تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

خب به این سادگی‌ها هم نیست، تصویر کردن روزمرگی کشدار و کسالت‌بار یک زن خانه‌دار به چیزی بیش از ریتم کند و نمای نزدیک تصاویر معمولی و چهره‌ی ساکت و اندوهگین یک زن نیاز دارد. خلاصه بگویم: به جزئیات نیاز دارد، جزئیاتی ظریف، واقعی و از همه مهمتر هماهنگ با یکدیگر. روی هماهنگی تاکید می‌کنم چون معتقدم عمده‌ی ضعف‌های «به همین سادگی» از همین عدم‌هماهنگی لطمه می‌خورد، از این‌که کارگردان نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و بر وسوسه‌ی سیری‌ناپذیر به همه‌چیز پرداختن غلبه کند. مثلا می‌خواهد توی همین بیست‌وچهار ساعتی که نشان می‌دهد، روی آشپزی لابد به عنوان رکن مهم و جدایی‌ناپذیر روزمر‌گی یک زن خانه‌دار تاکید کند، نتیجه‌اش این می‌شود که این زن به صورت عجیب و غیرواقعی و بدون هیچ‌گونه کسالت و خستگی، به اندازه‌ی پنج وعده غذا درست می‌کند، همه هم سرخ کردنی و خوش آب و رنگ و خلاصه از نوع غذاهایی که یک زن خانه‌دارِ دلزده از این ‌همه تکرار، حداکثر هفته‌ای یک‌بار حس‌وحال پختن‌شان را پیدا می‌کند. یا وقتی که می‌خواهد پای خرید را به عنوان رکن دیگر این روزمرگی به میان کشد و شخص اول داستان را هی روانه‌ی قنادی و بقالی و دست‌آخر لباس‌فروشی می‌کند تا یک‌دفعه هوس کند برای تولد شوهرش یک دست کت‌وشلوار بخرد، آن‌هم دقیقا همین زنی که توی یکی از این خانه‌های قدیمی شلوغ و پایین‌شهری زندگی می‌کند (به نوع پوشش و حرف زدن و یک کلام سکنات و وجنات همسایه‌ها و حتی خود همین طاهره خانم دقت کنید) اما انگار سر گنج نشسته باشد، مثل ریگ پول خرج می‌کند، گو این‌که این وسط یک ریزه‌کاری مهم و اساسی نادیده گرفته شده: «چانه‌زدن» به عنوان یکی از معمول‌ترین و نمایان‌ترین ویژگی‌های زن خانه‌دار که حتی حواس سیمون دوبوار فرانسوی را هم جمع خودش کرده است. به خصوص اگر به تحلیلش دقت کنید و این‌که زن خانه‌دار با اشیا‌ء خانه مثل پاره‌هایی از هستی‌اش برخورد می‌کند و این است که مدام باهاشان ور می‌رود، هی تمیزشان می‌کند، دم به ساعت دکورشان را عوض می‌کند و به خصوص وقت خریدن که می‌شود، در یک فرآیند پیچیده‌ی تصاحب و معاشقه درگیر می‌شود که دلش می‌خواهد لذتش را هی طولانی‌تر کند و اینجاست که «چانه‌زدن» نه لزوما به عنوان رفتاری معطوف به هدف کاهش قیمت، بلکه به صورت کاملا ناخودآگاه، به عنوان رفتاری نمادین و خاص از سوی زنان خانه‌دار بکار گرفته می‌شود، رفتاری که کم‌وبیش جنبه‌ی هویت‌بخشی به آن‌ها را دارد و در ارتباط تنگاتنگی با تجربه‌ی زیسته‌‌شان شکل می‌گیرد. ایضا نگاه کنید به رفتار بیش از حد صبورانه و از سر بی‌خیالی‌اش با آن دو تا بچه‌ی سرتق، من واقعا می‌خواهم بدانم کدام‌یک از کسانی که مادر خانه‌دار داشته‌اند، چنین خونسردی و رافت تصنعی و لوسی را از مادرهای‌شان دیده‌اند که فقط وقتی ماجرا از شور به در شود و بادمجان‌ها بسوزد و خانه را دود بردارد، صدای‌شان در بیاید. البته بدیهی است که مادرهای خانه‌دار بیش از دیگران در شادی و غم بچه‌های‌شان شریک می‌شوند و علی‌رغم داد و فریادها و خشم‌ها و بی‌حوصلگی‌های لحظه‌ای، خیلی وقت‌ها خودشان را هم‌سر آن‌ها می‌کنند و با گریه و خنده‌شان همراه می‌شوند اما طاهره‌ی «به همین سادگی» یک جور مصنوعی و یخی با بچه‌هایش برخورد می‌کند، مثلا نگاه کنید وقتی بچه‌ها غذای‌شان را نمی خورند، آن‌هم نه مثلا عدس‌پلو یا خورشت بادمجان که بچه‌ها سرش ادا در می‌آورند، عدل زرشک‌پلو با مرغ را هم میل ندارند طفلکی‌ها (باز دقت کنید به سرووضع فقیرانه‌ی خانه و آن چادر رنگ‌ورورفته‌ی طاهره و این افه‌های کم‌وبیش اعیانی بچه‌ها)، به‌هرحال طاهره خانم هم عین خیالش نیست که ظهر است و بچه‌ها باید ناهار بخورند، انگار نه انگار که مادرها برای خوراندن یک لقمه غذای بیشتر به بچه‌ها، دور خانه دنبال‌شان‌ می‌کنند و هزار جور قربان صدقه و تشرشان می‌زنند تا بالاخره غذای‌شان را تمام کنند.

این ناهماهنگی‌ها و جزئیات نچسبی که از میل مفرطِ پرداختن به همه‌چیز نشات می‌گیرد، در آن افه‌ی خنک شعر و شاعری طاهره به اوج خودش می‌رسد، فکرش را بکنید، طاهره با آن شرمی که شیطنتِ بازی درآن مغازه و سرکار گذاشتن مشتری را به تمامی پس می‌زند و به خنده‌ای نخودی قناعت می‌کند، وقت لباس شستن هوس شعر گفتن می‌کند و حتی سر از کلاس شعر هم در می‌آورد، آخر باید یک چیزهایی به یک افرادی بیاید یا نه؟ طاهره با این‌همه سکوت و انفعال و تن‌دادن قضاقدری به روزمرگی کشدارش، چطور یک‌هو از این دغدغه‌های شبه‌روشنفکرانه‌‌ی طبقه متوسطی پیدا می‌کند؟ به رویای کاغذ بی‌خط می‌آید هوس داستان و فیلم‌نامه نوشتن کند چون علی‌رغم این‌که خانه‌دار است و دو تا بچه‌ی سرتق هم دارد، اما هنوز ته‌مانده‌های شور و عصیانی را حفظ کرده است که بر سر دو راهی میان راست‌وریس روزمرگی و به انبوه تمام‌نشدنی کارهای تکراری اما اجتناب‌ناپذیر خانه و بچه‌ها رسیدن از یک طرف و پرداختن به علاقه و دغدغه‌های از دست‌رفته‌ی شخصی‌اش گیر کند و هی تردید کند و از خودش ناراضی شود و داد بکشد و آرام شود و...اما طاهره‌ی به همین سادگی، یک معجون نچسب درآمده است از سکوت و سربزیری یک زن خانه‌دار سنتی که یک دفعه هوس می‌کند تریپ ویرجینیا ولف و «اتاقی از آن خود» و فرار و رهایی بر‌دارد. چرا؟ همان که گفتم، نویسنده و کارگردان نتوانسته‌اند جلوی خودشان را بگیرند و احساس کرده‌اند همه‌ی مسائل زیرپوستی زنان در چهاردیواری خانه را عدل باید در همین بیست‌وچهار ساعت ناقابل زنی جا بدهند که همسایه‌اش دارد دختر شانزده‌ ساله‌اش را با دعا و استخاره شوهر می‌دهد. همین است که «به همین سادگی» علی‌رغم تلاش درخوری که برای هماهنگی فرم و محتوا به خرج داده است یعنی ریتم کند، کلوزآپ جزئیات پیش‌افتاده و بی‌حوصلگی و کسالت حاصل از تماشا و از سر گذراندن روزمرگی‌های بی‌معنی، از جانب ناهماهنگی جزئیاتِ مهم و اساسی، ضربه‌ی زیادی می‌خورد.

 

پی‌نوشت: «وای، این پست آخر خیلی بد بود، خیلی، واقعا بد بود، اصلا چی شد که نوشتین‌اش، این چی بود آخه، نوستالژیای لوسِ دخترانه‌ی رمانتیک و بدتر ازهمه تکراری، آخه یعنی چی که من یه عروسک دارم و مامانم می‌خواد بندازتش دور و من نمی‌ذارم چون ازش خاطره دارم، یعنی رسما خز».

این‌ یک نظر دوستانه بود راجع به پست پیش که در نبود امکان درج کامنت، حضورا به عرض بنده رسانده شد. از آنجایی‌که این دوست محترم اصرار داشتند اگر سیستم نظرات به‌راه بود، حتما حتما، برای آگاهی ملت هم که شده، این نظر را به همین شکل دوستانه می‌گذاشتند، بنده تصمیم گرفتم ادای این وظیفه را شخصا بر عهده بگیرم و خلاصه شما را هم در جریان بگذارم تا احیانا با خواندن همین چند خط هم که شده، درس عبرت بگیرید و این اداهای نوستالژیک لوس دخترانه‌ی رمانتیک تکراری را از خودتان در نیاورید:)

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم

همگی‌مان متوهمیم، همگی‌‌مان، شک نکنید.


ادامه
+  جمعه شانزدهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

«مرد هزارچهره» نماد شکست‌خوردگی تام‌وتمام فرم از محتواست، انگار یک شاگرد تنبل و متقلب بخواهد انشایی را که از روی دست بغل‌دستی زرنگش نوشته است، با لکنت و تپق‌های فراوان بخواند، هی آن جملات پرمعنای هوشمندانه را با لحن و تاکیدها و مکث‌های نابجا بخواند و هی مجبور شود برگردد و از سر، جمله را بخواند و آنقدر تکرار کند که حوصله‌ی همه را سر ببرد.


ادامه
+  جمعه شانزدهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

پرسپولیس می‌توانست بهتر از این‌ها باشد، خیلی بهتر از این‌ها؛ راستش همین تک‌جمله، هسته‌ی اصلی نظری است که در مورد پرسپولیس دارم. به نظرم تجربه‌ی زندگی کردن در مملکتی که یک انقلاب ناگهانی و عجیب‌وغریب و بعد یک جنگ فرسوده کننده و بی‌معنا را پشت سر گذاشت، بسیار غنی‌تر از آن چیزی است که در روایت شخصی ساتراپی از این تجربه، به تصویر کشیده شده است.

ساتراپی خیلی وقت‌ها اسیر کلیشه‌های جاافتاده می‌شود و خیلی وقت‌ها ظرافت‌هایی خلق می‌کند که در مقابل آن کلیشه‌ها، بیش از حد هوشمندانه و جذاب به نظر می‌رسند. برای مثال نگاه کنید به آن تصویر نه‌چندان معمولی‌ای که از شادیِ از ته‌دل چند دختر جوان خلق می‌کند وقتی روسری‌های‌شان را برمی‌دارند درحالی‌که توی ماشینی در حال حرکت نشسته‌اند و باد لای موهای‌شان می‌پیچد. به نظرم این چنین لذت معصومانه اما بکر و دست‌نخورده‌ای را تنها در جامعه‌ای می‌توان یافت که ممنوعیت‌هایش احتمالا برای بیننده‌ی غیرایرانی بهت‌انگیز جلوه می‌کند. اما همین یک‌ تصویر است، بخش عمده‌ی تصاویری که ساتراپی از تجربه‌ی شخصی‌اش خلق می‌کند، در قید و بند همان حلقه‌های سیاه و سفید کلیشه‌های شناخته شده‌ای خلاصه می‌شود که غنای یک زندگی را لوث و بی‌خاصیت می‌کند. این را البته مخاطب غربی کمتر درک می‌کند، برای او بیشترِ تصاویر ساتراپی از پاسداران ابرو در هم کشیده و آن شبه کلاغ‌های سیاه و زشت، خیره‌کننده و تاسف‌برانگیز و در عینِ تکراری و قابل انتظار بودن، جالب و نو جلوه می‌کند. اما برای مایی که سال‌هاست توی همین مملکت نفس کشیده‌ایم، قد کشیده‌ایم، خندیده‌ایم، گهگاه شکسته‌ایم، به تمامی خرد شده‌ایم و باز کمر راست کرده و در عین نومیدی، امیدوار باقی مانده‌ایم، برای ما که توی همین هوای سنگین و  کوچه‌های تنگ روزگار گذرانده‌ایم، روایت شخصی ساتراپی به قامت زندگی واقعی‌مان کوچک و کوتاه می‌آید. ما شادی‌های زیادی هم داشته‌ایم، شادی‌های زیرکانه‌ و طنزآمیزی که فقط از پس ممنوعیت‌های ساده‌لوحانه و  مضحک سر برمی‌آورد. ما لذت زندگی زیرزمینی، خنده‌های پنهانی، شیطنت‌های هیجان‌انگیز اما دلهره‌آوری که گاه حتی با احساس گناه هم آمیخته می‌شد را بیش از آن سیاهی‌های یکدستی تجربه کرده‌ایم که ساتراپی هی غلیظ و غلیظ‌ترش می‌کند، روایتی که رنگ‌های کم‌رنگ و پررنگ، ملایم و آتشینِ تجربه‌های‌ کوچک و بزرگ‌مان را به تصاویری سیاه و سفید تقلیل می‌دهد.

نیازی به گفتن نیست که من، شخصا، از بخش عمده‌ای از تجربه‌های ساتراپی غایب بوده‌ام، سن یک دلیلش است، خانواده و آداب‌ورسوم و سنت و مذهب و هزار و یک مولفه‌ی ریز و درشت دیگر، دلایل بعدی‌اش؛ با وجود این دلایل و شاید اصلا به دلیل وجود آن‌ها، معتقدم روایت شخصی ساتراپی، بخش عمده‌ای از تجربه‌ی زندگی و مرگ در ایران را ناگفته باقی می‌گذارد. این درحالی است که به نظرم پتانسیلش را داشت، پتانسیل آن‌که ظرافتی‌ هوشمندانه را در خلق غم‌ها و شادی‌های کودکانه و واقعی زندگی‌اش بیشتر بکار گیرد، تصاویر ساده اما به‌یاد ماندنی‌ای خلق کند که علی‌رغم جذابیت ظاهری‌‌شان برای مخاطب غربی، در حکم قراردادی پنهانی میان ما و او، معناهای زيرپوستی و تلویحی بسیاری را در دلشان نهفته‌ دارند. مثلا می‌توانست هم‌کلاسی‌ها و دوست‌هایش را پررنگ‌تر کند، می‌توانست سراب بهشت‌آسای اروپا را پیش و پس از بازگشتش صیقل بیشتری بدهد، راستش حتی فکر می‌کنم تصاویر او از اروپا هم بیش از حد سیاه و سفید است، او می‌توانست روی استقلالی که آن زندگی تنها و نکبت‌بار برایش به ارمغان می‌آورد، آن‌چنان‌که دفعه‌ی بعد با اعتماد به نفس و بدون اشک و آه روانه‌ی آن سرزمینش می‌کند، تاکید بیشتری بگذارد، می‌توانست روی جزئیات روابط سرد اما بدون کینه و بغض آن‌ها تمرکز بیشتری کند، می‌توانست...همانی که گفتم: پرسپولیس می‌توانست بهتر از این‌ها باشد، خیلی بهتر از این‌ها.

+  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

داریوش مهرجویی فیلم «گاو» را زمانی ساخت که اکثریت قریب به اتفاق کارگردانان ایرانی هنوز به ذهن‌شان خطور نکرده بود که می­توان از سینما هم به مثابه محملی برای انتقال اندیشه استفاده کرد. این فیلم زمانی ساخته شد که اساسا در سینمای ایران تقریبا چیزی جز «فیلم‌فارسی»های بسیار کلیشه­ای ساخته نمی‌شد. مهرجویی در آن فیلم، با پشت پا زدن به جو شهری غالب در فیلم­های ایرانی آن­زمان، فیلمی عمیق و تامل­برانگیز را کارگردانی کرد که تمام داستانش در روستا اتفاق می­افتاد.


ادامه
+  پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط درنگ  با موضوع:  هنر هفتم | 

سنتوری فیلم خوبی نیست، اصلا فیلم خوبی نیست. باشد، حق با شماست، خوب و بد، الفاظی اخلاقی هستند و از باب توصیف یک فیلم، معنای دقیقی ندارند، قبول، منظورم را اگر دقیق‌تر کنم می‌شود این‌که سنتوری در بیان هنری‌اش تاحد زیادی (اگر نگوییم کاملا) ناموفق است. چرا؟


ادامه
+  پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

نه خب، من واقعا تحسین می‌کنم، به‌هرحال کار هر کسی نیست، مهارت می‌خواهد تبدیل متنی شورانگیز از دورنمات به نمایشی کشدار و ملال‌آور که در طی سه ساعت، تماشاگر هی کش‌وقوس بیاید و خمیازه بکشد و به ساعتش نگاه کند و دست‌آخر به چهره‌ی این و آن خیره شود بلکه دیگران هم با نگاه جوابش را بدهند که پس کی قرار است تمام شود این اجرای کسالت‌باری که در کمال بهت و شگفتی، متن را یکسره به نابودی می‌کشاند. به‌هرحال از هر کسی برنمی‌آید تبدیل کنایه‌های نیشدار و طنزآمیزی که قهقه‌ی تمسخرآمیز نویسنده از پشت سطر به سطرش به گوش می‌رسد، به شعارهای خطابه‌وار و پوچ به اصطلاح اخلاقی. هیچ می‌دانید چقدر سالخوردگی لازم است تا یک متن شاهکار تبدیل شود به مصداقی بی‌بدیل از تله‌تئاترهای بی‌روح و بی‌خاصیت تلویزیونی که بازیگرانش با بازی‌هایی اغراق‌آمیز، سراسر تصنعی و به اصطلاح تئاتری، مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هی دور خودشان و دیگران بچرخند و دیالوگ‌های کوتاه و مقطّع دورنمات را به تک‌گویی‌های پرسروصدا اما بی‌جان تبدیل کنند. بله، البته جای تقدیر هم دارد کارگردانی که یک‌تنه متنی کم‌وبیش شاهکار را به ویرانی کامل می‌کشاند.

متن را قبلا خوانده بودم، کم‌وبیش با دقت، با بهتر بگویم: با عشق و شما لابد بهتر می‌دانید که عشق چقدر آدمی را دقیق می‌کند و ریزبین، چقدر عطش‌اش را افزون می‌کند بابت جزئیات و شیاطین اغواگری که در آن‌ها پنهان‌اند. من متن را خوانده بودم آنقدر دقیق و ماندگار که حالا بتوانم سه ساعت تمام به اجرا خیره شوم و به ریزه‌کاری‌های نداشته‌اش، به بازی‌های فاجعه‌بارش، به لحن سراسر یک‌نواخت تمام بازیگران، انگار یک نفر تمام متن نمایش‌نامه را از رو بخواند و به جای شخصیت‌های مختلف حرف بزند و گیرم کمی صدایش را کلفت و نازک یا بلند و کوتاه کند، اما لحن و صدا، تفاوت کمی وجود داشت اگر نگوییم اصلا تفاوتی نداشت، آن شهردار بخش‌برگشته هم که در بعضی صحنه‌ها استثناء بود، در حکم همان یک دستی بود که زیر کسالت خفقان‌آور چند ده نفر دیگر، پاک خفه و بی‌صدا شده بود.

تمام آن سه ساعت کشنده را وقت داشتم کمی بیشتر از همیشه نگاه کنم به خرده صحنه‌پردازی بی‌معنایی که هیچ حسی را متنقل نمی‌کرد، مطلقا هیچ حسی، به آن دکور زمخت و بی‌قواره‌ای که صحنه را شبیه به هر چیزی کرده بود الا به یک شهر فقیر توسری‌خورده، به لباس‌هایی زشت و احمقانه که فی‌نفسه قاتل هر نوع طنز و کنایه‌ای بودند، به موسیقی نچسب و بی‌ربط به حال و هوای کذایی که از آن متن سراپا irony ساخته بود. نورپردازی؟ شوخی‌تان گرفته است؟ شما به روشن و خاموش کردن لامپ‌ها می‌گویید نورپردازی؟ راستش حالا می‌فهمم چرا ساره به نورپردازی افرا می‌گفت نورپردازی خلاقانه و حرفه‌ای، این یک قلم را حق داشت بنده‌ی خدا.

سه ساعت تمام وقت داشتم به تمام این‌ها خیره شوم و گوشت تنم بریزد وقتی گوهر خیراندیش، آنقدر سرد و بی‌روح نقش کلر زاخاناسیان، ستون خیمه‌ی نمایش را بازی می‌کرد. فکرش را بکنید، کلر یک فاحشه بوده است، یا به قول آقای مترجم یک بدکاره، سال‌ها این‌کاره بوده است، تصور کنید پیرزن اغواگری که کارش را خوب بلد باشد و به مدد ثروتی بی‌حساب، جسارتی وقیحانه را به عرش برساند، فکرش را بکنید چگونه صراحت زننده و گزنده‌ی دیالوگ‌هایی که دورنمات برای چنین شخصیتی نوشته است اگر با لحن مناسب و خاص خودش، با چرخش‌های دیوانه‌کننده‌ای که می‌شود به صدا و لحن داد وقت بیان آن کلماتی که هر کدام با هوشمندی و تاثیری مافوق تصور انتخاب شده‌اند، فکرش را بکنید چه شخصیت یگانه و بی‌مانندی خلق می‌شود وقتی تمام این سوروسات یک‌جا حاضر باشد، جمع عیش و طربی که بخش اعظم‌اش را نویسنده قبلا تدارک دیده است. بعد اگر خودآزاری حاد داشتید می‌توانید فکر کنید به لحن یکنواخت و کشدار خیراندیش که همه‌ی آن دیالوگ‌های محشر را نابود می‌کند، به تمامی نابود می‌کند وقتی با لحن خواندن اخبار روزنامه‌ها، گیرم کمی محکم‌تر و خطابه‌وارتر، ادای‌شان می‌کند. می‌دانم، باور نمی‌کنید، باور نمی‌کنید اگر بگویم با خاک یکسان شدم وقتی دیدم آن صحنه‌ی فوق‌العاده‌ی حاضر شدن کلر بر سر تابوت ایل را به چه مضحکه‌ی اخلاقی و تراژدی لوس و بی‌مایه‌ای بدل کرده است. وای خدای من، تو خدایی واقعا؟ تو عادلی؟ تو منصفی؟ آخر چرا چنین افتضاحی باید دقیقا بر سر متنی از دورنمات بیاید؟      

 

پی‌نوشت1: بازی‌ها اغراق‌شده بود، شاید به قول دوستی به عمد، شاید سبک کارگردان بوده است در این اجرای به قول آن دوست: با فاصله؛ بعید نیست، من یک‌بار دیگر هم نمایشی از دست‌پروده‌‌های آماتور جناب استاد را دیده بودم و به سبک بازی‌های اغراق‌شده‌اش کم‌وبیش آشنا بودم، گو این‌که در آن نمایش فکاهی، این بازی‌های اغراق‌شده و تصنعی خیلی خوب با در و تخته‌ی متن تصنعی و طنزآمیزش جور شده بود. اما این‌بار...راستش آنقدر در این تصنع نمایشی افراط کرده بود که شک برم داشت نکند ماجرا از هوس‌های پسامدرن آب می‌خورد، به خصوص که به تازگی پاینده و نقد ادبی خوانده بودم و هنوز تاکیدش روی تصنع روایت و تاکید اعاظم پست‌مدرن بر روی داستانی بودن داستان به مدد هر صناعت عجیب‌وغریب و نوظهوری که شده، هنوز توی گوشم بود؛ این است که فکر کردم نکند این‌همه تصنع و ایضا به قول آن دوست اجرای با فاصله، حكایت مكرر تجربه‌ی فرم‌های نو و سبک‌های مد شده میان این جوان‌های امروزی از سوی استاد است؛ از شما چه پنهان، پیش خودم پوزخندی هم زدم و فکر کردم چه همه اساتید هوس جوانی کردن به سرشان زده است. با این‌همه به غنای کنایی متن که فکر می‌کردم، دلم خون می‌شد که چرا این شبه‌تجربه‌های نچسب متاخر باید عدل بر سر همیچین متنی هوار شود و پاک حرامش کند. واقعا نمی‌شد یک متنی باشد که با این بازی‌های ناشیانه‌ی فرمی بیشتر جور باشد و حداقل دل آدم بابت سوختن و خاکستر شدن یک متن پرمایه نسوزد؟ واقعا نمی‌شد؟

 

پی‌نوشت2: متن و فقط متن، تنها چیزی است که کارگردان و اجرای دق‌مرگ کننده‌اش را علی‌رغم همه‌‌‌ی آنچه گفته شد، سرپا نگه‌داشته است؛ شک نکنید که اگر به جای دورنمات و متنش، مثلا یکی از متن‌های قجری رادی بود (فارغ از قوت و ضعف متن)، سرنوشت این اجرا هم هیچ بهتر از آن «لبخند باشكوه آقای گیل» نمی‌شد.

 

پی‌نوشت3: صد رحمت به بیضایی و افرا، حداقل متن او مال خودش بود، دلش می‌خواست آتش بزند، بزند، به من و شما چه مربوط است، لااقل او دیگر اثر نویسنده‌ی محبوب آدم را زنده‌زنده جلویش ذبح نمی‌کرد.  

 

پی‌نوشت۴: چرا این‌طوری نگاه می‌کنید؟ تند است؟ غیرحرفه‌ای است؟ باشد، هر کوفتی هست باشد. شما هم اگر جای من بودید و سه ساعت تمام، حاضر و ناظرِ دست‌بسته‌ی تجاوز به متنی بودید که خالقش یکی از عشق‌های ابدی‌تان بود، مثل من کارتان از غم می‌گذشت و به همین خشم ویرانگری ختم می‌شد که می‌بینید. می‌دانید؟ راستش این است که شانس آوردم، شانس آوردم همراهم آدم معقولی بود که به وقتش افسار مرا می‌کشید وگرنه من شخصا پتانسیل آن را داشتم که دقیقا همان صحنه‌ی آخر که ایل در سکوت یک‌دست سالن، عاشقانه سیگار می کشد یا هر غلط دیگر، بلند شوم یکی دو تا فحش جانانه نثار کاگردان و اعوان و انصارش کنم و قبل از این‌که مثل یک مست لایعقل بیرونم کنند، خودم با پای خودم سالن را ترک کنم، باور کنید که می‌کردم. کمااین‌که تمام راه را تا خانه پیاده آمدم آنقدر تند که خیس عرق شده بودم وقتی رسیدم، در طول راه هم مدام داد کشیدم و دعوا کردم و خانه هم که رسیدم، گوشه کنایه‌های خانواده بابت ساعت ورود را با دو تا پارس شبانه پاسخ دادم و...کپه‌ی مرگم را گذاشتم بالاخره.

 

پی‌نوشت۵: من می‌کُشم، من خودم یک وقتی می‌کشم، با همین دست‌های خودم ساره را می‌کشم بابت تعاریف پرآب‌وتابش از این نمایش، بابت وسوسه‌ی احمقانه‌ای که به جانم انداخت و مرا علی‌رغم همه‌ی کراهتی که از سر همان ترجمه‌ی کذا، از جناب کارگردان داشتم، با وجود همه‌ی نقدهای مطمئن و منفی‌ای كه درباره‌اش خوانده بودم، باز هم به گزیده شدن دوباره و چندباره وادار کرد. حالا ببینید کی شود که بکشم‌.

 

پی‌نوشت آخر: احتمالا توهم زده‌ام، یعنی ترجیح می‌دهم تا زمانی‌که مطمئن نشده‌ام این‌طور فکر کنم، می‌روم مطمئن می‌شوم و خبرش را می‌دهم، عجالتا همین‌قدر بگویم که ماجرا اگر راست از آب درآید، بر سر اقاره است به قول مرحوم جلال‌الدین همایی، اقاره‌ای جالب و خنده‌دار.

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

1- خطابه.

 

2- چون بازیگرها ادا نداشتند، شخصیت هم نداشتند.

 

3- بیشتر شبیه پرده‌خوانی بود یا برخوانی؛ دیالوگ‌ها در لحظه خلق نمی‌شد.

 

4- کارگردانی حرفه‌ای شاید.

 

5- اتفاق در تصویر نمی‌افتد.

 

6- هنر بیضایی در متن و زبان ویژه‌ی آن است.

 

7- شاید بتوان کارهای بیضایی را به دوسته‌ی معاصر و تاریخی تقسیم کرد.

 

8- در تمام نمایش، این بهرام بیضایی بود که حرف می‌زد، بازیگرها هر کدام با لحنی که بعضا خیلی هم متفاوت نبود و لحن شخصی به حساب نمی‌آمد، دیدگاه‌های بیضایی را به ترتیب بیان می‌کردند.

 

9- در نمایش‌نامه‌های پس از جنگ جهانی که توسط شبه‌فلاسفه‌ای مانند کامو یا سارتر نوشته شده‌اند، به طور معمول در پایان نمایش‌نامه، کمی تا قسمتی خطابه، به ویژه توسط شخصیت اصلی ادا می‌شود که خصوصا به بیان‌ جایگاه انسان در برابر جامعه و طبیعت می‌پردازد. معمولاً چنین فلسفه‌پردازی‌ای در نمایش‌نامه‌های ایرانی دیده نمی‌شود زیرا به ترس انسان در برابر اتفاق (مثل جنگ) نرسیده است. ولی بیضایی سعی می‌کند چنین فلسفه‌بافی‌ای را در کارهایش پیاده کند اما تفاوت این کار در نمایش‌نامه‌های معاصر با نمایش‌نامه‌های تاریخیِ بیضایی این است که در نمایش‌نامه‌های تاریخی، هنر زبانی به شدت به چشم می‌خورد؛ علاوه بر این، وقتی نمایش‌نامه یک بحث تاریخی است، اتفاقات غیرمنتظره باورپذیرتر هستند تا جهان معاصر، به خصوص در کشوری مانند ایران که در سال‌های معاصر، حادثه‌هایی رخ نداده است که انسان را به خودی خود در موقعیت‌های خاصی قرار بدهد و ایجاد این موقعیت‌ها در نمایش‌نامه کمی تصنعی است درحالی‌که در همین کشور، این موقعیت‌های خاص در گذشته رخ داده است مانند جریان حمله‌ی مغول و یا حکومت ترک‌ها بر ملتی با فرهنگ بسیار متفاوت؛ در نتیجه، افرادی چون بیضایی در نمایش‌نامه‌های تاریخی بهتر فلسفه‌پردازی می‌کنند.

 

10- در بیشتر نمایش‌نامه‌های تاریخیِ بیضایی، تعداد شخصیت‌های محوری بسیار محدود است و آن یک یا حداکثر دو شخصیت نیز درواقع خود بیضایی هستند که روح تاریخی‌اش از پس حافظه‌ی تاریخی‌اش بیدار شده است اما در نمایش‌نامه‌ای مانند افرا که تعداد شخصیت‌ها بیشتر است، بیضایی در شخصیت‌پردازی چندان موفق عمل نمی‌کند.

 

*ساره (مشهور به سین)

 

پی‌نوشت: البته بنده خودم قبلا به ساحت استاد جسارت کرده بودم، گرچه این را که دیدم، شیرتر شدم، اما با این حال، هیچ بعید نیست این لحن مطمئن و صریح ساره در یادآوری برخی نکات، کمی زیاده‌روی به نظر بیاید. راستش اما این متنِ کم‌وبیش گزین‌گویه‌ای را ناغافل از دستش قاپیدم بس‌که شسته‌رفته و به قول فرنگی‌ها to the point بود، بس‌که برخی جمله‌هایش معنادار و گویا بود، این شد که حیفم آمد لذت خواندنش را با شما شریک نشوم.

البته گفتن ندارد که برخی اصلاحات ویرایشی و نیز کلیه‌ی علائم سجاوندی از من است. صادقانه هم اعتراف می‌کنم معلم بی‌عرضه‌ی بی‌بخاری بودم که نتوانستم در عرض بیش از یک سال، این بچه را آدم کنم اما گویا خدا برایش خواسته است و این ترم با استاد سخت‌گیر و با جذبه‌ای، آیین‌ نگارش دارد که من، شخصا، امیدّوارم، به حق آبروی پنج‌تن، ببرد جلوی کلاس هوی‌اش کند اگر خواست باز هم این اداهای بی‌وجه را درآورد و کلمات را زنجیروار دنبال هم ردیف کند و در یک کلام، خواننده را بابت خواندن یک يادداشت چندخطی دق‌ بدهد.

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  توسط درنگ  با موضوع:  هنر هفتم | 

ببخشید، جسارت است اما چرا در این نمایش همه‌ی بازیگران بلااستثناء فریاد می‌کشیدند؟ نه آقا، منظورم صدای بلندشان نیست، آن‌که لابد تئاتر همین است و سالن بزرگ است و صدا نمی‌رسد و الخ، منظور لحن‌شان است. راستش مرا یاد این گزمه‌های قدیمی انداخته بودند که می‌رفتند وسط میدان ده، روی یک بلندی می‌ایستادند و شروع می‌کردند از روی طومار بلندشان خواندن، آن‌هم با لحن خطابه‌وارِ ای مردم، بدانید...حالا شده بود حکایت بازیگران این نمایش که هر کدام به نوبت جلوی جمعیت می‌ایستادند و نطق‌شان را که می‌کردند، جای‌شان را به دیگری می‌دادند و می‌رفتند گوشه کناری قایم می‌شدند تا باز نوبت‌شان برسد و دنباله‌ی خطابه‌شان را بگیرند. گیرم حالا هنگام ادای کلمات، کمی هم اطوار می‌آمدند و دولا و راست می‌شدند و آن پاسبان بخت‌برگشته هم شاید کمی در این میان، استثناء بود، الباقی اما همگی لحن‌شان همان بود، لحن خطابه‌های بلند بالا. 

حالا چرا از لحن شروع کردم؟ ملاحظه قحطی بود؟ چرا مثلا نرفتم سراغ دکور و طراحی لباس سروساده و بعضا سردستی‌اش؟ چرا از آن نورپردازی گویا حرفه‌ای‌اش آغاز نکردم؟ چون همان‌طور که پیش از این اهمیت بیضایی را شرح و بسط نصفه‌نیمه دادم، نقطه‌ی قوت او را بیش از هر چیز، در فرم می‌دانم. اگر قرار باشد این نقطه‌ی قوت که از نظر من، مهمترین ستون بنای اوست، لنگ بزند، آن‌وقت هیچ بعید نیست اگر تا ثریا برود دیوار کج. همین است که از لحن شروع کردم، از فرمی خطابه‌وار که انگار تماشاگر را یکی از همان شاگرد مدرسه‌ای‌های نمایش فرض کرده است و در هر صحنه، توضیحات لازم را مبسوط و شیرفهم کننده ارائه می‌دهد، به وسیله‌ی همان بازیگرانی که همگی مثل کپی برابر اصلِ خانم معلم نمایش، یک‌به‌یک جلوی کلاس یا همان صحنه می‌ایستند و خطابه‌های بلند بالای‌شان را گزمه‌وار بر سر تماشاگر فریاد می‌کشند. این فرم نافرم را نه بازی مسلط مرضیه برومند می‌پوشاند و نه  جنب‌وجوش صحنه و الخ، هیچکدام، خانه از پای‌بست، از فرم، از همان سنگ‌بنا ویران است.

فرم یا همان اصلی‌ترین نقطه‌ی قوت که تبدیل به بزرگترین نقطه‌ی ضعف شود، آن‌وقت لنگی‌های محتوای مستعمل و نخ‌نما بیش از حد توی چشم می‌زند آنقدر که تمام نمایش هی با خودت بگویی: خدایا، خداوندا، پس کی بس می‌کند این کلیشه‌های تکراری را، این قهرمانی تک‌افتاده‌ی در جمعِ پلید را، این معصومیت و سفیدی یک‌دست قهرمان فرهیخته و ضعفای کم‌شمار حامی‌اش در میان هیاهوی سراپا چرک ثروتمندان زوال‌یافته و تنگ‌نظران تازه به دوران رسیده و عشاق بازاری و الخ، خسته نمی‌شود از این‌همه استعاره‌های سطحی صدباره؟ بگذریم از آن دم‌ودستگاه قانونی سالم و پاک با آن پاسبان خیرخواه و ساده‌لوحش، دم‌ودستگاهی که انگار در آن نه از رشوه خبری هست، نه از فساد، پاک‌ِ پاک، تازه دست‌آخر نجات‌بخش قهرمان و سزادهنده‌ی ظالمان هم می‌شود، همان قانون و مجریانی که استاد مثلا در سگ‌کشی اصولا بود و نبودشان را به جایی حساب نکرده است و حتی قابل ندانسته اسمی ازشان بیاورد، حالا همان قانون و مجریانش می‌شوند حامی قهرمان رنج‌کشیده، حامی ضعفا، اخلاق بردگانش به کنار، این ارج و قرب بی‌دلیل قانون، بیش از حد محافظه‌کارانه نیست؟ اين است كه هی منتظر می‌مانی، منتظر پایان، دست خودت که نیست، هرچقدر که جلوتر می‌رود، آش شورتر می‌شود، تا آن‌جایی که گام‌های لرزان افرا فرا می‌رسد، دیگر رسما به یاد صحنه‌های اسلوموشن سریال‌های آبکی تلویزیون می‌افتی، یاد اوشین اصلا، با آن چهره لابد رنج‌کشیده، همان بهتر که قهرمان کذا پشتش به توست، این یک تکه بازی چهره را هم از تو دریغ می‌کند مبادا که نمایش ذره‌ای از فرم خطابه‌های بلندبالایش کوتاه بیاید. با سرخوردگی تمام چشم به صحنه دوخته‌ای تا شاید بالاخره فرا رسد آن پایان کذا و تو را از این عذاب الیم تحمل کلیشه‌های شبه‌روشنفکرانه و نخ‌نما خلاص کند که...بله، فاجعه همیشه در انتهای راه نهفته است، آن‌زمان‌ که ماجرا وارد فاز پست‌مدرن می‌شود و مثلا نویسنده‌ی جوان نمایشنامه هوس می‌کند در نقش پسرعموی سوار بر اسب سفید رویاها وارد شود و...وااای، استاد، به‌خاطر خدا، یعنی بازار آن شاهکارهای جاافتاده‌ی تاریخی اینقدر کساد شده است که استاد مسلم آن فرم‌های مهجور و بی‌بدیل، آماتورگونه دست به ساختارشکنی های فرمی بزند؟ به‌خاطر خدا، نکنید این کارها را با خودتان و مهارت مسلم‌تان. باور کنید آن تکه‌یhappy end  رسما ویران‌کننده بود، تیر خلاص بود، نمایش‌تان زیبا نبود اما با این شعبده‌ی آخر، شکل پیرزن‌های کم‌وبیش موقر و تیره‌پوشی شده بود که یک‌باره هوس مد روز می‌کنند و کیف جیغ صورتی دستشان می‌گیرند، جلف و بدادا، رقت‌انگیز و بدتر از همه، مایه‌ی شرم و سرافکندگی، پيرزن‌های از خدا بی‌خبر را عرض می‌كنم البته، ورنه ما كه برادری‌مان را پيش از اين ثابت كرديم، نكرديم؟   

 

پی‌نوشت1: ما که این‌همه گفتیم، این یک قلم گله‌ی قومی- قبیله‌ای را اگر نگوییم می‌ماند روی دل‌مان بدجور؛ از شما که پنهان نیست، ما گویا خیر سرمان خودمان را تهرانی می‌دانیم و تا حد زیادی هم به تکه‌کلام‌های تهرانی‌جماعت ارادت داریم، نمونه‌اش را در همین نثر لوده‌وارمان فراوان یافت می‌کنید. جسارتا ما که به قول پدر و پدرجدمان پنجاه، شصت سال است آب تهران را خورده‌ایم، بعید می‌دانیم لهجه‌ی تهرانی ربط زیادی به لحن لات‌منشانه‌ی آن عاشق سر گذر داشته باشد. جسارت است اما لهجه‌ی تهرانی اصیل را از دهان پیرزن‌های این خراب‌شده بیشتر می‌توان شنید تا عربده‌کشی‌ها و خاطرخواهی‌های لات‌های سابق و فعلی میدان شوش.  

 

پی‌نوشت2: دل‌تان بسوزد عمیق، شما که سین ندارید المپیاد طلا گرفته باشد و شما را به بلیط همان ردیف‌های جلوی «افرا» مهمان کند، گرچه صادقانه بگویم لازم نیست دل‌‌تان آنقدرها هم بسوزد. از شما چه پنهان، بعد از نمایش مثل سگ پشیمان شدم که چرا به خواندن نقد‌های منفی‌ام از نمایش‌ها اعتماد نمی‌کنم و در جذبه و شورِ آه! بار دیگر بیضایی، عدل خودم می‌روم سرم را می‌کوبم به سنگ؛ فکرش را بکنید، «افرا» اولین نمایشی بود که من از بیضایی دیدم، اما آنقدر ناامیدکننده بود که هیچ بعید نیست آخرینش هم باشد:(

 

پی‌نوشت3: گاه‌نویسنده‌ی‌ محترم، جناب آقای عطا صادقی؛ برادر شما را مجبور کرده بودند؟ راستش را بگوييد، در تنگنا قرار داشتید؟ پس آخر چه دردتان بوده است که برداشته‌اید جملات یادداشتِ ما‌ه‌ها پیش من در باب نمایشنامه‌ی «ملاقات با بانوی سالخورده» را مُثله و تکه‌پاره کرده‌اید و مثل نقل‌ونبات وسط جملات خودتان پخش کرده‌اید؟ دیده‌اید ملت شب امتحان به جای اصل درس را خواندن، هی می‌نشینند و به راه‌های عجیب‌وغریب تقلب فکر می‌کنند؟ حالا شده است حکایت شما که به جای نوشتن مطلب خودتان، کلی زحمت کشیده‌اید بابت تغییر و جابجایی فعل و فاعل و الخ. راستش ما که هیچ‌چیزمان به این ممتحنین سر جلسه نرفته است، دوستان گرای‌اش را دادند و ما را به این نصایح حکیمانه‌ی خطاب به شما واداشتند؛ والا بخدا هم آن دانش‌آموزان و دانشجویان کذا پاس می‌شدند اگر آن فرصت گرانبها را به جای رونویسی متقلبانه صرف درس خواندن می‌کردند و هم شما شان و احترام خود را بیش از پیش محفوظ می‌داشتید اگر آن‌همه زحمت چسب و قیچی مطالب را پای نوشته‌‌های خودتان هدر می‌دادید؛ آخر شما که با اسم و رسم حقیقی‌تان می‌نویسید دیگر چرا؟ پس چرا من روی این کارها را ندارم آخر؟

+  شنبه بیستم بهمن 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

غرقه‌ی وهمیم ور نه این محیط            از تُنُک آبی، کناری بیش نیست

 

هنگام اعلام جوایز Golden Globe پلک نمی‌زدم تا شاهد برد "خون خواهد شد" باشم (یا حداقل مایکل کلایتون)؛ ولی در کمال ناامیدی اسم فیلمی را شنیدم به نام "کفاره". وقتی صحنه‌هایش پخش می‌شد با خودم گفتم باز هم یک کار ِرومانتیک عوام‌پسند(تینیجر‌ پسند!) و سخیف مثل تایتانیک، که جنگ را هم به عنوان فراقی اجباری (مثل کوهستان سرد و نمونه‌های مشابه) دست‌افزار قرار داده، و باز هم سینمای تجاری و محافظه‌کار کلیشه‌هایش را به خوردمان داد، به‌جای اثری بی‌پروا و مستقل مانند "خون خواهد شد". تا اینکه فیلم را امشب دیدم.


ادامه
+  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386  توسط درنگ  با موضوع:  هنر هفتم | 

«تنهایی، تنهایی، یگانه چیزی که به‌طور قطع در آن برابریم. یگانه چیزی که ما را از هم جدا می‌کند و نیز به یکدیگر نزدیک می‌کند».

بابل فیلمی است عمیق و کم‌وبیش تکان‌دهنده چراکه خیلی ساده و روان و خوش‌ساخت و مهمتر از همه، بدون اداواطوار شبه روشنفکرانه، نشان می‌دهد چگونه یک اتفاق پیش‌پاافتاده و ابلهانه، رنج‌های عمیق انسان‌هایی سراسر متفاوت را به یکدیگر پیوند می‌زند. از آن پسربچه‌ی عرب مسلمانی که خواهرش را از شکاف سنگ‌های حمام میان کوه‌ها دید می‌زند و بازیچه‌ی کودکی‌اش یا آلتش است یا یک تفنگ کالیبر ۷۰ (فکرش را بکنید، چه تضاد غریب و پیوسته‌ای ایجاد می‌کند با به تصویر کشیدن درهم‌تنیدگی و پیوند نامانوس اما قابل‌فهم میان طبیعتی بکر و بدوی و تکنولوژی‌ای مصنوع و پیشرفته، باور کنید صفحه‌ها می‌توان نوشت در باب انبوه معناهای نهفته در همین چند سکانس ساده، از صحنه‌ی خودارضایی پسرک تا زمان شلیک‌ش به اتوبوس، در باب کودکانگی، ناآگاهی، شرارتی معصومانه، آزمون خیالات و شنیده‌ها، پوچی و بی‌معنایی این عمل و البته پیوندش با یگانه جایگزین متقدمش یعنی طبیعت بکر و بدوی، مصداق کوچک و گویایی از تمام ویژگی‌های واکنش‌های مشابه این‌چنینی از سوی بنیادگرایان جهان سومی که اتفاقا در خود فیلم هم به واسطه‌ی همین تشابه مضحک و گیج‌کننده و درعین‌حال تراژیک، همگان را در باب رخداد حادثه‌ای تروریستی، به اشتباه می‌اندازد) تا وضعیت رقت‌انگیز آن دختر نوجوان ژاپنی که هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زند، بیشتر در بی‌توجهی و کمبود عشق‌های ساده و مبتذل نوجوانی غرق می‌شود تا آن آمریکایی بهت‌زده‌ای که همسرش تیر خورده و رو به مرگ است و در میان مردمان عرب‌زبان یک روستا، با حداقل امکانات یک زندگی بدوی گیر افتاده است تا...همه‌چیز تا حد کرخت‌کننده‌ای زجرآور و درعین‌حال بهت‌انگیز است.

زندگی همه‌‌ی این آدم‌ها، علی‌رغم فاصله‌های تصورناپذیر و تفاوت‌های تحمل‌ناپذیر، بر سر اتفاقی پوچ و درعین‌حال تراژیک، به یکدیگر پیوند می‌خورد در این جهان کوچک و درهم فشرده و جهانی‌شده. همه‌ی این آدم‌ها به نحوی عمیق و انسانی رنج می‌کشند، رنج‌هایی که آن‌ها را و تنهایی‌شان را شاید اندکی به هم نزدیک و همه را به واسطه‌ی ماهیت رنج‌های انسانی‌شان به یکدیگر شبیه می‌کند درعین‌این‌که هرکدام همچنان تا مغز استخوان تنها و عاجز و بی‌پناه باقی می‌مانند.

اما جالب این‌جاست که دقیقا همین داستان و سیر رخدادهایش، درعین‌حال بیانگر تفاوت‌هایی تحمل‌ناپذیر و شکاف‌هایی پرناشدنی است میان زندگی‌هایی که در برخی، زندگی و جان کودکانش به هیچ انگاشته می‌شود و بر سر یک بازی کودکانه و پوچ، تروریسمی جهانی و خیالی رقم می‌خورد و در دیگری، زنی مهربان و عامی، تمام کار و زندگی اش را از دست می‌دهد چون دو کودک آمریکایی تحت نگه‌داری و پرستاری‌اش را از مرز گذرانده و به فضای جشن‌هایی سراسر شادی و عشق وارد کرده است.

بابل، نطق فلسفی و روشنفکری نمی‌کند، بحث هستی‌شناسی انسان و رنج‌هایش را پیش‌ نمی‌کشد، اصلا بود و نبود کلمات آن‌قدر تاثیری ندارد، جهان بی‌تفاوت و سرد تنها به نظاره می‌نشیند و عبوس و با لب‌هایی به‌هم‌فشرده، در برابر همه‌چیز سکوت پیشه می‌کند؛ کلمات هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهند، مطلقا بی‌اهمیت‌ند و در برابر قابل‌درک ساختن همه‌ی آن احساسات بیش از حد مهم، ابزارهایی بی‌مصرف و بیهوده‌اند. در کل داستان و رخدادهایش، هم جهان ناشنواست و هم انسان‌ها عاجز از سخن‌گفتن و قابل درک‌ساختن رنج‌ها و تنهایی‌شان، انگار همگی تنها لب می‌زنند و درعین‌این‌که با تمام وجود فریاد می‌کشند، هیچ صدایی را به گوش دیگری نمی‌رسانند.

از آن دخترک کرولال ژاپنی که مصداق نمادین همه‌ی آن آدم‌های دیگری است که حتی با وجود داشتن زبان، عاجز از سخن‌گفتن و قابل‌درک ساختن دردهای‌شانند تا عجز و استیصال آن توریست آمریکایی که همسرش تیر خورده و در یک دهکده‌ی بدوی که کمتر کسی زبانش را می فهمد، گیر افتاده، تا آن پیرمردی که تفنگش را فروخته و هیچ فرصت حرف زدن و دفاع از خودش را نمی‌یابد تا آن کودکی که بر سر هیچ‌وپوچ و بدون این‌که خودش یا پدرش فرصت سخن‌گفتن و توضیح دادن بیابند، کشته می‌شود تا...چهره‌ی رنج‌کشیده‌ی آن پیرزن مکزیکی، زمانی که او را از خاک آمریکا اخراج می‌کنند و پلیسِ مخاطبش در برابر آن همه رنج و استیصال و شکستگی چهره‌اش، بی‌‌تفاوت و سرد تنها سر تکان می‌دهد و بار دیگر بی‌رحمانه حکم خردکننده‌اش را تکرار می‌کند؛ در تمامی این تصویرها، این عجز در سخن‌گفتن و صدای خود را به گوش دیگری رساندن و درنهایتِ رنج، سکوت پیشه کردن است که مرتبا، هربار، به شکل و نوعی گاه سراسر متفاوت، تکرار می‌شود.

راستش از شما چه پنهان، عاشق فیلم‌هایی هستم مثل بابل که فقط و فقط جادوی تصویرند بدون کلامی حرف زائد؛ عاشق تصویرهای ماهرانه‌ و هوشمندانه و بدون کلامی هستم مانند آن سکانس پایانی که تنهایی و عریانی و بی‌پناهی آن دخترک ژاپنی در برابر برج‌های سر به فلک کشیده و شب بی‌انتهای توکیو را به تصویر می‌کشد، بدون آن‌که هرگز هیچ کلمه‌ای بتواند جایگزین آن تاثیرگذاری بی‌مانند شود. عاشق فیلمی که در پس روایت دقیق، هوشمندانه، زنده و ملموس رنج‌هایی زیاده انسانی، احساسی عمیق و ماندگار را در ذهن و روان‌تان حک می‌کند، احساسی گنگ و غیرقابل‌بیان اما فراگیر و عمیق که در میان تمامی تصویرهای ریز و درشت فیلم جاخوش کرده است و شما بدون آن‌که بفهمید یا بخواهید، با گوشت و پوست و خون‌ خودتان آن‌را حس کرده‌اید.

+  یکشنبه یازدهم آذر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

Departed فیلمی است که حداقل باید دوبار ببینید، این‌را کسی به شما می‌گوید که در مقایسه با ادبیات، سینما را تنها گه‌گاه، به عنوان تفننی اغلب ملال‌آور دنبال می‌کند، وقتی چنین کسی به محض پایان یک فیلم، دوباره سی‌دی اول را برمی‌دارد و جایگزین دومی می‌کند، معنایی ندارد جز آن‌که Departed فیلمی است که باید حداقل دوبار ببینید. چرا؟


ادامه
+  سه شنبه پانزدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

چه دختر جوانی باشی که ناخواسته و با ناشیگری دست و صورتت را غرق خون کرده باشی و چه مرد پابه سن گذاشته‌ای که در کمال خونسردی، فرزند و مادر و دو خواهرت را سلاخی کرده باشی، جنایت آنقدر معمولی و پیش‌پاافتاده جلوه می‌کند که پیش خودت فکر می‌کنی، عجب، مردن چقدر ساده شده است این روزها. این سادگی بهت‌انگیز و لحظه‌ای جنایت، دستمایه‌ی اصلی کوراتت یا همین نمایش پرسروصدایی است که چند هفته‌ای است در سالن مولوی اجرا می‌شود.

فارغ از این ایده‌‌ی اولیه که در قالب متنی نه‌چندان درخشان، شرح و تفصیل یافته است، به نظر من، شخصا، کوارتت بیش از همه، گرفتار اجرای ضعیفی است که معدود خلاقیت‌های نویسنده و کارگردانش را هم کمرنگ ساخته است. از شما چه پنهان، پرسش بسیار معقول و به‌جایی است اگر تماشاگر کوارتت از خودش یا هرکس دیگری سوال کند: «ما که بازی کم‌تحرک و یکنواختِ سه‌ تن از چهار بازیگر نمایش را در مانیتور‌های کوچک و به صورت ضبط‌های کم‌کیفیت تلویزیونی دیدیم، جهنم و ضرر، واقعا چه اتفاقی می‌افتاد اگر بازی چهارم را هم به همین صورت ضبط شده و در خانه، وقتی روی کاناپه لم داده و تخمه می‌شکستیم، می‌دیدیم؟؛ متوجهید مشکل اصلی نارضایتی در کجاست؟ این‌که واقعا کوارتت از ظرفیت‌های نمایش زنده یا به عبارتی تئاتر، کوچکترین استفاده‌ای که نمی‌کند به کنار، بلکه با انتخاب ساده‌ترین و سردستی‌ترین راه برای اجرای خلاقیت خامِ استفاده از نمایش ویدئویی در صحنه‌ی تئاتر، بسیاری از پتانسیل‌های بازی تاثیرگذارِ بازیگرانش را هم به تمامی هرز می‌برد.

به نظرم کوارتت می‌توانست به صورت صحنه‌ی گردان یا حتی نورپردازی‌های زمانی بر روی هر یک از شخصیت‌ها اجرا شود و از این حالت کسالت‌بارِ یکنواخت و بی‌معنا هم به‌درآید، یک مانیتور بزرگ در انتهای صحنه هم برای تصویر همان صحنه‌های طبیعت و صدای همراه آن کفایت می‌کرد، واقعا هیچ ضرورتی برای این دق دادن تماشاگر و محروم کردن او از ارتباط چهره به چهره و زنده با بازیگر توانمندی مثل آتیلا پسیانی وجود ندارد. به نظرم این مساله به خصوص برای تمام آن بیست و پنج درصد تماشاگری حادتر و ملموس‌تر بود که مثل خود بنده و بدشانس‌تر از همیشه، عدل افتاده بودند جلوی نابلدترین بازیگر این جمع یعنی سرکار خانم مهین صدری؛ چهره‌ای بی‌احساس و یکنواخت، بیانی نامفهوم و جویده، مکث‌هایی بی‌موقع و نابجا و درکل، بازی‌ای ضعیف و تصنعی، همه‌ی آن چیزی است که از تمام این نمایش پرسروصدا، نصیب این دسته از تماشاگران می‌شود. ضعف بازی صدری آن‌چنان اغراق‌شده بود و توی ذوق می‌زد که من در ابتدا گمان کردم، این بیان و بازی ضعیف، جزء افه‌های شخصیتی و رفتاری نقشی است که او بر عهده گرفته است اما رفته رفته متوجه شدم که هیچ از این خبرها نیست و اصلا لزومی ندارد خواهر مقتول، اینقدر سرد و تصنعی بازی کند و با آن بیان جویده و نامفهومی که هیچ برازنده‌ی یک بازیگر تئاتر نیست، یک نقش از چهار نقش نمایش را، از دست‌رفته و ویران کند.

به‌هرحال، کوارتت، علی‌رغم تمام هیاهوهای رسانه‌ای، به نظر من، شخصا، نمایشی است که نه متن درخشان و قدرتمندی دارد و نه کارگردانش آنقدر برای خودش و تماشاگرش ارزش قائل بوده که اندک تلاش و خلاقیت بیشتری را صرف نمایش و اجرای آن کند و آن‌را به راحت‌طلبانه‌ترین شکلی روی صحنه برده است؛ به نظرم او حتی آنقدر به خودش زحمت نداده است که تحقق خلاقیت خام اجرای همراه با نمایش ویدئویی را با مقتضیات نمایش زنده و انتظار تماشاگر از آن، هماهنگ کند. در این میان، تنها بازی فوق‌العاده‌ی آتیلا پسیانی به همراه بازی خوب باران کوثری و حسن معجونی تنها نقاط قوتی هستند که تمام بار این اجرای ضعیف و سردستی و با چاشنی خلاقیت‌های خنک متکبرانه را به دوش می‌کشند.

 

نظری سراسر متفاوت: چهار چرا در چهارراه

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  هنر هفتم | 

«عیسی می‌آید» حول یک ایده‌ی خام و اولیه شکل گرفته است، این‌که «آدم‌هایی که همدیگر را دوست دارند و در جهان واقعی امکان دیدار یکدیگر را ندارند، می‌توانند در خواب و رویا به وصال هم دست یابند». در این بین کارگردان سردستی‌ترین راه را برای به نمایش درآوردن این ایده انتخاب کرده است. داستان اسیری ایرانی که از دست عراقی‌ها می‌گریزد و در هنگام فرار زخمی می‌شود و در حالت بیهوشی و رویا، خود را در کنار خانواده‌اش نجات‌یافته می‌بیند. البته او در عالم رویا هم به گونه‌ای متوجه است که زخمی است و فرصت کمی برای بودن با خانواده‌اش دارد و به همین دلیل تصمیم می‌گیرد آرزوی دختر کوچکش برای سفر به تهران و دیدن باغ وحش و جنگل را برآورده کند. گرچه در راه با آدم عجیب‌وغریبی مواجه می‌شوند که آن‌ها را در سفر همراهی می‌کند و عاقبت به عیسی می‌گوید که زمان مرگش فرا رسیده است و با مرگ او در  رویاست که هرسه، عیسی و همسر و دخترش، به عالم واقع بازمی‌گردند و تمام وقایع آن سه روز را به عنوان خواب و رویا به یاد می‌آورند.

«عیسی می‌آید» با این ایده‌ی اولیه، می‌توانست فیلم متفاوت و قابل اعتنایی درآید اگر به لحاظ تکنیکی و سینمایی، مایه‌‌های هوشمندی و حرفه‌ای بیشتری صرف آن می‌شد. فیلم، بازی‌های تصنعی و لوسی دارد، ریتمش بیش از حد کند و کسالت‌آور است و مهمتر از همه، کارگردان از ظرفیت‌های هیجان و دلهره‌ای که ناشناختگی قواعد رویا در بردارد، مطلقا هیچ استفاده‌ای نکرده است.

«عیسی می‌آید» اگر فیلم خوش‌ساخت و حرفه‌ای از آب درمی‌آمد، می‌توانست یکی از قدم‌های اولیه و قابل تامل در روند تولید سینمایی باشد که با ساختارشکنی در روایت زمانی و مکانی، از الگوی کلاسیک و شناخته شده‌ی فیلم‌های کنونی فاصله گیرد و ظرفیت‌های بالقوه‌ی سینمای متفاوت و با رویکردهای نو را تا حد زیادی تحقق بخشد. اما صد افسوس و دریغ که چنین ایده‌ی خامی نه‌تنها در روند تولید فیلم‌نامه و شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌ها و حوادث و گره‌های داستانی، به پختگی نمی‌رسد، بلکه سروصورت بدساخت و ابتدایی آن به لحاظ سینمایی، همان کورسوی امید حاصل از ایده‌ی خام و اولیه را نیز به کلی خاموش کرده و فیلم را به سطح تجربه‌گرایی‌های نازل و ابتدایی فرو می‌کاهد. 

پی‌نوشت: از شما چه پنهان، ما یک خبط مضاعفی مرتکب شدیم و چندی پیش به دیدن یکی دیگر از این فیلم‌های به اصطلاح متفاوت و روایت‌های چندگانه از زمان و مکان هم رفتیم. «سرگیجه‌»ی محمد زرین‌دست در مقایسه با هر فیلم بد و خوبی که در سینمای ایران تولید شده است، یک افتضاح تمام‌عیار است. فیلم بی‌سروتهی که محض رضای خدا یک نقطه‌ی قوت حداقلی هم ندارد و انبوه ضعف‌های مضحک و گل‌درشت، از سر و روی نزار و روبه‌قبله‌اش می‌بارد. فیلم‌نامه‌ی بی‌معنا، تکه‌پاره، بی سروته، با انبوهی کلیشه‌های ملال‌آور و بی‌ربط که به زور در کنار هم چپانده شده‌اند، بازی‌های افتضاح و تصنعی، گریم و صحنه‌پردازی‌ای که در یک پس‌زمینه‌ی تاریخی، سرشار از سوتی‌های تابلویی است که حتی یک بچه‌ دبستانی هم سر از کارشان درمی‌آورد، به علاوه‌ی انبوه سکانس‌های اضافه و بی‌ربط، ریتم کند و کشدار و وقایع نامربوط و زائد، «سرگیجه» را به یکی از مفتضح‌ترین فیلم‌هایی تبدیل کرده است که تماشاگر ایرانی، بخت سیاه مواجهه با آن‌ها را داشته است. باور کنید تازه وقتی آدم فیلمی مانند «سرگیجه» را می‌بیند به عمق فداکاری و خدمتی پی می‌برد که فیلم‌هایی مانند عروس فراری و خوش‌قدم و كلا هر نوع عروس و داماد دیگری در حق سینمای ایران مرتکب می‌شوند. باور کنید در مقابل کارگردان سرگیجه، باید دست کارگردانانی را بوسید که تنور به اصطلاح فیلم‌های عامه‌پسند و  تین‌ایجری و سینمای گیشه را گرم نگه می‌دارند و خدای‌نکرده به فکر افاضات نخ‌نمای مثلا متفاوت نمی‌افتند.

مرتبط: سردرد

+  جمعه ششم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

«باله با انگشتان شکسته» یک اجرای شسته‌رفته و سه‌ربعه از نمایشی است که نه‌تنها متن تمیز و بی‌حشو و زوائدی دارد، بلکه بازی‌های درخشان و میخکوب‌کننده‌ای را نیز نصیب تماشاگرش می‌کند. فکرش را بکنید، کل وسایل صحنه دو تا صندلی و ملافه‌های رویشان است به‌علاوه‌ی سه تابلوی ‌نقاشیِ معنادار که به دیوار انتهای صحنه آویزانند.

داستان از خلال گفتگوهای دو خواهری روایت می‌شود که یکی از آن‌ها، بعد از ده سال زندان به خانه بازگشته است. داستان زندگی‌هایی تباه شده که به شکل دانه‌های یک زنجیر در هم قفل‌شده و به‌هم مربوطند. داستان مادری که اول چهره‌ی هیولایی‌اش روایت می‌شود با آن وسواس جنون‌آمیز و بلاهایی که در کودکی بر سر دو دخترش می‌آورد و بعد، در یک چرخش ناگهانی و به‌جا، چهره‌ی دختر جوانی ترسیم می‌شود که با ظرافت هرچه تمام‌تر می‌رقصد، به مردی دل می‌بندد و به‌خاطر اینکه مرد رقص دوست ندارد، دیگر نمی‌رقصد و ...سرآخر رها می‌شود با کتاب دعا و بوی حنای موها و ...دو دخترش. در خلال همین روایت گفتگویی و لبریز از جزئیات تکان‌دهنده و تاثیرگذار از رفتارهای مادری که دو ماه پیش مرده است، زندگی تباه‌شده‌ی دو خواهر هم شکل می‌گیرد که یکی ده سال از بهترین سال‌های عمرش را بابت پولی که هیچ نمی‌فهمیم بابت چه‌چیز و  کجا ضروری بوده است، گوشه‌ی زندان می‌گذراند و دیگری، دختر کوچکتر، تبدیل به پیردختری ترشیده و سخت مریض می‌شود.

بازی‌های دو بازیگر این نمایش، گلچهره سجادیه و رویا افشار، واقعا درخشان و به‌یادماندنی است. گلچهره با آن ادای تاکیدی و با تشدید کلمات که ذره‌ذره نفرت فروخورده در روحش را آشکار می‌کند و رویا افشاری که در نقش صنم، بازی‌ای تا مغز استخوان طبیعی و جاافتاده در نقش را ارائه می‌دهد. به‌خصوص رویا افشار پیچیدگی نقش صنم، خواهر کوچکتر را خیلی خوب درآورده است، علی‌رغم کم‌حرفی و خجالت و ...ترس ریشه‌دارش از همه‌چیز.

به‌نظرم گذشته از یک متن خوب و تمیز و بی‌حاشیه، بازی‌های دو بازیگر اصلی‌ترین عاملی است که نمایش تک‌پرده‌ایِ فرهاد شریفی را از یکنواختی و کسالت و کم‌مایگیِ محتمل چنین اجرای ساده و کم‌بازیگری نجات می‌دهد و تماشاگرش را برای چهل دقیقه‌ی تمام، با نفس‌های حبس‌شده و عضلاتی منقبض بر روی صندلی نگه می‌دارد.  گواینکه متن نمایش هم از همان متن‌های ساده و بی‌شیله‌پیله‌ای است که ذره‌ای نطق‌های فلسفی و بالای منبری ندارد و فقط جزئیات است و جزئیات. رفتارهایی معمولی، خاطراتی پیش‌پاافتاده اما ماندگار، جزئیات لزج و سردِ کودکی که برای تمام عمر در گوشه‌های ذهن هریک از ما حک شده است و گفتگوهایی طبیعی و متناسب با موقعیت، تمام آن چیزی است که وقتی با بازی چهره و لحن گفتار و بازی بدن و مکث‌ها و نگاه‌های تکان‌دهنده و درخشان همراه شود، از «باله با انگشتان شکسته» یک نمایش موفق و تاثیرگذار می‌سازد که با تلخی تمام، روایت‌گر زنجیره‌ی زندگی‌های تباه شده است.

 

پی‌نوشت: چند روز پیش هم نمایشی دیدم با عنوان «همه‌ی دزدها که دزد نیستند» در محل کانون سمندریان که توسط جمعی از هنرجوهای این کانون با نام «گروه تئاتر گیلگمش» اجرا شد. نمایشی که من بی‌اغراق در هشتاد درصد زمانش از خنده ریسه می‌رفتم. در بروشور کوچک و سردستی نمایش، نویسنده‌ی متن را «داریوفو» نوشته‌اند. متنی نه‌چندان قوی و درخشان که با بازی‌های بیشتر آماتوریِ بازیگران نمایش همراه شده بود. بااین‌حال موقعیت‌های طنزآمیز بکارگرفته شده، موقعیت‌هایی بودند که بیشتر به واسطه‌ی نوع بازی و اجرا و طراحی مناسب موقعیت‌ها و استفاده از ظرفیت‌های بالقوه کمیک‌شان، خنده‌دار و طنزآمیز جلوه کرده بودند.

متن نمایش زیادی فانتزی و تصنعی بود که در پیوند با محدودیت‌های بسیار سالن و طراحی صحنه‌ی حداقلی، شکل نمایش‌های عامه‌پسند و سردستی در مجالس و مهمانی‌ها را گرفته بود. روایت تدریجیِ گره‌خوردن مسائل سه زوجی که دوتای آن‌ها، در روابط عاشقانه و نامشروع با یکدیگر درگیر بودند و هیچ‌کدام از زنان و مردان داستان هم خبری از خیانت‌ها و روابط همسرش نداشت و تنها به دنبال پنهان و رفع‌ورجوع کردن خیانت و روابط خودش بود، در این میان پای یک زوج دیگر هم به واسطه‌ی دزدی مرد از خانه‌ی یکی از این دو زوج سرشناس و خیانتکار به میان می‌آید و...خب، انبوه موقعیت‌های طنزآمیزی که قابلیت طرح در چنین روابط پیچیده و بغرنجی دارند.

گرچه اجرا در کانون سمندریان، محدودیت‌های نمایش جزئیات داستان و روابط مردان و زنان را به حداقل کاهش داده بود، اما به نظر من شخصا، کلیت نمایش، نقطه‌ی تمرکزش را خنداندن صرف تماشاگر با نحوه‌ی اجرا و شوخی‌های موقعیتی قرار داده بود. نمایش را به واسطه‌ی آشنایی با یکی از بازیگران نمایش دیدم که به نسبت دیگر بازیگران، بازی‌ای روان و طبیعی داشت، شاید چون آنقدرها هم نقش بازی نمی‌کرد و تنها کمی اغراق در حرکات و لحن کند و زنانه‌ی طبیعی‌اش، دقیقا به‌کار همان نقشی می‌آمد که برعهده گرفته بود.    

+  دوشنبه پنجم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

از همان اول هم قرار بود «ملاقات با والدین 2» را ببینم و فقط بخندم. دوستی پیشنهاد غلیظ دیدن این فیلم را با وعده‌ی خنده‌های از ته دل و طبیعی، بهم قالب کرد. بااین‌حال من بیش از هشتاد درصد فیلم را تنها با لبخندی معذب و انتظاری واقعی برای پایان فیلم تحمل کردم. هیچ‌کدام از انبوه شوخی‌های بی‌جهت رکیک فیلم مرا به خنده نینداخت و  اغراق‌های بیش از حد و بی‌دلیل در شخصیت‌پردازی، یک کمدی لوس و تصنعی را نصیبم کرد.

واقعا نمی‌فهمم رابرت دنیرو و داستین هافمن چه جایگاهی برای خودشان قائلند که به بازی در چنین کمدی مبتذل و سردستی و اغراق‌شده‌ای تن می‌دهند. داستان حول محور تضادهای عمیق و بعضا طنزآمیز دو نوع سبک زندگی می‌گردد که یکی برمبنای دقت ابلهانه، سوء‌ظن‌های اغراق‌آمیز و یک نظم بی‌معنا بنا شده است و دیگری بر مبنای جریان به اصطلاح طبیعی و سرخوشانه‌ی‌ زندگی. یکی برمبنای قاعده و نظم و دیگری بر مبنای بی‌نظمی و عیش‌وکیف مدام در زندگی. ماهیت ذاتا طنزآمیز چنین تضادی می‌توانست تبدیل به مایه‌های اصلی داستان شود اما تلاش‌های زورکی و کلافه‌کننده برای خنداندن صرف تماشاگر، کل فیلم را حتی از همین محتوای حداقلی نیز خالی کرده است. موقعیت‌های پی‌درپی‌ای که کارگردان برای خنداندن تماشاگر خلق می‌کند، آنقدر غلیظ و اغراق‌شده‌اند که بیشتر به عنوان اپیزودهایی بی‌ارتباط و وصله‌شده به همدیگر به‌نظر می‌‌رسند. یک سری ایده‌های ذهنیِ احتمالا خنده‌دار که تماما بر پایه‌ی طنز موقعیت بنا شده‌اند و به ضرب وزور در کنار هم و در قالب یک تم داستانیِ کلیشه‌ای، بدشکل و بی‌مزه شده‌اند.

به‌هرحال من نه‌تنها از شوخی‌های کاریکاتوری و اغراق‌شده‌ و سطحی فیلم خنده‌ام نگرفت که البته تاحدی هم به فضای فرهنگی متفاوت و امور خنده‌داری که عمدتا به لحاظ فرهنگی خنده‌دار «تعریف» شده‌اند، برمی‌گردد بلکه کلیت فیلم را هم مشتی جک‌های درگوشی و رکیک و نه‌چندان خنده‌دار دیدم که بی‌جهت با صدای بلند تعریف شده‌اند و  تنها احساس معذب بودن و کسالتی فزاینده را در تماشاگری مثل من ایجاد می‌کنند.

+  دوشنبه پنجم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

بعد از اندیشه و ادبیات، حال گویا نوبت به سینمای وطنی رسیده است تا دین ندیدبدید بازی ایرانی‌اش را به برداشت کج‌وکوله‌ای از پست‌مدرنیسم ادا کند و بازار از رونق‌افتاده‌ی آن در اندیشه و ادبیات را این‌بار در سینما، آن‌هم از نوع کمیک و عامه‌پسندش گرم نگه دارد. قاعده‌ی بازی گویا قرار بوده است کمدی فانتزی و متفاوتی باشد که خط سیر زمانی-مکانی-شخصیتی را درهم می‌شکند و منطق داستان‌سرایی را وارونه می‌کند. حاصل اما مجموعه‌ای شده است اپیزودیک از شوخی‌های سخیف توالتی و موقعیت‌های به اصطلاح طنزآمیزی که بیش از هر ویژگی دیگری، تنها تکراری‌اند. تک‌وتوک ایده‌های درخشان سینمایی-روایی هم در این میان وجود دارند که به‌طرز ناامیدکننده‌ای در زیر حجم خفه‌کننده‌ی ابتذالات تکراری هرز رفته‌اند. 

امیدوارم این‌بار دیگر کسی نیاید مدعی این شود که من به سبب دلبستگی‌ام به سینمای کلاسیک، شبه‌شالوده‌شکنی‌های معتمدی در این فیلم را کم‌ارزش دیده‌ام؛ چراکه این‌بار حاضرم بر سر هر صحنه و سکانس بحث کنم و نشان دهم که چگونه کارگردان با اغراق‌های بی‌دلیل، ایده‌های خام و اولیه را به شوخی‌های بدترکیب و لوس و مبتذل و تکراری تبدیل کرده است و چگونه با استفاده از قالب‌های شناخته شده‌ و روتین بازیگریِ کمدی،  جنبه‌ی بدیع و نوآورانه‌ی کارش را تا حد زیادی نابود کرده است. برای مثال نگاه کنید به کاراکترهای شخصیتی و افه‌های بازیگری کسانی مثل اکبر عبدی، علیرضا خمسه، حمید لولایی ودیگر بازیگرانی که از اساس کمدی‌کارند و در همان چهره و نقش‌های همیشگی‌شان تکرار شده‌اند، این‌که شما حمید لولایی را جای هرکول پوآرو جابزنید کار بی‌ربط و بی‌مزه‌ای می‌شود چون او با آن تم غلیظ شناخته شده در اداواطوارهای نه‌چندان خنده‌دار، جنبه‌ی نوآورانه‌ی این شبیه‌سازی را کمرنگ می‌کند. از آن‌طرف نگاه کنید به شخصیت‌هایی مثل ابوالهول با بازی داریوش ارجمند یا اقدس‌مَرده با بازیِ جمشید هاشم‌پور که آشنایی‌زدایی غریبی از تیپ‌ها و نقش‌های شناخته شده‌ی این دو بازیگر به دست می‌دهد و به همین دلیل هم تاحد زیادی تماشاگر تا آخر فیلم  هربار کم‌وبیش با دیدن آن‌ها جا می‌خورد و توجهی را که با شوخی‌های بی‌نمک و تکراری ازدست رفته است، بازمی‌یابد. گرچه در همین دو شخصیت هم معتمدی آنقدر آش را شور می‌کند که حسابی از دهان بیفتد. به نظرم اغراق‌های بی‌دلیل و بیش از حد، مشکل اصلی فیلم معتمدی است، به‌طوری که نوآوری‌های حداقلی آن‌را هم تاحدزیادی تصنعی و زورکی جلوه می‌دهد.

«داستان‌های عامه‌پسند» و دیگر فیلم‌های تارانتینو را دیده‌اید که چگونه خیلی جدی و بعضا خشونت‌بار با عالم و آدم و سینمای کلاسیک و حتی خود داستان و منطقش، شوخی‌های فانتزی و نامعمول می‌کند؟ دیده‌اید که چگونه با اغراق در کلیشه‌‌های سینمایی، از آن‌ها آشنایی‌زدایی‌های دلچسب می‌کند؟ خوب اگر کمدی متفاوت و نوآورانه و بعضا پسامدرن یک چیزی باشد در این مایه‌ها، آن‌وقت «قاعده‌ی بازی» در مقایسه با آن، چیزی است در حدواندازه‌های سریال‌های نود شبیِ به اصطلاح طنز رسانه‌ی ملی که از فرط تکرار و ابتذال و اغراق‌های بی‌دلیل، سخیف و بی‌مزه شده‌اند.

 

پی‌نوشت: به سیاق تمامی دیگر پست‌هایی که نظرات انتقادی چالش‌‌برانگیزی را طرح کرده‌اند و بسیار مستعد نظرات متفاوت و رویکردهای بدیل هستند، نظرخواهی این پست را نیز فعال نگه می‌دارم.

+  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

"پینوکیو: مشتی دروغ‌‌های تکراری، متظاهرانه و بی‌مزه" را که خواندم، با آن که پینوکیو را پسندیده بودم، نشد که چیزی بنویسم. فرصت نکردن که بهانه‌ی همیشگی است و راستش، با بعضی از نکاتی که در نقد به آنها اشاره شده بود، مخالفتی نداشتم.

اما کار به "عشقه و روایت نچسب زنانه – عاشقانه از صدر اسلام" که رسید، نه به دلیل علاقه‌مندی به رحمانیان و آثارش، که به سبب آن‌که عشقه را یکی از بهترین نمایش‌های ماه‌های اخیر می‌دانستم، نتوانستم سکوت کنم.

البته به واسطه‌ی تماشای عشقه در روزهای جشنواره فجر، یاری نکردن حافظه ضعیفم و تغییرات احتمالی اجرا، شاید نتوانم از پس نوشتن درباره این نمایش، آن طور که باید و شاید، برآیم.

از سوی دیگر، وقت اندک و خستگی فراوان، بهانه‌ای شد برای آن‌که تیتروار به موضوعات مدنظرم اشاره کنم. و گرنه حجم نوشته باید چند برابر می‌شد که نه حوصله نوشتنش بود و نه زمان خواندنش. 

اما درباره‌ی عشقه:


ادامه
+  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  توسط درنگ  با موضوع:  هنر هفتم | 

عشقه جزء آن دسته نمایش‌هایی است که یا دوستش داری یا نه، جزء هرکدام از دو دسته هم که باشی، احتمالا دلایل خاص خودت را داری. من هم همین اول کار تکلیفم را روشن کنم بهتر است؛ راستش من جزء دسته‌ی دوم‌‌ام و خلاقیت‌های پسامدرن‌مابانه‌ی رحمانیان هیچ به مذاقم خوش نیامده است؛ برای این ناخوشایندی هم یک خروار دلیل دارم که به دلیل کم‌حوصلگی وبلاگی و مجازی شما، تنها یکی دو نمونه‌اش را اینجا می‌آورم.

نحوه‌ی متفاوت اجرا به‌کنار، محتوای نمایش اصلا چنگی به دلم نزد. من واقعا نمی‌فهمم چرا باید روایت خدیجه و ازدواجش با پیامبر را به شکل سانتی‌مانتال پارک ملتی امروزی‌اش تعریف کرد و تمامی محتوای نیمه مقدسش را زدود. من هیچ نمی‌فهمم چرا باید روایتی سرشار از زنانگی سردستی و شبه‌فمنیستی را چاشنی زندگی روزمره‌ی زنان هزاروچهارصد سال پیش کرد و صحنه‌هایی این‌چنین نچسب و تصنعی را خلق کرد. یا تکه‌های شالوده‌شکنانه مانند صحنه‌ی ویدئو پروژکتور یا مرد روزنامه‌خوانی که خبر وحی محمد(ص) را به خدیجه می‌دهد و ناخودآگاه به واسطه‌ی موقعیت‌های نامانوس‌شان، با طنز موقعیت و لودگی همراه‌اند، چه جایی در روایت مقدس‌ترین وقایع تاریخی یک جامعه دارد. والا بخدا من که شخصا تعصب زیادی بر روی روایت تاریخی صدر اسلام و مبعث و غیره ذالکش ندارم، حرصم از این شوخی‌های بی‌جا و بی‌نمک درآمده بود، وای به حال آن‌هایی که اندک تعلق‌خاطری هم به مقدسات‌شان داشته باشند؛ من شخصا حق می‌دهم از این روایتی که نه محتوای خردمندانه‌ی جدیدی دارد و نه حرمتِ عظمت نمادهای مذهبی را نگه می‌دارد، شاکی باشند. یعنی ملت شریف اینقدر نسبت به مبعث و اعیاد مذهبی‌اش بی‌حس و حال شده است که برای جلب توجه‌اش به چنین تاریخی، باید به روایتی مبتذل‌ و به اصطلاح عاشقانه متوسل شد؟ یعنی تمام زنانگی خدیجه در آن تپش قلب مضحکی است که در نظر و دیدار اول با محمد(ص) بدان دچار می‌شود؟ یعنی واقعا روایت تاریخی صدر اسلام باید این‌همه از قلب‌های تیر خورده‌ی تین‌ایجری لب‌پر بزند تا ملت گوشه‌چشمی توجه را، آن‌هم به مدد خنده و شوخی و ساز و آواز و شعرهای فروغ فرخزاد، نثارش کنند؟

کلیت این روایت بی‌ربط و نچسب به کنار، بعضی شخصیت‌پردازی‌های خاص هم بود که دیگر واقعا ماجرا را از شور به‌در کرده بود؛ مثلا نگاه کنید به شخصیت عایشه و آن وجنات و سکنات و حسادت زنانه‌ی بی‌معنی به خدیجه، یا خود خدیجه با آن اداواطوارهای سبکِ نوجوانانه و مبتذل، ناسلامتی این‌ها ام‌المومنین بوده‌اند گویا، سریال امام‌ علی با آن‌همه روایت نوآورانه، جرات نکرد عایشه را حتی در میانه‌ی جنگ جمل تشر بزند، چه برسد به این‌که بخواهد با این حرکات و سکنات سخیف، به حسادت‌های دخترانه‌ی لوس متهمش کند. یا آن مفنگی پای منقلی که هیچ ربطی به ابوسفیان و هیبتش در روایت تاریخی ندارد. کلا بعضی به اصطلاح نوآوری‌ها‌یش، رسما و بیش از حد لغو و بی‌معنی بود.       

خلاصه اگر بخواهم بگویم می‌شود این‌که در مقایسه با تجربه‌ی موفق سریال امام علی در روایت امروزی، جذاب، همراه با طنزهای تلخ و به‌جا (به یاد بیاورید شخصیت ولید و عمروعاص و دیالوگ‌های محشر طنزآمیزشان را)، توجه به جنبه‌های انسانی نادیده گرفته شده در روایت تاریخی رایج (برای مثال نقش قطام و حواشی پیرامونش) و درعین‌حال همه‌ی این نوآوری‌ها متناسب و مانوس با حال‌وهوای چهارده قرن پیش، تجربه‌ی روایت زنانه، به اصطلاح عاشقانه، شبه‌فمنیستی و همراه با لودگی‌های بی‌جا و سخیف و در عین‌حال شدیدا نچسب و نامانوس «عشقه»، تجربه‌ای ناموفق محسوب می‌شود. محمد رحمانیان را با فنزی شناخته‌ام که ندیده تنها خوانده‌ام اما به‌نظرم رحمانیانِ نویسنده و کارگردان عشقه، نویسنده و کارگردانی است که ورود ناشیانه‌اش به حوزه‌ای تخصصی و حساس، تنها تجربه‌ای شکست‌خورده از نوآوری‌های سطحی و ظاهری و تصنعی را به همراه آورده است.

 

پی‌نوشت۱: یالا زود باشید به جان من و این پایان‌نامه‌ی خاک بر سر شده‌ی سیاسی‌ام دعا کنید که زودتر قالش را بکنم و بدهم برود پی کارش؛ چرا؟ چرا ندارد، بد کرده‌ام رفته‌ام این‌همه دلسوزانه وقت و انرژی گذاشته‌ام تا بالاخره موفق شده‌ام مخ مهشید را بزنم که خودش راسا وبلاگ بزند و شما را از شر هوس‌های گهگاهی و انتخاب‌های سوگیرانه‌ی من در گذاشتن نوشته‌هایش در اینجا، خلاص کند؟ واقعا بعد از خرج این‌همه وسوسه‌ی وبلاگ‌نویسی که به جان مهشید انداخته‌ام و بی‌چشم‌داشت، بازار «از زبان دیگران» وبلاگ خودم را هم کساد کرده‌ام، ‌مستحق یک دعای خشک و خالی هم نیستم؟ به‌هرحال چه دعا بکنید چه نکنید، من قرار نیست بخیل باشم، شما هم بروید اینجا و با خیال راحت، مستمرا حال نوشته‌هایش را ببرید اما بد نیست یادتان بماند که این حال مستمر و مداوم را از کجا و چه کسی دارید:))

 

پی‌نوشت ۲: مدت‌ها بود صفحه‌ی نظرات را با کراهت بی‌حدوحصری باز می‌کردم؛ هربار که تعداد نظرات از دو، سه نظر فراتر می‌رفت ناخودآگاه خسته و مایوس و سرخورده به سراغ چک کردن کامنت‌ها می‌رفتم چراکه تجربه مکررا ثابت کرده بود که هرگز قرار نیست حال خوشی از رویت نظرات این‌چنینی نصیبم شود. بااین‌حال مدت مدیدی مذبوحانه مقاومت کردم، هی فکر کردم اشکال از من و عوض نشدن بارباپاپا است تااین‌که بالاخره کامنت‌های پست قبلی تیر خلاصی بود بر این مقاومت طاقت‌فرسا و ریاضت‌کشانه. وقتی دیروز با دیدن کامنت‌های سرشار از بی‌دقتی‌های هولناک، انرژی‌ام ته کشید و از پا افتادم، طوری‌که به یک تجدید قوای اساسی نیازمند شدم و خودم را تنها با بی‌خیالی و رفتن به تئاتر سرپا نگه داشتم، وقتی یک روز کامل از این چهل روز حیاتی را، به‌خاطر بی‌دقتی‌ها و خصوصیات ناخوشایند و انسانیِ چند نفر آدم بیکار، تلف شده دیدم، تصمیمم را گرفتم: سیستم کامنت‌ها را غیرفعال می‌کنم، حداقل تا پایان دفاع این پایان‌نامه‌ی کذایی؛ دلایل معقول و موجهی برای این‌کار دارم. مهم‌ترین‌شان این است که به ثانیه ثانیه‌ی این چهل روز لعنتی نیازمندم و ذره‌ی ذره‌ی انرژی و اعصاب راحت و روان سالم را برای از سر گذراندن این ماراتن نفس‌گیر لازم دارم، کوچکترین وقت و انرژی برای تلف کردن بابت نظرات بی‌ربط کسانی ندارم که از سر یک بیکاری تابستانی و بی‌اخلاقی آشکار بابت بی‌دقتی‌های اعصاب‌خردکن‌شان، تنها حرف مفت‌ تحویل من و شما می‌دهند.

از طرف دیگر دوستانم آنقدر دوست و واقعی هستند که اگر به‌واقع نظر و نکته‌ای داشته باشند، زحمت ای-میل زدن را بر خودشان هموار کنند، کمااین‌که معمولا آنقدر از جو ناخوشایند و بی‌معنای کامنت‌های من فراری هستند که همین‌حالا هم یا نظر خصوصی می‌گذارند و یا رسما ای-میل می‌زنند. می‌مانند باقی آدم‌های ناشناسی که معمولا از سر بیکاری و کم‌دقتی‌های حیرت‌انگیز، نظرات بی‌معنی و بی‌ربط می‌دهند. تا حالا خودم را ریزریز می‌کردم  که این آدم‌های بزدل را وادار به گذاشتن یک آدرس ای-میل خشک و خالی کنم، حالا از این به بعد، خیلی که نظر منتقدانه‌شان توی گلوی‌شان قلمبه شد، به خودشان زحمت بدهند و با «یک آدرس ای-میل معتبر»، ای-میل بزنند.

خلاصه این‌که گرچه می‌دانم این‌طور گوش‌هایم را گرفتن برای نشنیدن اصوات مزاحم و بی‌معنا، تنها یک راه‌حل موقتی و سردستی است اما ترجیح می‌دهم با توجه به موقعیت فعلی و فشار کاری وحشتناکم بابت این پایان‌نامه‌ی کوفتی، موقتا پراگماتیستی و عمل‌گرایانه تصمیم بگیرم تا بعد سر فرصت یک فکر اساسی به حال این «دوزخ دیگران» بکنم.

+  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم

«خانواده‌ی تت» جدالی است میان پوچی جنگ و غنای ساده و بی‌ریای یک زندگی خانوادگی، آن‌هم در یک دهکده‌ی کوچک، جدالی است میان استثنایی که حاصل یک نظم اغراق‌شده‌ی جنگی است و روزمرگی یکنواختی که چندان هم در پی نظم‌ونسقی تصنعی نیست و البته در پایان همین روزمرگی ریشه‌دار و دوست‌داشتنی است که به‌راحتی موقعیت استثنایی و دنگ‌وفنگ‌های همراهش را از میدان به‌در می‌کند. همین تضاد غریب اما طبیعی میان دو موقعیت سراپا متفاوت است که منشاء خنده‌های از ته دلِ تماشاگران نمایش می‌شود.

«خانواده‌ی تت» دو ساعت خنده‌ی تمام‌وکمال و فرح‌بخش است اما نه به مدد شوخی‌های اغراق‌شده‌ی زشت و سخیف و غیرواقعی که عادتِ سریال‌های آب‌دوغ‌خیاری و به اصطلاح طنز تلویزیون شده‌اند، بلکه به مدد طنز طبیعی و ذاتی موقعیت‌هایی که خیلی هم ملموس و روزمره هستند. این‌که سرگرد به‌جای این‌که شب‌ها بخوابد و روزها سرحال باشد، دقیقا نیمه‌شب‌ها قبراق و سرخوش است، این‌که جنگ آن‌چنان پوچ و بیهوده است که بی‌معناترین شکل گذران وقت در زندگی روزمره یعنی جعبه‌سازی در مقایسه با آن پوچی و کسالت هولناک جنگ، فعالیتی سراپا معنادار و انرژی‌بخش است. تمام این تضادها به‌طرز خنده‌داری غمناکند، حتی وقتی پست‌چی نیمه‌خل داستان از روی دیوانگی، عاقلانه‌ترین کارها را می‌کند و بنا به‌تشخیص کودکانه‌ی خودش نامه‌ها را دستکاری و پاره می‌کند و به‌همین وسیله اوضاع دهکده را سروسامان می‌دهد، همگی خالق موقعیت‌هایی هستند که به‌طرز ذاتا کمیکی، تراژیکند.

به‌هرحال موقعیت‌های طنزآمیز «خانواده‌ی تت» موقعیت‌هایی هستند که طنزآمیز بودن‌شان بکر و حقیقی است و به همین دلیل هم به همراه آن شادی و سرخوشی عمیقی که نصیب ما می‌کنند، همواره جا را برای اندوهی ساده و به همان اندازه طبیعی هم باز می‌کنند. این‌که آقای تت قدبلند نباید به پشت‌سر سرگرد خیره شود چون او به قدوقواره‌ی کوچکش حساس است و بی‌جهت احساس حقارت می‌کند، موقعیتی است ذاتا خنده‌دار و تلخ. یا موقعیت و نقش فاحشه‌ی دهکده و آرزوهای کوچک و پیش‌پاافتاده‌اش یا...همگی موقعیت‌هایی هستند ساده و طبیعی و بکر که وجوه تراژیک و کمیک‌شان به‌صورت جدایی‌ناپذیری درهم تنیده شده است.

البته خلق این موقعیت‌ها توسط نویسنده و بازنویس نمایشنامه یک چیز است و مهارت خیره‌کننده‌ی کارگردان و اکثر بازیگران نمایش در یک اجرای بی‌نقص هم چیزی دیگر. فرهاد آییش، فرشته صدرعرفایی، لیلی رشیدی و  احمد مهرانفر همگی به همان اندازه‌ی متن نمایش، طبیعی و جاافتاده در نقش‌های‌شان ظاهر می‌شوند. راستش به سختی می‌توانستم لیلی رشیدی با آن اداواطوارهای اغراق‌شده و زیزیگولویی را این‌همه مناسب و جاافتاده در یک نقش تصور کنم به‌طوری‌که تمامی ضعف‌های قبلی او، این‌بار به حُسن‌ و نقطه‌ی قوتش تبدیل شوند یا فرشته صدرعرفایی با آن ظاهر طبیعتا اندوهناکی که تصورش در یک نمایش طنز را دشوار می‌کند یا مهرانفری که علی‌رغم تمام آن دیوانه‌بازی‌ها و سخت‌گیری‌ها، همدلی غریبی را در تماشاگر ایجاد می‌کند و البته خود آییش که انگار کاراکتر آقای تت را از روی سکنات و وجنات او نوشته‌اند نه بالعکس، همگی نشان از هوشمندی و مهارت تحسین‌برانگیز کارگردان نمایش دارد که نقش‌ها و بازیگران را این‌طور بی‌نقص جفت‌جورِ هم کرده است و اجرای موفقِ نمایشی ساده، دلنشین و عمیقا فرح‌بخش را ارزانی تماشاگری داشته است که این‌روزها به‌ندرت نمایشی این‌چنین ساده، بکر و بدون فلسفه‌بافی‌های پوچ و نطق‌های شعاری نصیبش می‌شود.

 

پی‌نوشت: مرحمت فرموده ما را پینگ کنید.

+  سه شنبه نهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

به‌نظرم مازیار میری احتمالا جزء آن دسته از آدم‌هایی است که اساسا ریتم زندگی‌شان کند است، سلانه‌سلانه راه می‌روند، شل‌ووارفته حرف می‌زنند، حرکات‌شان با رخوتی کلافه‌کننده همراه است و... به‌آهستگی پیشرفت می‌کنند. حداقل سومین ساخته مازیار میری تمامی این ویژگی‌ها را دارد، فیلمی که بزرگترین مشکلش ریتم کند و حوصله‌سربرش است.

پاداش سکوت فیلم خوبی نیست چون علی‌رغم کلکسیون بازیگرهای حرفه‌ای که دور خودش جمع کرده است، با وجود ایده‌ی داستانی «من قاتل پسرتان هستم» که همه‌چیز را یک‌جا دارد: یک گره داستانی خوب، ظرفیت ایجاد تعلیق و کشش برای مخاطب و مهم‌تر از همه، تم‌های آشکار ضدجنگی که حاوی نوآوری‌های بالقوه و بدیع در ادبیات و سینمای دفاع مقدس است، علی‌رغم همه‌چیز، چیزی جز فیلمی کند و کشدار و سرشار از مضامین کلیشه‌ای و نخ‌نما از آب در نیامده است. این‌که رزمنده‌های سابق، بچه‌های هور، کجا و چگونه روزگار می‌گذرانند: جانبازان و شیمیایی‌های فراموش شده‌، پست‌ومقام‌های آن‌چنانی، مشغله‌های دنیوی و تمام‌نشدنی، مجله‌ها و سردبیرهایی که علی انصاریان برای‌شان همه‌چیز است اما به یک رزمنده و پدر پیر یک شهید هیچ وقعی نمی‌نهند و دست آخر، تصویر مرگ رویایی و ایثارگرانه و بیشتر خودخواسته‌ی یحیی، کلیشه‌های مستعمل و رنگ‌ورو رفته‌ای هستند که کارگردان با کندی و رخوتی مثال‌زدنی به‌خورد تماشاگرش می‌دهد.

آدم هیچ باورش نمی‌شود یک نفر بتواند تمام آن ایده‌ها‌ی درخشان و زیرکانه‌ی ضد جنگ، آن قتل اجباری و ضروری در حین عملیات و فروریختن تصویر بیست‌ ساله‌ی یک شهید را تبدیل کند به فیلمی این‌چنین کند و کلیشه‌ای که در تماشاگرش هیچ حس و تاملی ایجاد نمی‌کند مگر خمیازه‌های بلندبالایی از سر کسالت و بی‌حوصلگی. حتی جوش‌وخروش‌های پرستویی به همراه تعلیق، کنجکاوی و دلهره‌ی بالقوه برای کشف اصل ماجرا و عاقبت ادعای قتل هم هیچ کمکی به فیلم و ریتم الکی کندش نمی‌کند و سومین ساخته‌ی مازیار میری را در حد تکرار مکررات تمامی حرف‌های نخ‌نما شده‌ی این سال‌ها یعنی نگاه کم‌وبیش انتقادی به جنگ و پیامدهایش، آن‌هم به شیوه‌ای آماتورگونه و کشدار و بدساخت نگه می‌دارد.

 

پی‌نوشت: مرتبط

حرکت آرام به سوی سینمای حرفه‌ای

پاداش سکوتِ سفر اکبر

+  دوشنبه هشتم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

چون شما قرار است نمایشی زیادی متفاوت ببینید، چون قرار است افه‌ی روشنفکری و خلاقیت‌تان خیلی شدید و غلیظ باشد، چون قرار است همه‌ی تماشاگران خیلی فکور و موقر فقط سر تکان دهند، چون قرار است هیچ‌کس صدایش در نیاید که پادشاه لخت است، چون...به همه‌ی این دلایل و هزار و یک دلیل دیگری که خود نمایش راه‌به‌راه و با زبان بی‌زبانی بر سرتان فریاد می‌کشد، پینوکیو چیزی نیست جز مشتی دروغ‌های تکراری، متظاهرانه و بی‌مزه.

پینوکیو به شمای تماشاگر دروغ می‌گوید چون رو نمی‌کند دستش خالی‌تر از آنی است که در نظر اول نشان می‌دهد، شما و خودش را، یک‌جا فریب می‌دهد با انبوهی از حرکات نمایشی زائد، سایه‌روشن‌های پیاپی نور و سروصداهای اندکی غریب و ریتمیک. راستش پینوکیو خودش هم نمی‌داند چه کار می‌کند، یک سری ایده‌های اولیه‌ و خامی بوده است، احتمالا به‌همراه یک بنای نه‌چندان باشکوه در ذهن کارگردان‌های نمایش، حاصلش شده است چیزی زیادی متظاهرانه و کم‌مایه. تنها در صورتی تماشاگر سر از کار تمام آن شلوغ‌بازی‌های بی‌مورد درمی‌آورد که یک جزوه‌ی چندصد صفحه‌ای از منظور و نظرهای احتمالی کل گروه دست‌اندرکار هم ضمیمه نمایش شود و حداقل یک‌بار رونویسی از روی آن، برای هر تماشاگر نوعی ضروری شمرده شود، درغیر این‌صورت، شما خیلی که هنر کنید و دز توجه و معنابافی در خودتان را به درجات محیرالعقولی برسانید، حداکثر یک معناهای پیش‌پاافتاده و تکراری و بی‌مزه‌ای نصیب‌تان می‌شود که اتفاقا در زیر آن ظاهر غلط‌ اندازشان، بیش از حد پوچ و توخالی‌اند.

ناتوانی، اطاعت، دور زدن‌های متوالی، دیگران، تکرار و تکرار، تقلید، خودآزاری، لذت‌های غیرانسانی، واقعیت سراپا دروغ، شانس و اقبال، برنامه‌ریزی، دیدار و...بی‌جهت دنبال بیش از این می‌گردید، پینوکیو همین است، مشتی دروغ‌های تکراری، متظاهرانه و بی‌مزه.

فارغ از هر نوع ساختار و سبک به اصطلاح نوآورانه‌ای که در این نماش بکار رفته باشد و بنده البته چیزی جز زلم‌زیمبوهای متظاهرانه‌ و تریپ متفاوتِ شبه‌روشنفکری در آن نمی‌بینم، پینوکیو یک مشکل بزرگ دارد، یا تمامی آن حرکات ریز و درشت معنادارند یا نیستند، اگر به‌واقع می‌شد برای تعداد تکرار جملات و حرکات و چپ‌وراست رفتن و نور و صدا و خلاصه تمامی جزئیات نمایش، معناهایی متصور شد که به ذهن یک تماشاگر، نگوییم معمولی، یک تماشاگر حرفه‌ای تئاتر برسد، آن‌وقت احتمالا پینوکیو چیزی بیش از یک شاهکار بود اما حالا....تنها یک تجربه‌ی ناموفق از اجرای ایده‌های خام و ذهنی است که بیش از هر نمایش دیگری، زوائد قابل حذف دارد. همین میان‌مایگی در کلیت و ساختار نمایش و معناهای ضمنی آن است که باعث می‌شود همان سوسوی خلاقیت‌های اولیه هم در زیر خروار خروار حرکات نمایشی و بدلی و زائد خاموش شود و پینوکیو را تبدیل کند به همان چیزی که واقعا هست، به مشتی دروغ‌های تکراری، متظاهرانه و بی‌مزه.

 

پی‌نوشت ١: تقصیر خودم بود، قشقایی گاو پیشانی سفید تئاتر شهر در این تجربه‌بازی‌های معمولا خام است که البته گه‌گاه نمونه‌های باارزشی هم رو می‌کند، اما درکل ربطی به ذائقه‌ی منی ندارد که دوران این نوع اداواطوارهای بچه‌گانه و شبه‌‌روشنفکری را سال‌ها پیش طی کرده‌ام. باز اما نمی‌دانم چه شد که بیخودی خر شدم، یعنی راستش بس‌که الکی در بوق‌وکرنا کرده‌اند، اصلا باید از همین «تورو خدا برید پینوکیو ببینید»شان، دستم می‌آمد که چند مرده حلاجند وگرنه نمایش درست‌ودرمان که به این همه نان‌های قرضیِ ژورنالیستی نیاز ندارد. کمی تا قسمتی هم مجبور شدیم البته، «خانواده‌ی تت» بهمان نرسید، ناخواسته و از روی کنجکاوی تن دادیم به این مشتی دروغ‌های....

 

پی‌نوشت 2: سینه‌چاکان نمایش، فحش الکی ندهند لطفا، دلیل این یادگاریِ اندکی تندوتیز، قبل از هر چیز دیگری، «ذائقه»‌ی بنده (شما بخوانید همان عبارت نخ‌نما و تکراریِ «نظر شخصی من») است که هیچ‌جوره با این به اصطلاح نوآوری‌های گل‌درشت کنار نمی‌آید. چه‌کارش می‌شود کرد، سلیقه‌اش با زیبایی ساده و بی‌پیرایه خیلی جورتر است تا با این معناهایی که زیر آرایش غلیظ، ناشیانه و ندیدبدیدوار فرم، بدریخت و تصنعی شده‌اند. با این‌حال عمیقا خوشحال می‌شوم اگر نظر و برداشتِ شخصی کسانی را بشنوم که صادقانه و بی‌ریا از نمایش حظ و لذت وافر برده‌اند.

+  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

تبریک می‌گویم، شما بردید آقای کیمیایی؛ حالا ما برمی‌خیزیم و به احترام تلاش تحسین‌برانگیز و خستگی‌ناپذیر شما در جهت ویرانی خودتان، با دست‌هایی که به نشانه‌ی تسلیم بالا برده‌ایم، برای‌تان کف می‌زنیم. شما بردید، شما موفق شدید پشت کیمیاییِ «قیصر» و «داش‌آکل» و «رضا موتوری» را با تمام آن هیبت به‌یادماندنی‌شان، ناباورانه به خاک برسانید با کوتوله‌هایی مثل «ضیافت»، «سلطان»، «فریاد» و «اعتراض» که اصلا در حدواندازه‌های آن‌ها نبوده‌اند و  نیستند؛ شما دست‌آخر توانستید با همین خودهجویه‌های اخیرتان، «حکم» و «رئیس»، با خاک یکسان کنید کیمیاییِ«گوزن‌ها» و «سرب» را.

شما ثابت کردید که در هجو خودتان، هیچ‌کس به گرد پای‌تان هم نمی‌رسد. واقعا چه کسی جز خود شما می‌تواند با جمله‌ی شگفت‌انگیز «بیا از این کثافت‌ها به‌سرعت دور شیم» که از زبان همان ضعیفه‌ی آویزان بیان می‌شود که مثل فیلم‌فارسی‌های قدیمی صدتا خاطرخواه نامرد دارد، دیالوگ‌نویسی شما را به مضحکه بگیرد، فکرش را بکنید، «به سرعت»، ناشی‌ترین نویسنده‌ها هم چنین اشتباه بچه‌گانه و گل‌درشتی را مرتکب نمی‌شوند. واقعا چه‌کسی می‌تواند در دهانِ رئیس، داریوش ارجمند با آن هیبت و لحن و سکنات، کلمه‌ی لطیف و نچسب «روزنه» را بگذارد و بر تکرار همراه با فریاد این کلمه که مثل دست‌وپاهای لطیف و بچه‌گانه بر بدن یک غول مضحک و خیالی است، اصرار کند. ادامه نمی‌دهم اما واقعا چه کسی می‌توانست کیمایی به عنوان نویسنده‌ی فیلم‌نامه را این‌چنین کوچک و ترحم‌برانگیز کند.

واقعا چه کسی جز شما می‌توانست اسم کیمیایی را روی فیلم‌نامه‌ای بگذارد که شخصیت اولش که زیادی هم افه‌ی هل من مبارز مى‌آيد، خیلی که می‌خواهد تاثیرگذار و آنچنانی، دلتنگی‌ برای پدرش را ابراز کند، می‌گوید: «می‌خواستم لباسای عیدمو اون بخره که نخرید، می‌خواستم باهاش برم سینما که نرفتیم،... شماره کفشمو نمی‌دونه»، فکرش را بکنید، شما با این جمله‌ی مثال‌زدنیِ «شماره کفشمو نمی‌دونه» خیلی به سبک تارانتینوییِ هجو سینمای کلاسیک، البته از نوع فارسی‌اش نزدیک شده‌اید، همان سینمایی که اتفاقا با نام‌هایی چون نام خود شما گره خورده است. البته من ترجیح می‌دادم از قدرت بافتن استعاری‌ام برای شما هرچقدر که لازم باشد خرج کنم و مثلا به این جمله‌ی مضحک، معنای استعاریِ «حدواندازه‌های منو نمی‌دونه» بدهم اما واقعا بعد از آن جملات مشعشع لباس عید و سینما، قبول کنید که فقط خودم را مسخره کرده‌ام اگر ادعای چنین رمزگشایی‌هایی از فیلم‌های اخیر شما به دست دهم.

واقعا چه کسی جز خود شما قادر بود کیمیایی را در نقش اصیل یک فیلمساز بی‌استعداد و ناشی ظاهر کند که چون در فیلم قبلی‌اش، تهران را با سیسیل اشتباه گرفته بود و در خیابان‌های قرق شده با لیموزین‌های مشکی، هفت‌تیرکشی‌های اکشن به‌راه انداخته بود و ملت دستش انداخته بودند که مگر مملکت قانون و پلیس ندارد، حالا این‌بار زورکی یک سرهنگ را چپانده است وسط ماجرا و هی راه‌به‌راه، بی‌خودوبی‌جهت، ندیدبدید بازی نسبت به ماشین پلیس را به دینش می‌رساند. حالا این‌بار افه‌های نمایشی و دلقک‌وار پولاد کیمیایی برای هفت‌تیرکشی و بکش‌بکش را (دوران چاقو و تیزی گویا به سر آمده)، جیغ و فریاد مردم عادی و کج‌وکوله شدن اتوبوس شرکت واحد همراهی می‌کنند. گویا خسرو شکیبایی با آن لباس مشکی و صورت هفت‌تیغه و قوز پشتش خیلی کاریکاتور بچه‌گانه‌ای درآمده بود از مثلا مافیا که حالا این‌بار رفته است سراغ داریوش ارجمند با ریش‌وسبیل قصابی و کت‌وشلواروپالتو و کلاه‌شاپوی سراپا سفید، با لحنِ لات‌های میدان شوش و راه رفتنِ سینه‌کفتری. واقعا آیا ما کسی را داشته‌ایم که در دو فیلم پیاپی این‌قدر ناشیانه و کلاس‌اولی فیلم بسازد؟ من اعتراف می‌کنم که چنین‌کسی را به‌خاطر نمی‌آورم.

چه کسی، واقعا چه کسی جز خود شما می‌توانست با تکراری اغراق‌شده و مهوع، کلیشه‌های سینمای‌تان را این‌چنین رقت‌انگیز ویران کند؟ چه کسی می‌توانست دیالوگ‌نویسی کیمیایی در قیصر را که هنوز ورد زبان جوان‌های قدیم و جدید است به این شکل چندش‌آور گفت‌وگو میان مردان و زنان عاشق‌پیشه‌ی داستان تبدیل کند؟ باور کنید روی دیالوگ‌های آبکی و سانتی‌مانتالِ همه‌ى فیلم‌های هندی را سفید کرده‌اید با این احساس چندش عمیقی که در تماشاگرتان به‌وجود می‌آورید بابت شنیدن آن عبارات حقیقتا سبک و عامیانه و...، واقعا چه صفتی لایق این سه نقطه است وقتی چیزی این‌چنین منحصربه‌فرد و یگانه است؟

چه کسی جز شما می‌تواند پولاد کیمیایی را با آن افه‌های مادرزاد تصنعی که از بیان طبیعی و بدون اداواطوار یک سلام‌وعلیک خشک‌وخالی هم عاجز است، به ستاره‌ی مرده‌ی فیلم‌های کسی چون مسعود کیمیایی تبدیل کند؟ انتخاب شما مثل همیشه تحسین‌برانگیز است، چه کسی جز پولاد کیمیایی می‌توانست سمبل اضمحلال و ویرانی مسعود کیمیایی به عنوان کاشف بازیگران برتر و ماندگار سینمای ایران باشد؟ چه کسی جز خود شما می‌توانست چنین انتخاب بی‌نقصی را انجام دهد؟ من به شما می‌گویم: هیچ‌کس.

مطمئن باشید آقای کیمیایی، شما در ویرانی تام‌وتمام کیمیایی، دست تمامی منتقدان و حسودان و بدخواهان و... دست همه و همه را از پشت بسته‌اید، شک نکنید. عاقبت ما نیز تسلیم شدیم، خیال‌تان تخت باشد، شما بردید آقای کیمیایی، حالا دیگر هیچ‌کس کیمیایی را با «قیصر» و «گوزن‌ها» به یاد نمی‌آورد، چه می‌گویم، اصلا دیگر کسی کیمیایی را به یاد نمی‌آورد.

+  یکشنبه هفدهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

کاش یک‌ نفر فیلم‌شناسِ خداترس پیدا می‌شد و از سر ثواب اخروی هم که شده، به ما تماشاگران بخت‌برگشته‌ی دنیویِ فیلم پارک‌وی می‌گفت که در حین یا حتی در پایانِ تماشای این فیلم، چه کنیم که خدا و خَلقش را خوش بیاید؟ بترسیم؟ بلرزیم؟ کنجکاو شویم؟ غمگین شویم؟ عصبانی شویم و بلند شویم در حینی که داریم زیرلبی فحشی نثارِ باعث‌وبانی حیف‌ومیل شدن پول نازنین می‌کنیم، برویم خانه‌مان؟ واقعا شما باشید، در برابر چنین فیلمی چه واکنشی نشان می‌دهید؟

پارک‌وی مثلا فیلم خشن است؟ الله اعلم، فیلم روانکاوانه است؟ الله اعلم، بکش بکش است؟ الله اعلم، ما که آخرت‌مان را به دنیای بی‌معنای این فیلم نمی‌فروشیم. خدا خودش می‌داند و کارگردان فیلم.

اما من واقعا یک سوال مشخص دارم، فریدون جیرانی کی می‌خواهد دست بردارد از سر این عشاقِ روانیِ زن کتک‌زنِ قاتلِ در کودکی یک تجربه‌های مخوفی داشته؟ واقعا پارک‌وی جیرانی چه تفاوتی ماهوی یا حتی صوری با «قرمز»ش دارد؟ جز اینکه خانه‌ی قدیمی شده است قصر دوبلکس و مادر شبه‌روسپی جای پدر شکاک را گرفته است و...تبر هم که خیلی شبیه همان چاقوی کذایی است، ایضا مشرقی‌ها هم سنگر را حفظ کرده و کماکان نهضت را ادامه می‌دهند. فقط گویا این دومی مرگ‌ومیرش بیشتر است و یک خانم دکتری هم که به هرچیز و هرکسی شبیه است الا یک روانشناس، آن‌ وسط  جهت خالی نبودن عریضه می‌پلکد برای خودش.

پارک‌وی فیلم بیخودی است چون نه فیلم‌نامه قابل قبولی دارد، نه دیالوگ قابل تاملی دارد، نه بازی شاهکاری رو کرده است و نه...کلا چیز پرتِ بدردنخوری است. وقت تماشاگرش را با صحنه‌‌های کلیشه‌ایِ مثلا ترسناک و نمادهای کلیشه‌ای‌تر تلف می‌کند، بیش از پنجاه درصد سکانس‌های فیلم قابل حذفند بدین‌معنا که بودونبودشان در فیلم هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. فیلم هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارد و تماشاگرش را آنقدر احمق فرض می‌کند که در نود درصد موقعیت‌ها، صحنه‌های وهم‌آلودِ مضحکِ غیرواقعی تحویلش دهد، انگار که تماشاگر ایرانی‌اش از پشت کوه آمده باشد و دز بالایی از ندید بدیدبازیِ شهرستانی هم دارا باشد، آنوقت شاید احتمالا پارک‌وی برایش خیلی فیلم هیجان‌انگیزِ مثلا ترسناک و خشنی باشد.

اصولا در فیلم هیچ ربط منطقی یا حتی نیمه منطقی و عاطفی بین همان حرف‌ها و داستان صدمن یک‌غاز فیلم با رفتار و واکنش شخصیت‌ها وجود ندارد، گیرم که مادر این پسر در کودکیِ او یک اعمال خلاف عفتی انجام داده باشد، چه ربطی به آدمکشی حاد این بشر دارد؟ پدر و آن خواستگار قبلی چرا بیخودوبی‌جهت ناکار شدند؟ آن دخترک چرا انتهای فیلم دست آن دوتا دیوانه‌ی قبلی را از پشت می‌بندد؟ به صرف یکی‌دو هفته حشرونشر با دو تا روانی، آدم لزوما دچار سادیسم حاد می‌شود؟

حوصله بیش از این را ندارم اما واقعا آن‌همه بوق‌وکرنایی که دم‌دمای جشنواره بر سر این فیلم راه انداختند، از کجا آب می‌خورد؟ یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های جیرانی را، خداوکیلی بازهم صدرحمت به «قرمز» و «صورتی»، به عنوان یکی از دانه‌درشت‌های جشنواره پارسال جدا کردن، چه معنایی می‌دهد؟ چرا من سر از کار مکانیسمِ بر سر زبان افتادن فیلم‌ها در این سینمایِ ذاتا ایرانی در نمی‌آورم؟

 

پی‌نوشت: دوستان لطفا فکر و خیالاتِ ناجور به سرشان نزند، بنده گویا هیچ مرگ خاصی ندارم، فقط از آنجایی‌که اوضاعم کمی بیش از حد معمول بی‌ریخت شده است، همینطور گذری و تنها راه‌به‌راه سر از سینما درمی‌آورم، نمی‌دانم چرا.

 

+  جمعه یکم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

استعاره، تنها چاره‌ی کار است، هرجور دیگری که نگاه کنید، کل فیلم برمبنای یک جوگیری ابلهانه بنا می‌شود که برای نجات یک دختر جوان، مفت‌ومجانی، چهل پنجاه نفری از دم تیغ می‌گذرند. داستان آبکی و لغوِِ مضحکی می‌شود، خیلی که عزت بگذارید سر فیلم و کارگردان، می‌شود نسخه سینماییِ یکی از همین بازی‌هایِ از مدافتاده‌ی کامپیوتری.

اما استعاره قدرت‌های شگفت‌انگیزی دارد. اگر سمیره را (با بازی نه‌چندان فوق‌العاده‌ی باران کوثری) استعاره از خرمشهر بگیرید، آن‌وقت خیلی چیزها معناهای پنهانی و جالبی پیدا می‌کنند. استعاره‌ای که به‌وسیله‌ى نمادهای استعاری بسیاری تقویت می‌شود. مثلاً رضا، برادر سمیره، مجبور می‌شود او را برای مدتی در چنگال عراقی‌ها رها کند اما قول شرف می‌دهد که برمی‌گردد. همین رها کردن نیز در قالب نمادهای استعاری بیان می‌شود، سمیره را در خاک پنهان می‌کند، اولین جایی که استعاره‌ی سميره و خرمشهر بنا می‌شود همین‌جاست، زمانی که سمیره عملاً با خاکِ رها شده یکی می‌شود. بعد ورود عراقی‌هاست که کم‌وبیش به معنای احتمالِ بالقوه‌ی تجاوز است که بازهم اتفاقاً فعلی است که معمولاً هم در مورد زن به کار می‌رود و هم در مورد خاک و وطن. بعد هم دقیقاً زمانی که عراقی‌ها توی خانه‌ی سمیره جولان می‌دهند، نوبتِ دل‌به‌دریا زدنِ قهرمان‌وار ایرانی‌هایی می‌رسد که در اقلیت مطلقند و نه راه‌ورسم جنگ کردن را بلدند و نه ابزارش را دارند، همین‌طور با زیرکی و کلک‌های کمیک ایرانی پیش می‌روند و البته تلفات آنچنانی هم می‌دهند و... اما بالاخره سمیره را «پس» می‌گیرند.

یکی از جالب‌ترین معناهای ضمنی این استعاره که می‌تواند «روز سوم» را به فیلمی سراسر ضدجنگ تبدیل ‌کند، عشق فواد، یکی از فرماندهان عراقی، به سمیره است که ریشه در زمان قبل از جنگ و شغل معلمی این‌دو دارد. این‌جا واقعاً لطیفی، کارگردان فیلم، برگ برنده را دارد. حتی زمانی‌که فواد با سمیره تنها می‌شود، خیلی واضح به این استعاره‌ی پنهان اشاره می‌کند آنجاکه می‌گوید: «آبا و اجداد من هم مال این خاک بوده‌اند، آن را دوست داشته‌اند، مال آن‌هاست» (نقل به مضمون) که البته سمیره یک جوابی می‌دهد که تکلیف پایان فیلم را همین‌‌جا تعیین می‌کند، می‌گوید: «این خاک مال مردمش است، مال آن‌هایی که این‌جا زندگی می‌کنند و هم‌آن‌ها انتخاب می‌کنند که مال چه‌کسی هستند، خاک هم آن‌ها را انتخاب می‌کند» (بازهم نقل به مضمون). همین است که انتهای فیلم همه‌چیز در دستان ناتوان و مردد سمیره‌ای می‌افتد که حالا همه‌ى عزیزانش را، همه‌ى آن‌هایی که سال‌ها با او زندگی کرده‌اند، همان «مردم» خرمشهر شاید، از دست داده است و در نهایت اوست که با کشتن فواد، او را انتخاب نمی‌کند.

فیلم نمادهای استعاری دیگری هم دارد که قابل رمزگشایی است اما من ترجیح می‌دهم بیش از این معطل نکنم و صاف بروم به سراغ جاهایی که اتفاقاً به این استعاره نمی‌چسبد و فیلم ‌را فرسنگ‌ها دور می‌کند از دست‌یابی به کلیتی منسجم. آن جاهایی که آشکارا نشان می‌دهد چرا «زن» نمی‌تواند نماد استعاری تام‌وتمامی برای «وطن» باشد. روی دو جا هم بیشتر دست نمی‌گذارم، اول و آخر فیلم.

از آخر شروع کنیم مزه‌اش بیشتر است. گویا خرمشهر را «خدا» آزاد کرد نه خودش، این است که تیر خلاص سمیره به فواد مابه‌ازای واقعی در فتح خرمشهر ندارد، قاعدتاً فواد یا باید به تیر غیب گرفتار می‌آمد یا به تیر یکی از همان ایرانی‌های عادی لت‌وپار شده که شاید بشود به‌نحوی از انحاء، مجرای تحقق اراده‌ى خداوند لحاظ‌شان کرد، به‌هرحال در این میان، تیر عشق دیرین فواد حرف چندانی برای گفتن ندارد جز همان‌ حرف سمیره که خاک خودش انتخاب کند مال چه کسی است که البته کمی تا قسمتی با عقل سلیم آدمیزاد جور درنمی‌آید.

اما ابتدای فیلم، آش خیلی شورتر است، زمانی که سمیره به دست‌وپای رضا می‌افتد که او را زنده باقی نگذارد و با کشتن او، جان خودش را نجات دهد و سمیره را هم از آن بدبختی‌های چاره‌ناپذیر زنده‌ ماندن در دست عراقی‌ها خلاص کند. اولاً اگر سمیره استعاره از خرمشهر باشد، این ضجه‌موره‌های بعضاً چندش‌آور به چه معناست؟ خرمشهر انتظار داشت مردمان در حال گریزش چه بلایی سر او بیاورند و بعد در دست عراقی‌ها رهایش کنند؟ از آن حرف‌هاست، مگرنه؟ اما حالا گذشته از نچسب بودن این تصویر ذاتاً ایرانی از زن به کلیت استعاری فیلم، بد نیست کمی هم روی همین تصویر نه‌چندان جالب از حضور زنان در جنگ تأمل و مداقه کنیم (بابا تأمل، مداقه).

دو سه سال پیش (۱۳۸۳ فکر می‌کنم)، چیزکی نوشتم در باب تجربه‌ى نسلی زنان متولد ۴۳-۱۳۳۳ که درواقع در آن زمان ۴۰ تا ۵۰ ساله بودند، کم‌وبیش نسل مادران خودمان. تجربه‌شان از دو رویداد قابل‌توجه اجتماعی یعنی انقلاب و جنگ را مقایسه کردم با تجربه‌ى مردان هم‌نسل‌شان. از تجربه‌ى انقلاب می‌گذرم چون ماجرا دارد زیادی کشدار می‌شود اما در باب تجربه‌ى جنگ چند نکته‌ای را متذکر شوم بد نیست. هیچ پیش خودتان فکر کرده‌اید که تجربه‌ى زنان از جنگ چه تفاوتی با تجربه‌ى مردان از این رویداد داشت؟ هیچ دقت کرده‌اید که مردان این نسل چقدر روی قهرمانی و متعلقاتش مانور داده و می‌دهند و برای زنان این نسل... جنگ رویدادی است که اتفاق افتاده است، بزرگ‌ترین مجاهده‌ای که از آن‌ها خواسته‌اند، «صبر» بوده است و احیاناً ریاضت‌کشی، کنش‌هایی سراسر منفعلانه آن‌هم در مقابل کنش‌های فعالانه مردانی که جنگ کرده‌اند. هرچقدر مردان، جنگ را به پیش برده‌اند و اساساً بازیگر نقش‌اول آن بوده‌اند، زنان تنها جنگ را به‌مثابه‌ى رویداد تلخ و هولناکی که تنها بر آنها اتفاق می‌افتد، تجربه کرده‌اند. حالا به نفس این تجربه هم کار ندارم که جای پرداخت بیش از این را دارد، بازنمایی‌های این تجربه هم امور قابل تأملی هستند.

یکی از رایج‌ترین تصویرهایی که از زنان در میدان جنگ ترسیم می‌شود، همین سکانس‌های اولیه‌ى فیلم روز سوم است. فکرش را بکنید، زنان معمولاً در پشت جبهه‌ها هستند، یک‌بار هم که الله‌بختکی زمان اشغال شهر، پایشان به وسط گود باز می‌شود، موجودات دست‌وپاگیرِ رقت‌انگیزی از آب در می‌آیند. هی باید عجزوالتماس کنند تا یکی از مردان غیور خویشاوندشان احساس و عاطفه‌اش را درسته قورت دهد و آنها را با تیر بهشتی خلاص کند و از بی‌آبرویی‌های جهنم بعدی نجات دهد. حالا خودتان را بگذارید جای آن رزمنده‌ی بخت‌برگشته، عراقی‌ها را اگر به درک واصل می‌کرد، آن‌طرف حوری و نهرهای روان نصیبش می‌شد اما مادر و خواهر و زن خودش را به چه امیدی بفرستد آن دنیا؛ ثوابش همچین بفهمی‌نفهمی شبهه‌ناک است، آدم عاقل هم که روزه‌ی شک‌دار نمی‌گیرد.  این است که احتمالا توی دلش به خدا و حکمتش فحش‌های آنچنانی می‌دهد که آخر چرا تا حالا نسل این ضعیفه‌های همواره مصیبت را از روی زمین برنداشته است. روز صلح و خوشی که فتنه‌اند، شب تاریک جنگ هم دردسر، خدا ریشه‌شان را از زمین بکند انشاءالله. بین این خیل عظیم هم یک شیرزن نصفه‌نیمه پیدا نمی‌شود که خودش با یک گلوله‌ی ناقابل کار را تمام کند، هی باید بیفتد به دست‌وپای این‌وآن و هی راه‌به‌راه بر چکمه‌های‌شان ماچ‌وبوسه بزند و...ایش، قبول کنید که تصویر چندش‌آوری است.

با تمام این‌ها «روز سوم» در ابعاد سینمای جنگ ایران، فیلم خوبی است به‌خاطر تصویر ماهرانه‌ی تمام آن انبوه لحظاتِ زندگی که هم‌زمان می‌توانند ما را بخندانند یا به گريه بیندازند، مثلاً نگاه کنید به تکه‌ی وصیت‌ها که چشم و ابرو و لب‌ودهان آدم با هم درگیر می‌شوند که بالاخره بخندند یا گریه کنند. اکثر سکانس‌های فیلم این طنز تلخ و تراژیک را به همراه دارند و لذتی سرخوشانه را نصیب آدم می‌کنند بابت دیدن فیلمی مثلاً جنگی که هم عمیقاً با موقعیت استثنایی جنگ پیوند خورده است و هم با تکرار کسالت‌بار و کمیک روزمرگی، هم تماماً به مرگ ربط دارد، هم به زندگی.

اگر معدود سکانس‌های عجیب خنک و بی‌مزه مثل آن سکانس وصیت فرمانده را از فیلم حذف کنیم، فیلم لطیفی فیلم قابل احترامی می‌شود بابت تصویر استعاری جالبی که در عین محدودیت و تقیه نشان می‌دهد چرا در جنگ برنده و بازنده‌ى واقعی وجود ندارد. مثلاً نگاه کنید به آن سکانس‌های متوالی حضور فواد و سمیره در خانه. اول یک غول بیابانی عراقی است که دوروبر سمیره می‌پلکد و با تیر فواد شرش کم می‌شود، بعد خود فواد است و سمیره‌‌ى مستأصلی که از او «بیزار» است، بعد رضا و رفقا سرمی‌رسند و دوباره فواد است که می‌خواهد سمیره را گروگان بگیرد، بعد سمیره است که خودش را از دست فواد خلاص می‌کند و بعد...رضا و سمیره و رفقا که آنچنان محاصره می‌شوند که همگی یاد وصیت‌های‌شان می‌افتند. این دور باطل شکست‌ها و پیروزی‌هایی که هیچ‌کدام هم نه به معنای واقعی کلمه شکستند و نه پیروزی، تا آخر فیلم، حتی تا آن نگاه ناباورانه‌ی فواد هنگام مرگ ادامه دارد. بیان پنهانی و استعاریِ رازهای درگوشیِ جنگ که که ما در سینمای دفاع مقدسمان، کمتر نمونه‌‌اش را دیده‌ایم و شاید در آینده هم نبینیم.

 

پی‌نوشت۱: آقا ما این‌همه بازیگر داریم که تریپ مردان غیرتی راست کارشان است، اصلاً می‌گویند ایرانی‌جماعت است و غیرتش، قحطی‌اش که نیامده بود بحمدالله، پس انصافاً این بازیگر بی‌ربط نقش رضا را از کجای‌شان درآورده بودند، نمی‌دانم.

 

پی‌نوشت۲: نام فیلم هم که فکر می‌کنم تابلو است. کل این بگیروببند و آزادسازی‌ها سه روز طول می‌کشد که احتمالا تنه‌ای هم به تنه‌ی «سوم» خرداد زده است. من سوادش را ندارم اما فکر کنم بشود تشابهاتی میان فکروخیال‌های رضا و رفقا در طی سه‌روز و کلیت عملیات‌های مختلف از زمان اشغال تا آزادسازی خرمشهر، پیدا کرد. همچنین است در مورد رمزگشایی نام‌های خاص مانند «فواد»، «سمیره»، «رضا» و غیره.

وبلاگ است آقاجان، روزنامه و مجله‌ی نقد فیلم که نیست، روزی روزگاری اگر همت بنده گل کرد و تحفه‌ای را در این باب در جریده‌ای به‌چاپ رساندم، جزئیات مفصل زیرورو کردن استعاری فیلم، خدمتتان ایفاد* می‌گردد.  

 

*این ایفاد هم اصلاً لغت خنده‌دارِ مسخره‌ای نیست، خیلی هم کلاس دارد برای خودش؛ از شما چه پنهان من هم اوایل حالیم نمی‌شد که یعنی چه، در این مراودات اداری و بوروکراتیک یاد گرفتم، شما هم بدانید شاید پس‌فردا به‌دردتان خورد. از مقام بالا به پایین می‌گویند: «ارائه می‌شود» یا کمی محترمانه‌تر «تقدیم می‌گردد» اما از مقام پایین به بالا می‌شود: «ایفاد می‌گردد». بروید در پاچه‌خواری‌های‌تان به کار ببرید و خیرش را ببینید.

+  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

نقاب یک نقطه قوتِ انکارنشدنی دارد که فیلمنامه‌اش است. فیلمنامه‌ای که با بازیگرانی معمولی و بعضا ضعیف به فیلمی حداکثر متوسط تبدیل شده است. به‌نظرم از این فیلمنامه می‌شد نمایش نفس‌گیری ساخت که در لحظه لحظه‌اش، تماشاگر را میخکوب صندلی‌اش کند و به تدریج از نیمه فیلم، با گره‌گشایی‌های پی‌درپی و غافلگیرکننده، خود را به اثری جذاب و به‌یادماندنی، البته در حدواندازه‌های یک فیلم ایرانی تبدیل کند.

اجرای فیلم نقاب هیچ آن هوشمندی فیلمنامه را ندارد. پارسا پیروزفر و سارا خویئنی‌ها، به خصوص دومی، بدترین‌ها برای نقش‌های‌شان بوده‌اند و من واقعا نمی‌دانم شریفی‌نیا موقع انتخاب بازیگر، سرش به چه کارهای دیگری گرم بوده است که این بی‌دقتی‌های بزرگ را مرتکب شده است. چهره و بازی پیروزفر از اساس ظرفیت نقشِ پیچیده‌ای را که نصیبش شده است، ندارد و همین است که گره‌گشایی اصلی فیلم، چیز نچسب و غیرقابل باوری از آب درآمده است.

کارگردان در هیچ‌یک از صحنه‌های نیمه اول فیلم به تماشاگرش کُد نمی‌دهد. کد به معنای تصویر جزئیاتی پیش‌پاافتاده و گذری که بعدا در رمزگشایی فیلم، نقش اول را برعهده می‌گیرند. به‌جای آن، کارگردان در نیمه دوم فیلم، تنها پرده از صحنه‌هایی برمی‌دارد که انگار از روی بدجنسی پنهان‌شان کرده بود و حالا آن‌ها را پشت‌سرهم و بدون وقفه، مثل توضیحاتِ هول‌هولکیِ کودکی شیطان و خطاکار، تحویل تماشاگر می‌دهد.

بدتر از آن نقش نگار است که به دقیق‌ترین معنای کلمه هرز رفته است، جوری‌که در کمال تعجب، آس‌های آخر فیلم را به زوائدی حاشیه‌ای و غیرلازم تبدیل می‌کند که انگار فیلم از همان ابتدا هم گنجایش‌شان را نداشته است. وقتی فکر می‌کنم نقش نگار چه ظرفیتی برای شکل‌دهی به یکی از ماندگارترین نقش‌های زنانه داشته است، زمانی‌که زنان از کینه و نفرت لبریز می‌شوند و با هوشمندی و وسواس و دقتی فو‌ق‌العاده که همواره از آنان بعید بوده است، شیطانی‌ترین نقشه‌ها را طراحی و اجرا می‌کنند، وقتی فکر می‌کنم که یک چهره لوند و درعین‌حال زیرک (چیزی شاید مانند زنانی از تیره گربه‌سانان) با کدهایی ریز و درعین‌حال پرخطر، چه اعجوبه‌ای از نقش نگار خلق می‌کرد، وقتی به همه این امکانات عجیب هدررفته فکر می‌کنم، به این نتیجه فردوسی‌پوری می‌رسم که ساختن فیلمی‌ ضعیف و حداکثر متوسط  از این فیلم‌نامه، خیلی سخت‌تر از ساختن فیلمی خوش‌ساخت و به‌یادماندنی از آن بود. فیلمی که تِم خیانت را با همان رنگ‌وبوی ایرانی‌اش پیش بکشد اما این‌کار را آنچنان با مهارتی سینمایی انجام دهد که فیلمی سراپا ایرانی اما قابل‌ستایش را به میراث اندکِ سینمایی‌مان اضافه کند. خلاصه همه‌چیز وصف‌الحال این جملات فردوسی‌پور در سینما است که: عجب فیلمنامه‌خراب‌کنی‌یه این کارگردان، عجب فیلم‌‌نسازیِ این کاظم راست‌گفتار.

 

پی‌نوشت 1: از تمامی دوستان، جمیعا بابت تبریک‌های تولدیِ بعضا همراه با غم و تلخیِ همدردگونه، کمال سپاس و تشکر می‌رود. گرچه بنده با خواندن بعضی کامنت‌ها، یک زائده‌های ناپیدایی به‌نام شاخ درآورده‌ام که این‌چیزها از کجای این ربع قرن خاطراتِ نه‌چندان پرسوزوگداز ما بیرون می‌آمد که خودمان خبر نداشتیم، اما خب...به‌هرحال همیشه تاقاری می‌شکند و ماستی می‌ریزد، خوبیت ندارد آدم با ربع قرن سن‌وسال، اینهمه سخت بگیرد.

 

پی‌نوشت2: عجب پرطرفدار است این اصطلاحِ «تجربه زیسته»، فکرش را بکنید اگر من خودم هم به اندازه این تکه‌کلام‌های جامعه‌شناختی‌ام محبوبیت داشتم، چه حال و روزی که نداشتم. به‌هرحال بعد از وبلاگ ساره که خودش بعدا و خصوصا متذکر شد که وبلاگ و وبلاگ‌نویسی فعلا برایش یک درگیری شخصی است و نه لزوما چیزی برای خوانده شدن، حالا نوبت همکلاسی‌ِ سابق است که این کلمه را دستمایه نوشتن از همان امور ولنگاری قرار دهد که من همواره بدان‌ها مشکوک بوده‌ام، نوشتن از «مطالعات فرهنگی».

از شما چه پنهان، این جناب بزرگیان، پسر خوبی بوده و هست، گرچه کمی تا قسمتی آدم‌فروش، ببخشید رشته‌فروش است؛ تا آنجایی‌که من یادم می‌آید، کارشناسی بچه سربراهی بود و همین «پژوهشگری علوم اجتماعی» را خواند که ما خوانده‌ایم اما برای ارشد، نمی‌دانم شیطان گولش زد یا چیز دیگر که رفت با این علامه‌ای‌ها ساخت‌وپاخت کرد و خلاصه حالا همان رشته‌ی بی‌دروپیکر مطالعات فرهنگی را می‌خواند. همه این‌ها را گفتم که مطلع باشید بنده از این پس، زمان‌هایی که بیش از حد عصبانی و غیرقابل‌تحمل ‌شوم، می‌روم سردر وبلاگ ایشان و هرچه فریاد و فحش‌های قلمبه‌شده‌ی در گلو داشته باشم بر سر این وبلاگ و نوشته‌هایش می‌کشم :)

 

بعدالتحریر: از شما چه پنهان، ما همواره سعی بلیغ می‌کنیم که حداقل در باب فیلم‌های ایرانی، ندیده و نشنیده، نقد نخوانیم؛ این است که هنوز ساعتی از درج این پست نگذشته، دوست و دشمن به طرق کاملا غیرمجازی فریاد برآوردند که چه نشسته‌ای که این حرف‌هایت در باب نقاب بیش از حد تکراری است. گویا یک ماه تمام است که تمامی نشریات و جراید لشکری و کشوری، به این مباحث پرداخته‌اند و همه‌چیز، از آه‌وناله‌های پرسوزوگداز قاسم‌خانیِ فیلمنامه‌نویس تا جواب‌های سرپایین و سربالای کارگردان و شریفی‌نیا حی‌وحاضر است و خلاصه اینکه این پست ما دردی را از هیچ‌کس دوا نمی‌کند. خب باشد، دوا نکند، اما شما شاهد باشید که من این‌ها را از روی دست هیچ نقدنویس گمنام و مشهوری تقلب نکرده‌ام بخدا، برداشت اولیه‌ام از فیلم همین بود که نوشتم؛ شما هم لطف کنید و به بزرگواری خودتان ببخشید و...خلاصه، فحش‌وفضیحت ندهید که وقت‌تان با خواندن حرف‌های تکراری تلف شده است.

+  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

همه ما منتظریم و در حین این انتظار کشدار و طولانی و تمام‌نشدنی، زندگی هم می‌کنیم. اولش غریبیم و ناتوان، بعد کم‌کم یاد می‌گیریم، اُخت می‌شویم، پول در‌می‌آوریم، انس می‌گیریم با دیگران، می‌جنگیم، کمک می‌کنیم و...دست‌آخر احتمالا عاشق می‌شویم؛ همه‌اش هم در همین حینی است که منتظریم.

تمام اینها اتفاقاتی است که برای ویکتور نوارسکی می‌افتد در فرودگاه جان‌اف‌کندی آمریکا. او، مسافری شرقی که به قصد سفری کوتاه به نیویورک از کشورش خارج شده است، درست در بحبوحه انقلاب در مملکتش به فرودگاه وارد می‌شود و از آنجایی‌که به واسطه انقلاب تمام پروازهای ورودی و خروجی از کشورش مسدود شده‌اند و تمام روادید و روابط اداری با کشور او به حالت تعلیق درآمده است، مجبور می‌شود در سالن بین‌المللی فرودگاه منتظر شود، چقدر؟ هیچ‌کس نمی‌داند و این درحالی است که او حتی به اندازه راست و ریس کردن احتیاجات روزمره‌اش هم زبان نمی‌داند.

نه ماه می‌گذرد، یک سال یا شاید هم بیشتر و در این مدت زندگی ناگزیر ادامه دارد. زندگی به همراه همه آن جنبه‌های معمولی خنده‌دار و غمگینانه‌اش، به همراه همه آن زمانهایی که تنها هستیم، مستاصل می‌شویم، حرص می‌خوریم، شاد می‌شویم و هیجان‌زده و....گهگاه گرفتار تپشهای عاشقانه.

سینمای اسپیلبرگ را به خاطر همین داستانگویی ساده و عمیقِ ستودنی‌اش دوست دارم. به خاطر استفاده هوشمندانه‌اش از یک موقعیت استثنایی برای نمایش آشکار همه آن جنبه‌های فراموش شده زندگی، برای نشان دادن همین عادتمان به انتظار که باعث می‌شود یادمان برود همه‌مان منتظریم.

گذشته از ریتم خوب فیلم، بازی تام هنکس در نقش یک مسافر شرقی بی‌دست و پا نیز فوق‌العاده است. خلاصه از آن دست فیلم‌هایی است که برخی صحنه‌هایش هرگز از ذهنتان نمی‌رود به‌خصوص اگر مثل من هنوز تجربه‌ سرگردانی یکه و تنها در فرودگاههای خارجی زیر زبانتان باشد.

+  پنجشنبه نهم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

خون بازی همان چیزی است که باید باشد و از همان جایی آغاز می‌شود که باید شروع شود، از وسط بدبختی، از حول و حوش فاجعه، از همان جایی که آدم نمی‌داند «کجا سررشته زندگی از دستش در رفته است». خون بازی خودش را گرفتار ریشه‌ها و علتها نمی‌کند(از من بپرسید می‌گویم خوب کاری می‌کند)، از همین حالایی شروع می‌کند که همه چیز دارد تمام می‌شود. یک حرفهایی می‌زند، همان حرفهای زندگی‌های از هم پاشیده، همان تکرار ملال آور مقصر کیست، اما به اندازه لازم، به همان اندازه‌ای که آدمهای معمولی گرفتار این حرفهایند، و خودش خسته‌تر از همه اعتراف می‌کند که «خیلی‌ها مشکل سارا (طلاق پدر و مادر) را نداشته‌اند اما حال و روزشان همین است، وقتی چیزی چنین همه‌گیر می‌شود هیچ‌کس از آن در امان نیست». آدم هر چقدر هم از اینهمه ظرافت خوشش بیاید، باز هم کم است، با همین یک جمله آهسته و کوتاه آخر فیلم از زبان لیلایی که هیچ وقت نمی‌بینیمش و قرار است سارا را درمان کند و هیچ به موفقیتش هم اطمینان ندارد، همه چیز را روشن می‌کند، همه آن حرفهای مقالات کسل کننده را که اعتیاد مساله‌ای اجتماعی است(نه روان‌شناختی یا اقتصادی یا هرچیز دیگر) دقیقا به همین دلیل که زیادی همه گیر است. این مددکار اجتماعی که به طرز لذتبخشی حضورش در فیلم  پررنگ نیست، به همان اندازه همه کارشناسان و مصلحان اجتماعی ناپیدا و کوچک است، به اندازه یک آدم، نه بیشتر، آدمی که زورش را می‌زند اما همه چیز را نمی‌داند و از خیلی چیزها مطمئن نیست و در جواب مادر نگران که می‌پرسد اگر سارا این‌بار نتواند چه؟ با ته رنگی از استیصال و یاس می‌گوید: «هیچ چیز غیر ممکن نیست».

خوبی خون بازی همین است، همین که قضاوت نمی‌کند، همین که پیش داوری ندارد، همین که جوگیر اصلاح اجتماعی و ارائه راه‌حل نمی‌شود، همین که فقط توصیف می‌کند، توصیفی واقعی، سرد، با جزئیات خیره کننده و...هولناک. توصیفی که با قدرت تمام خودش را در ذهنتان حک می‌کند و بسیار بیشتر از گزارشهای روزنامه‌ها یا مصاحبه‌های خنک تلویزیونی و یا ....اصلا چرا راه دور برویم، بسیار بیشتر از همین فیلم‌های به اصطلاح اجتماعی پر سوز و گداز، تماشاگرش را تکان می‌دهد و همان حرفهایی را که از فرط تکرار به لقلقه زبان تبدیل شده‌اند، به تاثیرگذارترین شکلش مطرح می‌کند.

من از جزئیات فنی سینما خیلی سر در نمی‌آورم اما به نظرم همان ریزه‌کاریهای فوق العاده در نورپردازی و صحنه‌پردازی و زاویه دوربین است که خون بازی را به فیلمی خوش ساخت تبدیل می‌کند. در بازی عالی باران کوثری که حرفی نیست، بیتا فرهی می‌توانست خیلی بهتر از این باشد(به نظرم نقش مادر به همان اندازه نقش سارا جای کار داشت) و مسعود رایگان ناامیدم کرد. با تمام اینها خون بازی یکی از نفسهای عمیق سینمایی است که مدتهاست از نفس افتاده است.

+  سه شنبه هفتم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

خیلی‌ها را دیده‌ام که از بازی ژولیت بینوش در این فیلم به قول خودشان چیپ و مبتذل شاکی بوده‌اند. فیلم (محصول 1992) داستان مردی سیاستمدار (یکی از وزرای کابینه) را روایت می‌کند که عاشق دوست دختر پسر خودش می‌شود و این عشق همه چیز را ویران می‌کند: پسرش، زندگی خانوادگی و حرفه‌اش. داستانی شاید در حد صفحات حوادث روزنامه‌ها یا تیتر نشریات زرد.

احتمالاً فیلم قرار بوده است ما را به عمق ماجرا ببرد و نشان دهد که چگونه همه‌چیز ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر به چنین فاجعه‌ای ختم می‌شود. اما حتی به گرد پای چنین هدف بلند پروازانه‌ای نیز نمی‌رسد.

فیلم دیالوگ قابلی ندارد. یعنی اساسا دیالوگ محور نیست شاید چون قرار بوده است عمدۀ بار تراژیک- دراماتیک فیلم را بازی چهره بازیگران به دوش کشد. اما بازیها، حتی بازی بینوش، معمولی‌تر از آن است که از پس چنین تصویر پیچیده و عمیقی از روحیات آدمی برآید.

فیلمنامه‌ای که لوییس ماله، کارگردان فیلم، بر اساس رمانی از جوزفین هارت نوشته است نیز، در موارد زیادی از ریتم می‌افتد و کلا فیلم صحنه‌های بیهوده زیادی دارد که بود و نبودشان هیچ فرقی به حال فیلم و تماشاگرش ندارد.

به هر حال من که شخصا فیلم را با نوعی کسالت و بی‌علاقگی دنبال کردم و چندان توصیه‌اش نمی‌کنم.

+  دوشنبه ششم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم |