تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

 زن داستان‌های گینزبورگ را دوست ندارم، به قول آلبرتو: «زن بخت‌برگشته‌ای است»، زندگی محقری دارد و وابستگی و ضعفش منزجزکننده است. خیلی که بخواهم به او لطف کنم، شاید تنها بابت آن خیرگی ابدی به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش، اندکی ستایش‌اش کنم، همین و بس. با این‌حال، خرده خرده سست می‌شوم، هی پشت هم به خودم تلقین می‌کنم که «نه، من فرق دارم، فرق دارم» اما صفحه به صفحه که جلوتر می‌روم، بیشتر شبیه‌اش می‌شوم یا نمی‌دانم، او شبیه من می‌شود، یاس و استیصالش، کسالتش، احساس عمیق بی‌تفاوتی و بیهودگی‌اش، چقدر شبیه من است وقتی آن نگاه درخشان و ثابتِ یک مرده را به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش می‌دوزد. 


ادامه
+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ندا برایم کامنت خصوصی گذاشته است که «شهر و خانه را خودم بهت دادم بهاره! راجع بهش حرف هم زدیم، البته آن‌وقت‌ها بیشتر راجع به آمریکا حرف زدیم» بعد هم توصیه کرده است که «فضیلت‌های ناچیز» و «چنين گذشت بر من» را هم حتما بخوانم. می‌دانستم، تنها چیزی که یادم بود همین بود، این‌که خواندنش مربوط به همان سال‌های دوستی‌های پرشور و هیجان اوایل دانشگاه بود. بعدها بزرگترشدیم، دورتر و...بگذریم، حالا وقتش نیست، راجع به دوستی‌هایم باید یک وقتی مفصل حرف بزنم، باشد برای بعد.

«شهر و خانه» هیچ چیزش به درخشانی«نجواهای شبانه» نرفته بود. تم‌اش فوق‌العاده بود، داستان چند تا آدم معمولی در میان‌سالی که از کسالت و روزمرگی لبریزند و مدام به هم‌دیگر نامه‌ می‌نویسند و از دلتنگی‌های ابدی‌شان می‌گویند. به‌خصوص آن‌یکی که همه‌چیز را ول می‌کند می‌رود آمریکا و آن‌جا غریب و تک‌افتاده همه‌چیز و همه‌کس را از دست می‌دهد، برادر حامی‌اش، همسر برادرش که بعد از مرگ برادر می‌شود همسر او، دوستانش و دست‌آخر پسرش. در ایتالیا هم همه‌چیز زیرورو می‌شود، زندگی‌هایی از هم می‌پاشد، کسانی می‌میرند، بعضی‌ها ازدواج می‌کنند و بعضی‌های‌شان هم معشوقه‌های‌شان ترک‌شان می‌کنند یا آن‌ها رهای‌شان می‌کنند. مشکل اصلی شهر و خانه در همین حوادث پرشمار ساختگی و اغلب بی‌معنی است. آدم‌ها تندو تند می‌میرند، انگار که سرباز‌های‌ پیاده‌ی صفحه‌ی شطرنج باشند که با یکی دو حرکت ساده از صفحه‌ی روزگار محو می‌شوند، در عرض سه سال، نصف شخصیت‌های داستان می‌میرند، گو این‌که اصولا شخصیتی هم در کار نیست و این بلبشو‌بازار داستان خیلی هم مجال شخصیت‌پردازی نمی‌دهد، لوکرتزیا و جوزپّه بهتر از بقیه‌اند، چهره دارند، کمی واقعی هستند اما الباقی فقط تصویرند، هیچ عمقی ندارند و مشتی خصوصیات پررنگ و کمرنگ هستند که از دهان‌ دیگران بیان می‌شوند.

پرگویی‌های بی‌دلیل، از نظر من شخصا،  یکی از نابخشودنی‌ترین کارهایی است که گینزبورگ به آن دست می‌زند و من هیچ سر از کار آن کم‌گویی درخشان نجواهای شبانه و این حرافی‌های کسالت‌بار شهروخانه در نیاورم.

با تمام این‌ها، همان‌‌طور که گفتم، تم «شهر و خانه» تم درخشانی است، گرچه من فرمش را اصلا نپسندیدم و ناگفته پیداست که یک اثر هنری، بدون فرم درست‌ودرمان هیچ چیز درخشانی از آب درنمی‌آید، حالا هرچقدر هم تم و ایده‌ی اولیه بکر و دلچسب باشد. بااین‌حال تصویر دوستی‌های معمولی اما بی‌نهایت ظریف و شکننده‌ی داستان را دوست داشتم. دوستی‌هایی که اغلب با کسالت، دلتنگی و رنج همراهند. دوستی‌هایی ریشه‌دار و صمیمانه و در همان‌حال از دست‌رفته و آزادهنده. دقیقا همان‌طور که یک لحن خاص، یک کلمه‌ی ساده و یک پرسش پیش‌پاافتاده از سوی یک دوست می‌تواند ما را عمیقا غمگین و ناامید کند، سرزنش‌هایی صمیمانه اما گاه همراه با کینه‌هایی کوچک و زهردار، همدلی‌هایی ترحم‌آمیز که بوی برتری‌جویی و غرور می‌دهند و...خلاصه‌اش کنم، این نامه‌های تو در توی آدم‌های دلتنگ و تنهای گینزبورگ به همدیگر بدجوری تصویرگر خارپشت‌های شوپنهاوری است که برای گرم شدن به یکدیگر می‌چسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.

 

پی‌نوشت: خیلی‌ها از من پرسیده‌اند که این دید تیره و تارم نسبت به مهاجرت را از کجا آورده‌ام، چرا آن سراب بهشت‌آسا  برای دیگران، برای من چیزی جز برزخی تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرسا جلوه نمی‌کند. هرگز جواب شسته رفته‌ای برای این پرسش نداشته‌ام جز آن‌که من‌من‌کنان به تمام این رمان‌هایی اشاره کنم که در آن‌ها، مهاجرانی عمیقا مایوس و سرخورده مدام در حال بیان تاثيرگذار و اعتراف‌گونه‌ی آروزهای بزرگ بربادرفته و دلتنگی‌های چاره‌ناپذیر ابدی‌شان هستند.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

قرارمان شیرینی فرانسه بود ساعت سه بعدازظهر، آن وقت‌ها هنوز آفتاب این‌همه داغ و بی‌رحم نبود، زمستان بود و عصرهای عجول، نیامده رفته بودند و چشم بهم می‌زدی غروب بود و چه کسی است که نداند منِ آفتاب‌پرست از آن شبهای سرد زمستانی چقدر متنفرم. همین بود که قرارمان را گذاشته بودیم همان وقتِ چرت‌های روزانه و همین‌که رسیدیم بهم، تازه دیدیم هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواهد آن‌طور معذب و ایستاده حرف بزنیم انگارکه عجله داشته باشیم یا دیرمان شده باشد یا...، می‌خواستیم برویم یک جا بنشینیم و همان‌طور که شیرینی‌های بی‌نظیر را مزمزه می‌کنیم، گپ هم بزنیم و از دلتنگی‌های زمستانی‌مان بگوییم. من و معصومه و بهاره و زهرا بودیم، کافه‌گردمان بهاره بود که لُرد را پیشنهاد کرد و خودش اول از همه توی تاکسی نشست بس‌که حوصله‌ی قدم زدن و پیاده‌روی نداشت آن روزها. رفتیم لرد و تا برسیم، بهاره آنقدر دهان‌مان را بابت شیرینی‌هایش آب انداخته بود که وقتی رسیدیم، کودکانه و بی‌رودربایستی حرص زدیم و خلاصه حسابی از خجالت خودمان درآمدیم و ... مهمان بودم من البته، چند وقت پیش‌اش دلخور شده بودم و همین‌طور گذری گله‌ای کرده بودم بابت سکوت‌شان و بعدها فهمیدم که آن‌ها هم پیش خودشان حساب کرده بودند ماجرا بغرنج‌تر از آن است که جای حرفی باقی بگذارد و...جمع شده بودیم که از دلم دربیاورند لابد.

آن‌جا که نشسته بودیم و مثل دختر دبیرستانی‌ها شلوغ‌ می‌کردیم و فنجان‌ها را توی نعلبکی برمی‌گرداندیم که مثلا فال همدیگر را ببینیم و...افتاده بودم قاطی‌شان من هم، چه می‌دانم، هوس هجده نوزده سالگی‌ام را کرده بودم لابد وقتی ان‌طور بی‌خیال توی نشر چشمه راه می‌رفتیم و بلندبلند کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و تعریف‌شان را می‌کردیم و بعضی‌ها را هم با لب‌ولوچه‌ی آویزان نشان هم می‌دادیم و...نجواهای شبانه یادگار همان شب است، همان شبی که سادگی زیبای خاطراتش تا این اندازه غم‌انگیز و سنگین است. 

همین‌طور مانده بود گوشه‌ی کتابخانه، هر سه‌شان عاشقش بودند و من هم لابد نگه داشته بودمش برای روز مبادا، برای همین روزهایی که این‌همه خسته‌ام و غمگین، برای وقت‌هایی که مثل توماسینو فکر می‌کنم انرژی‌ام برای زندگی ته کشیده است، برای زمان‌هایی که خاطرات ساده و پیش‌پاافتاده، خوشبختی‌های از دست‌رفته‌ی همیشگی جلوه می‌کنند. نمی‌دانم یک‌دفعه برداشتن و یک‌نفس خواندنش در این شرایط، هوس بود یا شهود یا چیز دیگر، چه کسی می‌داند، شاید هم کار خدا بود واقعا، گفته بودم به خدا اعتقاد دارم؟ به «خدای چیزهای کوچک»؟


ادامه
+  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ساده اما رمزآمیز و تکان‌دهنده. راستش آدم هیچ نمی‌فهمد سرّشان در کجاست، سرّ این جملات ساده‌ای که مدام درجا میخکوبت می‌کنند و نفست را بند می‌آورند. هی نگاه می‌کنی می‌بینی چیز خاصی که نیست، یک آدمی که عادت دارد در هوای طوفانی برود باغ‌وحش و دوستی دارد که هی می‌آید یک دست کت‌وشلوار سیاهش را از او قرض می‌گیرد که در مراسم مرگ دوستان جوانش شرکت کند یا آن یکی دختری که سگ همدم کودکی‌اش مرده و چالش کرده و چند سال بعد رفته دوباره خاک‌ها را کنار زده تا دفترچه پس‌اندازش را دربیاورد و از همان وقت فکر می‌کند دستش بو می‌دهد و آنقدر داستانش را صادقانه و عادی تعریف می‌کند که مطمئنید اگر شما هم به جای آن نویسنده‌ی توی داستان بودید، دستش را می‌گرفتید و بو می‌کردید ببینید واقعا چه بویی می‌دهد. یا آن مردی که توی راه‌پله‌ها غیب شده است و آن یکی که می‌خواهد بی‌جیره و مواجب پیدایش کند و چندصدبار همان چهار تا پله را بالاوپایین می‌رود و دست‌آخر هم نمی‌داند دنبال چیست و اصلا کجا ممکن است پیدایش کند اما یک جورهایی مطمئن است که بالاخره روزی پیدایش می‌کند. در «راه دیگری برای مردن» که دیگر رسما آْدم می‌میرد و زنده می‌شود گرچه نویسنده عین خیالش نیست و داستان پاره کردن دل‌وروده‌ی آدمیزاد را جوری تعریف می‌کند انگار دارد مناظر طبیعی اطراف دریاچه را توصیف می‌کند. داستان آخر هم به همان اندازه فوق‌العاده است، بی‌خوابی و جنونی که از سطر به سطر یک داستان بیرون می‌زند و مثل همه‌ی داستان‌های قبلی در نهایت خونسردی و حتی ملال روایت شده است.

سبک موراکامی دقیقا از آن سبک‌هایی است که من عاشقش هستم، ن داستآن داستان هاي قبلي در نهايت خونسرديآتنلروایتی ساده، سرراست، طبیعی، داستانی و بیش از حد روزمره و پیش‌پاافتاده اما همزمان عمیق و سرشار از استعاره‌های زیرپوستی‌ای که بدون این که بفهمی نفست را تنگ می‌کند و عضلاتت را تا ساعت‌ها منقبض نگه می‌دارد. همان حسی که با خواندن شاهکارهای یکی از بزرگترین عشق‌های ادبی‌ام کارور دچارش می‌شدم و نمی‌دانید چقدر ذوق کردم وقتی دیدم موراکامی و کارور دوستان صمیمی بوده‌اند. با این‌حال داستان‌های موراکامی در مقایسه با سبک آمریکایی کارور شرقی‌تر است، آن هم دقیقا شرق دور، همان هاله‌ی مقدس رمز و راز، همان خشونت‌های طبیعی و گاه بدوی، همان چهره‌های سنگی و سخت و ساکت و خونسرد، همان عمق و اصالت روح و ...همان انبوه استعاره‌های نمادین. با این تفاوت که داستان‌های موراکامی از آن الگوی کلاسیک داستان‌های ساکت و سراسر نمادین ژاپنی دور شده است و رنگ‌روی امروزی کلان‌شهرهای بزرگ مدرن را گرفته است و آدم‌هایی که در میان خوره‌های پنهان و تکان‌دهنده‌ی روح‌شان تنها مانده‌اند و همین‌طور که راه می‌روند و به جایی خیره می‌شوند و جملات بی‌سروته و پیش‌پاافتاده‌ی روزمره را با مکث‌ها و سکوت‌های معمولی همراه می‌کنند، در همان‌حال عمق خردشدگی و واماندگی و کابوس‌های هولناک و دست‌آخر جنون واپس‌رانده شده به دالان‌های تاریک و نمور ذهن‌شان را به تصویر می‌کشند. همه‌ی آدم‌های داستان‌های موراکامی همین شکلی‌اند، همین‌قدر معمولی و عادی و همزمان همان‌قدر مفلوک و جنون‌زده. تکان‌دهنده‌تر از همه این است که خودشان هم حالی‌شان نیست که مشغول چه کارهای در ظاهر عجیب و بی‌معنایی هستند، نه آن رفتن به باغ‌وحش در هوای طوفانی، نه آن بالا و پایین کردن تمام‌نشدنی پله‌ها، نه آن خیره شدن به دست راست، نه آن کشتارهای غیرانسانی و حیوانی و نه آن بی‌خوابی چندصدساعته، هیچ‌کدام به نظر هیچ‌کس عجیب و تکان‌دهنده نمی‌رسد، یعنی موراکامی جوری تعریف می‌کند که انگار عادی‌ترین کارهای دنیا همین رفتارهای بهت‌انگیزِ جنون‌آمیز است. متوجهید نهایت مهارت موراکامی در کجاست؟ در این‌که راوی صادق و صمیمی همین آدم‌های در ظاهر دیوانه‌ای می‌شود که اگر از بیرون نگاه‌شان کنی، بیش از حد غریب و درک‌ناشدنی به نظر می‌رسند. همه‌ی مهارت تحسین‌برانگیز و خارق‌العاده‌ی موراکامی در این است که همین خل‌وضع‌های تک‌افتاده و مهجور را به حرف درمی آورد، آن‌هم آنقدر طبیعی و ملموس که جابجا حس می‌کنید خب خود شما هم همین وسوسه‌های پنهانی و اجتناب‌ناپذیر و توجیه‌های درگوشی را برای خیلی از کارهای در نظر دیگران نامعقول‌تان دارید، همین کابوس‌ها، همین از خود و طبیعی بودن رفتارهای‌تان مطمئن بودن‌ها و همین است که تکان دهنده است، همین که روزمرگی ساده و عادت‌های پیش‌پاافتاده نشانِ چه خوره‌های عمیق و حسرت‌های جبران‌ناپذیر و عطش‌های جنون‌زده‌ای که نیستند. ناگفته آشکار است که زاویه دید اول شخص چه شگرد مناسب و ماهرانه‌ای است برای هرچه غلیظ‌تر کردن این همذات‌پنداری غریب اما طبیعی.

در باب رمزگشایی داستان‌های استعاری موراکامی هم البته می‌شود از همین حالا تا صبح قیامت حرف زد، تلاش برای این‌که آن تاریکی معدن و باغ‌وحش و هوای طوفانی و راه‌پله و سگ چال شده و دفترچه پس‌انداز بوگرفته و دست و بی‌خوابی و آنارکانینا نماد نبوغ‌آمیز کدام رویه‌های همه‌گیر زندگی مدرن و آفت‌هایش هستند، ساعت‌ها رمزگشایی‌ هیجان‌انگیز و لذت‌بخش را نصیب‌تان می‌کند، گرچه من باید اعترف کنم شخصا همین سروشکل ساده‌ی داستانی‌اش را خیلی بیشتر دوست دارم، همین که فقط حس همه‌ی آن رمز‌گشایی‌ها را ناخودآگاه و عمیق در خواننده‌اش ایجاد می‌کند بدون این‌که حتی نیازی به یک فقره از آن رمزگشایی‌های نقادانه‌ی ادبی باشد. البته برای این اکراه و تردیدم دلیل هم دارد، به نظرم تمام شان هنری این داستان‌ها به همین تاروپود ریزبافتی است که جدا کردن فرم از محتوا را ناممکن می‌کند، همین است که به نظرم رمزگشایی‌ها را در قالبی غیر از این قالب هنرمندانه‌ی استعاری بیان کردن، یگانگی هنرمندانه‌ی اثر را کمرنگ می‌کند و همه‌چیز را زیادی دستمالی‌شده و تکراری و پیش‌پاافتاده جلوه می‌دهد.

 

پی‌نوشت: راستی تا یادم نرفته بگویم که ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین هم بیش از حد انتظارم خوب و روان بود. آخر می‌دانید، من در این‌جور فراموش‌کاری‌ها سابقه‌ دارم، مثلا همین هزار خورشید تابان، اصلا یادم رفت بگویم که عمرا باورم نمی‌شود این ترجمه‌ی پردست‌انداز و ناروان، ترجمه‌ی مهدی غبرایی باشد، یعنی می‌خواهید بگویید هزار خورشید تابان را همان کسی ترجمه کرده است که بادبادک‌باز و کوری و لیدی‌ال و دل سگ و... صد سال!

+  جمعه سوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

من واقعا نمی‌دانم ملت چطور «بادبادک‌باز» را با «هزار خورشید تابان» یک‌کاسه می‌کنند و حتی بعضا دومی را به اولی ترجیح می‌دهند. تا آنجایی‌که یادم می‌آید من «بادبادک‌باز» را دوست داشتم، از استعاره‌های پنهان در زیر روایت ساده و روان و داستانی‌اش به هیجان آمدم و کشش انکارناپذیر روایتش را تحسن کردم (یادداشت زیادی کوتاه دو سال پیشم در باب کتاب را در پی‌نوشت آورده‌ام) اما «هزار خورشید تابان» هیچ‌چیز از آن روایت درخشان به یادگار نداشت مگر همان کشش نیم‌بندی که به مدد حادثه‌سازی‌ها و گره‌افکنی‌های پی‌درپی حاصل شده بود. درواقع سبک کتاب همان سبک خالد حسینی بود، همان شگردهای نویسندگی، همان روانی و سادگی اما این‌بار بیشتر به گزارشی سطحی و ژورنالیستی از بدبختی‌های زنان افغان شبیه بود. از شخصیت‌پردازی هیچ خبری نبود، مریم و لیلا و از آن‌ها بدتر، رشید و طارق و جلیل هیچ‌کدام شخصیت به معنای واقعی کلمه نبودند، آدمک‌های بی‌خاصیتی بودند که مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی فقط به کار نویسنده می‌آمدند تا داستان ساختگی‌اش را تعریف کند. روایتی پرحادثه که در آن رخدادهای تصنعی، دم‌به‌دم به کمک نویسنده می‌آمدند تا روایت مثلا پرسوزوگدازش را رنگ‌ولعاب بیشتری دهد. به این‌ها اضافه کنید جابه‌جا نطق‌های ژورنالیستی در باب وضعیت اسفناک زنان افغان و ظلم و ستم و چه و چه که در لابلای یک روایت داستانی چپانده شده بودند تا لابد یک وقت خواننده معنای دیگری را از این‌همه بدبختی و خشونت برداشت نکند. اما از همه بدتر تم داستانی بیش از حد دستمالی شده‌ای بود که با یک پایان‌بندی و گره‌گشایی شدیدا هالیوودی کل داستان را به مضحکه‌ای خنک و غیرواقعی تبدیل کرده بود، روایتی که به طرز عجیبی از بیرون و بر مبنای خوانده‌ها و شنیده‌های سطحی و اوج و فرودهای هالیوودی شکل گرفته بود. خلاصه بگویم رمان گرچه به مدد شگردهای نیمه حرفه‌ای نویسندگی و البته عطش و کنجکاوی ما برای کشف زندگی روزمره در ویرانه‌ای به نام افغانستان، نسبتا  پرکشش بود اما به نظر من، شخصا، کل داستان بیش از حد انتظار، سطحی و آبکی از کار درآمده بود.   

 

پی‌نوشت ۱: بادبادک باز: داستان تجاوز (3/12/84)

بادبادک باز روایت افغانستان است و مردمش، روایت مردمی است که زندگی‌شان در این سالیان اخیر بیش از هرچیز با «تجاوز» گره خورده است. بادبادک باز البته روایت یک زندگی شخصی است، داستان دو پسر بچه، یکی پشتون و سنی و دیگری شیعه و هزاره‌ای، یکی ارباب و دیگری نوکر که البته در نهایت معلوم می‌شود برادر خونی یکدیگرند. کتاب کم‌وبیش عالی است، هیچ کجایش شعار نمی‌دهد و همه اینهایی که گفتم را باید از 450 صفحه داستان روان و دلنشین بیرون بیاورید. البته طبیعی هم هست، تا آنجایی‌که من خوانده‌ام خالد حسینی از آن دست نویسنده‌هایی است که در کارگاه‌های نویسندگی خلاق دانشگاههای آمریکایی نویسنده شده است، پس طبیعی است که مثل روسها نطق نکند و مثل فرانسویها روشنفکر بازی در نیاورد و مثل همه آمریکایی‌ها راحت و ساده و صادقانه، داستانش را تعریف کند. من تا حالا داستانی از نویسنده‌های افغان یا حتی درباره افغانستان نخوانده بودم اما این کتاب آیینه‌ی تمام‌نمایی بود از ویرانی افغانستان در این سال‌ها و البته تمام امیدها و زندگی‌ها، تمام بادبادک‌هایی که هنوز هم، پس از دیدن و حس کردن همه‌ی آن تجاوزهای نسل به نسل، هنوز در افغانستان، در کشور قومیت‌ها و ویرانی‌ها و تجاوزها، جریان دارد.

 

پی‌نوشت ۲: به نظرم شرط انصاف این است که وقتی مطلب زیادی انتقادی است، در حد وُسع خودم حق اظهار نظر مخالف را محفوظ بدارم.

+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

محمدرضا باطنی، بگذار ببینم، به گمانم نمایشگاه کتابِ دو سه سال پیش بود که برای اولین بار اسمش را شنیدم، دربه‌در دنبال فرهنگ انگلیسی به فارسی نشر نو می‌‌گشتم و نمی‌دانم چه حکمتی بود که عدل آن سال تخمش را ملخ خورده بود. به‌هرحال گشتیم و نیافتیم و عاقبت دوستی مترجم لطف کرد و بی‌خبر، آخرین ویرایش فرهنگ دو جلدی باطنی را که به قول خودش، آن‌زمان تازه از تنور درآمده بود و داغِ داغ بود، برای‌مان هدیه آورد. راستش ما هم اول نمی‌خواستیم دندان اسب پیشکشی را بشمریم اما از آنجایی‌که اصولا با هیچ‌کس، بالاخص دوستان دور و نزدیک، رودربایستی نداریم، تلویحا ساز همان نشر نو را کوک کردیم که پیش از آن توی خیلی از ترجمه‌های دانشجویی آن زمان به دادمان رسیده بود با مترادف‌های فارسی متعدد برای هر یک واژه انگلیسی، از معادل‌های زبان رسمی و نوشتاری گرفته تا مترادف‌های عامیانه و گفتاری. همین سخنان سردستی بود که نطق غرای آن دوست را باز کرد در اهمیت فرهنگ باطنی به دلیل مبنا قراردادن اصول زبان‌شناختی‌ در تفاوت ساختار دو زبان و الخ. گرچه از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، آخرش هم ما از این فرهنگ باطنی خیر چندانی ندیدیم و معادل‌هایش هیچ به دل‌مان نچسبید و چندی بعد باز رفتیم سراغ همان غلط خودمان و به سال نکشیده، باز فرهنگ نشر نو از دست‌مان نمی‌افتاد و دروغ چرا، تا همین امروز هم توی خانه بر سرش دعواست. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم وقتی دیدم ساره کتاب‌های ریز و درشت باطنی را برای یک آشنایی مقدماتی با زبان‌شناسی دنبال هم ردیف کرده است، کمی تا قسمتی مردد شدم، یعنی درواقع همین سابقه‌ی ذهنی ناخوشایند بود که باعث شد هی دست‌دست کنم و خواندن‌شان را به تعویق بیندازم تا بالاخره عید و تعطیلات کشدار کار خودش را کرد. «زبان و تفکر» اما برخلاف انتظارم از آب درآمد، یک کتاب روان، ساده، مقدماتی، مختصر و نسبتا مفید و البته نسبتا دقیق.


ادامه
+  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

«آل‌احمد نویسنده‌ی متوسطی است*، مقاله‌نویس بهتری است، اما نامه‌هایش از هر دوی آن‌ها پربارتر است، در نامه‌ها است که انکشاف‌ درخشان ذهن معاصر ایرانی را رقم می‌زند».


ادامه
+  شنبه دهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

مثل من نباشید، حرص بیخود نزنید، همه‌اش مال خودتان است. هیچ لازم نیست یک‌نفس سر بکشید و بعد همه‌ی غم عالم روی دل‌تان هوار شود که چرا این‌قدر زود تمامش کردید، می‌شد یک سال تمام را با آن سر کرد و شما در عرض چند هفته حرامش کردید، بس‌که حرص بیخود می‌زنید خب.

مجموعه‌ی نامرئی مجموعه‌ی ۴۵ داستان کوتاه از ۲۶ نویسنده‌ی آلمانی‌زبان (نه لزوما آلمانی) است که بدون اغراق، هر یک داستانش یک تا دو هفته را کفایت می‌کند. راستش حتی خود من هم که به حرص و آز، شهرت عالم‌گیر دارم و هنوز بعد از این‌همه داستان و رمانی که خوانده‌ام، همچنان یک ندیدبدید تمام‌عیار به شمار می‌روم، حتی من هم نتوانستم همه‌اش را یک‌جا سر بکشم، دو، سه ماه یا بیشتر طول کشید، نه به خاطر دشواری یا ناهمواری متن‌ها، اصلا و ابدا، فقط و فقط به دلیل آن‌که از خواندن هر یک دانه‌اش آنقدر هیجان‌زده و سرخوش می‌شدم که تا چند روزی آرام و قرار نداشتم و لاجرم خواندن داستان بعدی، بسته به غلظت و جاافتادگی قبلی، موکول می‌شد به سه یا چهار روز بعد . راستش من اصولا با رمان جورترم تا با داستان کوتاه، اما بعد از «بیست‌ویک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه» که ترجمه و انتخاب‌های بی‌نظیر ابوالحسن نجفی، یکی دو ماه تمام، زنده نگهم داشته بود، «مجموعه‌ی نامرئی» تنها ضیافت شاهانه‌ای بوده است که با آن مجلس عیش‌ونوش فرانسوی برابری ‌کرده است. هم به لحاظ ترجمه‌ی روان و هوشمندانه‌ی علی‌اصغر حداد که چندان از نجفی کم نمی‌آورد، هم به لحاظ انتخاب و سلیقه‌ی بی‌مانندی که یک مجموعه‌ی بی‌نظیر را دور هم گرد آورده است.

می‌دانید اگر من بخواهم در باب ادبیات آلمانی‌زبان، بر مبنای همین تک مجموعه‌ی پروپیمان قضاوتی کنم، همین والسی که از آرتور شنیتسلر، راینر ماریا ریلکه، روبرت موزیل، اشتفان تسوایگ، اینگه‌بورگ باخمن، توماس برنهارت، پیتر هانتکه (نویسندگان اتریشی) گرفته تا یوهان پتر هبل، توماس مان، هرمان هسه، لئون فویشتوانگر، برتولت برشت، آنا زگرس، اروین اشتریتماتر، اشتفان هایم، هاینریش بل، ولف‌دیتریش اشنوره، ولفگانگ بورشرت، زیگفرید لنتس، گونتر گراس، مانفرد بیلر، یورک بکر (نویسندگان آلمان فدرال و دموکراتیک) تا ماکس فریش و فریدریش دورنمات سوییسی در آن به نوازندگی مسحورکننده و رقصی منحصر به فرد و خیره‌کننده مشغولند، اگر بخواهم بر همین مبنا، نقطه‌ی تفاوت اصلی‌شان با مثلا ادبیات روسی یا ادبیات آمریکا یا حتی ادبیات آمریکای لاتین را روشن کنم، ترجیح می‌دهم بر روی کدام نکته‌ی محوری تاکید کنم؟ بر روی درونگرایی عمیق اما واقعی. می‌فهمید منظورم چیست؟ حرفم این است که در این داستان‌ها علی‌رغم درونگرایی و واکاوی پر طول و تفصیل ذهن و خوددرگیری‌های مثال‌زدنی‌اش، کمتر اثری از نطق‌های شبه فلسفی ادبیات روسیه (چخوف را مستثنا کنیم) به چشم می‌خورد. متوجهید؟ مثل ادبیات آمریکای عشق من نیست که بیشتر به توصیف کنش و رفتار واقعی شخصیت‌ها اهمیت دهد تا تک‌گویی‌های ذهنی، بیشتر به تکرار واقعی کلمات و مکث‌های معمولی می‌پردازد تا تردیدهای مه‌الود ذهنی؛ غالب داستان‌های مجموعه‌ی نامرئی، چه از زاویه سوم شخص محدود روایت شده باشند چه از زاویه‌ی اول شخص یا حتی از زاویه‌ی دانای کل، کم‌وبیش حالت تک‌گویی‌های ذهنی و شخصی را دارند و کمتر اثری از توصیف بیرونی محیط پیرامون به چشم می‌خورد؛ با این‌حال این تک‌گویی‌ها اصلا حالت شعارگونه‌ و فلسفی ادبیات روسیه را ندارد، خیلی ساده‌تر، واقعی‌تر و درعین‌حال عمیق‌تر است. اتفاقا نکته‌ی جالب توجه همین جاست، این‌که راوی معمولا روی لبه‌ی تیغی ایستاده است که یک طرفش پرتگاه ذهنیت تاریک و نادیدنی است و طرف دیگرش کوه‌های استوار و عظیم واقعیت، راز جذابیت نامرئی این مجموعه هم دقیقا در همین قدم زدن ظریف اما به گونه‌ای طاقت‌فرسا، نفس‌گیر نهفته است، اگر بدانید نویسندگان با چه مهارتی، جملات ساده و معمولی را کنار هم می‌گذارند و در همان حال که گهگاه در خیال‌بافی‌های فلسفی و روشنفکرانه غرق می‌شوند، دوباره نامحسوس و به نرمی روی بستر واقعیت غلت می‌زنند. راستش اصلا همین درونگرایی بی‌شیله پیله اما عمیق بوده که مرا این‌طور دیوانه‌ی خودش کرده است، طوری که همه‌اش فکر می‌کنم کاش حرص نزده بودم، کاش این شراب پرمایه‌ی ناب را با توهم فرونشاندن عطش همیشگی‌ام حرام نکرده بودم، واقعا می‌توانستم با جرعه جرعه‌ی هر یک داستانش ساعت‌ها و هفته‌ها زنده باشم، می‌توانستم فقط درباره‌ی «دانیل عادل» بل یا «چپ‌دست‌ها»ی گونتر گراس یا «یائورگ» و «دو مدرس» برنهارت یا «مجموعه نامرئی» تسوایگ یا یا «تصویر سیزیف» دورنمات یا «سرخوردگی» مان یا «گرگ» هسه یا «داستانی برای تاریکی» ریلکه یا «ستوان گوستل» و «مرده‌ها سکوت می‌کنند» شنیتسلر یا «برادر دیوانه من» هایم یا «ماده گربه و مرد» اشتریتمایر یا...در باب هریک داستانش می‌توانستم یادداشت‌های بلند بالای سرخوشانه بنویسم و حالا مجبورم همه را در همین چند پاراگراف الکنی خلاصه کنم که موقع نوشتن هر یک سطرش زبانم بند آمده است از مستی و لذت.   

+  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

- «وای خانم آروین، من یه‌جوری می‌شم وقتی شما راجع به ادبیات حرف می‌زنید».

به قول دوستان imagine، همین‌ام مانده بود که بعد از ربع قرن سن‌وسال و خاطره و تجربه و الخ، نیم‌وجب بچه بهم بگوید حرصش می‌گیرد وقتی من در باب ادبیات حرف می‌زنم، بس‌که پرت‌وپلا می‌گویم لابد. همین شد اصلا که یقه‌ی خودش را چسبیدم تا بلکه راه‌وچاهی نشانم دهد و محض رضای خودم و خدا هم که شده، از آبروریزی‌های فزاینده و آتی بکاهد. جهت اطلاع‌تان، سرکار خانم سین، ته نقد ادبی را که در آورده است به کنار، زبان‌شناسی و اسطوره‌شناسی را هم در حد قابل‌قبولی تکمیل کرده است آن‌قدرکه به شاگردانش در دبیرستان، به جای درس پیش‌پاافتاده‌ی زبان‌ فارسی، زبان‌شناسی و نقد ادبی درس می‌دهد به همراه گریزهایی که در صورت لزوم، به اسطوره‌شناسی می‌زند. بر همین اساس و به مدد همان خرده اقتدار هرگز نداشته‌ام، وادارش کردم یک فهرست جمع‌وجور و مفید تهیه کند از میان چند ده کتابی که در این حوزه‌ها خوانده است و خلاصه دست ما را هم بگیرد بلکه کم‌سوادی‌مان را فرجی شود. به‌هرحال استارت کار را زدیم با نقد ادبی و کتابی از پاینده؛ حالا از سر همان تک‌خاطره‌ی خوشایندم از آثار این نویسنده بود یا از هر چیز دیگر، به‌هرحال بااجازه‌تان آغاز کردیم، آغازی دلکش و گیرا.

 


ادامه
+  جمعه دهم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ببینید من به سین هم گفته‌ام، یعنی اعتراف کرده‌ام، آن‌هم به سین که فقط هفده سال دارد و به‌هرحال هرطور که حساب کنید، خیلی سخت است آدم جلوی نیم‌وجب بچه، به شرمندگی‌های ابدی‌اش اعتراف کند، اما من کرده‌ام، علی‌رغم همه‌جور شرمندگی و خجالت، اعتراف کرده‌ام که بیضایی نمی‌فهمم، یعنی نمی‌فهمیدم، همان‌طور که قوه‌ی درک گلشیری را ندارم و رویم سیاه، هنوز شازده احتجاب را نخوانده‌ام، یعنی اصلا طرفش نرفته‌ام، خب آدم با خودش که رودربایستی ندارد، می‌داند شعورش به چه چیز می‌رسد و به کدام شاهکار نمی‌رسد، این است که لزومی ندارد بی‌جهت خودش را کوچک کند و بی‌شعوری‌اش را علنا به روی خودش و دیگران بیاورد؛ بالاخره خدای ما هم بزرگ است، شاید روزی رسید که ما هم قوه‌ی درک‌مان فزونی گرفت و عقل‌مان به شازده احتجاب و چه می‌دانم، خشم و هیاهوی فاکنر هم قد داد. حالا اصلا چرا پای این اعتراف به شرمندگی‌های ادبی ابدی را پیش کشیدم، چون عجالتا این «مجلس قربانی سنّمار» شده است استثنایی بر قاعده، یعنی درواقع شده است محل بحث و فحص اینجانب در باب اهمیت بیضایی و الخ، چراکه از شما چه پنهان، یکی از آن معدود مواردی بود که ما بیضایی می‌خواندیم و در همان حین، از لذت و هیجان روی پا بند نبودیم، بعد که طبق معمول، در جستجوی علت این احوالات خوشایندِ سرخوش برآمدیم، به کورسوهای بصیرتی دست یافتیم که چون نوری بر ظلمت ذهن‌مان تابیدن گرفت و راز اهمیت لابد ماندگار استاد را کمی تا قسمتی بر ما عیان نمود.

به نظرم یکی از مهمترین نقاط قوتی که بیضایی را «بیضایی» می‌کند، مساله‌ی زبان است، مساله‌ی فرم؛ «مجلس قربانی سنّمار» به وضوح نشان دهنده‌ی این مساله است. محتوای نمایشنامه بدیع و نوآور که نیست به کنار، اتفاقا خیلی هم نخ‌نما و کلیشه‌ای است، یعنی اگر بخواهی امر ناممكن و نامطلوب را ممكن كنی و به لطایف‌الحیلی فرم را از محتوا جدا کنی و به قول معروف، لُب مطلب را برای کسی بگویی، بیش از حد پیش‌پاافتاده و معمولی به نظر می‌رسد. حتی اگر بخواهی داستان اقتباس شده را مثل داستان فیلم‌های سینمایی برای یک نفر تعریف کنی، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد و دست‌آخر هم لب‌ولوچه‌ی آویزان مخاطبت داد می‌زند که بدجوری از تو و داستان و بیضایی، یک‌جا ناامید شده است. آنچه به این محتوای نه‌چندان بااهمیت، اصالت و عمقی منحصر به فرد می‌بخشد، چیزی نیست مگر مهارت خیره‌کننده‌ای در کاربرد زبان و تصویر فرم. ظرافت‌های زبانی، اوج و فرودهای فضای داستان به مدد تصویرسازی‌های بی‌بدیل، کنایه‌های جاافتاده و خلاصه صد نکته‌ی باریک‌تر ز مو، همگی در یک کلیت منسجم و یکپارچه جمع شده‌اند تا من و شما را از لذت و هیجان سرمست کنند، جوری که ناچار با خودت فکر کنی، ای بابا، چه کم ظرفیت شده‌ام من، یک ته استکان که بیشتر نبود، آخر مگر در هفتاد هشتاد صفحه‌ی ناقابل چقدر مایه نهفته است که مرا که سهل است، اعاظم فیل‌صفت را هم لابد از پا می‌اندازد؛ غافل از آن‌که عصاره‌ی فشرده‌ی همه‌ی مهارت نویسنده جمع شده است در تک‌تک جمله‌ها و کلماتی که با ذکاوتی مبهوت‌کننده در کنار هم چیده شده‌اند و کلیتی ساخته‌اند با زیبایی و انسجام مدهوش‌کننده.

ملتفت هستید که تمام این ذکاوت و مهارت را آن‌چنان دقیق و در جای خود بکار می‌برد که هیچ احساس نمی‌کنید متن تصنعی است، احساس نمی‌کنید که نویسنده از بازی‌های زبانی و فرمی ذوق‌زده شده و شهود کشف بداعت کرده است و آن‌چنان در این شهود ذوق‌زده غرق شده است که متوجه نیست چگونه با یک فرم تصنعی مدام توی ذوق شما می‌زند. متوجهید چه می‌‌گویم؟ متن ادا ندارد، فرم آن‌چنان با محتوا و رتیم و زاویه دید و الخ چفت شده است که اصلا به چشم نمی‌آید. طوری که احساس می‌کنید اصلا داستان جز در فضای چند صد سال پیش قابل‌بازگویی نبود. نه این‌که نویسنده بخواهد معلومات زبانی‌اش را به رخ شما بکشد، نه، لحن و ریتم و بلند و کوتاه شده جملات و در یک کلام زبان، آن‌چنان درون اثر جاافتاده است که برخلاف خیلی از ناشی‌گری‌های زبانی، زبان عاریه‌ای به نظر نمی‌رسد، انگار نمی‌کنید که نویسنده، زبان نه‌چندان رایج متن را در حکم لباس و صورت اثرش وام گرفته است، بلکه پرواضح است نویسنده در این کاربرد زبان استخوان خرد کرده است و نهایت این تلاش طاقت‌فرسا شده است گره خوردن زبان در تار و پود کلیت متن آن‌چنان که به نظر می‌رسد محتوا جز در این قالب و فرم و زبان، قابل تصویر و بازگویی نبوده است و به‌عکس. 

 

پی‌نوشت: بله، البته سلام گرگ بی‌طمع نیست. دروغ چرا، این یادگاری کوچک را اینجا گذاشتم و حتی کمی بیش از حد معمول، رنگ و روغنش را زیاد کردم تا حسابی سیقل‌خورده و پرجلا جلوه کند، مبادا كه خدای ناکرده، دست‌مان رو شود. بله، درست حدس زده‌اید اما پیش خودتان بماند، می‌خواستم در باب «افرا» غر بزنم، گفتم اول برادری‌ام را برای سینه‌چاکان استاد اثبات کنم تا بعد اگر مجالی بود، کمی پای‌مان را از این تکه گلیم‌ پاره‌مان درازتر کنیم و این‌بار از سرخوردگی‌های ابدی‌مان از بزرگان قوم، قلم بفرساییم.

+  شنبه بیستم بهمن 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

به نظرم آدمیزاد نباید در جستجوی تکرار خاطراتش باشد، بدتر خراب‌شان می‌کند، حالا چه خاطره‌اش از یک کتاب باشد یا از یک دوست قدیمی یا از مکانی یا مویسقی‌ای یا...به هرحال نباید درصدد تکرارش برآید. این را می‌گویم چون «دختر پرتقالی» عین این بلا را بر سر من آورد، خاطره‌ام را خراب کرد، خاطره‌ی خوب کیفور شدن نوجوانی‌هایم از خواندن یوستین گوردر را پاک زایل کرد. انگار نه انگار که نویسنده‌ی‌ این کتاب همان یوستین گوردری است که با «دنیای سوفی‌»اش مرا شیفته‌ی فلسفه‌بازی‌های كودكانه کرد و با «راز فال ورق» سرخوشی‌های حقیقت ژوکرمابانه را نصیبم ساخت، گیرم که حالا زیادی کودکانه و سطحی به نظر بیاید، چیزی از آن خاطره‌ی درخشان که کم نمی‌شود، یا بهتر بگویم کم نمی‌شد اگر حریصانه به دنبال تکرار خاطرات از دست رفته‌ی نوجوانی‌ام نبودم.

«دختر پرتقالی» یک ضدحال تمام عیار است، کتابی کشدار و به معنای واقعی کلمه کم‌مایه. گوردر البته تم نسبتا خلاقانه‌ای را انتخاب کرده است، داستان مرد جوانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی به بیماری‌‌ای لاعلاج مبتلا می‌شود و مدتی بعد می‌میرد و در همان مدت کوتاهی که از عاقبت مصیبت‌بارش سردرمی‌آورد تا زمانی‌که به ملکوت اعلا می‌پیوندد، شروع به نوشتن داستان می‌کند برای پسربچه‌ی چهارساله‌ای که قرار است یازده سال بعد، نامه‌ی داستانی پدر مرده‌اش را باز کند و بخواند و برای ما هم تعریف کند. می‌بینید؟ تم داستان یک مساله‌ی بغرنج فلسفی است. مرگ و آگاهی انسان از آن، به خصوص زمانی‌که آدمیزاد به واسطه‌ی نزدیک‌ بودن‌ش، تمام مدت درگیرش می‌شود. اما گوردر این تم درخشان فلسفی- هایدگری را به معنای واقعی کلمه ضایع می‌کند، چرایش را نمی‌دانم اما به هرحال نتیجه‌ی کار بیش از حد نومیدکننده است.

بیش از دو سوم کتاب به توصیف کشدار و مثلا معماگونه‌ی راوی از ملاقات‌های تصادفی، مرموز و البته سرشار از شیفتگی‌هایش با دختری می‌گذرد که هر بار پاکت بزرگی پرتقال به همراه دارد. حدس‌های ذهنی راوی و...پوف، بعد از کلی انتظار و بروبیا، دست آخر می‌رسد به آنجا که دخترک هم‌بازی کودکی‌اش از آب درمی‌آید و به خوبی و خوشی با هم ازدواج می‌کنند و الخ، به همین لوسی، به همین خنکی. بعد هم که البته نوبت بدنیا آمدن همین پسرکی است که حالا خواننده‌ی اصلی نامه‌ی پدرش است.

با تمام اين‌ها، یک سوم پایانی کتاب کمی قابل‌تحمل‌تر می‌شود وقتی نویسنده بعد از کلی حاشیه‌ی بی‌معنی و بی‌وجه، بالاخره می‌رود به سراغ به تم اصلی، به مواجهه‌ی دردناک و غیرقابل‌درک انسانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی، مجبور به ترک آن است و پرسش اصلی در باب این‌که اگر آدمی حق انتخاب داشت و می‌دانست در جایی ناگزیر باید همه‌چیز را بگذارد و برود، آیا اساسا بودن در این دنیا را انتخاب می کرد؟ پرسش جالبی می‌توانست باشد اگر گوردر اینقدر سطحی و هالیوودی با آن مواجه نمی‌شد، اگر همه‌چیز ختم نمی‌شد به زرق و برق رنگارنگ زندگی و دل کندنی که مثل دل کندن از یک لباس زیبا یا یک غذای خوشمزه، تنها کمی مشکل و مایه‌ی تاسف و حرمان است. می‌بینید؟ بیش از حد سطحی و آبکی است درحالی‌که پرسش اصلی، ظرفیت پرداخت بسیار بیشتری دارد. نمی‌دانم چرا در تمام مدت خواندن این کتاب، به خصوص در آن صفحات پایانی که حرف و حدیث نویسنده کمی جدی‌تر شده بود، مدام یاد پایان‌نامه‌ی یکی از دوستان می‌افتادم در باب جامعه‌شناسی مرگ و مصاحبه‌هایی که با بیماران لاعلاج سرطانی داشت و تجربه‌شان از این هفته‌ها و ماه‌های آخر و ...زندگی چندهفته‌ای که برای برخی از همان بیماران، به اندازه‌ی تمام عمرشان عمق و غنا پیدا کرده بود، عمق و غنایی که کوچکترین اثری از آن‌ در دختر پرتقالی و تم مشابهش به چشم نمی‌خورد.

 

پی‌نوشت: ایران است دیگر، وبلاگ‌نویس‌اش هم ایرانی است، این است که می‌گوید هزار و یک پست نیمه‌نوشته اما یک هفته‌ هم می‌گذرد و اصلا به روی نامبارک خودش نمی‌آورد حتی یکی از همان پست‌های کذا را، شما ببخشید به بزرگواری خودتان؛ به هر حال کار است و زندگی خرج دارد و شما كه بهتر می‌دانيد، پای چرک كف دست كه به میان بیاید، همان ایرانی معهودِ جوگیر شده، خودش را با سر می‌اندازد توی هچل و یک هفته‌ای حتی نفس کشیدن را هم به خودش حرام می‌کند و...بعد که همه‌چیز به خیر و خوشی تمام شد و بالاخره بوی تند اما خوشایند آن حاصل جمع عرق جبین به مشام رسید، خوش‌خوشانش می‌شود و فیلش یاد هندوستان می‌کند که بیاید دوباره بساط غرغرش را راه بیندازد و یادگارهای زشت و زیبای مهمان‌های یک شبه‌ی یک قرن پیش‌اش را اینجا برانداز کند، آدمیزاد است دیگر، آن هم از نوع ایرانی وبلاگ‌نویس‌اش، گيرم حالا برای اجتناب از بلند شدن رگ فمنيستی خودمان هم كه شده، نگوييم از نوع زنِ ايرانیِ وبلاگ‌نويس‌اش:)

+  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

یک ماه تمام طول کشید خواندن هفت‌صد صفحه جنون و دیوانگی. در این مدت دست و دلم هم کمتر به سمت کتابهای دیگر می‌رفت. انگار تعهدی اخلاقی داشتم به تمام کردن کتابی که به عمد تو را وارد دنیای جنون‌زده‌ی آدمهایی می‌کند که از بیرون این‌همه دیوانه و پریشان به نظر نمی‌آیند.

داستان حول محور زندگی پتر کین، بزرگترین چین‌شناس عصر با حافظه‌ای خارق‌العاده، می‌گردد با تمام عادات و وسواس‌های افراطی و عشق دیوانه‌وارش به کتاب. از سر یک اتفاق ابلهانه پتر کین خدمتکار چندین‌‌ساله‌ی خود را که پیرزنی عامی است، به زنی می‌گیرد (زمانی‌که رفتار ملایم او را با یک کتاب کودک می‌بیند) و بعد از همین نقطه است که همه چیز رنگ جنون می‌گیرد.

بخش عمده‌ای از کتاب در ذهن آدمهای داستان می‌گذرد و تفکرات آنها در باب خود و جهان اطراف‌شان، آن‌چنان خودپرستانه و برپایه باورهای‌شان است که انگار هیچ معیار بیرونی برای درست و غلط بودن افکار این آدم‌ها وجود ندارد. آنها جهان خود را خلق می‌کنند با قواعدی دقیق و نتیجه‌گیری‌هایی منطقی (به خصوص پتر کین) و تنها خواننده است که به واسطه اطلاع از جهان‌های گوناگون و تضاد آنها با یکدیگر، پی به عمق کج و ماوج این جهان‌های خلق شده می‌برد.

تمام آدم‌های این کتاب، حتی خود گئورگ کین، برادر روانپزشک پتر که در آخر داستان خیلی تصادفی به کمک برادرش می‌شتابد و جهان را رنگ و بوی جهان ما آدم‌های عادی و معمولی می‌دهد، همگی مصداق این سخن گئورگ هستند که: «ببینید آقایان، ما در برابر این دیوانگان روشندل چه ساده‌لوحان حقیر و چه بازاری خصلتان مسکین و لجوجی هستیم! ما بر تجربیات دیگران جاخوش کرده‌ایم و آنها بر تجربه‌های خود بی‌قرارند. آنها تک و تنها مثل زمین در فضای خود سیر می‌کنند. آنها حق داند بترسند. انها برای توضیح راهی که می‌روند و دفاع از آن روشن‌بینی و تیزاندیشی بیشتری نشان می‌دهند، از ما همه با هم برای راه خود! آنها محسوسات فریبناک حاصل از حواسشان را باور دارند. ما به حواس بی‌عیبمان بدگمانیم. معدود معتقدانی که میان مایند بر آنچه دیگران هزاران سال پیش از این برای آنها کشیده و چشیده‌اند چنگ انداخته و خود را به آنها بند کرده‌اند. ما محتاجیم که صورتهای موهوم از عالم غیب ببینیم یا خوابنما بشویم و صداهایی از آسمان بشنویم - می‌خواهیم برق‌آسا به چیزها و آدمها نزدیک شویم- و چون این حال برایمان میسر نیست به اخبار و احادیث متوسل می‌شویم. از بینوایی جان‌مان ایمان می‌آوریم. آنها که از ما مسکین‌ترند از آن هم چشم می‌پوشند. اما اینها یک‌تنه هم خدایند و هم پیغمبر و هم مومن! وقتی ما برچسب جنون مزمن را بر پیشانی‌شان می‌چسبانیم از معجزه بودن آن چیزی کم می‌شود؟ ما به عقل ناقص خود چنان چنگ انداخته‌ایم که لاشخور بر لاشه خود. خردی که ما خرد می‌دانیم نابخردی است. اگر کسی باشد که صاحب خرد ناب باشد همانا این دیوانه است».

و این تمام چیزی است که درباره همه‌ی آدم‌های کتاب صادق است. ذره‌ای مهملات واقعی در این کتاب وجود ندارد، همه چیز غلیظ و اغراق شده است، انگار که جهان کودکانه نقاشی شده است، یا به عبارت بهتر، بر پایه باورها و توهمات فردی آدم‌ها خلق شده است. و الیاس کانتی تمام مهارتش را بکار می‌گیرد تا نشان من و شمای خواننده ‌دهد که اگر این جهان از جهان عادی ما آدم‌های معمولی واقعی‌تر نباشد، مطمئنا واقعیت کمتری نیز ندارد، من و شمایی که به آدمهای داستان برچسب دیوانه می‌زنیم.

یک نمونه غلیظ از این جهان نقاشی شده، زنهای داستانند، «زن‌ها زود خشمند، زن‌ها حسودند، زن‌ها بخیلند، زن‌ها نادانند، اینست علت آنکه زن‌ها در مجامع عمومی جایی ندارند و به کسب و کاری نمی‌پردازند و از راه حرفه خود کسب روزی نمی‌کنند». و پتر کین حاضر است تمام حکمت غرب و شرق را برای شما مرور کند و مثل همیشه با واقعیات محکم ثابت کند که جای زنان تنها در قعر جهنم است، حتی اگر جهنمی وجود نداشته باشد، برای زن‌ها هم که شده باید آن را ساخت.

خلاصه آنکه «کیفر آتش» کتابی نیست که امروز بگیرید دست‌تان و یک هفته بعد خوشحال و خندان تمامش کنید، این کتاب شما را به جهان‌های با مهارت نقاشی شده‌ای وارد می‌کند که ما هیچ‌گاه جرات و جسارت خلقش را نداشته‌ایم. ما انسانهای به اصطلاح عاقل ترسوی معمولی.

 

تنهایی پرهیاهو:...

«سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه عاشقانه» من است».

سی پنج سال خمیر کردن شعر و فلسفه و ادبیات. سی و پنج سال کار عاشقانه‌ زیبا که تا سر حد بی‌معنایی پوچ و ابلهانه است.

به خودم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شغل من هم همین است، خمیر کردن اندیشه‌ها و کتاب‌ها، چند صدتایشان را تابحال خمیر کرده‌ام؟ حالا چقدر همه‌ آنها با همه اندیشه‌ها و ایده‌های والای‌شان، زیبا و در عین‌‌حال حقیر و ابلهانه به نظر می‌رسند. همه آن کلماتی که مثل آب نبات مکیده‌ام و مثل الکل در رگهایم جاری شده اند و مستم کرده اند، سرشارم کرده اند از سرخوشی‌ای اندوهناک، از خوشبختی‌ای در اوج.

بیش از این نمی‌توانم، کتاب آنقدر فوق العاده است که زبان آدم را بند می‌آورد. آدم را آنقدر غمگین می‌کند که تمام جهان را بی‌نهایت زیبا ببیند و به همان اندازه حقیر. چندین بار کتاب را شروع کردم و هربار از ابتدا، کتابی نیست که بشود از وسط‌هایش ادامه داد، باید یک نفس خواند و صدهابار.  

 

پی‌نوشت: بیش از یک سال از خواندن این کتاب‌ها می‌گذرد؛ این یادداشت‌های کوتاه هم همان وقت نوشته شدند و گوشه‌ی دیگری از این بی نهایت مجازی، جاخوش کردند برای خودشان؛ چند روز پیش، حین گپی دوستانه، حرف پتر کین شد و یاد «کیفر آتش» کردم، میلی شدید وادارم کرد بروم یادداشت کوتاهش را دوباره و چندباره بخوانم، بعد فکر کردم چرا نگذارمش اینجا، مگر من چند کتاب ممکن است در عمرم بخوانم که این چنین هیجان‌زده‌ام کند؛ این شد که این یادگاری های خاک گرفته را از ته صندوقچه‌ی مجازی قبلی بیرون کشیدم به همراه نوستالژی و اندوهی سکرآور. 

 

+  دوشنبه دوازدهم آذر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خداوکیلی آدم با شیطان متجسم و متجسد هم حشر و نشر پیدا می‌کند، از نوع فیلیپ تراومِ مارک تواینی‌اش باشد: خیرخواه، بزرگوار، قدرتمند و مهم‌تر از همه، بی‌اعتنا؛ نه ازنوع الیاسِ اِواخواهری‌ای که پشت دروغ‌ها و حیله‌‌های حقیر و پیش‌پاافتاده پنهان می‌شود و حتی آنقدر جسارت ندارد كه از خودش و نوع برترش دفاع کند و حقارت و پستی نژاد آدمیزاد را به رخ یک جراح جهان سومی مغز و اعصاب بکشد. واقعا شرم‌آور است، همه‌چیزمان عامیانه و مبتذل و حقیر شده است، همه‌چیز حتی شیطان رانده شده‌مان.

«بیگانه‌ای در دهکده» کم‌وبیش یک شاهکار است، راوی داستان پسربچه‌ای ده، دوزاده ساله است و شیطان هم در هیبت یکی از هم‌سن‌وسالان او و دوستانش ظاهر می‌شود، با زیبایی‌ای نسبتا چشمگیر و سخنانی جذاب و افسونگر، او به سادگی خود را «فرشته» معرفی می‌کند و وقتی نامش را می‌پرسند، صاف و ساده و بی‌هیچ شرم و واهمه‌ای می‌گوید: «شیطان»، البته متذکر می‌شود که متاسفانه او شیطان واقعی یا همان فرشته‌ی رانده شده از درگاه خداوند نیست، گویا شیطانِ اصلی عموی این بچه‌شیطانِ هشت‌هزار ساله است، وای خدای من، متوجه طنز ظریف و کودکانه‌اش هستید یا نه؟

داستان در سال ۱۵۹۰ اتفاق می‌افتد، در دهکده‌ای دورافتاده و کم‌اهمیت در اتریش، در سال‌هایی که می‌گویند «اتریش از جهان و جهانیان دور بود و در خواب غفلت قرون وسطایی فرو رفته بود»، البته تئودور فیشر یا همان راوی بچه‌سالِ داستان، گویا این روایت دانای کل و آینده‌نگر نسبت به زمان حال را از همان روشن‌بینی شیطانی دارد، گو این‌که اصلا نیازی به توضیح و تشریح هم نیست و همه‌چیز طبیعی‌تر و جفت‌وجورتر از آن است که کوچکترین شبهه‌ای ایجاد شود.  لحن کتاب تا سر حد ممکن، ساده و بی‌شیله‌پیله و کودکانه است، کلی ماجراهای عجیب‌وغریب اتفاق می‌افتد که شما هم بی‌حرف پیش می‌پذیرید و باور می‌کنید، چرا؟ یک دلیل ساده دارد، چون بچه‌های حاضر در داستان، آن‌ها را صادقانه و واقعی روایت می‌کنند. سیر داستان و حوادث و نوع روایتش تا مغز استخوان ساده است، سادگی‌ای کودکانه و دلنشین، آنقدر که هرازچندی به خودتان شک می‌کنید و هی پشت و روی جلدِ کتاب را بالا و پایین می‌کنید تا شاید مگر ردپایی از «برای گروه سنی د یا ه» بیابید.

شیطان، فرشته‌ی بزرگوار و خیرخواهی است که به نوع آدمیزاد با بی‌اعتنایی‌ای تام و تمام نظر می‌کند و خیلی که بچه‌ها شور و حرارت نشان می‌دهند، تشبیهات جالب برای‌شان ردیف می‌کند مانند داستان فیل و مورچه و این‌که واقعا برای شیطان و همنوعانش، رنج و شادی بشر چیز بی‌معنایی است، مثل این‌که از یک فیل بخواهید نسبت به نیازهای روزمره و پیش‌پاافتاده‌ی یک مورچه حساس باشد و مدام حواسش پی این باشد که فلان مورچه، به اندازه‌ی کافی غذا داشته باشد یا آن یکی علیل نشود و...بیش از حد مضحک و خنده‌دار می‌شود، بدتر از آن وقتی است که از فیل بخواهید به یک مورچه عشق هم بورزد، آن‌وقت است که رنگ تراژیک ماجرا از پی‌رنگِ کمیک‌ش پیشی می‌گیرد.

شیطان چند هفته‌ای را میان بچه‌ها سر می‌کند و برای دل‌خوشی آن‌ها هم که شده، نشان‌شان می‌دهد روشن‌بینی‌اش از گذشته و آینده‌ای که انسان حقیر از آن بی‌خبر است، چه تفاوت عظیم و درك‌ناشدنی‌ای از مفهوم خیرخواهی ایجاد می‌کند، او مدام حماقت‌های بشری را از ازل تاکنون به تصویر می‌کشد و نوع بشر را بابت ضعف و حقارت اصلی‌اش یعنی «قوه‌ی تمییز اخلاقی»، از حیوانات پست‌تر و زبون‌تر نشان می‌دهد و البته همه‌ی این حقایقِ بیش از حد حقیقی را در کمال بی‌اعتنایی و برای دل‌خوش‌کنک بچه‌ها بیان می‌کند.

به نظرم کار هرکسی نیست خلق چنین شاهکاری، خلق داستانی کودکانه و شبیه قصه‌های پر شاخ‌وبرگ و خیالی‌ای که شب‌ها، هنگام خواب برای بچه‌ها تعریف می‌کنند و درعین‌حال از بیخ‌وبن عمیق و پرمایه. خداوندا، چگونه ممکن است یک چنین خلاقیتی به ذهن کسی برسد؟ چگونه می‌شود شیطان بیاید روی زمین و در قالب قصه‌های جن‌وپری، حقارت‌های چاره‌ناپذیر و ابدی بشریت را با زبانی ساده و صداقتی كودكانه به رویش بیاورد، جوری‌که تا ابد شرمنده‌ی خودش و نژاد پست و حقیرش باشد.

واقعا چگونه می‌شود این‌همه سادگی کودکانه را با بصیرت‌هایی فلسفی و پنهان و عمیق پیوند زد و هیچ به روی خواننده نیاورد که دارد چه حرف‌های اصیلی را در قالب روایتی پیش‌پاافتاده و کودکانه درک می‌کند و...بیش از آن احساس می‌کند.

 

پی‌نوشت: خواندن این شاهکار کوچک و ماندگار، با ترجمه‌ی بی‌نقصِ نجف دریابندری را مدیون ایشان هستم با این پیشنهادات سخاوت‌مندانه‌شان، راستش خیلی جَری شدم بروم تک‌تک کتاب‌های پیشنهادی‌شان را از زیر سنگ هم که شده پیدا کنم و تلافی این هرزخوانی‌های کسالت‌بار اخیر را در بیاورم، اما راستش کتاب‌هایی که نام برده‌اند آنچنان قدیمی و نایاب است که از میان آن‌همه دستم تنها به همین شاهکارِ کم‌حجمِ به‌یادماندنی رسید و بس.

+  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خدای من، چقدر تعریف این کتاب را اينجا و آنجا شنیده و خوانده بودم، آنقدر که سه بار در نهایت کسالت و یکنواختی شروعش کنم و باز هربار در همان پنجاه، شصت صفحه‌ی اول و توصیفات کشدارش درجا بزنم و حیران بمانم که پلیسی، اینقدر کم‌هیجان و معمولی؟ با تمام این‌ها خواندم، برای چهارمین بار خواندم و این‌بار، از سر بی‌رمانی و عطشِ کشنده‌ی خواندن هم که شده، تا به انتها پیش رفتم. چه شد؟ هیچ، سر کار مانده بودم اساسی.

حافظه‌ام می‌گوید قبلا هم تک‌وتوک از این دو نویسنده با نام مستعار «الری کویین» خوانده‌ام، شواهد و قرائن محکمی وجود ندارد اما یقینی شهودی دارم مبنی بر این‌که «ده روز شگفت‌انگیز» را خوانده‌ام و آنقدرها هم ناراضی نبوده‌ام، بااین‌حال، «قاتل روباه است» پاک ناامید و سرخورده‌ام کرد.

داستان شروعی معمولی و حتی کم‌جان دارد، تا اواسط کتاب هم هیچ نشانی از امری غیرمعمول مثل جنایت به چشم نمی‌خورد. داستانِ بازگشت افتخارآمیز یک قهرمان جنگ به زادگاهش است که گویا به علل برخی مشکلات روحی – روانی از جبهه و جنگ کنار گذاشته شده است. تا نیمی از کتاب، هنوز هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نداده است، فقط گویا نقطه‌ی تاریک و مبهمی در گذشته وجود دارد که هیچ‌کس مایل به یادآوری و بازگویی آن نیست. از نیمه‌ی کتاب به تدریج نشانه‌های جنون و آدمکشی در همان قهرمان پیش‌گفته پررنگ می‌شود تاآنجاکه هر شب بر سر نکشتن همسرش، با خودش مبارزه‌ای طاقت‌فرسا را اغاز می‌کند و...بله، یکی از همان کلیشه‌های معمولی، پدر طرف گویا در کودکی مادرش را کشته است و حالا پسرش احساس می‌کند خون آدمکشی در رگ‌هایش جاری است. الری کویین، کارآگاه داستان مامور می‌شود تا پدر مجرم را تحت‌الحفظ از زندان خارج کند و با بازسازی صحنه‌ی جنایت و جزئیاتش، یک‌بار دیگر پرونده را به جریان بیندازد تا شاید به پسر مربوطه ثابت کند که جنایت و نژاد آدمکشی در کار نبوده و نیست، چرا؟ چون علی‌رغم همه‌ی شواهد محکم دال بر مجرمیت همسر مقتول، او هرگز زیر بار قتل همسرش نرفته است و خلاصه اعتراف نکرده است، نیمی دیگر از داستان هم صرف بازسازی مجدد و اثبات ظاهری دوباره‌ی ماجرا و به اصطلاح شکست کارآگاه می‌شود. بعد هم در حدود ده صفحه، به یکباره همه‌چیز شهود می‌شود و به تصنعی‌ترین شکلی ماجرا ختم به خیر می‌شود؛ درواقع اساسا قتل به معنای واقعی درکار نبوده و همین پسر مورد بحث، در کودکی، بر اثر تصادف‌های یک در میلیون که فقط در ذهن نویسنده‌ها رخ می‌دهد، موجب مرگ مادرش شده است، حقیقتی که هیچ‌کس جز کارآگاه و همسر تبرئه شده‌ی مقتول از آن باخبر نمی‌شوند. فقط خدا می‌داند که چقدر منزجرم از این دست داستان‌های آشکارا آب‌بندی شده‌ی پلیسی و گره‌گشایی‌های شهودی و تصنعی‌ِ صفحات پایانی‌شان.

به نظرم نویسنده بی‌جهت خواننده‌اش را سرکار می‌گذارد، ایده‌ی خام و اولیه‌ای توی ذهنش بوده احتمالا، بعد همین‌طور آسمان به ریسمان بافته و دویست و اندی صفحه نوشته، بعد دست‌اخر دیده بعد از این‌همه حاشیه‌روی، هنوز به اصل ماجرا نپرداخته، یک دفعه یک سناریوی خام و بچه‌گانه را ته داستان ضمیمه کرده است تا به‌هرحال قتل و قاتل کذایی هم بلاتکلیف روی زمین نمانده باشند. فکرش را بکنید، تمام داستان بر مبنای خط آب انگور بر روی تنگی که دوازده سال پیش کلی مورد آزمایش و دستمالی قرار گرفته و گوشه‌ی انباری خاک خورده است، گره‌گشایی می‌شود، حالا اهمیت این خط کذایی از کجا به عقل کارآگاه نابغه می‌رسد، فقط خدا می‌داند و نویسنده‌ی کتاب.

به‌هرحال اميدوارم خدا از سرشان نگذرد، از سر برخي از این شبه‌روزنامه‌نگارهای صفحه‌پرکنی که برای دوزار سه‌شاهی این‌طور من و شمای خواننده را دنبال نخود سیاه می‌فرستند و وقت بی‌زبان را بابت خواندن سیصد صفحه سرکار ماندگی تام‌وتمام به هدر می‌دهند.

+  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

محمدرحیم اخوت را با «نام‌ها و سایه‌ها» می‌شناختم که گرچه اپسیلونی از داستان و فضای وهم‌آلودش را به یاد نمی‌آورم اما نمی‌دانم چرا همچنان خوشایندی و رضایت از خواندنِ یک خلاقیتِ ماهرانه‌ی کم‌وبیش کمیاب، در رگ‌وریشه‌های فرسوده و خاک‌گرفته‌ی ذهنم جاری است. «باقی‌مانده‌ها» البته هیچ آن رضایت و خوشایندی را تجدید نکرد، مجموعه داستان‌های کوتاهِ باقی‌مانده‌ی اخوت از آنچه که تا سال 83 نوشته است و آنقدرها هم رنگ «مجموعه» و محور مشترک تلویحی ندارد، بیشتر حول سعی و خطای نویسنده می‌گردد در کارزاری با عنوان «شکستگی‌های زمانی» یا درواقع همان شکستن روایت خطی زمان و مکان.

معدودی از داستان‌ها، نمونه‌ی ماهرانه‌ای از این رفت‌وبرگشت‌های زمانی و درعین‌حال حفظ انسجام و خط سیر اصلی داستان به شمار می‌روند مثل «شکارچی گوزن» یا «از هیچ‌کس خبری نیست» اما تِم و به‌خصوص پرداخت برخی از آن‌ها بیش از حد معمولی و تکراری است مانند «مثل هوایی مه‌آلود»، «وقتی قرار است بیایند»، «اگر این‌بار او را دیدم» و تاحدی «این مادر غم‌دیده» و البته برخی هم نمونه‌هایی تاحد زیادی شکست‌خورده از این برش‌های زمانی بی‌خاصیت و پیچیده کردن وقایع پیش‌پاافتاده‌اند مانند «جادوگر» و «پژمان» که ایده‌‌های اولیه‌ی نسبتا خوبی دارند اما بی‌جهت در قیدوبند شکستگی‌‌های زمانی و ابهامات بی‌دلیل، ازدست‌رفته و گنگ شده‌اند یا «در مهتاب پس از باران» و «بود و نبود»؛ باقی‌مانده‌ی داستان‌ها هم برخی‌شان گرچه فوق‌العاده نیستند اما خوبند مانند «ماهی تازه روی یخ» و برخی‌شان نه خوبند و نه بد، یا درواقع بهتر بگوییم نقاط قوتِ روایت‌های نوآورانه و ضعف پرداخت‌های‌شان به یک اندازه است مثل «از میان غبار»، «یک دسته موی سیاه»، «خودش بود» و «شوخی».

به‌هرحال به نظر من، شخصا، اولین داستان مجموعه، «شکارچی گوزن»، بهترین و چشمگیرترینِ این باقی‌مانده‌های ریزودرشتِ ته الک است که با شروعی تکان‌دهنده و جذاب، روایتی ساده و بی‌تکلف، تصاویری آشنا و طبیعی و روزمره اما ماندگار از تنهایی و رنج و دست‌آخر عمقی پنهان اما ریشه‌دار در سراسر داستان، خواننده‌اش را به صورت ناخودآگاه و گریزناپذیر درگیرِ خود می‌کند. راستش اصلا همین شروع غلط‌انداز بود که مرا وادار کرد تا با توسل به آن خاطره‌ی زنده و خوشایندم از «نام‌ها و سایه‌ها»، همین‌طور پانزده داستان دیگر را هم با امید به تکرار مهارت و لذت داستانِ آغازین بخوانم و عاقبت کم‌وبیش دست‌خالی‌ برجای بمانم.

+  پنجشنبه دهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

شما شخصی به نام دی.اچ. لارنس می‌شناسید؟ من كه نمی‌شناختم اما گویا مشهورتر و شناخته‌شده‌تر از آن است كه نیازی به توضیح و معرفی داشته باشد. به‌هرحال ایشان جایزه‌ی نوبل هم گرفته باشد، بنده آشنایی چندانی خدمت‌شان نداشتم، ایضا نظر خاصی هم در باب تمِ اصلی آثارشان یعنی تاكید و پررنگ نمودن لذت‌های «طبیعی» نداشتم. راستش به نظرم زیادی اغراق‌شده و تصنعی آمد. از آن فضای وهم‌انگیز و خفقان‌آور كشیش‌سرا بگیر تا تن و بدن ورزیده‌ی آن «مردِ» كولی و سیر حوادثِ كمی غیرواقعی و تاحدی فانتزی كه همگی هم با صفت‌هایی تاثیرگذار و جفت‌وجور، شرح و بسط داده شده‌اند.

نمی‌دانم چرا اما «باكره و كولی» به نظرم كمی تا قسمتی تاریخ گذشته آمد، یعنی مربوط به آن زمانی‌كه هنجارها و عرف اجتماعی آنچنان قدرت و سیطره‌ی شدید و غلیظی داشتند كه هر نوع لذت طبیعی و تاحد زیادی پیش‌پاافتاده را گناهی مخوف جلوه می‌دادند. گو این‌كه استعاره‌های لارنس هم كمی بیش از حد آشكار و تصنعی‌اند، به خصوص آن مادربزرگی كه انگار عمر نوح دارد و نماد گذشته‌ی از ریخت افتاده و سنگین و درعین‌حال قدرتمند و همه‌كاره‌ای است كه گرچه مورد تنفر نیست اما در اغلب موارد، حضورش دست‌وپاگیر و آزاردهنده است. یا هر كدام از دو دختر، یا همان مرد كولی و از همه مهمتر آن سیل ناگهانی كه گذشته را در خود غرق می‌كند و كشیش‌سرا را تا به نیمه و حتی بیشتر ویران می‌كند، همگی استعاره‌هایی هستند كه از فرط اغراق با رنگ‌های جیغِ صفت‌های غلیظ، كاریكاتورگونه و تصنعی به نظر می‌رسند. بااین‌حال آن‌طور كه از یادداشت انتهای كتاب برمی‌آید، گویا لارنس یكی از آن نویسنده‌های مشهور و زبانزد خاص و عامی است كه البته شهرتش را بیش از همه مدیون همین هنجارشكنی و تابوشكنی و پرداختن به لذت‌های بكر و طبیعی‌ و باطراوتی است كه هنوز در چمبره‌ی عرف‌ و هنجارهای ریشه‌دارِ رایج، پیر و زشت و معمولی نشده‌اند. 

 

پی‌نوشت: هوس ادبیات پلیسی كرده بودم و طبق معمول دستم به جایی بند نبود مگر چندتایی مترجم اسم‌ورسم‌دار كه دستی هم در ترجمه‌ی ادبیات پلیسی- جنایی دارند و بنده هم قبلا خرده آشنایی‌هایی با ترجمه‌های‌شان بهم زده بودم. در این میان البته كاوه میرعباسی نام آشنایی است. به‌هرحال گشتم و گشتم و راه‌به‌راه خوردم به پست خوانده‌های قبلی و خلاصه پلیسی دندان‌گیری نصیبم نشد و ماند همین «باكره و كولی» كه حداقل نامش كمی تا قسمتی جالب و جسورانه بود. 

+  چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

صد و سی و نه صفحه، ۱۳۹صفحه‌ی ناقابل، همه‌ی آن چیزی است که یکی دو هفته‌ی اخیر، مدام کنار دستم بوده است تا هربار دو، سه صفحه‌ای را بخوانم و ورق بزنم و باز برود برای وقتی دیگر. توی رودربایستی با خودم مانده بودم یا چیز دیگر، به‌هرحال نمی‌خواستم همین ۱۳۹ صفحه‌‌ای را که قاعدتا باید چند ساعته تمام می‌شد، نه این‌که در عرض دو هفته و بیشتر کش بیاید، نیمه‌کاره رها کنم. کتاب البته روان و سرراست پیش نمی‌رود. کشدار و یکنواخت است و همین‌طور بار می‌شود روی ذهن آدم، تا وقتی‌که وقتش برسد و مثل اندوه چسبناک و جاری در کتاب، آخرین سطرها و لحظه‌هایش هم خرده خرده تمام شود...همه‌چیز به پایان برسد.

«خانه‌ی رها شده» داستان زنی است به نام ماری که دوستی را از دست داده است؛ استیوی را از دست داده که هر سال، تابستان و ماه‌های تعطیلات، به ملاقات هم می‌رفتند. کجا؟ هر سال یک جای خاص؛ هر سال، یک کشور، یک شهر، یک موزه‌ی خاص و تحقیقات مختلف استیو بر روی هنرمندان و نقاشان مختلف، رابطه‌ای که تنها سالی یک‌بار تجدید می‌شد و همان بس بوده است برای باقی سال. استیو در یک تصادف رانندگی مرده است، درحالی‌که شش ماه تا ژوئیه مانده است و این‌بار قرارشان به این شهر است، به دیدن آثار رامبراند و او می‌خواهد منتظر بماند، مثل تمام پنج سالی که هر سال، یازده ماه را منتظر ماه دوزادهم مانده است؛ خانه‌ای اجاره می‌کند، تنها، مدتی فقط روزها را به شب می‌رساند، بعد فکر می‌کند خانه آنچنان از بیرون، ویران و از ریخت افتاده است که نظر هیچ‌کس حتی استیو را جلب نمی‌کند، تصمیم می‌گیرد باغچه و حیاط خانه‌اش را به کمک باغبانی خبره و ساکت و همراه، آنچنان مرتب و نظرگیر کند که هر رهگذری را به دام اندازد و بعد...ژوئیه می‌رسد.

  کتاب صد و سی نه صفحه بیشتر نیست اما سی‌ویک قسمت کوتاه دو سه صفحه‌ای دارد که در هر کدام، اندوهی غلیظ، عمیق و مطلقا چاره‌ناپذیر موج می‌زند و در جزئیاتی ساده و پیش‌پاافتاده کش می‌آید و سطر به سطر و کلمه به کلمه‌ی داستان را چسبناک می‌کند، آنقدرکه حتی پس از دو هفته هم، آدمی نتواند رهایش کند، علی‌رغم همه‌ی کندی و یکنواختی خسته‌کننده‌ای که داستان و روایتش بدان دچار است. خانه، حیاط و سِهره، نام سه بخش کلی داستان که قدم به قدم، رهایی ماری از این اندوه عمیق و چاره‌ناپذیر را تصویر می‌کند.

 

پی‌نوشت: لازم است بگویم که این کتاب را هم بر مبنای نام و اعتبار مترجمش انتخاب کردم؟ لازم است دوباره به این فلاکت اخیر و کمبود پیشنهادهای ناب برای رمان اشاره کنم و بگویم با وجود نام پرویز شهدی و ابوالحسن نجفی، علی‌رغم همه‌ی کتاب‌هایی که در این مدت و به این شیوه‌ی باری به هر جهت خوانده‌ام، حتی دیگر كمتر کتابی مانده است که این دو مترجم ترجمه کرده باشند و من علی‌رغم همه‌چیز، نخوانده باشم؟:(((

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی، بحثی درباره‌ی گفتمان‌های روشنفکری و سیاست مدرنیزاسیون در ایران» را خیلی وقت پیش خواندم، تقریبا همان زمانی‌که درآمد و کم‌وبیش پرطرفدار هم شد، به‌هرحال آن زمان قرار بود یک روزی روشنفکری بشود موضوع پایان‌نامه‌ام و خب، طبیعی بود که فارغ از هیاهوهای رسانه‌ای، کارهای جدید در این حوزه را بگیرم و بخوانم. آن زمان هم البته «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» چنگی به دلم نزد، از شما چه پنهان، حتی تمامش نکردم بس‌که تحلیل‌هایش کلیشه‌ای و ابتدایی بود، راستش آن‌زمان به دلایلی، خیلی صدایش را در نیارودم، ماند تا همین حالا که دوباره این کتاب موضوع یک بحث کلاسی شد و قاعدتا باید دوباره مرور می‌شد؛ اما این‌بار که آمدم به قیمت سوهان زدن دوباره‌ی اعصابم، کتاب را ورقی بزنم و بخوانم ، دیدم واقعا سکوت دوباره محلی از اعراب ندارد. من نمی‌دانم دوستانی که با صدا و چهره‌ای مسحور شده از این کتاب حرف می‌زنند، آیا واقعا مطالبش را خوانده‌اند یا نه، اما بد نیست گوشه‌ای از تحلیل‌های زیادی جامعه‌شناختی و روزآمدِ این کتاب از وقایع سیاسی- اجتماعی صد سال اخیر در این مملکت را یک بازخوانی کوچک کنیم تا شاید، احیانا حدس بزنیم موج رسانه‌ای که پیرامون این کتاب و دیگر کتاب‌‌های میرسپاسی به‌راه افتاد، از کجا آب می‌خورد.

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» گویا قرار بوده است بر اساس الگوی مارشال برمن از روایتِ تجربه‌های مختلفِ مدرنیته، تجربه‌ی ایرانی از مدرنیته را به تصویر کشد، گو این‌که نام کتاب هم ناظر به چنین آرزوی بزرگی است. اما راستش بنده، شخصا، علی‌رغم آن‌که به واسطه‌ی دیدگاه‌های انتقادی و چپ‌گرایانه‌ی برمن نسبت به مدرنیته، چندان دل خوشی از او ندارم و خلاصه همدلی آنچنانی ازم انتظار نمی‌رود، اما در این یک فقره، دلم واقعا برای او و اثر قابل احترامش، «تجربه‌ی مدرنیته» خیلی سوخت. آن‌چه میرسپاسی در «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» انجام می‌دهد، رسما و علنا هیچ دخلی به روایت برمنی از تجربیات مختلف جوامع از مدرنیته ندارد و از حد تکرار کلیشه‌های کتاب‌های تاریخ دبیرستان، آن‌هم به‌شکل اغراق شده فراتر نمی‌رود، قبول ندارید، این نمونه‌ی مشعشع در باب مشروطه و روشنفکرانش را نگاه کنید:

«باری این روشنفکران با افکاری چنین کودکانه که به عقاید مباشران استعم