تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

صدر، بابایی، رسالت، هرسه تنها احساس غربت را در من زنده می‌کنند، انگارکه جای غریبه و دور و بی‌سرپناهی باشم که باید خودم را در کمترین زمان ممکن برسانم به یک جای امن، به خانه. نشان به آن نشان که از محل کارم تا ابتدای صدر در پاسداران، کمتر از 7،6 دقیقه راه است اما من اصلا به این مساله وقعی نمی‌گذارم، هرجا می‌خواهم بروم، مثل احمقها می‌روم نیاوران و خودم را گیر می‌اندازم در ترافیک دیوانه‌کننده مابین دزاشیب تا خود تجریش.

 اصلا می‌دانید یکی از ناجورترین مرگ‌هایی که من برای خودم تصور می‌کنم چیست؟ اینکه روزی روزگاری در بزرگراه صیاد شیرازی یا آن یکی همزادش، بزرگراه امام علی، سربه‌نیست شوم. شب اگر باشد که رسما هول برم می‌دارد، درست مثل وقتی که شب است و آدم توی ماشینی که وسط جاده می‌رود، نشسته است و هی پیش خودش فکر می‌کند اگر آن بیرون، توی تاریکی تنها می‌ماند چه بلاها که به سرش نمی‌آمد.

بزرگراه اسب‌دوانی بوی گردش‌های بچه‌گی سیزده‌به‌در را می‌دهد وقتی اسباب اثاثیه را کول ماشین می‌کردیم که مثلا برویم جاجرود یا رودهن یا....خیلی که حس‌وحالش نبود، رضایت می‌دادیم به همان پارک جنگلی سرخه‌حصار .

افسریه و بسیج فقط کامیون دارند و تریلی، آشنایند به اندازه کودکی‌های دوردست من اما همیشه بوی دود می‌دهند و خطر و بوق و سروصدا.

بعثت و آزادگان صبح‌های خنک جمعه‌اند که آدم مورمورش می‌شود، خود بهشت‌زهرا، خود آن حس اندوه غریبی که قبرستان، کله سحر روزهای تعطیل دارد.

نیایش، یادگار امام، شیخ‌فضل الله نوری مثل محله‌ها و کوچه پس‌کوچه‌های اطراف خانه‌اند، گم نمی‌شوی اما دلیلی هم نمی‌بینی دم به ساعت تویشان سرک بکشی.

از حکیم متنفرم با آن سروشکل بیابان‌مانندش، حاضرم یک دور قمری بزنم و راهم را هفت فرسخ دورتر کنم اما نیفتم توی جایی که هیچ‌چیزش به بزرگراه نرفته است.

آل‌احمد به نظرم همانقدر بزرگراه است که مثلا خیابان ولیعصر، آخر کدام آدم عاقلی اسم جایی را می‌گذارد بزرگراه که هر ساعت شبانه‌روز هم بروی باز «از پل شهرک آزمایش تا روی پل نصر» (یعنی تقریبا در کل بزرگراه) با حرکت کند و آرام خودروها مواجه می‌شوی.

چمران که خود خانه است، با چشم‌های بسته هم ولم کنند، گم نمی‌شوم، جذابیتی هم ندارد البته چون زیادی آشناست، ، آرامش دارد اما آنقدر کسالت‌آور است که می‌توانی از اول تا آخرش چشم‌هایت را هم بگذاری و بخوابی.

کردستان خلوتی است و سرعت سرگیجه‌آور ماشین‌هایی که انگار عجله دارند خط پایان یک رالی پرطرفدار را رد کنند، بوی بازی‌های دلهره‌آور شهربازی را می‌دهد.

همت خود شهر است، خود تهران، عریض و طویل بودنش، شاهراه بودنش، ترافیک صبح‌گاهی و عصرگاهی و شبانگاهی و چهره‌های مات و خسته آدم‌هایی که انگار تمام عمرشان را پشت ماشین‌های دیگر منتظر بوده‌اند، خود آن هیبت سیمانی و خاکستری و ...بزرگراهی‌اش.

حقانی همیشه برایم یک گم‌شده است، انگار که صدبار ازش رد شده باشم اما بازهم دوزاری‌ام نیفتد که خب همین‌بود که رد شدی دیگر خنگ خدا. 

و اما مدرس، گل سرسبد همه بزرگرا‌ه‌های تهران. برای من‌که کیف آسودگی سفرهای بی‌دغدغه تابستان را دارد، به خصوص آن تکه فوق‌العاده پارک‌وی تا آفریقا. خدا نکند من توی تاکسی باشم، تاکسی هم توی مدرس، به نفعم است جلو نشسته باشم بس‌که ناخودآگاه عضلاتم شل و وارفته می‌شوند، سرم روی گردنم لق می‌خورد و چشم‌هایم همین‌طور که به زیر پایم، به دورنمای دودی شهر خیره مانده است، می‌رود توی خواب و خیال‌های دور و دراز، انگار نه انگار که همان لحظه دارد لابلای خیابان‌ها، ردپای یکی از بدبختی‌های تمام‌نشدنی‌اش را دنبال می‌کند. اصلا به نظرم یک راه علاج است برای وقت‌هایی که زیادی خسته و درمانده و تنهایم، این‌جور وقت‌ها حال می‌دهد بروم کناره‌های سرسبز پرابهتش دلی‌دلی کنم و هی به کوچکی عظمت شهر زیر پایم لبخندهای مجانی بزنم. می‌روم، یکی از همین عصرهای بهاری که توانایی انجام هرکاری را دارم، می‌روم و سر تا ته بزرگراه سفرهای خوش‌خیالی جوانیم را گز می‌کنم، یکی از همین روزها.

+  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386  توسط بهاره  با موضوع:  بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | 

حالا دیگر تهران خیلی گل و گشاد شده است. خیلی بیشتر از آنکه بشود همه جاهایش را دید و شناخت، خیلی بیشتر از همیشه خاکستری و سیمانی شده است. اما هنوز هم شهر من است. شهری است که در آن همزمان با خیابانهایش قد کشیده ام، ویران شده‌ام و هرچند وقت یکبار کوچک و وسیع شده‌ام.

هنوز هم خیابان‌های آشنایش هر کدام بوی خودشان را دارند، در هر کدام که راه می‌روم، حال و هوای بخشی از سالهای زندگیم، از زیر خروارها فراموشی سر بیرون می‌آورند. شاید باورتان نشود اما ممکن نیست از کنار پارک شهر رد بشوم و یاد تابستانهای گرم و عرق‌کرده  18،17 سالگی‌ام نیفتم، همان زمان‌هایی که حرص کتاب‌های روانشناسی و فلسفه عامه‌پسند داشتم و هیچ در حال و هوای دخترهای همسن و سالم نبودم که به بهانه کنکور می‌آمدند کتابخانه یکی از بزرگترین و قدیمی‌ترین پارک‌های شهر و عشق‌های کوچک آن سالهایشان را مزه مزه می‌کردند. هیچ حالیم نبود که یک خیابان آن طرف‌تر بازار تهران است، با همان بوی نای کوچه‌های تودرتویش، که پر از زنانی است که اصلا از چانه‌زدن لذت می‌برند. بعدها، خیلی بعدتر بود که برخی همکلاسی‌های عادی‌ترم مرا هم پشت ویترین طلافروشی‌ها نگه می‌داشتند و رویاهای سفید دخترانه‌شان را در حلقه انگشترها و گوشواره های زرد قاب می‌گرفتند.

من به همین چیزهای ساده و عمیق و فراموش‌نشدنی است که می‌گویم: «تجربه شهر» و فکر می‌کنم شهری که در آن به دنیا می‌آییم ، لی‌له بازی می‌کنیم، دبیرستان می‌رویم، نگاهمان گره می‌خورد، اشک می‌ریزیم و دخترانه‌گی‌مان را زنانه می‌کنیم، شهر ما می‌ماند و این یعنی اینکه هر جا هم که برویم دلمان حتی برای جویهای شهرمان هم تنگ خواهد شد.

 

* نام کتابی از نادر ابراهیمی

+  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386  توسط بهاره  با موضوع:  بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم |