یک ماه تمام طول کشید خواندن هفتصد صفحه جنون و دیوانگی. در این مدت دست و دلم هم کمتر به سمت کتابهای دیگر میرفت. انگار تعهدی اخلاقی داشتم به تمام کردن کتابی که به عمد تو را وارد دنیای جنونزدهی آدمهایی میکند که از بیرون اینهمه دیوانه و پریشان به نظر نمیآیند.
داستان حول محور زندگی پتر کین، بزرگترین چینشناس عصر با حافظهای خارقالعاده، میگردد با تمام عادات و وسواسهای افراطی و عشق دیوانهوارش به کتاب. از سر یک اتفاق ابلهانه پتر کین خدمتکار چندینسالهی خود را که پیرزنی عامی است، به زنی میگیرد (زمانیکه رفتار ملایم او را با یک کتاب کودک میبیند) و بعد از همین نقطه است که همه چیز رنگ جنون میگیرد.
بخش عمدهای از کتاب در ذهن آدمهای داستان میگذرد و تفکرات آنها در باب خود و جهان اطرافشان، آنچنان خودپرستانه و برپایه باورهایشان است که انگار هیچ معیار بیرونی برای درست و غلط بودن افکار این آدمها وجود ندارد. آنها جهان خود را خلق میکنند با قواعدی دقیق و نتیجهگیریهایی منطقی (به خصوص پتر کین) و تنها خواننده است که به واسطه اطلاع از جهانهای گوناگون و تضاد آنها با یکدیگر، پی به عمق کج و ماوج این جهانهای خلق شده میبرد.
تمام آدمهای این کتاب، حتی خود گئورگ کین، برادر روانپزشک پتر که در آخر داستان خیلی تصادفی به کمک برادرش میشتابد و جهان را رنگ و بوی جهان ما آدمهای عادی و معمولی میدهد، همگی مصداق این سخن گئورگ هستند که: «ببینید آقایان، ما در برابر این دیوانگان روشندل چه سادهلوحان حقیر و چه بازاری خصلتان مسکین و لجوجی هستیم! ما بر تجربیات دیگران جاخوش کردهایم و آنها بر تجربههای خود بیقرارند. آنها تک و تنها مثل زمین در فضای خود سیر میکنند. آنها حق داند بترسند. انها برای توضیح راهی که میروند و دفاع از آن روشنبینی و تیزاندیشی بیشتری نشان میدهند، از ما همه با هم برای راه خود! آنها محسوسات فریبناک حاصل از حواسشان را باور دارند. ما به حواس بیعیبمان بدگمانیم. معدود معتقدانی که میان مایند بر آنچه دیگران هزاران سال پیش از این برای آنها کشیده و چشیدهاند چنگ انداخته و خود را به آنها بند کردهاند. ما محتاجیم که صورتهای موهوم از عالم غیب ببینیم یا خوابنما بشویم و صداهایی از آسمان بشنویم - میخواهیم برقآسا به چیزها و آدمها نزدیک شویم- و چون این حال برایمان میسر نیست به اخبار و احادیث متوسل میشویم. از بینوایی جانمان ایمان میآوریم. آنها که از ما مسکینترند از آن هم چشم میپوشند. اما اینها یکتنه هم خدایند و هم پیغمبر و هم مومن! وقتی ما برچسب جنون مزمن را بر پیشانیشان میچسبانیم از معجزه بودن آن چیزی کم میشود؟ ما به عقل ناقص خود چنان چنگ انداختهایم که لاشخور بر لاشه خود. خردی که ما خرد میدانیم نابخردی است. اگر کسی باشد که صاحب خرد ناب باشد همانا این دیوانه است».
و این تمام چیزی است که درباره همهی آدمهای کتاب صادق است. ذرهای مهملات واقعی در این کتاب وجود ندارد، همه چیز غلیظ و اغراق شده است، انگار که جهان کودکانه نقاشی شده است، یا به عبارت بهتر، بر پایه باورها و توهمات فردی آدمها خلق شده است. و الیاس کانتی تمام مهارتش را بکار میگیرد تا نشان من و شمای خواننده دهد که اگر این جهان از جهان عادی ما آدمهای معمولی واقعیتر نباشد، مطمئنا واقعیت کمتری نیز ندارد، من و شمایی که به آدمهای داستان برچسب دیوانه میزنیم.
یک نمونه غلیظ از این جهان نقاشی شده، زنهای داستانند، «زنها زود خشمند، زنها حسودند، زنها بخیلند، زنها نادانند، اینست علت آنکه زنها در مجامع عمومی جایی ندارند و به کسب و کاری نمیپردازند و از راه حرفه خود کسب روزی نمیکنند». و پتر کین حاضر است تمام حکمت غرب و شرق را برای شما مرور کند و مثل همیشه با واقعیات محکم ثابت کند که جای زنان تنها در قعر جهنم است، حتی اگر جهنمی وجود نداشته باشد، برای زنها هم که شده باید آن را ساخت.
خلاصه آنکه «کیفر آتش» کتابی نیست که امروز بگیرید دستتان و یک هفته بعد خوشحال و خندان تمامش کنید، این کتاب شما را به جهانهای با مهارت نقاشی شدهای وارد میکند که ما هیچگاه جرات و جسارت خلقش را نداشتهایم. ما انسانهای به اصطلاح عاقل ترسوی معمولی.
تنهایی پرهیاهو:...
«سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه عاشقانه» من است».
سی پنج سال خمیر کردن شعر و فلسفه و ادبیات. سی و پنج سال کار عاشقانه زیبا که تا سر حد بیمعنایی پوچ و ابلهانه است.
به خودم نگاه میکنم و فکر میکنم شغل من هم همین است، خمیر کردن اندیشهها و کتابها، چند صدتایشان را تابحال خمیر کردهام؟ حالا چقدر همه آنها با همه اندیشهها و ایدههای والایشان، زیبا و در عینحال حقیر و ابلهانه به نظر میرسند. همه آن کلماتی که مثل آب نبات مکیدهام و مثل الکل در رگهایم جاری شده اند و مستم کرده اند، سرشارم کرده اند از سرخوشیای اندوهناک، از خوشبختیای در اوج.
بیش از این نمیتوانم، کتاب آنقدر فوق العاده است که زبان آدم را بند میآورد. آدم را آنقدر غمگین میکند که تمام جهان را بینهایت زیبا ببیند و به همان اندازه حقیر. چندین بار کتاب را شروع کردم و هربار از ابتدا، کتابی نیست که بشود از وسطهایش ادامه داد، باید یک نفس خواند و صدهابار.
پینوشت: بیش از یک سال از خواندن این کتابها میگذرد؛ این یادداشتهای کوتاه هم همان وقت نوشته شدند و گوشهی دیگری از این بی نهایت مجازی، جاخوش کردند برای خودشان؛ چند روز پیش، حین گپی دوستانه، حرف پتر کین شد و یاد «کیفر آتش» کردم، میلی شدید وادارم کرد بروم یادداشت کوتاهش را دوباره و چندباره بخوانم، بعد فکر کردم چرا نگذارمش اینجا، مگر من چند کتاب ممکن است در عمرم بخوانم که این چنین هیجانزدهام کند؛ این شد که این یادگاری های خاک گرفته را از ته صندوقچهی مجازی قبلی بیرون کشیدم به همراه نوستالژی و اندوهی سکرآور.