تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

حالا دیگر می‌شود گفت جای معلم و شاگرد عوض شده است، حالا این ساره است که هربار با دست‌پر می‌آید، با معرفی کتاب‌های جدیدی که خوانده است، با  ایده‌های پژوهشی خام اما درخشانی که مرا به هیجان می‌آورد. بله، البته که من دارم درجا می‌زنم اما ساره هم آن‌چنان می‌تازد که به‌گمانم کمتر کسی به گرد پایش می‌‌رسد.

بگذریم، از ساره گفتم چون این مجموعه‌ی جدید را ساره به من معرفی کرد، مجموعه‌ی دانش معاصر از انتشارات فرهنگ معاصر که عجالتا همین «فلسفه‌ی علم»اش را خوانده‌ام و مشغول خواندن مابقی‌اش هستم. ساره می‌گفت این کتاب، یکی از مجموعه کتاب‌های کوچک و کم‌حجمی است که هر کدام را یکی از متخصصین آن حوزه با زبانی ساده و غیرتخصصی نوشته است و آشنایی مقدماتی اما نسبتا جامع و روزآمدی از آن حوزه را برای خواننده‌ی معمولی و غیرمتخصص فراهم می‌کند. راستش اول‌اش خیلی به کل مجموعه و عناوین دیگرش علاقه‌ای نشان ندادم، «فلسفه‌ی علم» را خواندم چون یکی از شاخه‌های اصلی حوزه‌ی تخصصی‌است که تدریس‌اش می کنم و قاعدتا باید همه‌ی کتاب‌های فارسی در این حوزه را خوانده باشم و از کمبودها و اطلاعات تکمیلی هر کدام اطلاع داشته باشم. گو این‌که ساره هم پیش خودش با «چستی علم» چالمرز مقایسه‌اش کرده و به این نتیجه رسیده بود که نسبت به آن، عمیق‌تر، جامع‌تر و روزآمدتر است، به‌خصوص در مورد پوزیتیویسم که چالمرز آن‌را در خام‌ترین و سطحی‌ترین شکلش مورد بحث قرار داده است. خلاصه این شد که «فلسفه‌ی علم» را شروع کردم و یک روزه هم تمام‌اش کردم بس‌که روان و جذاب و متنوع نوشته شده و البته به‌خوبی هم به فارسی ترجمه شده بود (ترجمه هومن پناهنده). تا پیش از این، منبعی که من برای آشنایی مقدماتی با فلسفه‌ی علم (نه علوم اجتماعی) به دیگران معرفی می‌کردم اول چیستی علم بود، بعد هم فلسفه‌ی علم در قرن بیستم دانالد گیلیس که از چیستی علم پیچیده‌تر و تخصصی‌تر است اما تاحد زیادی عمیق‌تر و جامع‌تر هم است. حالا با این کتاب، یک منبع مقدماتی دیگر هم به این دوتا اضافه شد. با این‌حال، به نظرم «فلسفه‌ی علم» در مقایسه با دو منبع قبلی، چند ویژگی مفید و منحصربه‌فرد دارد که عبارتند از:

۱- به تاریخ علم توجه ویژه‌ای نشان می‌دهد و مثال‌های واقعی زیادی از تاریخ علم را مبنای بحث‌هایش قرار می‌دهد. در این زمینه البته کتاب گیلیس هم آن‌قدرها چیزی کم ندارد اما در ارجاع به تاریخ واقعی علم این دو کتاب مکمل یکدیگرند و مباحث و مثال‌های‌شان تکراری نیست.

۲- پوزیتیویسم رویکرد کلی حاکم بر «فلسفه‌ی علم» است و همین هم هست که ابطال‌گرایی پوپر را به عنوان ایده‌ای غلظ و ناکافی در حل مسائل یکسر کنار گذاشته است. من البته این جانبداری یک سویه از پوزیتیویسم در مقابل ابطال‌گرایی را یکی از نقص‌های جدی کتاب می‌دانم اما به‌‌نظرم این ویژگی لااقل یک پیامد مفید هم دارد آن‌هم این‌که در فضای سطحی و بازاریِ ضدپوزیتیویسم در حوزه‌ی فلسفه‌ی علوم اجتماعی در ایران، حالا کتاب مقدماتی‌ای وجود دارد که می‌توان آن‌را مدافع قدرتمند و جدی پوزیتیویسم تلقی‌ کرد.

۳- کتاب در باب هر مساله و پاسخ‌های داده شده، رویکرد موافقان و مخالفان را به‌روشنی و متمایز از یکدیگر برمی‌شمرد و در آخر معمولا بحث را با پرسش‌های جدی آن بحث خاص باز می‌گذارد. درواقع در پیش گرفتن شیوه‌ی سوال و جواب و بعد هم نشان دادن نقص‌های جواب‌ها و دست‌آخر طرح کردن پرسش‌های موجود برای تفکر بیشتر خواننده، یکی از مزیت‌های جالبی است که دو منبع دیگر کم‌وبیش از آن بی‌بهره‌اند. از شما چه پنهان،جذابیت همین شیوه در طرح مباحث بود که مرا وسوسه دیگر عناوین این مجموعه را هم بخوانم وگرنه موضوع و محتوای بقیه جلدها آن‌قدرها هم جالب و جذاب به‌نظر نمی‌آید.

۴- درحالی‌که دو منبع دیگر، فلسفه‌ی علم را در شکل کلی‌اش یا حداکثر با ارجاع به علم فیزیک شرح داده‌اند، «فلسفه‌ی علم» به حوزه‌ی مسائل خاص علوم دیگر مانند زیست‌شناسی و روان‌شناسی هم وارد می‌شود که در مقایسه با دو منبع قبلی جذابیت و تنوع زیادی به مباحثش می‌دهد.

خلاصه آن‌که کتاب «فلسفه‌ی علم» مقدمه‌ی جالب و هیجان‌انگیزی برای آشنایی با این حوزه است. همان‌طور که گفتم به نظرم کل این مجموعه باید کتاب‌های جالبی باشد، من که شخصا مشتری‌اش شده‌ام، از «فیزیک» و «مواد نرم و نازک» گرفته تا «آگاهی» و «مبانی مفهومی کامپیوتر»، عنوان‌های دیگر این مجموعه که از ساده امانت گرفته‌ام و مشغول خواندن‌شان هستم و خدا بخواهد و کسی هم چشم‌ام نکند، به‌زودی درباره‌شان خواهم نوشت:)

+  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خیاوی قصه‌گوی بدی نیست، قصه هم زیاد بلد است اما یک مشکل بزرگ دارد: قصه‌هایش توخالی‌اند.

روایت‌های خیاوی ساده‌ و سرراست‌اند، به قول خودمان بی‌شیله‌پیله، از پیچیدگی‌های تصنعی زبانی و فرمی هم خبری نیست، با این‌حال داستان‌ها بیشتر شبیه تعریف کردن خاطرات ریز و درشت از آدم‌هایی است که یک روزی می‌شناختیم‌شان، شبیه قصه‌های شب موقع خواب، شبیه...داستان‌هایی که عمده‌ترین ویژگی‌شان این است که زود فراموش می‌شوند چون موجد هیچ حس عمیقی در خواننده‌شان نیستند، به عبارت ساده‌تر فاقد تاثیرگذاری‌اند. خیاوی البته تلاش زیادی کرده است تا داستان‌هایش فقط روایت بی‌آب‌ورنگ حوادث پیش‌پاافتاده نباشد، راه‌‌کار رایجی را هم انتخاب می‌کند: به جزئیات می‌پردازد اما باز هم داستان‌ها در حد قصه‌های خاطره‌گونه‌ای باقی می‌ماند که این‌جا و آن‌جا از این و آن شنیده‌ایم. چرا؟ چون به نظرم جزئیاتش در خدمت هدف مشخصی نیستند یعنی معلوم نیست ما از روایت این داستان با تمام جزئیات پرطول و تفصیلش چه هدفی داریم، چرا اصلا داریم این داستان خاص را تعریف می‌کنیم؟ تنیده شدن بی‌هدف جزئیاتِ روایت حول محور ایده‌ی داستانی اولیه‌ای که از خاطرات و شنیده‌های جالب برگرفته شده است، از داستان‌ها توده‌ی بی‌شکلی ساخته است که علی‌رغم کورسوهای به‌جامانده از ایده‌های داستانی درخشان، به روایت‌هایی پرحاشیه، بی‌‌جهت مفصل و بعضا کشدار و تکراری و اغلب توخالی تبدیل شده‌اند. شخصیت‌هایی سطحی که علی‌رغم تصویر شدن جزئیات رفتار و کردارشان، باز هم در حد «‌مردی به نام قدیر» و غیره باقی‌ مانده‌اند.

به نظرم داستان‌های خیاوی به خوبی نشان می‌دهند که نه فقط مشاهده و حفظ خلاقانه‌ی ایده‌های داستانی درخشان از تجربیات روزمره و نه حتی روایت پرآب‌وتاب و داستانی آن‌ها، هیچ‌کدام نمی توانند ضامن خلق داستان‌های ماندگار و تاثیرگذار باشند چراکه نویسنده تنها زمانی می‌تواند روی خواننده‌اش تاثیر بگذارد که خود پیش از آن عمیقا تحت‌تاثیر داستان و روایتش قرار گرفته باشد، درغیر این‌صورت هزاری هم که شما دید خلاقانه و داستانی به جهان را در خودتان تقویت کنید و در استفاده از آموزه‌های نویسندگی خلاق هم مهارت پیدا کنید، باز هم لزوما به نویسنده‌ی توانایی تبدیل نخواهید شد اگر خودتان ندانید که واقعا چه هدفی از تعریف داستان‌تان برای دیگران دارید.

خلاصه‌اش این‌که مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد» فرم‌زده نیست، ادا و اطوار ندارد اما به نظر من از آن سر بوم افتاده است یعنی فقط قصه است و بس.

+  شنبه نهم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«خیانت» پر از تردید است، پر از مکث، پر از دروغ‌های کوچک و بزرگی که دوست داریم باورشان کنیم.

شما که لابد بهتر می‌دانید من از چه چیز ممکن است این‌همه به هیحان بیایم، بله، دقیقا، از هماهنگی هنرمندانه‌ی میان فرم و محتوا. آغاز خیانت معمولا با پایان یک رابطه همراه است و همین است که نمایش‌نامه از پایان آغاز می‌شود، بعد همین‌طور تاریخ‌ها عقب می‌رود تا برسیم به آغاز ماجرا، آغاز خیانت، آغازی که خود پایان یک رابطه‌ی‌ دیگر بوده است. خیانت پنهانی است، همه آن را به نوعی حس می‌کنند گرچه ترجیح می‌دهند هیچ به روی خودشان و دیگران نیاورند. همین است که کل وقایع داستان، بازگویی اتفاقات ساده و پیش‌پاافتاده‌ی روزمره است، اما در زیر پوسته‌ی همین اتفاقات ساده، فجایعی بیان‌ناشدنی و درک‌ناشدنی در جریان است، رخدادهایی عمیق و تحمل‌ناشدنی که از لابلای جملات معمولی و مکث‌های معمولی‌تر حس می‌شود گرچه هرگز به صراحت سخنی از آن‌ها به میان نمی‌آید. خیانت را دوست داشتم به خاطر این هماهنگی هنرمندانه و خلاقانه‌ای که بیش از هر چیز خود را در انبوه جزئیات به ظاهر ساده اما درواقع دقیق و هوشمندانه‌اش نمایان می‌سازد.

«خیانت» هرولد پینتر را بخوانید، دو نمایشنامه‌ی دیگر هم ضمیمه‌اش است که از نظر من، شخصا، بها دادن بیش از حد به فرم، آن هماهنگی هنرمندانه‌ی میان فرم و محتوا را به کلی از میان برده است و آن‌ها را گنگ و بیش از حد غیرواقعی ساخته است.

+  چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خب نیازی به گفتن نیست که من اگر به خودم باشد، سراغ هرکسی ممکن است بروم الا براتیگان، تجربه‌ام از براتیگان برمی‌گردد به «در قند هندوانه» که دروغ چرا، تجربه‌ی چندان بدی هم نبود، کم‌وبیش می‌شود گفت تکان‌دهنده بود، آدم را عجیب بهت‌زده می‌کرد و مهم‌تر از آن، تصویرهایی غریب اما ماندگار را در ذهنت حک می‌کرد. با تمام این‌ها، من از همان تک‌کتاب دوزاری‌ام افتاد که خواندن براتیگان آمد و نیامد دارد، یعنی کافی است آدم بخورد به نوع افراطی و پیازداغ‌دارش که خلاقیت را از آن سر بوم انداخته باشد. اما با وجود این اکراه و بدبینی، «در رویای بابل» مشهورتر و محبوب‌تر از آن بود که بشود از خیرش گذشت. درواقع من اصلا نقد منفی در مورد این کتاب نخواندم، از آن‌هایی که عشق داستان‌های «فرانکولایی» و «ببرِ تاکی» دارند گرفته تا کسانی مثل خود من که از روایت ساده و سرراست داستانی بیشتر لذت می‌برند تا جفتک‌چهارتاهای نویسندگان به اصطلاح پست‌مدرن در خلاقیت زبانی و فرمی و الخ، همه یک‌صدا سنگ این‌ کتاب را به سینه می‌زدند. راستش را بگویم؟ حق داشتند.

«در رویای بابل» مرا که بیش از هر چیز دیگری یاد «داستان‌های عامه‌پسند» تارانتینو انداخت، با این تفاوت که «در رویای بابل» ادبیات است و دست شما را برای تصویر هرچه جذاب‌تر و شخصی‌تر صحنه‌های طنزآمیز و هجوآمیزش باز می‌گذارد. نوعی خلاقیت بکر است در بستر داستان‌نویسی کلاسیک، پیوندش را با سبک داستان‌نویسی معمول حفظ می‌کند چون مثل همه‌ی داستان‌های معمولی، سیر زمانی و شخصیت و گره داستانی دارد اما همه‌ی این‌ها را با بی‌تفاوتی‌‌ای آمیخته به تجمل و ظرافت به تمسخر می‌گیرد. همان‌طور که راوی داستان رویای بابلش را با دنیای واقعی و همه‌ی جوش و خروش‌های هیجان‌انگیزش طاق می‌زند، براتیگان هم برای ما نوعی بابل بنا می‌کند که در آن شخصیت‌های اغراق‌شده، کلیشه‌های رایج داستان‌های حادثه‌ای و پلیسی را هجو می‌کنند و همان‌طور که بابل روای داستان را به خواب و خیال‌های خوش فرو می‌برد و او را آنقدر عاشق خودش و دنیای خیال‌انگیز هجوآمیزش می‌کند که هر بار باید به ضرب و زور خودش را از رویا بیرون بکشد، «در رویای بابل» هم ما را وارد دنیای داستانی غیرواقعی اما جالب و مفرحی می‌کند که به سختی از آن دل می‌کنیم و با کمال میل، بر داستان‌های واقع‌گرایانه و کلاسیک ترجیح‌شان می‌دهیم.

می‌بیند؟ مهارت در پیوند فرم و محتوا را می‌بینید؟ می‌بینید چگونه محتوای رویاگونه‌ی بابلِ راوی دقیقا در نوع روایت داستانی کتاب بازتولید می‌شود و ما را در مشابه همان لذت و خلسه‌ای غوطه‌ور می‌کند که راوی داستان در ساعت‌ها رویاپردازی در بابل نصیبش می‌شد؟ کلیشه‌ها هم همان‌ها هستند، هرچقدر تصویر رویای بابلِ راوی، هجو کلیشه‌‌های برساخته‌ی داستان‌های آبکی و زرد روزنامه‌هاست، نوع روایت و حوادث «در رویای بابل» هم دقیقا از جنس همان هجو و ریشخند کلیشه‌هاست. همین مهارت و خلاقیت ناب در پیوند جداناشدنی فرم و محتواست که هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است و البته بیش از همه تحسین‌برانگیز.

پی‌نوشت: از شما چه پنهان، در این چند صباح سکوتِ نه‌چندان عارفانه، کم کتاب نخواندم اما راستش هیچ‌کدام چنگی به دلم نزد، لااقل نه آنقدر که همت کنم بیایم اینجا و یادگاری کوچکی از آن‌ها را با شما هم سهیم شوم. «مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد» را خواندم چون فکر می کردم کتابی که سیمنون نوشته باشد و کاوه میرعباسی ترجمه کرده باشد، حتما ارزش خواندن دارد اما کتاب فقط یک پلیسی سرگرم‌کننده بود و آن خاطره‌ی محو و دلنشینم از سیمنون را تکرار که نکرد به‌کنار، کمرنگ‌تر هم کرد. راستش من هیچ دل خوشی از این پلیسی‌هایی ندارم که همه‌ی ماجرا در ده صفحه‌ی پایانی و در سایه‌ی جزئیاتی تصادفی و کم‌وبیش تصنعی معنادار می‌شود. بیشتر دوست دارم هر حادثه و توصیف و اصلا هر جمله‌ی یک داستان پلیسی، قطعه‌‌ای از پازل اصلی داستان باشد، آنقدر که آخرین صحنه در جایگاه آخرین قطعه‌ی پازل قرار گیرد و تصویر داستان را کامل کند اما نه تصادفی و تصنعی بلکه آنقدر طبیعی و بی‌سروصدا که همه‌چیز تاحد زیادی بدیهی جلوه کند و آدم پیش خودش فکر کند عجب احمقی بودم، واضح است که ماجرا این بود.

«میکله‌عزیز» از گینزبورگ را هم خواندم. همان سبک نامه‌نویسی «شهر و خانه» با همان ضعف‌هایی که شاید عمده‌ترین‌شان ضعف شخصیت‌پردازی و تبدیل شدن شخصیت‌ها به مشتی جملات و کلمات بی‌ریشه است. «دیروزهای ما» را هم خواندم باز هم از گینزبورگ؛ خب می‌دانید، گینزبورگ قصه‌گوی ماهری است اما اگر به این مهارتش بیش از حد پروبال دهد، داستان‌هایش بیشتر شبیه قصه‌های کشدار مادربزرگ‌ها می‌شود که فقط قصه‌اند و بس. خلاصه‌ که آن تجربه‌ی ناب «نجواهای شبانه» تکرار نشد که نشد.

یک اعتراف هم بکنم؟ دو کتاب را هم مثل کتاب‌ندیده‌ها، به خاطر جملات تبلیغی روی‌شان خواندم: «در انتظار بربرها» نوشته‌ی جی.ام.کوتزه، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل 2003! و اولین آژانش کارآگاهی زنان، نوشته‌ی الکساندر مک‌کال اسمیت با 15 بار چاپ در آمریکا! یک هرزخوانی تمام‌وکمال، اولی که ترجمه‌ی سراپا افتضاحی هم داشت و...خلاصه پشت دستم را داغ کردم که مِن‌بعد دیگر جوگیر سیستم باز کتابخانه‌ و آب‌ورنگ بدلی جلد کتاب‌ها نشوم.

«چهره‌ی غمگین من» (مجموعه داستان‌های آلمانی‌زبان) را هم خواندم که گرچه از انتخاب و ترجمه‌ی علی اصغر حداد در «مجموعه‌ی نامرئی» فاصله‌‌های نجومی دارد اما خواندن‌اش به علاقمندان داستان کوتاه توصیه می‌شود شدید، به خاطر خدا بخوانید و ببینید محتوا و داستان و درهم تندیگی فرم و محتوا یعنی چه و اینقدر خودتان را مشغول پشتک‌واروهای ناشیانه‌ی فرمی در داستان کوتاه و داستان کوتاهِ کوتاه نکنید.

‌از بی‌رمانی و خماری مزمن هم که شده، برداشتیم «زن سی ساله» بالزاک و «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی را هم خواندیم که چند سالی بود گوشه‌ی کتابخانه‌مان خاک می‌خورد. در مورد «زن سی‌ساله» که بنده شخصا سکوت می‌کنم، خیلی مشتاق سردرآوردن از چندوچون‌اش هستید، پیشنهاد می‌کنم «پیدایی قصه» یان‌ وات را بخوانید تا سر از کار پرگویی‌های متناقض و نطق‌های اخلاقی کشدارِ این حرافی‌های کلاسیک درآورید. «جای خالی سلوچ» هم که...خب به‌هرحال تاریخ ادبیات است دیگر، یک چیزهایی را آدم واجب است بخواند، حالا هر چقدر هم که...ول کنید بابا، حوصله‌ی جاروجنجال بیخود دارید؟

+  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

 زن داستان‌های گینزبورگ را دوست ندارم، به قول آلبرتو: «زن بخت‌برگشته‌ای است»، زندگی محقری دارد و وابستگی و ضعفش منزجزکننده است. خیلی که بخواهم به او لطف کنم، شاید تنها بابت آن خیرگی ابدی به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش، اندکی ستایش‌اش کنم، همین و بس. با این‌حال، خرده خرده سست می‌شوم، هی پشت هم به خودم تلقین می‌کنم که «نه، من فرق دارم، فرق دارم» اما صفحه به صفحه که جلوتر می‌روم، بیشتر شبیه‌اش می‌شوم یا نمی‌دانم، او شبیه من می‌شود، یاس و استیصالش، کسالتش، احساس عمیق بی‌تفاوتی و بیهودگی‌اش، چقدر شبیه من است وقتی آن نگاه درخشان و ثابتِ یک مرده را به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش می‌دوزد. 


ادامه
+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ندا برایم کامنت خصوصی گذاشته است که «شهر و خانه را خودم بهت دادم بهاره! راجع بهش حرف هم زدیم، البته آن‌وقت‌ها بیشتر راجع به آمریکا حرف زدیم» بعد هم توصیه کرده است که «فضیلت‌های ناچیز» و «چنين گذشت بر من» را هم حتما بخوانم. می‌دانستم، تنها چیزی که یادم بود همین بود، این‌که خواندنش مربوط به همان سال‌های دوستی‌های پرشور و هیجان اوایل دانشگاه بود. بعدها بزرگترشدیم، دورتر و...بگذریم، حالا وقتش نیست، راجع به دوستی‌هایم باید یک وقتی مفصل حرف بزنم، باشد برای بعد.

«شهر و خانه» هیچ چیزش به درخشانی«نجواهای شبانه» نرفته بود. تم‌اش فوق‌العاده بود، داستان چند تا آدم معمولی در میان‌سالی که از کسالت و روزمرگی لبریزند و مدام به هم‌دیگر نامه‌ می‌نویسند و از دلتنگی‌های ابدی‌شان می‌گویند. به‌خصوص آن‌یکی که همه‌چیز را ول می‌کند می‌رود آمریکا و آن‌جا غریب و تک‌افتاده همه‌چیز و همه‌کس را از دست می‌دهد، برادر حامی‌اش، همسر برادرش که بعد از مرگ برادر می‌شود همسر او، دوستانش و دست‌آخر پسرش. در ایتالیا هم همه‌چیز زیرورو می‌شود، زندگی‌هایی از هم می‌پاشد، کسانی می‌میرند، بعضی‌ها ازدواج می‌کنند و بعضی‌های‌شان هم معشوقه‌های‌شان ترک‌شان می‌کنند یا آن‌ها رهای‌شان می‌کنند. مشکل اصلی شهر و خانه در همین حوادث پرشمار ساختگی و اغلب بی‌معنی است. آدم‌ها تندو تند می‌میرند، انگار که سرباز‌های‌ پیاده‌ی صفحه‌ی شطرنج باشند که با یکی دو حرکت ساده از صفحه‌ی روزگار محو می‌شوند، در عرض سه سال، نصف شخصیت‌های داستان می‌میرند، گو این‌که اصولا شخصیتی هم در کار نیست و این بلبشو‌بازار داستان خیلی هم مجال شخصیت‌پردازی نمی‌دهد، لوکرتزیا و جوزپّه بهتر از بقیه‌اند، چهره دارند، کمی واقعی هستند اما الباقی فقط تصویرند، هیچ عمقی ندارند و مشتی خصوصیات پررنگ و کمرنگ هستند که از دهان‌ دیگران بیان می‌شوند.

پرگویی‌های بی‌دلیل، از نظر من شخصا،  یکی از نابخشودنی‌ترین کارهایی است که گینزبورگ به آن دست می‌زند و من هیچ سر از کار آن کم‌گویی درخشان نجواهای شبانه و این حرافی‌های کسالت‌بار شهروخانه در نیاورم.

با تمام این‌ها، همان‌‌طور که گفتم، تم «شهر و خانه» تم درخشانی است، گرچه من فرمش را اصلا نپسندیدم و ناگفته پیداست که یک اثر هنری، بدون فرم درست‌ودرمان هیچ چیز درخشانی از آب درنمی‌آید، حالا هرچقدر هم تم و ایده‌ی اولیه بکر و دلچسب باشد. بااین‌حال تصویر دوستی‌های معمولی اما بی‌نهایت ظریف و شکننده‌ی داستان را دوست داشتم. دوستی‌هایی که اغلب با کسالت، دلتنگی و رنج همراهند. دوستی‌هایی ریشه‌دار و صمیمانه و در همان‌حال از دست‌رفته و آزادهنده. دقیقا همان‌طور که یک لحن خاص، یک کلمه‌ی ساده و یک پرسش پیش‌پاافتاده از سوی یک دوست می‌تواند ما را عمیقا غمگین و ناامید کند، سرزنش‌هایی صمیمانه اما گاه همراه با کینه‌هایی کوچک و زهردار، همدلی‌هایی ترحم‌آمیز که بوی برتری‌جویی و غرور می‌دهند و...خلاصه‌اش کنم، این نامه‌های تو در توی آدم‌های دلتنگ و تنهای گینزبورگ به همدیگر بدجوری تصویرگر خارپشت‌های شوپنهاوری است که برای گرم شدن به یکدیگر می‌چسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.

 

پی‌نوشت: خیلی‌ها از من پرسیده‌اند که این دید تیره و تارم نسبت به مهاجرت را از کجا آورده‌ام، چرا آن سراب بهشت‌آسا  برای دیگران، برای من چیزی جز برزخی تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرسا جلوه نمی‌کند. هرگز جواب شسته رفته‌ای برای این پرسش نداشته‌ام جز آن‌که من‌من‌کنان به تمام این رمان‌هایی اشاره کنم که در آن‌ها، مهاجرانی عمیقا مایوس و سرخورده مدام در حال بیان تاثيرگذار و اعتراف‌گونه‌ی آروزهای بزرگ بربادرفته و دلتنگی‌های چاره‌ناپذیر ابدی‌شان هستند.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

قرارمان شیرینی فرانسه بود ساعت سه بعدازظهر، آن وقت‌ها هنوز آفتاب این‌همه داغ و بی‌رحم نبود، زمستان بود و عصرهای عجول، نیامده رفته بودند و چشم بهم می‌زدی غروب بود و چه کسی است که نداند منِ آفتاب‌پرست از آن شبهای سرد زمستانی چقدر متنفرم. همین بود که قرارمان را گذاشته بودیم همان وقتِ چرت‌های روزانه و همین‌که رسیدیم بهم، تازه دیدیم هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواهد آن‌طور معذب و ایستاده حرف بزنیم انگارکه عجله داشته باشیم یا دیرمان شده باشد یا...، می‌خواستیم برویم یک جا بنشینیم و همان‌طور که شیرینی‌های بی‌نظیر را مزمزه می‌کنیم، گپ هم بزنیم و از دلتنگی‌های زمستانی‌مان بگوییم. من و معصومه و بهاره و زهرا بودیم، کافه‌گردمان بهاره بود که لُرد را پیشنهاد کرد و خودش اول از همه توی تاکسی نشست بس‌که حوصله‌ی قدم زدن و پیاده‌روی نداشت آن روزها. رفتیم لرد و تا برسیم، بهاره آنقدر دهان‌مان را بابت شیرینی‌هایش آب انداخته بود که وقتی رسیدیم، کودکانه و بی‌رودربایستی حرص زدیم و خلاصه حسابی از خجالت خودمان درآمدیم و ... مهمان بودم من البته، چند وقت پیش‌اش دلخور شده بودم و همین‌طور گذری گله‌ای کرده بودم بابت سکوت‌شان و بعدها فهمیدم که آن‌ها هم پیش خودشان حساب کرده بودند ماجرا بغرنج‌تر از آن است که جای حرفی باقی بگذارد و...جمع شده بودیم که از دلم دربیاورند لابد.

آن‌جا که نشسته بودیم و مثل دختر دبیرستانی‌ها شلوغ‌ می‌کردیم و فنجان‌ها را توی نعلبکی برمی‌گرداندیم که مثلا فال همدیگر را ببینیم و...افتاده بودم قاطی‌شان من هم، چه می‌دانم، هوس هجده نوزده سالگی‌ام را کرده بودم لابد وقتی ان‌طور بی‌خیال توی نشر چشمه راه می‌رفتیم و بلندبلند کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و تعریف‌شان را می‌کردیم و بعضی‌ها را هم با لب‌ولوچه‌ی آویزان نشان هم می‌دادیم و...نجواهای شبانه یادگار همان شب است، همان شبی که سادگی زیبای خاطراتش تا این اندازه غم‌انگیز و سنگین است. 

همین‌طور مانده بود گوشه‌ی کتابخانه، هر سه‌شان عاشقش بودند و من هم لابد نگه داشته بودمش برای روز مبادا، برای همین روزهایی که این‌همه خسته‌ام و غمگین، برای وقت‌هایی که مثل توماسینو فکر می‌کنم انرژی‌ام برای زندگی ته کشیده است، برای زمان‌هایی که خاطرات ساده و پیش‌پاافتاده، خوشبختی‌های از دست‌رفته‌ی همیشگی جلوه می‌کنند. نمی‌دانم یک‌دفعه برداشتن و یک‌نفس خواندنش در این شرایط، هوس بود یا شهود یا چیز دیگر، چه کسی می‌داند، شاید هم کار خدا بود واقعا، گفته بودم به خدا اعتقاد دارم؟ به «خدای چیزهای کوچک»؟


ادامه
+  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ساده اما رمزآمیز و تکان‌دهنده. راستش آدم هیچ نمی‌فهمد سرّشان در کجاست، سرّ این جملات ساده‌ای که مدام درجا میخکوبت می‌کنند و نفست را بند می‌آورند. هی نگاه می‌کنی می‌بینی چیز خاصی که نیست، یک آدمی که عادت دارد در هوای طوفانی برود باغ‌وحش و دوستی دارد که هی می‌آید یک دست کت‌وشلوار سیاهش را از او قرض می‌گیرد که در مراسم مرگ دوستان جوانش شرکت کند یا آن یکی دختری که سگ همدم کودکی‌اش مرده و چالش کرده و چند سال بعد رفته دوباره خاک‌ها را کنار زده تا دفترچه پس‌اندازش را دربیاورد و از همان وقت فکر می‌کند دستش بو می‌دهد و آنقدر داستانش را صادقانه و عادی تعریف می‌کند که مطمئنید اگر شما هم به جای آن نویسنده‌ی توی داستان بودید، دستش را می‌گرفتید و بو می‌کردید ببینید واقعا چه بویی می‌دهد. یا آن مردی که توی راه‌پله‌ها غیب شده است و آن یکی که می‌خواهد بی‌جیره و مواجب پیدایش کند و چندصدبار همان چهار تا پله را بالاوپایین می‌رود و دست‌آخر هم نمی‌داند دنبال چیست و اصلا کجا ممکن است پیدایش کند اما یک جورهایی مطمئن است که بالاخره روزی پیدایش می‌کند. در «راه دیگری برای مردن» که دیگر رسما آْدم می‌میرد و زنده می‌شود گرچه نویسنده عین خیالش نیست و داستان پاره کردن دل‌وروده‌ی آدمیزاد را جوری تعریف می‌کند انگار دارد مناظر طبیعی اطراف دریاچه را توصیف می‌کند. داستان آخر هم به همان اندازه فوق‌العاده است، بی‌خوابی و جنونی که از سطر به سطر یک داستان بیرون می‌زند و مثل همه‌ی داستان‌های قبلی در نهایت خونسردی و حتی ملال روایت شده است.

سبک موراکامی دقیقا از آن سبک‌هایی است که من عاشقش هستم، ن داستآن داستان هاي قبلي در نهايت خونسرديآتنلروایتی ساده، سرراست، طبیعی، داستانی و بیش از حد روزمره و پیش‌پاافتاده اما همزمان عمیق و سرشار از استعاره‌های زیرپوستی‌ای که بدون این که بفهمی نفست را تنگ می‌کند و عضلاتت را تا ساعت‌ها منقبض نگه می‌دارد. همان حسی که با خواندن شاهکارهای یکی از بزرگترین عشق‌های ادبی‌ام کارور دچارش می‌شدم و نمی‌دانید چقدر ذوق کردم وقتی دیدم موراکامی و کارور دوستان صمیمی بوده‌اند. با این‌حال داستان‌های موراکامی در مقایسه با سبک آمریکایی کارور شرقی‌تر است، آن هم دقیقا شرق دور، همان هاله‌ی مقدس رمز و راز، همان خشونت‌های طبیعی و گاه بدوی، همان چهره‌های سنگی و سخت و ساکت و خونسرد، همان عمق و اصالت روح و ...همان انبوه استعاره‌های نمادین. با این تفاوت که داستان‌های موراکامی از آن الگوی کلاسیک داستان‌های ساکت و سراسر نمادین ژاپنی دور شده است و رنگ‌روی امروزی کلان‌شهرهای بزرگ مدرن را گرفته است و آدم‌هایی که در میان خوره‌های پنهان و تکان‌دهنده‌ی روح‌شان تنها مانده‌اند و همین‌طور که راه می‌روند و به جایی خیره می‌شوند و جملات بی‌سروته و پیش‌پاافتاده‌ی روزمره را با مکث‌ها و سکوت‌های معمولی همراه می‌کنند، در همان‌حال عمق خردشدگی و واماندگی و کابوس‌های هولناک و دست‌آخر جنون واپس‌رانده شده به دالان‌های تاریک و نمور ذهن‌شان را به تصویر می‌کشند. همه‌ی آدم‌های داستان‌های موراکامی همین شکلی‌اند، همین‌قدر معمولی و عادی و همزمان همان‌قدر مفلوک و جنون‌زده. تکان‌دهنده‌تر از همه این است که خودشان هم حالی‌شان نیست که مشغول چه کارهای در ظاهر عجیب و بی‌معنایی هستند، نه آن رفتن به باغ‌وحش در هوای طوفانی، نه آن بالا و پایین کردن تمام‌نشدنی پله‌ها، نه آن خیره شدن به دست راست، نه آن کشتارهای غیرانسانی و حیوانی و نه آن بی‌خوابی چندصدساعته، هیچ‌کدام به نظر هیچ‌کس عجیب و تکان‌دهنده نمی‌رسد، یعنی موراکامی جوری تعریف می‌کند که انگار عادی‌ترین کارهای دنیا همین رفتارهای بهت‌انگیزِ جنون‌آمیز است. متوجهید نهایت مهارت موراکامی در کجاست؟ در این‌که راوی صادق و صمیمی همین آدم‌های در ظاهر دیوانه‌ای می‌شود که اگر از بیرون نگاه‌شان کنی، بیش از حد غریب و درک‌ناشدنی به نظر می‌رسند. همه‌ی مهارت تحسین‌برانگیز و خارق‌العاده‌ی موراکامی در این است که همین خل‌وضع‌های تک‌افتاده و مهجور را به حرف درمی آورد، آن‌هم آنقدر طبیعی و ملموس که جابجا حس می‌کنید خب خود شما هم همین وسوسه‌های پنهانی و اجتناب‌ناپذیر و توجیه‌های درگوشی را برای خیلی از کارهای در نظر دیگران نامعقول‌تان دارید، همین کابوس‌ها، همین از خود و طبیعی بودن رفتارهای‌تان مطمئن بودن‌ها و همین است که تکان دهنده است، همین که روزمرگی ساده و عادت‌های پیش‌پاافتاده نشانِ چه خوره‌های عمیق و حسرت‌های جبران‌ناپذیر و عطش‌های جنون‌زده‌ای که نیستند. ناگفته آشکار است که زاویه دید اول شخص چه شگرد مناسب و ماهرانه‌ای است برای هرچه غلیظ‌تر کردن این همذات‌پنداری غریب اما طبیعی.

در باب رمزگشایی داستان‌های استعاری موراکامی هم البته می‌شود از همین حالا تا صبح قیامت حرف زد، تلاش برای این‌که آن تاریکی معدن و باغ‌وحش و هوای طوفانی و راه‌پله و سگ چال شده و دفترچه پس‌انداز بوگرفته و دست و بی‌خوابی و آنارکانینا نماد نبوغ‌آمیز کدام رویه‌های همه‌گیر زندگی مدرن و آفت‌هایش هستند، ساعت‌ها رمزگشایی‌ هیجان‌انگیز و لذت‌بخش را نصیب‌تان می‌کند، گرچه من باید اعترف کنم شخصا همین سروشکل ساده‌ی داستانی‌اش را خیلی بیشتر دوست دارم، همین که فقط حس همه‌ی آن رمز‌گشایی‌ها را ناخودآگاه و عمیق در خواننده‌اش ایجاد می‌کند بدون این‌که حتی نیازی به یک فقره از آن رمزگشایی‌های نقادانه‌ی ادبی باشد. البته برای این اکراه و تردیدم دلیل هم دارد، به نظرم تمام شان هنری این داستان‌ها به همین تاروپود ریزبافتی است که جدا کردن فرم از محتوا را ناممکن می‌کند، همین است که به نظرم رمزگشایی‌ها را در قالبی غیر از این قالب هنرمندانه‌ی استعاری بیان کردن، یگانگی هنرمندانه‌ی اثر را کمرنگ می‌کند و همه‌چیز را زیادی دستمالی‌شده و تکراری و پیش‌پاافتاده جلوه می‌دهد.

 

پی‌نوشت: راستی تا یادم نرفته بگویم که ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین هم بیش از حد انتظارم خوب و روان بود. آخر می‌دانید، من در این‌جور فراموش‌کاری‌ها سابقه‌ دارم، مثلا همین هزار خورشید تابان، اصلا یادم رفت بگویم که عمرا باورم نمی‌شود این ترجمه‌ی پردست‌انداز و ناروان، ترجمه‌ی مهدی غبرایی باشد، یعنی می‌خواهید بگویید هزار خورشید تابان را همان کسی ترجمه کرده است که بادبادک‌باز و کوری و لیدی‌ال و دل سگ و... صد سال!

+  جمعه سوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

من واقعا نمی‌دانم ملت چطور «بادبادک‌باز» را با «هزار خورشید تابان» یک‌کاسه می‌کنند و حتی بعضا دومی را به اولی ترجیح می‌دهند. تا آنجایی‌که یادم می‌آید من «بادبادک‌باز» را دوست داشتم، از استعاره‌های پنهان در زیر روایت ساده و روان و داستانی‌اش به هیجان آمدم و کشش انکارناپذیر روایتش را تحسن کردم (یادداشت زیادی کوتاه دو سال پیشم در باب کتاب را در پی‌نوشت آورده‌ام) اما «هزار خورشید تابان» هیچ‌چیز از آن روایت درخشان به یادگار نداشت مگر همان کشش نیم‌بندی که به مدد حادثه‌سازی‌ها و گره‌افکنی‌های پی‌درپی حاصل شده بود. درواقع سبک کتاب همان سبک خالد حسینی بود، همان شگردهای نویسندگی، همان روانی و سادگی اما این‌بار بیشتر به گزارشی سطحی و ژورنالیستی از بدبختی‌های زنان افغان شبیه بود. از شخصیت‌پردازی هیچ خبری نبود، مریم و لیلا و از آن‌ها بدتر، رشید و طارق و جلیل هیچ‌کدام شخصیت به معنای واقعی کلمه نبودند، آدمک‌های بی‌خاصیتی بودند که مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی فقط به کار نویسنده می‌آمدند تا داستان ساختگی‌اش را تعریف کند. روایتی پرحادثه که در آن رخدادهای تصنعی، دم‌به‌دم به کمک نویسنده می‌آمدند تا روایت مثلا پرسوزوگدازش را رنگ‌ولعاب بیشتری دهد. به این‌ها اضافه کنید جابه‌جا نطق‌های ژورنالیستی در باب وضعیت اسفناک زنان افغان و ظلم و ستم و چه و چه که در لابلای یک روایت داستانی چپانده شده بودند تا لابد یک وقت خواننده معنای دیگری را از این‌همه بدبختی و خشونت برداشت نکند. اما از همه بدتر تم داستانی بیش از حد دستمالی شده‌ای بود که با یک پایان‌بندی و گره‌گشایی شدیدا هالیوودی کل داستان را به مضحکه‌ای خنک و غیرواقعی تبدیل کرده بود، روایتی که به طرز عجیبی از بیرون و بر مبنای خوانده‌ها و شنیده‌های سطحی و اوج و فرودهای هالیوودی شکل گرفته بود. خلاصه بگویم رمان گرچه به مدد شگردهای نیمه حرفه‌ای نویسندگی و البته عطش و کنجکاوی ما برای کشف زندگی روزمره در ویرانه‌ای به نام افغانستان، نسبتا  پرکشش بود اما به نظر من، شخصا، کل داستان بیش از حد انتظار، سطحی و آبکی از کار درآمده بود.   

 

پی‌نوشت ۱: بادبادک باز: داستان تجاوز (3/12/84)

بادبادک باز روایت افغانستان است و مردمش، روایت مردمی است که زندگی‌شان در این سالیان اخیر بیش از هرچیز با «تجاوز» گره خورده است. بادبادک باز البته روایت یک زندگی شخصی است، داستان دو پسر بچه، یکی پشتون و سنی و دیگری شیعه و هزاره‌ای، یکی ارباب و دیگری نوکر که البته در نهایت معلوم می‌شود برادر خونی یکدیگرند. کتاب کم‌وبیش عالی است، هیچ کجایش شعار نمی‌دهد و همه اینهایی که گفتم را باید از 450 صفحه داستان روان و دلنشین بیرون بیاورید. البته طبیعی هم هست، تا آنجایی‌که من خوانده‌ام خالد حسینی از آن دست نویسنده‌هایی است که در کارگاه‌های نویسندگی خلاق دانشگاههای آمریکایی نویسنده شده است، پس طبیعی است که مثل روسها نطق نکند و مثل فرانسویها روشنفکر بازی در نیاورد و مثل همه آمریکایی‌ها راحت و ساده و صادقانه، داستانش را تعریف کند. من تا حالا داستانی از نویسنده‌های افغان یا حتی درباره افغانستان نخوانده بودم اما این کتاب آیینه‌ی تمام‌نمایی بود از ویرانی افغانستان در این سال‌ها و البته تمام امیدها و زندگی‌ها، تمام بادبادک‌هایی که هنوز هم، پس از دیدن و حس کردن همه‌ی آن تجاوزهای نسل به نسل، هنوز در افغانستان، در کشور قومیت‌ها و ویرانی‌ها و تجاوزها، جریان دارد.

 

پی‌نوشت ۲: به نظرم شرط انصاف این است که وقتی مطلب زیادی انتقادی است، در حد وُسع خودم حق اظهار نظر مخالف را محفوظ بدارم.

+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

محمدرضا باطنی، بگذار ببینم، به گمانم نمایشگاه کتابِ دو سه سال پیش بود که برای اولین بار اسمش را شنیدم، دربه‌در دنبال فرهنگ انگلیسی به فارسی نشر نو می‌‌گشتم و نمی‌دانم چه حکمتی بود که عدل آن سال تخمش را ملخ خورده بود. به‌هرحال گشتیم و نیافتیم و عاقبت دوستی مترجم لطف کرد و بی‌خبر، آخرین ویرایش فرهنگ دو جلدی باطنی را که به قول خودش، آن‌زمان تازه از تنور درآمده بود و داغِ داغ بود، برای‌مان هدیه آورد. راستش ما هم اول نمی‌خواستیم دندان اسب پیشکشی را بشمریم اما از آنجایی‌که اصولا با هیچ‌کس، بالاخص دوستان دور و نزدیک، رودربایستی نداریم، تلویحا ساز همان نشر نو را کوک کردیم که پیش از آن توی خیلی از ترجمه‌های دانشجویی آن زمان به دادمان رسیده بود با مترادف‌های فارسی متعدد برای هر یک واژه انگلیسی، از معادل‌های زبان رسمی و نوشتاری گرفته تا مترادف‌های عامیانه و گفتاری. همین سخنان سردستی بود که نطق غرای آن دوست را باز کرد در اهمیت فرهنگ باطنی به دلیل مبنا قراردادن اصول زبان‌شناختی‌ در تفاوت ساختار دو زبان و الخ. گرچه از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، آخرش هم ما از این فرهنگ باطنی خیر چندانی ندیدیم و معادل‌هایش هیچ به دل‌مان نچسبید و چندی بعد باز رفتیم سراغ همان غلط خودمان و به سال نکشیده، باز فرهنگ نشر نو از دست‌مان نمی‌افتاد و دروغ چرا، تا همین امروز هم توی خانه بر سرش دعواست. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم وقتی دیدم ساره کتاب‌های ریز و درشت باطنی را برای یک آشنایی مقدماتی با زبان‌شناسی دنبال هم ردیف کرده است، کمی تا قسمتی مردد شدم، یعنی درواقع همین سابقه‌ی ذهنی ناخوشایند بود که باعث شد هی دست‌دست کنم و خواندن‌شان را به تعویق بیندازم تا بالاخره عید و تعطیلات کشدار کار خودش را کرد. «زبان و تفکر» اما برخلاف انتظارم از آب درآمد، یک کتاب روان، ساده، مقدماتی، مختصر و نسبتا مفید و البته نسبتا دقیق.


ادامه
+  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

«آل‌احمد نویسنده‌ی متوسطی است*، مقاله‌نویس بهتری است، اما نامه‌هایش از هر دوی آن‌ها پربارتر است، در نامه‌ها است که انکشاف‌ درخشان ذهن معاصر ایرانی را رقم می‌زند».


ادامه
+  شنبه دهم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

مثل من نباشید، حرص بیخود نزنید، همه‌اش مال خودتان است. هیچ لازم نیست یک‌نفس سر بکشید و بعد همه‌ی غم عالم روی دل‌تان هوار شود که چرا این‌قدر زود تمامش کردید، می‌شد یک سال تمام را با آن سر کرد و شما در عرض چند هفته حرامش کردید، بس‌که حرص بیخود می‌زنید خب.

مجموعه‌ی نامرئی مجموعه‌ی ۴۵ داستان کوتاه از ۲۶ نویسنده‌ی آلمانی‌زبان (نه لزوما آلمانی) است که بدون اغراق، هر یک داستانش یک تا دو هفته را کفایت می‌کند. راستش حتی خود من هم که به حرص و آز، شهرت عالم‌گیر دارم و هنوز بعد از این‌همه داستان و رمانی که خوانده‌ام، همچنان یک ندیدبدید تمام‌عیار به شمار می‌روم، حتی من هم نتوانستم همه‌اش را یک‌جا سر بکشم، دو، سه ماه یا بیشتر طول کشید، نه به خاطر دشواری یا ناهمواری متن‌ها، اصلا و ابدا، فقط و فقط به دلیل آن‌که از خواندن هر یک دانه‌اش آنقدر هیجان‌زده و سرخوش می‌شدم که تا چند روزی آرام و قرار نداشتم و لاجرم خواندن داستان بعدی، بسته به غلظت و جاافتادگی قبلی، موکول می‌شد به سه یا چهار روز بعد . راستش من اصولا با رمان جورترم تا با داستان کوتاه، اما بعد از «بیست‌ویک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه» که ترجمه و انتخاب‌های بی‌نظیر ابوالحسن نجفی، یکی دو ماه تمام، زنده نگهم داشته بود، «مجموعه‌ی نامرئی» تنها ضیافت شاهانه‌ای بوده است که با آن مجلس عیش‌ونوش فرانسوی برابری ‌کرده است. هم به لحاظ ترجمه‌ی روان و هوشمندانه‌ی علی‌اصغر حداد که چندان از نجفی کم نمی‌آورد، هم به لحاظ انتخاب و سلیقه‌ی بی‌مانندی که یک مجموعه‌ی بی‌نظیر را دور هم گرد آورده است.

می‌دانید اگر من بخواهم در باب ادبیات آلمانی‌زبان، بر مبنای همین تک مجموعه‌ی پروپیمان قضاوتی کنم، همین والسی که از آرتور شنیتسلر، راینر ماریا ریلکه، روبرت موزیل، اشتفان تسوایگ، اینگه‌بورگ باخمن، توماس برنهارت، پیتر هانتکه (نویسندگان اتریشی) گرفته تا یوهان پتر هبل، توماس مان، هرمان هسه، لئون فویشتوانگر، برتولت برشت، آنا زگرس، اروین اشتریتماتر، اشتفان هایم، هاینریش بل، ولف‌دیتریش اشنوره، ولفگانگ بورشرت، زیگفرید لنتس، گونتر گراس، مانفرد بیلر، یورک بکر (نویسندگان آلمان فدرال و دموکراتیک) تا ماکس فریش و فریدریش دورنمات سوییسی در آن به نوازندگی مسحورکننده و رقصی منحصر به فرد و خیره‌کننده مشغولند، اگر بخواهم بر همین مبنا، نقطه‌ی تفاوت اصلی‌شان با مثلا ادبیات روسی یا ادبیات آمریکا یا حتی ادبیات آمریکای لاتین را روشن کنم، ترجیح می‌دهم بر روی کدام نکته‌ی محوری تاکید کنم؟ بر روی درونگرایی عمیق اما واقعی. می‌فهمید منظورم چیست؟ حرفم این است که در این داستان‌ها علی‌رغم درونگرایی و واکاوی پر طول و تفصیل ذهن و خوددرگیری‌های مثال‌زدنی‌اش، کمتر اثری از نطق‌های شبه فلسفی ادبیات روسیه (چخوف را مستثنا کنیم) به چشم می‌خورد. متوجهید؟ مثل ادبیات آمریکای عشق من نیست که بیشتر به توصیف کنش و رفتار واقعی شخصیت‌ها اهمیت دهد تا تک‌گویی‌های ذهنی، بیشتر به تکرار واقعی کلمات و مکث‌های معمولی می‌پردازد تا تردیدهای مه‌الود ذهنی؛ غالب داستان‌های مجموعه‌ی نامرئی، چه از زاویه سوم شخص محدود روایت شده باشند چه از زاویه‌ی اول شخص یا حتی از زاویه‌ی دانای کل، کم‌وبیش حالت تک‌گویی‌های ذهنی و شخصی را دارند و کمتر اثری از توصیف بیرونی محیط پیرامون به چشم می‌خورد؛ با این‌حال این تک‌گویی‌ها اصلا حالت شعارگونه‌ و فلسفی ادبیات روسیه را ندارد، خیلی ساده‌تر، واقعی‌تر و درعین‌حال عمیق‌تر است. اتفاقا نکته‌ی جالب توجه همین جاست، این‌که راوی معمولا روی لبه‌ی تیغی ایستاده است که یک طرفش پرتگاه ذهنیت تاریک و نادیدنی است و طرف دیگرش کوه‌های استوار و عظیم واقعیت، راز جذابیت نامرئی این مجموعه هم دقیقا در همین قدم زدن ظریف اما به گونه‌ای طاقت‌فرسا، نفس‌گیر نهفته است، اگر بدانید نویسندگان با چه مهارتی، جملات ساده و معمولی را کنار هم می‌گذارند و در همان حال که گهگاه در خیال‌بافی‌های فلسفی و روشنفکرانه غرق می‌شوند، دوباره نامحسوس و به نرمی روی بستر واقعیت غلت می‌زنند. راستش اصلا همین درونگرایی بی‌شیله پیله اما عمیق بوده که مرا این‌طور دیوانه‌ی خودش کرده است، طوری که همه‌اش فکر می‌کنم کاش حرص نزده بودم، کاش این شراب پرمایه‌ی ناب را با توهم فرونشاندن عطش همیشگی‌ام حرام نکرده بودم، واقعا می‌توانستم با جرعه جرعه‌ی هر یک داستانش ساعت‌ها و هفته‌ها زنده باشم، می‌توانستم فقط درباره‌ی «دانیل عادل» بل یا «چپ‌دست‌ها»ی گونتر گراس یا «یائورگ» و «دو مدرس» برنهارت یا «مجموعه نامرئی» تسوایگ یا یا «تصویر سیزیف» دورنمات یا «سرخوردگی» مان یا «گرگ» هسه یا «داستانی برای تاریکی» ریلکه یا «ستوان گوستل» و «مرده‌ها سکوت می‌کنند» شنیتسلر یا «برادر دیوانه من» هایم یا «ماده گربه و مرد» اشتریتمایر یا...در باب هریک داستانش می‌توانستم یادداشت‌های بلند بالای سرخوشانه بنویسم و حالا مجبورم همه را در همین چند پاراگراف الکنی خلاصه کنم که موقع نوشتن هر یک سطرش زبانم بند آمده است از مستی و لذت.   

+  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

- «وای خانم آروین، من یه‌جوری می‌شم وقتی شما راجع به ادبیات حرف می‌زنید».

به قول دوستان imagine، همین‌ام مانده بود که بعد از ربع قرن سن‌وسال و خاطره و تجربه و الخ، نیم‌وجب بچه بهم بگوید حرصش می‌گیرد وقتی من در باب ادبیات حرف می‌زنم، بس‌که پرت‌وپلا می‌گویم لابد. همین شد اصلا که یقه‌ی خودش را چسبیدم تا بلکه راه‌وچاهی نشانم دهد و محض رضای خودم و خدا هم که شده، از آبروریزی‌های فزاینده و آتی بکاهد. جهت اطلاع‌تان، سرکار خانم سین، ته نقد ادبی را که در آورده است به کنار، زبان‌شناسی و اسطوره‌شناسی را هم در حد قابل‌قبولی تکمیل کرده است آن‌قدرکه به شاگردانش در دبیرستان، به جای درس پیش‌پاافتاده‌ی زبان‌ فارسی، زبان‌شناسی و نقد ادبی درس می‌دهد به همراه گریزهایی که در صورت لزوم، به اسطوره‌شناسی می‌زند. بر همین اساس و به مدد همان خرده اقتدار هرگز نداشته‌ام، وادارش کردم یک فهرست جمع‌وجور و مفید تهیه کند از میان چند ده کتابی که در این حوزه‌ها خوانده است و خلاصه دست ما را هم بگیرد بلکه کم‌سوادی‌مان را فرجی شود. به‌هرحال استارت کار را زدیم با نقد ادبی و کتابی از پاینده؛ حالا از سر همان تک‌خاطره‌ی خوشایندم از آثار این نویسنده بود یا از هر چیز دیگر، به‌هرحال بااجازه‌تان آغاز کردیم، آغازی دلکش و گیرا.

 


ادامه
+  جمعه دهم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ببینید من به سین هم گفته‌ام، یعنی اعتراف کرده‌ام، آن‌هم به سین که فقط هفده سال دارد و به‌هرحال هرطور که حساب کنید، خیلی سخت است آدم جلوی نیم‌وجب بچه، به شرمندگی‌های ابدی‌اش اعتراف کند، اما من کرده‌ام، علی‌رغم همه‌جور شرمندگی و خجالت، اعتراف کرده‌ام که بیضایی نمی‌فهمم، یعنی نمی‌فهمیدم، همان‌طور که قوه‌ی درک گلشیری را ندارم و رویم سیاه، هنوز شازده احتجاب را نخوانده‌ام، یعنی اصلا طرفش نرفته‌ام، خب آدم با خودش که رودربایستی ندارد، می‌داند شعورش به چه چیز می‌رسد و به کدام شاهکار نمی‌رسد، این است که لزومی ندارد بی‌جهت خودش را کوچک کند و بی‌شعوری‌اش را علنا به روی خودش و دیگران بیاورد؛ بالاخره خدای ما هم بزرگ است، شاید روزی رسید که ما هم قوه‌ی درک‌مان فزونی گرفت و عقل‌مان به شازده احتجاب و چه می‌دانم، خشم و هیاهوی فاکنر هم قد داد. حالا اصلا چرا پای این اعتراف به شرمندگی‌های ادبی ابدی را پیش کشیدم، چون عجالتا این «مجلس قربانی سنّمار» شده است استثنایی بر قاعده، یعنی درواقع شده است محل بحث و فحص اینجانب در باب اهمیت بیضایی و الخ، چراکه از شما چه پنهان، یکی از آن معدود مواردی بود که ما بیضایی می‌خواندیم و در همان حین، از لذت و هیجان روی پا بند نبودیم، بعد که طبق معمول، در جستجوی علت این احوالات خوشایندِ سرخوش برآمدیم، به کورسوهای بصیرتی دست یافتیم که چون نوری بر ظلمت ذهن‌مان تابیدن گرفت و راز اهمیت لابد ماندگار استاد را کمی تا قسمتی بر ما عیان نمود.

به نظرم یکی از مهمترین نقاط قوتی که بیضایی را «بیضایی» می‌کند، مساله‌ی زبان است، مساله‌ی فرم؛ «مجلس قربانی سنّمار» به وضوح نشان دهنده‌ی این مساله است. محتوای نمایشنامه بدیع و نوآور که نیست به کنار، اتفاقا خیلی هم نخ‌نما و کلیشه‌ای است، یعنی اگر بخواهی امر ناممكن و نامطلوب را ممكن كنی و به لطایف‌الحیلی فرم را از محتوا جدا کنی و به قول معروف، لُب مطلب را برای کسی بگویی، بیش از حد پیش‌پاافتاده و معمولی به نظر می‌رسد. حتی اگر بخواهی داستان اقتباس شده را مثل داستان فیلم‌های سینمایی برای یک نفر تعریف کنی، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد و دست‌آخر هم لب‌ولوچه‌ی آویزان مخاطبت داد می‌زند که بدجوری از تو و داستان و بیضایی، یک‌جا ناامید شده است. آنچه به این محتوای نه‌چندان بااهمیت، اصالت و عمقی منحصر به فرد می‌بخشد، چیزی نیست مگر مهارت خیره‌کننده‌ای در کاربرد زبان و تصویر فرم. ظرافت‌های زبانی، اوج و فرودهای فضای داستان به مدد تصویرسازی‌های بی‌بدیل، کنایه‌های جاافتاده و خلاصه صد نکته‌ی باریک‌تر ز مو، همگی در یک کلیت منسجم و یکپارچه جمع شده‌اند تا من و شما را از لذت و هیجان سرمست کنند، جوری که ناچار با خودت فکر کنی، ای بابا، چه کم ظرفیت شده‌ام من، یک ته استکان که بیشتر نبود، آخر مگر در هفتاد هشتاد صفحه‌ی ناقابل چقدر مایه نهفته است که مرا که سهل است، اعاظم فیل‌صفت را هم لابد از پا می‌اندازد؛ غافل از آن‌که عصاره‌ی فشرده‌ی همه‌ی مهارت نویسنده جمع شده است در تک‌تک جمله‌ها و کلماتی که با ذکاوتی مبهوت‌کننده در کنار هم چیده شده‌اند و کلیتی ساخته‌اند با زیبایی و انسجام مدهوش‌کننده.

ملتفت هستید که تمام این ذکاوت و مهارت را آن‌چنان دقیق و در جای خود بکار می‌برد که هیچ احساس نمی‌کنید متن تصنعی است، احساس نمی‌کنید که نویسنده از بازی‌های زبانی و فرمی ذوق‌زده شده و شهود کشف بداعت کرده است و آن‌چنان در این شهود ذوق‌زده غرق شده است که متوجه نیست چگونه با یک فرم تصنعی مدام توی ذوق شما می‌زند. متوجهید چه می‌‌گویم؟ متن ادا ندارد، فرم آن‌چنان با محتوا و رتیم و زاویه دید و الخ چفت شده است که اصلا به چشم نمی‌آید. طوری که احساس می‌کنید اصلا داستان جز در فضای چند صد سال پیش قابل‌بازگویی نبود. نه این‌که نویسنده بخواهد معلومات زبانی‌اش را به رخ شما بکشد، نه، لحن و ریتم و بلند و کوتاه شده جملات و در یک کلام زبان، آن‌چنان درون اثر جاافتاده است که برخلاف خیلی از ناشی‌گری‌های زبانی، زبان عاریه‌ای به نظر نمی‌رسد، انگار نمی‌کنید که نویسنده، زبان نه‌چندان رایج متن را در حکم لباس و صورت اثرش وام گرفته است، بلکه پرواضح است نویسنده در این کاربرد زبان استخوان خرد کرده است و نهایت این تلاش طاقت‌فرسا شده است گره خوردن زبان در تار و پود کلیت متن آن‌چنان که به نظر می‌رسد محتوا جز در این قالب و فرم و زبان، قابل تصویر و بازگویی نبوده است و به‌عکس. 

 

پی‌نوشت: بله، البته سلام گرگ بی‌طمع نیست. دروغ چرا، این یادگاری کوچک را اینجا گذاشتم و حتی کمی بیش از حد معمول، رنگ و روغنش را زیاد کردم تا حسابی سیقل‌خورده و پرجلا جلوه کند، مبادا كه خدای ناکرده، دست‌مان رو شود. بله، درست حدس زده‌اید اما پیش خودتان بماند، می‌خواستم در باب «افرا» غر بزنم، گفتم اول برادری‌ام را برای سینه‌چاکان استاد اثبات کنم تا بعد اگر مجالی بود، کمی پای‌مان را از این تکه گلیم‌ پاره‌مان درازتر کنیم و این‌بار از سرخوردگی‌های ابدی‌مان از بزرگان قوم، قلم بفرساییم.

+  شنبه بیستم بهمن 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

به نظرم آدمیزاد نباید در جستجوی تکرار خاطراتش باشد، بدتر خراب‌شان می‌کند، حالا چه خاطره‌اش از یک کتاب باشد یا از یک دوست قدیمی یا از مکانی یا مویسقی‌ای یا...به هرحال نباید درصدد تکرارش برآید. این را می‌گویم چون «دختر پرتقالی» عین این بلا را بر سر من آورد، خاطره‌ام را خراب کرد، خاطره‌ی خوب کیفور شدن نوجوانی‌هایم از خواندن یوستین گوردر را پاک زایل کرد. انگار نه انگار که نویسنده‌ی‌ این کتاب همان یوستین گوردری است که با «دنیای سوفی‌»اش مرا شیفته‌ی فلسفه‌بازی‌های كودكانه کرد و با «راز فال ورق» سرخوشی‌های حقیقت ژوکرمابانه را نصیبم ساخت، گیرم که حالا زیادی کودکانه و سطحی به نظر بیاید، چیزی از آن خاطره‌ی درخشان که کم نمی‌شود، یا بهتر بگویم کم نمی‌شد اگر حریصانه به دنبال تکرار خاطرات از دست رفته‌ی نوجوانی‌ام نبودم.

«دختر پرتقالی» یک ضدحال تمام عیار است، کتابی کشدار و به معنای واقعی کلمه کم‌مایه. گوردر البته تم نسبتا خلاقانه‌ای را انتخاب کرده است، داستان مرد جوانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی به بیماری‌‌ای لاعلاج مبتلا می‌شود و مدتی بعد می‌میرد و در همان مدت کوتاهی که از عاقبت مصیبت‌بارش سردرمی‌آورد تا زمانی‌که به ملکوت اعلا می‌پیوندد، شروع به نوشتن داستان می‌کند برای پسربچه‌ی چهارساله‌ای که قرار است یازده سال بعد، نامه‌ی داستانی پدر مرده‌اش را باز کند و بخواند و برای ما هم تعریف کند. می‌بینید؟ تم داستان یک مساله‌ی بغرنج فلسفی است. مرگ و آگاهی انسان از آن، به خصوص زمانی‌که آدمیزاد به واسطه‌ی نزدیک‌ بودن‌ش، تمام مدت درگیرش می‌شود. اما گوردر این تم درخشان فلسفی- هایدگری را به معنای واقعی کلمه ضایع می‌کند، چرایش را نمی‌دانم اما به هرحال نتیجه‌ی کار بیش از حد نومیدکننده است.

بیش از دو سوم کتاب به توصیف کشدار و مثلا معماگونه‌ی راوی از ملاقات‌های تصادفی، مرموز و البته سرشار از شیفتگی‌هایش با دختری می‌گذرد که هر بار پاکت بزرگی پرتقال به همراه دارد. حدس‌های ذهنی راوی و...پوف، بعد از کلی انتظار و بروبیا، دست آخر می‌رسد به آنجا که دخترک هم‌بازی کودکی‌اش از آب درمی‌آید و به خوبی و خوشی با هم ازدواج می‌کنند و الخ، به همین لوسی، به همین خنکی. بعد هم که البته نوبت بدنیا آمدن همین پسرکی است که حالا خواننده‌ی اصلی نامه‌ی پدرش است.

با تمام اين‌ها، یک سوم پایانی کتاب کمی قابل‌تحمل‌تر می‌شود وقتی نویسنده بعد از کلی حاشیه‌ی بی‌معنی و بی‌وجه، بالاخره می‌رود به سراغ به تم اصلی، به مواجهه‌ی دردناک و غیرقابل‌درک انسانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی، مجبور به ترک آن است و پرسش اصلی در باب این‌که اگر آدمی حق انتخاب داشت و می‌دانست در جایی ناگزیر باید همه‌چیز را بگذارد و برود، آیا اساسا بودن در این دنیا را انتخاب می کرد؟ پرسش جالبی می‌توانست باشد اگر گوردر اینقدر سطحی و هالیوودی با آن مواجه نمی‌شد، اگر همه‌چیز ختم نمی‌شد به زرق و برق رنگارنگ زندگی و دل کندنی که مثل دل کندن از یک لباس زیبا یا یک غذای خوشمزه، تنها کمی مشکل و مایه‌ی تاسف و حرمان است. می‌بینید؟ بیش از حد سطحی و آبکی است درحالی‌که پرسش اصلی، ظرفیت پرداخت بسیار بیشتری دارد. نمی‌دانم چرا در تمام مدت خواندن این کتاب، به خصوص در آن صفحات پایانی که حرف و حدیث نویسنده کمی جدی‌تر شده بود، مدام یاد پایان‌نامه‌ی یکی از دوستان می‌افتادم در باب جامعه‌شناسی مرگ و مصاحبه‌هایی که با بیماران لاعلاج سرطانی داشت و تجربه‌شان از این هفته‌ها و ماه‌های آخر و ...زندگی چندهفته‌ای که برای برخی از همان بیماران، به اندازه‌ی تمام عمرشان عمق و غنا پیدا کرده بود، عمق و غنایی که کوچکترین اثری از آن‌ در دختر پرتقالی و تم مشابهش به چشم نمی‌خورد.

 

پی‌نوشت: ایران است دیگر، وبلاگ‌نویس‌اش هم ایرانی است، این است که می‌گوید هزار و یک پست نیمه‌نوشته اما یک هفته‌ هم می‌گذرد و اصلا به روی نامبارک خودش نمی‌آورد حتی یکی از همان پست‌های کذا را، شما ببخشید به بزرگواری خودتان؛ به هر حال کار است و زندگی خرج دارد و شما كه بهتر می‌دانيد، پای چرک كف دست كه به میان بیاید، همان ایرانی معهودِ جوگیر شده، خودش را با سر می‌اندازد توی هچل و یک هفته‌ای حتی نفس کشیدن را هم به خودش حرام می‌کند و...بعد که همه‌چیز به خیر و خوشی تمام شد و بالاخره بوی تند اما خوشایند آن حاصل جمع عرق جبین به مشام رسید، خوش‌خوشانش می‌شود و فیلش یاد هندوستان می‌کند که بیاید دوباره بساط غرغرش را راه بیندازد و یادگارهای زشت و زیبای مهمان‌های یک شبه‌ی یک قرن پیش‌اش را اینجا برانداز کند، آدمیزاد است دیگر، آن هم از نوع ایرانی وبلاگ‌نویس‌اش، گيرم حالا برای اجتناب از بلند شدن رگ فمنيستی خودمان هم كه شده، نگوييم از نوع زنِ ايرانیِ وبلاگ‌نويس‌اش:)

+  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

یک ماه تمام طول کشید خواندن هفت‌صد صفحه جنون و دیوانگی. در این مدت دست و دلم هم کمتر به سمت کتابهای دیگر می‌رفت. انگار تعهدی اخلاقی داشتم به تمام کردن کتابی که به عمد تو را وارد دنیای جنون‌زده‌ی آدمهایی می‌کند که از بیرون این‌همه دیوانه و پریشان به نظر نمی‌آیند.

داستان حول محور زندگی پتر کین، بزرگترین چین‌شناس عصر با حافظه‌ای خارق‌العاده، می‌گردد با تمام عادات و وسواس‌های افراطی و عشق دیوانه‌وارش به کتاب. از سر یک اتفاق ابلهانه پتر کین خدمتکار چندین‌‌ساله‌ی خود را که پیرزنی عامی است، به زنی می‌گیرد (زمانی‌که رفتار ملایم او را با یک کتاب کودک می‌بیند) و بعد از همین نقطه است که همه چیز رنگ جنون می‌گیرد.

بخش عمده‌ای از کتاب در ذهن آدمهای داستان می‌گذرد و تفکرات آنها در باب خود و جهان اطراف‌شان، آن‌چنان خودپرستانه و برپایه باورهای‌شان است که انگار هیچ معیار بیرونی برای درست و غلط بودن افکار این آدم‌ها وجود ندارد. آنها جهان خود را خلق می‌کنند با قواعدی دقیق و نتیجه‌گیری‌هایی منطقی (به خصوص پتر کین) و تنها خواننده است که به واسطه اطلاع از جهان‌های گوناگون و تضاد آنها با یکدیگر، پی به عمق کج و ماوج این جهان‌های خلق شده می‌برد.

تمام آدم‌های این کتاب، حتی خود گئورگ کین، برادر روانپزشک پتر که در آخر داستان خیلی تصادفی به کمک برادرش می‌شتابد و جهان را رنگ و بوی جهان ما آدم‌های عادی و معمولی می‌دهد، همگی مصداق این سخن گئورگ هستند که: «ببینید آقایان، ما در برابر این دیوانگان روشندل چه ساده‌لوحان حقیر و چه بازاری خصلتان مسکین و لجوجی هستیم! ما بر تجربیات دیگران جاخوش کرده‌ایم و آنها بر تجربه‌های خود بی‌قرارند. آنها تک و تنها مثل زمین در فضای خود سیر می‌کنند. آنها حق داند بترسند. انها برای توضیح راهی که می‌روند و دفاع از آن روشن‌بینی و تیزاندیشی بیشتری نشان می‌دهند، از ما همه با هم برای راه خود! آنها محسوسات فریبناک حاصل از حواسشان را باور دارند. ما به حواس بی‌عیبمان بدگمانیم. معدود معتقدانی که میان مایند بر آنچه دیگران هزاران سال پیش از این برای آنها کشیده و چشیده‌اند چنگ انداخته و خود را به آنها بند کرده‌اند. ما محتاجیم که صورتهای موهوم از عالم غیب ببینیم یا خوابنما بشویم و صداهایی از آسمان بشنویم - می‌خواهیم برق‌آسا به چیزها و آدمها نزدیک شویم- و چون این حال برایمان میسر نیست به اخبار و احادیث متوسل می‌شویم. از بینوایی جان‌مان ایمان می‌آوریم. آنها که از ما مسکین‌ترند از آن هم چشم می‌پوشند. اما اینها یک‌تنه هم خدایند و هم پیغمبر و هم مومن! وقتی ما برچسب جنون مزمن را بر پیشانی‌شان می‌چسبانیم از معجزه بودن آن چیزی کم می‌شود؟ ما به عقل ناقص خود چنان چنگ انداخته‌ایم که لاشخور بر لاشه خود. خردی که ما خرد می‌دانیم نابخردی است. اگر کسی باشد که صاحب خرد ناب باشد همانا این دیوانه است».

و این تمام چیزی است که درباره همه‌ی آدم‌های کتاب صادق است. ذره‌ای مهملات واقعی در این کتاب وجود ندارد، همه چیز غلیظ و اغراق شده است، انگار که جهان کودکانه نقاشی شده است، یا به عبارت بهتر، بر پایه باورها و توهمات فردی آدم‌ها خلق شده است. و الیاس کانتی تمام مهارتش را بکار می‌گیرد تا نشان من و شمای خواننده ‌دهد که اگر این جهان از جهان عادی ما آدم‌های معمولی واقعی‌تر نباشد، مطمئنا واقعیت کمتری نیز ندارد، من و شمایی که به آدمهای داستان برچسب دیوانه می‌زنیم.

یک نمونه غلیظ از این جهان نقاشی شده، زنهای داستانند، «زن‌ها زود خشمند، زن‌ها حسودند، زن‌ها بخیلند، زن‌ها نادانند، اینست علت آنکه زن‌ها در مجامع عمومی جایی ندارند و به کسب و کاری نمی‌پردازند و از راه حرفه خود کسب روزی نمی‌کنند». و پتر کین حاضر است تمام حکمت غرب و شرق را برای شما مرور کند و مثل همیشه با واقعیات محکم ثابت کند که جای زنان تنها در قعر جهنم است، حتی اگر جهنمی وجود نداشته باشد، برای زن‌ها هم که شده باید آن را ساخت.

خلاصه آنکه «کیفر آتش» کتابی نیست که امروز بگیرید دست‌تان و یک هفته بعد خوشحال و خندان تمامش کنید، این کتاب شما را به جهان‌های با مهارت نقاشی شده‌ای وارد می‌کند که ما هیچ‌گاه جرات و جسارت خلقش را نداشته‌ایم. ما انسانهای به اصطلاح عاقل ترسوی معمولی.

 

تنهایی پرهیاهو:...

«سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه عاشقانه» من است».

سی پنج سال خمیر کردن شعر و فلسفه و ادبیات. سی و پنج سال کار عاشقانه‌ زیبا که تا سر حد بی‌معنایی پوچ و ابلهانه است.

به خودم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شغل من هم همین است، خمیر کردن اندیشه‌ها و کتاب‌ها، چند صدتایشان را تابحال خمیر کرده‌ام؟ حالا چقدر همه‌ آنها با همه اندیشه‌ها و ایده‌های والای‌شان، زیبا و در عین‌‌حال حقیر و ابلهانه به نظر می‌رسند. همه آن کلماتی که مثل آب نبات مکیده‌ام و مثل الکل در رگهایم جاری شده اند و مستم کرده اند، سرشارم کرده اند از سرخوشی‌ای اندوهناک، از خوشبختی‌ای در اوج.

بیش از این نمی‌توانم، کتاب آنقدر فوق العاده است که زبان آدم را بند می‌آورد. آدم را آنقدر غمگین می‌کند که تمام جهان را بی‌نهایت زیبا ببیند و به همان اندازه حقیر. چندین بار کتاب را شروع کردم و هربار از ابتدا، کتابی نیست که بشود از وسط‌هایش ادامه داد، باید یک نفس خواند و صدهابار.  

 

پی‌نوشت: بیش از یک سال از خواندن این کتاب‌ها می‌گذرد؛ این یادداشت‌های کوتاه هم همان وقت نوشته شدند و گوشه‌ی دیگری از این بی نهایت مجازی، جاخوش کردند برای خودشان؛ چند روز پیش، حین گپی دوستانه، حرف پتر کین شد و یاد «کیفر آتش» کردم، میلی شدید وادارم کرد بروم یادداشت کوتاهش را دوباره و چندباره بخوانم، بعد فکر کردم چرا نگذارمش اینجا، مگر من چند کتاب ممکن است در عمرم بخوانم که این چنین هیجان‌زده‌ام کند؛ این شد که این یادگاری های خاک گرفته را از ته صندوقچه‌ی مجازی قبلی بیرون کشیدم به همراه نوستالژی و اندوهی سکرآور. 

 

+  دوشنبه دوازدهم آذر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خداوکیلی آدم با شیطان متجسم و متجسد هم حشر و نشر پیدا می‌کند، از نوع فیلیپ تراومِ مارک تواینی‌اش باشد: خیرخواه، بزرگوار، قدرتمند و مهم‌تر از همه، بی‌اعتنا؛ نه ازنوع الیاسِ اِواخواهری‌ای که پشت دروغ‌ها و حیله‌‌های حقیر و پیش‌پاافتاده پنهان می‌شود و حتی آنقدر جسارت ندارد كه از خودش و نوع برترش دفاع کند و حقارت و پستی نژاد آدمیزاد را به رخ یک جراح جهان سومی مغز و اعصاب بکشد. واقعا شرم‌آور است، همه‌چیزمان عامیانه و مبتذل و حقیر شده است، همه‌چیز حتی شیطان رانده شده‌مان.

«بیگانه‌ای در دهکده» کم‌وبیش یک شاهکار است، راوی داستان پسربچه‌ای ده، دوزاده ساله است و شیطان هم در هیبت یکی از هم‌سن‌وسالان او و دوستانش ظاهر می‌شود، با زیبایی‌ای نسبتا چشمگیر و سخنانی جذاب و افسونگر، او به سادگی خود را «فرشته» معرفی می‌کند و وقتی نامش را می‌پرسند، صاف و ساده و بی‌هیچ شرم و واهمه‌ای می‌گوید: «شیطان»، البته متذکر می‌شود که متاسفانه او شیطان واقعی یا همان فرشته‌ی رانده شده از درگاه خداوند نیست، گویا شیطانِ اصلی عموی این بچه‌شیطانِ هشت‌هزار ساله است، وای خدای من، متوجه طنز ظریف و کودکانه‌اش هستید یا نه؟

داستان در سال ۱۵۹۰ اتفاق می‌افتد، در دهکده‌ای دورافتاده و کم‌اهمیت در اتریش، در سال‌هایی که می‌گویند «اتریش از جهان و جهانیان دور بود و در خواب غفلت قرون وسطایی فرو رفته بود»، البته تئودور فیشر یا همان راوی بچه‌سالِ داستان، گویا این روایت دانای کل و آینده‌نگر نسبت به زمان حال را از همان روشن‌بینی شیطانی دارد، گو این‌که اصلا نیازی به توضیح و تشریح هم نیست و همه‌چیز طبیعی‌تر و جفت‌وجورتر از آن است که کوچکترین شبهه‌ای ایجاد شود.  لحن کتاب تا سر حد ممکن، ساده و بی‌شیله‌پیله و کودکانه است، کلی ماجراهای عجیب‌وغریب اتفاق می‌افتد که شما هم بی‌حرف پیش می‌پذیرید و باور می‌کنید، چرا؟ یک دلیل ساده دارد، چون بچه‌های حاضر در داستان، آن‌ها را صادقانه و واقعی روایت می‌کنند. سیر داستان و حوادث و نوع روایتش تا مغز استخوان ساده است، سادگی‌ای کودکانه و دلنشین، آنقدر که هرازچندی به خودتان شک می‌کنید و هی پشت و روی جلدِ کتاب را بالا و پایین می‌کنید تا شاید مگر ردپایی از «برای گروه سنی د یا ه» بیابید.

شیطان، فرشته‌ی بزرگوار و خیرخواهی است که به نوع آدمیزاد با بی‌اعتنایی‌ای تام و تمام نظر می‌کند و خیلی که بچه‌ها شور و حرارت نشان می‌دهند، تشبیهات جالب برای‌شان ردیف می‌کند مانند داستان فیل و مورچه و این‌که واقعا برای شیطان و همنوعانش، رنج و شادی بشر چیز بی‌معنایی است، مثل این‌که از یک فیل بخواهید نسبت به نیازهای روزمره و پیش‌پاافتاده‌ی یک مورچه حساس باشد و مدام حواسش پی این باشد که فلان مورچه، به اندازه‌ی کافی غذا داشته باشد یا آن یکی علیل نشود و...بیش از حد مضحک و خنده‌دار می‌شود، بدتر از آن وقتی است که از فیل بخواهید به یک مورچه عشق هم بورزد، آن‌وقت است که رنگ تراژیک ماجرا از پی‌رنگِ کمیک‌ش پیشی می‌گیرد.

شیطان چند هفته‌ای را میان بچه‌ها سر می‌کند و برای دل‌خوشی آن‌ها هم که شده، نشان‌شان می‌دهد روشن‌بینی‌اش از گذشته و آینده‌ای که انسان حقیر از آن بی‌خبر است، چه تفاوت عظیم و درك‌ناشدنی‌ای از مفهوم خیرخواهی ایجاد می‌کند، او مدام حماقت‌های بشری را از ازل تاکنون به تصویر می‌کشد و نوع بشر را بابت ضعف و حقارت اصلی‌اش یعنی «قوه‌ی تمییز اخلاقی»، از حیوانات پست‌تر و زبون‌تر نشان می‌دهد و البته همه‌ی این حقایقِ بیش از حد حقیقی را در کمال بی‌اعتنایی و برای دل‌خوش‌کنک بچه‌ها بیان می‌کند.

به نظرم کار هرکسی نیست خلق چنین شاهکاری، خلق داستانی کودکانه و شبیه قصه‌های پر شاخ‌وبرگ و خیالی‌ای که شب‌ها، هنگام خواب برای بچه‌ها تعریف می‌کنند و درعین‌حال از بیخ‌وبن عمیق و پرمایه. خداوندا، چگونه ممکن است یک چنین خلاقیتی به ذهن کسی برسد؟ چگونه می‌شود شیطان بیاید روی زمین و در قالب قصه‌های جن‌وپری، حقارت‌های چاره‌ناپذیر و ابدی بشریت را با زبانی ساده و صداقتی كودكانه به رویش بیاورد، جوری‌که تا ابد شرمنده‌ی خودش و نژاد پست و حقیرش باشد.

واقعا چگونه می‌شود این‌همه سادگی کودکانه را با بصیرت‌هایی فلسفی و پنهان و عمیق پیوند زد و هیچ به روی خواننده نیاورد که دارد چه حرف‌های اصیلی را در قالب روایتی پیش‌پاافتاده و کودکانه درک می‌کند و...بیش از آن احساس می‌کند.

 

پی‌نوشت: خواندن این شاهکار کوچک و ماندگار، با ترجمه‌ی بی‌نقصِ نجف دریابندری را مدیون ایشان هستم با این پیشنهادات سخاوت‌مندانه‌شان، راستش خیلی جَری شدم بروم تک‌تک کتاب‌های پیشنهادی‌شان را از زیر سنگ هم که شده پیدا کنم و تلافی این هرزخوانی‌های کسالت‌بار اخیر را در بیاورم، اما راستش کتاب‌هایی که نام برده‌اند آنچنان قدیمی و نایاب است که از میان آن‌همه دستم تنها به همین شاهکارِ کم‌حجمِ به‌یادماندنی رسید و بس.

+  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خدای من، چقدر تعریف این کتاب را اينجا و آنجا شنیده و خوانده بودم، آنقدر که سه بار در نهایت کسالت و یکنواختی شروعش کنم و باز هربار در همان پنجاه، شصت صفحه‌ی اول و توصیفات کشدارش درجا بزنم و حیران بمانم که پلیسی، اینقدر کم‌هیجان و معمولی؟ با تمام این‌ها خواندم، برای چهارمین بار خواندم و این‌بار، از سر بی‌رمانی و عطشِ کشنده‌ی خواندن هم که شده، تا به انتها پیش رفتم. چه شد؟ هیچ، سر کار مانده بودم اساسی.

حافظه‌ام می‌گوید قبلا هم تک‌وتوک از این دو نویسنده با نام مستعار «الری کویین» خوانده‌ام، شواهد و قرائن محکمی وجود ندارد اما یقینی شهودی دارم مبنی بر این‌که «ده روز شگفت‌انگیز» را خوانده‌ام و آنقدرها هم ناراضی نبوده‌ام، بااین‌حال، «قاتل روباه است» پاک ناامید و سرخورده‌ام کرد.

داستان شروعی معمولی و حتی کم‌جان دارد، تا اواسط کتاب هم هیچ نشانی از امری غیرمعمول مثل جنایت به چشم نمی‌خورد. داستانِ بازگشت افتخارآمیز یک قهرمان جنگ به زادگاهش است که گویا به علل برخی مشکلات روحی – روانی از جبهه و جنگ کنار گذاشته شده است. تا نیمی از کتاب، هنوز هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نداده است، فقط گویا نقطه‌ی تاریک و مبهمی در گذشته وجود دارد که هیچ‌کس مایل به یادآوری و بازگویی آن نیست. از نیمه‌ی کتاب به تدریج نشانه‌های جنون و آدمکشی در همان قهرمان پیش‌گفته پررنگ می‌شود تاآنجاکه هر شب بر سر نکشتن همسرش، با خودش مبارزه‌ای طاقت‌فرسا را اغاز می‌کند و...بله، یکی از همان کلیشه‌های معمولی، پدر طرف گویا در کودکی مادرش را کشته است و حالا پسرش احساس می‌کند خون آدمکشی در رگ‌هایش جاری است. الری کویین، کارآگاه داستان مامور می‌شود تا پدر مجرم را تحت‌الحفظ از زندان خارج کند و با بازسازی صحنه‌ی جنایت و جزئیاتش، یک‌بار دیگر پرونده را به جریان بیندازد تا شاید به پسر مربوطه ثابت کند که جنایت و نژاد آدمکشی در کار نبوده و نیست، چرا؟ چون علی‌رغم همه‌ی شواهد محکم دال بر مجرمیت همسر مقتول، او هرگز زیر بار قتل همسرش نرفته است و خلاصه اعتراف نکرده است، نیمی دیگر از داستان هم صرف بازسازی مجدد و اثبات ظاهری دوباره‌ی ماجرا و به اصطلاح شکست کارآگاه می‌شود. بعد هم در حدود ده صفحه، به یکباره همه‌چیز شهود می‌شود و به تصنعی‌ترین شکلی ماجرا ختم به خیر می‌شود؛ درواقع اساسا قتل به معنای واقعی درکار نبوده و همین پسر مورد بحث، در کودکی، بر اثر تصادف‌های یک در میلیون که فقط در ذهن نویسنده‌ها رخ می‌دهد، موجب مرگ مادرش شده است، حقیقتی که هیچ‌کس جز کارآگاه و همسر تبرئه شده‌ی مقتول از آن باخبر نمی‌شوند. فقط خدا می‌داند که چقدر منزجرم از این دست داستان‌های آشکارا آب‌بندی شده‌ی پلیسی و گره‌گشایی‌های شهودی و تصنعی‌ِ صفحات پایانی‌شان.

به نظرم نویسنده بی‌جهت خواننده‌اش را سرکار می‌گذارد، ایده‌ی خام و اولیه‌ای توی ذهنش بوده احتمالا، بعد همین‌طور آسمان به ریسمان بافته و دویست و اندی صفحه نوشته، بعد دست‌اخر دیده بعد از این‌همه حاشیه‌روی، هنوز به اصل ماجرا نپرداخته، یک دفعه یک سناریوی خام و بچه‌گانه را ته داستان ضمیمه کرده است تا به‌هرحال قتل و قاتل کذایی هم بلاتکلیف روی زمین نمانده باشند. فکرش را بکنید، تمام داستان بر مبنای خط آب انگور بر روی تنگی که دوازده سال پیش کلی مورد آزمایش و دستمالی قرار گرفته و گوشه‌ی انباری خاک خورده است، گره‌گشایی می‌شود، حالا اهمیت این خط کذایی از کجا به عقل کارآگاه نابغه می‌رسد، فقط خدا می‌داند و نویسنده‌ی کتاب.

به‌هرحال اميدوارم خدا از سرشان نگذرد، از سر برخي از این شبه‌روزنامه‌نگارهای صفحه‌پرکنی که برای دوزار سه‌شاهی این‌طور من و شمای خواننده را دنبال نخود سیاه می‌فرستند و وقت بی‌زبان را بابت خواندن سیصد صفحه سرکار ماندگی تام‌وتمام به هدر می‌دهند.

+  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

محمدرحیم اخوت را با «نام‌ها و سایه‌ها» می‌شناختم که گرچه اپسیلونی از داستان و فضای وهم‌آلودش را به یاد نمی‌آورم اما نمی‌دانم چرا همچنان خوشایندی و رضایت از خواندنِ یک خلاقیتِ ماهرانه‌ی کم‌وبیش کمیاب، در رگ‌وریشه‌های فرسوده و خاک‌گرفته‌ی ذهنم جاری است. «باقی‌مانده‌ها» البته هیچ آن رضایت و خوشایندی را تجدید نکرد، مجموعه داستان‌های کوتاهِ باقی‌مانده‌ی اخوت از آنچه که تا سال 83 نوشته است و آنقدرها هم رنگ «مجموعه» و محور مشترک تلویحی ندارد، بیشتر حول سعی و خطای نویسنده می‌گردد در کارزاری با عنوان «شکستگی‌های زمانی» یا درواقع همان شکستن روایت خطی زمان و مکان.

معدودی از داستان‌ها، نمونه‌ی ماهرانه‌ای از این رفت‌وبرگشت‌های زمانی و درعین‌حال حفظ انسجام و خط سیر اصلی داستان به شمار می‌روند مثل «شکارچی گوزن» یا «از هیچ‌کس خبری نیست» اما تِم و به‌خصوص پرداخت برخی از آن‌ها بیش از حد معمولی و تکراری است مانند «مثل هوایی مه‌آلود»، «وقتی قرار است بیایند»، «اگر این‌بار او را دیدم» و تاحدی «این مادر غم‌دیده» و البته برخی هم نمونه‌هایی تاحد زیادی شکست‌خورده از این برش‌های زمانی بی‌خاصیت و پیچیده کردن وقایع پیش‌پاافتاده‌اند مانند «جادوگر» و «پژمان» که ایده‌‌های اولیه‌ی نسبتا خوبی دارند اما بی‌جهت در قیدوبند شکستگی‌‌های زمانی و ابهامات بی‌دلیل، ازدست‌رفته و گنگ شده‌اند یا «در مهتاب پس از باران» و «بود و نبود»؛ باقی‌مانده‌ی داستان‌ها هم برخی‌شان گرچه فوق‌العاده نیستند اما خوبند مانند «ماهی تازه روی یخ» و برخی‌شان نه خوبند و نه بد، یا درواقع بهتر بگوییم نقاط قوتِ روایت‌های نوآورانه و ضعف پرداخت‌های‌شان به یک اندازه است مثل «از میان غبار»، «یک دسته موی سیاه»، «خودش بود» و «شوخی».

به‌هرحال به نظر من، شخصا، اولین داستان مجموعه، «شکارچی گوزن»، بهترین و چشمگیرترینِ این باقی‌مانده‌های ریزودرشتِ ته الک است که با شروعی تکان‌دهنده و جذاب، روایتی ساده و بی‌تکلف، تصاویری آشنا و طبیعی و روزمره اما ماندگار از تنهایی و رنج و دست‌آخر عمقی پنهان اما ریشه‌دار در سراسر داستان، خواننده‌اش را به صورت ناخودآگاه و گریزناپذیر درگیرِ خود می‌کند. راستش اصلا همین شروع غلط‌انداز بود که مرا وادار کرد تا با توسل به آن خاطره‌ی زنده و خوشایندم از «نام‌ها و سایه‌ها»، همین‌طور پانزده داستان دیگر را هم با امید به تکرار مهارت و لذت داستانِ آغازین بخوانم و عاقبت کم‌وبیش دست‌خالی‌ برجای بمانم.

+  پنجشنبه دهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

شما شخصی به نام دی.اچ. لارنس می‌شناسید؟ من كه نمی‌شناختم اما گویا مشهورتر و شناخته‌شده‌تر از آن است كه نیازی به توضیح و معرفی داشته باشد. به‌هرحال ایشان جایزه‌ی نوبل هم گرفته باشد، بنده آشنایی چندانی خدمت‌شان نداشتم، ایضا نظر خاصی هم در باب تمِ اصلی آثارشان یعنی تاكید و پررنگ نمودن لذت‌های «طبیعی» نداشتم. راستش به نظرم زیادی اغراق‌شده و تصنعی آمد. از آن فضای وهم‌انگیز و خفقان‌آور كشیش‌سرا بگیر تا تن و بدن ورزیده‌ی آن «مردِ» كولی و سیر حوادثِ كمی غیرواقعی و تاحدی فانتزی كه همگی هم با صفت‌هایی تاثیرگذار و جفت‌وجور، شرح و بسط داده شده‌اند.

نمی‌دانم چرا اما «باكره و كولی» به نظرم كمی تا قسمتی تاریخ گذشته آمد، یعنی مربوط به آن زمانی‌كه هنجارها و عرف اجتماعی آنچنان قدرت و سیطره‌ی شدید و غلیظی داشتند كه هر نوع لذت طبیعی و تاحد زیادی پیش‌پاافتاده را گناهی مخوف جلوه می‌دادند. گو این‌كه استعاره‌های لارنس هم كمی بیش از حد آشكار و تصنعی‌اند، به خصوص آن مادربزرگی كه انگار عمر نوح دارد و نماد گذشته‌ی از ریخت افتاده و سنگین و درعین‌حال قدرتمند و همه‌كاره‌ای است كه گرچه مورد تنفر نیست اما در اغلب موارد، حضورش دست‌وپاگیر و آزاردهنده است. یا هر كدام از دو دختر، یا همان مرد كولی و از همه مهمتر آن سیل ناگهانی كه گذشته را در خود غرق می‌كند و كشیش‌سرا را تا به نیمه و حتی بیشتر ویران می‌كند، همگی استعاره‌هایی هستند كه از فرط اغراق با رنگ‌های جیغِ صفت‌های غلیظ، كاریكاتورگونه و تصنعی به نظر می‌رسند. بااین‌حال آن‌طور كه از یادداشت انتهای كتاب برمی‌آید، گویا لارنس یكی از آن نویسنده‌های مشهور و زبانزد خاص و عامی است كه البته شهرتش را بیش از همه مدیون همین هنجارشكنی و تابوشكنی و پرداختن به لذت‌های بكر و طبیعی‌ و باطراوتی است كه هنوز در چمبره‌ی عرف‌ و هنجارهای ریشه‌دارِ رایج، پیر و زشت و معمولی نشده‌اند. 

 

پی‌نوشت: هوس ادبیات پلیسی كرده بودم و طبق معمول دستم به جایی بند نبود مگر چندتایی مترجم اسم‌ورسم‌دار كه دستی هم در ترجمه‌ی ادبیات پلیسی- جنایی دارند و بنده هم قبلا خرده آشنایی‌هایی با ترجمه‌های‌شان بهم زده بودم. در این میان البته كاوه میرعباسی نام آشنایی است. به‌هرحال گشتم و گشتم و راه‌به‌راه خوردم به پست خوانده‌های قبلی و خلاصه پلیسی دندان‌گیری نصیبم نشد و ماند همین «باكره و كولی» كه حداقل نامش كمی تا قسمتی جالب و جسورانه بود. 

+  چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

صد و سی و نه صفحه، ۱۳۹صفحه‌ی ناقابل، همه‌ی آن چیزی است که یکی دو هفته‌ی اخیر، مدام کنار دستم بوده است تا هربار دو، سه صفحه‌ای را بخوانم و ورق بزنم و باز برود برای وقتی دیگر. توی رودربایستی با خودم مانده بودم یا چیز دیگر، به‌هرحال نمی‌خواستم همین ۱۳۹ صفحه‌‌ای را که قاعدتا باید چند ساعته تمام می‌شد، نه این‌که در عرض دو هفته و بیشتر کش بیاید، نیمه‌کاره رها کنم. کتاب البته روان و سرراست پیش نمی‌رود. کشدار و یکنواخت است و همین‌طور بار می‌شود روی ذهن آدم، تا وقتی‌که وقتش برسد و مثل اندوه چسبناک و جاری در کتاب، آخرین سطرها و لحظه‌هایش هم خرده خرده تمام شود...همه‌چیز به پایان برسد.

«خانه‌ی رها شده» داستان زنی است به نام ماری که دوستی را از دست داده است؛ استیوی را از دست داده که هر سال، تابستان و ماه‌های تعطیلات، به ملاقات هم می‌رفتند. کجا؟ هر سال یک جای خاص؛ هر سال، یک کشور، یک شهر، یک موزه‌ی خاص و تحقیقات مختلف استیو بر روی هنرمندان و نقاشان مختلف، رابطه‌ای که تنها سالی یک‌بار تجدید می‌شد و همان بس بوده است برای باقی سال. استیو در یک تصادف رانندگی مرده است، درحالی‌که شش ماه تا ژوئیه مانده است و این‌بار قرارشان به این شهر است، به دیدن آثار رامبراند و او می‌خواهد منتظر بماند، مثل تمام پنج سالی که هر سال، یازده ماه را منتظر ماه دوزادهم مانده است؛ خانه‌ای اجاره می‌کند، تنها، مدتی فقط روزها را به شب می‌رساند، بعد فکر می‌کند خانه آنچنان از بیرون، ویران و از ریخت افتاده است که نظر هیچ‌کس حتی استیو را جلب نمی‌کند، تصمیم می‌گیرد باغچه و حیاط خانه‌اش را به کمک باغبانی خبره و ساکت و همراه، آنچنان مرتب و نظرگیر کند که هر رهگذری را به دام اندازد و بعد...ژوئیه می‌رسد.

  کتاب صد و سی نه صفحه بیشتر نیست اما سی‌ویک قسمت کوتاه دو سه صفحه‌ای دارد که در هر کدام، اندوهی غلیظ، عمیق و مطلقا چاره‌ناپذیر موج می‌زند و در جزئیاتی ساده و پیش‌پاافتاده کش می‌آید و سطر به سطر و کلمه به کلمه‌ی داستان را چسبناک می‌کند، آنقدرکه حتی پس از دو هفته هم، آدمی نتواند رهایش کند، علی‌رغم همه‌ی کندی و یکنواختی خسته‌کننده‌ای که داستان و روایتش بدان دچار است. خانه، حیاط و سِهره، نام سه بخش کلی داستان که قدم به قدم، رهایی ماری از این اندوه عمیق و چاره‌ناپذیر را تصویر می‌کند.

 

پی‌نوشت: لازم است بگویم که این کتاب را هم بر مبنای نام و اعتبار مترجمش انتخاب کردم؟ لازم است دوباره به این فلاکت اخیر و کمبود پیشنهادهای ناب برای رمان اشاره کنم و بگویم با وجود نام پرویز شهدی و ابوالحسن نجفی، علی‌رغم همه‌ی کتاب‌هایی که در این مدت و به این شیوه‌ی باری به هر جهت خوانده‌ام، حتی دیگر كمتر کتابی مانده است که این دو مترجم ترجمه کرده باشند و من علی‌رغم همه‌چیز، نخوانده باشم؟:(((

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی، بحثی درباره‌ی گفتمان‌های روشنفکری و سیاست مدرنیزاسیون در ایران» را خیلی وقت پیش خواندم، تقریبا همان زمانی‌که درآمد و کم‌وبیش پرطرفدار هم شد، به‌هرحال آن زمان قرار بود یک روزی روشنفکری بشود موضوع پایان‌نامه‌ام و خب، طبیعی بود که فارغ از هیاهوهای رسانه‌ای، کارهای جدید در این حوزه را بگیرم و بخوانم. آن زمان هم البته «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» چنگی به دلم نزد، از شما چه پنهان، حتی تمامش نکردم بس‌که تحلیل‌هایش کلیشه‌ای و ابتدایی بود، راستش آن‌زمان به دلایلی، خیلی صدایش را در نیارودم، ماند تا همین حالا که دوباره این کتاب موضوع یک بحث کلاسی شد و قاعدتا باید دوباره مرور می‌شد؛ اما این‌بار که آمدم به قیمت سوهان زدن دوباره‌ی اعصابم، کتاب را ورقی بزنم و بخوانم ، دیدم واقعا سکوت دوباره محلی از اعراب ندارد. من نمی‌دانم دوستانی که با صدا و چهره‌ای مسحور شده از این کتاب حرف می‌زنند، آیا واقعا مطالبش را خوانده‌اند یا نه، اما بد نیست گوشه‌ای از تحلیل‌های زیادی جامعه‌شناختی و روزآمدِ این کتاب از وقایع سیاسی- اجتماعی صد سال اخیر در این مملکت را یک بازخوانی کوچک کنیم تا شاید، احیانا حدس بزنیم موج رسانه‌ای که پیرامون این کتاب و دیگر کتاب‌‌های میرسپاسی به‌راه افتاد، از کجا آب می‌خورد.

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» گویا قرار بوده است بر اساس الگوی مارشال برمن از روایتِ تجربه‌های مختلفِ مدرنیته، تجربه‌ی ایرانی از مدرنیته را به تصویر کشد، گو این‌که نام کتاب هم ناظر به چنین آرزوی بزرگی است. اما راستش بنده، شخصا، علی‌رغم آن‌که به واسطه‌ی دیدگاه‌های انتقادی و چپ‌گرایانه‌ی برمن نسبت به مدرنیته، چندان دل خوشی از او ندارم و خلاصه همدلی آنچنانی ازم انتظار نمی‌رود، اما در این یک فقره، دلم واقعا برای او و اثر قابل احترامش، «تجربه‌ی مدرنیته» خیلی سوخت. آن‌چه میرسپاسی در «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» انجام می‌دهد، رسما و علنا هیچ دخلی به روایت برمنی از تجربیات مختلف جوامع از مدرنیته ندارد و از حد تکرار کلیشه‌های کتاب‌های تاریخ دبیرستان، آن‌هم به‌شکل اغراق شده فراتر نمی‌رود، قبول ندارید، این نمونه‌ی مشعشع در باب مشروطه و روشنفکرانش را نگاه کنید:

«باری این روشنفکران با افکاری چنین کودکانه که به عقاید مباشران استعماری بیشتر شبیه بود تا به نظرات روشنفکرانی ترقی‌خواه (چه رسد به آن‌که آن‌ها را رادیکال بنامیم)، بر آن بودند تا کشور خود را از چرخه‌ی تباهی و فلاکت خارج کنند» (تاکیدات از من است)

ملتفتید؟ روشنفکران عصر مشروطه را می‌فرمایند که نه‌تنها افکارشان کودکانه بوده، بلکه بدتر از آن به عقاید مباشران استعماری هم خیلی شبیه بوده است؛ خداوکیلی چنین تقلیل‌گرایی آزاردهنده و ساده‌شده‌ای از روشنفکران عصر مشروطه را در کجا غیر از کتاب‌های تاریخ دبیرستان می‌توانید پیدا کنید؟ یا این یکی:

«جنبش مشروطیت بازتاب نخستین کوشش فراگیر ایرانی برای تطبیق ایده‌ی اروپایی مدرنیته با شرایط اجتماعی ایران است. با آن‌که مفاهیمی چون عرفی‌گرایی و مشارکت به همراه این جنبش در گفتمان سیاسی ایران باب شد، اما می‌توان گفت که جنبش مشروطه، در نهایت، تلاش نافرجامی بود برای «بومی کردن» گرایش‌های مطلق‌انگار مدرنیته. جنبش مزبور به دلایل زیاد و از جمله به خاطر تسلیم بی‌چون‌وچرا در برابر هنجارهای اجتماعی اروپایی، نتوانست شالوده‌ی استواری در ایران برای نیل به مدرنیته‌ای ماندگار و دموکراتیک بنا کند».

فکرش را بکنید، کل جنبش مشروطه به تلاشی از سوی بانیان و روشنفکران آن عصر، فروکاسته شود که آن‌ها هم نه‌تنها تسلیم هنجارهای اجتماعی اروپایی بوده‌اند، بلکه آش‌شان خیلی هم شور بوده و خلاصه تسلیم‌شان از نوع بی‌چون‌چرا بوده است. خداوکیلی این‌بار دیگر من فکر نمی‌کنم حتی کتابِ تاریخ معاصر دبیرستان هم اینقدر غلیظ و اغراق شده ساده سازی کرده باشد و در باب بخش مهمی از تاریخ و وقایع سیاسی- اجتماعی صدسال اخیر این مملکت، این‌چنین ناجوانمردانه قضاوت کرده باشد.

این‌که کتاب میرسپاسی لبریز از چنین تحلیل‌های کلیشه‌ای و تقلیل‌گرایانه‌ای است که اتفاقا بدجوری به تصویر رسمی جمهوری اسلامی از تاریخ و وقایع معاصر جامعه ایران نیز نزدیک است به کنار، مشکل اصلی من با این کتاب آن است که به هیچ وجه معلومات و داده‌ها و تحلیل‌های جدید از جامعه و تاریخ معاصر را در تحلیل‌هایش لحاظ نمی‌کند ؛ چرا راه دور برویم اصلا، شما خود همین تجربه‌ مدرنیته‌ی برمن را درنظر بگیرید که نویسنده ادعای پیروی و اقتباس الگوی او را هم داشته است. در دیدگاه برمنی، ما گویا از «تجربه‌ی» امر مدرن و مدرنیته صحبت می‌کنیم نه از «کوشش» برای تطبیق با آن، در این معنا اساسا قضاوت در باب فرجام چنین تجربه‌ای بی‌معناست، چراکه در الگوی برمنی مهم نفس تجربه و روایت آن از درون است، نه این‌که ما خودمان را از وسط معرکه کنار بکشیم و چنین تجربه‌ی عمیق و غنی‌ای را در حد کوشش نافرجام چندنفر پایین بیاوریم که در کسوت کودکانی ندیدبدید، تسلیم بی‌چون‌وچرای هنجارهای اجتماعی اروپایی بوده‌اند. مسخره نیست؟ کتابی سال ۲۰۰۰ دربیاید، پای برمن و «تجربه‌ی مدرنیته» را هم وسط بکشد و دست‌آخر لطف کند و یک تحلیل کلیشه‌ای و ابتدایی، آن‌هم به این شکل اغراق شده را تحویل شما بدهد.

بنده با استناد به همین معلومات اندک و کم‌مایه‌ام، به شما اطمینان می‌دهم که کتاب «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی»، نسبت به پژوهش‌های مشابه انجام شده در این حوزه، کار ضعیفی است که نه چندان داده‌ی جدیدی ارائه می‌دهد و نه حتی نظرگاه و تحلیل بدیعی را برای شمای خواننده رو می‌کند (بگذریم از فصل پنجم یعنی فصل متفکران آلمان و فرهنگ مدرنیته که گویا سودای شبیه‌سازی گفتمان این متفکران با گفتمان «بازگشت به اصل» متفکران ایرانی را داشته است و به طرز واضح و مبرهنی به کلیت کتاب سنجاق شده است). به نظر می‌رسد این کتاب، اهمیتش در خارج از کشور را هم تاحد زیادی مدیون زبانش است بدین‌معناکه از معدود کتاب‌هایی در حوزه‌ی خاص ایران است که به زبان انگلیسی انتشار یافته است اما برای مخاطب فارسی‌زبان و علاقمند در حوزه‌ی روشنفکری و تاریخ تحولات سیاسی- اجتماعی معاصر، این کتاب چیزی نیست جز انبوهی کلیشه‌های اغراق‌شده.

+  جمعه بیستم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

تقصیر خودم بود، هرزخوانی کردم بی‌جهت، درسی هم شد برایم البته که مِن‌بعد، هرچقدر هم که پیشنهاد درست‌ودرمانی برای رمان نداشتم و خلاصه از بی‌رمانی مفرط، در شرف هلاک شدن بودم، باز نروم به هرکس و هرچیزی رو بیندازم، عاقبتش می‌شود همین که می‌بینید، هرزخوانی یکی دو روزه بابت چیزی که تنها درباره‌اش می‌شود گفت: حیف وقت.

بهمن فرزانه را با دسس‌پدس شناختم، راستش من تمامی کارهای ترجمه شده‌ی پدس را خوانده‌ام و یادم نمی‌آید از اثری ناراضی بوده باشم؛ ترجمه‌های فرزانه هم همیشه پخته و روان بوده است. چندتایی رمان دیگر را هم به اعتبار همین مترجم خوانده‌ام (مانند داستان خانوادگی) و از شما چه پنهان، بد ندیده‌ام جز زمانی‌که خوردم به پست همین سرکار خانم، گراتزیا دلددا که هرگز هم نفهمیده‌ام تلفظ درست نامش چیست. راستش قبلا هم پیش آمده بود که به چنین فلاکتی بیفتم و بردارم از روی نام و اعتبار مترجم‌ها، کتاب بخوانم، به خصوص در مورد فرزانه و دلددای مورد علاقه‌اش هم این اتفاق افتاده بود، گرچه درست یادم نمی‌آید اما فکر کنم از این نویسنده «الیاس پورتولو»، «راز مرد گوشه‌گير»، «پس از طلاق» و «مریم منزوی» را خوانده‌ام به علاوه‌ی یکی دوتای دیگر که نه‌تنها داستان بلكه اين‌بار حتی نام‌شان را هم به یاد نمی‌آورم. همیشه هم البته به همین در بسته خورده‌ام؛ به فضایی روستایی و کسالت‌آور، با داستان‌هایی پیش‌پاافتاده و کشدار، عشق‌هایی مبتذل و کلیشه‌ای و پایان‌هایی معمولی و عامیانه؛

راستش اولین‌بار که از گراتزیا دلددا کتابی خواندم، هیچ باورم نشد که بهمن فرزانه‌ای که مترجم شناخته شده‌ی دسس‌پدس به شمار می‌رود، چنین داستان بی‌مزه و لوسی را ترجمه کرده باشد. هی با خودم کلنجار رفتم ببینم رمان‌های این نویسنده، چه رویکرد بدیع یا نکته‌ی نهفته‌ای دارد که فرزانه، هی وقت و انرژی‌های آنچنانی می‌گذارد و سالی دو سه کتاب از این نویسنده را ترجمه می‌کند. هی گشتم ببینم در لابلای این فضای روستایی با آن توصیف کشدارِ گرفت‌وگیرهای آشنای سنت و عرف و فرهنگ ایتالیایی در باب عشق و مابقی قضایایش، چه جذابیت خاصی وجود دارد که نویسنده در تمامی رمان‌هایش، چنین علاقه‌ی وافری به ترسیم این فضا و روایت کسالت‌بار و کند و کشدار داستان‌های عامیانه و تکراری ابراز می‌کند. هراز چندگاهی خواندم و خواندم تا این‌بار که واقعا دیگر کاسه‌ی صبرم لبریز شد و تصمیم گرفتم از این پس، سرم هم برود، هرگز به سراغ اثری از این نویسنده نروم.

«راه خطا» واقعا داستان لوس و بی‌مزه و عامیانه‌ای دارد. داستان یک خانواده‌ی نیمه‌ثروتمند روستایی است که دخترشان به نوکرشان علاقمند می‌شود اما پس از مدتی به یکی از ملاکین ثروتمند اما نه‌چندان زیبای آن دوروبر شوهر می‌کند تا مبادا منزلت و حیثیت خانوادگی‌اش لطمه ببیند، نوکر عاشق‌پیشه پس از یک سال، بالاخره پنهانی شوهر دختر را می‌کشد و پس از چند سال موفق می‌شود او را به عروسی با خودش راضی کند، بدون آن‌که دختر یا اطرافیانش از راز قتل و قاتل بودن او مطلع باشند، البته این وسط یکی از خویشاوندان خانواده‌ی دختر که خودش فقیر و خدمتکار است، به طریقی از این راز مطلع می‌شود و تردید‌های دختر ثروتمند شوهرمرده در باب قاتل بودن نوکر را به یقین بدل می‌کند اما زمانی این یقین حاصل می‌شود که کار از کار گذشته است و او مدت‌ها پیش از دریافت این خبر کذا، بر تردیدهایش غلبه کرده و با عشق دیرینش یعنی همان نوکر قاتل به وصال رسیده است. همین‌، همه‌اش همین بود. سیصد صفحه فضایی روستایی و کسالت‌بار را تحمل می‌کنید تا خواننده‌ی یک همچین داستان عامیانه و مبتذلی باشید، آن‌هم با توصیفاتی کند و کشدار از شاخ‌وبرگ‌های غیرلازم و جزئیاتی سراسر تکراری و ملال‌آور از سبزی برگ‌ها در بهار و طبق‌های گندم در هنگام عروسی و نگاه‌های عاشقانه‌ی پرسوز و گداز و از این‌جور توصیفات مثلا رمانتیک لوس.

پشت جلد کتاب نوشته است که دلددا تنها نویسنده‌ی زن ایتالیایی است که جایزه‌ی نوبل ادبیات را برده است و من نمی‌دانم چرا هرچقدر این جمله را خواندم هیچ از معنای آن سردرنیاوردم و نفهمیدم بر مبنای چه معیاری این اهدای مشعشع صورت گرفته است كه حتی به مخیله من هم خطور نمی‌كند و هیچ با خوانده‌ها و تجربیات قبلی‌ام از نویسندگان مطرح در این سطح نیز جور در نمی‌آید. كاش حداقل یك كرشمه از این راز نهفته در اهدای جابزه‌ی نوبل به این نویسنده، بر منِ خواننده‌‌ی ساده‌دل هم هویدا می‌شد تا حداقل اندكی از این عصبیت حاصل از یک هرزخوانی ملال‌آور رها می‌شدم  و شاید، احیانا، راز ترجمه‌های پرشمار بهمن فرزانه از آثار این نویسنده‌ی ایتالیایی با آن فضایی روستایی کسالت‌بار و عامیانه‌اش را در می‌یافتم.

+  چهارشنبه هجدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

نمایشنامه‌ی کوتاه «بازی استریندبرگ» عصاره‌ای است غلیظ از زندگی و هر آن‌چه در آن است و البته بیش از همه، عصاره‌ای از ملال ریشه‌دار و عمیقا مضحکی که در تاروپود لحظه به لحظه‌ی زمان در هم تنیده است. می‌گویید نه؟ «گفتگوی قبل از شام» را نگاه کنید: 


ادامه
+  دوشنبه نهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«خیلی حقیر بود، خیلی کتاب حقیری بود. برداشت‌هایی که می‌کند و حرف‌هایی که می‌زند نشان دهنده یک ذهن عقب‌افتاده است. حرف‌هایی که راجع به سیمین دانشور و آن پزشک می‌زند به گونه‌ای است که اگر آدمی اهل کمی تفکر باشد چنین حرف‌هایی نمی‌زند» و البته جسارتا بنده اضافه می‌کنم: «و نیز اهل مقادیر معتنابهی ریا». گرچه خاطره‌ام از گوینده‌ی این بیانات مشعشع و اخلاقیات مثال‌زدنی‌اش را اینجا شرح داده‌ بودم، بااین‌حال اما هرگز به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که روزی روزگاری با چنین قضاوت‌های عجیب‌وغریبی از جانب او مواجه شوم، آن‌هم راجع به کتاب کوچک و کم‌حجمی از آل‌احمد که واقعا اگر هیچ‌چیز نداشته باشد، لبریز از صداقتی کمیاب و گزنده است. بگذریم از آن‌که نثر آل‌احمد در این کتاب هم نثر منحصربه فردی است و بنا به اعتراف فیلسوف-شاعرِ بزرگوار، «اساسا قابل تقلید هم نیست». نثری محکم، روان و تاثیرگذار، با جملاتی کوتاه و مقطع، بدور از هرگونه خیال‌بافی و رازآلودگی ریاکارانه، نثری شخصی و صریح و سخت.

آل‌احمد البته یادگار نوجوانی‌های من است، «زن زیادی»، «سه‌تار» و «مدیر مدرسه»، همگی مال همان روزهای بی‌خیالی و سربه‌هوایی بودند که ادبیات را گهگاه، به عنوان سرگرمی‌ای بی‌خطر مزمزه می‌کردم. بگذریم؛ به‌هرحال آن روزها نمی‌دانم چرا این یک قلم «سنگ گور» کوچک جا افتاده بود.

«سنگی بر گوری» را که می‌خواندم، سطر به سطر، نفوذ صداقتی خدشه‌ناپذیر و انسانی و ناب را در رگ‌وریشه‌ی روحم احساس می‌کردم و هرچه پیش‌تر می‌رفتم، بیشتر از قضاوت‌هایی بی‌معنا و مزورانه در باب این کتاب به تنگ می‌آمدم؛ مدام پیش خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است کسی مثل آل‌احمد، تمام آن افه‌های شبه روشنفکرانه و به اصطلاح متفکرانه را بگذارد در کوزه و بنشیند رک‌وراست، با خوره‌های روحش کلنجار رفتن و مبارزه و عاقبت... فرسودگی‌ای چاره‌ناپذیر. هی حساب کردم ببینم چطور می‌شود آدمیزاد بنشیند و فارغ از هر آنچه که تابحال خوانده است، با چشم بستن بر روی هر آنچه زیادی عقلانی است، با نادیده گرفتن تصویرهای پر زرق‌وبرق و گیرای دیگران از خودش، صاف‌وساده بنشیند یک گوشه و همین‌طور صادقانه و بی‌ریا، هی به خودش فکر کند و به زنش و به ملال و خیانت، و به فرزند و ...سنگ گوری که نیست.

لازم به گفتن نیست البته که من با قضاوت نقل شده در ابتدای این سطور، از بیخ‌وبن مخالفم. «سنگی بر گوری» به نظر من، شخصا، نه‌تنها کتاب حقیری نیست بلکه اتفاقا نمادی است از صداقتی ناب و والا، صداقتی که نه‌تنها از پس دور ریختن و پشت پا زدن به ریا و تزویری مشمئزکننده و کلیشه‌ای آشکار می‌شود، بلكه بیش از آن، صداقتی است که حقارت هر نوع پنهان شدن کبک‌وار در زیر خروار خروار تفکر و فلسفه و توجیه‌های لوس و کم‌مایه‌ی شبه روشنفکرانه را با صراحتی گزنده و فراتر از حد تحمل، عیان می‌کند و احتمالا به همین سبب، مورد خشم و جوش‌وخروشِ بی‌دلیل کسانی قرار می‌گیرد که به واسطه‌ی چنین صداقت و صراحتِ دودمان بر باددهی، از خدشه‌دار شدن هیبت پوشالی متفکرانه‌شان، در هراسی کودکانه و مضحک‌ روزگار می‌گذرانند.   

 

بعدالتحریر: خب دیگر چه می‌خواهید بیش از این؟ عابد رند كار را تمام كرده است: سنگی بر گوری را اینجا بخوانید تا با نوشیدن سطر به سطر صداقتی ناب و كمیاب، ته دلتان هي بلرزد و بلرزد و عاقبت مست شوید به تمامی، آنقدر كه دیگر حتی روی پای‌تان بند نباشید.

+  یکشنبه هشتم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

می‌دانید، من همیشه فکر کرده‌ام ممکن است ما در بهشت زندگی نکنیم، اما حداقل در قعر جهنم هم نیستیم، در جایی مثل...کره‌ی شمالی. جایی که آدم‌هایش از فرط قحطی و گرسنگی، به حیواناتی عاری از هر گونه ویژگی‌های انسانی تبدیل شده‌اند و در زیر نظارتی همه جانبه و نفس‌گیر، جز عباراتی محدود و ضروری، باقی کلمات را از یاد برده‌اند.

سرنوشت غم‌انگیز کره‌ی شمالی در مقایسه با جهش باشکوه و حیرت‌انگیز کره‌ی جنوبی، یکی از آن شواهد واقعی تلخی است که در پس تمامی دعواهای تئوریک و بحث‌های نظری آکادمیک، شکست تمام‌عیار و فاجعه‌بار تحقق عملی کمونیسم و چپ‌گرایی ارتدوکس را در مقایسه با موفقیت پرفرازونشیب اما قطعی سرمایه‌داری، به رخ هر خواننده و بیننده‌‌ای با هر نوع عقیده و پیشینه‌ی ایدئولوژیک می‌کشد. برای من، کره شمالی مصداق تام و تمامی است از قدرت بی‌چون‌وچرای زدوبندهای سیاسی و منافع ملی کشورها که نقض هولناک و مداوم ابتدایی‌ترین حقوق انسانی در این جامعه‌ی مصیبت زده‌ را کمرنگ و بی‌اهمیت جلوه می‌دهد. کره شمالی مصداقی است از جامعه‌ای که سال‌هاست اقلیتی مسلح، اکثریتی گرسنه و بی‌سلاح را به بند کشیده است و دیکتاتورهای بدوی و بی‌منطق این کشور، رسما و علنا، هرگونه بلای غیرانسانی را بر سر بزرگ و کوچک جامعه‌شان نازل می‌کنند بدون آن‌که هرگز ترسی از سقوط یا تزلزل پایه‌های حکومت و قدرتشان را به خود راه دهند. کره شمالی می‌تواند ده‌ها سال دیگر به انزوای بین‌المللی و بایکوت خبری جامعه ‌و وضعیت مخوف و غیرانسانی آن ادامه دهد و همچنان شکنجه‌هایی قرون وسطایی و غیرقابل تصور را در مقیاسی وسیع، بر صدها هزار نفر از توده‌های گوشت و پوستی اعمال کند که سال‌هاست قدرت هرگونه تفکر، انتقاد و کنش و عمل را به کلی از دست داده‌اند. 

«آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ» داستان پسربچه‌ای است که از نه سالگی تا نوزده سالگی را در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری با عنوان یودوک می‌گذراند، در سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۶، زمانی‌که کره‌ی شمالی هنوز وضعیت قابل تحملی داشت و فرسنگ‌ها از فقر و فلاکت امروزی‌اش فاصله داشته است. تازه در آن زمان اردوگاه‌های کار اجباری جایی بوده است که افراد به واسطه‌ی گرسنگی دائمی، هر نوع حشره و جانور جنبده‌ای را خام‌خام قورت می‌دادند و در این میان به هیچ‌کس دیگری جز خودشان فکر نمی‌کردند. پسربچه‌ای نه ساله و اردوگاه كار اجباری؟ بله، البته، چراكه بر مبنای كمونیسم نژادپرستانه‌ی كره‌ی شمالی، خون ضد انقلابی‌گری در ر‌گ‌های تمامی اعضای یك خانواده جاری است حتی وقتی تنها یكی از آن‌ها مرتكب جرم‌های پیش‌پاافتاده و مضحكی مانند شور و شوق نشان ندادن كافی در مراسم تولد پیشوای بزرگ می‌شود. راوی البته پس از آزادی از اردوگاه و در پی گوش کردن به رادیوهای بیگانه، زمانی‌که در معرض تبعید دوباره به اردوگاه قرار می‌گیرد، به واسطه‌ی کمک‌های مالی اقوام مهاجرش در ژاپن، به خاک چین و از آنجا به کره‌ی جنوبی می‌گریزد و به همراه پیر ریگولت، نویسنده‌ی فرانسوی و نگارنده‌ی کتاب معروف «کتاب سیاه کمونیسم»، تجربیات خود از زندگی و مرگ در کره‌ی شمالی را به رشته‌ی تحریر در می‌آورد.

«آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ» البته آنچنان که انتظار می‌رفت، تکان دهنده نبود، گزارشی بود روزنامه‌وار و کلی از فضای اردوگاه‌ها، گرسنگی کشنده، فروپاشی روابط انسانی و فجایعی از این دست که در حدود چهارصد صفحه شرح‌وبسط داده شده‌اند. فضای اجتماعی - روانی‌ای که کانگ چول هوان از کره‌ی شمالی ترسیم می‌کند، تا حد زیادی به فضای 1984 اورولی نزدیک است اما از انجایی‌که ماهرانه و تاثیرگذار نوشته نشده و صرفا راوی گزارشی از واقعیات موجود بوده است، آن تاثیر عمیق و ماندگار را ندارد. به خصوص از آنجایی‌که نویسنده به دگردیسی‌های روانی افرادی نمی‌پردازد که رسما و عملا، بدون سر سوزنی امید، به حیواناتی بارکش و همواره گرسنه و بری از هر گونه احساسات و  عواطف انسانی تبدیل شده‌اند، کتاب تاثیرگذاری مورد انتظار از روایت چنین فجایعی را ندارد.

با این‌حال، کتاب نثر روانی دارد و به سرعت پیش می‌رود و علی‌رغم شرح و بسط غیرضروری تجربیات شخصی نویسنده‌اش، شما را در تجربه‌ای حداقلی از زندگی و مرگ در قعر جهنم سهیم می‌کند.

 

پی‌نوشت: خواندن این کتاب را شدیدا به هم‌وطنانی توصیه می‌کنم که فکر می‌کنند بالاتر از سیاهی جامعه‌ی ما رنگی نیست و هرگونه انتخابات و تلاش برای بهبود وضعیت موجود را با تمسخر و بیزاری نظاره می‌کنند.  ایضا دوستان و هم‌کلاسی‌هایی که بعد از سی، چهل سال، از سر بیکاری و ملالِ ناشی از دلارهای نفتی جامعه‌ی ایرانی، فیل‌شان یاد هندوستان کرده و با چپ‌گرایی‌های سخیف، واپس‌گرا و ارتجاعی، سنگ پیشرفت‌های صنعتی شوروی زمان استالین را به سینه می‌زنند، خواندن این کتاب برای‌شان از نان شب واجب‌تر است.

+  شنبه هفتم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

بل‌آمی یک ریشخند و تمسخر تمام‌عیار است از زندگی پاریسی، با تمام آن اشرافیت مسكين و رو به انحطاط، خرده بورژوازی دهاتی‌وار و نوکیسه، شب‌نشینی‌های پر زرق و برقِ بدلی، زنبارگی‌های بی‌پایان، اخلاقیات انحطاط یافته و از یاد رفته، زد و بندهای کثیف سیاسی، روزنامه‌های وابسته و سلسله‌مراتب اجتماعی مضحک و بی‌معنایی که پله‌های شکسته و فرسوده‌اش را حیله‌های حقیر و پشت‌هم‌اندازی‌های پست، هموار می‌کند.

بل‌آمی از دسته‌ی رمان‌های کلاسیک و قرن نوزدهمی است، با توصیف کشدار و خیره‌کننده‌ای از جزئیات تور لبه‌ی یقه‌ی لباس خانم‌ها و انبوه صفت‌هایی که راه‌به‌راه پشت سرهم ردیف می‌شوند تا حالات و روحیات شخصیت‌های داستان را توصیف کنند. البته که موپاسان شما را به یاد فلوبر می‌اندازد، البته که دنیای پوچ و حیله‌گرانه و پر زرق و برق مدرنِ «بل‌آمی» شباهت‌های جالبی با مابه‌ازایش در «مادام بوآوری» دارد، البته که ژرژ دوروآ همان روستایی آس‌وپاسی است که به هر دری می‌زند تا خود را در اجتماعات ثروتمندان و نوکیسه‌گان پاریسی جا کند، شده است با فریب زن‌ها و بهره بردن از زیبایی‌ها و جذابیت‌های جوانی‌اش، همان‌طور که اما بوآوری در حسرت رهایی از زندگی شهرستانی و خرده‌بورژو‌ایش و در تلاش برای دست‌یابی به شکوه و تجمل، راه مشابهی را در پی می‌گیرد و از بغل یک مرد به آغوش دیگری پناه می‌برد. با تمام این‌ها اما پایان سعادت‌مندانه و باشکوه «بل‌آمی» در مقایسه با مرگ حسرت‌بار اما بوآوری در فقر و مسکنت رقت‌بار، پایان پرنیش و کنایه‌ای است. موپاسان با این رمان و شرح عیاشی‌ها و دسیسه‌بازی‌های دوروآ و عاقبتِ ثروتمند و سعادتمندش، تمام زندگی مدرن پاریسی و قواعدش را به رسوایی می‌کشد.

دو مارل، زن شوهردار و معشوقه‌ی همیشگی دوروآ به کنار، او درست بالای سر جنازه‌ی رفیقش، بیوه‌اش را خواستگاری می‌کند تا به جاه‌طلبی‌های ریز و درشتش جامه‌ی عمل بپوشاند، بعد انگار که روح فورستیه، همین رفیقی که در ساعت‌های موحش احتضار سخت به دنیا و زنده ماندن دل بسته است، در جسم او حلول کرده باشد، می‌شود نمونه‌ی تام و تمامی از همان فورستیه‌ی سابق؛ چراکه نه‌تنها زن او را تصاحب می‌کند بلکه اتاق کار، جایگاه شغلی و حرفه‌ای، مقاله‌ها، سرگرمی‌ها و خلاصه هر آنچه فورستیه از خود به جا گذاشته است را تصاحب می‌کند تا آنجا که همکارانش در روزنامه به کنایه او را همان فورستیه صدا می‌زنند. بعد نفرت از رفیق مرده است که روحش در لحظه لحظه‌ی زندگی او نفوذ کرده است، برقراری رابطه‌ی نامشروع با همسر میان‌سال و به‌اصطلاح پاکدامن مدیر روزنامه، مچ‌گیری همسرش در هنگام زنا و طلاق دادن‌ش و دست‌آخر و در نهایتِ وقاحت و بی‌شرمی، دختر کم سن‌وسال همان معشوقه‌ی میان‌سال و مدیر روزنامه را که به لطف زدو بندهای سیاسی پشت پرده به ثروتی هنگفت دست یافته و یک نوکیسه‌ی تمام عیار تبدیل شده‌اند، به زنی می‌گیرد و داستان در اوج شکوه و سعادت دوروآ، جوانک آس‌وپاس شهرستانی که تنها با زنبارگی‌های بی‌پایان و حیله‌گری‌های حقیر به چنین جایگاه باشکوه و غبطه‌برانگیزی دست یافته است، پایان می‌یابد.

نثر موپاسان همان نثر واقع‌گرای فلوبری است که روایتی سرد و بی‌غرض و همه‌جانبه از جزئیات بی‌پایان و خیره‌کننده به دست می‌دهد و بدون آنکه قضاوت و داوری اخلاقی صریحی در کار باشد، با داستانی که سطر به سطرش نمادی از کنایه‌های گزنده و نیش‌دار است، کل زندگی مدرن پاریسی را به سخره می‌گیرد.

 

پی‌نوشت: این کتاب را هم به اعتبار مترجمش گرفتم که پیش از این کارهایش را پسندیده بودم، ناگفته آشکار است که پرویز شهدی این رمان نسبتا حجیم را هم به سیاق ترجمه‌های قبلی‌اش، روان و کم‌نقص ترجمه کرده است.

+  جمعه ششم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

کریستیان روشنفور را با «استراحت جنگجو» می‌شناختم که روایت نفس‌گیر و غیرقابل‌باورش از زنانگی و عشق و لذت، برایم روایتی منحصر به فرد و ماندگار بوده و هست. «استراحت جنگجو» را اگر نخوانده‌اید، بخوانید چون در نوع خودش یگانه است و مشابهش را حداقل من ندیده‌ام.

«بچه‌های کوچک قرن» را اما نه به اعتبار نویسنده و اثر قبلی‌‌اش، بلکه به اعتبار ذوق و سلیقه‌ی مترجمش، ابوالحسن نجفی گرفتم که چند وقتی است بدجوری شیفته‌ سلیقه و انتخاب ادبی‌اش برای ترجمه هستم. «بچه‌های کوچک قرن» اما نه در حدواندازه‌های خالق «استراحت جنگجو» بود و نه در مقیاس انتخاب‌های قبلی نجفی، کار قابل اعتنایی به حساب می‌آمد.

داستان در سال‌هایی از قرن بیستم می‌گذرد که حکومت فرانسه تصمیم می‌گیرد برای افزایش جمعیت و مثبت کردن نرخ منفی رشد جمعیتش، به خانواده‌های پر فرزند و به نسبت تعداد فرزندان، کمک‌خرج بپردازد، به‌گونه‌ای که با آمدن چهارمین و پنجمین فرزند، خانوده از کار و درآمدِ مستقل از کمک دولت بی‌نیاز شود.

«بچه‌های کوچک قرن» شرح خانواده‌های شلوغ و پرسروصدا و کسالت‌باری است که انبوه بچه‌های ریز و درشت به حال خود رها شده‌اند و اینجا و آنجا درهم می‌لولند و یارانه‌های دولتی هم صرف عیاشی‌های پدر و مصرف‌گرایی مبتذل زنان دهاتی و خرده‌بورژوا می‌شود. هر بچه‌ای که می‌آید، تلویزیون، یخچال، فرش و احیانا اگر دوقلو باشد، اتومبیل را به همراه خود می‌آورد.

داستان از زبان دختربچه‌ای روایت می‌شود که فرزند اول خانواده است و وظیفه‌ی تر و خشک کردن انبوه بی‌شمار و پایان‌ناپذیر خواهر و برادرهای کوچکش را بر عهده دارد، زندگی‌ای بی‌معنی و تا سر حد مرگ، کسالت‌بار. همین است که او به تدریج و بی‌آنکه بفهمد، به کارگرِ ساختمانیِ خانه‌های نیمه‌سازِ روبرو دل می‌بندد و بعد از این‌که او ساختمان‌های دوردست دیگری را برای کار انتخاب می‌کند و از محله‌ی آن‌ها می‌رود، تمام فکر و ذکرش می‌شود پیدا کردن او و تکرار تجربه‌ی لذتبخش‌ و مبهمش در جنگل‌های اطراف با او. در همین حینِ به این در و آن در زدن برای یادگرفتن موتور سواری و پیدا کردن عشق‌ش است که کم‌کم بالغ می‌شود و خوب می‌فهمد که خواسته‌ی اصلی‌اش چیزی نیست جز «نیاز به یک مرد» و از سر همان بی‌اعتنایی‌ حاصل از ملال و بی‌معنایی زندگی حقارت‌بارش است که با سرعتی باورنکردنی، به یک نیمه روسپی نسبتا موفق تبدیل می‌شود. پایان داستان هم البته سرهم بندی‌ شده‌ترین پایان ممکن است. سر و کله‌ی یک مرد مستقل و نسبتا تحصیلکرده، به همراه عشق پر سوز و گدازش پیدا می‌شود و همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود.

«بچه‌های کوچک قرن» نه از حیث توصیف و روایت نقطه‌ی درخشانی دارد و نه منطق داستانی‌اش دلچسب و قابل پذیرش است. تمام داستان در تکه‌هایی بی‌معنا از زندگی ملال‌آور و حقیر یک خانواده‌ی پرجمعیت خلاصه می‌شود که تکرار و کلیشه‌های کسالت‌بار از لحظه لحظه‌ی آن بیرون می‌زند. جز راوی داستان، انبوه دیگر شخصیت‌ها، تنها به کار پس‌زمینه‌ای گنگ و غیرقابل تشخیص می‌آیند که انگار از سر رفع تکلیف و با آب دهان مرده در حاشیه‌های داستان نقاشی شده‌اند. گواین‌که رفتار و کردار و بعضا سخنانِ راوی اصلی هم کلا بی‌ربط و بی‌معنی است. چه آن موقع که به تکالیف مدرسه عشق می‌ورزد و چه آن زمانی‌که با بی‌اعتنایی به رابطه‌های متعدد و با فواصل زمانی کوتاه تن می‌دهد و چه در انتهای داستان که عشق اول و آخرش را می‌یابد و به اصطلاح سعادتمند می‌شود، هیچ منطق قابل پذیرش و احساس قابل درکی از خودش بروز نمی‌دهد. بیشتر شبیه دختربچه‌ی خل و چلی رفتار می‌کند که هیچ درکی از خودش و دنیای اطرافش ندارد و همین‌طور الله بختکی سر راهش کارهایی را انجام می‌دهد.

به هرحال «بچه‌های کوچک قرن» اگرچه از تم‌های مورد علاقه‌ی روشنفور در «استراحت جنگجو» یعنی تجربه‌ی زنانه از عشق و لذت، بی‌بهره نیست اما به نظر من، شخصا، بیش از حد ملال‌آور، سرشار از پرگویی‌های زائد و بعضا مبتذل و بدتر از همه، ناشیانه و خام آمد.

+  پنجشنبه پنجم مهر 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

مردن خودش به اندازه‌ی کافی ابلهانه است، وقتی در مقیاس میلیون‌ها رخ دهد، بلاهتش از حد تصور می‌گذرد و جنگ نماد بارزی می‌شود از این بلاهت تصورناپذیر.

«شنبه و یکشنبه در کنار دریا» را به اعتبار مترجمش گرفتم، ابوالحسن نجفی که بعد از آن بیست‌ویک تمیز و منحصربه‌فرد، شیفته‌ی خوش‌سلیقگی‌اش در انتخاب رمان و داستان برای ترجمه شده‌ام. گو این‌که ترجمه‌های حرفه‌ای و بی‌نقص‌ش هم مزید بر علت شده است.

«شنبه و یک‌شنبه در کنار دریا»، داستان دو روز شگفت‌انگیز است که زمین در آن روز به روز کوچکتر می‌شود و جهان هرچه بیشتر رنگ بی‌معنایی و بلاهت می‌گیرد. دو روز در اوایل جنگ جهانی دوم، در سال‌‌های ۱۹۴۰، زمانی‌که نیروهای فرانسوی و انگلیسی در عرض چند روز شکست سنگینی را تجربه کرده‌اند و بر روی تکه‌ای از خشکی در کنار هم جمع شده‌اند تا مگر با چند دانه قایق و کشتی قدیمی به خاک انگلستان فرار کنند، در همان حینی که آلمان‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند و آن یک تکه زمین مضحک، کوچک و کوچکتر می‌شود.

در همین دو روز شکست و عقب‌نشینی فاجعه‌بار است که زندگی روزمره با تمام ریزه‌کاری‌هایش جریان دارد. دور هم جمع شدن آدم‌هایی که تا چند روز پیش اصلا یکدیگر را نمی‌شناخته‌اند و حالا مثل اعضای یک خانواده، کنار خرابه‌ای که خانه‌شان محسوب می‌شود، دور هم جمع می‌شوند، غذا می‌پزند، گپ می‌زنند و در میانه‌ی همان سکوت‌های اجتناب‌ناپذیر و نفس‌گیر، به مرگ فکر می‌کنند و به جسدهای تکه‌تکه‌ای که دور و برشان ریخته است. به مرگ‌هایی که از فرط تکرار، با غلظتی سرگیجه‌آور، در سراسر زندگی و تک‌تک لحظه‌های روزمرگی ته‌نشین شده‌اند و همه‌چیز را رنگ بلاهت و بی‌معنایی زده‌اند.

مایا، شخصیت اصلی داستان، آدمی است که علی‌رغم بی‌علاقگی و دلزدگی آشکارش نسبت به زندگی، همچنان ادامه می‌دهد و ناظر تمام آن بلاهت و بی‌معنایی‌ای است که لحظه به لحظه سنگین‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شود، آنچنان که در انتهای داستان، قدرت و انگیزه‌ی هر گونه حرکت و زنده ماندن را از او سلب می‌کند. مایا همین‌طور راه می‌رود و تکه‌های بی‌معنایی از چهره‌ی آدم‌ها و رفتارهای‌‌شان را در ذهنش ثبت می‌کند، انگار که شاهد سکانس‌های بی‌ربط و پاره‌پاره شده‌ی یک فیلم سینمایی باشد. هر لحظه، هر فرد، از آن رفیق کشیش و الکساندر و مرگ ابلهانه‌اش بر سر چاه تا سوار شدن کشتی انگلیسی و آتش گرفتن آن تا...کشتن آن دو نرِ‌غولی که قصد تجاوز به دخترک را داشتند و بعد خودش و او، با آن‌همه خشونت و تحقیری که به خرج می‌دهد و دست‌آخر...مرگ؛ همه و همه تکه‌های بی‌ربط و جداافتاده‌ای هستند که در عین واقع شدن‌شان در یک روایت خطی و کلاسیک، عمق ابلهانه‌ی جنگ و پیوند گریزناپذیرش با روزمرگی و بی‌معنایی زندگی را به رخ خواننده می‌کشند.

ترجمه‌ی نجفی البته حرف ندارد و از آنجایی‌که نسخه‌ای از کتاب که گیرم آمد، تاریخ چاپ ۱۳۴۶ را در صفحه‌ی اولش داشت، کلی فحش و فضیحت رکیک مردانه هم چاشنی تند داستان بود و راه‌به‌راه مثل نقل و نبات بر سر و روی خواننده‌ی هاج‌وواج و بی‌خبر از همه‌جایی مثل من می‌ریخت.  

 

پی‌نوشت: شرمنده‌ام اما خب بی‌ظرفیتم دیگر، دقیقا از همان لحظه‌ای که پایان‌نامه‌ی کذا را تحویل استاد داور دادم، مثل قحطی‌زده‌ها، حریصانه تنها رمان خوانده‌ام، آنقدر که یادگاری‌ها و خرده‌ریزهای‌ به جا مانده از آن‌ها در ذهنم، حالا شده است اندازه‌ی یک کوه و همتی می‌خواهد ظبط‌وربط خاطرات این پرخوری و شکمبارگی چند روزه. به هرحال گفتم که اگر هی آمدید و رفتید و همچنان با یادگاری‌های شخصی من از این شب‌نشینی‌های اخیر مواجه شدید، بدانید ماجرا از کجا آب می‌خورد. 

+  یکشنبه یکم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

بیست و یک؛ دست نجفی پرتر از این حرف‌هاست، همه‌ی آس‌ها را یک‌جا جمع کرده است کنار هم، باقی برگ‌هایش هم همگی سر است، پس بی‌جهت زحمت نکشید، بنشینید کنار و از یک برد تمیز، هوشمندانه و حرفه‌ای، تمام و کمال لذت ببرید.

راستش سلیقه و انتخاب و البته ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی حرف ندارد. داستان‌ها یکی از یکی فوق‌العاده‌ترند. از «پالاس هتل تاناتوس» نوشته‌ی آندره موروا گرفته که داستانی است تا حد زیادی غافلگیر کننده به همراه طنزی تلخ تا «زنی از کُرک » نوشته‌ی ژوزف کسل که احساساتی عمیق و تردیدی چاره‌ناپذیر را خوره‌ی روح‌تان می‌کند.

از «مورمورِ» بورسین ویان گرفته که چهره‌ی کریه و مشمئزکننده و هولناک اما به غایت طبیعی و عادت‌گونه‌ی جنگ را به رخ‌ شما و روزمرگی‌های بی‌معنای‌تان می‌کشد تا «شب دراز» میشل دئون که روح و روان خواننده‌اش را بیش از هر چیز دیگری، معذب می‌کند.

از «زن ناشناس» ژان فروستیه گرفته که لذت‌های پوسیده و رقت‌انگیز را به همراه تنهایی‌های خردکننده‌ي انسانی نشان‌تان می‌دهد تا «دیوار» نفس‌گیر ژان پل سارتر، تا «بیرون رانده»‌ی حیرت‌انگیز ساموئل بکت، تا «چگونه وانگ‌فو رهایی یافتِ» مارگریت یورشنار که داستانی است با رمز و رازهای مسحور کننده‌ی شرقی و کنایه‌های تلخ، تا «مرد بافتنی به دستِ» گابریل بلونده که تا سر حد مرگ تکان دهنده و نفس‌گیر است. و بالاخره «بد نیستم، شما چطورید» کلود روا که یک  شاهکار فوق‌العاده است با انبوه فشرده‌ی خلاقیت و نوآوری در روایت، ساختارشکنی‌های هوشمندانه، طرح داستانی چهل تکه و...هزار و یک  ویژگی بی‌بدیل دیگری که این داستان چند صفحه‌ای را به یکی از ماندگارترین و منحصربه‌فردترین داستان‌هایی تبدیل می‌کند که خودبه‌خود در گوشه کنار ذهن و روان خواننده‌اش حک می‌شود.

 

پی‌نوشت: راستش من خودم هم حدس می‌زدم که بعيد است نجفی به این راحتی‌ها شاهکاری مثل «عرب‌دوستی» را ول کرده باشد به امان خدا تا لابلای صفحات خاک گرفته‌ی مجلات قدیمی فراموش شود اما خب آن‌زمان که خواندم‌ش، هیجان و سرخوشی‌ام بیش از آن بود که  لذت ناب و نقدش را با تردید و جستجویی نسیه عوض کنم. راستش این مهشید بود که بند کرد به این‌که این داستان را قبلا جایی خوانده است و البته که آن‌جای از یاد رفته، مجله‌ی سخن دهه‌ی چهل نبوده است و رد همین کنه‌ی ذهنی مهشید را گرفتیم تا رسیدیم به این «بیست و یک بی‌بدیل و لذت‌‌بخش».

البته ناگفته نماند كه گذشته از عرب‌دوستی، «نامزد و مرگ» ژیل پرو را هم قبلا در «وعده‌گاه شیر بلفور» میل کرده بودم.

+  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

خیلی خب، قبول؛ سینما سینماست. احتمالا هرگز نمی‌شود یک فیلم را خواند و به همان اندازه‌ی دیدن‌ش از آن لذت برد، حتی اگر آن فیلم، یکی از کلاسیک‌ترین کمدی‌های تاریخ سینما باشد، حتی اگر یادداشت آخر فیلمنامه، خنده‌های از ته دل تماشاگران در نود درصد سکانس‌های فیلم را با شور و حرارتی آن‌چنانی توصیف کرده باشد، حتی اگر کتاب، فیلم‌نامه‌ی مشهوری باشد با عنوان «بعضی‌ها داغ‌شو دوست دارن» و نویسنده‌ی آن‌هم نویسنده‌ی شوخ‌طبع و طنازی مثل بیلی وایلدر و رفقایش.

راستش اولش فکر کردم حس طنزم را از دست داده‌ام که این‌طور یبس و تصنعی و با لبخندی ماسیده روی صورتم، صفحات کتاب را یکی بعد از دیگری ورق می‌زنم؛ اما بعد که یادم آمد چطور همین چند وقت پیش، خودم را بابت خواندن همین طنز گزنده و صریحِ عرب‌دوستی در فضای سرد و جدی کتابخانه و خنده‌های ریز و فروخورده و تمام‌نشدنیِ همراهش به رسوایی کشانده بودم، فکر کردم احتمالا مشکل از جای دیگری است. مساله شاید «خواندن» تمام آن شوخی‌های پی در پی‌ای است که با لحن یکنواخت و کسل‌کننده‌ی خواننده در ذهنش رژه می‌روند. فکر کردم احتمالا بخش عمده‌ای از بار کمیک  چنین فیلمنامه‌ای را بازیگران مشهوری بر دوش کشیده‌اند که گویا با بازی‌های فوق‌العاده و طبیعی‌شان، به تمام این شوخی‌های بی‌امان جان بخشیده‌اند.

فیلم را ندیده‌ام البته اما با وجود این فکر نمی‌کنم آنقدرها هم که تعریفش را شنیده‌ام چنگی به دلم بزند، راستش چون این شاهکار وایلدری، علی‌رغم موضوع نسبتا جذاب و نوآورانه‌اش در زمان خودش، از آن دست کمدی‌هایی است که اصرار دارد شیپور دستش بگیرد و کمدی بودنش را با شوخی‌های بی‌وقفه در هر موقعیتی جار بزند. شاید دارم ندیده و نشناخته قضاوت می‌کنم اما نمی‌دانم چرا عمیقا حس می‌کنم سلیقه‌ و ذائقه‌ام با طنزهای کنایی و استعاری بیشتر جور است تا با این شوخی‌های رو و تا حد زیادی سطحی.  

+  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

شانس آوردم، رسما داشتم از بی‌رمانی تلف می‌شدم. معمولا انتخاب کتاب بر مبنای مترجم و تجربه‌ی کارهای قبلی او، آخرین تیر ترکشی است که در تاریکی می‌اندازم. راستش، نه این‌که اصلا رمان دستم نباشد، اتفاقا بود، سه تا هم بود، «زندگی نو»ی اورهان پاموک، «با چشمان شرمگین» طاهربن جلون و «گدا» از نجیب محفوظ. دوتای اولی را بر مبنای کتاب‌های قبلی نویسنده‌های‌‌شان گرفتم، بر مبنای لذتی که از خواندن «قلعه‌ی سفید» برده بودم و اندوه محو و فراموش‌شده‌‌ای که «مرد خسته» نصیبم کرده بود و بعد از این‌همه مدت، همچنان ته ذهنم سوسو می‌زد.

اما وقتی «زندگی نو» را شروع کردم و بیش از یک ماه در همان پنجاه، شصت صفحه‌ی اول درجا زدم، تازه دوزاری‌ام افتاد که در هر زمان و موقعیتی، حس و حال دنیای خیالی پاموک با آن روایت واقعی ماجراهای خیال‌انگیزش را ندارم. «با چشمان شرمگین» هم، رمز و راز شرقیِ مشابهی داشت، با این تفاوت که این‌یکی هم به نظرم بیش از حد کشدار و کسل‌کننده آمد، در نتیجه خواندن‌ش در همان یک چهارم اول کتاب متوقف شد. «گدا»ی نجیب محفوظ را بر مبنای این تعریف پر آب‌وتاب، مشتاقانه شروع کردم و با ملالی از سر تعهد و ریاضت برای تمام کردن این کتاب کم‌حجم ادامه دادم، اما بیش از شصت هفتاد صفحه دوام نیاوردم. این سریال‌های مصری و سوری را دیده‌اید که گهگاه تلویزیون پخش می‌کند؟ دیده‌اید چقدر بازی‌های‌شان، تصنعی و اغراق‌شده است؟ بازیگرها صبر می‌کنند دیالوگ طرف مقابل تمام شود و بعد شروع به صحبت می‌کنند، کلوزآپ چهره‌ها هم که دیگر قوز بالای قوز است؛ به نظرم بعضا رمان‌های‌شان هم از این خصوصیات ناخوشایند بی‌نصیب نمانده‌اند. در «گدا» هم شما نمونه‌ی همین تصنع و اغراقِ شدید و غلیظ را می‌بینید و البته اولین و آخرین چیزی است که در خواندن هر رمانی مرا فراری می‌دهد. به هرحال «انزجار» را به نیت تجربیات قبلی‌ام از خواندن ترجمه‌های پرویز شهدی گرفتم و امیدوار بودم از سر شانس و اقبال هم که شده، این‌بار هم ذائقه و سلیقه‌ی ادبی‌مان جور در بیاید، پربی‌راه هم نرفته بودم گویا.

«امیلی و پنه‌لوپه» خیلی ساده داستان مردی است که زنش او را دوست ندارد. این‌ را از همان صفحات اولیه می‌فهمیم که ریشار با نوستالژی تمام، سعادت و عشق بی‌نظیر ماه‌های اول زندگی زناشویی‌اش را به یاد می‌آورد که مانند هوای ناپیدای اطراف‌مان از آن بهره‌مندیم و هیچ حواس‌مان به قدر و ارزشش نیست. حالا اما از آن روزها و بوی خوش از دست رفته‌اش خبری نیست. حالا ریشار مانده است و سردی، بی‌تفاوتی و در نهایت نفرت و انزجار همسرش که او را وامی‌دارد، صفحات زندگی‌اش را از ابتدا ورق بزند و خوره‌وار و با سماجتی چاره‌ناپذیر به دنبال پاسخ این پرسش بگردد که «چرا دیگر مرا دوست ندارد؟».


ادامه
+  جمعه شانزدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

نه خداوكیلی می‌‌خواهم بدانم شما كدام داستان جنایی-پلیسی را دیده‌اید كه قاتل همان ابتدای داستان بنشیند جلوی ضبط صوت و صاف‌وپوست‌كنده بگوید: من مقتول را به‌خاطر پول و یك زن زیبا كشتم، آن‌وقت دو برابر هیجان و كشش داستان‌های پلیسی معمول را نیز نصیب شمای خواننده كند.

غرامت مضاعف فیلمنامه‌ای است كه بیلی وایلدر و ریموند چندلر به اتفاق هم نوشته‌اند و یكی از نامعمول‌ترین و جذاب‌ترین داستان‌های پلیسی را خلق كرده‌اند. دیالوگ‌های كوتاه و تندوتیز و بی‌شيله‌پیله، فارغ از هر نوع فلسفه‌بافی و تظاهر به زیركی‌های آن‌چنانی، نقطه‌های قوت اين فيلمنامه به‌نظر می‌رسند، گرچه به نظرم بخش عمده‌ای از جذابیت پنهانش دقیقا در این نكته نهفته است كه آدم هیچ نمی‌فهمد چرا اینقدر نديدبديدوار، خوره‌ی خواندن و تمام كردنش می‌شود.

كل داستان حول‌وحوش اعتماد است و بی‌اعتمادی. چه كیز كه به نف اعتماد می‌كند و چه نف كه به آن زن اعتماد می‌كند و دست‌آخر رودست می‌خورد، همه‌ی بدبختی و گنگی‌شان بر سر همین خصوصیت لعنتی و چاره‌ناپذیرِ انسانی است: بر سر اعتماد و بی‌اعتمادی.   

بااين‌حال و با تمام جذابیتی كه «غرامت مضاعف» دارد، با تمام آن معنای هوشمندانه و تراژیكی كه این عنوان دارد (گره اصلی داستان بر محور غرامت مضاعفی است كه یك شركت بیمه به مشتریانش بابت حوادث تصادفی منجر به مرگ می‌پردازد، اما آن‌چه عملا اتفاق می‌افتد، سرنوشت تراژیك والتر نف است كه نه‌ پول گیرش می‌آید و نه زن زیبا و دست‌آخر و به عنوان غرامت مضاعف جانش را هم بر سر همان پول و زن ازدست‌رفته می‌گذارد)، فیلم‌نامه‌ی وایلدر و چندلر فیلمنامه‌ای سطحی است كه پایانی عامه‌پسند و مبتذل را یدك می‌كشد. هیچ نوع شخصیت‌پردازی قابل‌قبولی وجود ندارد، اكثر شخصیت‌های داستان، دیتركسون، لولا دخترش، دوست پسر لولا و دست‌آخر همسر دیتركسون یا همان زن زیبا، چیزی جز عروسك‌هایی سخنگو كه دیالوگ‌های روان و نسبتا هوشمندانه با هم ردوبدل می‌كنند، نیستند. حتی كیز و والتر نف هم تاحد زیادی همین ویژگی ناخوشایند را به همراه دارند. به همین دلیل است كه پایان داستان اینقدر آبكی و لوس است؛ واقعا هیچ دلیلی ندارد زن دیتركسون همان موقع كه والتر را زخمی می‌كند، آن-لاین بساط آبغوره‌اش را پهن كند و عدل همان موقع یادش بیفتد كه یك جورهایی با این‌كه قلبش فاسد است، اما والتر را دوست دارد. بعد هم والتر وقتی اسلحه را از دست او می‌گیرد، بی‌خود و بی‌جهت دو گلوله را حرام عشقش ‌كند و با آن حالت نمایشی و تئاتری توی بغلش بگیرد. صحنه‌ی نچسب و بی‌ربطی بود. بدتر از آن، آن صحنه‌ی اعدام است كه گویا در فیلم‌نامه نیست اما در فیلم وجود دارد و از اساس زائده‌ای توی ذوق‌ زننده‌ است كه تنها احتمالا  جنبه‌های نمایشی‌اش به‌كار خر كردن مخاطب عام می‌آید.

گويا وایلدر و چندلر این فیلم‌نامه را بر اساس داستانی از جیمز كین نوشته‌اند كه خالق رمان مشهوری است به نامِ «پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند»؛ از آنجایی‌كه اصل داستان در دسترس نیست، هیچ نمی‌توان حدس زد كه فیلم‌نامه‌نویس‌ها چقدر به اصل رمان وفادار بوده‌اند، اما یك نگاه سردستی به این فیلم‌نامه هم كافی است تا آدم بفهمد وايلدر و چندلر چقدر از شگردهای جذابیت سینما و ادبيات پلیسی را خرج این جنایی اندكی نامعمول كرده‌اند و...خب، راستش را بخواهید، كلك‌های‌شان هم خوب گرفته است. خلاصه این‌كه شما مثل من نباشید، كتاب را وقتی شروع كنید كه تا دو سه ساعت بعدش كار خاصی نداشته باشید، نه مثل من كه از زور خستگی چشم‌هایم را نمی‌توانستم باز نگه دارم و با این‌حال چاره‌ای جز ادامه‌ی سطر به سطر و صفحه به صفحه‌ی كتاب هم نداشتم.  

 

مرتبط: یک بیمه‌ی حوادث ناقابل 

پینوشت: احیانا كسی در این‌كه من صبح تا شب، شب تا صبح فقط و فقط به معاشقه با پایان‌نامه‌ی كذایی‌ام مشغولم، شك و شبهه‌ای ندارد؟ 

+  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

«به‌سادگی خوردن یک فنجان چای» بیشتر به رونمای سطحی یک داستان شبیه است تا یک داستان واقعی با عمق و محتوای مشخص. انگار که یک‌نفر عکس‌ها و تصاویر یک نقاشی را ببیند و برای‌ شما تعریف کنند، شخصیت‌ها تنها صورت و دست‌وپا و چشم و گوش و دهان دارند، یک اسم‌ هم نوشته‌اند بالای سرشان که این فلانی است. داستان منطق خاصی ندارد، بعضی اتفاقات رخ می‌دهند و به بعضی آدم‌های بی‌ربط و باربط پیوند می‌خورند و...همین دیگر، پایان داستان هم به فجیع‌ترین شکلی سمبل می‌شود. اصلا تا شما به خود بیایید، ببینید این پایان مبهم و رمزآلودی که قرار است به کل این اتفاقات و آدم‌هایی که تنها کنار هم نقاشی‌شان شده‌اند، معنا دهد و حال ابتدای داستان و گذشته‌‌ی میانی را به هم پیوند زند، چه چیز خارق‌العاده‌ای است، به صفحه‌ی آخر رسیده‌اید و چهار، پنج پاراگرافی که هیچ معنای خاص و دقیقی ندارند. انگار که داستان‌نویس طرح اولیه‌ای از یک داستان را شروع کرده باشد و رفته‌رفته خسته‌تر و کم‌حوصله‌تر شود، آنقدر که دست‌آخر خواننده‌اش را با كمترین تلاش و زحمت از ‌سر خودش واكند، درست مثل بچه‌هایی که هی شب‌ها برای‌شان قصه‌های بی‌سروته تعریف می‌کنی و آن‌ها نمی‌خوابند و بالاخره مجبوری خیلی ناگهانی و بی‌دلیل بگویی «خب، قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید».

به‌هر حال به نظر من، شخصا، «به‌سادگی خوردن یک فنجان چای» تنها رونمای سطحی، تصویری و تاحد زیادی ناشیانه‌ای از یک طرح اولیه‌ی داستانی آمد که با نثری روان و معمولی، به‌‌علاوه‌ی یک شروع نسبتا متفاوت و گیرا همراهی می‌شد.

 

پي‌نوشت: مرتبط

به سادگی خوردن یک فنجان چای: يك رمان سينمايي

+  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

«همیشه می‌دانستم که دوران بزرگسالی به حساب نمی‌آید: پس از بلوغ، زندگی چیزی جز یک موخره نیست».

«خرابکاری عاشقانه» قبل از این‌که کتاب خوب یا بدی باشد، رمانی است تا مغز استخوان هولناک. داستان دنیای وارونه‌ی وارونه‌ای است که در آن بزرگتر‌ها یا درواقع همان مسخره‌ها، بیش از حد منحط و مایه‌ی شرمساری‌اند، داستان سه سال زندگی در جایی زشت و کثیف اما باشکوه مثل چین، آن‌هم در هفت‌سالگی، با این‌حال تمام سال‌های بعد از این سه سال زندگی عاشقانه، تنها موخره‌ای بی‌معنا و نفرت‌انگیزند. راوی کتاب، یعنی دختربچه‌ای هفت‌ساله و تاحد غیرقابل‌باوری خشن، با خودش یا شما بحث نمی‌کند، جملات کوتاه و کوبنده‌ای دارد، نثری پخته و فرهیخته که تکلیفش به‌تمامی با خودش روشن است. از همه‌چیز مطمئن است، از ضرورت وجود دشمن، جنگ و البته عشق، عشق به یک دختربچه‌ی دیگر و به‌غایت زیبا، عشقی که او را از شهوت و لذتی دست‌نیافتنی لبریز می‌کند، عشقی بالغ و بی‌نظیر، عشقی که آدمی هیچ از خراب کردن خودش برای آن ابایی ندارد.

«خرابکاری عاشقانه» همه‌ی آن حرف‌هایی را می‌زند که در حالت عادی بیش از حد مضحک و غیرواقعی‌اند اما در مواجهه با جملات کوتاه، مطمئن و بی‌چون‌وچرایی که از حقایقی تکان‌دهنده خبر می‌دهند، تنها می‌توان حیرت‌زده، سر تعظیم فرود آورد و بس؛ حقایقی که کوچکترین شباهتی به حقیقت ندارند و بااین‌حال مقاومت در برابر پذیرش آن‌ها غیرممکن و ناشی از حقارتی خردکننده است.

«خرابکاری عاشقانه» بیشتر به هذیان‌هایی فرهیخته و نیچه‌ای شبیه است که به شکل هولناکی از زبان یک دختربچه‌ی هفت‌ساله بیان می‌شود و با جسارتی مثال‌زدنی تمامی باورهای عرفی و عقل سلیم را به‌زیر سوال می‌برد. مثلا به هستی‌شناسی‌اش نگاه کنید: 


ادامه
+  جمعه دوازدهم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

هنوز چند ماهی از زمانی که «کریستی، کریستی زیرک» را نوشتم، نگذشته است که مجبورم در کمال یاس و سرخوردگی اعتراف کنم کریستی همیشه هم آنقدرها که فکر می‌کردم، زیرک نیست. به نظر من «اعلام یک قتل» چیزی نیامد مگر یک پلیسی کشدار، سرهم‌بندی شده، بیش از حد تصنعی و لبریز از شگرد‌های کلیشه‌‌ای و نخ‌نمای ادبیات جنایی؛ داستانِ آشکارا آب‌بندی‌شده‌ای که برای پلیسی‌نویسی مثل کریستی در حدواندازه‌های یک افتضاح تمام‌عیار است. بی‌خود نیست که این حرافی‌های کشدار و وقت‌تلف‌کنِ خانم مارپل هیچ به پای آن زیرکی‌های گزیده و منحصربه‌فرد هرکول پوآرو نرسیده است.    

صدوچند صفحه‌ی اول کتاب که رسما مقدمه‌چینی‌های زائد و بی‌معناست، بعد تازه نوبت وارد شدن خانم مارپل می‌رسد و مثلا اصل ماجرا. اما بازهم ماجرا الکی کش می‌آید، باور کنید اگر تاریخ و نویسنده‌ی این کتاب را نمی‌دانستم، شک نمی‌کردم جزء آن نوشته‌های قرن نوزدهمی است که حق‌الزحمه نویسنده‌شان بر مبنای حجم و تعداد صفحات کتاب پرداخت می‌شد. کریستی آن‌چنان انبوهی از روابط پیچیده و زائد را وارد ماجرا می‌کند که در انتهای داستان، خودش هم درمی‌ماند که چه کند با این هفت‌دست کاسه‌وبشقابی که هیچ به‌کار شام‌وناهارِ گره‌گشایی ماجرا نمی‌آیند. 

این است که بی‌خودوبی‌جهت، پای حوادث زائد و تصنعی و بی‌ربط را به میان می‌کشد تا دست‌آخر به سرهم‌بندی شده‌‌ترین شکلی، همه‌ی آن انبوه شخصیت‌های بیکار و اضافه را بفرستد پی کارشان و سروته تمام آن ماجراها و اتفاقات بی‌معنی و زائد را به سردستی‌ترین نوع ممکن هم آورد. مثلا الکی شوهر فراری از ارتش و گم‌شده‌ی فیلیپیا هیمز را وارد ماجرا می‌کند که در همان نزدیکی به قیمت کشته شدن خودش، پسربچه‌ای را از مرگ نجات می‌دهد، حالا اگر این شوهر گرامی و گم‌وگور شده در همان مکان نامعلومش باقی می‌ماند و به این شجاعت تصنعی و مضحک آویزان نمی‌شد، چه اتفاق شومی می‌افتاد را من هم نمی‌دانم. لابد ازدواج مسخره و لوس فیلیپیا با ادموند سیمونز در انتهای داستان، ممکن بوده است در آینده برایش مشکل زنای محصنه و سنگسار را پیش ‌آورد، نه این‌که آن‌ها هم مثل ما مشکل طلاق و این‌حرف‌ها دارند، این است که اول باید شوهر طرف بی‌دلیل و با پای خودش می‌پرید وسط ماجرا و خودش را به درک واصل می‌کرد تا با خیال راحت، داستان happy end تمام شود. یا این‌که به طرز مسخره‌ای فیلیپیا هیمز همان پیپ، یکی از دوقلوهای کذایی، از کار در می‌آید که به واسطه‌ی اسمش همه فکر می‌کردند پسر بوده است. یا نقش‌های زائد پاتریک و جولیا و آن حقه‌ی بی‌معنای‌شان، رسما می‌توانید ۸۰ درصد داستان، شخصیت‌ها و وقایع پیش‌آمده را حذف کنید بدون این‌که آب از آب تکان بخورد. گره‌گشایی داستان هم که قربانش بروم در طی هفت، هشت صفحه و به غریب‌ترین و تصنعی‌ترین شکلی انجام می‌گیرد، با اطلاعاتی که فقط خانم مارپل و نویسنده از وجودشان خبر داشتند (مثل غلط‌های املایی و ذات‌الریه‌ی شارلوت بلک‌لاک و...). کلا داستان لغوِ بی‌معنایی بود، داستانی که فقط در یک‌جا ممکن است به این شکل غریب و پیچیده و تصنعی اتفاق بیفتد: در ذهن و خیالات آخرشب نویسنده.

باور کنید دست خودم نیست، با این‌همه کار و بدبختی عقب‌افتاده که روی سرم ریخته است، یکی دو روزی که من‌باب تنوع و مفرح شدن، صرف خواندن این کتاب کردم، یک زیان‌دیدگی زمانی فاجعه‌بار از آب درآمد. کم‌وبیش حالِ این کسانی را دارم که بعد از نود بوقی، یک روز تعطیل را می‌روند سینما و وسط فیلم یا انتهایش آنقدر شاکی و عصبانی هستند که بیایند سر بلیط‌فروش بیچاره و جاروجنجال راه بیندازند و مدعی خسارت شوند. حالا نقل من است که هی شیطان می‌رود توی جلدم و  وسوسه‌ام می‌کند بروم آن صفحه‌ای از روزنامه که این پلیسی بنجل و وقت‌حرام‌کن را جزء شاهکارهای کریستی‌ دانسته بود، پیدا کنم و چندتا فحش پدرومادردار نثار آن بی‌اخلاقِ نون به نرخ ناشرخوری کنم که این‌طور غیرمسئولانه با اعصاب و روان و وقت ملت بازی‌های بچه‌گانه می‌کند؛ واقعا حیف که قرار است عوض شوم وگرنه نه‌تنها لازم نبود در برابر وسوسه‌های شیطانی‌ام، این‌طور ریاضت‌کشانه مقاومت کنم، بلکه اساسا اخلاقا موظف بودم شما را در حد بضاعتم، به سویه‌های غیرمسولانه و غیراخلاقی ژورنالیسم ایرانی آگاه کنم.

+  شنبه ششم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«آدم همان‌طور که عاشقِ رویایی وحشتناک می‌شود، گرفتارِ افسون کسی هم می‌شود که کوچکترین جزئیاتش را می‌شناسد».

و قلعه‌ی سفید همین است، داستان سحر و افسون دیگری‌ای که سال‌هاست تمامی جزئیات واقعی و گاه حتی خیالی‌اش را می‌دانیم، با این‌حال دیگری است، مبهم، قدرتمند، باشکوه و همواره دور از دسترس و تصاحب‌نشدنی.

هیچ نمی‌فهمم پاموک چطور این کار را کرده است، تمام شگردهای ادبی شناخته شده را مرور می‌کنم و بازهم دست از پا درازتر برمی‌گردم سر جای اولم، بهت‌زده شده‌ام و این بهت‌زدگی آنقدر هست که به لکنتم بیندازد.

پاموک به شیوه‌ای غریب و در عین‌حال طبیعی، مرز خیال و واقعیت را تا سرحد نابودی کمرنگ می‌کند، داستانی را در استانبول قرن هفدهم روایت می‌کند وقتی راهزنان ترک، جوانی ونیزی را اسیر می‌کنند و به استانبول می‌آورند و باقی داستان در هاله‌ای از وقایع عجیب و باورنکردنی، انبوهی از پرسش‌های ساده و بیش از حد فلسفی و تلاش‌های غریب و طاقت‌فرسا برای پاسخگویی به آن پرسش‌ها ادامه می‌یابد. و البته آن دیگری در همه‌جای داستان سرجایش است، همان دیگری مبهم و افسونگر، او برای من، آنها برای ما و غرب برای شرق، آن قلعه‌ی سفید و باشکوهی که در نهایت شکست و جدایی دو همدم و همسان چندساله را رقم می‌زند. خداوکیلی هیچ به سروشکل این دورنمای تاریخی و نه‌چندان همه‌پسند می‌آید اینقدر خیره‌کننده، جذاب، متفاوت و خواندنی باشد؟ من که هنوز هم اندر حکایت راز این جذابیت و خلق یک داستان و روایت خلاقانه، هنرمندانه و اندیشمندانه مانده‌ام.

پاموک اصلا خودش را درگیر پیچیده‌گویی‌های آن‌چنانی و نطق‌های فلسفی نمی‌کند، خیلی هم به شکستن آشکار روایت خطی از زمان و مکان علاقه‌ای ندارد، بیشتر بازی می‌کند، چیزهای عجیب و غریب تعریف می‌کند و رفتارهایی را به آدم‌های داستانش نسبت می‌دهد که خیلی هم معمول و آدمیزادی نیست. با این‌حال ما را با خودش همراه می‌کند نه برای این‌که خوره‌ی آخرش چه می‌شود را به جان خواننده‌اش می‌اندازد، نه، برای این‌که بلد است داستان تعریف کند، آن‌هم درباره‌ی دنیایی که زیادی خیالی و غیرواقعی به‌نظر می‌رسد، در باب کنجکاوی‌های ساده‌دلانه و کشدار آدم‌هایی که انگار از جنس زمان‌شان نیستند اما به همان اندازه‌ی بچه پادشاه مضحک و حیوان‌دوست و عجیب، مال همان دنیای پر رمزورازِ شرقی‌اند.

قلعه‌ی سفید داستان مارپیچ و لایه‌لایه‌ی دو نفر آدم شبیه هم است که نزدیک به بیست و چند سال تنها همدم و هم‌فکر یکدیگر می‌شوند، یکی از غرب و دیگری از شرق اما با شباهت چهره‌ای باورنکردنی. در طی تمام این سال‌ها، با هم‌اند، اول غریبه‌اند، به همدیگر به چشم دیگری نگاه می‌کنند، یکی برده و دیگری ارباب که البته در نهان و روان‌شان، گویا جای‌‌شان عوض می‌شود، بعد کم‌کم می‌خواهند به هم نزدیک شوند و کشف کنند، بعد انگار یکی می‌شوند، همزمان شاد و غمگین و ترسو می‌شوند، با هم کشف می‌کنند، بعد دوباره دو تا می‌شوند، به یکدیگر حسادت می‌کنند، از هم فرار می‌کنند، بعد دوباره یکی می‌شوند و در اواخر داستان بالکل جای‌شان عوض می‌شود، جوری که اصلا معلوم نیست کل داستان را کدام‌شان تعریف کرده‌اند و بعد، با این‌که هرگز باردیگر همدیگر را نمی‌بینند، باقی عمرشان گرفتار افسون همان دیگری‌ای می‌مانند که کوچک‌ترین جزئیاتش را می‌شناسند، بعد خودشان هم انگار محو می‌شوند، مرزهای گنگ و کمرنگ خودشان و دیگری را گم می‌کنند و ما را با داستانی خیالی و نیمه‌واقعی تنها می‌گذارند.

همچنان نمی‌فهمم، هیچ سر در نمی‌آورم پاموک با کدام مهارت و هنر، «از پس گنجانیدن این‌همه اندیشه در قالب یک رمان برآمده است»، از خدایگان و بنده‌ی هگل گرفته تا مفهوم هویت و مرز، تا افسون غرب و شرق، تا...همه‌ی آن‌چه که می‌شود اندیشه نامید و هنر. بعد درحالی‌که با خودم هم رودربایستی پیدا کرده‌ام، به ادبیات خودمان فکر می‌کنم و به آن به اصطلاح نوآوری‌های گنگ، پرمدعا و توی ذوق‌زننده‌ای که حتی به گردپای نوآوری‌های سراسر شرقی و متفاوت و درعین‌جال دلنشین و بی‌ریای اورهان پاموک، یک نویسنده‌ی ترک هم نمی‌رسند. 

راستی، دست مترجم، جناب ارسلان فصیحی هم درد نکند، ترجمه‌ی روان و کم‌نقصی را نصیب‌مان کرده است.  

+  جمعه پنجم مرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«شاید او بیش از همه کار نیک کرده باشد. اما می‌شود گفت او بد است چون خیر را به‌خاطر همان خُلق، به‌خاطر همان فکری انجام می‌دهد که شر را انجام می‌دهد، شرارتی که عرضه انجامش را دارد. او هرگز مثل دیگران که به‌خاطر پول یا تصاحب یک زن یا رسیدن به قدرت جنایت می‌کنند بدی را به‌خاطر به دست آوردن چیزی انجام نمی‌دهد. او بی‌هدف دست به عمل می‌زند، چون همیشه امکان ارتکاب دو چیز بیشتر را ندارد: نیکی و بدی. تصادف، تصمیم‌گیرنده است.

می‌توان به عنوان همزاد او آدمی را تصور کرد که می‌تواند جنایتکار باشد، چون اخلاق و فلسفه‌اش شرارت است، و این کار را هم با چنان تعصبی انجام می‌دهد که آن دیگری از روی بصیرت، نیکی را.

برای او شرارت بیان فلسفه‌ای یا ذائقه‌ای نیست، بلکه بیان آزادیش است: آزادی هیچ».

دورنمات به همین سادگی ما را هیجان‌زده می‌کند، با نشان دادن شبحی که تجسم شرٍّ اصیل است. او این‌بار هم قبل از هر کار دیگری ما را درگیر داستان پرکشش‌اش می‌کند که البته این‌بار به نسبت قول، بیشتر در قالب ژانر پلیسی می‌گنجد. اما در همان گیرودارِ سایه روشن زدن‌های یک داستان روتین پلیسی است که دورنمات بازهم خساست‌اش در بیان دلایل انبوه چراها را به رخ خواننده می‌کشد و فقط با دست‌ودل‌بازیِ تمام، سوال ایجاد می‌کند. همین‌طور جزئیات ریز صحنه‌ها و رفتارها را توصیف می‌کند و....هیچ، فلسفه‌بافی در کار نیست. تمام آن‌چه که باعث می‌شود ما داستان عجیب و غریب او را باور کنیم، در ناخودآگاه اتفاق می‌افتد، بدون این‌که دورنمات برود بالای منبر و نطق روان‌شناختی-فلسفیِ غرایی تحویل‌مان دهد. با همان جزئیات که در نظر اول به‌درد نخور به نظر می‌آیند و در انتها اگر خیلی خودت را واکاوی و تشریح کنی، به تاثیر شگفت‌آور و مرموزشان پی می‌بری.

قاضی و جلادش البته به بکری و پاکیزگی قول نبود، یک‌جاهایی را می‌توانست بیشتر پرداخت کند، خیلی کلیشه‌های پلیسی‌اش قابل حذف بود گرچه...آدم یک‌جورهایی فکر می‌کند دورنمات انگار عمد داشته است از تمام آن کلیشه‌ها استفاده کند و دست‌آخر ناباورانه داستانی زیادی متفاوت را به خواننده‌اش قالب کند. داستانی که علی‌رغم پایان و گره‌گشایی غریبش، بیش از آنچه به نظر می‌رسد باورپذیر است و البته تمامش زیر سر آن جزئیات ریزِ لعنتی است.

قاضی و جلادش، داستان دو نفر آدم مست است که «چهل سال پیش با هم شرط می‌بندند، شرطی جسورانه، یکی از آن‌ها شرط می‌بندد که در حضور دیگری جنایتی انجام دهد، بدون آنکه آن دیگری قادر باشد جنایت اولی را ثابت کند. شرطی که با تمام غرورشان می‌بندند، مثل وقتی‌که نمی‌توانیم یک شوخی وحشتناک را حتی اگر کفرآمیز باشد، نکنیم. فقط چون گفتنش وسوسه‌مان کرده است، وسوسه‌ی اهریمنی ذهن با ذهن».

چرا این شرط را می‌بندند؟ «چون یکی از آن‌ها معتقد است عدم کمال انسانی، این واقعیت که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم شیوه‌ی عمل فرد دیگر را با اطمینان پیش‌بینی کنیم، و این‌که ما نمی‌خواهیم در برنامه‌ریزی‌های‌مان عنصر اتفاق را که در همه‌جا نقش دارد دخالت بدهیم، باعث می‌شود تا بیشتر جنایتکارها به‌ناچار دستشان رو شود. از نظر او اعمال جنایت حماقت است چون غیرممکن است بشود با انسان‌ها مثل مهره‌های شطرنج برخورد کرد. دیگری اما بر خلاف او، و برای مخالفت با او، با اطمینان می‌گوید که درست همین بی‌نظمیِ روابط انسانی، اعمال جنایت را ممکن می‌کند، و باز به همین دلیل تعداد بی‌شماری جنایت نه فقط کیفر نشده‌اند، بلکه بدون انعکاس هم مانده‌اند، انگار که فقط در ناخودآگاه اتفاق افتاده باشند.»

«تمام چهل سال آینده این‌طور می‌گذرد. زندگی یکی تحت توجه روسا، در کلانتری‌ها و اتاق‌های کپک‌زده‌ی اداره‌ها، سربه‌راه و مطیع و مدام از پله به پله‌ی نردبان ترقی حقیرش بالا می‌رود، با دزدها و جاعلین سروکله می‌زند، با یک مشت بدبخت که هیچ‌وقت درست پا به زندگی نمی‌گذاشتند، با قاتل‌های خرده‌پای بیچاره. تازه اگر دست‌شان رو می‌شد. اما دیگری برعکس. گاهی در تاریکی، در جنگل شهرهای فاسد، گاهی در روشنایی موقعیت‌های درخشان، سرتاپا مدال. اگر میلش می‌کشید از سر تکبر نیکی می‌کرد، و به‌خاطر خلق دیگرش عاشق شرارت بود. چه شوخی ماجراجویانه‌ای! آرزوی یکی نابود کردن زندگی دیگری بود و آرزوی دیگری اثبات زندگى‌اش به اولی. به‌خاطر لجبازی».

همین است که آدم را هیجان‌زده می‌کند، همین آدمی که از سر تکبر نیکی می‌کند و از سر تصادف و بی‌میلی شرارت، آن‌هم شرارتی اصیل و بکر، یا آن‌یکی که بردبارانه و باوقار، زیرکی را چون امری تجملی و کم‌اهمیت بکار می‌گیرد و با این‌حال قضاوت می‌کند، به یک دلیل ساده، چون «می‌داند» و در کمال خونسردی، جلاد را انتخاب می‌کند و یک‌بار دیگر بازی را به آخر می‌برد. آدم‌های دورنمات واقعا هولناکند، نفس آدم را بند می‌آورند چون همان‌طور که نویسنده‌ی داستان می‌گوید: «آنها تجسم یک مفهوم در واقعیت‌اند، تجسم پوچی» و تمام این جنایت‌های کابوس‌وار بر سر یک شرط از سر مستی است، بر سر هیچ. تمام زندگی و مرگ چیزی نیست جز بازی و شوخی‌های جسورانه، واقعا آیا می‌شود بیش از این، همه‌ی این چیزهای کاملا جدی را، خیلی جدی، جدی نگرفت؟

تقریبا می‌شود گفت ترجمه‌ی کتاب خوب نیست (من البته نسخه‌ی چاپ اول گیرم آمد نه این چاپ جدید)، خیلی جاها آدم احساس می‌کند دورنمات با نثری کنایی شاهکار خلق کرده است اما از آن شاهکار، فقط باسمه‌ای نه‌چندان قابل‌توجه به فارسی برگردانده شده است، به نظرم یک ترجمه‌ی خوب از این کتاب می‌توانست آن‌را خیلی فوق‌العاده‌تر از آن چیزی کند که حالا هست.

البته کتاب خواندن در مملکت گل‌وبلبل یک سری مشکلات جانبی هم به همراه می‌آورد که بعضا مثل خوره روح آدم را می‌خورد. مثلا در آخرین صفحه‌ی کتاب دورنمات می‌نویسد: «اما در موردی به چانتس دروغ گفته بود»، و در ادامه‌ی این جمله خبر مرگ تصادفی همین چانتس آمده است که گویا دروغی تحویلش داده شده بود. چند احتمال هست، اول این‌که دورنمات خواننده‌اش را با یکی از همان ابهامات ذاتا چاره‌ناپذیرش گذاشته است توی خماری، پس هیچ‌کارش نمی‌شود کرد. یک احتمال سطحی دیگر مربوط می‌شود به اینکه شب قبل برلاخِ دروغگو به چانتس می‌گوید که مریض نبوده و ادای مریضی را درمی‌آورده درحالیکه صبح روز بعد رو به موت است. اما احتمال سوم که پیوند مستقیمی با کتاب خواندن در مملکت گل و بلبل دارد، برمی‌گردد به ارتباط احتمالی میان مرگ تصادفی چانتس و آن دخترک موطلایی که چندجایی در داستان دالی می‌کند و به مصداق زن اثیری- لکاته‌ی هدایت، خیلی هم مرموز و غیب‌شونده است. آدم می‌ماند که آیا این دروغ آخر ربطی به این دخترک ندارد که هرجای داستان ظاهر شده، دسته دسته از موهایش آب می‌چکد؟ آیا واقعا دورنمات یک چنین شخصیت زائدی در داستانش دارد؟ بعید است که، پس....من می‌گویم خوره می‌شود و روح آدم را می‌خورد، شما می‌گویید نه.

خلاصه این‌که قاضی و جلادش را بخوانید حتی اگر تنها بخاطر جذابیت خیره‌کننده‌ی آن شبح متجسم شرّ اصیل باشد.

 

پی‌نوشت: این پست باید خیلی بهتر و سرخوشانه‌تر از این می‌شد، دورنمات بیش از آنچه انتظار داشتم، هیجان‌زده‌ام کرد اما خب...لعنت به من که نمی‌تمرگم همان وقتی‌که از لذت و سرخوشی و هیجان روی پا بند نیستم، وبلاگ بنویسم، ساعت و برنامه می‌گذارم برایش، این است که مجبور می‌شوم دقیقا زمانی یادگاری این کتاب را حیف‌ومیل کنم که حتی حوصله‌ی نفس کشیدن هم ندارم.

+  یکشنبه سی و یکم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

شکوفه کتاب را نخوانده برایم خریده است، این است که هی دزدکی سرک می‌کشد و می‌پرسد: خوب است؟

می‌گویم: بد نیست.

می‌گوید: رویت نمی‌شود بگویی خوب نیست؟

می‌گویم: نه، حداقل «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» نیست و در این برهوت رمان و داستان فارسی، همین که آن نیست، برای خوب بودن کافی است.

می‌خندد، خودم هم خنده‌ام می‌گیرد و بعد که کمی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم اصلا هم خنده ندارد. اکثر داستان‌ها و رمان‌هایی که به فارسی می‌خوانم، شبیه هم‌اند. تک‌وتوک پیدا می‌شوند البته رمان‌ها و داستان‌هایی که نوع روایت متفاوت‌‌شان آن‌ها را در خاطر آدم ماندگار می‌کند. باقی اما اگر از دسته‌ی آن بچه‌بازی‌های زبانی و فرمی نباشند، جهان‌هایی شبیه هم را روایت می‌کنند با تصویرسازی‌‌های مشابه هم.

مجموعه داستان‌ «همیشه قهوه را تلخ می‌خورم» هم استثناء بر این قاعده نیست. داستان زنان خسته و درمانده‌ای است که یا تنها هستند، یا تنها گذاشته می‌شوند و یا...تنها برجای می‌مانند؛ به سیاق معمول، این تنهایی و نبود یک به اصطلاح تکیه‌گاه هم بدبختی‌‌ها و مصایب ریز و درشتی را به همراه می‌آورد.

گذشته از معمولی بودن کارهای فری‌رز جلال‌منش، داستان‌ها یک اشکال نه‌چندان غیرقابل چشم‌پوشی دیگر هم دارند، اینکه به‌ نظر من دم‌بریده آمدند، یعنی انگار که نویسنده مجبور بوده است تعداد صفحات و کلمات را در یک حد محدودی نگه دارد و لذا ناچار شده است خیلی از پرداخت‌های ضروری را فاکتور بگیرد. البته داستان‌ها زوائد قابل‌حذف هم دارند اما بیشتر آن ابهامات تصنعی‌شان است که توی چشم می‌زند. شخصیت‌ها هم خیلی برچسبی به نظر می‌آیند چون دقیقا به اندازه‌ی کافی پرداخت نشده‌اند. این است که شخصیت‌ها علی‌رغم تمام بدبختی‌هایی که سرشان می‌آید و قاعدتا باید همدلی و همدردی خواننده را برانگیزند، یک‌جوری همواره غریبه و همراه با چهره‌های ماسکی جلوه می‌کنند.

البته جلال‌منش نثر به نسبت روانی دارد و توی تعریف سرراست و بی‌شیله‌پیله‌ی داستانش لنگ نمی‌زند، حتی در غالب داستان‌ها که ساختار دستوری جملات را می‌شکند و تک‌گویی‌های ذهنی و درهمِ اول شخصی را که انگار خطاب به مخاطبی خیالی گفته می‌شوند، تحویل خواننده می‌دهد، بازهم آنقدر روان و بدون سکته این‌کار را می‌کند که خواننده را گرفتار خواندن با اعمال شاقه نکند و این به نظرم از نقاط قوت داستان‌های این کتاب است.

+  شنبه سی ام تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

پاک حسابش از دستم در رفته است، حساب این‌که چند روز و چند شب مهمانم بوده است، چند وقت همین‌طور توی کیفم بوده است و هی خرکشش کرده‌ام از این‌طرف به آن‌طرف، چند روز همین‌طور جاخوش کرده بود برای خودش روی میزم سرکار، بغل گوش تمام آن مقالات و گزارش‌های ناتمام و عقب‌افتاده، چند شب بالای سرم، کنار بالشم، پایین تختم به‌خواب رفته است، هیچ یادم نمی‌آید، خیلی که فکر می‌کنم می‌رسم به این‌جا و حدود یکی دو هفته بعد که کتاب را گرفتم و مثل همیشه خوره‌وار شروعش کردم، نشد اما، پیش نرفت، همان ترجمه‌ی قدیمی با آن جلد کهنه و رنگ‌ و رورفته، با آن برگ‌های کاهی زرد شده را هم گرفته بودم، اما بازهم نشد.

تا صفحه‌ی ۵۸ را به زور پیش رفتم، پاراگراف‌ها را چندبار خواندم، هی بالا و پایین‌شان کردم تا مگر یک اپسیلونِ آن لذت و آرامشی نصیبم شود که این‌همه خواننده‌ی قبلی را سیراب کرده بود. نشد. صفحه ۵۸ که رسیدم تغییر رویه دادم، گذاشتم همین‌طور پیشم بماند، هوسی یکی دو صفحه‌اش را در روز بخوانم اما هی نخواهم که تمامش کنم، پیش خودم گفتم بگذار کش بیاید اصلا، تا هر وقت که لازم است و...همین شد که حسابش پاک از دستم در رفته است.

«زمین انسان‌ها» اما زمین من نبود، زمین پر رمزوراز و حرافی بود که خیلی خوش داشت از هر علف هرزه‌ی روی زمین، معناهای معمولا رمانتیک و نوستالژیک بیرون کشد، از سر تنهایی بود یا چیز دیگر، راه‌به‌راه شروع می‌کرد با دشت و صحرا و بال هواپیما، منولوگ‌های طولانی و فیلسوف‌مآبانه به‌راه انداختن.

زمین انسان‌ها با من راه نیامد شاید چون نویسنده‌اش، اگزوپری، خیلی اصرار داشت فقط حرف بزند، در باب زمین و آسمان و دشت و کوه و صحرا و ....هواپیما، در باب انسان‌ها، در باب چیزی، زمانی، جایی که از آن‌ها یک انسان می‌سازد، در باب...حقیقت. همین‌طور ساده و بی‌پیرایه هم که حرف نمی‌زد، خیلی وقت‌ها حرف‌هایش را می‌پیچید در لفافه‌ی توصیفات شاعرانه و تشبیهات رمانتیک، می‌پیچید در قالب جملات کوتاه قصار، در قالب داستان‌ها و خاطرات ریز و درشت زندگی‌اش.

زمین انسان‌ها به دلم نچسبید شاید چون فکر می‌کردم نویسنده دارد سر من کلاه می‌گذارد، دارد یک سری معناها و واقعیت‌های پیش‌پاافتاده‌ی معمولی را آب‌وتاب آن‌چنانی می‌دهد، جوری‌که مرا دچار این توهم کند که دارم حقایق عمیق فلسفی در باب طبیعت و انسان را شهود می‌کنم. حرف‌های تکراری در باب مسئولیت و اراده انسانی، در باب «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید، زیر باران باید رفت و...»، کم‌وبیش مشابه همان عرفان رمانتیک و کم‌مایه‌ی سپهری که در زیر تعابیر ادبی و خوش‌آب‌ورنگ شاعرانه پنهان شده است و بدجوری ادعای «شناسایی راز گل سرخ و حیرانی در افسونش» را یدک می‌کشد. زمین انسان‌ها هم در نظر من همین ادعاها آمد با دقیقا همین شگردها و حقه‌بازی‌های ادبی، با همین شعبده‌بازی تبدیل سخنان آبکی و معمولی به حقایق بزرگ و درک‌ناشدنیِ جهانشمول به‌وسیله‌ی خرگوش هواپیما و کلاه صحرا و...وردهای اگزوپری.

با تمام این‌ها حیف شد، خیلی حیف، کتاب که تمام شد خوردم به پست این قطره‌ی شگفت بینی‌بازکن و باز یادم افتاد که چه انبوه آدم‌هایی که از این کتاب لذتی بیان‌ناشدنی برده‌اند و برای من، از روی بدشانسی یا کج‌فهمی یا این ذائقه‌ی ادبیِ کوفتی یا...، به‌هرحال زمین انسان‌ها در دست‌های من چیزی نگذاشت مگر زمینی پر از رمز و رازهای...تصنعی.

+  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

اما این تمام ماجرا نیست، این تفاسیر سیاسی ـ اجتماعی از «بازمانده‌ی روز» را می‌گویم، این انگلیسی‌های شریف و ساده‌لوح، آمریکایی‌های کثیف و حقه‌باز، فرانسوی‌های خشمگین و انتقام‌جو و...البته آلمان‌ها و هیتلر، همه‌ی آن چیزی نیستند که از «روز باقی مانده است». بله، البته جنگ جهانی دوم و ساده‌لوحی انگلیسی‌ها در برابر آلمان و هیتلر، لکه‌ى ننگی بود که برای همیشه آن شرافت معروف و اشرافی انگلیسی را لکه‌دار کرد، همان شرافتی که نمادش لرد دارلینگتن است وقتی پس از جنگ در همان دادگاه انگیسی به اتهام بی‌شرافتی محاکمه می‌شود و البته پس از آن هرگز به دوران شکوه گذشته‌اش بازنمی‌گردد، جای او را «ارباب آمریکایی» می‌گیرد که به میراث آن انگلیسیِ زمین‌گیر چنگ می‌اندازد تا بلکه بخشی از آن شرافت و اصالت را از آن خود کند، گرچه برای ارباب جدید، بخش‌هایی از آن شکوه و عظمت گذشته، بخش‌هایی از سرای دارلینگتن، بی‌مصرف و زائد است و ناچار رویش را ملافه می‌کشند.

اصلا چرا راه دور برویم، خود استیونز، با آن اعتماد و اطاعت و سرسپردگیِ غلیظ نسبت به اربابانی که به عقل و درایت‌شان اعتماد کامل دارد، استیونزی که نظری جدی در باب امور مهم داخلی و بین‌المللی ندارد، گرچه این امور جلوی چشمش اتفاق می‌افتند، خود استیونز، نماد تام‌وتمام مردم عادی و کوچکی است که تنها در حیطه‌ی زندگی محدود خودشان مشغولند و دغدغه‌های مضحک خودشان را دارند، نماد توده‌ی نادان و مطیع، نماد...اما این تمام ماجرا نیست، این تفاسیر و استعاره‌های سیاسی ـ اجتماعی از «بازمانده‌ی روز» که انبوه نقدهای روزنامه‌ها و مجلات به آن پرداخته‌اند، به آن اعتماد و شکوه از دست رفته، همه‌ی ماجرا نیست. چیز دیگری هم هست که وقتی با رمان خودمانی‌تر و شخصی‌تر برخورد کنیم، پررنگ می‌شود، زاویه‌ای شخصی و معمولی که مرا آن‌چنان مجذوب این رمان کرد که حجم نه‌چندان اندکش را یک‌نفس و یک‌روزه خواندم، چیزی که شاید بشود نامش را گذاشت: «جدیت یک زندگی حرفه‌ای».

من دوست دارم با استیونز همدلی کنم، دوست ندارم استیونز را تنها یک پیش‌خدمت خانه‌های اعیانی اشراف انگلیسی بدانم که دوره‌شان یا همان «روز»شان بعد از جنگ جهانی دوم به‌سر آمد. محدوده‌ی رمان و شخصیت‌هایش خیلی محدود و بی‌ربط می‌شود با این تفسیر سطحی و بیرونی ماجرا، از طرفی به آن مثلا عمق سیاسی ـ اجتماعی هم کار ندارم، به خود استیونز کار دارم به عنوان نماد تام‌وتمامی از همه‌ی ما آدم‌های کوچک معمولی که بخش عمده‌ای از جهان محدود اطراف‌شان را به طرزی ابلهانه و مضحک جدی می‌گیرند. جدیتی که عمیقا و همزمان کمیک و تراژیک است.

جدیتی که استیونز در مقام یک پیش‌خدمت پیش‌پا‌افتاده، گیرم حالا در خانه‌های بزرگ و معتبر، گرفتار آن است همان جدیتی است که همه‌ی ما انسان‌های نسبتا مدرن در مقام شغل و حرفه‌ی کوچک و محدودمان بدان دچاریم. تنها استیونز نیست، همه‌مان می‌خواهیم «به بالاترین مراتب حرفه»‌مان دست پیدا کنیم، حتی اگر این حرفه به کوچکی و بی‌اهمیتی حرفه‌ی پیش‌خدمتی باشد، باز ما آن‌قدر توجیهات کوچک و بزرگ در باب «سهم هرچند کوچک و ناچیز»مان در سیر تمدن و پیشرفت بشری دست‌وپا می‌کنیم که تلاش‌های ابلهانه و سزیف‌وارمان برای دست‌یابی به آن مثلا بالاترین مراتب را توجیه کند. ما هم خودمان را سخت به وقار و متانت نیازمند احساس می‌کنیم، به آن چیزی که استیونز «تشخص» می‌نامد و «خلاصه‌اش می‌شود این‌که آدم لباسش را جلوی مردم درنیاورد».

زندگی در مقام یک حرفه‌ای، آن‌چیزی که جزء لاینفک یک زندگی مدرنِ موفق است، زندگی در مقام شخصی است که همواره در جلد حرفه‌ی خود فرو رفته است و هرگز، مطلقا هرگز، آن‌را جلوی روی دیگران درنمی‌آورد، پوسته‌ای سخت و عاری از هرگونه احساسات، حتی در زمان مرگ پدر یا احساسات مبهمی که شاید بعدها دیگران بتوانند از آن‌ها به‌عنوان سوسوهای فرومرده‌ی عشقی که هرگز به‌بیان درنیامده است، یاد کنند. این «غیرشخصی شدن روابط» با همه‌چیز و همه‌کس، حتی با خود انسان، یا لفظ به‌اصطلاح منتقدانه و چپ‌گرایانه‌‌اش: الینه شدن یا ازخودبیگانگی، مولفه‌ی اصلی تغییری است که نوع روابط سنتی را از روابط نسبتا مدرن متمایز می‌کند. روابطی که با نوع یا تیپ اجتماعی برقرار می‌شود نه با افراد خاص. چیز غریب و بی‌ربطی هم نیست، همه‌ی ما انتظار داریم کسانی که خدماتی را به ما ارائه می‌دهند، اعم از استاد دانشگاه، کارمند بانک یا کارشناس اداره با ما در قالب دانشجو و ارباب رجوع برخورد کنند نه به‌عنوان یک دختر زیبا یا پسر شلخته یا کسی‌که مثلا لکنت زبان دارد. همان‌طور که از استیونز هم انتظار می‌ورد با «ارباب» در قالب «ارباب» برخورد کند نه لرد دارلینگتن یا آقای فارادی و اتفاقا این برخورد نوعی خیلی هم مایه‌ی افتخار حرفه‌ای استیونز است که ارادات قلبی او به دارلینگتن هیچ تاثیری بر نوع خدمات او به فارادی ندارد تا آنجایی‌که استیونز در توجیه انکار خدمت به دارلینگتن در حضور مهمانان فارادی، سخن گفن از ارباب قدیم در حضور ارباب جدید را کم‌وبیش مشابه صحبت از همسر سابق یک زن در حضور شوهر فعلی او قلمداد می‌کند.

زندگی در مقام یک حرفه‌ای، زندگی در قالب پوسته‌ی سخت و شکاف‌ناپذیر جدیتی است که هرگونه احساسات شخصی و انسانی را با دافعه‌ای بی‌مانند رد می‌کند. جدیتی که گرچه تاحدزیادی کمیک است اما سرشار از آن حس بیهودگیِ تراژیک و دردناکی است که در پایان یک روز بیش از حد پرکار و خسته‌کننده نصیب آدم می‌شود. من به استیونز احترام می‌گذارم چون به‌واقع او راست می‌گوید، کار راحتی نیست این حفظ وقار و متانت و تشخصی که گرچه خنده‌دار و بی‌معنا است اما کار هرکسی نیست. سنگ شدن، یک حرفه‌ای تمام‌عیار و «بزرگ» شدن، هیچ کار ساده‌ای نیست و به‌همین دلیل احترام‌برانگیز است تلاش‌های خستگی‌ناپذیر امثال استیونز (و چه کسی می‌داند، شاید من، شاید ما) در جهت دست‌یابی به یک خودبسندگی تام‌وتمام، به‌گونه‌ای که هیچ محرک ریز و درشتی از جهان بیگانه‌ی بیرون، این وقار و متانت را خدشه‌دار نکند. خودبسندگی و جدیتی که وقتی از بیرون نگریسته می‌شود، بیش از حد محدود و مضحک و بی‌معنا به‌نظر می‌رسد.

خلاصه‌اش کنم، زندگی در مقام یک حرفه‌ای، زندگی به همراه آن جدیتی است که از «فن» شوخی صحبت می‌کند و از این‌که یادگیری این «فن» را تابه‌حال با «جدیت» کافی دنبال نکرده است. احتمالا لازم نیست متذکر شوم که من این رمان را بیش از حد لازم شخصی و همذات‌پندارانه خواندم چون احساس کردم دقیقا به همان اندازه‌ی استیونز، حتی شوخی و طنز و پاسخ‌های ریشخندآمیزم به این‌وآن، یا به قول استیونز پاسخ‌های همراه با ظرایف و لطایفم را نیز با جدیتی مثال‌زدنی و ابلهانه دنبال می‌کنم.

 

پی‌نوشت۱: معنای عنوان کتاب، بازمانده‌ی روز، همچنین فصل‌بندی‌ها را که با عناوینی مثل روز اول-صبح یا روز ششم-شب مشخص می‌شود، تنها در چند صفحه‌ی آخر کتاب می‌فهمید وقتی یکی از همکاران عادی و کوچک استیونز به او متذکر می‌شود که «برای بیشتر مردم، بهترین قسمت روز، شب آن است». خیلی وسوسه می‌شوید که با بازی کردن با همین جمله‌ی ساده‌ و نسبتا عمیق، یک‌بار دیگر کتاب را از ابتدا بخوانید و معناهای پنهان جالبی را کشف کنید که تنها در پرتو این استعاره‌ی پایانی روشن می‌شوند.

پی‌نوشت دوم این مطلب نسبتا طولانی است، ارتباط مستقیمی هم به کتاب و تفاسیرش ندارد، شاهد از غیب دیگری است در جهت تایید زبان عامیانه و بعضا کوچه‌بازاریِ اینجانب، روی ادامه‌ی مطلب کلیک نکنید اگر حوصله‌ی بیش از این را ندارید، گرچه اگر نظر بنده را شخصا بخواهید، به شما اطمینان می‌دهم خواندنش خالی از لطف و فایده نیست.

 

پی‌نوشت۲:


ادامه
+  جمعه بیست و دوم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

اغلب داستان‌های خورشیدفر همینطوری‌اند، از یک جایی در وسط زندگی شروع می‌شوند، چند لحظه، چند ساعت یا حداکثر چند روز می‌گذرد و باز در جایی وسط همان زندگی کسالت‌بار و لبریز از ملال و روزمرگی تمام می‌شوند (به‌جز شاید داستان‌های «خارق‌العاده» و «روح» که پایان داستان به نوعی پایان کار شخصیت‌ها هم هست).

من البته این بیان بی‌شیله‌پیله و روان روزمرگیِ چاره‌ناپذیر زندگی‌های عادی و معمولی را دوست دارم، خوشم می‌آید که نویسنده خودش و خواننده‌اش را برای خلق و پذیرش گره‌های داستانی عجیب‌وغریب به زحمت نمی‌اندازد، اینکه خیلی عادی و ساده شروع می‌کند از جزئیات بی‌اهمیت واقعی حرف زدن و...خلاصه این سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش کاروری را دوست دارم اما با داستان‌های خورشیدفر یک مساله‌ی اساسی دارم، این‌که شخصیت‌هایش بیش از حد پرگو و حرافند. همین‌طور یک‌روند حرف می‌زنند، آسمان‌وریسمان را به‌هم می‌بافند و درباره تخیلات پرطول‌وتفصیل و کشدار و ملال‌آورشان پرگویی‌های احمقانه می‌کنند.

به‌نظرم نویسنده هیچ آن مهارت مثال‌زدنی در بیان جزئیات برای خلق حس‌های ظریف در خواننده را ندارد، یک دلیل مشخص هم دارد، بس‌که بیخودی حرف می‌زند. دقت نمی‌کند به کنش‌ها و رفتارهای ناخودآگاه و پرمعنای شخصیت‌هایش، به‌جایش هی سر خواننده را می‌برد با بیان کسالت‌بار ذهنیات صدمن یک غاز آن‌ها . یک پاراگراف، دو پاراگراف، خب بس است دیگر، من خواننده چه گناهی کرده‌ام که باید بنشینم ریز جزئیات حرافی‌های شخصیت‌ها در باب هر مساله کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای را تحمل کنم؟ اصلا چه نصیبی می‌برم از این‌همه حرف؟ از این نطق‌های شبه فلسفی-اگزیستانسیالیستی؟

مشکل دومم با داستان‌های خورشیدفر همین است، همین‌که نه‌تنها شخصیت‌های حراف و پرگویی دارد بلکه شخصیت‌هایش عجیب اصرار دارند که حرف‌های گنده‌تر از دهان‌شان بزنند، خودشان را خیلی خاص و منحصربه‌فرد نشان دهند، یک حرف‌هایی بزنند که از هر صد آدم معمولی، یک نفرشان هم چنین حرف‌هایی را در آن شرایط نمی‌زند. خداوکیلی کجای راوی داستان «رنگ‌های گرم» به پسربچه‌ای شانزده ساله شبیه است با آن روایت نیمه شاعرانه‌اش از زندگی و احساسات مادرش؟ ‌یا کدام زن‌وشوهری برخوردشان با احتمال تولد بچه‌ای ناقص‌الخلقه، آن واکنش‌های عجیب و یادآوری خاطرات آنچنانی است که دو شخصیت اصلی در داستان «علفزارهای آسمانی» تحویل خواننده می‌دهند؟ یا اصلا همان داستان «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود»، کجای نسیم به یک دختر نوجوان پانزده ساله شبیه است؟ داستان‌های «یک تکه ابر واقعی» و «عشق آقای جنود» که دیگر اصلا پنهان‌کاری معمول را هم ندارند و شخصیت‌های داستان کلا خیلی ادعای‌شان می‌شود، بقیه داستان‌ها هم کم‌وبیش همین‌گونه‌اند («دوقلوها»، «خارق‌العاده» و «روح»)، شخصیت‌ها زیادی خودشان و جهان را جدی گرفته‌اند و الکی پرگویی‌های شبه فلسفی را ضمیمه مسائل پیش‌پاافتاده‌ی روزمرگی می‌کنند.

برای خودم که خیلی روشن است چرا داستان‌های این کتاب، آن‌طور که باید و شاید به دلم نچسبیده است، به این دلیل ساده که شخصیت‌های اغلب داستان‌ها نه‌تنها آدم‌های حراف ملا‌ل‌آوری هستند، بلکه بیش از آن زیادی متوهمند در باب اینکه پرگویی‌های غیرمعمول‌شان، با آن زلم‌زیمبوهای بدلی و بازاری، برای خواننده خیلی جالب و جذاب است.

راستش من اگر جای نویسنده بودم، اولا توصیف ساده و روان رفتارها و کنش‌های عادی یا حتی همین تکرارها و مکث‌های گفتگوهای معمولی را جایگزین تشبیه‌های آنچنانی برای بیان جزئیات ذهنیات کشدار شخصیت‌هایم می‌کردم و یا حداقل، در انتهای داستان، یک رخداد و اتفاق معمولی و روزمره را چاشنی آن حرافی‌ها می‌کردم تا با خلق یک کنایه نیشدار نشان دهم که چقدر آن پرگویی‌های ذهنی در مواجهه با واقعیتِ بیش از حد ساده و واقعی، بی‌ربط و پوچند. البته واضح است که من جای نویسنده نیستم و احتمالا نویسنده هم خیلی از این مساله مشعوف است، به‌هرحال این نوع داستان‌ها هم طرفداران خاص خودشان را دارند گرچه من، شخصا هیچ دل خوشی از این ادبیاتی ندارم که بلندگو می‌دهد دست شخصیت‌ها و با‌ ضرب‌و‌زور الکی، نطق‌های تصنعی را می‌چپاند توی دهان‌شان.

 

پی‌نوشت۱: داستان «همسایه» در این میان کمی تا قسمتی استثناست، مرز خیال‌ و واقعیت را خیلی ناپیدا و ماهرانه کمرنگ می‌کند و بیش از آنکه دغدغه حرف و بیان ذهنیات آنچنانی داشته باشد، توصیف‌هایش را در جهت خلق یک تاثیر ناخودآگاه و مبهم در خواننده قرار می‌دهد.

 

پی‌نوشت٢: صادقانه امیدوارم برخی بیخودی شلوغش نکنند، این‌ها تنها نظر «شخصی» من است در باب یک مجموعه داستان، احتمالا کارهای بعدی خورشیدفر را هم دنبال خواهم کرد تا ببینم واقعا عامدانه همین سبک پرگو را انتخاب می‌کند یا به‌تدریج به سمت گزیده‌‌نویسی‌های پاکیزه‌تر میل می‌کند. در عین‌حال بازهم از صمیم قلب امیدوارم اگر همچنان مصر به ادامه‌ی همین سبکِ حرافِ ذهنی است، در همین حیطه داستان کوتاه مانور دهد و خدای‌نکرده یک‌وقت به فکر نوشتن رمان نیفتد که در آن‌صورت دیگر آش واقعا شور می‌شود و هیچ بعید نیست که کشداری و ملال نهفته در این سبک، از حد حوصله‌ی همان طرفدارانِ بیان ذهنیات شبه فلسفی هم فراتر رود. 

+  شنبه شانزدهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

استعاره‌های اونیل روتر از آنی هستند که نیازی به رمزگشایی و تفسیر داشته‌ باشند. آن فضاهای به قول خودش اکسپرسیونیستی، آن‌قدر اغراق‌شده و کلوزآپ هستند که استعاره‌هایش را در صورت تماشاگرش فریاد بزنند. من هیچ نفهمیدم چه زمانی و چه کسانی نمایشنامه‌های او را با واقعیت می‌سنجیدند و آشکارا خودشان را سر کار می‌گذاشتند با پرسش از این‌که مثلاً صحنه‌ى کار کردن طاقت‌فرسای آدم‌ها در کوره‌خانه‌ی جهنمی کشتی تاچه‌اندازه واقعی است.

به‌نظرم اونیل داستانی سراسر غیرواقعی و اغراق‌شده را برای ما تعریف می‌کند تا دقیقاً و با تأکید، همان چیزی را به ما بفهماند که می‌خواهد بگوید، بدون ذره‌ای ظرفیت برای تفسیرهای متنوع و متکثر. همان داستان تکراریِ آدم‌های ماشینی و مثلاً ازخودبیگانه، همان آدم‌هایی که معمولاً حواس‌شان نیست اما یک‌دفعه و ناگهانی، یک اتفاق ساده و پیش‌پاافتاده یادشان می‌آود که خانه‌شان را برای همیشه گم کرده‌اند، همان تنهایی ازلی و ابدی و....

اونیل را دوست نداشتم علی‌رغم همه‌ی آن عظمتی که نویسندگان و منتقدان تئاتر برایش قائلند. هیچ نمی‌فهمم آیا واقعاً نیاز است تا نویسنده تصویرش از جهان را این‌قدر اغراق‌شده در یک نمایشنامه ترسیم کند، جوری‌که تماشاگر دقیقاً همان چیزهایی را ببیند که او می‌خواهد؟ واقعاً لازم است که با فضاهایی تا این اندازه نامعمول و به‌اصطلاح اکسپرسیونیستی به مفاهیم و نطق‌های شبه‌فلسفی در باب آوارگی و تنهایی انسان مدرن و خشونت بی‌معنای اطرافش بپردازد؟

راستش من شخصاً داستان‌ها، فضاها و نمایشنامه‌هایی را ترجیح می‌دهم که این‌قدر آشکارا زور نمی‌زنند و با تعریف سرراست یک پیش‌آمد روزمره و کوچک، حس و احیاناً معنای عمیقی را به خواننده‌شان انتقال می‌دهند بدون این‌که او حتی روحش هم خبردار شود.

+  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«ماریا! در طول شب؟ چرا اغراق می‌کنی؟...در طول چهل‌وپنج دقیقه!...اگر زمان درآوردن لباس، نوازش‌های دروغین، گفتگو‌های بیهوده و دوباره پوشیدن لباس را از این مدت کم کنیم، تنها یازده دقیقه باقی می‌ماند.

یازده دقیقه! دنیا براساس پدیده‌ای می‌گردد که تنها یازده دقیقه طول می‌کشد».

 

سال‌های آخر دبیرستان بودم که «کیمیاگر» را خواندم و «بریدا» و شاید هنوز آنقدر نخوانده بودم که ادبیات خوب را از ادبیات بد تمیز دهم. اما حالا فکر می‌کنم روایت کوئیلویی از هر موضوعی، حتی مهم‌ترین و بغرنج‌ترین و بعضا جذابترین آنها، روایتی آبکی و همراه با انبوه زوائد قابل‌حذف خواهد بود. طرح داستانی «یازده دقیقه» طرح داستانی نخ‌نما شده‌ای است که البته ظرفیت بازپرداختی بدیع را نیز دارد، گرچه نه برای هر نویسنده‌ای و با هر میزان مهارتی؛ داستانِ چگونگی روسپی شدن یک دختر برزیلی که با آرزوهای دخترانه‌ی شهرت و ثروت و شوهر به سوئیس می‌رود و در آنجا مزه‌ی پولِ حاصل از تن‌فروشی می‌رود زیر زبانش و...آخرش هم کوئیلویی است دیگر. البته روایت کوئیلویی از این داستانِ تکراری، داستانِ به اصطلاح کشف و شهود شخصی است. تجربه‌ای روحی و مثلا عرفانی. پرداختی معمولی و همراه با حواشی و زوائد غیرلازم. بااین‌حال موضوع خاص این کتاب، علی‌رغم همه آن جنبه‌های آبکیِ عرفان و شهودِ سخیفش، احتمالا جذابیت خاصی برای خواننده‌ی ایرانی‌ای دارد که همیشه این تم‌ها را از جلوی دستش دور کرده‌اند، تم‌هایی شاید مثل این:

«خریداران را به سه دسته تقسیم کرد: ترمیناتورها (نامی که به دلیل دوست داشتن همان فیلم معروف سینمایی، بر آنها گذاشت) درحالی‌که بوی مشروب می‌دهند، وارد می‌شوند، وانمود می‌کنند کسی را نمی‌بینند و درعین‌حال، خیال می‌کنند همه به آن‌ها نگاه می‌کنند. مدتی می‌رقصند و آنگاه مستقیم پیشنهاد رفتن به هتل را می‌دهند...پرتی‌ویمن‌ها (این‌هم به‌خاطر فیلم سینمایی) که می‌خواهند خوش‌پوش و مهربان باشند؛ انگار دنیا متکی به همین مهربانی است و دیگر هیچ. همچون کسانی‌ که در کوچه‌ای قدم می‌زنند و اتفاقاً وارد میخانه‌ای می‌شوند. نخست خوشحال و سپس نامطمئن به نظر می‌رسند. احساس گناه می‌کنند، ولی از ترمیناتورها پرتوقع‌تر بودند...پدرخوانده‌ها (این‌هم به‌خاطر یک فیلم سینمایی دیگر) که به بدن یک زن، همچون کالایی بازرگانی می‌نگرند. نقش اصلی را دارند. می‌رقصند، حرف می‌زنند، انعام نمی‌دهند، می‌دانند چه می‌خرند و به اندازه ارزش هر کالا، پول می‌دهند. هرگز اجازه نمی‌دهند زنی راهنمای آنان باشد. به‌خوبی معنای واژه‌ی ماجرا را می‌دانند».

+  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

آخرین سطرهای این یکنواختیِ تنبل و لَختِ زنانه در میانسالگی را زنگ تیز تلفنی تکان می‌دهد که بوی ناشناخته‌گی و دلهره می‌دهد، بوی شوم حادثه‌ای ناگوار بلند می‌شود درست همان وقتی‌که زن پای در سراشیب خیابان می‌گذارد.

راستش من هیچ نفهمیدم چرا این دوست گرامی، دل خوشی از این کتاب نداشت، واقعا خوشحال می‌شوم دلایلش را بشنوم اما به نظر من، «خط تیره، آیلین» کتاب مهمی است نه به‌خاطر موضوع نخ‌نما شده‌اش و نه به خاطر داستان یکنواخت و کشداری که گره داستانیِ قابل قبولی ندارد. به نظرم این کتاب مهم است به‌خاطر نثر سراپا زنانه‌اش و شیوه روایت کم‌نظیرِِ بازهم زنانه‌اش.

نثر این کتاب یکی از نمونه‌های کمیاب و منحصربه‌فردِ نثر زنانه در ایران است به آن معنایی که ولف از نثر و تجربه زنانه‌‌ی جهان در کتاب «اتاقی از آن خود» ارائه می‌دهد. جهانی پاره‌پاره، مملو از جزئیات بی‌اهمیت، دارای زمانی آشکارا غیرخطی و دوری و دارای توقف‌ها و بازگشت‌های غیرمنطقی. روایتی که خواننده‌اش را نه در درک جهان، بلکه در احساس آن شریک می‌کند.

به نظرم جهان کوچک و دوریِ روزمره‌گیِ زنانه (به‌خصوص در میانسالگی) دقیقا در یکنواختیِ لَخت و کسالت‌آور داستان جلوه‌گر می‌شود. اهمیت «خط تیره، آیلین» نه در ساختارشکنی زمان و مکان و روایت که امروزه مشق شب هر نویسنده‌ی نوپای ادبی در ایران است، بلکه در روایت شکسته و موجدار و کج‌وکوله‌ای است که از جهان پیرامون ارائه می‌دهد، درست همان‌گونه که برای یک زن خانه‌دار در میانسالگی تجربه می‌شود.

اندکی دقت و تمرکز بر نوع روایت و نثر ماه‌منیر کرباسی کافی است تا به ما نشان دهد که او از جهان و رخدادهایش، تنها به بیان جزئیاتی به‌ظاهر بی‌ربط (ارتباطش را تنها احساسِ مهرانگیز ممکن می‌کند نه منطق) و سراسر تکراری اکتفا می‌کند. او زمان و مکان و روایت را بر مبنای احساس زنانه‌ی شخصیتِ زن داستانش می‌شکند و هیچ ابایی هم از یکنواختی و تکرار و کسالتِ این نوع روایت و تجربه جهان ندارد چون دقیقا بسیار واقعی و ملموس است. زمان برای زنان خانه‌دار نمی‌گذرد، همه‌چیز در دایره‌ای از کسالت و روزمره‌گی و جزئیات ناخوشایند تکرار می‌شود و کرباسی موفق شده است بدون آنکه شیپور داعیه‌های رادیکال فمنیستی را دست بگیرد، توصیفی ملموس، دقیق، هوشمندانه و کاملا ادبی از این نوع تجربه خاص جهان ارائه دهد.

به نظرم «خط تیره، آیلین» یکی از معدود مصداق‌های ادبیات و تجربه زنانه از جهان، به واقعی‌ترین و دقیق‌ترین معنای کلمه را بدست می‌دهد و خوراک خوبی برای تحلیل‌های جامعه‌شناختی از تجربه جهان فراهم می‌کند، آنگونه که بر یک زن ایرانی در میانسالگی می‌گذرد. به خصوص که دیگر شخصیت‌های داستان هم هرکدام وجهی سراسر نمادین از وجوه مختلف این جهان زنانه را نمایندگی می‌کنند که جای پرداخت و رمزگشایی بسیار دارد. 

 

پی‌نوشت: جایی دیدم «و دیگران» محبوبه میرقدیری را نمونه‌ای از ادبیات زنانه دانسته‌اند، درحالیکه به نظرم آن کتاب تنها تصویری کاریکاتوری از تجربه‌ی زنانه جهان است و وجهه عاجزانه آن‌را تا مرز تهوع پررنگ می‌کند درحالیکه «خط تیره، آیلین» این ناتوانی و عجز در برابر جهان را آنقدر ماهرانه در تاروپود تجربه زنانه‌‌ی شخصیت زن‌ِ داستانش تنیده است که زمین تا آسمان با آن گل‌درشتی و بی‌ریختیِ «و دیگران» میرقدیری تفاوت دارد. این‌را گفتم که فکر نکنید وقتی از ادبیات و تجربه زنانه‌ی جهان حرف می‌زنیم، می‌توانیم هر چیز عاجزانه و همراه با آه‌وناله و سانتی‌مانتالیسم مبتذل را هم قاطی‌اش جای دهیم.

+  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ضروری است که آدم دیوانه باشد اگر بخواهد بی‌گناه باقی بماند. دیوانه که باشد، بی‌گناه می‌ماند حتی اگر کسی را بکشد. هر آدم عاقل دیگری هم باشد ترجیح می‌دهد دیوانه شود اگر قرار باشد عقلانیتش تمام بشریت را به دیوانگی بکشاند، این را موبیوس می‌گوید، یکی از سه فیزیک‌دان مثلا و حقیقتا دیوانه: «يا ما در تیمارستان می‌مونیم یا جهان تیمارستان می‌شه. یا ما اینجا از خاطره‌ی انسان‌ها محو و فراموش می‌شیم یا بشریت محو و نابود می‌شه، راه دیگه‌ای وجود نداره».

فیزیک‌دان‌ها فوق‌العاده است چون مرز مارپیچ و دوسویه همه آن چیزهای ضدونقیضی را نشان می‌دهد که در یک چشم بهم زدن به یکدیگر تبدیل می‌شوند. وقتی ضرورت آزادی، زندانی شدن است و وقتی ضرورت عقلانیت، دیوانه شدن. وقتی علم با تمام عقلانیتش به چیزی ضدانسانی بدل می‌شود و انسان مجبور است خود را از دایره علم و دیوانه‌گی‌هایش کنار کشد تا...حداقل بی‌گناه بماند. وقتی مسئولیت دقیقا برابر با هیچ کاری نکردن است. وقتی دیوانه‌ترین دیوانه‌ها، عقلانی‌ترین تحلیل‌ها را پیش روی‌تان می‌گذارند و وقتی عاقلان معمولی، آشکارا جلوی همین دیوانه‌ها و براهین مالیخولیایی‌شان کم می‌آورند.

فیزیک‌دان‌ها را دوست داشتم چون داستان دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ای است که در درون خودش، همه‌چیز عقلانی و منسجم و ...واقعی و از همه این‌ها مهم‌تر، ضروری است. فیزیک‌دان‌ها را دوست داشتم چون مثل تمام کارهای دیگر دورنمات سرشار از استعاره‌های بی‌شیله‌پیله و هوشمندانه‌ای است که هیچ نیاز به تلاش خارق‌العاده برای رمزگشایی ندارند. اصلا بیان صریح‌شان چیزی بیخود و بی‌مزه‌ای می‌شود، کافی است بخوانی و همه‌چیز را، همه آن معانی کنایه‌آمیز را، عمیقا حس کنی.

ترجمه فیزیک‌دان‌ها هم کار رضا کرم‌رضایی است که گرچه فوق‌العاده نیست اما احتمالا برایمان کافی است همین‌که چیزی از دورنمات را توی دست ما گذاشته است.

+  جمعه چهارم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«این داستان‌نویس‌ها مندنی‌پور را می‌پرستند»، این‌را خواهرم می‌گوید که همچین تریپ نویسندگی برای خودش قائل است، من هم که بی‌شعور، تابحال چیزی از ایشان نخوانده بودم؛ شاید به‌خاطر اینکه خودم هم می‌دانستم این‌کاره نیستم، مرا چه به خواندن مندنی‌پور، فکرش را بکنید، میان این‌همه نویسنده، مرادی کرمانی روی من تاثیر گذاشته است، خب دیگر چه انتظاری دارید؟

اما امان از این دوست خوب که هیچ این ادله و شواهدِ گویا، توی کَتَش نرفت، هی من را شیر کرد که برو «ماه نیمروز» بخوان، برو «شرق بنفشه» بخوان، برو «ارواح شهرزاد» بخوان، هی من گفتم والا بنده از ایشان یک کتاب دیده‌ام با عنوان «آبی ماورای بحار» که از همان عنوانش رمیده‌ام و فکر کردم حوصله نویسنده‌ای را ندارم که بخواهد سواد ادبی‌اش را به رخ من بکشد اما کو گوش شنوا. بالاخره هم نمی‌دانم توی رودربایستی ماندم یا کنجکاوی یا چه کوفت دیگری که رفتم هرسه کتاب را گرفتم و یک تورقی کردم و...چشمتان روز بد نبیند، هرسه شدند آیینه دق که برای خواندن‌شان هی امروز و فردا می‌کردم.

انصافا کم هم مایه نگذاشتم، پیش خودم شرط کرده بودم که تاوقتی این سه کتاب را تمام نکرده‌ام، سراغ هیچ نوع کتاب و رمان دیگری نمی‌روم، خب انصاف بدهید دیگر، «فیزیک‌دان‌ها»ی درونمات یک طرفتان باشد، «شصت داستان» بوتزاتی طرف دیگرتان، «خط تیره، آیلین» (رمان برنده جایزه روزی روزگاری) هم کمی آن‌طرف‌تر، خداو‌کیلی خیلی مجاهده می‌خواهد، آن‌هم از کِی، از هشتم اردیبهشت، یعنی دقیقا از بیست‌وپنج روز پیش، مثل وقتی است که یک بچه گرسنه و هلاک از تشنگی را بنشانید کنار یک سفره رنگارنگ از اطعمه و اشربه آنچنانی، اما بهش بگویید که تا جریمه‌های تمام‌نشدنی مشق شبش را تمام نکند، حق دست زدن به هیچ چیز را ندارد. همه این‌ها را گفتم که ثابت کنم من تمام تلاشم را کردم و بااین‌حال بازهم یکجا، شرمنده این دوست و آقای مندنی‌پور شدم.

«ماه نیمروز» را با هزارجور جان کندن تا نیمه خواندم، برای آن داستان شکار و پلنگ هم یک استعاره‌ها و معانی دور از ذهنی شهود کردم اما بازهم نفهمیدم چرا باید بابت خواندن نثری آشکارا سکته‌دار و موضوعاتی نه‌چندان بدیع و ژرف، این‌همه عرق بریزم. سینه‌چاکانِ استاد احتمالا پشت‌چشمی نازک می‌کنند که خب ساده‌خوان و ساده‌پسند و ....مبتدی هستی دیگر؛ گیریم همه این‌ها درست اما بازهم من نمی‌فهمم چرا این‌طور نوشتن و معلومات لغوی نویسنده را به رخ خواننده کشیدن، نوآوری در سبک و داستانِ به اصطلاح نو محسوب می‌شود. من هدایت و بوف کور را خوانده‌ام و لذت هم برده‌ام چون فکر نمی‌کنم بخواهد خودش را و نوآوری‌اش را متفرعنانه حالی خواننده‌اش کند اما شرق بنفشه را که شروع کردم، از همان اولین جملات، کتاب را بستم و رسما فرار کردم از هرچه مندنی‌پور و مندنی‌پورخوانی است.

به‌هرحال قسمت نبود گویا که بنده به عمق هنر مفاخر ادبی معاصرمان واقف شوم، شما دعا کنید خدا شعور و لیاقتش را عطا کند، شاید در آینده فرجی شود و ما هم بفهمیم چرا «این داستان‌نویس‌ها مندنی‌پور را می‌پرستند».

 پی‌نوشت: ساره آدم ایده‌پردازی است و مثل همه آ‌ن‌هایی که ذهن مخوف حرافی دارند، یک لحظه هم از هجوم سیل‌آسای ایده‌ها و شهودهایش آسودگی ندارد. ساره حالا شروع کرده است به ثبت خودش و ایده‌هایش، به قول خودش به «برساختن ساره به عنوان یک انسان»، نثر و اسلوب خودش را دارد که چندان به مذاق من هم سازگار نباشد شاید (مثلا نوشته‌اش هیچ‌گونه علائم سجاوندی ندارد) اما ایده‌هایش را همیشه دوست داشته‌ام و به همین دلیل هم وبلاگش را می‌خوانم. راستی، اسم وبلاگش هم «تجربه زیسته» است که یکی از تکه‌کلام‌های جامعه‌شناختی من است. خب دیگر آدم چه می‌خواهد از یک وبلاگ خواندنی.

+  پنجشنبه سوم خرداد 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

حرف مرا گوش کنید، هیچ‌چیز در این جهان جذاب‌تر از رذالت خالص و محض (pure) نیست. رذالتی که با غرور، خودپسندی، هوس، حقارت، شهوت، حسادت و هیچ‌یک از ضعف‌های انسانی پیوند نداشته و یک منشاء بیشتر ندارد: ملال. از این رذالت است که نمی‌توانید چشم بردارید و من حاضرم سر هر چیزی با شما شرط ببندم که از هر زیبایی بصری و غیربصری در این دنیا، مسحورکننده‌تر است.

چطور بگویم، تاثیرش کم‌وبیش مثل تاثیر یک شراب خالص است که برای هاضمه‌های نازک نارنجی زیادی قوی است اما خلوصش مانع از دل‌بهم‌خوردگی می‌شود. تهوع، ناشی از زاید و زیادی بودن چیزی است درحالی‌که این رذالت محض جزئی لاینفک و غیرقابل‌انکار از جهان بشری است. اصلا تعریفش فایده‌ای ندارد، فقط باید با چشمهای خودتان ببینید که چگونه بت‌های پرزرق و برق و توخالی اخلاقیات مضحک اشرافیت در برابر شکوه و عظمت چنین رذالتی فرو می‌ریزند.

می‌دانم برای منی که زیاد رمان می‌خوانم، این هیجان‌زدگی مفرط خیلی لوس و بچه‌گانه است اما چطور حالیتان کنم که «قهرمان عصر ما» واقعا چیز دیگری است. من آدم رذل زیاد دیده‌ام، بارمادو، ضدقهرمان «سفر به انتهای شب» و فرناندو، رذل دوست‌داشتنیِ«درباره قهرمانان و گورها» برایم نمونه‌های آرمانی رذالت بی‌ریا و معصومانه بوده‌اند اما...شاید باورتان نشود، در مقابل پچورین، هردوی آنها تنها پسربچه‌های شروری به نظر می‌آیند.

«قهرمان عصر ما» نیز یکی دیگر از کتاب‌هایی بود که به پیشنهاد نویسنده یادداشت «کتاب‌هایی که زندگی و شخصیت مرا شکل دادند و از ریخت انداختند»* خواندم و البته به واسطه روسی بودنش آخرین انتخاب از میان آن لیست نسبتا بلند بالا بود. پیش خودم فکر می‌کردم من از غول‌های بزرگی مثل تولستوی و داستایوسکی خیر ندیده‌ام، نویسنده ناشناسی مثل «لرمانتف» که دیگر جای خود دارد. از شما چه پنهان، تا صفحه ١٤٢ هم که رسیدم هی خودم را لعن و نفرین کردم که آخر ابله، مگر مازوخیسم داری که خودت را با این نثر بی‌ربط و داستان‌های لوس و آبکی روسی به ستوه می‌آوری (راستش بدترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام، ترجمه از زبان روسی بوده‌اند، انگار اصلا ساختار زبانی‌شان جوری است که زیباترین تشبیهات وقتی به شکل جملات کوتاه و اجق وجق فارسی درمی‌آیند، چیز مضحک و نامربوطی می‌شوند). اما کافی است برسید صفحه ١٤٥ تا یکدفعه خودتان را وسط یک زندگی معرکه و جذاب، آن‌هم از نوع ملال‌زده و کسالت‌بارش، بیابید که حتی یک دقیقه هم نمی‌توانید به حال خود رهایش کنید. خاطرات شخصی یک رذل تام و تمام که به قول نویسنده، «بر اثر دقت فکری پخته و بدون شهرت‌طلبی و علاقه به ایجاد دلسوزی و اعجاب» به وجود آمده‌اند. حتی آن نثر روسی بدقلق هم در این صفحات به نثری موجز و روان تبدیل می‌شود که تن دادن به وسوسه یادداشت جملات و گاه پاراگرف‌هایی طولانی را اجتناب‌ناپذیر می‌کند.

هرکار می‌کنم می‌بینم نمی‌توانم یک چشمه‌اش را نشانتان ندهم، وسط همه آن عقاید و رفتار خاص پچورین، عقایدش درباره زنان بیش از همه جالب و توام با حقیقتی کنایه‌آمیز است: «هیچ‌چیز متناقض‌تر از فکر زنان نیست! زنان را مشکل بشود متقاعد کرد بلکه باید ایشانرا به مرحله‌ای کشانید که خود ایشان خویشتن را متقاعد سازند.

انواع دلایلی که ایشان برای از بین بردن توهمات خویش بکار می‌برند، بسیار جالب توجه است. برای فهم استدلال ایشان باید تمام مبانی علم منطق را که در مدرسه آموخته‌ایم در سر خویش واژگون سازیم. بنابر استدلال معمول، یک زن باید بگوید: - این شخص مرا دوست می‌دارد اما من شوهر دارم به‌همین جهت نباید او را دوست بدارم. اما استدلال زنانه می‌گوید: - من نباید او را دوست بدارم زیرا شوهر دارم بااین‌حال چون او مرا دوست می‌دارد پس...

در اینجا باید چند نقطه گذارد زیرا عقل دیگر حکمی نمی‌کند بلکه زبان و چشم و قلب (البته اگر قلبی در میان باشد) صحبت را تمام می‌کنند. راستی اگر این یادبودها روزی به چشم زنی افتد چه خواهد شد؟ لابد با کمال خشم فریاد خواهد زد که «اینها همه تهمت است!». آن داستان رمانتیک و بی‌مزه اول با عنوان «بلا» را دوباره باید آخر کتاب بازخوانی کنید، تازه وقتی این پست‌فطرت بی‌همه‌چیز، پچورین، را شناختید، می‌توانید عمق فجایع تراژیک آن داستانی را درک کنید که اول کتاب از زبان یک راوی سوم شخص شنیده‌اید.

حیف که من کم‌وبیش زبانم از سرخوشی و کیف بند آمده است وگرنه نشانتان می‌دادم که مابین آن پوچی پرسر و صدا و هوچی‌گرانه داستایوسکی با این ملال و کسالتی که حتی حوصله مردن را هم از آدم دریغ می‌کند، تفاوت از زمین تا آسمان است؛ اصلا خودتان نگاه کنید: «بسیار خوب، اگر قرار شد بمیرم که می‌میرم. دنیا چیز مهمی را از دست نخواهد داد. من هم که مدت‌هاست حوصله‌ام سررفته. من درست شبیه کسی هستم که در شب‌نشینی‌ها خمیازه می‌کشد اما به منزل هم نمی‌رود تا استراحت کند چون کالسکه‌اش حاضر نیست. ولی اکنون کالسکه حاضر است...خداحافظ...» فکرش را بکنید، به جای همه آن نطق‌های فلسفی کشدار و ملال‌آور، چطور همین چند جمله کار را تمام کرده است. آخر من چطور می‌توانم از این‌همه ایجاز به هیجان نیایم. وای خدایا، آدم چنین ضدقهرمانی خلق کند و بعد اسمش را بگذارد «"قهرمان" عصر ما»، خداوکیلی شما الان جای من بودید چه حسی داشتید؟

لرمانتف، کسی که احتمالا اسمش را لابلای صفحات قطور و خاک‌گرفته کتاب‌های متروک تاریخ ادبیات، به عنوان شاعر رمانتیک قرن نوزدهم روسیه پیدا می‌کنید (به همین یک نمونه تشبیهش در این رمان نگاه کنید: «از چپ و راست پرتگاه‌های اسرارآمیز به سیاهی می‌زدند و مهی که چون مار بدور خود می‌پیچید و می‌خزید مثل اینکه نزدیکی روز را احساس کند و از آن وحشت داشته باشد از روی چین و چروک صخره‌های اطراف به داخل دره‌ها سرازیر می‌شد»)، یک سال قبل از مرگش در بیست و هفت سالگی، این رمان را چاپ می‌کند و به واسطه نثر تحسین‌برانگیز و واقعی‌اش در این کتاب، از پایه‌گذاران رئالیزم در ادبیات روسیه به شمار می‌رود. راستش من که هرچقدر فکر می‌کنم اصلا نمی‌توانم تصور کنم اگر این اعجوبه به چهل، پنجاه سالگی می‌رسید، چه شاهکارهایی که تحویل بشریت نمی‌داد.

 

پی‌نوشت۱: نروید توی کتابفروشی و «قهرمان عصر ما» بخواهید چون احتمالا جواب می‌شنوید که چنین کتابی وجود ندارد. نسخه به تازگی صحافی شده و نونواری که دست من بود، مربوط است به سال 1336 با ترجمه مترجم روسی آن زمان: «مهری آهی»، کتاب را احتمالا فقط در کتابخانه‌های معتبر و قدیمی مثل کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران یا کتابفروشی‌های مخوفِ کتاب‌های نایاب در خیابان انقلاب پیدا می‌کنید.

 

پی‌نوشت٢: امیدوار بودم من مانند لرمانتف نیاز به مقدمه و موخره‌ای برای این پست پیدا نکنم اما بعد که تعریف پرآب‌وتاب خودم از این رذالت کمیاب را بازخوانی کردم، دیدم که هیچ بعید نیست این شبهه برای خوانندگان و آشنایان محترم پیش‌آمد کند که من چنین رذالتی را می‌ستایم. در این‌صورت لازم به توضیح است که آنچه مرا شیفته و مسحور چنین کتابی کرده است، نه سجایای!!! اخلاقی وصف شده درآن، بلکه «کنایه» منحصربه‌فرد آن به وضعیت جامعه در آن دوران روسیه است. که شاید چندان بی‌شباهت به وضعیت جامعه معاصر ما نباشد. باقی این دفاعیه را از زبان خود لرمانتف بخوانید بهتر است:

«در جامعه ما خواننگان هنوز به قدری تازه‌کارند که اگر چند جمله پند و اندرز در آخر قصه‌ای نیابند، از فهم مقصود پوشیده آن عاجز می‌مانند. خوانندگان کشور ما کنایه الفاظ را درک نمی‌کنند و طنز نهفته در آن را احساس نمی‌کنند. واضح بگویم آنها بد بار آمده‌اند و هنوز نمی‌دانند که در جامعه شایسته و کتاب خوب، دشنام بی‌پرده راه ندارد و همچنین نمی‌دانند که تمدن معاصر اسلحه تیزتری به وجود آورده که گرچه بچشم نمی‌آید اما کشنده است و در لباس تملق، ضربه محکم و مهلک وارد می‌آورد. خوانندگان ما شبیه بشخص ساده دهاتی هستند که پس از استراق سمع از گفتگوی دو نماینده سیاسی متعلق به دربارهای متخاصم، یقین کند که هر دوی آنها بواسطه رفاقت گرمی که بهم زده‌اند، بدولت مطبوع خویش خیانت می‌کنند.

آقایان محترم و عزیز ‌]مرسی فمنیسم[، قهرمان عصر ما بی‌شک تصویر است اما نه تصویر یک شخص بلکه این تصویر از روی عیوب و گناهان روزافزون تمام نسل معاصر ما تهیه شده است....ممکن است بگویید از نمایاندن این حقایق عالم اخلاق بهره‌ای نخواهد برد...ولی اشتباه می‌کنید. آنچه تابحال به مردم شیرینی خورانده‌اند کافی است و معده آنها از اینهمه شیرینی بهم خورده، اکنون دواهای تلخ و حقایق تند لازم دارند. مبادا از این مقدمه چنین نتیجه بگیرید که مقصود نگارنده از نوشتن این کتاب، تشفی نخوت و آرزوی دیرین خود بوده و خواسته است مصلح عیبهای مردم بشود. خداوند او را از چنین حماقتی برکنار دارد».

 

* یادداشتی از  حسین یعقوبی در شماره اول مجله ‌«تازه».

+  شنبه هشتم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

افتاده است روی میز توی هال، کوچک است و کم‌حجم، شاید اگر نبود آن طرح جلد تکان‌دهنده‌اش، مچاله شده بود لابلای دفترچه‌های تبلیغاتی دیگری که باید می‌انداختی‌شان دور. نزدیکتر که می‌روم، درجا یکه می‌خورم وقتی نام اسدالله امرایی را به عنوان مترجم می‌بینم، الله اکبر، پدر خانواده که اینکاره نیست برود کتاب اینقدری بخرد، آنهم از نویسنده‌ای به نام «تیم اوبریان»؛ از بهت فزاینده که در می‌آیم، آرم کوچک «کتاب همشهری» را رویت می‌کنم و برای دومین‌بار جا می‌خورم و فکر می‌کنم در این مملکت چه اتفاق‌های عجیبی که نمی‌افتد و ما روحمان هم خبردار نمی‌شود. من البته خیلی تلاش و پشتکار به خرج دادم تا بعد از «شرق»، «اعتماد» را به سبد فرهنگی خانوار اضافه کردم اما خانواده است دیگر، جان به جانشان کنی، هیچ‌چیز برایشان جای نیازمندی‌های صد، صدوپنجاه صفحه‌ای همشهری را نمی‌گیرد و حالا همان همشهری کتاب چاپ می‌کند با ترجمه اسدالله امرایی، با یک طرح جلد نسبتا حرفه‌ای و می‌گذارد لای روزنامه و مفت و مجانی می‌دهد دست مردم!

کسی آن دور و بر نیست و من همان‌طور که کتاب را یک‌وری گرفته‌ام دستم و با لذت، قرچ قوروچ پرسروصدای خیار را زیر دنداندهایم در می‌آورم، می‌نشینم همانجا روی مبل و شروع می‌کنم به بلع همزمان خیار و کتاب. بیست دقیقه بعد برای سومین‌بار در آن نیم ساعت کذایی حیرت‌زده می‌شوم که چطور دستی دستی و از روی بخت و اقبال، یک کتاب خوب خوانده‌ام و حالم اساسی آمده است سرجایش.

«در تعقیب کاچیاتو» درباره جنگ است، ویتنام، یک تعقیب و گریز بی‌معنا، ابلهانه و کسالت‌بار، به دنبال تقریبا هیچ. با جملاتی تکان‌دهنده آغاز می‌شود و در همان ابتدا ما را پرتاب می‌کند به عمق «جنگی سرد و لزج و کپک‌زده»: «اوضاع بدی بود. بیلی بوی واتکینز مرده بود. فرنچی تاکر هم همین‌طور، بیلی بوی از ترس مرد، از ترس مردن توی میدان جنگ مرد. فرنچی تاکر هم با گلوله‌ای که به گردنش خورده بود از پا درآمد. ستوان سیدنی مارتین و ستوان والتر گلیسون توی کانال مرده بودند. پدرسن مرد و برنی لین هم. باف هم از پای درآمد. بین کشته‌ها افتاده بودند. جنگ همیشه یک جور بود. باران هم بخشی از جنگ». همینطور سرد و واقعی ادامه می‌دهد، بدون اینکه بخواهد زور بزند تا روی خواننده‌اش تاثیر بگذارد یا مثلا خیلی بخواهد خشونت چندش‌آور جنگ را به رخ مخاطبش بکشد. خیلی ساده از «کپک‌هایی می‌گوید که باران روی جوراب و پوتین سربازها سبز می‌کند» و همان‌طور ساده و بی‌ریا از مه غلیظ کسالت و بلاهت و بی‌معنایی‌ای حرف می‌زند که روی همه‌چیز پرده می‌کشد.

کتاب خیلی کوتاه است و به همان اندازه تاثیرگذار و به‌یادماندنی، همین هم است که حالا اینقدر سرخوشم که فکر می‌کنم هنوز هم می‌شود ساده و بی‌تکلف، یک داستان کوتاه خوب خواند و عمیقا لذت برد.

+  جمعه هفتم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

به نظرم فریبا وفی باید رمان بنویسد، وقتی داستان کوتاه می‌نویسد، هول می‌شود که چطور ایده‌هایش را در حداکثر بیست، سی صفحه جا دهد، این است که خیلی چیزها را جا می‌اندازد و مثل همه آدم‌های هول‌شده، ایده‌هایش را جویده جویده، با لکنت و با سطحی‌ترین و بدخط‌ترین شکلش می‌چپاند وسط آن چیزی که اسمش را گذاشته‌اند «داستان کوتاه».

لحنم خیلی تند است، می‌دانم، اما آخر شما که نمی‌دانید، فریبا وفی یکی از نویسنده‌های ایرانی مورد علاقه من است. هنوز که هنوزه، «پرنده من»، یکی از اولین انتخاب‌هایم برای هدیه‌دادن به این و آن است، حالا چه خواننده حرفه‌ای ادبیات باشند، چه نباشند. «ترلان» و «رویای تبت» به نظرم خیلی معمولی‌تر آمدند و گرچه آن مجموعه داستان «وقتی که می‌خندیم» (یا چیزی در همین مایه‌ها) خیلی به یادم نمانده است اما مطمئنم که به این یکی شرف داشت.

راستش من نمی‌فهمم چطور نویسنده‌ای که در «پرنده من» همه حسرت‌ها، کسالت‌ها، غم‌ها و دل‌خوشکنک‌های یک زن میانسال خانه‌دار را جوری لابلای خطوط یک داستان روان و سرراست می‌تند که در پایان، هیچ حالیتان نمی‌شود احساس نزدیکی و سرخوشی اندوهناک از خواندن کتاب، چطور نصیبتان شده است. آنوقت همان نویسنده برمی‌دارد در «عمق صحنه»، بدبختی‌های تمام‌نشدنی زنانگی را با گل‌های درشت دهاتی به خواننده‌اش قالب می‌کند. اصلا نمی‌فهمم چطور نویسنده‌ای با آن‌همه ظرافت در شخصیت‌پردازی و توصیف موقعیت، تبدیل می‌شود به نویسنده‌ای که خیلی رو و سطحی، فحشاء را می‌کند مضمون دستمالی‌شده و چر‌ک‌تاب غالب داستان‌هایش و زن‌های داستانش هی راه به راه یا کتک می‌خورند، یا تحقیر می‌شوند، یا بی‌پول و درمانده‌اند یا...کلا زیادی بدبختند.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، من هرچقدر خودم را در فشار و منگنه گذاشتم که لحنم را ملایمتر کنم و «عمق صحنه» را هم یکی از کارهای، گیرم ضعیف، نویسنده مورد علاقه‌ام بدانم، نشد که نشد؛ آخرش هم شد همان هول‌بازی‌های بیخود نویسنده‌ای که شاید فقط باید رمان بنویسد.

 

پی‌نوشت: والا، بخدا، من خودم می‌دانم که «در عمق صحنه» اولین‌بار در سال 1375 چاپ شده است و از کارهای اولیه فریبا وفی است اما اگر نویسنده‌ای به جای اینکه مثل د‌یکاپریو پول دهد و آن آثار اولیه را که به شهرت حرفه‌ای‌اش لطمه می‌زند، از توی دست و بال مردم جمع کند، برمی‌دارد چاپ دوم کتاب را روانه بازار می‌کند، خب لابد می‌پذیرد که این کتاب هرچند قدیمی را هم با همان توقعاتی بخوانیم و احیانا نقد کنیم که از او به عنوان نویسنده «پرنده من» انتظار داریم.

+  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

وقتی قرار به قهرمان‌بازی ما آدمهای کوچک باشد، ما آدمهایی که «هرکدام یک‌ جایمان گندیده است»، آنوقت ترس و ضعف انسانی پررنگ‌ترین رنگ همه آن قهرمانی‌های اسطوره‌ای است. از نهضت مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم، قهرمانی‌تر سراغ دارید؟ ژیل پرو نشان می‌دهد که همه آن قهرمان‌بازی‌ها چقدر انسانی بوده است، وقتی قهرمان شیر بلفور تنها زمانی می‌تواند سه گلوله را در مغز یک انسان شلیک می‌کند که خلبان زخمی آلمانی روی تخت آمبولانس نیم‌خیز شده است، وقتی خود را به پوچ‌‌ترین، مضحک‌ترین و بی‌معناترین نوع مرگ می‌سپارد تا مگر از آخرین نگاههای آن خلبان که در همه سالهای بعد از جنگ به او خیره مانده بود، خلاص شود؛ چقدر همه‌چیز بی‌معنا و مسخره است وقتی شکنجه‌گر سابق گشتاپو را می‌بینی که توریست‌های آمریکایی را به دیدن بدن عریان دختران آلمانی دعوت می‌کند؛ وقتی در یک دور باطل، قهرمانی به خیانت و ترس، دوباره به قهرمانی و در نهایت به یک بی‌احتیاطی سهل‌انگارانه تبدیل می‌شود.

«وعده‌گاه شیر بلفور» را به‌خاطر ترجمه بی‌نقص ابوالحسن نجفی هم که شده بخوانید تا خیلی و روان و با کمترین دردسر بفهمید ما واقعا از قهرمانی و اسطوره مقاومت چه می‌دانیم وقتی هنوز طعم گیرافتادن انسانی در موقعیت‌های لبریز از خطر، تهدید، شکنجه و مرگ را نچشیده‌ایم، ما انسان‌های زیادی انسانی.

+  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

ممکن است هیچ‌یک از ما آنچنان در کودکی تحقیر نشده باشیم که بخواهیم تمام زندگی‌ آینده‌مان را صرف انتقام از آن تحقیر کنیم. ممکن است تلخی‌ها و رنج‌های کودکی و نوجوانی‌مان آنقدر انباشته و عمیق نباشد که ما را برای همه عمر به آدمی سرد و تنها تبدیل کند. هریک از ما به نحوی منحصربه‌فرد با موفقیت و شکست مواجه می‌شویم و تم یگانه خود را از خوشبختی و بدبختی خلق می‌کنیم.

جوزف آرما، قهرمان اصلی رمان سران و سلاطین، مهاجر غریبه ایرلندی در آمریکا، از آن دست شخصیت‌های نادری است که زندگی را وقف تلاشی خستگی‌ناپذیر کرده است برای بدست‌آوردن هرآنچه که نداشته است، برای بدست آوردن پول، شهرت، قدرت و جاه‌طلبی‌های بی‌پایان. او البته همه اینها را فی‌نفسه یا برای خودش نمی‌خواهد، در ابتدا، آنزمان که چنگ‌های تیز و برنده فقر، نشانه‌هایش را برای همیشه در چهره زندگی او حک می‌کند، برای برادر و خواهر کوچکترش می‌خواهد، برادری که با او متفاوت است، او را ترک می‌کند، همجنس‌باز است و دست‌آخر به دست مدیر برنامه‌ها و معشوقش به قتل می‌رسد، خواهرش رجینا به صومعه‌ای دورافتاده پناه می‌برد و راهبه می‌شود، جوزف او را نیز هرگز نمی‌بخشد، می‌ماند خانواده‌ای که مدتها نسبت به آنها بی‌توجه بوده است: فرزندانش که یک‌به‌یک در سرنوشتهایی بی‌نهایت تراژیک و پوچ، ازدست می‌روند. او در اوج ثروت و شهرت و قدرت و در یک تنهایی عمیق، سرد و بی‌معنا می‌میرد یا به قول خواهرش دق می‌کند. جوزفی که همه احساسات و عواطفش را پشت چهره سنگی‌اش پنهان می‌کند و ما هرگز درهیچ‌کجای رمان، علی‌رغم همه آن فجایع هولناک خانوادگی، فروریختن او را نمی‌بینیم.

سران و سلاطین با آن حجم قابل‌توجه 530 صفحه‌ای بیش از هرچیز مرا به یاد «همشهری کین» انداخت، داستان فرد مدرن، مواجهه آغازینش با دست‌های خالی و معصوم و روند صعودی موفقیت و تنهایی‌ای که هرگز رنگ خوشبختی نمی‌گیرد. سران و سلاطین اما بیش از حد تک‌صدایی است، شخصیتها به خواست پر سروصدای نویسنده، تیلور کالدول، رنگ می‌گیرند و تبدیل به آدمهایی حقیر، مهربان، حسود، پوچ و سرد می‌شوند. از آن توهم توطئه غلیظ صدصفحه آخر هم هیچ سردرنیاوردم.

با تمام‌اینها، جوزف آرما و زندگی‌ خالی و سردش را دوست داشتم، وقتی‌که او در ظاهر دارد همه‌چیز به دست می‌آورد اما درواقع یک‌یک چیزهای دوست‌داشتنی زندگی‌اش را از دست‌می‌دهد: تضاد غریب و اجتناب‌ناپذیر به‌دست‌آوردن و ازدست‌دادن تدریجی و همزمان همه‌چیز. جوزف آرما به نظرم از آن دست شخصیتهایی است که به تمامی مدرن است و سرنوشت تراژیک و پرتناقضش هم از همین مدرن بودن تام و تمام ناشی می‌شود. سران و سلاطین را دوست داشتم به خاطر ترسیم زندگی پرافت‌وخیز و دردناک هرفرد مدرن در دل همه آن زرق و برق و پیشرفت و ثروتی که چشم هرناظر بیرونی را خیره می‌کند.

+  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«هرکسی باید یک کار بزرگ در زندگی‌اش انجام دهد» اما زمان می‌گذرد، سالها منتظر می‌مانیم و عمرمان پر می‌شود با انبوه کارهای کوچک و بی‌خاصیتی که زمانی با تمام وجود انجام داده‌ایم. همه آن عمری که صادقانه و عاشقانه و پرشور طرفداری کرده‌ایم، چه فرقی می‌کند از چه چیز، از خودمان، از تیم‌مان، ملت‌مان، آرمان‌های بشری‌مان، ما طرفداری کرده‌ایم، با جان و دل، و دست‌آخر تنها و سرخورده و پوچ برجای مانده‌ایم.

وقتی آدم «فنز» را می‌خواند، می‌تواند در این عشق و بیزاری عمیق از فوتبال و تیم محبوب و دشمنانش سهیم باشد یا نباشد، ممکن است از فوتبال به اندازه نظریه نسبیت خاص انیشتن سردربیاورد، فرقی نمی‌کند در اصل ماجرا، همه ما، بدون آنکه بخواهیم، شاد، غمگین، عصبانی، تنها، هیجان‌زده و...بازهم غمگین می‌شویم. انگار پوچی پرهیاهوی زندگی خودمان را روی سرمان آوار کنند، زیر بار اندوه و تنهایی و سرخوردگی عمیق خم می‌شویم و فکر می‌کنیم به همه آن یک عمر طرفداری صادقانه‌ای که حالا باید یکه و تنها (fans بدون سانی، بدون(s ادامه دهیم.

فنز نمایشنامه خوبی است چون به جای اینکه میکروفون بگیرد دستش و راجع به پوچی پرهیاهوی زندگی نطق‌های غرای فلسفی سردهد، داستان پرآب و تابش را تعریف می‌کند و از راه گزارش پرشور یک طرفدار دو آتشه از فوتبال، درگیری پر افت و خیز ما با زندگی را برایمان ملموس می‌کند، وقتی تعصب می‌ورزیم، فحش می‌دهیم، ابلهانه و کورکورانه می‌جنگیم، زیربار شکست نمی‌رویم، فرار می‌کنیم، همیشه دل‌خوشی‌هایی برای زنده ماندن پیدا می‌کنیم، و ...تاسرحد مرگ شاد و غمگین می‌شویم.

همه خوش‌خوانی و خوبی فنز به این است که از ما نمی‌خواهد زحمت فکرکردن‌های آنچنانی به خودمان بدهیم تا سر از پیچیدگی‌های نمادین داستان درآوریم، ما نمایشنامه را می‌خوانیم(یا اجرایش را می‌بینیم) و آخر نمایش احتمالا کمی گیج و منگ می‌شویم و تا مدتها هی با خودمان و آن طرفداری صادقانه و پرشور و پوچمان از زندگی کلنجار می‌رویم، با لبخندی از روی تنهایی و اندوه.

 

پی‌نوشت: فنز را ندیدم، من با این دست‌وپاچلفتی‌گری‌ ذاتیم در دیدن تئاتر، دستم به این چیزها نمی‌رسد؛ من تا بیایم و به خودم بجنبم و بروم یک همچین تئاتر پرسروصدایی را ببینم، مدت اجرا که سهل است، دوره نقدهای مجلات و روزنامه‌ها درباره آن هم سرآمده است. درنتیجه مثل همیشه به کاچی به از هیچی تن داده بودم و هی بیخودی و باحسرت در موردش خوانده بودم.

+  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

دورنمات را با «قول» می‌شناختم که یکی از ماندگارترین جنایی‌هایی است که خوانده‌ام، گرچه جنایی به معنای خاص کلمه هم نیست اما به هرحال از آن کلاسیک‌های فوق‌العاده است. «ملاقات با بانوی سالخورده، کمدی-تراژدی در سه پرده» را هم به اعتبار دورنمات گرفتم و هم به اعتبار همان یادداشتی که کتاب‌های تغییردهنده زندگی نویسنده‌اش را معرفی کرده بود.

«ملاقات با بانوی سالخورده» (شرمنده اما کتاب هیچ نوع شناسنامه قابل توجهی ندارد، عنوان کتاب به زبان اصلی که دیگر از آن توقعات بی‌مزه است، در نتیجه نمی‌دانم این عبارت ناموزون و بی‌حسِ بانوی سالخورده ترجمه چه کلمه یا عبارتی است)* نمایشنامه‌ای است تاحدزیادی نمادین. شرح سیطره پول بر همه‌چیز، بر عدالت، خوشبختی و بر چیز بی‌معنا و خنکی به نام انسانیت.

کلر زاخاناسیان، پیرزن میلیاردری است که تصمیم دارد از شهر زادگاه و دوران جوانیش دیدن کند، شهری فقیر و مخروبه که شهردار و معلم و ساکنین آن تلاش دارند تا با تحریک احساسات کلر، چند میلیونی از او بگیرند و صرف آبادانی شهرشان کنند. نقش اصلی را هم این‌وسط قرار است ایل یا همان آلفرد بازی ‌کند که معشوق دوران جوانی کلر است.

کلر به شهر می‌آید، پیرزنی پرمدعا و صریح که هیچ ابایی از هیچ‌چیز ندارد. پیرزنی که بسیار شبیه ثروتش شده است، شبیه پول، به همان اندازه زشت، کریه، بی‌احساس، بدون درکی از هرگونه حد و مرز و درعین‌حال افسون‌کننده و اغواگر، طوری‌که همه را به گرد خود جمع می‌کند، بهترین مصداق از پول: فاحشه‌ای پرتجربه که جلوی روی همه مدام مرد عوض می‌کند. او در جوانی با ایل همبستر شده است و از او صاحب فرزندی شده است اما ایل با شهادت دو شاهد ساختگی همه‌چیز را منکر می‌شود و کلر را به یک فاحشه تبدیل می‌کند. او بعدها در یکی از فاحشه‌خانه‌های هامبورگ به همسری پیرمردی ثروتمند درمی‌آید و حالا بازگشته است تا به قیمت پولش عدالت را اجرا کند.

مردم شهر ابتدا همگی کشتن ایل را عملی ناجوانمردانه و خلاف انسانیت می‌دانند اما کلر می‌گوید: «من منتظر می‌مانم». وسوسه جنایت وسوسه نیرومندی است، مردم شهر شروع می‌کنند به قرض کردن و هرروز با نسیه بیشتر مزه رفاه را می‌چشند، انگار خودشان هم می‌دانند که عاقبت ماجرا چه خواهد بود.

کلر زمان جوانی و زیبایی چشمگیرش هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید اما وقتی با یک چهره سنگی و تن و بدنی که تماما مصنوعی و اعضایش با پیچ و مهره بهم چفت شده‌اند، بازمی‌گردد می‌تواند همه چیز را به میل خود اجرا ‌کند و جالب اینجاست که در پایان نه‌تنها ثروت و رفاه و شکوه به شهر بازگشته است، بلکه مردم شهر فکر می‌کنند عدالت را به‌خاطر خود عدالت اجرا کرده‌اند.

به نظرم نمایشنامه دورنمات سرشار از ریزه‌کاری است و نمادپردازی‌های متعددی دارد که احتمالا بخش عمده‌ای از آنها در ترجمه از بین‌رفته‌اند(یک چند خط دیگر هم دندان سر جگر بگذارید، عرض می‌کنم چرا)، برای دورنمات رخداد «جنایت» فی‌نفسه مهم است، نه اینکه چه کسی قاتل است و چرا، در «قول» هم مضمون مشابهی وجود دارد و این است که می‌گویم آثار دورنمات جنایی به معنای خاص کلمه نیست.   

و اما ترجمه...چنانکه گفتم کتاب چندان شناسنامه‌ای ندارد، فقط نام مترجم است به همراه سال ترجمه(1342)، تقدیم شده به فروغ فرخزاد که در تنظیم اشعار و همچنین «کر» پایان نمایشنامه مترجم را یاری فراوان رسانده‌اند به همراه ....یک تذکر شدید و غلیظ مبنی بر اینکه «اجرای تمام یا قسمتی از نمایشنامه و یا اقتباس و نقل آن، بهرصورتی که باشد، بدون اجازه کتبی مترجم ممنوع است» و احتمالا استاد مشهور تئاتر خیلی لطف کرده‌اند در حق من و شما که دیگر خواندنش را منوط به اجازه کتبی نکرده‌اند؛ حالا نه اینکه مترجم کلی زحمت کشیده است و عرق جبین ریخته است و ظرافت‌های زبانی را درآورده است، این است که من ترسیدم یک موقع یک چیزی را نقل کنم، پس فردا بیایند خِرَم را بچسبند که یالا اجازه کتبی‌ات را نشان بده. راستی گفتم ظرافت‌های زبانی، یادم افتاد که بالاخره باید شمه‌ای از ترجمه را رو کنم تا شما خودتان اگر میلتان کشید، حدیث مفصل بخوانید. حالا فکرش را بکنید، در همه‌جای این نمایشنامه به زن و دوتا فرزند ایل گفته شده است «فامیلِ»ایل که به نظر می‌رسد شباهت‌هایی ظاهری دارد به کلمه family در انگلیسی؛ با این حساب، من در مورد اینکه آنچه خواندم واقعا چقدر به آنچه دورنمات نوشته بود ارتباط دارد، هیچ‌گونه نظر خاصی ندارم. پیش خودمان بماند اما ته دلم فکر می‌کنم آنچه خواندم احتمالا اقتباسی سردستی بوده است از نمایشنامه اصلی که برای اجرا آماده شده است، نه برای اینکه من و شما بگیریم دستمان و خیلی جدی خیالات برمان دارد که اثری از دورنمات را می‌خوانیم.

 

*من رفتم یک جستجوی سردستی کردم و دیدم اسم اصلی نمایشنامه «De Besuch der alten Dame» است که از قرار معلوم در انگلیسی به «The Visit» ترجمه شده است.

+  شنبه هجدهم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

اگر سارتر را بشناسید، از همان صفحات اول این نمایشنامه طولانی می‌فهمید که «شیطان و خدا» در چه مایه‌هایی است. همان مصائب بی‌پایان انسان و تنهایی‌اش در جهانی که خداوند رهایش کرده است یا آنطور که سارتر پیازداغش را زیاد می‌کند، در جهانی بدون خدا.

 گوتز، قهرمان نمایشنامه، چه زمانی که بدی را انتخاب می‌کند و چه زمانی‌که خوبی را برمی‌گزیند، در جهانی لبریز از شر گرفتار می‌شود و در جستجوی ارزشهای از دست رفته در جهانی تباه شده شکست می‌خورد. شکستی که از پیش محتوم است.

در مصاحبه‌هایی که در انتهای کتاب آمده است، سارتر اعتراف می‌کند که نمایشنامه را با الهام از اثری از سروانتس نوشته است با این تفاوت که در اثر سروانتس معجزه رخ می‌دهد و در نمایشنامه سارتر که در همان حال و هوا یعنی در قرن شانزدهم و در جهانی سراسر مذهبی اتفاق می‌افتد، از معجزه خبری نیست. گوتز خود را فریب می‌دهد، تقلب می‌کند چون دوست دارد معجزه رخ دهد اما به گفته خود سارتر، شیطان و خدا روایت معجزه‌ای است که هرگز رخ نمی‌دهد.

با این‌حال، گرچه نمایشنامه در سیر تحولات و اتفاقاتی که در نهایت فقط و فقط به وجود انسان، با همه نسبیت‌ها و خطاهایش ختم می‌شود، به محکومیتش به آزادی و انتخاب و مسئولیتش در برابر آنها، به اصالت شر و اخلاق و عمل مبتنی بر آن (کم و بیش همان ترجیح ژان ژنه بر بودلر) نسبتا قوی عمل می‌کند اما به نظر من سارتر با مساله «ایمان» زیادی ساده‌لوحانه برخورد می‌کند. مواجهه‌ای پراگماتیستی و دنیوی با ایمان که هیچ ربطی به عمق آن «جهش غیرعقلانی(فراعقلانی)» ندارد. شخصیت هاینریش به هیچ‌وجه قدرت بازنمایی یک مومن را ندارد و درست همین پاشنه آشیل نمایشنامه است که آنرا به اثری سوگیرانه و تا حدی تصنعی تبدیل می‌کند. صدای عقاید سارتر بلندتر از آن است که اجازه شنیدن عقاید مخالف را هم به خواننده بدهد. اگر سارتر در کنار همه آن شخصیت‌هایی که به نوعی از ایمان خود مایوس و سرخورده می‌شوند، جایی برای یک مومن واقعی هم باز می‌کرد، آنوقت نمایشنامه شاید به چیزی در حد و اندازه‌های یک شاهکار تبدیل می‌شد. همه آن فجایع هولناکی که علی‌رغم انتخاب بدی یا خوبی، هر دو، رخ می‌دهد، دلیل موجهی برای به فراموشی سپردن ایمان نیست چون به تعبیر کیرکگارد، «ایمان» اتفاقا تنها با مقوله «علی‌رغم» معنا می‌یابد نه آن‌طور که سارتر انتظار دارد با معجزه‌ای برای از میان بردن شر.

سارتر در یکی از همان مصاحبه‌های آخر کتاب واکنش منفی منتقدان به اجرای نمایشنامه را به این امر مضحک نسبت می‌دهد که «ما به ندرت منتقدی داریم که باطناً خداپرست نباشد». و به نظرم این یعنی پاک کردن صورت مساله. یک اثر هنری قرار نیست تنها همدلی و تحسین کسانی را برانگیزد که از پیش عقاید و دیدگاهی موافق با عقاید و دیدگاه خالق اثر داشته‌اند. هنری بودن یک اثر اتفاقا در نمودار ساختن جنبه‌هایی از جهان است که تابحال توسط دیگران، به عامترین معنای کلمه، دیده نشده است. هرچقدر یک اثر بیشتر بتواند مخاطبش را در لذت کشف جنبه‌های فراموش شده یا نادیده گرفته شده جهان شریک کند، بیشتر به وجه هنری خود نزدیک شده است.  

+  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

نباید بگذارم روی هم جمع شود، باید همین‌طور خرده خرده و نم‌نم کلکش را بکنم وگرنه با این مرض استسقای خواندن هر نوع حروف چاپی که من دچارش شده‌ام، کافی است یک هوا تنبلی کنم و همه‌چیز روی هم تلنبار شود تا هم حوصله من سر برود هم شما.

البته در این میان یک پرسش بسیار متین و معقول وجود دارد آن‌هم این‌که خب چه کاری است؟ مگر به جانم گذاشته‌اند قرقره این چهار خط یادگاری از یک یک کتابها و فیلمهایی که مهمان روزها و شب‌های بی‌بازگشت جوانی‌ام هستند؟ گیر چیِ این چهار کلام اظهار نظرهای شخصی‌ای هستم من که نه به درد دنیای کسی می‌خورد و نه به درد آخرتش. خب می‌گویید چکار کنم؟ کم‌حافظه‌ام، یادم می‌رود، یعنی اصلا یک‌جورهایی قدرنشناسم، سر تا پای مهمانهای این تعطیلات کشدار طولانی را که سیر ورانداز کنم، می‌روم سراغ بقیه و هیچ هم یادم نمی‌ماند که هر کدام کی و کجا و چگونه لحظه‌های بی‌پایان تنهاییم را پر کرده‌اند. این است که هر بار خودم را سیخ می‌زنم تا بیایم حداقل چهار خط یادگاری را اینجا بگذارم توی صندوقچه مجازی‌ای که جای هیچ‌کس و هیچ‌چیز را تنگ نمی‌کند.

این یکی دو روزه را با دو تا و یک چارک کتاب سر کرده‌ام که بازهم از صدقه سر همان دوست و امانتی‌های نوروزی‌اش، دست‌پخت نویسندگان ایرانی بوده‌اند.

مجموعه داستان «همسران» سیامک گلشیری تکه‌های برش‌خورده‌ای است از روابط زنان و مردان در شرایط مختلف، وقتی از دست یکدیگر کسل می‌شوند، از سر عشق‌های سرخورده‌شان خیالبافی‌های عجیب و غریب می‌کنند، برای هم داستان تعریف می‌کنند و...اما به نظرم مجموعه داستانهای این مجموعه آن حس عمیقی را که داستان کوتاه باید منتقل کند، دارا نیستند، کلمات و جملات حس ندارند و در نتیجه بیشتر داستان‌ها کم و بیش در حد قصه‌هایی می‌شوند که مردم توی اتوبوس و تاکسی برای هم تعریف می‌کنند.

رمان «مرا به بغداد نبرید» ناهید کبیری همان لحن شاعرانه و توصیف‌های بعضا غلیظ ادبی داستان‌های کوتاهش را داشت به علاوه روایتی شکسته از زمان و رفت و بازگشت راوی به حال و گذشته‌های دور و نزدیک. این روایت شکسته گرچه لحن کم و بیش نوآورانه‌ای را موجب شده بود اما از عمق شخصیت‌ها و باور‌پذیری رفتار و کردارشان کاسته بود. انبوهی از آدمهای جور واجور که در مقطعی از زمان در زندگی راوی ظاهر می‌شدند اما آنقدر سطحی و بی‌آب و رنگ پرداخت شده‌اند که به محض تمام شدن کارشان در روایت داستان، از ذهن خواننده هم پاک می‌شوند، گرچه بعضا نقشهای ماندگاری را در زندگی راوی حک کرده‌اند. شخصیت دکتر بغدادی، دنیا، خاله جان و آقای بهادری، مینا، مهناز مادر کریس و حتی خود کریس جز صورتکهای توخالی به علاوه صرفا یک نام خاص نیستند. همین است که علی‌رغم زبان و سبک بعضا غیرتکراری رمان، کل اثر معمولی‌تر از آنی که انتظار می‌رود از آب در می‌آید.

اما آن یک چارک باقیمانده هم مربوط به رمانی است با عنوان «دال» از محمود گلابدره‌یی که زیر عنوان «زندگی مهاجران ایرانی در سوئد بعد از انقلاب» را همراه خود یدک می‌کشد. کتاب نثر خاصی دارد، جمله‌های گفتاری کوتاه و مکرر وابسته به یکدیگر و غالبا سیال ذهن، چیزی در این مایه‌ها: «برم خودمو باز مسخره کنم؟ برم بشینم روی صندلی نیگا کنم؟ نیگا کنم به چی؟ به چی نیگا کنم؟ نیگا نکنم چی‌کار کنم؟ برقصم؟ با کی برقصم؟ چی بگم؟ به کی بگم؟ نرم کجا برم؟ برم کجا برم بشینم؟ چی برم بگم؟ بشینم یکی بیاد باز همون حرفای همیشگی و مسخره‌بازی. بسه دیگه خودمو مسخره کردم. نرم کجا برم؟ جایی جز اینجا نیست. نیست جایی جز اینجا. کجاست اینجا؟ برم خونه، خونه. وای رقاصخونه از خونه بدتره. برم خونه. برم خونه کی؟ خونه کی برم؟ برم چی بگم؟...» و همینطور الی‌آخر. این لحن و گفتار و زبان البته فقط سی چهل صفحه تازگی‌اش را حفظ می‌کند، بعد از آن، آنهم برای 360 صفحه واقعا کسل‌کننده می‌شود و بیشتر لفاظی‌های بی‌معنایی به نظر می‌آید که بیخودی وقت و انرژی خواننده را هدر می‌دهد. البته من از آنجایی‌که اساسا آدم سمج و یک‌دنده‌ای هستم، معمولا خیلی سخت کتاب را نیمه‌کاره رها می‌کنم و معمولا حدود یک چارک یا همان حول و حوش صد صفحه فرصت می‌دهم به خودم و کتاب و نویسنده، برای اینکه بیشتر با هم کلنجار برویم و زورمان را بزنیم تا بلکه بشود کج‌دار و مریض تا انتهای کتاب را طی کنیم. اما اگر بعد از صد صفحه هم ببینم انگار جزوه‌های بی‌سر و ته درسی را می‌خوانم، فقط دارم هیزمهای شکنجه روحم را زیاد می‌کنم، بی‌خیال می‌شوم و خلاصه ما را به خیر و کتاب را هم به سلامت. دال هنوز یک بیست و پنج سی صفحه دیگر جا دارد، اگر بالاخره دری به تخته خورد و از این لحن کشدار کسالت‌آور به درآمد که فبها، یادگاری‌های مفصل‌ترش می‌ماند برای پستهای بعدی، اگر هم که به همین منوال پیش‌رود، شرمنده اخلاق شما و کتاب و آقای نویسنده، پرونده‌اش همینجا بسته می‌شود تا شاید فرصتی دیگر.

 

پی‌نوشت 1: مرا ببخشید که اینقدر دیر یخم وا می‌رود، شده‌ام مثل بچه‌ها که خودشان را از سر ترس یا شرم یا هر چیز کودکانه دیگری پشت چادر مادرشان قایم می‌کنند، من‌ هم این‌روزها نمی‌دانم چرا خودم را هی گم می‌کنم لابلای انبوه کتابها و فیلم‌هایی که انگار تمامی ندارند.

 

پی‌نوشت2: ایضا من نمی‌دانم این دم عیدی چه دلبری از جناب ملک‌الموت کرده‌ بودم که این سال نویی را برای ما کرده است دروازه ورود به جهنم، آنقدر که من از اول سال همه‌جور درد و مرض گرفتم، از دندان‌درد و گلودرد و سر درد و استخوان‌درد و درد و درد و درد....(ببخشید من یک لحظه جوگیر نقش باران کوثری و خون‌بازی شدم، ول نمی‌کند که حال و هوایش) تا ...همین حالا که رسما رو به قبله‌ام، همه‌چیز دست به دست هم داده‌اند تا مغز نخودی بنده از کار بیفتد و البته من هم از خدا خواسته بتوانم به لطایف‌الحیلی بساط خانواده و مهمانی و مخلفاتش را دو در کنم و هی بچپم زیر پتو و تا ابد کتاب بخوانم و فیلم ببینم. خلاصه که این مراودات اخیر ما با فرشتگان مهربان هم مزید بر انبوه دیگر علل شده است در توجیه همه‌چیز و هیچ‌چیز.

+  شنبه یازدهم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

مشکل ما خواننده‌های ساده‌دل با آگاتا کریستی بر سر اعتماد است. اینکه ما به نویسنده و روایتش اعتماد می‌کنیم، سایه‌روشن‌های واقعیت را با همان طرح‌های او می‌بینیم و و او هم البته نامردی نمی‌کند و دست‌آخر می‌گذارد توی کاسه‌مان، آن‌وقت ما می‌مانیم تک و تنها به همراه صدای خنده ریز و تمسخرآمیز نویسنده که از لابه‌لای سطرهای پایانی، تمام آن اعتماد ساده‌لوحانه ما به خودش را ریشخند می‌کند.

خودم هم نمی‌دانم که چه شد دو کتاب از پنج کتاب سهمیه کتابخانه مرکزی‌ام (یعنی بخش عمده‌ای از همه‌چیز) را خرج کریستی کردم. من از آن جنایی‌خوان‌های تیر نیستم، گهگاه لبی تر می‌کنم البته، آن‌هم به سلامتی بزرگ‌ترین عشق فلسفی‌ام، ویتگنشتاین، که یک‌بار در توجیه علاقه وصف‌ناشدنی‌اش به داستان‌های پلیسی و خشن آمریكایی، گفته بود: «در داستان‌های پلیسی فلسفه بیشتری وجود دارد تا در مجلات آكادمیك فلسفه».

داشتم می‌گفتم، گذشته از هوسی خواندنم، هیچ‌وقت سراغ آگاتا کریستی نرفته بودم. پوارو را یادتان می‌آید؟ با آن قد کوتاه و هیکل فربه و سبیل‌های عتیقه؟ سلول‌های خاکستری را یادتان هست؟ به خاطر همه این جزئیات تصویری به یاد ماندنی بود که از ترس تکراری خواندن به سراغ کتاب‌های کریستی نمی‌رفتم. اما خب چکار کنم، روزهای آخر بود و من پیشنهادهای شاهکاری نداشتم که به‌عنوان عیدی تقدیم خودم کنم، در نتیجه اولین پیشنهاد مکتوب را که در یکی از این ویژه‌نامه‌ها آمده بود چسبیدم و فکر کردم شاید کریستی بتواند زندگی من را هم مانند زندگی نویسنده آن یادداشت تغییر دهد.

القصه، این شب عیدی را با دو کار از کریستی سر کردم، یک رمان با عنوان «پرده» (یا همان «غروب استایلز») که از قرار معلوم آخرین رمان از مجموعه پوارو است و در همین رمان است که عاقبت او هم دستش را از این دنیا کوتاه می‌کند و دیگری مجموعه داستانی با عنوان «شاهد برای تعقیب».

رمان «پرده» بی‌اغراق یکی از بهترین جنایی‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام، این‌همه موش‌وگربه‌بازی نویسنده (در لباس پوارو) با خواننده‌های از همه‌جا بی‌خبر (کم و بیش همان استینگز ساده‌دل) پدیده‌ای بود در ابعاد خودش. اینکه چگونه از «اعتماد» ما به پوارو هم سوء استفاده می‌کند و دست همه‌مان را یکجا می‌گذارد توی پوست گردو، دست‌آخر هم به همان شیوه همیشگی، در کمال آرامش و خونسردی، ساده‌لوحی بی‌آزارمان را شرح و تفصیل می‌دهد و.... گفتم که، مشکل ما خواننده‌های ساده‌دل با کریستی بر سر اعتماد است. البته ناگفته نماند این چاپ و ترجمه‌ای که دست من بود (ترجمه بهرام افراسیابی، نشر راد، 1372)، از اساس روی اعصاب آدم پیاده‌روی می‌کرد. آن‌قدر پاراگراف‌ها درهم برهم بود که به‌جای اینکه حواست را جمع داستان نفس‌گیر کنی، هی باید چرتکه می‌انداختی و پاراگرف‌ها را می‌شمردی تا بلکه از محتوا و ترتیب‌شان حدس بزنی که گوینده این جمله‌ها کیست.

«شاهد برای تعقیب» مجموعه داستان‌های جنایی است و به نظرم به‌هیچ‌وجه در حد و اندازه‌های رمانی که خواندم، نبودند به جز یکی که در نوع خودش شاهکار محسوب می‌شود؛ همان داستان اول با عنوان «شاهد برای تعقیب» که همه را فریب می‌دهد. قاضی و دادگاه که سهل است، همان‌موقعی که وکیل بینوا پس از اولین فریب‌خوردگی دارد برای دقت و زیرکی در کشف نهایی خودش نوشابه باز می‌کند، نویسنده (در لباس رومین هیلگر) با همان لبخندهای نیشخندآمیز  توی ذوقش می‌زند و آشکارا ساده‌لوحی مفرطش را به رخش می‌کشد. باور بفرمایید در همین سی صفحه ناقابل آن‌قدر پشت سر هم رو دست می‌خورید که دست‌آخر یقین می‌کنید که در این موارد ابلهی بیش نیستید. بقیه داستان‌های این مجموعه قوت اولی را ندارند، برخی متوسط و برخی‌شان آشکارا ضعیف‌اند. اما باور کنید خواندن تمام آن 270 صفحه ناقابل می‌ارزد به خواندن همان 30 صفحه اول.

+  چهارشنبه هشتم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

حراف جماعت که می‌گویند یعنی من. اصلا مزاجم با پستهای دو سه خطی سازگار نیست اما خب از بد روزگار چندتایی کتاب خوانده‌ام که عمدتا نظر خاصی در موردشان ندارم. این است که گفتم یادگاریهای همه‌شان را فله‌ای و یکجا جمع کنم توی یک پست و خلاص.

گل سر سبد این پنج‌گانه نسبتا معمولی یک شاهکار کلاسیک است که بنده با عرض خروار خروار شرمندگی نخوانده بودم: نمایشنامه «اهمیت ارنست بودن» اثر اسکار وایلد. طنزی پنهان و جانانه و بی‌ریا بدون حواشی و زلم و زیمبوی بیخود. البته آن ترجمه و چاپی که گیر من آمد مال عهد شاه مسعود غزنوی بود و لذا خیلی روی نثر و بازیهای زبانی‌اش مانور نمی‌دهم اما خدا وکیلی این دم عیدی یک حال اساسی بردیم با همین برگهای زرد شده نمایشنامه‌ای قدیمی و خوب. دو نمایشنامه دیگر هم جزء دیگر محتویات این کتاب عزیز بود که ما هم کمثل اصفهانی جماعت که داخل در بستنی لیوانی را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد، حتی نامهای امانت گیرندگان قبلی کتاب را هم مرور کردیم و ...ببخشید، باز من بیخودی حاشیه رفتم. داشتم می‌گفتم، «سالومه» را که گویا اخیرا عبدالله کوثری دوباره ترجمه کرده است، چنگی به دلم نزد، یعنی احتمالا شعورم نرسید درکش کنم چراکه از قرار معلوم برای خودش کیا و بیایی  دارد این «سالومه». سومین نمایشنامه هم «بادبزن خانم ویندرمر» نام داشت که داستانی بود با بار دراماتیک قابل توجه و...اما می‌ارزید، همان اهمیت ارنست بودن بودن می‌ارزید به خواندن این دو نمایشنامه‌ای که چندان نظر خاصی در موردشان نداشتم.

دومین کتاب هم نمایشنامه بود: «سوء تفاهم» از آلبر کامو با ترجمه جلال آل احمد که خدا بگویم چکارش نکند. برداشته بود یک مقدمه بی‌نام و عنوان گذاشته بود آن ابتدای کتاب و در همان چهار پنج پاراگراف اول هم تمام داستان را ریخته بود روی دایره. آنهم داستانی که احتمالا اصلی‌ترین صفتی که بهش می‌چسبید «هولناک» بود. با این ضد حال ابتدای کتاب، عملاً کل نمایشنامه‌ از مزه افتاد و ترجمه‌اش هم که...دروغ چرا، چنگی به دل نمی‌زد. کلا نمایشنامه کوتاه کامو یک داستان تراژیک (به نسبت قوی) داشت به علاوه مقادیری نطقهای شبه فلسفی پوچ‌گرا، همان انسان مدرن در اسارت و این حرفها دیگر که البته مقدمه آل احمد هم زیادی پیاز داغش را زیاد کرده بود.

 اما سه کتاب دیگر که معمولی‌تر بودند. کتابهایی با قلم نویسندگان ایرانی که دوستی چندتایی‌اش را برای گذراندن این تعطیلی‌های کشدار ریخته بود توی دست و بال ما. دو کتاب از ناهید طباطبایی با نامهای «خنکای سپیده دم سفر» و «برف و نرگس». کتاب اول که انگار تنه‌اش خورده است به تنه فیلمنامه زندان زنان، با همان ضعفها کم و بیش، شخصیت‌های داستان همگی با برچسب‌هایشان به خواننده معرفی می‌شوند، کم عمق و سطحی. انبوهی از مسائل و معضلات اجتماعی هم آن وسط قاطی هم وول می‌زنند. مجموعه داستان «برف و نرگس» هم دارای همان حال و هوا بود، ایده‌هایی در مورد موقعیت‌های روزمره افراد که تبدیل شده بودند به داستانهای کوتاه تصنعی. به هر حال چیزی میان این دو کتاب نبود که یاد آدم بماند. کمااینکه وقتی به داستان «پنجره روبرو» از مجموعه داستان «برف و نرگس» رسیدم، کم و بیش یقین کردم که این کتاب را قبلا خوانده‌ام با آن طرح جلد آشنا، اما خب هیچ چیز یادم نمانده بود.

آخرین کتاب هم مجموعه داستان «رویای شیرین» بود از ناهید کبیری که پیش از این چیزی از او نخوانده بودم. نثر کبیری کمی شاعرانه‌تر است و گهگاه توصیف‌های ادبی نسبتا غلیظی دارد و چندتایی از داستانها هم دنباله زندگی شخصیت‌هایی است که بعضا گذرا در داستانهای قبلی مطرح شده‌اند. اما خب این هم چندان نچسبید. داستانهایی که انگار دوربین عکاسی‌ای باشند که همینطور چرخیده‌اند و از نماهایی در زندگی روزمره عکس انداخته‌اند، عکسهایی که سه بعدی نبودنشان به کنار، وضوح تصاویرشان هم چنگی به دل نمی‌زند.  

+  سه شنبه هفتم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

خب دل خوشی نداشتم دیگر، من با آن تعلق‌خاطر و بعضا تعصبم به جریان اصلی جامعه‌شناسی همیشه به چیز ولنگاری مثل «مطالعات فرهنگی» مشکوک بوده‌ام*. از آثار دکتر پاینده هم درست و حسابی چیزی نخوانده بودم چون عمدتا جزء ملحقات شناخته شده این امر مشکوک به شمار می‌روند. «روانکاوی فرهنگ عامه» (ترجمه پاینده) را فقط ورق زده و به یادداشتهایی که اینجا و آنجا درباره‌اش خوانده بودم، اکتفا کردم.گرچه هیچ‌وقت منکر ایده‌ها و بصیرت‌های درخشان مطالعات فرهنگی نبوده‌ام اما در این بار کردن معناهای عجیب و غریب بر پس و پشت چیزها تردید‌های جدی داشته‌ام.

راستش سراغ این کتاب هم فقط از جهت ابزاری رفتم. از شما چه پنهان در پی ادامه انجام وظیفه در شغل انبیایی‌ام، فکر کردم رمزگشایی از نشانه‌های تصویری جذابیت خاصی برای این دخترهای شیطان و البته از خود مطمئن دبیرستانی دارد. یک جورهایی شاید من را هم به آن هدف کاستن از عقاید غالبی‌شان نزدیک‌تر می‌کرد.

القصه، با یک سری پیش‌داوری‌ها و غرض‌ورزی‌های معمول کتاب را شروع کردم و هر چقدر جلوتر رفتم، بیشتر از خودم و پیش‌فرضهایم شرمنده شدم. کتاب بر مبنای یک پژوهش شکل گرفته است و انصافا در این میان کم فروشی نکرده است. نویسنده با دقتی که در میان پژوهشگران این دوره و زمانه (به خصوص در میان پژوهشگران به اصطلاح کیفی مسلک) کمیاب است سعی می‌کند به همه چراهای احتمالی مخاطب از پیش پاسخ دهد. چرا یک رویکرد نظری و روش‌شناختی خاص را برگزیده است، چرا رویکردهای دیگر قادر به برآوردن اهداف تحقیق نبوده‌اند، مزیت انتخاب این رویکردهای خاص چیست و هزاران پرسش احتمالی دیگر که نویسنده با زیرکی خاصی سعی کرده است مهمترین آنها را حدس بزند و البته پاسخ دهد. برهمین مبنا محقق نه تنها با دلایل خود خواننده را با برگزیدن روش کیفی همراه می‌کند، بلکه گزارش یافته‌های کیفی تحقیق نیز نظم و نسق قابل توجهی دارد و برعکس بسیاری از پژوهشهای مشابه، این احساس را در خواننده ایجاد نمی‌کند که به زور می‌خواهد فرضیات خود را با شواهدی محدود و سطحی و سوگیرانه تایید کند.

البته کم و بیش به گوشم رسیده است که برخی خوانند‌گان تعدد مثالهای کتاب (به خصوص در مورد جنسیت) را تکراری و غیرلازم دانسته و معتقد بودند که تلاشهایی در جهت افزایش صفحات کتاب در آن مشهود است اما من شخصا با چنین قضاوتی همدلی ندارم. به نظرم تعدد موارد تشریح شده در قسمت یافته‌های تحقیق نه‌تنها غیرلازم نبوده است بلکه اتفاقا نقش مهمی در ایجاد توانایی و مهارت در مخاطب برای رمزگشایی و کشف معناهای پنهان در تبلیغات دارد. ساده‌اش اینکه با آنهمه مثالهای مختلف یک جورهایی ماهیگیری را یادتان می‌دهد.

به هرحال من از کتاب خوشم آمد و به نظرم مصداق خوبی برای یک پژوهش کیفی تر و تمیز است و علی‌‌رغم آن قیمت بعضا کمرشکنش که احتمالا به واسطه عکسهای رنگی متعدد است، توصیه‌اش می‌کنم. کمترین نتیجه‌اش این است که دیگر آرم و آهنگ پخش آگهی بازرگانی را که می‌بینید و می‌شنوید دل پیچه که نمی‌گیرید به کنار، هفت اتاق آنورتر هم که باشید، انگار مویتان را آتش زده باشند، می‌آیید می‌نشینید و مثل بچه‌ها جلوی تلویزیون میخ می‌شوید.

 

* نشان به آن نشان که هروقت کسی گرایش دکترایم را سوال می‌کند، می‌گویم :«جامعه‌شناسی نظری- فرهنگی»، روی جامعه‌شناسی‌اش هم تشدید می‌گذارم.

+  شنبه چهارم فروردین 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |