذوق‌مان خورد که خشم و یاس و سرخوردگی حاصل از همین دو ساعت ناقابل، تا سال‌های سال از یادمان نخواهد رفت. من فقط چشمه‌ای از این دو ساعت عمیقا نومید‌کننده را برای‌تان رو می‌‌کنم، خودتان حدیث مفصلش را بخوانید.


ادامه
+  چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«وقتی زنی گرایش‌های دانشمندانه دارد، در جنسیت وی باید اشكالی وجود داشته باشد، زیرا سترونی است كه شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می‌كشاند؛ زیرا، با عرض معذرت، مرد جانور سترون است».  نیچه

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«یکی از ضعف‌های غم‌بار روح و درعین‌حال یکی از ژرف‌ترین ظرافت‌های آن در این است که هستی آن جز به وساطت تن امکان‌پذیر نیست»  ساباتو

برای فراتر از رفتن از رمانتیسیسم ابلهانه و دست یافتن به تاملی بازاندیشانه در باب هستی یک فرد از سوی خودش، بی‌واسطه از تن نوشتن، نه‌تنها یک حق، بلکه بیش از آن یک ضرورت است. 

همه‌ی حرف دو پست پیش هم همین بود، منتهی با تاکید بر این نکته که این ضرورت در مورد زنان پررنگ‌تر است. زنان باید کودکی معصومانه‌ای را به تصویر کشند که پایدارترین تصورات‌شان از جنسیت را سامان داده است، از همه‌ی چشم‌غره‌های پدر و لب‌گزیدن‌های مادر وقتی «دختر» خوبی نبودند، باید از تجربه‌ی عمیقا سرکوب‌گرانه‌ی بلوغ بگویند، از بدن بی‌خاصیتی که انگار به هیچ کار نمی‌آمد مگر به گناه، باید شرم ریشه‌دار و بی‌دلیل‌شان از عریانی، حتی در خلوت‌ را بازکاوی کنند. زنان باید سکوت شرمگین چندصدساله‌‌شان را کنار بگذارند و با به چالش کشیدن تک‌گویی مردانه در باب زنان و زنانگی، روایت خودشان از چیستی و چگونگی و حتی چرایی زن‌ بودن‌شان را به بیان دربیاورند. بر مبنای همه‌ی دلایلی که پیش از این گفتم، از نظر من، تلاش برای بیان این روایت، نه‌تنها یک حق، بلکه به خصوص در مورد زنان، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است و البته بدیهی است که این روایت عینی و انضمامی، به خصوص از گوشه‌های تاریک و نمور حوزه‌ی خصوصی، با نوشتن از تن پیوندی جدایی‌ناپذیر خواهد داشت. پس عجالتا موضع من در باب نفسِ از تن و بدن زنانه نوشتن روشن است اما...


ادامه
+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

واقعا زنان دیگر چه می‌خواستند؟ در نیمه‌ی دوم قرن بیست، آنان حق رای داشتند، مشکل چندانی برای ورودشان به دانشگاه‌ها نبود و بازار کار علی‌رغم همه‌ی تبعیض‌هایش، به روی‌شان گشوده بود. درواقع، حتی در دهه‌ی 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمریکای شمالی از آموزش ابتدایی برخوردار بودند. زنان طبقه‌ی متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهیابی به دانشگاه‌ها و حرفه‌های تخصصی می‌دانستند. موقعیت‌های شغلی برای میلیون‌ها زن جوان فرصت زندگی مستقلی را به وجود آورده بود. به تدریج فمنیسم حتی از مد افتاده و قدیمی و یادگاری از مبارزات گذشته به نظر می‌رسید. بعد از آن، بخت حتی باز هم بیشتر با زنان یار شد. جنگ پیش آمد و به یک‌باره همه‌چیز را دگرگون کرد. در آمریکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 میلیون زن برای اولین‌بار سرکار رفتند. زنان کارهایی را برعهده گرفتند که پیش از این گفته می‌شد «از عهده‌شان برنمی‌آید...» و البته که جنگ پایان یافت و از میان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغل‌شان در دوران صلح نیز بودند. به هرحال، در نیمه‌ی قرن بیستم، کم‌وبیش ورود زنان به عرصه‌های مختلف حوزه‌‌ی عمومی به سرانجام رسیده بود و از آن پس، قاعدتا تلاش فمنیست‌ها حداکثر می‌بایست در جهت تثبیت جایگاه برابر زنان در حوزه‌های مختلف متمرکز می‌شد.

اما در برهوت دهه‌ی پنجاه و بعد از سال‌ها رکود جنبش زنان، دوبوار تنها کسی بود که یک‌تنه فریاد می‌کشید زنان، علی‌رغم همه‌ی دستاوردهای‌ ظاهری‌شان، همچنان چیزی جز «دیگری»ای برساخته از سوی مردان نیستند. او دقیقا جایی انگشت گذاشت که دختران دانشجوی پرشوروشر فرانسوی و دیگر جنبش‌های دهه‌ی شصت را گرد هم آورد: «هویت زنانه». امری که اگر نه تماما، عمدتا در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گرفت و بازتولید می‌شد.

لابد با خودتان می‌گویید این تاریخ‌ها چه اهمیتی دارد؟ این‌که زنان به یک‌باره در دهه‌ی شصت مشکل هویتی پیدا کردند و «جنس دوم» دوبوار را کشف کردند، چه ربطی به بحث داغ این روزهای وبلاگ‌نویس‌های ایرانی دارد؟ بله، البته، برای مرور تاریخ فمنیسم و جنبش زنان، خواندن پست‌های وبلاگی انتخابی احمقانه است؛ قاعدتا برای این کار کتاب خانم مشیرزاده (از جنبش تا نظریه‌ی اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم) از هر لحاظ انتخاب عاقلانه‌تر و مناسب‌تری است. حق با شماست، باید فکر دیگری بکنم. خب بگذارید ببینم، با یک میان‌پرده چطورید؟ راستش خیلی فکر کردم این هجویه‌ی ماهرانه و عمیقا روشنگر ساباتو از فمنیسم برابری‌خواهانه را در کجای متن بیاورم؛ در ابتدا و به عنوان یک آغاز جذاب و گیرا و بعد با کمک استعاره‌هایش حرف‌هایم را بزنم؟ در انتها و به عنوان دلیلی هر چند احساسی اما تمام‌کننده بر صحت حرف‌هایم؟ یا مثل همین حالا در میانه‌ی متن، وقتی ارتباط میان توضیحات نظری و مسائل واقعی روزمره‌ی ما کمرنگ شده است؟ چاره‌ای نداشتم، شروع کردم و گذاشتم جریان خودجوش متن تصمیم نهایی را بگیرد و حالا فکر می‌کنم وقتش است. یک میان‌پرده‌ی طنزآمیز و گزنده (هرچند کمی طولانی) یکی از معدود شگردهایی است که ممکن است خواننده‌ی کسل‌شده‌ای مثل شما را سرحال بیاورد و احیانا مشتاق‌تان کند معنا و مفهوم حقیقی این هجویه‌ی در ظاهر آنتی‌فمنیستی را دریابید. قبول ندارید؟ امتحانش کم‌وبیش مجانی است:


ادامه
+  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

Personal is political. می‌بینید؟ مساله فراتر از کشمکش‌های دیرهنگام وبلاگستان ایرانی بر سر این است که جزئیات اتاق خواب را چه کسی گوید و چگونه بگوید؛ این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. اصلی که طرفداران این نظام سیاسی معتقدند تفاوت اصلی آن با نظام‌های سیاسی تمامیت‌خواه (توتالیتر) است. درواقع، این شعار مشهور فمنیستی، تمایز جاافتاده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی را به چالش می‌کشد و با این نقد رادیکال، یکی از مهمترین منتقدان نظامی تلقی می‌شود که عجالتا خود را پیروز تاریخ می‌داند و مدعی است کارآمدترین نظامی است که تضاد منافع را به صورت مسالمت‌آمیز و با کمترین هزینه و بیشترین نفع برای همگان سامان داده است.

اما چرا فمنیسم با چنین تمایز به ظاهر معقولی مخالف است؟ مگر غیر از این است که انبوه نظریات و جنبش‌ها و انقلاب‌ها در تلاش برای تثبیت همین مرز کمرنگ اما به غایت مهمی بوده‌اند که نه‌تنها حکومت، بلکه به تعبیر میل، مهمتر از آن، اکثریت را وادارد تا از دست‌اندازی به حوزه‌ی خصوصی افراد پرهیز کند. اکثریتی که می‌تواند با مکانیزم‌های قدرتمندی از قبیل طرد اجتماعی، جزئیات حوزه‌ی خصوصی فرد را مطابق با ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی خود سامان دهد و اینجاست که حکومت نه‌تنها نباید متجاوز به این حوزه‌ی خصوصی محسوب شود بلکه بیش از آن، باید مدافع حوزه‌ی خصوصی اقلیت در برابر تعیین تکلیف‌های فرهنگی اکثریت باشد. واقعا جنبش زنان به عنوان یک جنبش مترقی مدرن چرا با چنین تمایزگذاری‌ای مخالف است؟ مخالفتی که حداقل در ظاهر ارتجاعی به نظر می‌رسد. جواب این سوال را اگر بدهیم و بفهمیم چرا فمنیست‌ها تنها خواهان وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی نبودند، بلکه به تدریج درصدد برآمدند تا بر مزربندی‌های پذیرفته شده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی فائق آیند، احتمالا بتوانیم در این دعوای مجازی اخیر هم موضع روشن‌تر و مستدل‌تری اتخاذ کنیم.

 

بگذارید اول ببینیم تعلق یک مساله به حوزه‌ی عمومی، چه مزیتی ایجاد می‌کند که زنان درصدد وارد کردن مسائل حوزه‌ی خصوصی به حوزه‌ی عمومی یا درواقع، در پی به چالش کشیدن مرزهای پذیرفته شده‌ی میان این دو هستند. واقعا چه اهميتی دارد كه يك مساله جزء حوزه‌ي خصوصی قلمداد شود يا جزیی از حوزه‌ي عمومي؟ ماجرا خیلی ساده است: تعلق یک مساله به عرصه‌ی عمومی، باب گفتگوی عمومی در مورد آن را باز می‌کند، گفتگویی که در نهایت به اتخاذ یک راهکار جمعی منجر خواهد شد بدین‌معناکه قدرت عمومی که تجسم اصلی آن حکومت است، پشتوانه‌ی اجرای آن خواهد بود. تمایز لیبرالی میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی یک پیامد مهم برای زنان دارد، این‌که عمده‌ی مسائل آنان را از حوزه‌ی بحث و گفتگوی عمومی خارج می‌کند. مسائل زنان مسائلی تلقی می‌شود که علی‌رغم فراگیر بودنش، به واسطه‌ی تعلق‌شان به حوزه‌ی خصوصی افراد، مسائل شخصی و خصوصی‌ آنان تلقی می‌شود که گویا ربطی به دیگران ندارد. این درحالی است که زنان معتقدند عمده‌ی مسائل و مشکلاتی که به تعبیر خودشان، فرودستی آنان در جامعه را موجب می‌شود، در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گیرد و استمرار می‌یابد. قبل از این‌که وارد بحث مفصل در باب چیستی مسائل زنان در حوزه‌ی خصوصی شویم، بد نیست به یک  معنای دیگر از این شعار مشهور هم اشاره کنیم، شعار «امر شخصی، سیاسی است» بیانگر آن است که سیاست به قلمرو عمومی محدود نمی­شود بلکه در شخصی­ترین حوزه­های حیات انسانی نیز به دلیل وجود روابط قدرت حضور دارد. نقدهای فمنیست‌ها به سنت‌های رایج در علوم سیاسی نیز بر همین مبنا انجام می‌شود؛ این‌که فرض بنیادی امر عمومی این است که ملاحظات عمومی را می­توان نسبتاً به سهولت از ملاحظات خصوصی تشخیص داد و در نتیجه میان امر خصوصی و امر سیاسی قائل به تفکیک شد این درحالی است که از دیدگاه فمنیست­ها، درهم­امیختگی حوزه­های خصوصی و عمومی بیش از آن چیزی است که در نظر اول به چشم می‌خورد. به این ترتیب، از دیدگاه آن‌ها، اساساً حوزه­ای که قلمرو نظریه سیاسی و علم سیاست را تشکیل می­دهد، از نظر مرزبندی مفهومی دچار مشکل است.

خب، خسته‌تان نکنم، اگر تا اینجا بخواهیم رئوس اصلی بحث‌مان را مختصر و مفید روشن کنیم، احتمالا بشود سه نکته‌ی زیر:

 

1- فمنیست‌ها با تمایز پذیرفته شده میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی مخالفند و معتقدند مرزهای میان دو حوزه ساختگی و صوری است و درهم‌آمیختگی آن‌ها در واقعیت بسیار بیش از آن چیزی است که انبوه نظریات سیاسی (به خصوص از نوع لیبرالی‌اش) بر مبنای آن بنا شده‌اند.

 

2- فمنیست‌ها نه‌تنها معتقدند که وجود رابطه‌ی قدرت در همه شبکه­های روابط اجتماعی، به خصوص در روابط شخصی و خصوصی افراد، همه‌ی این روابط را به امور سیاسی تبدیل می‌کند، بلکه بیش از آن، طرح این روابط در حوزه‌ی عمومی یک ضرورت برای بهبود وضع موجود است چراکه محدود کردن بخشی از روابط اجتماعی در حوزه‌ی غیرقابل‌دسترسی مانند حوزه‌ی خصوصی، انواع مساله‌دار این روابط را پنهان می‌کند زیراکه با خارج کردن این مسائل از دایره‌ی بحث و گفتگوی عمومی (منظور رسانه‌های ارتباط جمعی، مطبوعات، احزاب، سازمان‌های غیردولتی و در یک کلام: جامعه‌ی مدنی است) کلا وجود این مسائل نادیده گرفته شده و لذا به لاینحل ماندن آن‌ها منجر می‌شود.

 

3- عمده‌ی مسائل زنان مسائلی است که از روابط قدرت در حوزه‌ی خصوصی ناشی می‌شود و لذا صرف وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی چندان تغییر بنیادینی در وضعیت، به تعبیر خودشان، فرودستی ریشه‌دار آن‌ها پدید نمی‌آورد.

 

پایه بودید بخش بعدی این بحث را هم دنبال کنید تا نه‌تنها شواهد بیشتری از صحت نکته‌ی سوم ببینید، بلکه مهمتر از آن، به دلایل و استدلال‌های فمنیست‌ها در جهت طرح این ادعا هم پی ببرید؛ این‌که چرا به نظرشان می‌رسيد زنان با وجود کسب تحصیلات و ورود به بازار کار و حتی کسب موقعیت‌های‌ ممتاز در حوزه‌ی روشنفکری و آکادمی (بخوانید ورود به حوزه‌ی عمومی)، حداکثر در حد سیندرلاهای مدرن باقی مانده‌اند.  

 

پی‌نوشت ۱: در باب ايرادهاي بنی‌اسرائيلی


ادامه
+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

پیش‌درآمد: دل‌مان خوش است صرفه‌جویی می‌کنیم، وجدان‌مان راحت است که دو تا اتاق خانه را کرده‌ایم زمهریر به این امید کودکانه که هم‌وطنان‌مان در آن سرمای بی‌سابقه کمتر یخ بزنند؛ غافل از آن‌که فقط داریم با دست خودمان، خودمان را بدبخت‌تر می‌کنیم، با همین خرده صرفه‌جویی‌هایی که خروار خروار پز اخلاقی هم بارش می‌کنیم، هم به شرکای خارجی مملکت سوبسیدهای کلان می‌دهیم، هم آزادی‌های نداشته‌مان را محدودتر می‌کنیم، هم به سیاست خارجی نفس‌کش‌طلب دامن می‌زنیم، هم...فایده‌ای ندارد، خودتان بخوانید، بخوانید ببینید با همین کم مصرف کردن یا چه ‌می‌دانم به قول کم‌وبیش گول‌زننده‌ای، درست مصرف کردن که ساده‌لوحانه بابتش فخر هم می‌فروشیم، چه‌ها که به روز خودمان نمی‌آوریم.


ادامه
+  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  توسط درنگ  با موضوع:  گزنه | 

پیش‌درآمد: خواندن ادامه‌ی مطلب در این پست، چیزی است در ابعاد تجربه‌ی آن پسرک نیمه‌کور بعد از عینک به چشم زدن و روشن شدن جهان و الخ، یادتان هست؟ کتاب فارسی و «قصه‌ی عینکم»؟ حالا حکایت این نوشته است و بینش‌هایی که حقایق را در شکل و اندازه‌ی واقعی‌شان می‌نمایاند و بسیاری از اوهام ما در باب اقتصاد مملکت را به سخره می‌گیرد، از ذوق‌زدگی کودکانه‌مان در باب افزایش سرمایه‌گذاری‌های صنعتی تا محاسبات ملانصرالدین‌وار مزیت نسبی و...خودتان بخوانید، کمی طولانی است، اما بخوانید، آن‌هم تا به انتها؛ نثرش هم گرچه لودگی‌های نثر مرا ندارد، اما نثر روزنامه‌ای ساده و روانی است. به‌هرحال اگر ضمانت مرا به جایی حساب می‌کنید، تضمین می‌کنم که ضرر نکنید، البته اگر مثل من، در حوزه‌ی اقتصاد متخصص نباشید و این سخنان به نظرتان بدیهی نرسد.


ادامه
+  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط درنگ  با موضوع:  گزنه | 

نمی دانم یک شهروند اروپایی، آمریکایی،‍‍ ژاپنی، یا اصلا چه می‌دانم، بورکینافاسویی، وقتی خبر سهمیه‌بندی بنزین در چهارمین کشور صادرکننده نفت دنیا را می‌شنود، چقدرشوک‌زده می‌شود، ولی مسلما وقتی شهروند مذکور چند ماه بعد خبر قطعی گسترده گاز و اعلام احتمال سهمیه‌بندی گاز در همان کشور را (که بنا بر تصادف دومین دارنده‌ی‌ ذخایر گازی جهان نیز هست) را می‌شنود، از فرط تعجب احتمالا چند ضربه‌ای به صورتش خواهد زد تا از بیدار بودن خود مطمئن شود! با این وجود، آنچه که من قصد دارم در قالب چند پست به آن بپردازم، نگاه از چند زاویه متفاوت و تا حدی غیر متداول است، یعنی پرداختن به برخی مطالب مرتبط با این ماجرا که علیرغم مهم بودن‌شان، به شدت در حاشیه قرار گرفته‌اند:

 

اپیزود اول: عنوان: «توقیف هم میهن!»، زمان: شنبه 6 آبان 86، مکان: یکی از دانشگاه‌های تهران


ادامه
+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط درنگ  با موضوع:  گزنه | 

ببینم وبلاگ شخصی داشتن در این مملکت جرم است؟ خلاف شرع است؟ قباحت دارد؟ آدم باید از خودش خجالت بکشد که در فلان سازمان کار می‌کند و وبلاگ هم می‌نویسد؟ خیلی پررویی می‌خواهد اگر کسی با سوابق علمی مشخص بخواهد در سازمانی مشغول به کار نسبتا دائمی شود و در عین حال وبلاگ شخصی هم داشته باشد؟ نکند وبلاگ نوشتن، آن هم از نوع شخصی و بی‌آزارش، فحش است؟

 از خدا و آن چشم‌های همواره در صحنه که پنهان نیست، از شما چه پنهان، امروز خدمت چندی از اساتید و مسئولین محترم بودیم برای تصمیم‌گیری در باب مسائلی شغلی و حرفه‌ای؛ اندر حکایت توضیح و تفصیل موضوع تز دکتری بودیم و ضبط و ربط‌ش به ماموریت‌های پژوهشی و الخ که یک دفعه یکی از حضار، به ناگهان لبخندی معنادار را حواله‌ی ما و جلسه کردند و فرمودند: «خب، راستی اسم وبلاگ‌تون چی بود؟» مطمئن نیستم اما احتمالا انتظار داشتند دست‌وپایم را گم کنم و به تته‌پته و احیانا، چه می‌دانم، آدم از ذهنیات مردم که خبر ندارد، لابد به غلط کردم بیفتم که نه، کی، کجا، من اصلا وبلاگ ندارم، آن‌هم که دیده‌اید مال دوران بچگی‌ و خامی بوده است و من حالا لابد خانم دکتری شده‌ام که اصلا از این کارهای سخیف بیزارم و...

 نخیر، تصورشان هرچه بود، نقش بر آب شد به نظرم، چون خیلی مطمئن و با لبخندی که حکایت از رضایت عمیق درونی‌ام از نام وبلاگ داشت، گفتم: «شور و شر»، ابایی هم نداشتم از محتوایش حرف بزنم، به عرض ایشان که صراحتا رساندم، اما گفتم شاید بد نباشد شما و «دیگران» هم بدانید که بنده اصلا و اساسا از این کار نه‌چندان کم‌دردسر وبلاگ‌نویسی، هرگز شرم‌زده و خجالت ‌زده نبوده و نیستم. دلیلی نمی‌بینم از یادداشت‌های کوتاهم در باب کتاب‌هایی که می‌خوانم، فیلم‌هایی که می‌بینم، زندگی روزمره‌ای که خرده خرده جوانی‌ام را می‌جود و تفاله‌اش را برایم باقی می‌گذارد، فکرهایم، غم‌هایم، شادی‌هایم، ملال ریشه‌دار و دلزدگی‌های مکررم، در یک کلام از شور و شر خودم و زندگی‌ام شرم داشته باشم. گو این‌که توجیه و دلیل فلسفی‌اش را هم شرح و بسط داده‌ام پیش از این.

 من هرگز نام شخصیتی حقوقی یا حقیقی را در این وبلاگ نبرده‌ام مگر برای اظهار تشکر و احیانا اطلاع از سوالات آزمون‌های مختلف. اینجا را در هر کجا که ثبت کرده‌ام، personal معرفی کرده‌ام و این یعنی این‌که در اینجا فارغ از هر نوع سمت حقوقی و حرفه‌ای می‌نویسم، فقط و فقط هم در باب چیزهایی می نویسم که شخصی و به قول معهودبلاد کفر personal، تلقی‌شان می‌کنم، نه در باب مسائل کاری و حرفه‌ای و آموزشی و پژوهشی. مقاله‌ی علمی- پژوهشی  که سهل است، حتی نوع رایج شبه‌روشنفکرانه هم نمی‌نویسم که بعد یک نفر بیاید مدعی شود خرده دانشم را بر سبیل تایید و احیانا تقدیس مصالح مملکتی بکار گرفته‌ام یا نگرفته‌ام. حداکثر هرازچندگاهی پای کشف ایده‌های خامی به میان می‌آید که بعدها اگر همت و به قول دوستان، عرضه‌اش را داشتم، مفصل و در جای خودش، چاپ می‌کنم، در همان مجلات تخصصی‌ای که خود اساتید هم سالی یک‌بار ورق‌شان نمی‌زنند.

 تکراری است، می‌دانم اما انگار تا ابد باید تکرار کنم که این وبلاگ نه یک سایت تخصصی است و نه یک تریبون سیاسی، اینجا کم‌وبیش حیاط خلوت خانه‌ی کوچک من است، دید هم دارد از هزار و یک طرف، هر کسی هم دوست داشت، بر سر دیوارش سرک می‌کشد، حوصله‌اش را داشت گپی هم می‌زنیم، همین حرف‌حدیث‌های روزمره‌ی عصرگاهی که اگر آدم در این یک گله جا هم نگوید، پاک دلش می‌پوسد و...بگذریم.

 

پی‌نوشت: عصبانی بودم، نه از این کارآگاه‌بازی‌های جستجوی گوگل و کندوکاو به نظرم بی‌مورد در سوابق شخصی و غیرعلمی، به هرحال آدمیزاد است دیگر، کنجکاو هم هست، یقه‌ی کسی را که نمی‌شود گرفت بابت کنجکاوی؛ راستش بیشتر دلگیر شدم از لحن تمسخرآمیزی که گمان می‌کرد عجب مچ‌گیری جانانه‌ای صورت داده است در میانه‌ی آن بحث پرشور و شر علمی- تخصصی. گفتم کمی در موردش درددل کنم، بلکه بهتر شوم و البته که حالا بهترم:)

+  شنبه ششم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  گزنه | 

سال اول دانشگاه بودیم، تازه داشتیم خودمان را كم‌كم عادت می‌دادیم كه یك‌وقت به ‌سیاق دبیرستان، به حضرات بعضا سبیل كلفتِ اساتید نگوییم: «خانم اجازه» كه بدجوری بهشان برمی‌خورد و سنگ روی یخ‌مان می‌كردند، حالا فكرش را بكنید در اثنای همین معصومیت، یك‌روز سرخوش و خندان برای خودمان از پله‌ها بالا می‌رفتیم كه خوردیم به پست یكی از اساتید اعظمی كه از قضا آن سال‌ها، تمام لحظه‌های هجده، نوزده سالگی‌مان را شیفته‌ی خودش كرده بود، دو تای‌مان سلام كردیم و سومی گفت: «خسته نباشید»، استاد را می‌گویید، انگار فحش خواهرومادر شنیده باشد، تیز نگاه‌مان كرد و دو قدمی به طرفمان برداشت، انگار كه بخواهد یكی یك سیلی آبدار بگذارد بیخ گوش‌مان، با عصبانیتی حیرت‌برانگیز گفت: «مگر من عمله و بنایم یا سر كلاس خشت و آجر روی هم می‌گذارم كه زرتی بعد از كلاس می‌گویید خسته نباشید؟»، قیافه‌های مبهوت و ترس‌خورده‌ی ما را كه دید، راهش را گرفت برود، زیرلب اما هنوز می‌گفت «بس‌كنید این كلیشه‌های بی‌معنی را»، ما سه تا دختربچه‌ی طفلكی را می‌گویید، همان‌جا وسط پله‌ها خشكمان زده بود، تا چند ساعتی صدا از هیچكدام‌مان در نمی‌آمد، گوینده‌ی آن جمله‌ی كذا كه نزارتر از همه بود، بنده خدا هرازچندگاهی به چشم‌های ما خیره می‌شد یعنی اینكه «شما كه شاهد بودید، من فقط گفتم خسته نباشید، نكند یك وقت حواسم نبوده و چیز دیگری هم گفته باشم، هان؟ شما كه شاهد بودید». القصه، پنج، شش سالی از آن ماجرا گذشته است و من هنوز كه هنوزه، وقتی اینجا و آنجا این كلیشه‌ی بی‌معنی به گوشم می‌خورد، مو بر تنم راست می‌شود و يک‌آن نفسم در سینه حبس می‌شود و هی بی‌خودی منتظرم تا مخاطب از كوره در برود و...

همه‌ی این روضه‌ها را خواندم تا بگویم محض رضای خدا این كامنت‌های‌تان را اینقدر كلیشه‌ای با «عزیزم» آغاز نكنید و بی‌معنی‌تر از آن، به «موفق باشید» ختم نكنید، گو این‌كه همیشه كامنت‌هایی كه این‌چنین تصنعی آغاز و پایان می‌پذیرند، محتوای بی‌ربطی دارند و معمولا نمادی از دندان‌قروچه‌های عاجزانه‌ی نویسنده‌اش بابت همان مایه‌های ناخوشایند وجودی به شمار می‌روند؛ بااین‌حال شما احتیاط كنید، یك وقت دیدید من هم شدم تمثال مجازی همان استاد مربوطه و تند درآمدم بهتان گفتم: «اولا من به یاد نمی‌آورم عزیز شما بوده باشم، ثانیا بنده حداقل در نظر خودم به اندازه‌ی كافی موفق هستم، این آرزوهای آبكی را برای امثال خودتان نگه دارید كه احتیاج بیشتری به آن دارید»، زیرلب هم غرغر كردم كه «بس كنید این كلیشه‌های بی‌معنی را»، شاید هم تیزتر از این حتی، به‌هرحال وسط آن هيرووير خشم، اختیار آدم آنقدرها هم دست خودش نیست. گفتم كه بعدا شاكی نشوید:))

+  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پیش‌درآمد: این پست فقط و فقط به جهت تنویر افکار عمومی افاضات می‌شود و بس، بنابراین بابت اظهار فضل‌های احتمالی فحش و فضیحت بیخود ندهید که آن دنیا مدیون می‌شوید.

و اما اصل ماجرا؛

جای شما خالی، هفته‌ی پیش خدمت برخی دوستان و اساتید بودیم به منظور بحث و فحصِ احتمالا راهگشا در باب وضعیت خانمان‌برانداز مسکن. ناگفته آشکار است که مثل انبوه جلساتی از این دست، دو ساعت گفت‌وشنودهای گاه پراکنده و گاه منسجم، گاه تکرار مکررات و گاه حاوی نکته‌های انتقادی و بدیع، گاه اجماع بر سر بدیهیاتی مورد توافق و گاه جدل‌هایی جدی بر سر موارد چالش‌برانگیز، می‌توانست بسیار پربارتر و قابل‌استفاده‌تر از آنچه که بود، باشد. اما خب به قول معروف کاچی به از هیچی است؛ برای بنده شخصا، همین که یکی از تصوراتِ گویا نادرستِ ملهم از گزارش‌های اقتصادیِ عامه‌پسندِ روزنامه‌ها و مجلات و کلا رسانه‌ها در باب مسکن اصلاح شد، غنیمتی در خور از یک چنین جلسه‌ی نیم‌بندی است، تا نظر الباقی دوستان چه باشد. اما برسیم بر سر اصل مطلب یا چیستی آن تصور نادرست و چراییِ نادرستی‌اش.

احتمالا شما هم مثل بنده، در موضوع مسکن، گوشتان با بحث «خانه‌‌های خالی در تهران» آشناتر از آن است که نیازی به توضیح و تشریح آنچنانی داشته باشد. به‌طور خلاصه آنچه که به عنوان یکی از دلایل قیمت‌های سرسام‌آور مسکن در تهران از سوی مسئولین ریز و درشت طرح می‌شود، بحثی است با عنوان «خانه‌های خالی» که درواقع بدین معناست که در تهران، کمبود مسکن، تاحدی کمبودی صوری و ظاهری است که به واسطه‌ی انبوه خانه‌های خالی با قیمت‌های بسیار بالا، عمدتا در شمال شهر تهران، شکل حاد و چاره‌ناپذیری به خود گرفته است. بر مبنای انبوه گفته‌ها و شنیده‌های این مسئولین محترم، غالبا عمده‌‌فروش‌های بخش مسکن، همان‌ها که گویا unlimited درکار شیشه کردن خون خلق خدا هستند، به منظور بدست آوردن سود بیشتر از سرمایه‌گذاری‌شان در بخش مسکن، ترجیح می‌دهند انبوهی از خانه‌ها را به صورت موقتی و برای مدت نامعلومی خالی نگه دارند تا به واسطه‌ی کمبود عرضه و تشدید تقاضای مسکن، قیمت‌ها روز به روز بالاتر رفته و سودهای چنین و چنان به جیب این از خدا بی‌خبرانِ کذا سرازیر شود.

خب، آنچه در آن جلسه از سوی یکی از اساتید معماری که گويا عمري را در میان آمارهای مختلف مسکن در تهران و دیگر شهرهای بزرگ سر کرده است، طرح شد این بود که بحث پیش‌گفته با عنوان جاافتاده‌ی «مساله‌ی خانه‌های خالی»، از اساس، بحث نادرست و گمراه‌کننده‌ای است که با غرض و بی‌غرض از سوی رسانه‌های مختلف همه‌گیر شده است. چرا؟ زیرا بر اساس مطالعات انجام شده در تمامی شهرهای بزرگ دنیا در خصوص مسکن‌های خالی، نتیجه‌ای پایا و معتبر بدست آمده است مبنی بر آن‌که حتی در زمانی‌که از ظرفیت مسکن‌های موجود، به کامل‌ترین شکل ممکن استفاده شود، بازهم حداقل ۸ درصد خانه‌های موجود خالی خواهد ماند، به دلایل مختلفي که طرح آن‌ها مجال جداگانه‌ای می‌طلبد. به هرحال نکته‌ی قابل تامل اینجاست که در تهران نیز میزان خانه‌های خالی اگر به دلیل کمبود حاد و واقعی مسکن، به زیر هشت درصد نرسیده باشد، در اغلب اوقات از این مقدار بیشتر هم نبوده است.

لذا طرح این بحث انحرافی در موضوع مسکن که اتفاقا در آن جلسه از سوی یکی از اقتصادیون طرح شد، بحثی است نادرست (یعنی خلاف امر واقع و آنچه که واقعا هست) و کلیشه‌ای عامه‌پسند که از سوی گزارش‌های اقتصادیِ کم‌دقت، همه‌گیر و رایج شده است. خلاصه این‌که مثل من، هرچیزی را که توی روزنامه و مجله نوشتند و رادیو و تلویزیون در بوق و کرنا کرد، باور نکنید، یک‌وقت جلوی یک آدم متخصص و این‌کاره، یک حرفی مثل همین بحث «خانه‌های خالی» از دهان‌تان در می‌رود و آبروی‌تان می‌شود مَثَلِ ماست ریخته، حالا ببینید من کی گفتم.

+  سه شنبه یکم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

الف) نه، شما را نمی‌شناسم. اصلاً هم نمی‌فهمم یعنی چه که از پس آب خوردن، باید کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف کرد. داشتم وب‌گردی می‌کردم که در یکی از این وبلاگ‌ها که حالا نشانی‌اش را هم فراموش کرده‌ام، عنوان "حالا که فکرش را می‌کنم" توجهم را جلب کرد. پست اولش را که دیدم، "وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی"، از همان راهی که آمده بودم، برگشتم. به خاطر عنوان پرطمطراق و حجم زیادش.

 

ب) شما را نمی‌شناسم، اما ردیف کردن کلی دلیل و توجیه فلسفی برای آب خوردن، برایم غریبه نیست. نشانی "حالا که فکرش را می‌کنم" را هم از یکی از کامنت‌هایی که برای وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بودید، پیدا کردم. عنوان پرطمطراق آخرین پست وبلاگ برایم جالب بود و تا انتها مطلب را خواندم. مشتاق خواندن پست‌های قبلی شدم. خواندمشان. نثر روان و صداقت جاری توی مطالب، خصوصاً شخصی‌نویسی‌ها که گاهی حتی تنه به تنه نثر جلال در سنگی بر گوری می‌زد، فوق‌العاده بود. خلاصه "حالا که فکرش را می‌کنم" هم به سیاهه سایت‌ها و وبلاگ‌هایی اضافه شد که باید هر روز سری به آنها بزنم.

 

ج) "خانم آروین" وبلاگ خوبی دارید. من که بیشتر کتاب‌هایم را با خواندن وبلاگ شما انتخاب می‌کنم. مثلاً همین ۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسه. راستی این منابع دکترای علوم سیاسی را هم کاش روی وبلاگ بگذارید.

 

د) "بهاره جان" مثل همیشه عالی بود. همین.

***


ادامه
+  جمعه سیزدهم مهر 1386  توسط درنگ  با موضوع:  گزنه | 

«هم‌اكنون «ژرژ» پدر روحانی با خالی كردن دو گلوله، شاهین ماهی‌خوار زیبایی را شكار كرد. او همیشه به هدف‌های نشسته تیراندازی می‌كند. به پرندگان در حال پرواز كاری ندارد.

]...[

كشیش‌ها مرا نگران كرده‌اند. این‌ها برای اروپا مناسبند و بكار تبلیغ میان غیرمسیحی‌ها نمی‌خورند. تاكنون در هیچ‌یك از این كشیش‌ها آن سادگی مطلوبم را، آن خشونت لازم نسبت به خطاهای بشری و آن روح كنجكاو به تحقیق را ندیده‌ام. چنان سرگرم كارند كه هیچ‌گاه به علل مسائل نمی‌اندیشند – به سیمان، فرهنگ و كارخانه‌ی برق توجه دارند اما به علل وضع موجود كاری ندارند. چگونه می‌توانم این دغل‌كاری و ناراستی را از صحنه خارج كنم؟»

 

به نقل از: گراهام گرین و كنگو (یادداشت‌های روزانه‌ی گراهام گرین در سفر سی‌وپنج روزه‌اش به ناحیه‌ی جذامیان كنگو)، ترجمه احمد جزایری، سخن، شماره ۹، دی‌ماه ۱۳۴۰.

+  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«هیچ‌کدام از ما واقعاً پوست‌کلفت نیست، اما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی‌اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه‌ی مقداری بدجنسی که روابطِ میان افراد را تحمل‌پذیر می‌سازد. از هم می‌پرسیم «چطوری؟» و بی‌آن‌که به این مطلب تکیه کنیم جواب می‌دهیم «بد نیستم». نیکولا یک روز نقل می‌کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه‌ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین‌که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یکهو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می‌گفت که بی‌اعتنایی چربی روح است، مانع می‌شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می‌شویم و همچنین به خودمان».

 

پی‌نوشت: همین است که من باید خیلی زیاد رمان‌های خوب بخوانم، تا می‌توانم بخوابم و اگر حس‌وحالش بود، محض تنوع و تفنن، به پایان‌نامه و سنگ‌ قبرهایم بپردازم. من که گفته بودم، باید بی‌اعتنایی‌ام را حفظ کنم تا غرق نشوم، بی‌اعتنایی‌ام نسبت به همه‌چیز و همه‌کس، به‌خصوص نسبت به خودم.

 

*به نقل از: «بدنیستم، شما چطورید؟»، نوشته‌ی کلود روا، بیست و یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه، انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.

+  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«یک چارک از گوشت تنم برای این‌که بفهم‌م روی این کره‌ی زمین چه می‌کنند (تمام این مدتی که صرف می‌شود برای مسواک‌زدنِ دندان‌ها، برای جستنِ شماره در دفتر تلفن، برای تماشا کردن تلویزیون، برای رسیدن به یک عشق بزرگ، برای صف بستن جلو باجه‌ها، برای مودبانه پرسیدن از خدا که آیا حاضر است احیاناً لطفی بکند و وجود داشته باشد). گهگاه می‌بینم از درون سربازخانه‌ای که بوی جوهر مورچه و عشق به پرچم می‌داد گروهبان چکالدی بیرون می‌جهد، همان کسی که تنها سوال جدی و مهمی را که می‌توان از مردم کرد از ما می‌کرد: «نه، بگو ببینم، تو خیال می‌کنی کی هستی؟»

 

*نوشته‌ی کلود روا، بیست و یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه، انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.

+  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

آن یار دماوندی و این سنگ‌دلی را                   بی‌شبهه  که از  کوه دماوند گرفته

از بس‌ که زدم بوسه بر آن لعل شکربار              ای نوش‌دهان دل مرض قند گرفته!

حاشیه- به‌طوری‌ که از بیت اخیر مستفاد می‌شود، یار دماوندی شاعر آنقدرها هم سنگدل نبوده است.

 

حلاوتی نبود گفته‌ی مکرر را                           دگر سخن ز لب لعل نوش‌خند مگو

مباش در پی آزار خویش و بیگانه                     نباشد ار سخنت نغز و دلپسند مگو

بگو اگر سخن بکر و جان‌فزا داری                     وگرنه زحمت بی‌جا مبر چرند مگو

حاشیه- توضیح لازم را خود شاعر داده است*.

 

به نقل از: علم و زندگی، تیرماه ۱۳۳۲.

 

* گویا در آن سال‌ها، یک بنده خدایی دیوان شعری چاپ می‌کند، مجله با  کنایه‌ای تمسخرآمیز، زبان به انتقاد از سنت عدم  تجلیل از شاعران گران‌مایه در زمان حیات‌شان می‌گشاید و به طعنه عهده‌دار گرامی‌داشتِ این شاعر معاصر می‌شود. ابیاتی از اشعار او را بدون ذ کر نام شاعر چاپ  کرده و حاشیه‌هایی طنزآمیز را به انتهای‌شان ضمیمه می‌کند. 

+  سه شنبه بیستم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«کیفیت عشق دو نفر که بهم وابسته‌اند از یک لحظه به لحظه‌ی دیگر تغییر می‌کند، گاه ناگهان متعالی می‌شود، سپس به موضوعی پیش‌پاافتاده تنزل می‌کند، بعد هم به چیزی دل‌سوزانه و امیدبخش تبدیل می‌شود، فقط برای این‌که ناگهان به نفرتی غم‌بار و ویران‌ساز بدل گردد.»*

ما احتمالا هرگز درنخواهیم یافت رمز آن پیچش غریبی که جریان لبریز و باشکوه عشق را به توده‌ی درهم فشرده و عظیمی از نفرت تبدیل می‌کند. این دگردیسی شیطانی و اندوه‌بار، آن‌چنان کند، آرام و نامحسوس صورت می‌گیرد که ذهن و حواس بشری عاجز از درک و رویت آن است. همین است که ناگهان یکه می‌خوریم از تغییر حیرت‌انگیزی که در خودمان، احساس‌مان و رفتارهای ریز و درشت‌مان رخ می‌دهد. گاه تصورش برای‌مان آن‌چنان دشوار و درک‌ناشدنی است که لجوجانه از پذیرش‌ش سرباز می‌زنیم و با سماجتی کودکانه سعی می‌کنیم نشانه‌های آشکار کینه و نفرت را به عشقی از ریخت‌افتاده و ناقص تعبیر کنیم. گاه اصلا تشخیص نمی‌دهیم، عمیقا رنج می‌بریم و دیگری را رنج می‌دهیم و همچنان فکر می‌کنیم از سر عشق و دوست‌داشتنی خودخواهانه، این‌چنین جهان محنت‌باری برای خودمان و دیگری ساخته‌ایم.

گذشته از کلیشه‌ی رایج عشق و نفرت به مثابه‌ی دو روی یک سکه، عوامل به اشتباه انداختن انسان در تشخیص مرزهای باریک و درهم پیچیده‌ی این‌دو بسیار است. عشق و نفرت هر دو می‌توانند برای سال‌ها منتظر بمانند. منتظر فرصتی برای ظهور، عشق البته در درخشان‌ترین نقاط روح و روان ما جای می‌گیرد و نفرت در گوشه‌های تاریک و نموری که گهگاه حتی خودمان هم از وجودشان بی‌خبریم. عشق می‌تواند مدت زمان بسیاری با همان طراوت و قدرت اولیه در روح آدمی پایدار بماند و نفرت نیز می‌تواند به همین سیاق، عمق و حدت خود را برای مدتی نامعلوم حفظ کند. عشق البته در روح می‌شکفد، ریشه‌هایش را در عمیق‌ترین و دوردست‌ترین نقاط روح می‌پراکند و با گذشت زمان بزرگ‌تر و باشکوه‌تر می‌شود. نفرت اما به‌عکس عمل می‌کند، با گذشت زمان، هرچه بیشتر در خود فرومی‌رود، مثل سیاهچاله‌ها، به نقطه‌ای کور و ناپیدا اما پرچگالی و هولناک در روان تبدیل می‌شود که امکان حیات هر گونه روشن‌بینی و نور را در خود از بین می‌برد.  

عشق توانايی‌های ذهنی و گاه حتی جسمی آدمی را چند برابر می‌کند؛ تیزهوشی، خلاقیت، انگیزه و اراده‌ای متفاوت از گذشته در فرد ایجاد می‌کند به‌گونه‌ای که او خود را به‌سادگی، بر ممکن ساختن هر ناممکنی توانا می‌بیند. نفرت نیز به طریقی مشابه توانایی‌های فرد در تشخیص موقعیت‌های مناسب را به گونه‌ای باورنکردنی افزایش می‌دهد به‌طوری‌که گاه خود فرد نیز از تیزبینی غریبش در کشف نقاط ضعف و معدود فرصت‌هایی که زمینه‌ی شدیدترین ضربه‌ها و آسیب‌ها به طرف مقابل را فراهم می‌کند، بهت‌زده می‌شود.

به همان اندازه‌ای که عشق روح و روان آدمی را به تمامی درگیر می‌کند و او را از توجه به هر نوع محرک دیگری بازمی‌دارد، نفرت نیز، گرچه به صورت بی‌اختیار و ناخودآگاه، بخش عمده‌ای از انرژی روحی-روانی فرد را به خودش اختصاص می‌دهد. 

به‌هرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم، نفرت به همان اندازه‌ی عشق نیرومند است و به همان اندازه‌ای که عشق زیروزبرکننده‌ی جهان و فرح‌بخش است، نفرت نیز می‌تواند ویرانگر و اندوه‌بار باشد. تشخیص عشق و نفرت در شکل حاد خود، به سختی ممکن است، به‌خصوص زمانی‌که شما برای مدتی طولانی موضوع عشقی شدید و بیمارگونه قرار گرفته باشید، به سختی می‌توانید آن‌را از همزاد ناقص‌الخلقه اما نیرومندش یعنی نفرت تمیز دهید. مدت‌ها همچنان رنج‌های یک ارتباط انسانی را با یادآوری نوستالژیک روزهای خوش از دست رفته، بر خود هموار می‌کنید و آن‌را ضمائم اجتناب‌ناپذیر عشقی می‌دانید که برای مدتی کوتاه از آن بهره‌مند شده‌اید. این خودفریبیِ غریب اما قابل‌فهم ممکن است تا مدت مدیدی ادامه داشته باشد، تا زمانی‌که شما از سوی طرف مقابل، ناگهان به تیزبینانه‌ترین و درعین‌حال کینه‌توزانه‌ترین شکلی، در آسیب‌پذیرترین موقعیت ممکن، مورد آزار قرار می‌گیرید و این ضربه‌ی شدید مانند شوکی الکتریکی شما را به خودتان بازمی‌آورد تا در پس خاکسترهای برجای‌مانده از یک عشق پرسوزوگداز، چهره‌ی سرد و کریه اما خروشان نفرت را نظاره کنید.

 

*به نقل از: «درباره‌‌ی قهرمانان و گورها»، نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+  جمعه شانزدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«افعال ما همچون تابش فسفر به آن، به ما وابسته‌اند. راست است که سوزش و صرف شدن ما از آن‌هاست ولی تابندگی ما نیز از همین است و اگر روح ما دارای ارزشی است، از آن روست که بیش از روح دیگران سوخته است»*.

 

*هیچ یادم نمی‌آید از کجا گوشه‌ی کاغذهای قدیمی‌ام جا مانده است.

+  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

۱

بازپرس پرسید:

- چرا این آقا را کتک زدید؟

چترباز جواب داد:

- برای این‌که او روشنفکر دست چپ است. من این‌‌جور آدم‌ها را دوست ندارم.

بازپرس گفت:

- نه بابا، زورشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌های خوبی‌اند.

روشنفکر گفت:

- اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟

- خواهش می‌کنم.

روشنفکر یک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت:

- ملاحظه می‌فرمایید که ما از شدت عمل باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه‌ی عبور نمی‌دهیم.

بازپرس با خشونت پرسید:

- کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟

روشنفکر درماند. چترباز گفت:

- این کارها را می‌گویند شدت عمل!

بازپرس با ملایمت گفت:

- شما به ضرر خود اقدام کردید.

۲


ادامه
+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«هشت نه سال پیش از این، نوشتیم که فرهنگ ما چرخ یاوه‌سازی است. دستگاهی است که می‌گردد و پس از دوازده سال از بچه‌های آدمیزاد چیزی می‌سازد که نام آن‌ را «دیپلمه» گذاشته‌اند و کسی نمی‌داند که این «چیز» چیست و به چه کار می‌آید.

[…]

در این سال‌ها اما وزیران جشن گرفتند و ساز و نقاره زدند و آمار پیشرفت‌های فرهنگی را خواندند و خدمت‌های بزرگ خود را به رخ مقامات بالا و پایین این سرزمین کشیدند و مورد تقدیر واقع شدند و منت‌ها بر سر ملت بی‌زبانِ بی‌سواد گذاشتند.

در این میان، میزان معلومات دانش‌آموزان و دانشجویان روزبه‌روز پایین رفت. کار آموزش دبستانی و دبیرستانی به مسخره کشید. در رادیو و تلویزیون نمونه‌هایی از فهم و دانش معلم و شاگرد ایرانی جلوه کرد که به‌ظاهر مسخرگی بود و در حقیقت جز ننگ و رسوایی نبود. همه دیدند که در «صندوق تعلیم و تربیت» جز لعنت چیزی نیست.

با این‌حال هر روز بر شماره‌ی «دیپلمه‌ها» افزوده شد. داوطلبان ورود به دانشگاه هر سال بیشتر شدند. گروه جوانان «دانش‌طلب» که در مسابقه‌های ورودی دانشگاه تهران کامیاب نشده بودند، با هر وسیله و تدبیر که بود، راه کشورهای اروپا و آمریکا را پیش گرفتند تا وسیله‌ای پیدا کنند که به یگانه مطلوب خود برسند و آن گرفتن کاغذی بود که به‌موجب آن می‌توان از خزانه‌ی دولت طلب‌کار شد و آخر هر ماه مبلغی کم یا زیاد، دریافت کرد.

پنج شش سال پیش که در آمریکا بودم، در بسیاری شهرها و دانشگاه‌های آن کشور، با جوانان دانش‌جوی ایرانی رابطه یافتم. از وضع ایشان، طرز فکرشان، طرز کارشان، شیوه‌ی زندگی‌شان غمگین شدم. در بازگشت به ایران روزی در مجلس سنا اندکی از آنچه دیده بودم باز گفتم. گفتم که در یکی از بزرگترین دانشگاه‌های آمریکا مشاور امور دانشجویان خارجی مرا، به‌گمان آن‌که در کار کشور دخالتی دارم، ملامت کرد و کار به آنجا رسید که صریحا گفت چرا از کشورهای همسایه‌ی خود یاد نمی‌گیرید؟  گفتم که آخر کشور سیاستی برای فرهنگ خود می‌خواهد. به وزیر فرهنگ وقت خطاب کردم و پرسیدم که چه تدبیری در این باب اندیشیده است؟ وزیر برخاست و در جواب من گفت که «سیاست فرهنگی هم داریم» و به همان لحن گفت که بقال می‌گوید: شیره دارم و شیرین هم هست».

 

به نقل از: «طرح تازه‌ی فرهنگ» نوشته‌ی پرویز ناتل خانلری، سخن، دوره‌ی دوازدهم، شماره‌ی ۹، دی‌‌ماه ۱۳۴۰.

+  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

این‌روزها، برگ‌های زرد شده‌ی مجلات چهل پنجاه سال پیش را که ورق می‌زنم، یاد قبرستان می‌افتم با آن سنگ‌ قبرهای فراموش شده‌ای که جز انبوه تکراری نام‌ها و سال‌ها، هیچ‌چیز دیگری را به یاد آدمیزاد نمی‌آورند. پیش خودم فکر می‌کنم هر کدام از این نویسندگانی که هیچ نامی از ایشان در یادها نمانده است، چقدر آن زمان ته دل‌شان قند آب کرده‌اند که مقاله‌شان در فلان مجله‌ی معروف روشنفکری چاپ شده است، چقدر مثل همین حالای امثال ما، پز نوشته‌های ریز و درشت‌شان را به این‌وآن داده‌اند، چندتای‌شان در گوشه‌های کم‌رفت‌وآمد دیدگاه‌های اقلیت و حاشیه‌ای پوسیده‌اند، همراه با رنجی عمیق و امیدی درک‌ناشدنی به کشف شدن‌شان از سوی نسل‌های آینده و اثبات حقانیت حرف‌هایی که در آن زمان خریداری نداشته است.

چقدر همگی پرجوش و خروش، بحث و حتی دعوا کرده‌اند، چه جاه‌طلبی‌های کوچک و بزرگ انسانی که نداشته‌اند، چقدر امیدوارانه نوشته‌اند، سرخورده شده‌اند، بازگشته‌اند، دو باره و صدباره به بیهودگی تمام نوشته‌ها و اندیشه‌های‌شان زهرخند زده‌اند و از تمام این تکاپوهای بی‌دریغ، هیچ‌چیز باقی نمانده است مگر برگ‌های خاک گرفته‌ی مجلاتی قدیمی که سال تا سال اگر کسی مثل من پیدا شود و به واسطه‌ی درس و نمره و پایان‌نامه، نوشته‌های روی این سنگ قبرهای غبارگرفته را بخواند و لبخندی تلخ را چاشنی این همه بیهودگیِ تکرار کند.

با تمام این‌ها، من عاشق قبرستان‌م، عاشق سنگ‌های قبر، عاشق آرامشی هستم که فراموشیِ فراموش‌شدگان نصیبم می‌کند. عاشق بصیرتی هستم که با وضوحی کورکننده نشانم می‌دهد چقدر این به آب‌وآتش زدن‌های روزمره بیهوده و ازیادرفتنی است. از شما چه پنهان کمی هم دلم می‌سوزد، نمی‌دانم چرا، شاید چون آخر و عاقبت امثال خودم را می‌بینم و فراموشی‌ اجتناب‌ناپذیری که تقدیر تلخ همگی‌مان است. اصلا قبرستان هم که می‌روم همین‌طور‌م، تا آن‌جایی‌که بتوانم روی سنگ‌های قبر را می‌خوانم، سر هر کدام‌شان مکث می‌کنم و سعی می‌کنم با همان چهارتا عدد و اسم و رسم و گهگاه عکس، زندگی و آرزوهای دختر بیست‌وسه‌ ساله‌ای را تصور کنم که چندسالی است زیر این سنگ سیاه و خاک گرفته فراموش شده است، یا آن یکی که پدری سی‌وچند ساله بوده است، اوه، این یکی هفتاد و چند سالی داشته است، خیلی چیزها دیده است لابد، خوب زندگی کرده است؟ راضی بوده است از این هفتاد و چند سال؟ این یکی مادری چهل و چند ساله است و باز...

همین است که عاشق تاریخ‌م، عاشق این‌که یادگارهای خاک گرفته‌ای را از زیر خروار خروار فراموشی بیرون بیاورم که روزی روزگاری، ارج و قرب آنچنانی داشته‌اند برای خودشان و حالا در کمال بی‌اعتنایی، رها شده‌اند در گوشه‌ای به حال خود. دلم به همان انداز‌ه‌ای برای این نویسنده‌های فراموش شده در قبرهای تنگ و کوچک قفسه‌های کتابخانه می‌سوزد که برای غربت و از یاد رفتگی مرده‌های بهشت زهرا. دوست دارم به سراغ کسانی بروم که مدت‌هاست کسی به سراغ‌شان نرفته است و چه رازها و حقایقی که از زندگی و انسان و مرگ در سینه‌های خاموش‌شان پنهان نیست.

همین است که حالا فکر می‌کنم جامعه‌شناسی تاریخی، در کنار جامعه‌شناسی فرهنگ و جامعه‌شناسی سیاسی، یکی از آن معدود حوزه‌های علائق پایدارم خواهد بود که البته برخلاف آن دوتای قبلی، در مملکت ما طرفدار چندانی هم ندارد. دوست دارم بیشتر با این مرده‌های از یادرفته‌ای سر کنم که کینه و خساست بی‌دلیل ندارند، دیگر از چیزی نمی‌هراسند، منافع پیش‌پاافتاده‌ی انسانی ندارند و در کمال سخاوت و صداقت، راز و رمز زندگی‌‌های تباه شده و تلاش‌های خستگی‌ناپذیر اما شکست‌خورده‌شان را با من و شما در میان می‌گذارند. 

+  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«ناقدان پست‌مدرنیست و ناقدان پست‌مدرنیسم به زوجی وراج و ستیزه‌جو در یک مسابقه‌ی رقص شبیه‌اند. آنان به‌نحوی خستگی‌ناپذیر چرخ می‌زنند، گرفتار و در بندِ رقصی که دیگر از آن لذت نمی‌برند، هرچند دیگر نمی‌دانند چگونه باید آن‌را متوقف کنند. ناقد پست‌مدرنیست زوجش را یکسره به لگد کردن پای خود متهم می‌کند، اما ناقد پست‌مدرنیسم خود را بی‌گناه می‌داند و بر آن است که زوج او مکررا و ناآگاهانه خودش پای خویش را لگد می‌کند. بدین‌سان نزاع میان آن‌دو ادامه می‌یابد، درحالی‌که هریک اطمینان دارد این دیگری است که بلد نیست برقصد. داوران، اگر اصولا داوری در کار باشد، مدت‌ها پیش تالار را ترک کرده‌اند، تماشاگران در حال خروج‌اند، ولی گروه نوازندگان، هرچند حال‌شان از این آهنگ خسته‌کننده به‌هم می‌خورد، همچنان می‌نوازند.»

 

به نقل از: «درجستجوی مجمع‌الجزایر لیوتار یا: چگونه باید با پارادوکس زندگی کرد و راه دوست داشتن آن‌را فراگرفت» نوشته‌ی ویلیام راش، ترجمه‌ی مراد فرهادپور، ارغنون، شماره‌ی 17 (نظریه‌ی سیستم‌ها)، زمستان 1379، ص60.

+  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«زنان در پس همه‌ی خودپسندیِ شخصی خود، بازهم تحقیری غیرشخصی برای نوع «زن» دارند»  نیچه

پی‌نوشت: قبول ندارید؟ مصداق تام‌وتمامش را اینجا ببینید، منظور از آن دخترک شرم‌آور هم، گویا بنده هستم.

+  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  گزنه | 

زندگی آدم که با جامعه‌شناسی عجین شده باشد، بهتر از این نمی‌شود. هر گره کوچک روانی- شخصیتی را در قالب نظریات کلاسیک و متاخر جامعه‌شناختی حلاجی و پایین‌وبالا کردن، نتیجه‌ی مستقیم و بی‌بروبرگردِ یک زندگی مشترکِ نیمه عاشقانه با نظریه‌پردازان و متفکرین کوچک و بزرگ جامعه‌شناسی است. اصلا هیچ حواس‌تان بود که بنده در این سه پست مشعشع دست به چه اعمال شرم‌آوری زدم؟ خیلی خب حالا، نمی‌خواهد شلوغش کنید، خودم می‌دانم هیچ‌کدام از پست‌ها را تا به‌آخر نخواندید به این بهانه‌ی واهی که بیش از حد طولانی و کسالت‌بار بودند، همین است که من باید به‌جای یک سری افاضات نسبتا متفاوت و جدید، باز برگردم سر خط و این‌بار به‌صورت موجز و مختصر و در قالب یک پست، توضیح واضحات مبرهن دهم. باشد، چشمم کور، دنده‌ام هم نرم، تا من باشم دیگر نیایم واکاوی جامعه‌شناختی خودردرگیری‌های شخصی‌ام را در این یک گله‌جای وبلاگ شرح و بسط نیمه مفصل دهم.


ادامه
+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

رویکرد برچسب‌زنی که شرح کوتاهی از آن‌را‌ در پست قبل مرور کردیم، محصولی از فلسفه‌های اجتماعی جرج هربرت مید (مید، ۱۹۳۴) و آلفرد شوتس (شوتس، ۱۹۶۲) است.

مید معتقد بود خودانگاره، از جریان کنش متقابل اجتماعی سرچشمه می‌گیرد. افراد می‌آموزند که «نگرش دیگران» را نسبت به خود دریابند و با این‌کار خود را به عنوان موضوعی اجتماعی می‌بینند و در نتیجه بنابر همان خودانگاره هم رفتار می‌کنند. مید همچنین باور داشت کنش متقابل اجتماعی خصلتی پویا دارد و ایستا نیست. او تاکید می‌کرد افراد با خواندن ژست‌ها و نمادها، پیوسته رفتارشان را با آن‌چه به‌نظر می‌رسد دیگران می‌خواهند انجام دهند سازگار می‌کنند (تفسیر جامعه‌شناختی‌تر این آراء نسبتا فلسفی مید را در قالب مولفه‌های خودِ آیینه‌سانِ چارلز هورتن کولی (Looking-glass self) در پی‌نوشت آخر این پست ببینید).

آلفرد شوتس یکی از مفسران هوسرل است که تفسیر جامعه‌شناختی موفقی از فلسفه‌ی او ارائه می‌دهد. شوتس معتقد بود در جهان اجتماعی معاصران (نه گذشتگان یا آیندگان) غالب انسان‌ها غیرشخصی و ناشناخته هستند؛ بدین‌معناکه در روابط اجتماعی، آدم‌ها با یکدیگر کنش متقابل رودررو ندارند و برای همین، نمی‌توانند بدانند که در ذهن دیگران چه می‌گذرد. از همین‌روی، دانش آن‌ها از یکدیگر، محدود به «نمونه‌های کلی از طریق تجربه‌ی ذهنی» است.

انواع نمونه‌سازی‌ها را می‌توان به‌عنوان نسخه‌های کنشی تعریف کرد که در کل فرهنگ وجود دارند. آدم‌ها ضمن اجتماعی‌شدن، این نسخه‌ها و انواع رفتارهای نمونه‌ای را در موقعیت‌های گوناگون نمونه‌ای فرامی‌گیرند و یاد می‌گیرند که این نسخه‌ها را باید در چه موقعیت‌هایی بکار برند. متناسب با هر موقعیت معینی، یک کنش معین «به‌وسیله‌ی نمونه‌ای که در تجارب پیشین ساخته شده است» مشخص می‌شود. این نمونه‌سازی‌ها (می‌توانید بخوانید برچسب‌ها) بخشی از ذخایر اجتماعی دانش به‌شمار می‌آیند، و در نتیجه‌ی اجتماعی‌شدن، هریک از ما بسیاری از آن‌ها را در ذهنمان حل می‌کنیم. دانش در مورد معاصران نه به یک شخص خاص بلکه به یک شخص نمونه‌ای تعلق دارد. برای مثال، شناختن شخص خاصی که نامه‌ها را دسته‌بندی و توزیع می‌کند، ضرورتی ندارد؛ همین‌قدر کافی است که در مورد شخص نمونه‌ای که این کار را انجام می‌دهد و کنش‌هایش اطلاع داشته باشیم. دانش ما در قلمرو تجربه‌ی غیرمستقیم، دانشی همگون و تکرارشونده است و مشترک در میان آدم‌ها است.

جهان حیاتی تمامی نمونه‌سازی‌هایی را شامل می‌شود که همه‌ی تجارب، دانش و کردار انسان‌ها، بر پایه‌ی آن‌ها استوارند. این همان جهانی است که کنشگر نمونه‌ای آن‌را به‌گونه‌ای حاضر و آماده می‌پذیرد. هرچند برخی از نمونه‌سازی‌ها مورد تردید قرار می‌گیرند، اما ساختار گسترده‌تر نمونه‌سازی‌ها معمولا این‌گونه نیست. این واقعیت که جهان اجتماعی تا حد زیادی به‌وسیله‌ی تحمیل‌های فرهنگی از پیش مشخص شده است، به گونه‌ی تناقض‌آمیزی، به آزادی بیشتر کنشگران منجر می‌شود. از آنجاکه کنشگران مجبور نیستند در هر موقعیتی به چون‌وچرا بپردازند و برحسب تعریف، می‌توانند بر نمونه‌ها تکیه کنند و برابر با نسخه‌ی عمل رفتار نمایند، در نتیجه، این آزادی و فرصت را پیدا می‌کنند که در موقعیت‌های خاص و بحث‌انگیز زندگی‌شان دانش و کردارشان را تعدیل کنند.

رویکرد بی‌چون‌وچرای کنشگران به جنبه‌های فرهنگی جهان حیاتی، همان است که هوسرل «رویکرد طبیعی» نامیده بود. شوتس البته بحث‌های دامنه‌دار و جالبی در باب روابط مایی (روابط شخصی و رودروری ما با دیگران) و روابط آن‌هایی (روابط غیرشخصی و بر مبنای نمونه‌سازی‌های فرهنگی یا درواقع برمبنای همان «برچسب‌ها» با دیگران) دارد که از حوصله‌ی این بحث خارج است.

 

پی‌نوشت: برای آن‌که بتوانم نشان دهم ما به عنوان دیگرانِ یک فرد، چگونه ناآگاهانه و درعین‌حال، قدرتمندانه او را به آن‌چیزی «تبدیل می‌کنیم» که «فکر می‌کنیم هست» و بعد کنار می‌ایستیم و با لبخندی حکایت از پیروزی و صحت پیش‌بینی‌های آدم‌شناسانه‌مان، برای خودمان کف می‌زنیم، به تمامی این مقدمات نیاز داشتم. شدیدا ترجیح می‌دادم قال قضیه را توی همین پست بکنم، برود پی کارش اما هرچه فکر می‌کنم می‌بینم یک پست مستقل نیاز دارم تا ربط واضح این هر سه را روشن کنم:))

+  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«هشت مرد جوان با آینده‌ای نویدبخش - بچه‌هایی از خانواده‌های خوب، پایدار و سفیدپوست طبقه‌ی متوسط بالای جامعه، فعال در امور مدرسه، دانش‌آموزان خوب پیش‌دانشگاهی - بزهکارترین پسران دبیرستان هنیبال بودند. درحالی‌که ساکنان محل و والدین آن‌ها می‌دانستند که این بچه‌ها البته گهگاهی دستی از پا خطا می‌کنند، ولی از این‌که همین دست از پا خطا کردن‌ها، عادت روزانه‌ی این مردان جوان شده بود، به‌کلی بی‌خبر بودند. قدیس‌ها مرتبا از مدرسه می‌گریختند، مشروب می‌خوردند، بی‌پروا رانندگی می‌کردند، دله‌دزدی و خرابکاری می‌کردند. اما هیچ‌یک از آن‌ها رسما به‌علت اعمالی که در طول دو سالی که چمبلیس آن‌ها را تحت مشاهده‌ی خود داشت، مرتکب شدند، بازداشت نشد.

این سابقه به‌ویژه از این لحاظ جالب است که چمبلیس در همان دو سال، دسته‌ی دیگری از دانش‌آموزان دبیرستان هنیبال را که شش نفر از پسران طبقه‌ی پایین بودند، و به قلدرها شهرت داشتند، تحت مشاهده‌ی خود قرار داده بود. قلدرها مرتبا با پلیس و مردم محل مشکل داشتند، اگرچه نرخ بزهکاری آن‌ها با قدیس‌ها تقریبا برابر بود. پس علت اختلاف برخورد جامعه و پلیس با دو گروه پسران چه بود؟ نتیجه‌ی کار چه بود؟

چمبلیس در این پژوهش میدانی، دلایلی ارائه می‌دهد که چگونه پیشینه‌ی طبقاتی می‌تواند در انگ خوردن یک نفر به‌عنوان جوان بزهکار تفاوت بسیاری ایجاد کند. قدیس‌ها و قلدرها تقریبا در مجموعه‌ی مشابهی از کج‌رفتاری دخیل بوده‌اند. اما قلدرها به‌علت سوگیری‌های طبقاتی، آشکار بودن کنش‌های انحرافی، نوع رفتار در حضور عوامل کنترل اجتماعی، انگ (برچسب) مسأله‌ساز و جوانانی که آینده‌ای جز کج‌رفتاری بیشتر ندارند خورده‌اند. برعکس جامعه انتظار دارد که قدیس‌ها پس از دبیرستان افراد موفقی باشند. درحالی‌که شش تن از هشت قدیس به درجات بالاتر رسیدند، پنج تن از هفت قلدر به انتظارات جامعه که می‌گفت هیچ‌کدام از این‌ها عاقبت‌به‌خیر نمی‌شوند، جامه‌ی عمل پوشاندند. همچنان‌که چمبلیس متذکر شده «جامعه به قلدرها به‌عنوان پسرانی که به دردسر افتاده‌اند، واکنش نشان داد و پسرها هم با این تصور موافقت کردند».

نظریه‌ی برچسب‌زنی بر آن است که رابطه‌ی متقابل تشدیدشونده‌ای بین کجروی یک فرد و واکنش اجتماعی وجود دارد، بدین‌معنی‌که واکنش اجتماعی با افزایش کج‌رفتاری به‌صورتی ترکیبی تشدید می‌شود، تاحدی‌که وضعیت فرد کجرو در تفکیک درون‌گروه از برون‌گروه مشخص شود. در این نقطه است که بدنام‌سازی کجرو در اشکال نام‌گذاری، انگ‌زنی یا کلیشه‌سازی روی می‌دهد. درواقع کانون توجه رویکرد برچسب‌زنی، این اعتقاد است که مسائل اجتماعی و کجروی در «چشمان بیننده» وجود دارد. درعین‌حال تعریف یک شخص یا یک وضعیت به مسأله‌ی اجتماعی یا کجروی و کج‌رفتاری ممکن است طوری به تحول در روابط متقابل انسانی منتهی شود که خود به «کجروی بیشتر» بینجامد. به عنوان مثال پس از آن‌که شخصی انگ «کجرو» خورد، اغلب از او انتظار دارند که به تخلفات خود ادامه دهد. این کار می‌تواند فرصت‌های شخص انگ‌خورده را در زندگی، محدود و او را به توسعه‌ی نقش کجرو خود وادار کند. این‌نوع گسترش نقش‌های کجرو بر اثر واکنش‌های دیگران، «کجروی ثانویه» نامیده می‌شود.

سلسله کنش متقابلی که به کجروی ثانویه می‌انجامد، تقریبا به صورت زیر است: (۱) کجروی اولیه، (۲) مجازات‌های اجتماعی، (۳) کجروی اولیه‌ی بیشتر، (۴) مجازات‌های شدیدتر و طرد، (۵) کجروی بیشتر و احتمالا همراه با خشم و بیزاری نسبت به مجازات‌کنندگان، (۶) بحران از حد قابل‌تحمل فراتر می‌رود و به شکل کنش جامعه با بدنام‌سازی کجرو  بروز پیدا می‌کند، (۷) تشدید انحرافی به عنوان واکنشی نسبت به بدنام‌سازی و مجازات و (۸) پذیرش نهایی منزلت اجتماعی کجرو و تلاش برای همسازی با آن بر اساس نقش مربوط.

برای به‌تصویر کشیدن این سلسله‌ی کنش متقابل، رفتار یک کودک مدرسه‌ای خلافکار را منعکس می‌کنیم. به‌هر دلیل مثلا به‌دلیل انرژی بیش از حد، این پسرک در شیطنت‌های داخل کلاس شرکت داشته است. معلم او را مجازات می‌کند. این بچه بعدا به‌علت نسنجیدگی رفتارش، مشکلی در کلاس ایجاد می‌کند و دوباره توبیخ می‌شود. سپس همچنان که گاهی اتفاق می‌افتد، پسرک برای کاری که نکرده، مورد سرزنش قرار می‌گیرد. وقتی معلم برچسب «پسر بد» یا «شربه‌پاکن» یا الفاظ رنجش‌آور دیگر را به کار می‌برد، دشمنی و بیزاری در این پسر دامن زده می‌شود و او ممکن است احساس کند راه بر او برای ایفای نقشی که از او انتظار می‌رود سد شده است. پس از آن، ممکن است وسوسه‌ای قوی او را وادار به پذیرش نقشی در کلاس کند که معلم آن‌را تعریف کرده (بچه‌ی شربه‌پاکن) به‌ویژه زمانی‌که دریابد ایفای چنین نقشی پاداش‌هایی هم در کنار مجازات‌ها دارد.

رویکرد برچسب‌زنی، اولین‌بار در کتاب «غریبه‌ها» اثر هاوارد.اس بکر (۱۹۶۳) مورد اشاره قرار گرفت و عباراتی از آن سبب نامگذاری این رویکرد شد:

«گروه‌های اجتماعی، کجروی را به‌وسیله‌ی مقرراتی که شکستن آن‌ها کجروی محسوب می‌شود و با کاربرد آن مقررات در مورد افراد خاص و انگ غریبه به آنان زدن، پدید می‌آورند. از این منظر، کجروی صفت کنش کسی که آن‌را انجام می‌دهد نیست، بلکه پیامد کاربرد مقررات و مجازات توسط عده‌ای در مورد یک فرد «متخلف» است. کجرو کسی است که آن انگ با موفقیت به او چسبانده شده و کج‌رفتاری، رفتاری است که افراد آن‌را چنین نامگذاری کرده باشند». 

 

پی‌نوشت: نمی‌دانم ربط این پست با حرف‌هایم در این‌جا چقدر روشن و گویا است؛ به‌هرحال ترجیح می‌دهم ربط وثیق و مستقیمش را در یک پست جداگانه شرح دهم:)

+  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«گفتمان‌های مسلط بر سنت روشنفکری در ایران (مطالعه موردی: ۱۳۴۲-۱۳۳۲)»، با این عنوان تصویب نشد البته، اساتید با توجه به محتوای فرضیه، عنوان را به این شکل تصویب کردند: «تاثیر گفتمان چپ بر سنت روشنفکری در ایران (مطالعه موردی: ۱۳۴۲-۱۳۳۲)».

چند وقتی بود که هی با خودم و این عنوان کذا کلنجار می‌رفتم تا بلکه بالاخره شهود کنم که «از کجا آغاز کنم»، بله، البته راجع به این موضوع کار کرده‌ام، حداقل دو گزارش درسی نسبتا مفصل نوشته‌ام و مواد خام بسیاری جمع‌آوری کرده‌ام اما به عنوان یک تحقیق کامل، آن‌هم در یک دوره‌ی خاص تاریخی، کم‌وبیش دستم به هیچ‌جا بند نبود.

دیروز اما خیالم کمی تا قسمتی راحت شد، احساس کردم «می‌توانم» تا حدود ۴۰ روز دیگر جمع‌وجورش کنم، چگونه؟ «پلان» کار را درآوردم و این یعنی قدم اول و سنگ‌بنای محکمی که باقی کار را خیلی آسان و کم‌هزینه می‌کند. پلان که می‌دانید چیست؟ یک‌جور نگاه از بالا به نقشه و کلیت ساختار یک ساختمان، پلان یک تحقیق را که در بیاورید، کار پرزحمت و ذهن‌بر مهندسی‌اش را انجام داده‌اید، بقیه‌اش تهیه مصالح (همان داده‌های خام تجربی) است و خرکاری فیش‌برداری و عملگی تنظیم. می‌گویید نه؟ نگاه کنید:


ادامه
+  جمعه نوزدهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

می‌گوید: فکر می‌کردم این‌بار که ببینمت ازدواج کرده باشی

می‌گویم: نه، نکرده‌ام، به‌جایش مقاومت کرده‌ام شاید.

بی‌هوا می‌پرسد: مقاومت؟ منتظر نیستی؟ اصلا دخترها چقدر منتظر این‌اند که یک روزی برسد تا بالاخره یک نفر پیدا شود و بیاید کشف‌شان کند؟

بدجوری جا می‌خورم، عدل دست گذاشته است روی یکی از حساس‌ترین نقاط ممکن، تته‌پته کنان می‌گویم: خب...خیلی زیاد، گرچه در مورد مختص بودن این انتظار به دخترها خیلی هم مطمئن نیستم، به‌نظرم هر آدمی انتظار دارد تا بالاخره یک نفر پیدا شود و فردیت او را تمام‌وکمال از دیگران تمیز دهد.

حرفم را زده‌ام، جوابش را داده‌ام اما باز هم یک چیزی ته ذهنم وول می‌زند، می‌خواهم بی‌اعتنا باشم، نمی‌شود، برمی‌گردم و خوب که نگاهش می‌کنم می‌بینم چیزی نیست جز همان ترس همیشگی از یک‌دست شدن. و بعد فکر می‌کنم به اینکه این ترس چقدر همه‌گیر و عام و ...مبتذل است. آنقدرکه این دوست من می‌گوید «دخترها»، یعنی حتی آن دختر پانزده ساله‌ی بی‌سواد توی دهات هم چنین حسی دارد، همین توهم منحصربه‌فرد بودن، او هم احتمالا فکر می‌کند تابحال هیچکس کشفش نکرده است و به فردیت متمایز و یگانه‌ی او پی نبرده است، همه او را هم دختری دیده‌اند مثل بقیه، درحالی‌که...بعد فکر می‌کنم واقعا خیلی هم ربطی به دخترها ندارد، گرچه دوست من می‌خواست دست روی آن تکه‌ی «انفعال» ماجرا بگذارد، روی کشف «شدن»، به‌خاطر همین می‌گوید چیزی که من گفتم همان حرف او نبوده است، بیشتر که می‌گوید می‌بینم حق با اوست، نقطه‌ی تاکیدش روی تفاوت کشف «کردن» و کشف «شدن» بوده است.

بعد نوبت من است، از «فقط به‌خاطر تو» می‌گویم و او جواب می‌دهد که عشق بیش از آن‌چه فکر می‌کنیم مقوله‌ای فرهنگی- اجتماعی است. بعد دوباره من حیران می‌شوم که چرا تابحال خودم فکرش را نکرده بودم با این‌همه ادعای جامعه‌شناسی‌ام، یادم است همان سال اول دانشگاه که مبانی جامعه‌شناسی گیدنز می‌خواندیم، همان فصل دوم که به تحول عشق و عاشقی رسیدیم، من کلی یکه خورده بودم از کلمه‌ای که همان «عشق» بود اما هیچ ربطی به تصورات من از عشق نداشت، همان موقع بود که اولین جرقه‌های کشف ترجمه‌ناپذیری زبان‌ها به یکدیگر را تجربه کردم، این‌که گرچه love انگیسی به عشق فارسی برگردانده می‌شود، اما این دو کلمه تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند، در همان حیص‌وبیص بچه‌گی و نفهمی هم دوزاری‌ام افتاده بود که مفهوم عشق در فارسی، با آن پیشینه‌ی قدرتمند عرفانی، ربط خاصی به مفهوم love  انگلیسی و آن معنای سراپا انضمامی‌اش ندارد. اما راستش نمی‌دانم چرا علی‌رغم تمام تاکیدات مکررم بر پیوند زبان و تجربه‌ی زیسته در این سال‌ها، هیچ به فکرم نرسیده بود که به پیوند مفهوم عشق با تجربه‌ی فرهنگی آن دقت کنم؛ این‌که عشق برای ما در هاله‌ای از رمزورازهای عرفانی پوشیده شده چون اتفاقا موضوع این عشق یعنی «بدن» هم به همان اندازه پوشیده و پنهان است، تجربه‌فرهنگی ممنوعیت، آنچه که هست اما خوب نیست که به زبان درآید، همواره پنهان و پوشیده و تلویحی است، در زبان و در مفهوم متعلق این تجربه یعنی عشق نیز به ‌بهترین و کامل‌ترین شکلی بازنمایی می‌شود.

از همین جاست که بحث‌مان می‌رود سمت فرهنگ و ارزش‌های فرهنگی و او جمله‌ای از زاهاریا، نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش نقل می‌کند به این مضمون که: «گربه گهش را زیر خاک پنهان می‌کند و انسان پستی‌ها و رذالت‌هایش را زیر شرافت». به همین دلیل است که دوست من معتقد است برای کشف بزرگترین پستی‌ها و رذالت‌های یک قوم یا یک ملت، باید به مهم‌ترین و بزرگ‌ترین ارزش‌هایش نگاه کرد و از تجربه‌ی خودش می‌گوید و از «ریا»ی چاره‌ناپذیری که در تاروپود این فرهنگ تنیده شده و البته در برخی قومیت‌های خاص پررنگ‌تر است.

 بعد دوباره برمی‌گردیم بر سر نقطه‌ی اول و او از عشق (در همان معنای فرهنگ- ایرانی‌اش) می‌گوید و تجربه‌ی لذتی‌ که کم‌وبیش مثل تجربه‌ی تریاک است، آدمی دوست دارد تکرار شود اما این تجربه هرگز آن بزرگی و عظمت پیش از تجربه را نخواهد داشت، خیلی ساده، چون یک‌بار اتفاق افتاده است. آدمی تا تریاک نکشیده است، فکر می‌کند چه تجربه‌ی عجیب و غریب و جذابی است اما یک‌بار که تجربه کرد، گرچه بازهم خواهان تکرار آن لذت و خلسه است اما خب…دیگر فکر نمی‌کند مشغول تجربه‌ی امر غریب و منحصربه‌فردی است. و دوباره مرا متوجه همان ترس همیشگی می‌کند، ترس از یک‌دست شدنِ تجربه‌های به اصطلاح خاص، ترسی عام و همه‌گیر و….مبتذل.

 

پی‌نوشت: دیدارهای من و این دوستم هم پدیده‌های جالبی هستند در ابعاد خودشان، دوست یا درواقع همکلاسی سابقی که به قول خودش و دیگران، همچنان در هپروت دوره‌ی کارشناسی مانده است و هنوز درست‌وحسابی آدم و روزمره نشده است. من و این دوستم، کم‌وبیش مثل این سیارات منظومه‌ شمسی هستیم که هر چند قرن یک‌بار، بنابه تصادف از کنار هم رد می‌شویم و دستی برای هم تکان می‌دهیم، طالع‌مان اگر سعد باشد، یک‌دیگر را رصد هم می‌کنیم و بعد از یک چاق‌سلامتی بریده و کوتاه، خیلی طبیعی و ناخودآگاه شروع می‌کنیم به همان بحث‌های همیشگی، انگار که دنباله‌ی گفتگوی ناتمام یک ساعت پیش‌مان را پی بگیریم. خیلی هم رسمی و دهه‌شصتی این‌کار را می‌کنیم و تمامی افعال و ضمایر خطاب به طرف مقابل را جمع بکار می‌بریم. جالب این‌جاست که خودمان هم هیچ حواسمان نیست که چه لحن تصنعی و مضحکی داریم، تنها همین حالا، هنگام نوشتن و نقل کردنش بود که من یکدفعه به خودم آمدم و دیدم ای داد بیداد، امانتداری در نقل لحن گفتگو را هیچ رعایت نکرده‌ام.

+  جمعه بیست و نهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

جدا گویا شاکی شده‌اند برخی، طاقت‌شان انگار خیلی طاق شده است که این‌طور دست از دهان کشیده‌اند و بی‌پروا فریاد می‌کشند که خب چه مرگت است؟ چند وقتی است چرا هار شده‌ای بیخودی؟ مدام پارس می‌کنی و پاچه‌ی این و آن را می‌گیری که چه؟ یک راه دزدکیِ نخ‌نما و تکراری هم باز کرده‌ای که «این‌ها تنها نظر شخصی من هستند» و مثلا خودت را خلاص می‌کنی از گیر گاز گرفتن‌های متقابل و احتمالی و خلاصه همین‌طور راه‌به‌راه الکی معرکه می‌گیری و پشت‌بندش هم می‌روی در لفافه‌ی زبان‌بازی‌هایی مثل «ذائقه» و «سلیقه» قایم می‌شوی که مبادا یک‌وقت خدای نکرده مجبور شوی پای حرف‌ها و ادعاهای آنچنانی‌ات بایستی.

همین شد که فکر کردم تا روی دوستان و دشمنان گرامی بازتر از این نشده است و ما را به هرچه نه‌بدتر است، تشبیه و تمثیل ننموده‌اند، هرچه زودتر سنگ‌مان را بر سر این مقوله‌ی تکراری و نخ‌نمای «نظر شخصی» وابکنیم بهتر است و خلاصه تا آش شورتر از این نشده است، جنگ اول را بکنیم که از قدیم گفته‌اند به از صلح آخر است.

راست‌وحسینی بگویم، من وقتی جمله‌ی مشعشع «این‌ها همه نظر شخصی من است» را به دم مطلبی می‌بندم، بدین دلیل نیست که راه را بر هر نوع ادامه‌ی بحث و گفت‌وگو ببندم و خیالم را بابت نقدهای احتمالی خوانندگان راحت کنم، من معمولا این جمله را به کار می‌برم زیرا:

 

١. اینجا وبلاگ است، نه روزنامه، نه مجله، نه یک جامقاله‌ای مجازی و نه...هیچ‌چیز دیگر، یک وبلاگ است. من از وبلاگ همان استفاده‌ای را می‌کنم که به‌نظرم کاربرد اصلی‌اش است. در میان گذاشتن‌ ایده‌ها و نظرات نسبتا خامی که به‌طور معمول فرصت پرداختن فوری به آن‌ها را نداریم. بنابراین اینجا طرحش می‌کنیم به این امید معمولا واهی که شاید کسی پیدا شود که هم به اندازه‌ی ما از خواندن و درک چنین ایده‌ای به شوق آید و هم اگر خواست و توانست، روزنه‌های جدیدی را برای ادامه‌ی یک بحث پخته‌تر باز کند.

این جمله‌ی مشعشع هم لازمه‌ی چنین بحث‌های فی‌البداهه‌ای است برای آنکه نشان دهد نویسنده چندان فرصت دقیق و مستدل کردن نظراتش را نداشته است و گرچه خیلی هم از روی هوا حرف نمی‌زند اما مبنای استدلال‌هایش تلویحی و ضمنی است و آن‌قدرها هم که باید و شاید چکش‌كارى نشده است. چنین ایده‌های خامی را البته می‌شود نقد کرد اما باید حواس‌مان جمع این نکته هم باشد که غالب این بحث‌ها، ایده‌هایی است که در «نظر اول» به ذهن نویسنده رسیده است و به همین دلیل هم «نظر شخصی» اوست.

البته بد نیست به این نکته هم توجه کنیم که از میان ابزارهای متنوع و متلون سخن‌پراکنی، وبلاگ شخصی‌ترین آن‌هاست و به همین دلیل هم محلی برای ابراز نظرات شخصی است. یک روزنامه یا حتی مجله‌ی پرخواننده نمی‌تواند این‌چنین آشکارا جایگاه چنین نظرات شخصی‌ای باشد، چراکه خواننده‌ی یک نشریه، یک خواننده‌ی نوعی است که قاعدتا انتظار می‌رود با استدلال‌ها و شواهد ارائه شده برای تایید مدعای یک مطلب، قانع شود. نویسنده یا گوینده‌ی چنین رسانه‌هایی حق ندارد نظر کاملا شخصی خود در باب یک کتاب یا فیلم یا هر رویداد دیگری را بدون توجه به استدلال‌های رقیب و شواهد نقض‌کننده‌ی مدعا، به عنوان یک نقد کتاب یا فیلم ارائه دهد. چرا؟ خیلی ساده چون اخلاقی نیست. خواننده‌ی نه‌چندان حرفه‌ایِ یک مطلب به شمای نویسنده و نظرتان، به‌خصوص در مقام نویسنده‌ی یک روزنامه یا مجله‌ی تخصصی، اعتماد می‌کند و شما حق ندارید از این اعتماد سوء استفاده کنید، حق ندارید حتی اگر یک درصد احتمال می‌دهید که خواننده ممکن است «به‌حق» نظر دیگری غیر از نظر شما داشته باشد، این تفاوت را به او یادآوری نکنید حتی اگر با بیان همین جمله‌ی تکراری و نخ‌نمای «نظر شخصی من است» باشد.

 

۲. «نظر شخصی» بیش از هر مفهوم دیگری به مفهوم «ذائقه» یا سلیقه»‌ی ادبی ـ هنری نزدیک است. بنده البته همواره سعی کرده و می‌کنم تا نظراتم در باب کالاهای فرهنگی، از خوش‌آمدن و بدآمدن صرف فراتر رود و یک دلایل حداقلی برای نظرات گه‌گاه تندوتیزم ارائه کنم. اما راستش هیچ دلیلی نمی‌بینم بحث در باب ذائقه‌ی هنری‌ام را هر بار پیش بکشم و به اصطلاح مستدلش کنم. خب، بله، من آشکارا ادبیات آمریکا را به ادبیات روسیه ترجیح می‌دهم. کارور نفسم را بند می‌آورد در حالی‌که، داستایوسکی، علی‌رغم همه‌ی عظمتش، لذت چندانی را نصیبم نمی‌کند. ادبیات آمریکای لاتین هم هیچ به دلم نمی‌چسبد با آن مثلا رئالیسم جادویی‌اش، اما ادبیات ایتالیا همواره بصیرت‌ها و چشم‌اندازهای جدیدی را پیش رویم گشوده است و... برای تمامی این ترجیحات هم دلایل خاص خودم را دارم اما واقعا به قول علما، نه ممکن است و نه مطلوب که من هربار از ۱/۱/۱ شروع کنم و توجیهاتم برای ترجیح یک سبک ادبی ـ هنری بر سبکی دیگر را شرح‌وبسط مکرر دهم. این است که بخش بزرگی از این توجیهات و دلایل را به «نظر شخصی» ارجاع می‌دهم و کم‌وبیش تلویحا به خواننده‌ می‌گویم که این قصه نظراتم، خیلی هم شکمی نیست و خلاصه رشته و سری دراز دارد.

 

۳. مثل همیشه، در کاربرد مکرر و نخ‌نمای این اصطلاح، یک تعهد اخلاقی هم نهفته است بدین‌معناکه من ترجیح می‌دهم همواره بر این نکته تاکید کنم که نظرات شخصی‌ام در باب یک کتاب یا فیلم یا نمایش، لزوما با نظرات دیگران همسو نخواهد بود. به‌خصوص در مورد آثاری که چندان نظر خوشی درباره‌شان ندارم، تاکید بر این نکته‌ی بدیهی ضروری‌تر است چراکه ممکن است من آن‌قدر نقاط ضعف یک اثر را پررنگ کنم یا سوگیرانه و شخصی بنویسم که خواننده‌ى احتمالی را بالکل از صرافت تجربه‌ى شخصی آن اثر بیندازم، این است که خودم را اخلاقا موظف می‌دانم تا پای این نظرات، صریحا این جمله‌ی بدیهی و مستعمل را به کار برم تا بار دیگر به خواننده یادآوری کرده باشم که درصد احتمال همسوییِ او با نظر من، حداکثر پنجاه پنجاه است.

در واقع، گرچه وبلاگ بنا بر ماهیتش، اساسا جایگاه نظرات شخصی است اما من آن اخلاقی را که در بند یک، برای اصحاب رسانه‌های مکتوب، ضروری شمردم، بر خودم هم واجب عینی می‌دانم تا مبادا احیانا با همین نظرات شخصی کسی را از تجربه‌ی احتمالی و لذت‌بخش یک اثر محروم کنم.

 

در آخر یک اعتراف ضمنی هم بکنم بد نیست، راستش من خودم هم بدجوری معذب می‌شوم وقتی مجبورم پشت‌سرهم نظرات ناخوشایند ابراز کنم، حرصم می‌گیرد وقتی می‌بینم بیش از حد شبیه این آدم‌های غرغروی همواره ناراضی شده‌ام، این است که عمیقا ترجیح می‌دهم این‌نوع نظرات شخصی ناخوشایند را معمولا با یک پست دیگر همراه کنم که خیلی هم حال خواننده را با گله‌وشکایت از زمین و زمان نگیرم. اما والا بخدا وقت نمی‌شود، اگر بخواهم مثل امروز دو سه پست را هم‌زمان بگذارم که حداقل یکی از آن‌ها، ناخوشایندی‌های دیگر پست‌ها را تعدیل کند، مثل همین حالا، چند روزی را دست‌دست می‌کنم و در نهایت هم خیلی وسوسه می‌شوم که بالکل قید همه‌چیز را بزنم و بی‌خیال شوم.

این است که ترجیح می‌دهم انتهای این‌جور پست‌ها را با همان جمله‌ی مشعشع، خیلی تکراری و نخ‌نما تمام کنم تا بازهم به خواننده‌ی محترم یادآوری کرده باشم که این پست خیلی شخصی‌تر از آن است که او فکر می‌کند، تنها شاید یک‌جور یادگاری شخصی است، آن‌هم بنا بر تجربه‌ی دو،سه‌ساله‌ای که از کلکسیون کردن این‌جور یادگاری‌ها دارم بابت همه‌ی این دو سه پاراگراف نظرات شخصی که حین خواندن بسیاری از کتاب‌ها در سه‌،چهار سال گذشته نصیبم شده است، کتاب‌هایی که اگر این خرده‌ریزهای شخصی و به‌جامانده از آن‌ها نبود، خیلی بعید بود كه اصلا آن چند شب هم‌نشینی خوب و بدم با آن‌ها را به‌یاد بیاورم.

+  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

به‌نظرم شرق دیگر واقعا شورش را درآورده است. هرچقدر هم آدم دندان سر جگر بگذارد و انبوه به اصطلاح مقالات سرهم‌بندی و‌ آب‌بندی شده‌اش را که تنها به کار صفحه پرکردن می‌آیند، نادیده بگیرد، دیگر با این افزایش قیمت ٥٠ درصدی کنار نمی‌آید. یادش بخیر آن روزهایی که به‌خاطر افزایش 50 تومان ناقابل، مدیرمسئول یادداشتی در صفحه اول می‌نوشت و با صدجور شرمندگی و خروار خروار عرق پیشانی، هزارجور قسم‌وآیه می‌خورد که والا بلا رلِ کاغذ گران شده و فلان واقعه رخ داده و بهمان سیاست اجرا شده و...کلی هم وعده‌وعید جدید می‌داد و خلاصه یک ساعت تمام آسمان‌ریسمان می‌بافت تا دست‌آخر با ترس‌ولرز و شرمندگی، افزایش معمولی و نه‌چندان قابل‌توجه قیمت روزنامه را به اطلاع مخاطبینِ آن‌زمان محترم برساند. حالا اما انگار آن ممه را لولو برده است. حالا نه توضیحی در کار است، نه افزایش صفحاتی، نه تغییر کاغذی، نه...خلاصه هیچ توجیهی جز تصمیم یک‌شبه‌ی مسئولین شرق، احتمالا به بهانه‌ی بنزین و مخلفاتش، برای افزایش قیمت از دویست تومان به رقم خیره‌کننده‌ی سیصد تومان برای یک روزنامهی خشک‌وخالی به نظر نمی‌رسد.

دوستان شرقی مثل این‌که خیلی الکی وهم برشان داشته که شاهکارهای بی‌بدیلی تولید می‌کنند که ارزش هر میزان هزینه را دارد و خواننده‌ای که اساسا به هیچ‌جای سردمداران روزنامه حساب نشده و نمی‌شود، پیه هر نوع افزایش قیمت بدون توضیح و توجیه که سهل است، لابد هر نوع توهین و تحقیر بی‌دلیل دیگری را هم به تن مى‌مالد تا هرازچندگاهی، احیانا تک‌وتوک مقاله‌های نسبتا به‌دردبخوری دستش را بگیرد. غافل از این‌که این خیالات واهی را ره به ترکستان است.

بنده شخصا به سرسپردگی حاد دچار نیستم که بروم همین‌طور بی‌چون‌وچرا، بالای روزنامه‌ای پول بدهم که صفحات ادبی‌اش را اغلب نظرات شخصی و زیادی پسامدرنِ امثال وقفی‌پور، با آن لحن بی‌ادبانه و طلبکارانه پر کرده‌اند. روزنامه‌ای که گرچه صفحات کتاب و اندیشه‌اش، گهگاه قابل تامل است، اما خیلی از مواقع با اشتباهات فاحش توی ذوق خواننده‌اش می‌زند. نمونه‌اش مثلا یکی از همین نقدهایی که امروز حول‌وحوش کتاب زیباکلام چاپ کرده است. یادتان هست که آرزو کرده بودم «ژورنالیسم چیزی غیر از این باشد»؟، یادتان هست خطاهای ابتدایی و گل‌درشت نویسنده‌ی یکی از ستون‌ها در باب مبانی جامعه‌شناسی و آراء وبر را شرح‌وتفصیل داده بودم؟ حالا همان نویسنده‌ای که از جامعه‌شناسی به‌قدر همان اشتباهات مضحک و ابتدایی سردرمی‌آورد، به خودش اجازه داده است تا بیاید با یک خواندن آشکارا سرسری و از روی کم‌حوصلگی، کتاب زیباکلام را با چهارتا و نصفی فحش ژورنالیستی به اصطلاح نقد کند. آن‌وسط هم یک گوشه‌ کنایه نامحسوسی به دانشجوی دکترایی زده است که این کتاب را قبل از چاپ خوانده است، شما فرض کنید اینجانب.

مطمئنا زیباکلام در دفاع از خودش کم نمی‌آورد و لذا بنده هیچ دلیلی نمی‌بینم که این‌جا نقش وکیل وصیِ آدم زنده را بازی کنم گرچه خداوکیلی اگر من جای ایشان بودم، بدجوری شاکی می‌شدم از این کار شرق که با آن سواد فاجعه‌بارِ نویسنده‌ی یادداشت در جامعه‌شناسی، یک‌جورهایی مصداق این مثل قدیمی است که تنها کسی که...بگذریم.

بنده فقط خواستم بگویم که شرق، به‌خصوص گویا در نبود رقبا، واقعا دارد زیادی از حد خودش فراتر می‌رود. من همان زمان هم که کتاب زیباکلام را خواندم، به جناب استاد متذکر شدم که چاپ این کتاب احتمالا جنجال‌برانگیز خواهد بود و گزک خوبی به دست انبوه مخالفان و منتقدانش خواهد داد چراکه اولا جامعه‌شناسی حوزه‌ی تخصصی او تلقی نمی‌شود و خیلی‌ها احتمالا او را با همین چماق مورد لطف و مرحمت قرار می‌دهند، به‌خصوص‌که نویسنده در این کتاب باب نظریات و تفاسیری در جامعه‌شناسی را گشوده است که چندان هم رایج و مورد اجماع و توافق نیستند.

در مورد معادل‌ها هم تقریبا همین‌نظر را داشتم که گرچه بسیاری از معادل‌های بکاررفته در کتاب نادرست نیست اما خیلی هم رایج و مصطلح نیست، به‌هرحال کتاب، کتاب ایشان بود و تصمیم نهایی را ایشان می‌گرفت‌. گرچه من در برخی موارد، روی نظرم خیلی پافشاری کردم مثلا در مورد دو مفهوم جامعه و اجتماع که نویسنده معمولا این‌دو را مترادف یکدیگر و به‌جای هم بکار برده بود و من اصرار داشتم که در سنت جامعه‌شناسی، کاربرد جامعه در معنای society و اجتماع در معنای community یا درواقع همان گزل‌شافت و گمن‌شافت تونیس امری جاافتاده است و اصولا نمی‌توان این‌دو مفهوم را مترادف یا به‌جای یکدیگر بکار برد. با تمام این‌ها بنده در حد بضاعت خودم به جناب دکتر زیباکلام اطمینان دادم که در کتاب چندان گزاره‌های پرت و اشتباه (مثل آن‌چه در این مطلب به‌چشم می‌خورد) وجود ندارد و گرچه بسیاری از ادعاها و تفاسیر طرح شده چالش‌برانگیز و بعضا نادقیق است اما به‌معنای واقعی کلمه نادرست و بی‌ربط نیست، به‌خصوص اگر توجه کنیم که مخاطبان اصلی این کتاب دانشجویان رشته‌هایی غیر از جامعه‌شناسی مانند علوم سیاسی هستند که درواقع خیلی هم به مته‌به‌خشخاش گذاشتن‌های آن‌چنانی نیازی ندارند.

خلاصه این‌که من فکر می‌کنم شرق بیش از اعتباری که داشته و دارد، روی خودش حساب باز کرده است و هرچه هم پیش‌تر می‌رود، به‌طرز بچه‌گانه‌ و بی‌معنایی از آن اعتبار اندک، خرج‌های آنچنانی، مثل چاپ همین به اصطلاح نقدهای بی‌ادبانه و پادرهوا می‌کند که مطمئنا در طولانی مدت برایش گران تمام خواهد شد.

از شما چه پنهان، بنده گوش شیطان کر، بودجه‌ام به‌گونه‌ای است که می‌توانم با خیال راحت، تا سقف هزار تومان در روز هم خرج کالاهای فرهنگیِ یک‌بارمصرف مثل روزنامه کنم اما راستش باید بدانم بابت چه‌چیزی دارم پیاده می‌شوم. تا پیش از این خودم را اخلاقا موظف می‌دانستم که نسخه چاپی روزنامه را بخرم تا وظیفه‌ی اخلاقی‌ام به‌عنوان مخاطب را در پرداخت هزینه‌های مطالب ادا کنم اما وقتی روزنامه، منِ مخاطب را به هیچ کجایش حساب نمی‌کند که یک توضیح دوسه خطی درباب افزایش پنجاه درصدی قیمت روزنامه‌اش بدهد، خب من چرا مایه‌ی الکی بگذارم؟ تک‌وتوک مقاله‌ی قابل خواندن که بیشتر ندارد، می‌روم از روی سایتش رویت می‌کنم و اصلا پولش به جهنم، دنگ‌وفنگ خرید سر صبح روزنامه را هم نمی‌کشم. باقیِ تعهدات اخلاقی‌ام را هم خرج دیگر روزنامه‌های موجودی می‌کنم که حداقل به همان اندازه‌ی شرق، ارزش خرید و یک تورق ساده را دارند. اصلا از قدیم گفته‌اند برای کسی تب کن که برایت بمیرد، حالا شده است حکایت ما و این روزنامه‌ی وزینی که کلا و اصولا کار خودش را می‌کند و به هیچ دیارالبشری هم بابت هیچ‌چیز اعم از نوشته و غیرنوشته پاسخگو نیست.     

 

بعد التحریر: آقا ما عجب جَذَبه‌ای داشته‌ایم و خودمان خبر نداشته‌ایم، نگو همین‌که ما دیروز این پست توپ‌‌وتشری را گذاشته‌ایم، شرق فی‌الفور و به امروز نرسیده، پا پس کشیده و جا زده است و خلاصه بساط افزایش قیمت را حداقل تا اطلاع ثانوی برچیده است. (خدایی حدواندازه‌های اعتماد به نفس اومد دست‌تون یا نه؟)

اما گذشته از شوخی، یکی از دوستان گرامی و خیرخواه، ما را به شیوه‌ا‌‌ی خیلی محترمانه مطلع فرمود که فلان‌فلان شده‌ی عجول، بیکاری حرف مفت به خورد خلق‌الله می‌دهی؟ شرق که همان دویست تومان است و  آن افزایش اندک دیروز هم گویا به دلیل چهار صفحه اضافه‌اش بوده است. ما هم البته به‌واسطه‌ی حدواندازه‌های!!! پیش‌گفته، با همان لحن و شیوه‌ی محترمانه، قرص و محکم بر سر مواضع این پست اخیرمان ایستادگی کرده و معتقد بودیم اصل حرف‌مان یعنی بی‌احترامی به خواننده کماکان به قوت خود باقی است، گیرم حالا به‌واسطه‌ی کثرت حیرت‌آور مکتوبات صدمن یک‌غاز در جریده‌ی مذکور، در هفته‌های اخیر. درعین‌حال، ارتکاب آن اشتباه لپی را هم به‌حق، انداختیم گردنِ کلفتِ خود روزنامه که برخلاف همیشه، در هیچ‌کجای سروته صفحه، لفظ «استثنائا» را قید نکرده بود.

در ضمن ما گوش‌های‌مان آنقدرها هم که دوستان فکر می‌کنند دراز و معروف نیست، یک‌جورهایی ید طولایی داریم در فهم این نوع گفتار به زبانِ بی‌زبانی که یعنی حواستان باشد، این شل‌کن سفت‌کن‌ها پیرامون قیمت، یک زمینه‌سازی‌های ناشیانه برای افزایش قیمت در آینده‌ی نزدیک است. یک‌طوری که کمتر آب از آب تکان بخورد و آنقدر دکه‌داران در احتساب دویست و سیصد اشتباه و ضرر کنند تا دست‌آخر همه‌چیز را یک‌کاسه کرده و به همان سیاست نافع تک‌نرخی روی آورند.

این لحن شوخ‌وشنگ و سرخوش هم پیشکش سوداروی مثل برگ گل لطیف که هر حرف و سخن عادی و معمولی ما را هم حمل بر عصبانیت و عصبی بودن ادواری می‌کند، عصبانیت ندیده‌ است بنده‌ی خدا، البته انشاء الله که هرگز هم آن روی دیگر و عصبانی ما را نبیند چراکه بعید می‌دانم اصلا طاقتش را داشته باشد.

+  شنبه بیست و سوم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«یک انسان شکوفا حس خوشایندی در ما برمی‌انگیزد؛ او از چوبی سخت، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاقش خوش بیاید، رو می‌کند. او برای زخم‌ها مرهم می‌سازد، بدبیاری‌ها را به سود خود تغییر می‌دهد؛ هرآنچه او را نابود نکند، نیرومندترش خواهد ساخت.

به‌طور غریزی از هر آن‌چه می‌بیند، می‌شنود و برایش پیش می‌آید، بر مخزن خویش می‌افزاید؛ او یک اصلِ گزینش است، بسیاری چیزها را رد می‌کند. او در هر معاشرتی، چه با کتاب‌ها، چه با آدم‌ها و چه با منظره‌ها، همیشه در جمعِ خویش است. با انتخاب خود هرچه‌ را که برمی‌گزیند می‌پذیرد و بدان اعتماد می‌کند، آن‌را گرامی می‌دارد». (نیچه)

+  سه شنبه دوازدهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

گریزی نیست گویا، مثل سنگ‌ریزه‌های لب ساحل که کودکانه و صادقانه، مقاومت می‌کنند در برابر امواج هولناک و واقعیِ واقعیت، ما هم کم‌کم و بی‌آنکه بفهمیم، قدم‌به‌قدم می‌لغزیم، ساییده می‌شویم و تیزی و تندی‌های بکر و عجیب‌مان، از بین می‌رود تاوقتی‌که گم ‌شویم در قعر تمام آن واقعیت‌هایی که قرار بود در برابر راندن‌مان به سمت یک‌شکل و یک‌دست و یک‌رنگ شدن، با تمام وجود مقاومت کنیم.

اولین‌بار که آنقدر عقل‌رس شدم تا حرف‌های گنده‌تر از دهانم بزنم، تا مثلا «مقاومت» کنم، سال اول دانشگاه بود. کله‌ی پرباد یک دختربچه‌ی تازه از دبیرستان درآمده، فتوا داده بود برای خودش که وضعیت استاد و دانشجو نسبت به یکدیگر یا به عبارت بهتر، حقوق‌ و وظایف‌شان در قبال هم، بیش از حد تبعیض‌آمیز و برده‌وار است، شهود کرده بود ایده‌ی خام و کودکانه‌ای به نام «دموکراسی آموزشی» را و حس گرفته بود برای تحلیل جامعه‌شناختیِ «توزیع دوگانه‌ی اقتدار» و «علل سلطه‌ی اقلیت سازمان‌یافته بر اکثریت سازمان‌نیافته».

چهار سال بعد، همان دختربچه، شده بود دختر جوان خسته و فرسوده‌ای که عطای همه‌چیز، هر نوع اصلاح وضع موجود را به لقای دوندگی‌های تمام‌نشدنی و بی‌حاصلش بخشیده بود و.... ادامه‌اش بیش از حد تراژیک است. اولین‌بار آنجا بود که شکست مقاومت را تجربه کردم.

بعدها بازهم خم شدم، یاد گرفتم باید خم شوم والا می‌شکنم و البته بود لحظه‌ها و موقعیت‌هایی که یادم داد می‌شود هم خم شد و هم شکست.

تازه‌ترین شکست تراژیک مقاومت را همین‌جا تجربه کردم، در همین خانه‌ی بی‌دروپیکر مجازی، فکر می‌کردم آدمیزاد با احترام به مخاطب، اخلاق و شعور خودش را نشان می‌دهد. فکر می‌کردم مهم نیست برخی با آزاری سادیستی یا با بلاهتی بی‌غرض، ایرادهای مزخرف بی‌ربط را ضمیمه‌ی نوشته‌ات می‌کنند، فکر می‌کردم باید با همه، مطلقا با همه، با حسن‌نیت برخورد کرد. مهم نیست که خشمگین یا غمگین می‌شوم، مهم نیست که جواب‌های تندوتیزی می‌دهم، مهم این است که وقت صرف می‌کنم و بدترین و بدشکل‌ترین واکنش ممکن یعنی بی‌تفاوتی را نشان نمی‌دهم. فکر می‌کردم پاسخ‌های من قبل از هرچیز نشانه‌ی حسن‌نیت من است، نشانه‌ی این‌که چقدر همه‌چیز و همه‌کس را جدی گرفته‌ام و این خود نشانه‌ای است از.... بگذریم.

خواستم بگویم فقط که این‌بار هم شکستم، بازهم کوتاه می‌آیم، می‌شوم مثل همه، نظرات را با بی‌تفاوتی‌ای پرنخوت و متفرعنانه، بی‌جواب می‌گذارم، هیچ دلیلی نمی‌بینم با سخنان بی‌ربط مثل خطاهایی ناآگاهانه برخورد کنم و خودم را اخلاقا ملزم کنم به رفع ابهام و تصحیح اشتباهاتی که در خوش‌بینانه‌ترین حالت، نشانه‌ای واضح و آشکارند از بی‌دقتی و کم‌حوصلگی خواننده. به من چه مربوط است، وقت صرف کرده است و نظر داده است؟ گور پدرش، می‌خواست نکند. مگر من بیکارم بنشینم هر حرفم را هزارویک دفعه تکرار کنم و دست‌آخر هم عاجز از کم‌فهمی دیگران، خسته و فرسوده برجای بمانم. می‌نویسم و می‌روم، برای خودم لابد، محل سگ هم نمی‌گذارم به هرکسی که بی‌جیره و مواجب مسئول سوهان زدنِ اعصابِ امثال من است.

فقط...شاید برای آنکه یادم بماند که روزی روزگاری آرزوی چه واکنش‌های آرمانگرایانه‌ای در قبال مخاطب را داشته‌ام، هربار با گذاشتن پست جدید، تنها شاید به کامنت‌هایی جواب دهم که نقدی زیرکانه یا نکته‌ای پنهانی و نادیده گرفته شده را متذکر شده‌اند، نظراتی که سرخوشی و لذتی کم‌نظیر را نصیبت می‌کنند بابت خوانده شدن از سوی کسانی که اخلاقی و باذکاوت و....مسئولند، به تو احترام می‌گذارند و با صرف وقت گرانبهای‌شان، بی‌چشم‌داشت تو را دعوت می‌کنند به دیدن جنبه‌ای جدید از واقعیت. این‌کار را هم می‌کنم شاید تنها برای آنکه نومیدانه و مذبوحانه تلاش کنم تا یادم بماند که من‌، همین منِ مثل همه، همچنان وبلاگ را پینگ نمی‌کنم برای پست‌های نه‌چندان خاص مثل معرفی کتاب‌هایی که چندان لذتی را نصیبم نکرده‌ام یا پست‌های «محض اطلاع» یا...چون همچنان فکر می‌کنم حالا اگر کسی گذارش افتاد، اشکالی ندارد که به‌جای مطلب تکراری، سرسری پستی نه‌چندان جذاب را ورانداز کند اما نباید خواننده‌ی گهگاهی را با پینگ کردن بابت حرف‌های معمولی به اینجا کشاند چون....خیلی ساده، اخلاقی نیست.

یادم باشد که من همچنان پست‌های با مخاطب خاص و محدود (مثل همین پست) را همراه با پستی دیگر، می‌گذارم، قایم‌شان می‌کنم در زیر پست‌های دیگری که مخاطب‌شان عام‌تر است تا بازهم احیانا وقت خوانندگان دیگر تلف نشود. من همچنان به همه‌ی این چیزها فکر می‌کنم، تردید می‌کنم، انتخاب می‌کنم، عذاب وجدان می‌گیرم و....هیچ، کوتاه می‌آیم و احتمالا باز مقاومتم درهم می‌شکند تا شاید وقتی دیگر.

 

پی‌نوشت: مخاطب این پست تنها خودم هستم و بس، یادگاری‌ای است از روزهایی که غمگین و فرسوده تن داده‌ام به هرآنچه که در واقعیت هست. هیچ‌چیزش را، هیچ جمله یا حتی کلمه‌اش را به خودتان نگیرید لطفا.

+  سه شنبه دوازدهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«آدمی به‌خاطر چه چیز باید بیش از همه کفاره بپردازد؟ به‌خاطر فروتنی خویش؛ به‌خاطر کوتاهی از گوش فرادادن به شخصی‌ترین نیازهای خویش؛ به‌خاطر خود را عوضی گرفتن؛ به‌خاطر خود را دست‌کم گرفتن؛ به‌خاطر گوش شنوایی از برای غرایز خود نداشتن: این فقدان احترام به خویشتن از خلال هر نوع محرومیت انتقام خود را می‌گیرد: محرومیت از تندرستی، دوستی، خوشبختی، غرور، گشاده‌رویی، آزادی، استحکام، دلیری. آدمی هرگز پس از آن خود را به‌خاطر این فقدان خودخواهی اصیل نخواهد بخشید.»

(نیچه، اراده معطوف به قدرت)

+  یکشنبه دهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

آرزوی حقیقی و از صمیم قلبِ خوشبختی برای دیگران، نه‌تنها عملی اخلاقی است بلکه بیش و پیش از آن، خواستی سراسر خودخواهانه است. دگرخواهی، خودخواهی و اخلاق، سه‌گانه‌ای در نظر اول، نامأنوس و نچسب اما به‌نظر من در آرزوی حقیقیِ خوشبختی برای دیگران، این هرسه یکی از نقاط تلاقی شگفت‌آوری را شکل می‌دهند که در میان صدهزار چندگانه‌های این‌چنینی، تنها یک مورد واقعی و نتیجه‌بخش یافت می‌شود. چگونه؟ توضیح می‌دهم.

ما نه‌تنها اخلاقاً موظفیم که خواهان خوشبختی دیگران باشیم، بلکه بیش از آن به «نفع» خود‌مان است که از صمیم قلب خواهان تحقق چنین آرزویی باشیم. چرا؟ چون انسان‌های نایاب اما خوشبخت، آدم‌هایی که علی‌رغم همه‌‌چیز، با وجود تمام سرخوردگی‌ها و نومیدی‌های انسانی، از زنده بودن و ادامه زندگی‌شان کم‌وبیش راضی‌اند، چنین انسان‌هایی مستعد آزاررسانی کمتری هستند و احتمال اینکه از جانب آنها دچار صدمه شویم، در حداقل میزان ممکن است.

این آدم‌های خوشبخت و راضی از خود و زندگی‌شان، حسادت نمی‌کنند چون دلیلی برای این‌کار ندارند؛ توهین نمی‌کنند حتی اگر عصبانی شوند، و به‌ندرت تحقیر را چاشنی رفتارها و سخنان‌شان می‌کنند. آدم‌هایی که معمولاً در هر شرایطی، با حداکثر مهربانی و حسن‌نیتی که در توان انسان است، با دیگران برخورد می‌کنند. چنین آدم‌هایی آسیب‌های کمتری به ما می‌زنند و لذا، بیش از همه، به نفع خود ماست که از صمیم قلب آرزو کنیم تعداد هرچه بیشتری از انسان‌های دوروبرمان، خوشبخت و از خود و زندگی‌شان راضی باشند.

اما فقط آرزو کنیم؟ من، شخصاً ترجیح می‌دهم هرکار دیگری که در توانم باشد هم انجام دهم تا تعداد بیشتری از اطرافیانم در زمره‌ى انسان‌هایی قرار گیرند که اساساً انگیزه‌ای برای آسیب رساندن به دیگران و زندگی آن‌ها ندارند. آدم‌هایی که حسادت، بغض، کینه، نفرت، احساس ظلم و بی‌عدالتی، احساس شکست و تباهی در وجودشان کمتر از دیگران است و به همین سبب، انگیزه‌ای برای انتقام و تلافی و آزار دیگران ندارند. خب، بگذارید ببینیم اصلاً چه کار دیگری از ما برمی‌آید جز آرزوی حقیقی و از صمیم قلب؛

ما اگر خودمان را جزء دسته‌ی آدم‌های خوشبخت فرض کنیم، اگر در حلقه‌ى همان انسان‌هایی باشیم که در بخش عمده‌ای از زندگی‌شان، احساس رضایت و نشاطی درونی دارند، آن‌وقت احتمالاً خیلی مایل خواهیم بود دیگران را هم در این احساس رضایت و نشاط سهیم کنیم. چگونه؟ احتمالاً تلاش می‌کنیم تا آن‌ها را متوجه جنبه‌های کوچک اما زیبایی از زندگی‌شان کنیم که تابه‌حال نادیده گرفته‌اند، توانایی‌های خاص و منحصربه‌فردشان را به آن‌ها یادآوری کنیم و انگشت تأکید روی استعدادهای بالقوه‌ای بگذاریم که پروبال‌دادن به آنها، می‌تواند از ایشان همانی را بسازد که خودشان دوست دارند.

پاسخ از سر خشمِ متقابل به کینه و نفرت بی‌دلیل آدم‌های ناراضی از زندگی که با زمین و زمان سر جنگ دارند، هیچ دردی را از هیچ‌کس دوا نمی‌کند؛ تنها احتمالاً نشان می‌دهد که احساس نشاط و رضایت ما چقدر پوچ و توخالی بوده است که در مواجهه‌اش با خشم و نارضایتی، به‌سادگی میدان را خالی کرده است و ما را از پس ستیزی توخالی و بی‌معنا، خسته و فرسوده و مانند دیگران، خمشگین و ناراضی، تنها باقی گذارده است. حتی از این‌طرف هم که نگاه کنیم، یعنی از زاویه دید کسی که خودش بی‌جهت عصبانی و ناراضی است، باز آرزوی حقیقیِ خوشبختی برای دیگران و یا در صورت امکان، تلاش برای تحقق این آرزو، ضرورتاً مفید است چون احتمالاً تنها کسانی می‌توانند ما را از این خصوصیات و رفتارهای ناخوشایند و فرسایشی دور کنند که خودشان مثل ما نباشند، همان کسانی که آن‌چنان از نشاط و رضایت لبریزند که ناخودآگاه و بدون تلاشی آگاهانه، دیگران را نیز در آن سهیم می‌کنند. چه بهتر که درصد بیشتری از اطرافیان ما جزء این دسته از آدم‌های خوشبخت باشند که ما به وقت درهم ریختن اعصاب و زشت شدن اوضاع‌مان، چپ‌وراست به پست کسانی نخوریم که یا کم‌وبیش در همان شرایط گند ما به‌سر می‌برند و یا حتی اوضاع‌شان آن‌چنان بد‌ریخت و افتضاح است که همه‌چیز و همه‌کس اطراف خود از جمله ما را در گرداب خشم و کینه و نفرتِ بی‌معنا و بی‌دلیل‌شان غرق می‌کنند.

نمی‌دانم، شاید حرف‌هایم بیش از حد به توصیه‌های خنک کتاب‌های روان‌شناسی موفقیت و نشاط شبیه شد اما برای من، شخصاً، آرزوی حقیقیِ خوشبختی برای دیگران، و بیش از آن، تلاش در جهت به وجود آوردن احساس رضایت و نشاط در آنها، این نقطه‌ى تلاقی خودخواهی، دگرخواهی و اخلاق در قالب مفهومی احتمالاً به نام «نفع مشترک» که در آن، مفهوم «نفع» نیز دارای بار اخلاقی قابل‌توجهی است، نقطه عطفی جدی و واقعی است که سعی می‌کنم در زندگی‌ام لحاظش کنم چون در درجه‌ی اول، بیش از همه به نفع خودم است و درعین‌حال نه‌تنها اخلاقی است بلکه عمیقاً و واقعاً به نفع دیگران نیز هست.

برای اینکه بتوانم نمونه‌ای از تأثیر این تفکر و تن دادن به الزاماتش را نشان دهم و بحثم را از حالت سخنان انتزاعی خوب که همه بر سر آن‌ها توافق دارند اما هیچ‌کس قادر به انجام‌شان نیست، بیرون بیاورم، ناچارم کمی به اصل واقعه‌ای بپردازم که ریشه‌ی این تفکرات و انگیزه‌ى اصلی من برای پیش کشیدن آن‌ها را فراهم کرد. این واقعه را در پی‌نوشتی طولانی شرح می‌دهم اما شما اگر حوصله ندارید بیش از این ادامه ندهید، اصل مطلب گفته شده و شما چیز زیادی از دست نمی‌دهید اگر بر روی «ادامه» مطلب کلیک نکنید.

 

پی‌نوشت:


ادامه
+  جمعه هشتم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

- «من به‌خاطر تو هرکاری می‌کنم».

شما هم لابد شنیده‌اید یا خوانده‌اید یا حتی احتمالا تجربه کرده‌اید که گوینده‌ی این جملات همواره یا احمق است یا دروغگو. به نظرم اما این توصیفات تنها بخش‌هایی کوچک و کم‌اهمیت از شخصیت گوینده‌ی این جملات کذایی را نمودار می‌کنند. ویژگی مهم‌تر و مصیبت‌بارتر این دست آدم‌ها آن است که آنها برای طرف مقابل‌شان، به خصوص از لحاظ روحی و روانی، «خطری» جدی محسوب می‌شوند. به قول معروف، حماقت و دروغگویی مال یک دقیقه‌شان است، بدبختیِ بزرگ‌تر و جدی‌ترشان این است که شما را به مقصر و گناهکار و کمِ‌کم، بدهکاری ابدی تبدیل می‌کنند.

هیچ دقت کرده‌اید که با بیان این جملات، مخاطب از یک انسان عادی و معمولی به عامل همه‌کاره و تعیین‌کننده‌ای تبدیل می‌شود که قادر است به واسطه گوینده هر ناممکنی را ممکن سازد؟ او می‌تواند تصمیم بگیرد که چه کارهایی انجام شود یا نشود. او یک غول چراغ جادو (همان گوینده‌ی احمق یا دروغگو) دارد که تمام و کمال گوش به فرمان اوست و حاضر به انجام «هرکاری» است. خب پیامد این تبدیل معشوق به علاءالدین چیست؟ خیلی ساده است، او از این پس نه‌تنها مسئول زندگی و تصمیمات خودش است بلکه باید در برابر کارها و اعمال آن غول پوشالی و انسانیِ چراغ جادو هم پاسخگو باشد. به‌هرحال غول کوچک ما تنها به فرمان‌های اربابش گوش داده است و هرآنچه در واقعیت است نه محصول اعمال او بلکه نتیجه‌ی تصمیمات و اراده‌ی ارباب است.

مکانیزم را می‌بینید؟ بدون آنکه بخواهید، مسئولیت اعمال و رفتار و در شکل حادش، تمام زندگی یک نفر دیگر به جز خودتان هم، افتاده است گردن نحیف و انسانی شما. این است که شما به یک اندازه مستعد تبدیل به فرشته یا هیولا هستید. اگر اوضاع فلکی نحس و قمر در عقرب باشد یا واقع‌بینانه‌تر نگاه کنیم، گوینده آدم تنبل تن‌پرور کودک مانده‌ی بی‌ربطی باشد (که در ادامه خواهیم دید چرا ضرورتا این احتمال قریب به یقین است)، شما در یک چشم بهم زدن از فرشته مهربان تبدیل می‌شوید به روباه مکار. اما اگر شانس بیاورید و طرف‌تان خودش خودبخود راهبر زندگی‌اش باشد، تعداد اژدها و مارهای روی سر و شانه‌‌های‌تان در حد معقول و انسانی باقی می‌ماند.

البته تنها اندکی هوشمندی و زیرکی لازم است تا شما عمیقا به این نکته واقف شوید که چرا مخاطبِ جملات ابتدایی این نوشته، نه معمولا و غالبا، بلکه همواره آدم بدشانس و بخت‌برگشته‌ای است که به آنی طومار عشق و احیانا زندگی مشترکش درهم پیچیده می‌شود. چراکه همیشه افرادی در قالب آن جملات کذایی، ابراز عشق و علاقه می‌کنند که نه‌تنها از ذکاوت (نه هوش) و عقلانیت روزمره بهره‌ای کمتر از حد متوسط دارند، بلکه اساسا کار و زندگی و احوالات‌شان برپایه تاثیر و تاثر عوامل و انسان‌هایی بیرون از خودشان شکل گرفته و ادامه می‌یابد. آن‌ها همواره کسی یا کسانی را علت‌العلل شکست‌های‌ مکرر در زندگی‌شان قلمداد می‌کنند و دقیقا به همین دلیل همواره به دنبال فرشته نجاتی مثل شما بوده‌اند که تمام آن هنر و جنمِ نداشته‌شان را به پایش بریزند و... خلاصه بعد از معمولا خانواده یا رفقای‌شان، انجام وظیفه در نقش خطیر و بغرنجِ فرشته- هیولای دوسر به شما واگذار می‌شود. شما مسئول هرآن‌چیزی هستید که از این پس در واقعیت اتفاق می‌افتد و از آنجایی‌که اساسا تریپ شخصیت گویندگان به‌گونه‌ای است که واقعیت‌های خوشایندی را خلق نمی‌کنند، شما مسئول همه‌ی آن ادبار و محنت‌های ناشی از شکست‌های پی‌درپی‌ای هستید که او در انجام «هرکاری» بدان دچار می‌شود.

به‌خاطر خودتان از درگیر شدن با چنین آدم‌هایی بپرهیزید، آن‌ها با وعده‌ها و نیتی صادقانه مبنی بر انجام «هرکاری به‌خاطر شما» پاپیش می‌گذارند و آنچنان مومنانه به گفته‌های خودشان ایمان می‌آورند که شما هم چاره‌ای جز باور آنها نمی‌بینید اما هر روز که می‌گذرد، شما بیشتر و بیشتر شاهد کارهایی هستید که هرگز تا به‌انتها انجام نمی‌شوند و اتفاقا شما هم مسئول تام‌وتمام آن‌ها قلمداد می‌شوید. درنهایت روزی می‌رسد که می‌بینید «هیچ کاری» انجام نشده است و البته کسی هم جز شخص شما مقصر نیست. شما از یک غول چراغ جادوی گوش به فرمان هیچ استفاده‌ای نکرده‌اید و تنها با سرخوردگی‌ها و نومیدی‌های به‌حق‌تان، توانایی‌های او را بیهوده هرز برده‌اید. شما تمام یک زندگی موفق و ایده‌آل را به یک نفر بدهکار می‌شوید چون او بدون آنکه بخواهید، تمام آن زندگی را در طبق اخلاص گذاشته و به شما عرضه کرده بود، این شما بودید که آن زندگی را که لابد مستعد خلق شگفتی‌های آنچنانی هم بوده است، به تباهی کشاندید.

می‌بینید؟ مغلطه‌ی بزرگ و خطرناکی است، شما هیچ کاری نکرده‌اید، طبیعی هم هست، آدم‌ها هرگز نمی‌توانند در دستان شما به خمیر نانوایی و عروسک خیمه‌شب‌بازی تبدیل شوند اما ادعایش را اگر بکنند آنوقت تمام بار مسئولیت آنچه هستند و خواهند بود را از روی شانه‌های خودشان برمی‌دارند و با منت بر دوش شمایی می‌گذارند که احتمالا از شنیدن آن جملات ابتدایی قند توی دل‌تان آب کرده‌اند.

این‌ها را گفتم شاید برای آن‌که بدانید من این بدبینی ریشه‌دارم به لطف و محبت‌های دیگران را از کجا به ارث برده‌ام، آنقدر زندگی‌های جورواجورِ آنچنانی بدهکار شد‌ه‌ام، آنقدر مسئولِ تام‌وتمام تبدیل نابغه‌های بالقوه به آدم‌های بیکارِ همواره معطل و شکست‌خورده شمرده شد‌ه‌ام («آنقدر» به لحاظ کیفی البته، نه کمی)، آن‌چنان مسببِ بی‌چون‌وچرای تباهیِ شرم‌آور عشق‌های بی‌بدیل قلمداد شده‌ام که حالا انجام «هرکار» که سهل است، تعارف یک لیوان چای خشک‌وخالی را هم با سوء‌ظن و بدگمانیِ مثال‌زدنی رد می‌کنم. این‌ها را گفتم برای آنکه بدانید چرا کسی كه می‌خواهد «هرکاری برای شما» انجام دهد، نه‌تنها احمق یا دروغگو است، بلکه بیش از آن یک خطر جدیِ روحی-روانی برای شمای مخاطبی است که تنها حاصل درگیری‌ و ارتباط‌تان با او، ریشه‌دار شدن خصوصیات ناخوشایند و وسواس‌گونه در شخصیت‌تان است.  

+  سه شنبه پنجم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

این حرفهایی که می‌خواهم بگویم را به حساب فیگورهای معلم‌بازی نگذارید لطفا، بگذارید به حساب سررفتن و جان به لب شدن. این نوشته را بگذارید به حساب تخلیه‌ی عقده‌هایی که چندوقتی است توی خودم تلنبار کرده‌ام بابت خواندن و بعضا ارزیابیِ مقاله‌های بی‌ربط، بگذارید به حساب اینکه دلم بدجوری برای چهارخط حرف حساب لک زده است.

اینهایی که می‌گویم، تنها پیشنهادهای من است برای نوشتن یک مقاله‌ای که صفت پرطمطراق علمی را روی خودش بار می‌کند و درعین‌حال به نظر من، «شخصا»، ارزش تورق دارد. به‌خاطر خدا یادتان نرود، تنها «پیشنهاد»های «شخصی» من است، هیچ اعتبار خاصی هم ندارد مگر اعتبار تجربیات محدودِ من به علاوه‌ی استدلال‌های ضمنی‌‌ای که در حاشیه‌ی بحث پیش کشیده است. همین و بس.


ادامه
+  سه شنبه پنجم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

ما مخاطب‌های ناآشنا، ما که «شریعتی» را با 29 خرداد شناخته‌ایم، «از کجا آغاز کنیم»؟

ما که سبکیِ رخوت‌آلود و کودکانه‌ی «داشتن»، سنگینیِ وجدآورِ مسئولیتِ «بودن» را، «شیعه»‌اش بماند پیشکش، از روی شانه‌های‌مان تکانده است، ما که در تب‌وتابِ «انتظارِ» برآوردنِ آرزوهای کوچک و پیش‌پاافتاده‌ی یک زندگی متوسط، «عقیده»‌های‌مان را برباد داده‌ایم، ما که در هیاهوی تیره و سردرگمِ «مذهب علیه مذهب»، «زیبایی» و «روح» و «پرستندگی» را به خاک سپرده‌ایم، ما، «از کجا آغاز کنیم»؟

ما که نصیبمان از فریادهای حق‌به‌جانبِ «تشیع سرخ»، خنده‌های سرخورده‌ی حاصل از عشق‌های کمرنگِ صورتی است، ما که دریغ‌مان برای «حسین» و «علی» و «فاطمه»، سیاه‌بازیِ شورانگیزِ شام‌های غریبانِ میدان محسنی است، ما که نه تنها «قلم‌»مان، بلکه تمامیِ «توتم»های‌مان را، در میانه‌ی مستیِ سرگیجه‌آورِ آرمان‌های بربادرفته، گم کرده‌ایم، ما، «از کجا آغاز کنیم»؟    

ما که مدت‌هاست در «کویرِ»‌ انسانی و بی‌انتهای میان‌مایگی، «هبوط» کرده‌ایم، «از کجا آغاز کنیم»؟

+  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«به گمان شما مردم ما امروز دنبال چه چيزهايي هستند؟» سمیه خانمِ ساحل سلامت، این سوال را پرسیده‌اند و برخی، از جمله بنده را دعوت نموده‌اند که به آن پاسخ دهند. دعوتی که البته با کمی تاخیر اجابت می‌شود. حال این گوی و این میدان، شما می‌گویید چگونه از پسش بربیاییم؟

 

به اعتقاد من، جهان اجتماعی نیز تاحدزیادی مشابه جهان طبیعی رفتار می‌کند، تنها زمانی پاسخ دقیقی ارائه می‌دهد که شما پرسش دقیقی طرح کرده باشید. لذا پیش از هرکار دیگری، لازم است معنای دقیق پرسش بالا را روشن کنیم.

همان یک نظرِ حلال به پرسش فوق هم نشان می‌دهد که تقریبا تمامی الفاظ بکاررفته در آن، نیازمند ایضاح مفهومی هستند. 

 


ادامه
+  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

سوگواران معمولا کمتر از آنچه انتظار می‌رود، سوگوارند. راستش تا پیش از این، من هم معمولا در برخورد با افرادی که به تازگی عزیزی را از دست داده بودند، جا می‌خوردم؛ پیش خودم فکر می‌کردم چقدر عادی و معمولی رفتار می‌کنند، انگار نه انگار که....اما حالا با پیش آمدن این تجربه‌ی اخیر، فکر می‌کنم یکی از عوامل موثر بر این واقعیت، خودِ برگزاری آیین‌های پرطول‌وتفصیلِ سوگواری و حاشیه‌های پررنگ‌تر از متنِ ناشی از آن‌ها است. درواقع می‌توان گفت یکی از کارکردهای پنهان آیین سوگواری در جامعه‌ی ما، تسکین تدریجی و باورپذیریِ ناخودآگاهِ سوگواران به واسطه تمرکز حواس و ذهن و انرژی آنها بر روی تدارکات قابل‌توجه مراسم مذکور است.

شما هم اگر اندکی تجربه اجتماعی داشته باشید، لابد می‌دانید که شرکت در مراسم سوگواری دوستان و آشنایان دور و نزدیک، بسیار مهم‌تر از شرکت در مراسم عروسی و شادی آنهاست (در انتهای همین مطلب دوباره به این موضوع بازخواهم گشت)؛ بر همین مبنا، تخمین تعداد شرکت‌کنندگان در مراسم و تدارک پذیرایی در نوبت‌های مختلف از آنها، آن‌هم در زمانی بسیار محدود، کار چندان ساده‌ای نیست. خدا برای هیچ‌کدام‌تان نخواهد اما اگر روزی درگیر این مراسم شوید، آنوقت اهمیت این کارکردِ مراسم سوگواری را خیلی روشن و ملموس درک خواهید کرد. هیچ راه دررویی هم ندارد، کوچکترین اهمال یا سهل‌انگاری در برگزاری بی‌کم‌وکاست مراسم، این شبهه را بوجود می‌آورد که شخص متوفی، چندان برای شما و نزدیکانش عزیز و گرامی نبوده است. این است که مجبورید به قیمت تعویق دردناک و ناخواسته سوگواری‌تان، هفت هشت روزی را به‌کل وقف برگزاری آبرومندانه و بی‌نقص مراسم کنید. اینجاست که در نظر دیگران شما خیلی عادی و روزمره رفتار می‌کنید چون دقیقا در آن روزهای اول، درگیر روزمره‌‌ترین اموری هستید که ممکن است برای یک فرد در زندگی‌اش پیش بیاید.

تجربه این نوع مراسم، برای کسانی که اولین‌بار خود را وسط گود می‌بینند و ناگزیر از دوندگی‌های آنچنانی، چیز غریب و شوک‌آوری است. گذشته از ناشی‌بازی‌های طبیعی این افراد، تجربه زیسته‌ای که طی همین چند روز برای آنها اندوخته می‌شود، به هیچ‌وجه قابل صرفنظر کردن نیست. راستش من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا پای این تجربه‌ها را به اینجا باز نکنم، اما سرآخر تصمیم گرفتم به این کار تن دهم، گرچه با مقادیر معتنابهی اکراه و نارضایتی، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که بیان این تجربیات ممکن است برای شما هم مفید و آموزنده باشد.

تا پیش از این تجربه، بنده از چند پدیده تنها تصوری انتزاعی و بنابر شنیده‌ها داشتم اما مراسم اخیر و نقش من به عنوان نوه‌ی بزرگ و یکی از پایه‌های اصلی کار، تصویری انضمامی و ملموس را نصیبم کرد. حال این پدیده‌ها چه بودند؟

 

١. تقسیم‌کار جنسیتی

تا پیش از این بنده فقط در کتاب‌ها و روزنامه و برخی سایت‌ها به این مفهوم و متعلقات ناخوشایندش برخورده بودم اما در این تجربه اخیر، با تمام گوشت و پوست و خونم احساسش کردم. وقتی یک هفته تمام، از اولین ساعات بامداد تا پاسی از نیمه‌شب، دولا راست شدم و یک پایم در آشپزخانه و جلوی ظرفشویی و پای گاز و سماور بود و یک پایم هم در اتاق‌ها و مشغول پذیرایی از مهمانانِ کم‌وبیش دائمی. وقتی به صورت مداوم و تمام‌ناشدنی، جلوی پسر ده پانزده‌ساله تا پیرمرد شصت‌ساله‌ای بلند و کوتاه شدم که خیلی حق به جانب نشسته و به پشتی تکیه داده و منتظر این بودند که بنده و امثال بنده، بی‌وقفه سفره بیندازند و جمع کنند و چای و میوه خرما حلوا تعارف کنند، تازه کم‌کمک دستم آمد که تقسیم‌کار جنسیتی یعنی چه؛ البته ناگفته نماند که هرنوع کار بیرون از خانه، اعم از هرنوع خرید و غیره هم بر دوش‌های پرتوان «مردان» غیور فامیل بود. کم‌وبیش طبیعی و معقول هم هست البته، وقتی حجم‌ کار و وظایف از حد معینی بیشتر می‌شود، توسل به تقسیم‌کارهای تجربه‌شده و به اصطلاح جواب‌پس داده، ساده‌ترین و معقول‌ترین راه‌حل به‌نظر می‌رسد. بااین‌حال، اغراق نمی‌کنم اگر بگویم این ماجرا اگر چندی دیگر هم ادامه می‌یافت، کلا رنگ و بوی کوچه و خیابان از یادم می‌رفت و همه زندگی‌ام می‌شد همان چهاردیواری آشپزخانه.

 

2. من شرمنده‌ام، بخدا نمی‌خواهم بگویم اما به‌هرحال هست، تازه فکر کنم در مورد ما، چون ماجرا همین تهران بود، پدیده اخیر خیلی لایت و کم‌رنگ جلوه کرد اما بازهم بود. چه چیز را می‌گویم؟ عرض می‌کنم. شنیده‌اید این عشق فوتبال‌ها، وقتی تیم حریف‌شان با یک تک‌گل چیپ و الله‌بختکی می‌برد می‌گویند....همان است دیگر. البته قرار است حضور مداوم دیگران در میان نزدیکانِ درجه اول شخص متوفی، حمل بر تنها نگذاشتن آنها در موقعیتی دردناک و در نهایت تسکین‌شان شود اما نمی‌توان منکر این واقعیت شد که برخی نیز در این‌جور موارد سوءاستفاده می‌کنند و حضور مداوم‌شان تسکین که نیست به کنار، اغلب به طرز ناجور و غیرقابل‌تحملی روی اعصابند. بنده که با این مزاج عصبی و پرخاشگرم طبیعی است که طاقت نیاوردم و آن روزهای آخر یک نیمچه قشقرقی راه انداختم.

 

٣. تسلیت

هرگز از تسلیت گفتن نهراسید. این را می‌گویم چون خودم تا پیش از این، مواجهه با افراد سوگوار را از بغرنج‌ترین موقعیت‌های زندگی‌ام می‌یافتم. همواره فکر می‌کردم خیلی کلیشه‌ای است گفتن این چند جمله‌ی نخ‌نمای تکراری، فکر می‌کردم آنقدر همه‌چیز تکراری و بی‌معناست که بیشتر باعث ناراحتی و رویگردانی سوگواران می‌شود. فکر می‌کردم گفتن این چهار جمله تکراری، به وضوح نشان می‌دهد که من هیچ درکی از عمق آنچه اتفاق افتاده است، ندارم و با توسل به ساده‌ترین و رایج‌ترین واکنش‌ها، ماجرا را از سر خودم باز کرده‌ام. اما به جرات می‌گویم که این تصورات، فکرهایی به شدت بچه‌گانه و خامند. این درست که این کلمات تکراری به هیچ‌وجه درخورِ درد و رنج عمیقی که فرد سوگوار با آن دست به گریبان است، نیستند اما مطمئن باشید، کاملا مطمئن باشید که به سکوت برگزار کردن ماجرا، بدترین و ناخوشایندترین واکنش است. هیچ دلیلی ندارد که واکنش شما به اندوه دیگران چیز بدیع و کاملا مناسب و درحدواندازه‌های آن اندوه باشد (که عملا هیچ‌گاه این‌گونه نخواهد بود) بلکه کافی است شما به دوستان و آشنایان سوگوارتان نشان دهید که غم و شادی آن‌ها برای شما متفاوت است. اینجاست که به نظر من کارکرد قابل تامل سنت‌های اجتماعی، بیش از پیش خودش را به رخ من و شمایی می‌کشد که معمولا در اینجور مواقع، دست‌وپایمان را گم می‌کنیم و از ساده‌ترین واکنش‌ها عاجز می‌مانیم.

راستش تا پیش از این، درک این مساله برایم خیلی سنگین و ثقیل بود که چرا عدم شرکت آگاهانه در مراسم سوگواری آشنایان، نشانه‌ای قدرتمند از پایان روابط با آنان است. پیش خودم فکر می‌کردم همه این‌ها ناشی از همان گرفت‌وگیرهای ظاهری و بی‌معنای اجتماعی است اما حالا عمیقا حس می‌کنم که چرا شرکت در مراسم عزاداری تا این اندازه دارای اهمیت اجتماعی-فرهنگی است. چون حالا خیلی خوب درک می‌کنم که آدم‌ها، هرچقدر هم بزرگ و بی‌نیاز باشند بازهم ترجیح می‌دهند اطرافیان‌شان، به‌خصوص دورترین و ناشناس‌ترین آن‌ها، به‌گونه‌ای، حتی با بیان کلیشه‌ای تنها یک کلمه‌ی «تسلیت»، نشان دهند که غم و شادی او برایشان متفاوت است. بنابراین هرگز ابایی از اظهار اندوه‌تان، حتی به کلیشه‌ای‌ترین و رایج‌ترین شیوه‌های ممکن نداشته باشید. ماجرا اصلا شوخی‌بردار نیست، کمی که بزرگ‌تر شوید و عملا درگیر زندگی اجتماعی شوید، ممکن است خیلی سخت سرتان به سنگ بخورد و این سهل‌انگاری بعضا خیرخواهانه، بیش از حد برای‌تان گران تمام شود. بازهم می‌توانید مطمئن باشید که در پس ظواهرِ مقیدکننده‌یِ سنت‌های قدرتمند اجتماعی، همواره حقیقتی مهم پنهان شده است.

 

مرا ببخشید بابت این روده‌درازی کم‌نظیر اما همان‌طور که گفتم، این تجربه اندوه‌بار اخیر، برای منی که تابحال در هیچ نوع مراسم تشییع‌جنازه شرکت نکرده بودم و هیچ نمی‌دانستم اصلا جایی به نام غسالخانه هم وجود خارجی دارد، برای منی که هیچ تصوری از زیر و بم‌های آیین‌های سوگواری نداشتم، تجربه‌ای عظیم، گرچه سخت و دردناک، را در پی داشت که این پست طولانی تنها بخش کوچک و سطحی آن است که خواستم به نوعی شما را هم در آن سهیم کنم. 

+  یکشنبه بیستم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

از شما چه پنهان، من از همان‌وقت که شصتم خبردار شد آن جماعتِ مدعیِ فاشیست‌مسلک از شرق کوچ کرده‌اند، همینطور با دمم گردو می‌شکستم و بشکن می‌زدم که آخ‌جان، بالاخره راحت شدم، بالاخره می‌شود در صفحات اندیشه شرق هم کمی پاسست کرد و نفس کشید، آنها هم بروند هم‌میهن‌بازی دربیاورند و آنقدر «آگامبن» ترجمه کنند تا زیر پای میهن گهربارشان، علف هیتلر و موسولینی سبز شود. کم‌وبیش همینطور هم شد. این هشت صفحه فرهنگ شرق کم‌کمک دارد خواندنی می‌شود اما نمی‌دانم من چه گناه کبیره‌ای مرتکب شده‌ام که اینقدر بدشانسم، نشد من از یک چیزی خوشم بیاید و چند نفر آدم بیکار نیایند آن وسط، عیش نصفه‌نیمه‌ام را منقص نکنند.

یکیش همین جناب وقفی‌پور، می‌گویید نه؟ بروید بخوانید، صفحه‌ی اولِ فرهنگِ یکشنبه‌ی گذشته‌ی شرق را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. اصلا کلش را هم حوصله نکردید، همان عنوان بی‌شرمانه و زننده‌ی «جوجه‌های پدرسالار در پاییز» کفایت می‌کند. کل متن را هم که رج بزنید، چیزی جز همین گستاخی‌های توهین‌آمیز دستتان نمی‌آید. فکرش را بکنید، آدم به شخص محترم و بی‌آزاری مثل پاینده بگوید «منحرف» البته مثلا در حوزه ادبیات، آنهم به ادعای نویسنده، از دیدگاه روانکاوی!!! یا اینکه پایش را فرسنگ‌ها از گلیمش درازتر کند و به تحلیل‌های شسته‌رفته‌ی امثال پاینده، نام وسواس دانشگاهی و گفتار طبقه‌بندی بدهد؛ خوشمزه‌اش اینجاست که دقیقا کسی این‌کار را می‌کند که ذهن آشفته و مغشوشش نمی‌تواند چهارخط کلام منطقی و منسجم را پشت سرهم ردیف کند. والا بخدا من جای پاینده باشم، هیچ محل این جناب و نوشته‌ سراسر توهینش نمی‌گذارم، جوابش را بدهی، خیال برش می‌دارد که خیلی حرف‌های جدی و قابل تاملی زده است که ارزش صرف وقت و پاسخ را داشته است؛ گرچه پاینده واقعا آقاتر از این حرف‌هاست و هیچ بعید نیست با لحن جانم، عمرم یک نکات معقول و درخوری را متذکر شود.

اصلا من نمی‌دانم این جناب چرا نرفت با همان هم‌میهنان کوچ‌کرده‌اش هم‌پیاله شود، تا آنجایی‌که من یادم می‌آید بازار نان قرضی و ردوبدل کردن دل و قلوه در جمع ارغنونی‌شان خیلی گرم بود، حالا چه شده است که قرار در شرق را بر دنباله‌رویِ رفقا ترجیح داده است، خدا می‌داند. این نکته را هم متذکر بشوم که اشتباه نشود، بنده هم دلم از گفتار دانشگاهی و سیستم ورشکسته آکادمیک در علوم انسانی خون است اما نقد این سیستم را از کسی می‌پذیرم که آنقدر عرضه دارد که در یک چشم‌بهم‌زدن، این سیستم از رده خارج را دور زده و در بالاترین جایگاه‌های آن جاخوش کند و بعد احیانا نمکدان بشکند. اما اصلا توی کتم نمی‌رود که کسی بر دیوار کوتاهِ این سیستم جیغ‌جیغ کند که خودش جربزه ورود به همین بازار مکاره را نداشته و رفته است به اصطلاح روشنفکر شده است آن‌هم از نوع غرغروی بی‌خاصیتش.

حالا وقفی‌پور که جزء ادبیاتی‌های شرق است به کنار، اندیشه‌اش هم از برکت نوازندگان رسمی فالش بی‌نصیب نمانده است. صبح علی‌الطلوع که روزنامه را زدم زیر بغلم و توی تاکسی یک تورقی کردم، ناگهان چشمم به جمال این عنوان سرخوشانه روشن شد: «در دفاع از پوزیتیویسم»، آنچنان هول شدم و دست‌وپایم را گم کردم که بیاوببین، قند ته دلم آب می‌کردم که همین حالا می‌روم لینکش را می‌گذارم توی وبلاگ و کلی هم افه می‌آیم و کُری می‌خوانم برای این مدعیان روش‌های به اصطلاح کیفی. اما زهی خیال باطل، نوشته مذکور آنچنان غلط‌های فاحشی داشت که هیچ‌رقمه راه نداشت به احترام آن عنوان صریح هم که شده، یک‌جوری از در دفاع از نویسنده و ادعاهای شگرفش در بیاییم. من واقعا نمی‌دانم با چه میزان از سواد جامعه‌شناختی می‌شود وبر را در کنار آدرنو جزء «ضدپوزیتیویست‌ترین اندیشمندان» محسوب کرد. آخر انصافتان کجا رفته، غول کلاسیکی مثل وبر کجا و امثال آدرنو کجا؟ آخر وبر و ضدپوزیتیویست‌ترین اندیشمندان چه صنمی می‌توانند با هم داشته باشند؟ خوب شد وبر این یک قلم «قفس آهنین» را آمد که فرانکفورتی‌ها در لوای آن، سنگ داعیه‌های ضدروشنگری‌شان را به سینه بزنند. باور بفرمایید استفاده که چه عرض کنم، سوء استفاده‌ی فرانکفورتی‌ها از وبر درست مشابه سوء استفاده فمنیست‌ها از نیچه است، به همان اندازه نامانوس و مضحک و نچسب.

حالا این درست که هرچقدر ملت روی ناموس و وطن و رفیق‌شان تعصب دارند، من هم به همان اندازه یا بیشتر روی وبر تعصب دارم اما باور کنید این ماجرا ربطی به نامعقول و بی‌ربط بودن ادعای نویسنده ندارد. اصلا به خود متن کذایی استناد می‌کنم که باورتان شود. به ادعای خود نویسنده، وبر جزء نوکانتی‌هاست، کانت هم که می‌دانید جزء سردمداران اصلی روشنگری بوده است، مقاله «روشنگری چیست» او دیگر ورد زبان هر کودک نوپای فکری است. حالا آن‌طرف قضیه را ببینید، آدرنو از سردمداران مکتبی است که لوکاچ را پدرخوانده فکری‌شان می‌دانند، همان لوکاچی که پایه‌گذار مارکسیسم هگلی است، حالا چطور می‌شود مارکسیست‌های هگلی با وبر نوکانتی‌ یک‌کاسه شوند، چه‌ بگویم، بازهم لابد خدا می‌داند.

پوف، بس است دیگر، به سلامتی سهمیه جان اضافی امروز را هم خرج این حرص‌وجوش الکی کردم رفت، عاجز و درمانده اینجا نشسته‌ام و تنها می‌توانم از سر استیصال، آرزو کنم که ای کاش، ژورنالیسم چیزی بود غیر از این.

 

پی‌نوشت: داد نزنید، می‌دانم که بازهم فحش داده‌ام آن‌هم به مقادیر معتنابه اما اولا برای سلامت روان خودم هم که شده، لازم بود، ثانیا، این‌دفعه دیگر پای فحش‌هایم ایستاده‌ام تمام و کمال.

+  شنبه نوزدهم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

سریال ملاصدرا را که نشان می‌داد، نوبت به تکفیرش که رسید، یکی از ادله مدعیان تکفیرِ او این بود که وی معاد جسمانی را رد کرده است و رد چنین اعتقادی برابر با کفر است. پیش‌تر از آن‌هم در یکی از تعلیمات دینی‌های دبیرستان بود که تاکید شدید و غلیظی دیده بودم بر اهمیت این اعتقاد و اینکه شک‌وشبهه در آن چیزی کم از کفر و زندقه ندارد. راستش من هربار که به این اعتقاد و اهمیت زایدالوصفش برمیخوردم، حیران می‌شدم که حالا اهمیت این اعتقاد در چیست که زبانم لال، چون‌وچرا در آن، برابر با کفر مسلم است. این حیرانی همینطور بود و گهگاه کم‌وزیاد می‌شد تا...همین اولین و نزدیک‌ترین مواجهه من با مرگ، هم به لحاظ فلسفی و اعتقادی و هم به لحاظ اجتماعی و جامعه‌شناختی.

راستش برای منی که مرگ برایم از دسته‌ی آن امور غریبی است که اساسا به بیان در نمی‌آید و در مواجهه با آن ناگزیر از سکوت هستم، برای منی که مرگ، خیلی که بخواهد از آن حالت ابهام انتزاعی بدر آید، چیزی می‌شود در مایه‌ی این فیلم‌های به اصطلاح معناگرا، برای من، نحوه مواجهه اخیر اطرافیان با این مساله چیز عجیب و غریبی بود. درست در بزنگاه همین غرابت و حیرانی بود که بر اهمیت آن اعتقاد پیش‌گفته پی بردم.

غالب آداب و سنن سوگواری، پیوند وثیقی با اعتقاد به معاد جسمانی دارد. از آداب پرطول‌وتفصیل شست‌وشوی و به‌خاک‌سپاری شخص متوفی گرفته تا سنت‌هایی که گاه تن به خرافه می‌زنند، همگی ناظر به این اعتقاد است. اینکه در غروب روز خاکسپاری، باید یک دست کامل (با تمام جزئیات) از لباس‌های شخص متوفی به اشخاص نیازمند بخشیده شود به نشانه آن‌که فرد از دنیارفته، در آن دنیا، عریان و بی‌لباس نماند تا بامداد روز بعد از خاکسپاری که باید قبل از طلوع آفتاب، به سرخاک رفته و آداب «منزل نو مبارک» به جای آورده شود، همگی ناظر به اهمیت جسم و بقای آن، البته به نوع و نحوی دیگر، است.

به‌هرحال این اعتقاد آنچنان در رگ‌وپی آیین سوگواری در میان ما ریشه دوانده است که انکار اهمیت آن مثل انکار روز روشن است. به جرات می‌توان گفت اگر اعتقاد به معاد جسمانی و بقای جسم نبود، کل آیین و مراسم سوگواری تغییر و تفاوت‌های بسیاری می‌یافت.

فارغ از دلایل فلسفی و کلامی بر اثبات یا رد این اعتقاد که اساسا در حوزه صلاحیت عوام‌الناسی مانند من نیست، کارکردهای اجتماعی آن جالب توجه است. اول آنکه این اعتقاد به شدت ناظر به این دنیا و بازماندگان در آن است. بقای جسم در آن دنیا و نیازها و رنج‌هایی مشابه نیازها و رنج‌های این‌دنیایی، خوفی در افراد بازمانده ایجاد می‌کند به منظورآنکه تا هنوز دست‌شان از این دنیا کوتاه نشده است، فکر آن دنیای‌شان باشند. این اعتقاد پلی محکم و قدرتمند میان این دنیا و آن دنیا ایجاد می‌کند به‌گونه‌ای که افراد بتوانند برای برخی امور آن دنیا، از این دنیا هم چاره‌جویی کنند.

اما این اعتقاد تاثیر معکوسی نیز دارد، آن‌هم این است که افراد را به شدت وابسته این دنیا و امور آن می‌کند چراکه با ایجاد قابلیت مقایسه میان نیازها و رنج‌ها و امکانات این دنیایی و آن دنیایی و اذعان به محروم شدن افراد از برخی امکانات در جهت رفع نیازها و رنج‌ها (همان کوتاه شدن دست از دنیا)، افراد را به شدت به این دنیا، امکانات آن و حداکثر استفاده از آن فرامی‌خواند و یاس و حرمانی همیشگی را بابت ترک این دنیا برجای می‌گذارد انگارکه این دنیا و هرچه در آن است تنها برای مدت کوتاهی در دسترس آدمی است و براین مبنا او را به این دنیا و موهبت‌های آن، حریص می‌کند. غلظت بیش از حدِ این خوف و حرمان می‌تواند تجربه مرگ را از تجربه‌ای آرامش‌بخش و نیک به تجربه‌ای سراسر وحشت‌آور و نومیدکننده تبدیل کند.

بازهم تاکید می‌کنم که بحث در اینجا بر سر صحت یا اعتقاد به چنین باوری نیست چراکه اساسا استدلال در باب این امور در حوزه صلاحیت امثال من نیست. بنده در این‌جور موارد یک مقلد صرفم اما می‌توان پیامدهای اجتماعی چنین باوری در جامعه را تحلیل کرد گرچه احتمالا نمی‌توان در باب اینکه کدام‌یک از دوروی کارکردهای دوگانه این اعتقاد بر دیگری سنگینی می‌کند، اظهارنظر قاطعانه‌ای کرد.   

 

پی‌نوشت: شاید بد نباشد همین‌جا این نکته را هم متذکر شوم که نه ممکن است و نه مطلوب که جامعه‌شناس  در باب صحت و سقم یا اعتبار دین، اعتقادات دینی و یا حتی هرنوع باور و اعتقاد دیگری اظهار نظر کند. چنین کاری تنها در حوزه صلاحیتِ متالهان، متکلمان و بعضا فیلسوفان است. جامعه‌شناس تنها می‌تواند به پیامدهای اجتماعی یا سیاسی یا اقتصادی یا فرهنگیِ اعتقادات دینی اشاره کند، فارغ از آنکه آن اعتقادات درست یا غلط، معتبر یا نامعتبر باشند.

+  شنبه نوزدهم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

 

«در باب نابسندگی اقتصاد و ریاضیات»

 

پی‌نوشت ١: نمی‌دانم لینک بالا چه دردی دارد که کل مطلب را نشان نمی‌دهد. به هرحال این مطلب یک مقدمه نسبتا طولانی هم دارد که در صفحه‌ی اصلیِ وبلاگِ مربوطه قابل مشاهده است.

 

پی‌نوشت 2: مژده! مژده! این اولین و آخرین‌بار بود که شما برای یک آش نه‌چندان دهان‌سوز معطل شدید و بابت رفت‌وآمدهای وبلاگی به زحمت افتادید. بنده به گور خودم و هفت جدوآبادم می‌خندم اگر من‌بعد بخواهم خودم را درگیر این گفتگوهای بی‌سروته وبلاگی کنم. ول کنید آقا، این گوشه عزلت نشسته و زندگی‌مان را می‌کردیم، وبلاگمان را می‌نوشتیم برای دل خودمان، معلوم نیست نان‌مان نبود یا آب‌مان که بی‌خود و بی‌جهت رفتیم خودمان را صاف انداختیم در هچل. البته خب آدمیزاد است دیگر، عقلش به چشمش است، می‌بیند یک‌جا نوشته «نظر بدهید»، زرتی خر می‌شود و نظر می‌دهد، هیچ هم حالیش نیست که غالبا حکایت این‌جور خوشامدگویی‌ها همان مَثَلِ تعارفِ اصفهانی جماعتِ خودمان است؛ نوشته است «نظر بدهید» اما معنای دقیق و عالمانه‌اش این است که «لطف کنید و نظرتان را برای خودتان نگه دارید»؛ این‌هم که می‌بینید آن دو کلمهی رک و صریح را گفته است تنها به خاطر این است که میزان ندیدبدیدی و بی‌کلاسی شما را بسنجد. این‌ها را گفتم که شما حواستان جمع‌تر از من باشد و مثل بنده ناشی‌بازی در نیاورید که بعد بخواهید این‌طور نقره‌داغ شوید.

پی‌نوشت آخر: چه بد! باز همان حکایت کهنه! همین‌که بنای خانه تمام شد تازه آدمی درمی‌یابد که درین‌ کار چیزی را آموخته است که بی‌چندوچون می‌بایست آن را دانسته باشد – اما ‌[نه حالا، بلکه] پیش از آغاز کار. این همان «چه دیرِ» دردناکِ همیشگی است – همان حسرتِ پس از هرکارِ تمام شده!...        نیچه

+  چهارشنبه دوم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

کور شوم اگر دروغ بگویم، من ساعت یازده صبح، چهار پست بلندبالا حاوی ادله دعوی پیش‌گفته درباب «نابسندگی اقتصاد و ریاضیات» را نوشتم و گذاشتم کنار، از صبح تا حالا هم منتظرم این دوستان یک عنایتی کنند و این پست‌های ما را در جای خودش طرح کنند اما گویا سرشان خیلی شلوغ است. ما هم مانده‌ایم همینطور معطل که اول به وعده‌‌مان عمل کنیم و لینک این چهار پست را بگذاریم و بعد با وجدانی آسوده برویم سروقت هرچیز دیگری؛

از شما چه پنهان، آنقدر دیروز تا حالا ملت ما را فحش و فضیحت دادند که کوته‌فکری از خودتونه و شأنت کجا رفته و شکل استدلال آوردن نیستی و از این دست سرکوفت‌های دوستانه که بنده اگر بگذارندم سینه دیوار و تیربارانم کنند هم حاضر نیستم قبل از آنکه لینک همان نیمچه دلایلم (یا اگر زبانم لال، دوستان کم‌لطفی کردند، مشروح پست‌های کذایی) را اینجا بگذارم، لام تا کام حرف بزنم.

بااین‌حال پیش خودمان فکر کردیم دوستان شاید تا صبح قیامت هم فرصت نکنند، ما هم که تریپ مسئول و پاسخگو و بدهکارِ خواننده، گفتیم فعلا بیاییم این چهار خط توضیح واضحات را بدهیم مباداکه ژست احترام به مخاطبمان خدشه‌دار شود و ملت فکر کنند ما همینطور از روی بی‌خیالی و بی‌حس‌وحالی بهارانه، آپ‌دیت نمی‌کنیم.

+  سه شنبه یکم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

+  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

به نظرم آفتاب همچنان از شرق طلوع می‌کند (فعل جمله را با تاکید بخوانید نه شرق را). شرق روزنامه خوبی بود و ...هست. دیروز که هم‌میهنِ حرفه‌ای درآمد، یک لحظه ته دلم لرزید که نکند شرق به گرد پایش هم نرسد، اما...شرق همانی است که بود. با همان نظر اول هم فهمیدم که تیم ادب و هنر و اندیشه و اقتصاد و حتی ورزش شرق امروز، بیشتر باب میلم است. دیروز که خواندن مشقت‌بار مقاله «جسارت به ذات اقدس همایونی» را در صفحه ادبیات هم‌میهن، با اعصابی کش‌آمده تمام کردم، دوزاریم صاف افتاد سرجایش که اندیشه و ادبیات هم‌میهن تاآنجایی‌که بتوانند روی اعصابم پیاده‌روی خواهند کرد؛ خب می‌گویید چکار کنم، موضوع پایان‌نامه ارشد سیاسی‌ام روشنفکری ایرانی است، بعد حالا صفحه ادبیات هم‌میهن هم جفت پایش را کرده است توی یک کفش که الا و بلا باید پرونده و سلسله مقاله در باب روشنفکری دربیاورد، دیروز با ذره ذره گوشت و پوست و خونم لمس کردم که ژورنالیسم در جامعه‌شناسی یعنی چه؛ خب بس است دیگر، سهمیه جان اضافی امروز را هم که خرج این حرص و جوش الکی کردم.

شرق اما همان شرق صاف‌وساده و بعضا شوخ‌طبعِ خودمانی است؛ شرق را که ورق زدم، یک نفس راحتی کشیدم بابت دلخوشی‌های کوچکِ ادبی- فلسفیِ صبح‌گاهی که مدت‌ها بود جای خالی‌شان پر نمی‌شد.

هم‌میهن البته حرفه‌ای است اما شتابزده است. در صفحه اولِ اولین شماره‌اش یک اشتباه ضایع دارد. گزارش پشت‌پرده انتخاب قالیباف در صفحات 12 و 13 بود نه آنطور که در صفحه اول روزنامه آمده بود در صفحات 11 و 12! کم‌وبیش یک چیزی در مایه‌های اطلاع‌‌رسانی نمایشگاه امسال درباب شماره غرفه‌ها. اشکالات چاپی و ویرایشی دیگری هم داشت؛ فکر کنم شرق از این نظر شسته‌رفته‌تر است.

به هرحال، کم‌وبیش ایام به کام ما هم‌میهنان عزیزِ شرقیِ دیرین است.

 

اما برسیم به آفتاب نمایشگاه که البته دو سه روزی است غروب کرده است اما من قسم می‌خورم اگر سال دیگر، از جای دیگری غیر از مصلی طلوع کند، آنوقت....اوه، حالا کو تا سال دیگر، به قول شاعر چو فردا رسد فکر فردا کنیم.

اما جدای از شوخی، جای نمایشگاه کتاب تهران مصلی است و بس. معنی ندارد به خاطر استدلال‌های بچه‌گانه و آبکی خاطرات نوستالژیک ما از محل سابق نمایشگاه، ده روز تمام ملت شریف همیشه در خیابان، در ترافیک سرسام‌آور بزرگراه‌های کلیدی مانند مدرس و چمران و گاه همت، ساعت‌ها بمانند سرکار که چیست نمایشگاه است؛ می‌خواهم نباشد آن نمایشگاهی که ده روز آزگار نیمی از شهر را به تعطیلی بکشاند. نه خداوکیلی آدم باید با خودش روراست باشد. من امسال 7 الی 8 بار (باور کنید تعداد دقیقش از دستم دررفته است) چند ساعتی را صرف پرسه‌زنی‌های نیمه فرهنگی در نمایشگاه کردم. یکی از دلایل این وقت‌گذرانی بی‌دلیل مترو بود. انگار شرطی شده باشم، ایستگاه مترو که می‌دیدم، مثل خواب‌زده‌ها سوار می‌شدم و در یک چشم بهم زدن ایستگاه بهشتی بودم یا مصلی. خب فکرش را بکنید، آدم ظرف یک ربع برسد نمایشگاه، هرکس دیگری هم باشد وسوسه می‌شود. برعکس آنچه همه فکر می‌کردند که عباس‌آباد از حجم انبوه اتومبیل‌های ریز و درشت منفجر شود و تمام مرکز شهر را به رسوایی بکشاند، چنین اتفاقی نیفتاد. بهشتی حتی در پرترددترین ساعات هم همان ترافیک روزهای معمولی‌اش را داشت.

یکپارچه شدن سالن‌های عمومی هم یکی از حسن‌های اساسی آن است. درست که واقعا مدیریت نمایشگاه دسته‌گل به آب داده بود و همه بلااستثنا در بار اول ورودشان گنگ‌وگول می‌شدند و نیم‌ساعت، یک‌ساعتی دور خودشان می‌چرخیدند، اما یک مدیریت قوی می‌تواند از مصلی نمایشگاهی بسازد کارستان. به نظرم تنها کمی تجربه و مدیریت نیاز است وگرنه اصل برگزاری نمایشگاه در مصلی از بهترین تصمیماتی بود که متاسفانه دولت آقای خاتمی جرات اجرایی کردنش را نداشت.     

  

اصلا من چکار دارم به این کارها، فعلا به همین طلوع و غروبِ معمولیِ آفتاب‌های دوروبرم عادت کنم تا بلکه بالاخره روزی برسد که بفهمم این آفتاب لعنتی واقعا از کجا طلوع خواهد کرد. اصلا طلوع خواهد کرد؟

 

بعدالتحریر: فارغ از هرنوع عقیده و مرام و مسلک سیاسی، من با برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در مصلی موافقم زیرا:


1- ترافیک در دهه برگزاری نمایشگاه را بلاموضوع می‌کند. هرسال، نصف سازمان‌های دولتی مملکت بسیج می‌شدند تا گره‌های کور ترافیکی در مسیرهای منتهی به نمایشگاه کتاب را روان‌تر کنند اما بازهم همان افتضاح همیشگی به بار می‌آمد و فحش و فضیحت ملت به زنده و مرده باعث و بانی نمایشگاه را به دنبال داشت
.

 

2- به غیر از به اصطلاح اصلاع‌رسانی مضحک نمایشگاه امسال، اغلب ایرادهایی که منتقدان برگزاری نمایشگاه عنوان کردند، در دوره‌‌های قبلی نمایشگاه کتاب هم، بعضا به طرز فجیع‌تری وجود داشت. از جمله تهویه نامناسب سالن، اما واقعیت این است که هوای سالن‌های محل سابق نمایشگاه هم در روزهای 5شنبه و جمعه غیرقابل تحمل می‌شد. در ضمن اگر خاطر شریف باشد، در محل سابق در اکثر سالن‌ها، پیچ‌های متعددی وجود داشت که عبور از آنها مستلزم عبور از یک دیوار گوشتی انسانی بود (شرح مبسوط مصائب عبور به خصوص برای بانوان محترمه را فاکتور می‌گیرم) درحالی‌که در نمایشگاه امسال حتی یک مورد از این پیچ‌های هولناک هم وجود نداشت. محل استراحت هم اگر بیشتر از محل سابق نبود، کمتر هم نبود. گرچه به نظرم مصلی نسبت به محل سابق ظرفیت بسیار بیشتری برای ایجاد موقتی محل‌های استراحت دارد. درعین‌حال یک‌پارچه شدن غرفه‌هایناشران عمومی از آن مزیت‌های انکارناپذیری است که هر آدم خوره نمایشگاه را از پیاده‌روی‌های طولانی و اجتناب‌ناپذیر محل سابق و بعضا سردرگمی در میانه راه معاف می‌دارد.

 

3- تنها یک مدیریت اندکی قویتر که به سالن شبستان نظم و نسق بیشتری دهد و اطلاع‌رسانی به‌موقع و دقیق هم ضمیمه‌اش کند، از مصلی یک نمایشگاه راستِ کارِ کارکردش در ایران می‌سازد یعنی یک فروشگاه بسیار بزرگ کتاب فارسی و تاحد امکان لاتین که خرده‌فروشی و عمده‌فروشی را یکجا امکان‌پذیر می‌کند. به کسانی هم که می‌گفتند نمایشگاه کتاب امسال بسیاری از استانداردهای نمایشگاه بین‌المللی را رعایت نکرده است متذکر می‌شوم که در کدام دوره، نمایشگاه به استاندارد نمونه‌های جهانی‌اش نزدیک شده است که امسال بخواهد بشود. گذشته از آن، مگر نمایشگاه بین‌المللی تهران بازدیدکننده بین‌المللی دارد؟ به نظرم بهتر است به جای شعارهای بی سروته در باب بین‌المللی بودن نمایشگاه، پیشنهاداتی عملیاتی بدهیم در جهت اینکه همین انبوه چشمگیر خرید سالانه کتاب با مشقت کمتر و فایده بیشتری، هم برای عرضه‌کنندگان و هم برای مصرف‌کنندگان، انجام شود.

+  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

نسل من برخلاف نسل انقلابی ماقبلش که  جهان را تاسرحد ویرانی جدی گرفته بود، نسلی است که تنها خودش را جدی می‌گیرد، جهان را هم تاحدی.

خودش را آنقدر جدی می‌گیرد که مرام و مسلک خاص خودش را بسازد، پایش هم بایستد، پای مذهب چهل تکه‌ای که برای خودش ساخته است، حتی اگر هرهری مذهبش بنامند. حتی اگر آن نمازها با ناخن‌های لاک‌زده‌اش را تحقیر کنند، حتی اگر قرآن سرگرفتن‌های شب‌ قدر با آن روسری‌های سرخورده از روی سر را مضحک بدانند، حتی اگر به روابط نسبتا آزادانه و صمیمانه‌اش با جنس مخالف بدگمان باشند، باز خودش را آنقدر جدی می‌گیرد که سر هویت تکه‌پاره‌اش بماند.

نسلی که کودکی و نوجوانی‌اش را با کوپن، اوشین و وضعیت‌های تکراری قرمز و سفید رنگ زده باشند، نسل کمبود و قناعت، نسلی نیست که بخواهد بنیان جهان را براندازد و طرحی نو دراندازد، نسلی نیست که بخواهد انقلاب کند.

نسل من که می‌گویم، یعنی تقریبا متولدین سالهای 65-1355، خنده‌دار است می‌دانم؛ در اغلب جوامع، حداقل زمان برای شکل‌گیری یک نسل، 30 سال است اما...اینجا ایران است. یکبار استادی در حین ارائه نتایج تحقیقش پیرامون تجربه‌های نسلی، خیلی واضح و دقیق نشان داد که چرا نسل‌ها در ایران هفت ساله، ده ساله و یا حداکثر پانزده ساله تغییر می‌کنند. آنقدر تفاوت هست میان تجربه زیسته کسانی که هنگام جنگ کودکی ۶،۵ سال بوده‌اند با آنهایی که در آن زمان 1۸،1۷ سال داشته‌اند، با آنهایی که جوانانی 2۵ تا 3۵ ساله بوده‌اند، با... آنقدر تفاوت هست که سخن گفتن از نسلی ده ساله را موجه کند.

همین است که میان من با شاگردانی که تنها ۷،۶ سال از من کوچکترند، همان‌قدر فاصله هست که میان من و مادربزرگم.

توی این یک‌سالی که دبیرستان را این‌بار از جایگاه یک معلم تجربه کردم، با نسلی آنچنان‌ متفاوت روبرو شدم که تا مدت‌ها هیچ درکی از خواسته‌ها و نیازها و اصلا زندگی روزمره‌شان نداشتم. نسلی که به نظرم مصداقش همان دختر دبیرستانی فیلم تقاطع داوودی است که یک‌جای فیلم می‌گوید: «خوش‌ به حالشان، آنها حداقل دلشان به یک چیزی خوش بود، مثل ما خوب است که دلمان به هیچ‌چیز خوش نیست؟»، نسل لحظه، نسل لذت، نسل سیال بدون اعتقاد و قید، نسل....

شما را نمی‌دانم چقدر از نزدیک با دختران و پسران این نسل (سرراست بگیرید متولدین دهه 70) دمخور بوده‌اید اما من یک خواهر ١۴،١۳ ساله دارم که از آنجایی‌که ما خانوادگی یک‌چیزی‌مان می‌شود، مصداق خوبی از این نسل محسوب نمی‌شود. بااین‌حال من یک سال تمام، هفته‌ای چند ساعت را در کنار دخترهای اول تا سوم دبیرستان گذرانده‌ام و بیش از هرچیز دیگر، بهت‌زده شده‌ام از این‌همه تفاوت.

نسل من، شاید نسل خیلی متعهد و معتقدی نباشد اما مقید است به اصولی که برای خودش دارد. نسل جدید اما انگار هیچ‌چیز ندارد، نه برای دل‌خوشی و نه برای رنج.

یک‌چندی پای دردودل مدیران دبیرستان‌ها بنشینید، دیگر حرفشان این نیست که این نسل اعتقاداتش پایه و اساس محکمی ندارد، دلخوری‌اش از این نیست که مذهبش نیم‌بند است، خون‌دل می‌خورد بابت اینکه این نسل جدید، نه به مذهب، که به هیچ‌چیز اعتقاد ندارد، نه حتی به خودش.

 

پی‌نوشت 1: اینهایی که گفتم، به‌هیچ‌وجه یک توصیف اجتماعی و جامعه‌شناختی نبود؛ تنها حس کم‌وبیش مبهم من بود نسبت به تجربه زیسته یکساله در دبیرستان، آن‌هم تنها برای چند ساعت در هفته. نوشتمش تا حداقل برای خودم بماند یادگاری، همین.

 

پی‌نوشت ٢: یک‌پارچه کردن و نادیده گرفتن انبوه تفاوت‌های میان افراد یک نسل، از طبقات و اقشار مختلف و ...، تاحدزیادی همراه با مایه‌هایی از ساده‌لوحی و ساده‌سازی است. منظور من از نسل در اینجا، البته وجه غالب افراد آن نسل است نه همه‌شان، آن‌هم در آن گستره محدودی که من تجربه‌اش کرده‌ام.

+  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

و اما در باب نیات پلید من. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان من اینهمه سرِ شما را با بدحجابی و حواشی پیرامونش خوردم تا برسم به اینجا، به همین‌جایی که اسمش را می‌گذارم «جایگاه جامعه‌شناس». راستش، مساله مورد بررسی و محتوای ایده‌های من آنقدر اهمیت ندارد که «شیوه طرح مساله». وسط انبوه وبلاگ‌هایی که به هر دلیل بشردوستانه و غیربشردوستانه‌ای، با طرح مبارزه با بدحجابی کلا مخالفند یا با شیوه‌اش مخالفند و یا اصلا موافقند و به‌به و چه‌چه راه انداخته‌اند، فکر کردم بد نیست، در حد بضاعتم، نشان دهم رویکرد جامعه‌شناختی به این مساله چگونه رویکردی می‌تواند باشد و چه تفاوتی با رویکردهای دیگر دارد.

من تنها قصد داشتم نشان دهم که اگر نخواهم از جایگاه یک زن مسلمان یا یک مصلح اجتماعی یا حتی یک فرد علاقمند به امور سیاسی به این موضوع نگاه کنم، اگر ترجیح دهم از جایگاه حرفه‌ای (شغلی) یک جامعه‌شناس به این موضوع پرحاشیه بپردازم، در نهایت بحث چه چیز درخوری ممکن است از آب در‌آید.

بدیهی است من هم به عنوان یک آدم معمولی، عقاید شخصی خودم را در باب حجاب و بدحجابی دارم و احتمالا وجنات و سکناتم بهتر از هر چیز دیگری، گویای این عقاید شخصی است. وقتی من سبز و خاکستری می‌نویسم، از جایگاه دختری ایرانی می‌نویسم که نه حتی از گرفت‌وگیر بیرونی بلکه از محدودیت‌های نهادینه شده درونی به تنگ آمده است. اما زمانی که قرار باشد از جایگاه یک جامعه‌شناس به موضوع نگاه کنم، آنوقت دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد که من اسمش را محدودیت می‌گذارم یا چیز دیگر، اهمیتی ندارد به نظرم این طرح درست است یا غلط، مبارزه با آن اخلاقی است یا غیراخلاقی، هیچ‌کدام این‌ها به جامعه‌شناس در مقام یک جامعه‌شناس ربطی ندارد. ارزش‌های شخصی یک جامعه‌شناس تنها در یک جا حق ظهور و بروز دارند و آن‌هم انتخاب موضوع است، چیزی که وبر آن را ربط ارزشی (value relevance) می‌نامید. بدین‌معناکه مثلا من به عنوان یک زن که موضوع اصلی این جاروجنجال محسوب می‌شود، علاقمندم از میان انبوه موضوعات اجتماعی مهم و غیرمهم، به حجاب و بدحجابی بپردازم، همین و نه بیشتر. وبر نیز بر این نکته پافشاری می‌کرد که در گزینش مساله مورد تحقیق همیشه یک عنصر ارزشی در کار است. برای گزینش موضوع‌های مورد بررسی هیچ معیار ذاتا علمی‌ای وجود ندارد و در اینجا هرکسی می‌تواند راه خود را پیش گیرد.

اما در ادامه راه، ارزشها تنها ممکن است تاثیری ناخودآگاه و اجتناب‌ناپذیر داشته باشند نه اینکه من آگاهانه دیدگاه و بعضا دانش جامعه‌شناختی‌ام را در خدمت طرفداری از یک موضع در باب وجود یا عدم وجود یک پدیده و یا مخالفت با آن قرار دهم، به این هم البته می‌گویند «بی‌طرفی ارزشی». همین بی‌طرفی ارزشی است که به من اجازه می‌دهد در یک سازمان حدودا دولتی کار کنم و بعضا ارزش‌ها و آرمان‌هایی متفاوت هم داشت