این بار دیگر نرفته بودم حالم خوب شود، میدانستم بد میشود، بدتر میشود حتی، با اینحال رفته بودم، چون چارهی دیگری نداشتم، هیچ کار دیگری به فکرم نمیرسید، نمیتوانستم حرف بزنم، نمیتوانستم بنویسم، نمیتوانستم اشک بریزم حتی، فقط میتوانستم بروم، بروم از نزدیک خداحافظی کنم، خداحافظی کنم با همهی آنچه که سالها داشتیم واین روزها از دست میدهیم، از دست میدهیم آرام و بیحواس.
کلی با امیر کلنجار رفتم، گفتم شب برویم، صبح شلوغ میشود، توی ترافیک میمانیم الکی، هی گفت جوگیر نشو، صبح میرویم، گفتم لااقل چهار و پنج برویم، من میخواهم بروم خداحافظی، نمیخواهم از دور دست تکان دهم، نمیخواهم توی ماشین کلافه شوم بیخودی، گفت شش صبح میرویم با هرکس که آن طرفی می رفت، هی چکوچانه زدم، زودباش زودباش درآوردم، دستآخر حدود هفت صبح بود که از تهران خارج شدیم، جاده خلوت بود، بیش از حد خلوت، فکر کردیم ورودی شهر شلوغ میشود لابد، نشد، ماشین را اولین جای خالی پارک کردیم، تا حرم کلی راه بود، با اینحال فکر کردیم جلوتر جا نیست، شلوغ میشود لابد؛ جلوتر هنوز همهجا خالی بود، خلوت، ساعت از نه گذشته بود، شک برمان داشت نکند اشتباهی آمدهایم شهر را، روز را، ساعت را؛ قم حالوهوای خودش را داشت، حال و هوای یک شهر معمولی بود در صبح دوشنبهای آرام، خلوت؛ نزدیک حرم که شدیم، صدای بلندگو مطمئنمان کرد که درست آمدهایم، جمعیت شعارگویان، فشرده و بههم چسبیده از در تنگ حرم وارد میشد، همهچیز هم سر موقع بود، یک ربع به ده دیگر نماز هم تمام شده بود، ملت هنوز شعار میداد تند، هرچند نفر برای خودش، قاطی هم میشد شعارهایشان، درست شنیده نمیشد، صدای مرگ را اما خوب میشنیدم.
به امیر و ساره گفتم بیایید برویم آنطرفتر ببینیم چه خبر است، جای مان را، زاویهمان را عوض کنیم لااقل، یک دور زدیم، از دری بیرون رفتیم و وارد صحن دیگری شدیم، آرام و خلوت، بازهم رفتیم آنطرفتر، یکجایی که تابلویش میگفت مسجد اعظم است، فکر کردم چه زود پیدا کردیم آنجایی را که بلندگو می گفت ختم شب درش برگزار میشود، دو به شک بودم برای مراسم شب هم بمانم یا نه، یکهو دوتا از دوستهای امیر را دیدیم که تازه رسیده بودند، پرسیدند تمام شد؟ گفتیم تمام شد، شاکی شدند، باورشان نمیشد، میگفتند تشییع یک آدم عادی هم سه، چهار ساعت طول میکشد، حالا دهونیم نشده همهچیز تمام شد؟ گفتیم تمام شد. گفتند یعنی هیچ خبری نیست؟ گفتیم آنجاست، راه دلخوشی ازدسترفته را نشانشان دادیم.
من و ساره نشستیم روی یکی از همان سکوهای خلوت مسجد اعظم منتظر بلکه باقی گمشدههای جمع هم پیدا شوند، همینطور نشسته بودیم و آدمهای غریبه را دید میزدیم، آدمهای سرگردان، آدمهای بهتزده. یکهو یک نفر گفت خانمها چادرتان کو؟ فکر اینجایش را نکرده بودم، یعنی فکر میکردم آنقدر شلوغ بشود که دیگر کسی پی چادر ما نگردد. نبود، نشده بود، نگهبان حرم آنجا ایستاده بود و هی آدمها را نظاره کرده بود و چشمش افتاده بود به ما و آمده بود سر وقتمان، رفتم بیرون چادر امانت بگیرم، نداشتند، آمدم برگردم تو، نگذاشتند، این یکی در حرم مثل آن یکی نبود، آنقدر خلوت بود که آدمها تکتک رد شوند و نگهبانها هم بیدغدغه به کار همیشگیشان برسند. گفتم بروم سمت همان دری که شلوغ بود بلکه برسم به امیر و بچهها، خوردم به سیل جمعیتی که داشت برمیگشت، پایتخت که نبود خیابانهای گلوگشاد داشته باشد، خیابانهای تنگ یک شهر معمولی بود با کلی داربستهای بیمعنی و آهنی که هی راه را از اینطرف و آنطرف سد می کرد، جمعیت آمده بود بیرون و داشت راه آمده را برمیگشت، من باید خلاف جهت میرفتم، نمیشد، سخت بود، گیر کرده بودم میان آنهمه آدم، هی میگفتند نمیشود، نمیشود از بین اینهمه برگردی، عصبانی میشدند حتی، من اما کوتاه نیامدم، برگشتم، از بین همهی آن آدمها راه خودم را آمدم و برگشتم.
پینوشت: ده روزی میروم سفر، به نظرم باز گذاشتن کامنتها کموبیش بیمعنی است، نیست؟
پینوشت امیر: نخیر، خیلی هم بامعنی است، ملت فحش میدهند، حالشان خوب میشود کمی، گیرم بعد از ده روز.
