تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

بهاره گرامی؛

من عمده‌ی سخنان شما در این پست را نمی‌توانم بپذیرم. تأملات شما به تعارفات و «شور و شر» (ی که من دوستش دارم) آمیخته است، شور عاطفی بر عینیت چربیده و تنش «دوست و دشمن» در تأملات شما زیادی دخیل است. به کاربستن "معیار"هایی که ارایه می‌دهید، هرگونه نقد را ناممکن می‌کند. کسی که می‌خواهد در نقدی که می‌نویسد هرگز از خط انصاف خارج نشود، باید اصلا نقد ننویسد. اما نقطه حرکت ما این است که انسان، فرد یا شهروند نمی‌تواند انصاف داشته باشد. کسی که ادعا  کند خط انصاف را می‌شناسد، درواقع خود را صاحب حقیقت معرفی می‌کند و حرکت ما از این نقطه است که منقد نمی‌تواند چنین کسی باشد.

گفتگوی ما درعرصه‌ی اجتماعی صورت می‌گیرد و نقد، یک عمل اجتماعی است. در عرصه‌ی اجتماع اکتورهای یا همان عامل‌های مختلف حضور دارند که در تعامل با یکدیگر، همدیگر را کنترل/تصحصح/تکمیل می‌کنند. آن‌چه که در ذهنیت مخاطب عام، به عنوان آخرین داور باقی می‌ماند، حاصلی است برآمده از این تعامل جمعی که احتمالا می‌تواند به خط انصاف نزدیک باشد (یا نباشد).

هیچ منقدی تا به حال «حقیقت‌ها» را بیان نکرده است. این چه توقع سنگینی است که از خودتون دارید؟

 

«شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی» نباید فکر شما را مشغول کند. شما به عنوان منقد نه بدگو هستید نه خو‌ش‌گو. این‌ها مفاهیمی نیستند که به کار ارزیابی کار شما بیایند. ذهنیت سازندگان این مفاهیم، عوامانه است. قرار نیست منقد در برابر عوام تعظیم کند. ادعایی که شما مطرح می‌کنید می‌توانند «منطقی»، «مستدل»، «قابل فهم» باشد، یا «خطا»، «بی‌منطق»، «نامستدل»، «بی‌معنا» و نظیر این‌ها باشد.

 

با اطلاع دادن به افرادی که کارها و مطالب‌شان نقد شده است مخالفتی ندارم. کار خوبی است. اما اهداف شما از این عمل به نظر من حاکی از یک اشکال رویکردی است.

اصلا لازم نیست حسن نیت خود را به طرف مقابل ثابت کنید.

اصلا لازم نیست به او نشان دهید که وقت خود را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقادات خود صرف کرده‌اید.

اصلا لازم نیست نیت خیر خود را که خواهان تکامل کار او هستید به او بقبولانید.

اصلا لازم نیست احترام خاص خود را به او اعلام کنید.

اصلا لازم نیست ...

هیچ‌کدام این کارها اصلا لازم نیست، چون خوانندگان نقد شما همه‌ی این چیزها را در نوشته شما می‌خوانند. و فرد مورد نقد و منقدان دیگر خطاهای شما را راست می‌کنند (یا راستی‌های شما را کج می‌کنند). و علاقه‌مندانی که پی‌گیر این گفتگوی اجتماعی هستند به عنوان داور آخر، مشروط به این‌که آن‌ها را صاحب قوت عقلانی و استعداد تشخیص و تمایز بدانید، نتیجه‌ای را که باید بگیرند، می‌گیرند.

آن رویکردی که به نظرم ناصحیح رسید در این جمله‌ی شما دیده می‌شود. «من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام». من این طرز فکر را نمی‌فهمم. روی سخن منقد با فردی که کارها یا مطالبش مورد نقد قرار می‌گیرد نیست. مخاطب اصلی اجتماع است. روی منقد به اجتماع است. حتی در صورتی که نقد شما به جروبحث رودررو با فرد نقدشده بیانجامد، سروکار ما قبل از این‌که با بحث دونفره باشد، با دو فرد است که به نوبت پشت تریبون قرار می‌گیرند و استدلالات خود را به حضار عرضه می‌کنند. (به حضار عرض می‌کنند!).

 

می‌نویسید: «این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد درباب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است».

این ادعا درست است اما در گفتگوی خصوصی. در عرصه‌ی عمومی نیازی به این کار نیست. هیچ نیازی.

نقد می‌تواند به بهبود کار فرد نقد شده بیانجامد. اما این از لحاظ اهمیت تأثیری ثانوی است. تأثیر اصلی متوجه مخاطبین رنگارنگی است که در این عرصه مشخص اجتماعی فعال هستند. از مصرف‌کننده‌ی کالای نقدشده تا کسانی که خود کالای فکری تولید می‌کنند. اگر مخاطب اصلی «او» است و هدف رشد و تکامل کار «او» است، چرا مثل من که برای شما این نامه را می‌نویسم برای او نامه نمی‌نویسید؟

 

̽در مواری هم که اشکالات یک نقد برای منقد آشکار می‌شود، راه صحیح به نظر من نه حذف نوشته و نه تصحیح آن است، بلکه واگذاری عناصری که در این خطاکاری نقش داشته‌اند به مخاطب عام است.

 

                                                                *یکی از آشنایان

 

پی‌نوشت: حس غریبی است، یک نفر آمده است و همه‌ی آن حرف‌های ضمنی و ناگفته‌ای را که مدت‌ها گوشه‌ی ذهنت خاک می‌خورده است، این‌چنین روشن و صریح بیان کرده است؛ همه‌ی آن استدلال‌هایی که گرچه هرگز به بیان در نیامده‌اند اما پایه‌ی عقلانی و اخلاقی همه‌ی آن نقدهای تندوتیزی بوده است که شاید گاه گزندگی‌شان بیش از حد تحمل بوده است. بااین‌حال هنوز حرف‌هایی هست، تجربه‌هایی که مرا ناخودآگاه تعدیل کرده است، به قول دوستان: اندکی مهربان‌تر کرده است. این‌که مخاطب اصلی یک نقد، اجتماع مخاطبان است را قبول دارم بی‌کم‌وکاست اما به نظرم حوالت دادن هر نوع ارزیابی نقد به آن‌ها، کمی از سر خود باز کردن سخت‌گیری‌هایی است که بله، البته، دست آدم را برای نوشتن هر کلمه و عبارت می‌لرزاند، می‌تواند پیامدش نقد ننوشتن باشد در بلندمدت اما دیگران را مرجع «تام‌وتمام» کج‌وراست کردن راستی‌ها و خطاهای یک نقد دانستن...مطمئن نیستم اما به گمانم مسئولیت را از دوش خود برداشتن و به گردن دیگرانِ عامِ بی‌نام و نشان انداختن است. 

خلاصه این‌که از خواندن این نقد کوتاه اما فوق‌العاده موجز و صریح لذتی بردم وصف‌ناشدنی، گفتم با شما هم سهیم شوم درعین‌این‌که فکر می‌کنم هنوز حرف‌هایی هست، ظرایفی که اگر عمدا یا سهوا نادیده گرفته شوند، نقد را به یکسونگری‌های ویرانگر دچار می‌کند و به تدریج از ارزش و عیار آن می‌کاهد و در نهایت به عصبانیت‌های بی‌دلیل و فرسوکننده‌ تقلیل‌اش می‌دهد. همت کنم گوشه‌ای از این حرف‌ها و تجربیات و ظرایف پنهان را در پست بعد خواهم گفت.

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

همه‌چیز از این پست سمیه شروع شد، از آن دست پست‌هایش بود که من معمولا بعد از خواندن‌شان، هیچ‌ کاری نمی‌توانم بکنم مگر آن‌که یک تیزی دیوار پیدا کنم و سرم را محکم به آن بکوبانم اما خب از آن‌جایی که قید مذهبی! صیانت نفس دارم، به‌جایش می‌روم دو لیوان آب تگری سر می‌کشم، دست‌ورویم را با آب سرد می‌شویم و سعی می‌کنم تندتند نفس عمیق بکشم:) اما گذشته از شوخی، من و سمیه علی‌رغم آن‌که هر دو جامعه‌شناسی می‌خوانیم (گرچه با گرایش های مختلف) اما تجربه نشان داده است اختلاف دیدگاه‌های زیادی در باب چگونگی انجام یک بررسی جامعه‌شناختی مطلوب داریم. تجربه که می‌گویم منظورم بحث‌های رودرروی‌مان در سایت و سلف و حیاط دانشکده است بر سر همه‌چیز، از درس‌ها و اساتید و تز و امتحان جامع گرفته تا پست‌های وبلاگ من و او، خیلی وقت‌ها تنها نتیجه‌ی بحث‌مان آشکارتر شدن اختلاف نظرهای ریشه‌ای‌مان است و خیلی‌وقت‌ها بینش‌های ارزشمندی را به یکدیگر هدیه می‌دهیم (حداقل در مورد من که این‌گونه بوده است). اما برسیم سر اصل مطلب و موضع انتقادی سمیه و بحث‌هایی که این‌جا و آن‌جا بر سر آن به‌راه افتاده است.


ادامه
+  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پروپوزال را ننوشتم بالاخره، قاعدتا دو سه ماهی عقب می‌افتم از زمانی‌که همت بیشتری به خرج می‌دادم و کار تصویب را همین ترم شش تمام می‌کردم. راستش اما آنقدرها از خودم ناراضی نیستم، یعنی فکر نمی‌کنم چیز زیادی از دست داده باشم؛ بله، البته کمی عجیب است، برای منی که وسواس بیمارگونه‌ی برنامه‌ریزی و زمان‌بندی دارم، از دست دادن دو سه ماه زمان مفید باید بیش از این‌ها مایه‌ی تاسف و خود سرکوفت‌زنی باشد اما این‌طور نیست، چرا؟

مهمترین دلیل‌اش این است که کار دارد پیش می‌رود، حتی شاید کم‌وبیش بهتر از زمانی که قرار است به طور جدی و رسمی روی تزم کار کنم، می‌دانید چرا؟ چون در دو سه پروژه‌ی کلان همسو با موضوع تزم درگیر شده‌ام و این همکاری حجم قابل‌توجهی از داده‌های خام، پژوهش‌های انجام شده و خلاصه میزان دانش کم‌وبیش معتبر موجود در حوزه‌ی کاری‌ام را در اختیارم قرار داده است و البته این مزیت چشمگیری است، چراکه در مملکتی که پاسخ به تقاضای دسترسی به هر نوع اطلاعاتی حتی ساده‌ترین و عمومی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین آن‌ها (دیگر از آیین‌نامه‌های نصب شده بر روی برد سازمان‌های مختلف عمومی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر!)، با اما و اگر‌های بسیار و دوندگی‌های تمام‌نشدنی همراه است چراکه این تصور همه‌گیر و ریشه‌دار وجود دارد که اصولا هر نوع اطلاعاتی محرمانه است مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود، در چنین شرایطی، دسترسی به انبوه پژوهش‌های مختلف انجام شده از سازمان‌های کوچک و بزرگ دولتی، از آن نعماتی است که به سادگی نصیب هرکسی نمی‌شود.

از شما چه پنهان، من خودم شخصا تجربه‌ی چنین محدودیت‌هایی در تحقیق را داشته‌ام. وقتی روی پایان‌‌نامه‌ی ارشد جامعه‌شناسی‌ام کار می‌کردم، به دلیل کثرت اعجاب‌برانگیز پژوهش‌های انجام شده در حوزه‌ی دین و ارزش‌ها و نگرش‌های دینی، تصمیم گرفتم یک فراتحلیل جمع‌وجور از نتایج این تحقیقات کاملا پراکنده ارائه دهم و میزان سازگاری و ناسازگاری یافته‌های ان‌ها را با هم بسنجم و  با ارزیابی انتقادی روش‌‌های گردآوری و داوری، انباشت نسبی‌ای از داده‌های معتبر در این حوزه ایجاد کنم. اما چشم‌تان روز بد نبیند، غیر از پایان‌نامه‌ها و یکی دو پژوهش کلان که از طریق روابط شخصی با اساتید مختلف به آن‌ها دسترسی پیدا کردم، عملا چیز دیگری دستم را نگرفت. دلم می‌خواست بودید و می‌دید که برای دسترسی به یافته‌های پژوهش‌های عمومی و با بودجه‌های چندده میلیونی در سازمان‌های مختلف، به چه کاغذبازی‌های بی‌ثمر و مجوز‌های بی‌معنا از مراجع نامعلوم که نیاز نبود. آن‌چنان هراسی در میان کارکنان یک سازمان، از خرده‌پاترین آن‌ها تا روسا و مسئولین‌شان وجود دارد که هر نوع کار پژوهشی را برابر با گزارش‌های ژورنالیستی يكسر انتقادی و پرهیاهو می‌گیرند و به شما و حسن‌نیت‌تان سر سوزنی اعتماد نمی‌کنند.

بگذریم، هدفم از این تجربه و ذکر مصیبت همراهش این بود که نشان دهم دسترسی به داده‌های کلان جمع‌آوری شده در یک حوزه چندان آسان نیست. اطلاعاتی که معمولا فقط سازمان‌های دولتی عریض‌وطویل با آن مزیت انشعاب نفتی‌شان قادر به جمع‌آوری آن‌ها هستند و البته دسترسی به این اطلاعات، جز با همکاری در قالب پروژه‌های همان سازمان‌ها، اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است.

بر مبنای این تجربه‌ی زیسته‌ی واقعی، پیشنهاد مشخص من به تمام دانشجویان تحصیلات تکمیلی در شته‌های علوم اجتماعی، به ویژه دانشجویان دکتری این است که از همان ترم اول اگر نه عنوان دقیق، لااقل حوزه‌ی موضوعی تزشان را انتخاب کنند و نه‌تنها گزارش‌های مختلف درسی‌شان را در آن حوزه کار کنند بلکه سعی کنند در مراودات‌شان با اساتید مختلف، به حوزه‌ی تخصصی‌ای که قصد کار را در آن را دارند، اشاره کنند. این تعامل‌ها به تدریج شما را به عنوان یکی از پژوهشگران آن حوزه‌ی خاص می‌شناساند و کمک می‌کند در پروژه‌های در حال انجام در آن حوزه درگیر شوید چراکه معمولا انتخاب همکاران یک پروژه در ایران بیشتر به همین صورت آشنایی‌های بین‌فردی اتفاق می‌افتد و خیلی محتمل است وقتی اساتیدِ مجری طرح‌ها از همکاران‌شان سراغ پژوهشگر برای کار در یک حوزه‌ی خاص را می‌گیرند، آن‌ها شما را به عنوان کسی که موضوع تزش در این حوزه است، به ایشان معرفی کنند. اگر این مرحله‌ی شناخته شدن در یک حوزه‌ی تخصصی اتفاق بیفتد، باقی مراحل کم‌وبیش به صورت خودبخودی پیش می‌رود و در مدت نسبتا کمی شما با حجم قابل‌توجهی از داده‌های کلان گردآوری شده از سوی سازمان‌های دولتی مرتبط با یک حوزه‌ی پژوهشی، یافته‌های تحقیقات پیشین و خلاصه همان خرده دانش موجود در یک حوزه مواجه خواهید بود، مواجهه‌ای که اگر از بیرون و به عنوان یک دانشجوی عادی به دنبال آن بودید، بسیار دشوار، هزینه‌زا و گاه حتی ناممکن می‌بود.

 

پی‌نوشت: خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنم، یادم می‌رود که خیلی از خوانندگانِ این‌جا، بی‌جهت هر متن را با بدبینی و سوء‌ظنی بهت‌برانگیز می‌خوانند و نه‌تنها به صداقت صریح من وقعی نمی‌گذارند بلکه همواره به دنبال کشف توهم‌آمیز انگیزه‌های واقعی‌ام از نوشتن یک متن، در فاصله‌ی میان خطوط و کلمات نانوشته هستند. همین است هر نکته‌ی کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای در متن را که اصلا به چشم من، شخصا نیامده است، به پای فخرفروشی‌های احمقانه و حقارت‌بار می‌گذارند و به زعم خودشان از این‌همه خودشیفتگی رقت‌انگیز  به تنگ می‌آیند. ولی واقعیت این است که پیش‌بینی این‌طور خوانش‌های کج‌ومعوج و سوءتفاهم‌های شگفت‌انگیز ناشی از آن‌ها، از توان من یکی که خارج است. گاه تردید می‌کنم که آیا واقعا اگر یک تجربه را از زبان سوم شخصی ناشناس بیان می‌کردم، از این آمیختگی پیش‌فرض‌های متعصبانه با متن صریح و ساده‌ام جلوگیری نمی‌شد؟ آیا بهتر نبود همه‌چیز را از زبان دوستی خیالی بیان کنم تا افراد بیش از آن‌که بر روی منِ نویسنده و  روزمرگی‌های پیش‌پاافتاده‌ام متمرکز شوند و اعوجاج بی‌معنی از آن بیرون  بکشند، به اصل حرفم توجه کنند؟ نمی‌دانم، خیلی وقت‌ها در میان انتخاب این دو راه سرگردان می‌مانم و دست‌آخر هم از این‌که آن راه غیرصادقانه و دروغ‌های مصلحتی‌ همراهش را انتخاب نکرده‌ام، سخت پشیمان می‌شوم. کاش وقتی از این پس بیشتر راجع به تز و مصیبت‌ها و احیانا کشف و شهودهای همراهش می‌نویسم، کمتر دچار این پیشمانی‌ها شوم.

+  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

یکی از خانم‌های سابقا همکار sms زده است که: «حواست خیلی بیشتر از این‌ها به حق‌الناس باشد. آن متنی را که درباره‌ی فلان ماجرا نوشته‌ بودی، اتفاقی دیدم. بیشتر بدگویی و تهمت است. بدگویی است چون عیب‌های یک نفر را پشت سرش فاش کردن است و تهمت است چون خلاف واقع است». متن مربوط به ده ماه پیش است و طبیعی است که چیز زیادی از آن را به یاد نیاورم. بااین‌حال، از سر همان اعتماد ساده‌لوحانه و بعضا ابلهانه‌ای که به خودم و پایبندی‌ام به اخلاقیات و قضاوت‌های منصفانه‌ام دارم، فکر می‌کنم باز هم همان ماجرای همیشگی است: بیان انتقادی، صریح و بعضا گزنده‌ی من و دلخوری احساسی دیگران و سوء‌تفاهمات آن‌چنانی و الخ. سعی می‌کنم طوری جواب دهم که لااقل حسن‌نیتم را ثابت کنم، بر نقاط همدلانه‌ی بحثم تاکید می‌کنم و تا آن‌جایی که حافظه‌ی نصفه‌نیمه‌ام اجازه می‌دهد، نشانه‌های آشکار این همدلی را در متن یادآور می‌شوم.

شب می‌آیم و متن کذا را پیدا می‌کنم و بازخوانی‌اش می‌کنم. دروغ چرا، یکه می‌خورم، هیچ باورم نمی‌شود این متن عصبانی مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی را من نوشته باشم. با خودم اگر صادق باشم، متن علی‌رغم آن نکات پررنگ همدلانه‌اش، قابل یک دفاع حداقلی هم نیست. متن را درجا برمی‌دارم اما فکرم ساعت‌ها مشغولش است: چند درصد ایت سیصدوسی‌وچند پست این‌گونه بوده است و تنها چون شخص یا اشخاص مرتبط با موضوع بحث، آن‌را برحسب اتفاق، ندیده‌اند، من همچنان در توهم یک نگرش شخصی و انتقادی و صریح باقی مانده‌ام؟ چند درصد این پست‌ها را اگر بازخوانی کنم، لحظه‌ای در حذف و بیان یک عذرخواهی بلندبالا بابت نوشتن و انتشارشان تردید نمی‌کنم؟ اصلا گذشته به جهنم، بازخوانی این سیصدوچندتا کار یکی دو هفته است و بالاخره می‌شود یک جوری جلوی زیان بیش از این‌اش را گرفت اما برای آینده چه می‌توانم بکنم؟ چکار کنم که این شرمندگی و سرافکندگی عمیق بار دیگر تکرار نشود؟ واقعا چکار می‌توانم بکنم که نیت خیرم برای ارزیابی انتقادی به فاجعه‌ی شرم‌آور بدگویی و تهمت تبدیل نشود؟

بحث کشدار فلسفی‌ و توصیه‌های کلی اخلاقی‌اش به جای خود، اما من حالا دقیقا به یک راهکار عملی نیاز دارم، منی که در این روزهای کم‌کاری‌ام به طور متوسط هفته‌ای دو پست و در روزهای معمولِ پرکارم، روزانه پست می‌گذارم و بیش از هفتاد درصد این به اصطلاح خودنگاری‌ها هم دارای رویکرد انتقادی آشکار یا پنهان است، چنین کسی به راهکاری خلق‌الساعه و عملیاتی نیاز دارد. با اجازه‌ی شما عجالتا یک راه‌حل عملی به ذهن خودم رسیده است که لااقل به مرور زمان، عمق این فجایع زیادی انسانی را کاهش می‌دهد اگر به تمامی از بین نمی‌برد.

به نظرم یکی از راه‌حل‌های ممکن این است که وقتی راجع به وقایعی که با اشخاص حیقیقی کم‌وبیش در دسترس مرتبط است، صحبت می‌شود، نوشته شدن یک مطلب انتقادی را مستقیما بهشان اطلاع دهم. البته من همچنان سعی می‌کنم نام افراد را جز در موارد ضروری یا مثبت بکار نبرم، دلیل هم دارم، چون اولا لزومی نمی‌بینم خوانندگان شناس و ناشناسِ این‌جا راجع به افرادی که ممکن است هرگز برخورد واقعی چهره‌به‌چهره با آن‌ها پیدا نکنند، نظری انتقادی و احیاناً سابقه‌ی ذهنی منفی پیدا کنند. ثانیا دلیلی نمی‌بینم هر دوست و دشمنی با جستجوی نام یک فرد خاص، به یک مطلب کوچک و محدود اما صراحتا انتقادی راجع به یک فرد و فعالیت‌هایش برسد. خلاصه این‌که نمی‌خواهم مطالب کوچک و محدود و مهمتر از همه‌، سراسر شخصی من، مبنای قضاوتِ دیگران شناس و ناشناس اخلاقی یا اغیراخلاقی در باب دیگران قرار گیرد. اما این اسم نیاوردن می‌تواند خیلی ساده پیامد ناخواسته‌ی شبهه‌ی پنهان‌کاری و بدگویی‌های خاله‌زنکی پشت سر دیگران را موجب شود. چنان‌که گفتم یک راه‌حل حداقلی این است که من  افرادی را که کارها یا مطالب‌شان موضوع‌ نوشته‌ی انتقادی من است، از این ارزیابی انتقادی مطلع کنم. این اطلاع در عین این‌که هزینه‌ی زیادی برای من یا دیگری در برندارد اما حداقل سه کارکرد مهم و مشخص دارد:

 

1- بیان مرا تعدیل می‌کند. از بابت آن‌که مطمئنم یکی از افراد حاضر در گود و وارد به چندوچون اصل ماجرا هم مطلب را می‌خواند، دچار وسواس ذهنی‌ و کلامی‌ام می‌کند، باعث می‌شود دست‌ودلم بابت تک‌تک جملات و عباراتم بلرزد و از قضاوت‌های بی‌پایه و اساس و مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی پرهیز کنم چراکه ممکن است به فاصله‌ی کمی نادرستی آن‌ها ثابت شود و اعتبار کل ارزیابی‌های انتقادی حال و آینده‌ام به زیر سوال رود و خلاصه همین خرده آبروی نداشته‌ام هم بر باد رود. این اطلاع دیگری مرا وادار می‌کند که برای نوشتن هر جمله، هر صفت، هر قید تشدید یا تضعیف‌کننده، دقت بیشتری به خرج دهم و همین صداقت اخلاقی نیم‌بندم را برای سنجش میزان مصابقت ارزیابی‌ام با واقعیت، در حد نهایتش بکار گیرم و یک کلام: در این بیان انتقادی شخصی و صریح خیلی خیلی دست‌به‌عصاتر راه بروم مبادا که یک‌وقت به تهمت‌زنی‌های بی‌دلیل و از سر عصبانیت و حماقت دست زده بزنم.

 

2- از آن شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی پشت سر دیگران هم جلوگیری می‌کند چراکه با این اطلاع، من می‌توانم در بهترین حالتش، حسن‌نیتم را به طرف مقابلم ثابت کنم. به او نشان دهم که وقتم را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقاداتم صرف کرده‌ام چون عمیقا می‌خواسته‌ام کار او، نوشته‌اش، رفتارهایش یا حتی شخصیتش بهتر شود، نقص‌هایش کمتر و کمرنگ‌تر و نقاط قوتش بیشتر و پررنگ‌تر شود. چرا اصلا چنین چیزی می‌خواسته‌ام؟ چون معتقد بوده‌ام وضع موجود او، کارها و آثارش آشکارا ظرفیت چنین بهبودی را داشته است و من سعی کرده‌ام در حد وسع خودم، سهم‌ام را در این بهبود ادا کنم. درواقع همین کار کوچک ای‌میل زدن و اطلاع من به او می‌تواند به این معنا تلقی شود که من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام. بیان عمومی مطلب هم تنها به دلیل احتمال بالای استفاده‌ی دیگران در کار خودشان بوده است چراکه قاعدتا اگر انتقاد خیلی محدود و تنها مربوط به شخص او بود، صرف وقت برای انجام آن احتمالا به یک دوستی عمیق و صمیمانه نیاز داشت که البته ممکن است در خیلی موارد وجود نداشته باشد.

این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد در باب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است، کاش زودتر فرصت کنم و بیشتر بازش کنم.

 

3- در نهایت این اطلاع یک‌جور محکم‌کاری مضاعف برای ارزیابی‌ها و قضاوت‌های تا حدِ امکان منصفانه است چراکه طرف مقابل هم این فرصت را دارد که نکات نادیده گرفته شده از سوی نویسنده یا واقعیت‌های پنهان یا خلاصه هر نکته‌ی باقی‌مانده‌ای را بیان کند که به روشن‌تر و مستدل‌تر شدن ارزیابی‌ها کمک می‌کند. درواقع علی‌رغم همه‌ی احتیاطی که در دو بند قبل لحاظ شد، باز هم طبیعی و ممکن است که نویسنده تنها از منظری محدود و سطحی دست به ارزیابی زده باشد و این‌جاست که حضور یک طرف اصلی ماجرا می‌تواند افق دید را گسترده‌تر و عمق نوشته را بیشتر کند. اتفاقی که بعد از ده ماه برای آن مطلب کذای من افتاد اما به‌دلیل از موعد مناسب بحث گذشتن، فقط به کار این تلنگر و تامل همراهش آمد و بس.

 

پی‌نوشت: همواره از وسعت دامنه و کثرت سوءتفاهمات ممکن در یک بحث ساده و صمیمانه، هم شگفت‌زده شده‌ام و هم مایوس و سرخورده، این است که همین حالا پیش‌بینی می‌کنم برخی با پوزخندهای تمسخرآمیز این تامل و چاره‌جویی برای یک مساله‌ی واقعی را به پای افه‌های نمایشی اخلاق‌مداری و یک جور به رخ کشیدن تهوع‌آور محسنات نداشته‌ی اخلاقی بگذارند. راستش هیچ هم نمی‌دانم چگونه می‌شود از چنین ارزیابی بدبینانه و توهم‌آمیزی جلوگیری کرد، صرفا گفتم شاید چون خوشبینانه و ساده‌لوحانه فکر می‌کنم اگر صراحتا بگویم این چهار کلام حرف ساده را به حساب هیچ‌چیز نگذارید، شما هم دربست قبول می‌کنید و همه‌ی آن سوءتفاهمات ریشه‌دار و چاره‌ناپذیر یک‌جا دو می‌شود و به هوا می‌رود، چه خیال‌پردازی‌های کوکانه‌ای.

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

چند هفته پیش که اطلاعیه‌اش را روی در و دیوار دانشکده دیدم، کم مانده بود ذوق مرگ شوم، فکرش را بکنید، یک کار جامعه‌شناختی بر روی رمان فارسی، آن هم در حد تز دکتری، آن هم توسط کسی که بعدها کاشف به عمل آمد خودش ادبیاتی است و جزء فلان حلقه‌ی ادبی است، آن هم به راهنمایی استادی که شخصا هر چه از جامعه‌شناسی ادبیات دارم از او دارم، بیش از حد باور رویایی بود، آن‌چنان هیجان‌زده شدم که فی‌المجلس دفتر و دستک را درآوردم و تاریخ و ساعت دفاعیه را یادداشت کردم و از همان دم کرنومتر لحظه‌شماری و انتظار را زدم، چند روز بعد که رفتم دانشکده دیدم زمانش کمی عقب‌افتاده و دوباره از نو یادداشت و برنامه‌ریزی برای خالی کردن آن روز و ساعت و...اوه، بالاخره شنبه شد، بیست‌وهشتم، ساعت ده صبح. زندگی‌مان را که از قبل لنگ گذاشته بودیم، حدود نه و نیم صبح راه افتادیم هلک هلک رفتیم دانشکده برای همین جلسه‌ای که قرار بود در بحبوحه‌ی انبوه پایان‌نامه‌های طلاق و فقر و حاشیه‌نشینی، از یک تز دکتری پیرامون علاقه‌ی مهجور و تک‌افتاده‌ی امثال ما دفاع کند. اما چشم‌تان روز بند نبیند، آن‌چنان توی ذوق‌مان خورد که خشم و یاس و سرخوردگی حاصل از همین دو ساعت ناقابل، تا سال‌های سال از یادمان نخواهد رفت. من فقط چشمه‌ای از این دو ساعت عمیقا نومید‌کننده را برای‌تان رو می‌‌کنم، خودتان حدیث مفصلش را بخوانید.


ادامه
+  چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«وقتی زنی گرایش‌های دانشمندانه دارد، در جنسیت وی باید اشكالی وجود داشته باشد، زیرا سترونی است كه شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می‌كشاند؛ زیرا، با عرض معذرت، مرد جانور سترون است».  نیچه

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«یکی از ضعف‌های غم‌بار روح و درعین‌حال یکی از ژرف‌ترین ظرافت‌های آن در این است که هستی آن جز به وساطت تن امکان‌پذیر نیست»  ساباتو

برای فراتر از رفتن از رمانتیسیسم ابلهانه و دست یافتن به تاملی بازاندیشانه در باب هستی یک فرد از سوی خودش، بی‌واسطه از تن نوشتن، نه‌تنها یک حق، بلکه بیش از آن یک ضرورت است. 

همه‌ی حرف دو پست پیش هم همین بود، منتهی با تاکید بر این نکته که این ضرورت در مورد زنان پررنگ‌تر است. زنان باید کودکی معصومانه‌ای را به تصویر کشند که پایدارترین تصورات‌شان از جنسیت را سامان داده است، از همه‌ی چشم‌غره‌های پدر و لب‌گزیدن‌های مادر وقتی «دختر» خوبی نبودند، باید از تجربه‌ی عمیقا سرکوب‌گرانه‌ی بلوغ بگویند، از بدن بی‌خاصیتی که انگار به هیچ کار نمی‌آمد مگر به گناه، باید شرم ریشه‌دار و بی‌دلیل‌شان از عریانی، حتی در خلوت‌ را بازکاوی کنند. زنان باید سکوت شرمگین چندصدساله‌‌شان را کنار بگذارند و با به چالش کشیدن تک‌گویی مردانه در باب زنان و زنانگی، روایت خودشان از چیستی و چگونگی و حتی چرایی زن‌ بودن‌شان را به بیان دربیاورند. بر مبنای همه‌ی دلایلی که پیش از این گفتم، از نظر من، تلاش برای بیان این روایت، نه‌تنها یک حق، بلکه به خصوص در مورد زنان، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است و البته بدیهی است که این روایت عینی و انضمامی، به خصوص از گوشه‌های تاریک و نمور حوزه‌ی خصوصی، با نوشتن از تن پیوندی جدایی‌ناپذیر خواهد داشت. پس عجالتا موضع من در باب نفسِ از تن و بدن زنانه نوشتن روشن است اما...


ادامه
+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

واقعا زنان دیگر چه می‌خواستند؟ در نیمه‌ی دوم قرن بیست، آنان حق رای داشتند، مشکل چندانی برای ورودشان به دانشگاه‌ها نبود و بازار کار علی‌رغم همه‌ی تبعیض‌هایش، به روی‌شان گشوده بود. درواقع، حتی در دهه‌ی 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمریکای شمالی از آموزش ابتدایی برخوردار بودند. زنان طبقه‌ی متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهیابی به دانشگاه‌ها و حرفه‌های تخصصی می‌دانستند. موقعیت‌های شغلی برای میلیون‌ها زن جوان فرصت زندگی مستقلی را به وجود آورده بود. به تدریج فمنیسم حتی از مد افتاده و قدیمی و یادگاری از مبارزات گذشته به نظر می‌رسید. بعد از آن، بخت حتی باز هم بیشتر با زنان یار شد. جنگ پیش آمد و به یک‌باره همه‌چیز را دگرگون کرد. در آمریکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 میلیون زن برای اولین‌بار سرکار رفتند. زنان کارهایی را برعهده گرفتند که پیش از این گفته می‌شد «از عهده‌شان برنمی‌آید...» و البته که جنگ پایان یافت و از میان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغل‌شان در دوران صلح نیز بودند. به هرحال، در نیمه‌ی قرن بیستم، کم‌وبیش ورود زنان به عرصه‌های مختلف حوزه‌‌ی عمومی به سرانجام رسیده بود و از آن پس، قاعدتا تلاش فمنیست‌ها حداکثر می‌بایست در جهت تثبیت جایگاه برابر زنان در حوزه‌های مختلف متمرکز می‌شد.

اما در برهوت دهه‌ی پنجاه و بعد از سال‌ها رکود جنبش زنان، دوبوار تنها کسی بود که یک‌تنه فریاد می‌کشید زنان، علی‌رغم همه‌ی دستاوردهای‌ ظاهری‌شان، همچنان چیزی جز «دیگری»ای برساخته از سوی مردان نیستند. او دقیقا جایی انگشت گذاشت که دختران دانشجوی پرشوروشر فرانسوی و دیگر جنبش‌های دهه‌ی شصت را گرد هم آورد: «هویت زنانه». امری که اگر نه تماما، عمدتا در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گرفت و بازتولید می‌شد.

لابد با خودتان می‌گویید این تاریخ‌ها چه اهمیتی دارد؟ این‌که زنان به یک‌باره در دهه‌ی شصت مشکل هویتی پیدا کردند و «جنس دوم» دوبوار را کشف کردند، چه ربطی به بحث داغ این روزهای وبلاگ‌نویس‌های ایرانی دارد؟ بله، البته، برای مرور تاریخ فمنیسم و جنبش زنان، خواندن پست‌های وبلاگی انتخابی احمقانه است؛ قاعدتا برای این کار کتاب خانم مشیرزاده (از جنبش تا نظریه‌ی اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم) از هر لحاظ انتخاب عاقلانه‌تر و مناسب‌تری است. حق با شماست، باید فکر دیگری بکنم. خب بگذارید ببینم، با یک میان‌پرده چطورید؟ راستش خیلی فکر کردم این هجویه‌ی ماهرانه و عمیقا روشنگر ساباتو از فمنیسم برابری‌خواهانه را در کجای متن بیاورم؛ در ابتدا و به عنوان یک آغاز جذاب و گیرا و بعد با کمک استعاره‌هایش حرف‌هایم را بزنم؟ در انتها و به عنوان دلیلی هر چند احساسی اما تمام‌کننده بر صحت حرف‌هایم؟ یا مثل همین حالا در میانه‌ی متن، وقتی ارتباط میان توضیحات نظری و مسائل واقعی روزمره‌ی ما کمرنگ شده است؟ چاره‌ای نداشتم، شروع کردم و گذاشتم جریان خودجوش متن تصمیم نهایی را بگیرد و حالا فکر می‌کنم وقتش است. یک میان‌پرده‌ی طنزآمیز و گزنده (هرچند کمی طولانی) یکی از معدود شگردهایی است که ممکن است خواننده‌ی کسل‌شده‌ای مثل شما را سرحال بیاورد و احیانا مشتاق‌تان کند معنا و مفهوم حقیقی این هجویه‌ی در ظاهر آنتی‌فمنیستی را دریابید. قبول ندارید؟ امتحانش کم‌وبیش مجانی است:


ادامه
+  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

Personal is political. می‌بینید؟ مساله فراتر از کشمکش‌های دیرهنگام وبلاگستان ایرانی بر سر این است که جزئیات اتاق خواب را چه کسی گوید و چگونه بگوید؛ این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. اصلی که طرفداران این نظام سیاسی معتقدند تفاوت اصلی آن با نظام‌های سیاسی تمامیت‌خواه (توتالیتر) است. درواقع، این شعار مشهور فمنیستی، تمایز جاافتاده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی را به چالش می‌کشد و با این نقد رادیکال، یکی از مهمترین منتقدان نظامی تلقی می‌شود که عجالتا خود را پیروز تاریخ می‌داند و مدعی است کارآمدترین نظامی است که تضاد منافع را به صورت مسالمت‌آمیز و با کمترین هزینه و بیشترین نفع برای همگان سامان داده است.

اما چرا فمنیسم با چنین تمایز به ظاهر معقولی مخالف است؟ مگر غیر از این است که انبوه نظریات و جنبش‌ها و انقلاب‌ها در تلاش برای تثبیت همین مرز کمرنگ اما به غایت مهمی بوده‌اند که نه‌تنها حکومت، بلکه به تعبیر میل، مهمتر از آن، اکثریت را وادارد تا از دست‌اندازی به حوزه‌ی خصوصی افراد پرهیز کند. اکثریتی که می‌تواند با مکانیزم‌های قدرتمندی از قبیل طرد اجتماعی، جزئیات حوزه‌ی خصوصی فرد را مطابق با ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی خود سامان دهد و اینجاست که حکومت نه‌تنها نباید متجاوز به این حوزه‌ی خصوصی محسوب شود بلکه بیش از آن، باید مدافع حوزه‌ی خصوصی اقلیت در برابر تعیین تکلیف‌های فرهنگی اکثریت باشد. واقعا جنبش زنان به عنوان یک جنبش مترقی مدرن چرا با چنین تمایزگذاری‌ای مخالف است؟ مخالفتی که حداقل در ظاهر ارتجاعی به نظر می‌رسد. جواب این سوال را اگر بدهیم و بفهمیم چرا فمنیست‌ها تنها خواهان وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی نبودند، بلکه به تدریج درصدد برآمدند تا بر مزربندی‌های پذیرفته شده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی فائق آیند، احتمالا بتوانیم در این دعوای مجازی اخیر هم موضع روشن‌تر و مستدل‌تری اتخاذ کنیم.

 

بگذارید اول ببینیم تعلق یک مساله به حوزه‌ی عمومی، چه مزیتی ایجاد می‌کند که زنان درصدد وارد کردن مسائل حوزه‌ی خصوصی به حوزه‌ی عمومی یا درواقع، در پی به چالش کشیدن مرزهای پذیرفته شده‌ی میان این دو هستند. واقعا چه اهميتی دارد كه يك مساله جزء حوزه‌ي خصوصی قلمداد شود يا جزیی از حوزه‌ي عمومي؟ ماجرا خیلی ساده است: تعلق یک مساله به عرصه‌ی عمومی، باب گفتگوی عمومی در مورد آن را باز می‌کند، گفتگویی که در نهایت به اتخاذ یک راهکار جمعی منجر خواهد شد بدین‌معناکه قدرت عمومی که تجسم اصلی آن حکومت است، پشتوانه‌ی اجرای آن خواهد بود. تمایز لیبرالی میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی یک پیامد مهم برای زنان دارد، این‌که عمده‌ی مسائل آنان را از حوزه‌ی بحث و گفتگوی عمومی خارج می‌کند. مسائل زنان مسائلی تلقی می‌شود که علی‌رغم فراگیر بودنش، به واسطه‌ی تعلق‌شان به حوزه‌ی خصوصی افراد، مسائل شخصی و خصوصی‌ آنان تلقی می‌شود که گویا ربطی به دیگران ندارد. این درحالی است که زنان معتقدند عمده‌ی مسائل و مشکلاتی که به تعبیر خودشان، فرودستی آنان در جامعه را موجب می‌شود، در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گیرد و استمرار می‌یابد. قبل از این‌که وارد بحث مفصل در باب چیستی مسائل زنان در حوزه‌ی خصوصی شویم، بد نیست به یک  معنای دیگر از این شعار مشهور هم اشاره کنیم، شعار «امر شخصی، سیاسی است» بیانگر آن است که سیاست به قلمرو عمومی محدود نمی­شود بلکه در شخصی­ترین حوزه­های حیات انسانی نیز به دلیل وجود روابط قدرت حضور دارد. نقدهای فمنیست‌ها به سنت‌های رایج در علوم سیاسی نیز بر همین مبنا انجام می‌شود؛ این‌که فرض بنیادی امر عمومی این است که ملاحظات عمومی را می­توان نسبتاً به سهولت از ملاحظات خصوصی تشخیص داد و در نتیجه میان امر خصوصی و امر سیاسی قائل به تفکیک شد این درحالی است که از دیدگاه فمنیست­ها، درهم­امیختگی حوزه­های خصوصی و عمومی بیش از آن چیزی است که در نظر اول به چشم می‌خورد. به این ترتیب، از دیدگاه آن‌ها، اساساً حوزه­ای که قلمرو نظریه سیاسی و علم سیاست را تشکیل می­دهد، از نظر مرزبندی مفهومی دچار مشکل است.

خب، خسته‌تان نکنم، اگر تا اینجا بخواهیم رئوس اصلی بحث‌مان را مختصر و مفید روشن کنیم، احتمالا بشود سه نکته‌ی زیر:

 

1- فمنیست‌ها با تمایز پذیرفته شده میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی مخالفند و معتقدند مرزهای میان دو حوزه ساختگی و صوری است و درهم‌آمیختگی آن‌ها در واقعیت بسیار بیش از آن چیزی است که انبوه نظریات سیاسی (به خصوص از نوع لیبرالی‌اش) بر مبنای آن بنا شده‌اند.

 

2- فمنیست‌ها نه‌تنها معتقدند که وجود رابطه‌ی قدرت در همه شبکه­های روابط اجتماعی، به خصوص در روابط شخصی و خصوصی افراد، همه‌ی این روابط را به امور سیاسی تبدیل می‌کند، بلکه بیش از آن، طرح این روابط در حوزه‌ی عمومی یک ضرورت برای بهبود وضع موجود است چراکه محدود کردن بخشی از روابط اجتماعی در حوزه‌ی غیرقابل‌دسترسی مانند حوزه‌ی خصوصی، انواع مساله‌دار این روابط را پنهان می‌کند زیراکه با خارج کردن این مسائل از دایره‌ی بحث و گفتگوی عمومی (منظور رسانه‌های ارتباط جمعی، مطبوعات، احزاب، سازمان‌های غیردولتی و در یک کلام: جامعه‌ی مدنی است) کلا وجود این مسائل نادیده گرفته شده و لذا به لاینحل ماندن آن‌ها منجر می‌شود.

 

3- عمده‌ی مسائل زنان مسائلی است که از روابط قدرت در حوزه‌ی خصوصی ناشی می‌شود و لذا صرف وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی چندان تغییر بنیادینی در وضعیت، به تعبیر خودشان، فرودستی ریشه‌دار آن‌ها پدید نمی‌آورد.

 

پایه بودید بخش بعدی این بحث را هم دنبال کنید تا نه‌تنها شواهد بیشتری از صحت نکته‌ی سوم ببینید، بلکه مهمتر از آن، به دلایل و استدلال‌های فمنیست‌ها در جهت طرح این ادعا هم پی ببرید؛ این‌که چرا به نظرشان می‌رسيد زنان با وجود کسب تحصیلات و ورود به بازار کار و حتی کسب موقعیت‌های‌ ممتاز در حوزه‌ی روشنفکری و آکادمی (بخوانید ورود به حوزه‌ی عمومی)، حداکثر در حد سیندرلاهای مدرن باقی مانده‌اند.  

 

پی‌نوشت ۱: در باب ايرادهاي بنی‌اسرائيلی


ادامه
+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

پیش‌درآمد: دل‌مان خوش است صرفه‌جویی می‌کنیم، وجدان‌مان راحت است که دو تا اتاق خانه را کرده‌ایم زمهریر به این امید کودکانه که هم‌وطنان‌مان در آن سرمای بی‌سابقه کمتر یخ بزنند؛ غافل از آن‌که فقط داریم با دست خودمان، خودمان را بدبخت‌تر می‌کنیم، با همین خرده صرفه‌جویی‌هایی که خروار خروار پز اخلاقی هم بارش می‌کنیم، هم به شرکای خارجی مملکت سوبسیدهای کلان می‌دهیم، هم آزادی‌های نداشته‌مان را محدودتر می‌کنیم، هم به سیاست خارجی نفس‌کش‌طلب دامن می‌زنیم، هم...فایده‌ای ندارد، خودتان بخوانید، بخوانید ببینید با همین کم مصرف کردن یا چه ‌می‌دانم به قول کم‌وبیش گول‌زننده‌ای، درست مصرف کردن که ساده‌لوحانه بابتش فخر هم می‌فروشیم، چه‌ها که به روز خودمان نمی‌آوریم.


ادامه
+  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

پیش‌درآمد: خواندن ادامه‌ی مطلب در این پست، چیزی است در ابعاد تجربه‌ی آن پسرک نیمه‌کور بعد از عینک به چشم زدن و روشن شدن جهان و الخ، یادتان هست؟ کتاب فارسی و «قصه‌ی عینکم»؟ حالا حکایت این نوشته است و بینش‌هایی که حقایق را در شکل و اندازه‌ی واقعی‌شان می‌نمایاند و بسیاری از اوهام ما در باب اقتصاد مملکت را به سخره می‌گیرد، از ذوق‌زدگی کودکانه‌مان در باب افزایش سرمایه‌گذاری‌های صنعتی تا محاسبات ملانصرالدین‌وار مزیت نسبی و...خودتان بخوانید، کمی طولانی است، اما بخوانید، آن‌هم تا به انتها؛ نثرش هم گرچه لودگی‌های نثر مرا ندارد، اما نثر روزنامه‌ای ساده و روانی است. به‌هرحال اگر ضمانت مرا به جایی حساب می‌کنید، تضمین می‌کنم که ضرر نکنید، البته اگر مثل من، در حوزه‌ی اقتصاد متخصص نباشید و این سخنان به نظرتان بدیهی نرسد.


ادامه
+  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

نمی دانم یک شهروند اروپایی، آمریکایی،‍‍ ژاپنی، یا اصلا چه می‌دانم، بورکینافاسویی، وقتی خبر سهمیه‌بندی بنزین در چهارمین کشور صادرکننده نفت دنیا را می‌شنود، چقدرشوک‌زده می‌شود، ولی مسلما وقتی شهروند مذکور چند ماه بعد خبر قطعی گسترده گاز و اعلام احتمال سهمیه‌بندی گاز در همان کشور را (که بنا بر تصادف دومین دارنده‌ی‌ ذخایر گازی جهان نیز هست) را می‌شنود، از فرط تعجب احتمالا چند ضربه‌ای به صورتش خواهد زد تا از بیدار بودن خود مطمئن شود! با این وجود، آنچه که من قصد دارم در قالب چند پست به آن بپردازم، نگاه از چند زاویه متفاوت و تا حدی غیر متداول است، یعنی پرداختن به برخی مطالب مرتبط با این ماجرا که علیرغم مهم بودن‌شان، به شدت در حاشیه قرار گرفته‌اند:

 

اپیزود اول: عنوان: «توقیف هم میهن!»، زمان: شنبه 6 آبان 86، مکان: یکی از دانشگاه‌های تهران


ادامه
+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

ببینم وبلاگ شخصی داشتن در این مملکت جرم است؟ خلاف شرع است؟ قباحت دارد؟ آدم باید از خودش خجالت بکشد که در فلان سازمان کار می‌کند و وبلاگ هم می‌نویسد؟ خیلی پررویی می‌خواهد اگر کسی با سوابق علمی مشخص بخواهد در سازمانی مشغول به کار نسبتا دائمی شود و در عین حال وبلاگ شخصی هم داشته باشد؟ نکند وبلاگ نوشتن، آن هم از نوع شخصی و بی‌آزارش، فحش است؟

 از خدا و آن چشم‌های همواره در صحنه که پنهان نیست، از شما چه پنهان، امروز خدمت چندی از اساتید و مسئولین محترم بودیم برای تصمیم‌گیری در باب مسائلی شغلی و حرفه‌ای؛ اندر حکایت توضیح و تفصیل موضوع تز دکتری بودیم و ضبط و ربط‌ش به ماموریت‌های پژوهشی و الخ که یک دفعه یکی از حضار، به ناگهان لبخندی معنادار را حواله‌ی ما و جلسه کردند و فرمودند: «خب، راستی اسم وبلاگ‌تون چی بود؟» مطمئن نیستم اما احتمالا انتظار داشتند دست‌وپایم را گم کنم و به تته‌پته و احیانا، چه می‌دانم، آدم از ذهنیات مردم که خبر ندارد، لابد به غلط کردم بیفتم که نه، کی، کجا، من اصلا وبلاگ ندارم، آن‌هم که دیده‌اید مال دوران بچگی‌ و خامی بوده است و من حالا لابد خانم دکتری شده‌ام که اصلا از این کارهای سخیف بیزارم و...

 نخیر، تصورشان هرچه بود، نقش بر آب شد به نظرم، چون خیلی مطمئن و با لبخندی که حکایت از رضایت عمیق درونی‌ام از نام وبلاگ داشت، گفتم: «شور و شر»، ابایی هم نداشتم از محتوایش حرف بزنم، به عرض ایشان که صراحتا رساندم، اما گفتم شاید بد نباشد شما و «دیگران» هم بدانید که بنده اصلا و اساسا از این کار نه‌چندان کم‌دردسر وبلاگ‌نویسی، هرگز شرم‌زده و خجالت ‌زده نبوده و نیستم. دلیلی نمی‌بینم از یادداشت‌های کوتاهم در باب کتاب‌هایی که می‌خوانم، فیلم‌هایی که می‌بینم، زندگی روزمره‌ای که خرده خرده جوانی‌ام را می‌جود و تفاله‌اش را برایم باقی می‌گذارد، فکرهایم، غم‌هایم، شادی‌هایم، ملال ریشه‌دار و دلزدگی‌های مکررم، در یک کلام از شور و شر خودم و زندگی‌ام شرم داشته باشم. گو این‌که توجیه و دلیل فلسفی‌اش را هم شرح و بسط داده‌ام پیش از این.

 من هرگز نام شخصیتی حقوقی یا حقیقی را در این وبلاگ نبرده‌ام مگر برای اظهار تشکر و احیانا اطلاع از سوالات آزمون‌های مختلف. اینجا را در هر کجا که ثبت کرده‌ام، personal معرفی کرده‌ام و این یعنی این‌که در اینجا فارغ از هر نوع سمت حقوقی و حرفه‌ای می‌نویسم، فقط و فقط هم در باب چیزهایی می نویسم که شخصی و به قول معهودبلاد کفر personal، تلقی‌شان می‌کنم، نه در باب مسائل کاری و حرفه‌ای و آموزشی و پژوهشی. مقاله‌ی علمی- پژوهشی  که سهل است، حتی نوع رایج شبه‌روشنفکرانه هم نمی‌نویسم که بعد یک نفر بیاید مدعی شود خرده دانشم را بر سبیل تایید و احیانا تقدیس مصالح مملکتی بکار گرفته‌ام یا نگرفته‌ام. حداکثر هرازچندگاهی پای کشف ایده‌های خامی به میان می‌آید که بعدها اگر همت و به قول دوستان، عرضه‌اش را داشتم، مفصل و در جای خودش، چاپ می‌کنم، در همان مجلات تخصصی‌ای که خود اساتید هم سالی یک‌بار ورق‌شان نمی‌زنند.

 تکراری است، می‌دانم اما انگار تا ابد باید تکرار کنم که این وبلاگ نه یک سایت تخصصی است و نه یک تریبون سیاسی، اینجا کم‌وبیش حیاط خلوت خانه‌ی کوچک من است، دید هم دارد از هزار و یک طرف، هر کسی هم دوست داشت، بر سر دیوارش سرک می‌کشد، حوصله‌اش را داشت گپی هم می‌زنیم، همین حرف‌حدیث‌های روزمره‌ی عصرگاهی که اگر آدم در این یک گله جا هم نگوید، پاک دلش می‌پوسد و...بگذریم.

 

پی‌نوشت: عصبانی بودم، نه از این کارآگاه‌بازی‌های جستجوی گوگل و کندوکاو به نظرم بی‌مورد در سوابق شخصی و غیرعلمی، به هرحال آدمیزاد است دیگر، کنجکاو هم هست، یقه‌ی کسی را که نمی‌شود گرفت بابت کنجکاوی؛ راستش بیشتر دلگیر شدم از لحن تمسخرآمیزی که گمان می‌کرد عجب مچ‌گیری جانانه‌ای صورت داده است در میانه‌ی آن بحث پرشور و شر علمی- تخصصی. گفتم کمی در موردش درددل کنم، بلکه بهتر شوم و البته که حالا بهترم:)

+  شنبه ششم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  گزنه | 

سال اول دانشگاه بودیم، تازه داشتیم خودمان را كم‌كم عادت می‌دادیم كه یك‌وقت به ‌سیاق دبیرستان، به حضرات بعضا سبیل كلفتِ اساتید نگوییم: «خانم اجازه» كه بدجوری بهشان برمی‌خورد و سنگ روی یخ‌مان می‌كردند، حالا فكرش را بكنید در اثنای همین معصومیت، یك‌روز سرخوش و خندان برای خودمان از پله‌ها بالا می‌رفتیم كه خوردیم به پست یكی از اساتید اعظمی كه از قضا آن سال‌ها، تمام لحظه‌های هجده، نوزده سالگی‌مان را شیفته‌ی خودش كرده بود، دو تای‌مان سلام كردیم و سومی گفت: «خسته نباشید»، استاد را می‌گویید، انگار فحش خواهرومادر شنیده باشد، تیز نگاه‌مان كرد و دو قدمی به طرفمان برداشت، انگار كه بخواهد یكی یك سیلی آبدار بگذارد بیخ گوش‌مان، با عصبانیتی حیرت‌برانگیز گفت: «مگر من عمله و بنایم یا سر كلاس خشت و آجر روی هم می‌گذارم كه زرتی بعد از كلاس می‌گویید خسته نباشید؟»، قیافه‌های مبهوت و ترس‌خورده‌ی ما را كه دید، راهش را گرفت برود، زیرلب اما هنوز می‌گفت «بس‌كنید این كلیشه‌های بی‌معنی را»، ما سه تا دختربچه‌ی طفلكی را می‌گویید، همان‌جا وسط پله‌ها خشكمان زده بود، تا چند ساعتی صدا از هیچكدام‌مان در نمی‌آمد، گوینده‌ی آن جمله‌ی كذا كه نزارتر از همه بود، بنده خدا هرازچندگاهی به چشم‌های ما خیره می‌شد یعنی اینكه «شما كه شاهد بودید، من فقط گفتم خسته نباشید، نكند یك وقت حواسم نبوده و چیز دیگری هم گفته باشم، هان؟ شما كه شاهد بودید». القصه، پنج، شش سالی از آن ماجرا گذشته است و من هنوز كه هنوزه، وقتی اینجا و آنجا این كلیشه‌ی بی‌معنی به گوشم می‌خورد، مو بر تنم راست می‌شود و يک‌آن نفسم در سینه حبس می‌شود و هی بی‌خودی منتظرم تا مخاطب از كوره در برود و...

همه‌ی این روضه‌ها را خواندم تا بگویم محض رضای خدا این كامنت‌های‌تان را اینقدر كلیشه‌ای با «عزیزم» آغاز نكنید و بی‌معنی‌تر از آن، به «موفق باشید» ختم نكنید، گو این‌كه همیشه كامنت‌هایی كه این‌چنین تصنعی آغاز و پایان می‌پذیرند، محتوای بی‌ربطی دارند و معمولا نمادی از دندان‌قروچه‌های عاجزانه‌ی نویسنده‌اش بابت همان مایه‌های ناخوشایند وجودی به شمار می‌روند؛ بااین‌حال شما احتیاط كنید، یك وقت دیدید من هم شدم تمثال مجازی همان استاد مربوطه و تند درآمدم بهتان گفتم: «اولا من به یاد نمی‌آورم عزیز شما بوده باشم، ثانیا بنده حداقل در نظر خودم به اندازه‌ی كافی موفق هستم، این آرزوهای آبكی را برای امثال خودتان نگه دارید كه احتیاج بیشتری به آن دارید»، زیرلب هم غرغر كردم كه «بس كنید این كلیشه‌های بی‌معنی را»، شاید هم تیزتر از این حتی، به‌هرحال وسط آن هيرووير خشم، اختیار آدم آنقدرها هم دست خودش نیست. گفتم كه بعدا شاكی نشوید:))

+  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پیش‌درآمد: این پست فقط و فقط به جهت تنویر افکار عمومی افاضات می‌شود و بس، بنابراین بابت اظهار فضل‌های احتمالی فحش و فضیحت بیخود ندهید که آن دنیا مدیون می‌شوید.

و اما اصل ماجرا؛

جای شما خالی، هفته‌ی پیش خدمت برخی دوستان و اساتید بودیم به منظور بحث و فحصِ احتمالا راهگشا در باب وضعیت خانمان‌برانداز مسکن. ناگفته آشکار است که مثل انبوه جلساتی از این دست، دو ساعت گفت‌وشنودهای گاه پراکنده و گاه منسجم، گاه تکرار مکررات و گاه حاوی نکته‌های انتقادی و بدیع، گاه اجماع بر سر بدیهیاتی مورد توافق و گاه جدل‌هایی جدی بر سر موارد چالش‌برانگیز، می‌توانست بسیار پربارتر و قابل‌استفاده‌تر از آنچه که بود، باشد. اما خب به قول معروف کاچی به از هیچی است؛ برای بنده شخصا، همین که یکی از تصوراتِ گویا نادرستِ ملهم از گزارش‌های اقتصادیِ عامه‌پسندِ روزنامه‌ها و مجلات و کلا رسانه‌ها در باب مسکن اصلاح شد، غنیمتی در خور از یک چنین جلسه‌ی نیم‌بندی است، تا نظر الباقی دوستان چه باشد. اما برسیم بر سر اصل مطلب یا چیستی آن تصور نادرست و چراییِ نادرستی‌اش.

احتمالا شما هم مثل بنده، در موضوع مسکن، گوشتان با بحث «خانه‌‌های خالی در تهران» آشناتر از آن است که نیازی به توضیح و تشریح آنچنانی داشته باشد. به‌طور خلاصه آنچه که به عنوان یکی از دلایل قیمت‌های سرسام‌آور مسکن در تهران از سوی مسئولین ریز و درشت طرح می‌شود، بحثی است با عنوان «خانه‌های خالی» که درواقع بدین معناست که در تهران، کمبود مسکن، تاحدی کمبودی صوری و ظاهری است که به واسطه‌ی انبوه خانه‌های خالی با قیمت‌های بسیار بالا، عمدتا در شمال شهر تهران، شکل حاد و چاره‌ناپذیری به خود گرفته است. بر مبنای انبوه گفته‌ها و شنیده‌های این مسئولین محترم، غالبا عمده‌‌فروش‌های بخش مسکن، همان‌ها که گویا unlimited درکار شیشه کردن خون خلق خدا هستند، به منظور بدست آوردن سود بیشتر از سرمایه‌گذاری‌شان در بخش مسکن، ترجیح می‌دهند انبوهی از خانه‌ها را به صورت موقتی و برای مدت نامعلومی خالی نگه دارند تا به واسطه‌ی کمبود عرضه و تشدید تقاضای مسکن، قیمت‌ها روز به روز بالاتر رفته و سودهای چنین و چنان به جیب این از خدا بی‌خبرانِ کذا سرازیر شود.

خب، آنچه در آن جلسه از سوی یکی از اساتید معماری که گويا عمري را در میان آمارهای مختلف مسکن در تهران و دیگر شهرهای بزرگ سر کرده است، طرح شد این بود که بحث پیش‌گفته با عنوان جاافتاده‌ی «مساله‌ی خانه‌های خالی»، از اساس، بحث نادرست و گمراه‌کننده‌ای است که با غرض و بی‌غرض از سوی رسانه‌های مختلف همه‌گیر شده است. چرا؟ زیرا بر اساس مطالعات انجام شده در تمامی شهرهای بزرگ دنیا در خصوص مسکن‌های خالی، نتیجه‌ای پایا و معتبر بدست آمده است مبنی بر آن‌که حتی در زمانی‌که از ظرفیت مسکن‌های موجود، به کامل‌ترین شکل ممکن استفاده شود، بازهم حداقل ۸ درصد خانه‌های موجود خالی خواهد ماند، به دلایل مختلفي که طرح آن‌ها مجال جداگانه‌ای می‌طلبد. به هرحال نکته‌ی قابل تامل اینجاست که در تهران نیز میزان خانه‌های خالی اگر به دلیل کمبود حاد و واقعی مسکن، به زیر هشت درصد نرسیده باشد، در اغلب اوقات از این مقدار بیشتر هم نبوده است.

لذا طرح این بحث انحرافی در موضوع مسکن که اتفاقا در آن جلسه از سوی یکی از اقتصادیون طرح شد، بحثی است نادرست (یعنی خلاف امر واقع و آنچه که واقعا هست) و کلیشه‌ای عامه‌پسند که از سوی گزارش‌های اقتصادیِ کم‌دقت، همه‌گیر و رایج شده است. خلاصه این‌که مثل من، هرچیزی را که توی روزنامه و مجله نوشتند و رادیو و تلویزیون در بوق و کرنا کرد، باور نکنید، یک‌وقت جلوی یک آدم متخصص و این‌کاره، یک حرفی مثل همین بحث «خانه‌های خالی» از دهان‌تان در می‌رود و آبروی‌تان می‌شود مَثَلِ ماست ریخته، حالا ببینید من کی گفتم.

+  سه شنبه یکم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

الف) نه، شما را نمی‌شناسم. اصلاً هم نمی‌فهمم یعنی چه که از پس آب خوردن، باید کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف کرد. داشتم وب‌گردی می‌کردم که در یکی از این وبلاگ‌ها که حالا نشانی‌اش را هم فراموش کرده‌ام، عنوان "حالا که فکرش را می‌کنم" توجهم را جلب کرد. پست اولش را که دیدم، "وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی"، از همان راهی که آمده بودم، برگشتم. به خاطر عنوان پرطمطراق و حجم زیادش.

 

ب) شما را نمی‌شناسم، اما ردیف کردن کلی دلیل و توجیه فلسفی برای آب خوردن، برایم غریبه نیست. نشانی "حالا که فکرش را می‌کنم" را هم از یکی از کامنت‌هایی که برای وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بودید، پیدا کردم. عنوان پرطمطراق آخرین پست وبلاگ برایم جالب بود و تا انتها مطلب را خواندم. مشتاق خواندن پست‌های قبلی شدم. خواندمشان. نثر روان و صداقت جاری توی مطالب، خصوصاً شخصی‌نویسی‌ها که گاهی حتی تنه به تنه نثر جلال در سنگی بر گوری می‌زد، فوق‌العاده بود. خلاصه "حالا که فکرش را می‌کنم" هم به سیاهه سایت‌ها و وبلاگ‌هایی اضافه شد که باید هر روز سری به آنها بزنم.

 

ج) "خانم آروین" وبلاگ خوبی دارید. من که بیشتر کتاب‌هایم را با خواندن وبلاگ شما انتخاب می‌کنم. مثلاً همین ۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسه. راستی این منابع دکترای علوم سیاسی را هم کاش روی وبلاگ بگذارید.

 

د) "بهاره جان" مثل همیشه عالی بود. همین.

***


ادامه
+  جمعه سیزدهم مهر 1386  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

«هم‌اكنون «ژرژ» پدر روحانی با خالی كردن دو گلوله، شاهین ماهی‌خوار زیبایی را شكار كرد. او همیشه به هدف‌های نشسته تیراندازی می‌كند. به پرندگان در حال پرواز كاری ندارد.

]...[

كشیش‌ها مرا نگران كرده‌اند. این‌ها برای اروپا مناسبند و بكار تبلیغ میان غیرمسیحی‌ها نمی‌خورند. تاكنون در هیچ‌یك از این كشیش‌ها آن سادگی مطلوبم را، آن خشونت لازم نسبت به خطاهای بشری و آن روح كنجكاو به تحقیق را ندیده‌ام. چنان سرگرم كارند كه هیچ‌گاه به علل مسائل نمی‌اندیشند – به سیمان، فرهنگ و كارخانه‌ی برق توجه دارند اما به علل وضع موجود كاری ندارند. چگونه می‌توانم این دغل‌كاری و ناراستی را از صحنه خارج كنم؟»

 

به نقل از: گراهام گرین و كنگو (یادداشت‌های روزانه‌ی گراهام گرین در سفر سی‌وپنج روزه‌اش به ناحیه‌ی جذامیان كنگو)، ترجمه احمد جزایری، سخن، شماره ۹، دی‌ماه ۱۳۴۰.

+  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

«هیچ‌کدام از ما واقعاً پوست‌کلفت نیست، اما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی‌اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه‌ی مقداری بدجنسی که روابطِ میان افراد را تحمل‌پذیر می‌سازد. از هم می‌پرسیم «چطوری؟» و بی‌آن‌که به این مطلب تکیه کنیم جواب می‌دهیم «بد نیستم». نیکولا یک روز نقل می‌کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه‌ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین‌که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یکهو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می‌گفت که بی‌اعتنایی چربی روح است، مانع می‌شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می‌شویم و همچنین به خودمان».

 

پی‌نوشت: همین است که من باید خیلی زیاد رمان‌های خوب بخوانم، تا می‌توانم بخوابم و اگر حس‌وحالش بود، محض تنوع و تفنن، به پایان‌نامه و سنگ‌ قبرهایم بپردازم. من که گفته بودم، باید بی‌اعتنایی‌ام را حفظ کنم تا غرق نشوم، بی‌اعتنایی‌ام نسبت به همه‌چیز و همه‌کس، به‌خصوص نسبت به خودم.

 

*به نقل از: «بدنیستم، شما چطورید؟»، نوشته‌ی کلود روا، بیست و یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه، انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.

+  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه