تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

می‌خواهم طرح درس بنویسم برای اولین دو واحد از شش واحد درس روش تحقیقِ مقطعِ کارشناسی ارشد رشته‌ی مطالعات فرهنگی. می‌خواهم طرح درسی بنویسم پروپیمان، از آن‌هایی‌که همیشه فکر می‌کرده‌ام باید طرح درس یک کلاس ایده‌آل باشد، کاملاً مشارکتی و مبتنی بر آموزش مهارت نه اطلاعات، کلاسی که در آن مخاطبان بکارگیری روش تحقیق را «بلد شوند» نه این‌که فقط «بدانند» روش تحقیق چیست و چگونه بکار می‌رود. حالا نه این‌که همه‌ی کارهایم روبه‌راه شده و پروپوزال نوشته و به تصویب رسیده و پروژه‌ها همگی به سامان رسیده و مقاله‌ها تماما ویرایش شده آماده‌ی تحویلند، نه این‌که بنده اخیراً از بیکاری مگس می‌پرانم، این است که فقط همینم مانده بنشینم سر صبر و حوصله طرح درس ترم بعدم را مفصل بنویسم.


ادامه
+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  خشت اول | 

طبق معمول داشتم ناله می‌کردم، داشتم از تصحیح برگه‌هایی که یک ماه تمام کش آمده بود و هنوز هم عین آینه‌ی دق پیش رویم بود، روضه‌های سوزناک می‌خواندم، داشتم...همین‌طور که تمسخرآمیز لبخند می‌زد گفت:

- «می‌دانی فرق یک استاد جوانِ تازه‌کار با یک استاد کارکشته‌ در چیست؟ این‌که اولی بدجوری جا می‌خورد وقتی آخر ترم برگه‌ها را می‌بیند و پیش خودش فکر می‌کند پس من یک ترم با دیوار حرف می‌زده‌ام؟ و دومی به این بهت‌زدگی یک جوان خام، همزمان ترحم‌آمیز و تمسخرآمیز، تنها لبخند می‌زند». این‌ها را کسی به من گفت که به حساب خودش، یکی دو پیراهن بیشتر از من پاره کرده و دو سه سالی آب در هاون آموزش کوبیده و عمرش را بر سر کلاس‌های همواره عبث، هدر داده بود.

فکرش را بکنید، تمام این سال‌ها تصورم از تصحیح برگه‌ها توسط اساتید، تصور کارآگاهی بود نکته‌بین و بعضا تنگ‌نظر که با یک ذره‌بین اندازه‌ی کله‌اش روی برگه‌ها خم شده است و ساعت‌ها می‌گردد و می‌گردد تا مگر ایرادهای بنی‌اسرائیلی پیدا ‌کند و هی کمتر نمره بدهد و وقتی هم کسی از ده کمتر می‌شود، لابد قهقه‌اش تمام شهر را برمی‌دارد؛ چه تصور لغو بی‌معنایی.

دقیقا یک ماه تمام طول کشید، دوم بهمن امتحان‌شان بود و امروز که بالاخره با سلام و صلوات برگه‌ها و نمره‌ها را تحویل دادم، شده بود دوم اسفند؛ تنبلی ذاتی من به جای خود اما بخش عمده‌ای از این تصحیح کشدار را مدیون سرخوردگی‌های مکرری هستم که تصحیح هر یک دانه سوال از هر پنج شش برگه نصیبم می‌کرد و تا چند روزی نگاهم که بهشان می‌افتاد، ناخودآگاه رویم را برمی گرداندم و...همین شد که یک ماه تمام طول کشید.

هی با خودم کلنجار بیخود می‌رفتم که: یک کتاب سیصد صفحه‌ای که بیشتر نبود، سوالات هم که خدا به سر شاهد است، همه تیترهای فصول بود، یعنی فقط کافی بود یک ساعت قبل از امتحان فقط تیترهای مرتبط با هر فصل را حفظ کنند، همین؛ گذشته از آن‌که مجموع نمرات را هم به ضرب و زور کار کلاسی و پرسش اختیاری در امتحان به بیست‌وسه رسانده بودم، یعنی سه نمره هم کشک، اختیاری است دیگر، عشق‌تان نکشید جواب ندهید، حوصله‌ی کار کلاسی نداشتید؟ مهم نیست، آن سوال اختیاری را جواب بدهید و باز هم نمره‌ی کامل بگیرید؛ این‌همه هم که سر کلاس خودم را بابت جاانداختن مطالب با مثال و کوفت و زهرمار، ریز ریز کرده بودم، اصلا دو تا سوال امتحان را که همان جلسه‌ی آخر کذا به عنوان نمونه سوال طرح کردم و عدل همان‌ها را هم دادم، پس...

این آخری‌ها دیگر فقط دنبال کلمات کلید بودم، آن‌هم چه کلماتی: فرهنگ، ساختار اجتماعی، نهاد اجتماعی، اجتماعی شدن، کنش متقابل اجتماعی، اجتماعی، اجتماعی، اجتماعی...پوف، فقط همین چهار تا کلمه را برای همه‌ی سوالات تکرار می‌کردند، با این وضع تصحیح من، کمِ‌کم ده را می گرفتند وقتی‌که دیگر اصلا به دنبال معنای جملات و پاراگراف‌ها نبودم و مثل یک جستجوگر دیوانه‌ی طلا در میان شن‌های رودخانه، بابت همین کلمات سیاه‌شده‌ی مستعمل هم کلی ذوق می‌کردم.

فکرش را بکنید، انگار که باز بچه شده باشم و جلوی برد نمره‌ها باشم، سر هر یک‌دانه سوال چشم‌هایم را می‌بستم، نفسم را حبس می‌کردم و بعد یواشکی یکی از چشم‌هایم را کمی باز می‌کردم و سریع سر تا ته جواب را که گاه فقط نیم‌خط بود برانداز می‌کردم، درحالی‌که هی توی دلم خدا خدا می‌کردم: «تو رو خدا، تو رو خدا، فقط یه فرهنگ رو نوشته باش»، به سوال‌های آخر که رسیده بودم، وسواس گرفته بودم اصلا، هر یک سوال را که تصحیح می‌کردم ، هی برمی‌گشتم و نمرات را جمع می‌زدم ببینم به ده می‌رسد یا نه...وای خدای من، عجب کابوس هولناکی بود.

شوخی نمی‌کنم، تمسخر و مضحکه هم در کار نیست اما به نظرم دانشگاه آزاد، رشته‌های علوم انسانیِ ذوقی مثل فلسفه، آن‌هم در واحدهای درسی غیرمرتبط مثل جامعه‌شناسی...خب، به نظرم یک چیزی می‌گویم و یک چیزی می‌شنوید، فایده‌ای ندارد لابد هر چقدر به گوش‌تان بخوانم که چنین شرایطی کم‌وبیش معادل فاجعه‌ای انسانی است. امتحانی‌ که از هشتاد و یک نفر شرکت‌کننده، فقط هفده نفر! غایب دارد، انگار نه انگار که این ابنای بشر بابت هر واحد درسی کلی هم پیاده می‌شوند هر ترم، همه‌شان هم بدون استثناء التماس دعای مکتوب داشتند در انتهای برگه‌ها که: استاد، تور رو خدا، فقط ده، من ترم آخرم و مشکلات خانوادگی داشتم و...الخ.

همین است که منِ مفلوک و نفس‌بریده از یک ماراتن فرسوده‌کننده و کشدار یک ماهه، زنگ می‌زنم به دوستان و صلاح کار می‌خواهم و آن‌ها هم مثل همیشه کم‌ نمی‌گذارند و می‌نشینیم عقل‌های‌مان را می‌گذاریم روی هم و فرمول منتشر می‌کنیم بدین شرح جمیله: f(x)= x+26/(x+0/5) که چه بشود؟ که در یک شعبده‌ی نه‌چندان محیرالعقول، شش بشود ده و همین‌طور به نسبت، نمرات دیگر هم افزایش پیدا کند، البته پایین‌ترها بیشتر و بالاترها کمتر؛

آن وقت با تمام این تفاسیر، علی‌رغم این‌که دو سوم بیشتر همان شش‌ نمره، نمره‌ی کلاسی بود و خیرات نمره بر سر همان پرسش اختیاری که خیر سرم قرار بود فراتر از متن باشد و قدرت استدلال را محک بزند و...هه، در عمل شده بود مستمسک سراسر مضحکی برای افزایش نمره‌ی پایه در ورقه و...باز هم چندتایی افتادند، هی نگاه کردم، هی برگه‌ها را بالا و پایین کردم، هی پیش خودم گفتم خب تقصیر من بوده است لابد، درست درس نداده‌ام وگرنه اپیدمی بی‌خیالی ندارند این جماعت که به قول خودشان ترم آخر باشند و محض رضای خدا، حتی یک ورق هم نزده باشند آن کتاب پیش‌پاافتاده‌ی سیصد صفحه‌ای را، خلاصه هزار جور زجر و بدبختی کشیدم و دست‌آخر دیدم واقعا با یک و هفتاد و پنج، دو، سه‌ونیم و نمراتی از این دست، غلط خاصی نمی‌شود کرد، این شد که با نه انداختم و...خدایا، خب من بدبخت فلک‌زده چه گناهی داشتم، من که واقعا نمی‌خواستم بابت یک درس پایه و غیرمرتبط کسی را بیندازم اما واقعا شما بگویید با دو و بیست‌وپنج چه گهی می‌شود خورد که بشود ده؟

 

پی‌نوشت: یعنی رسما پشت دستم را داغ کردم برای ابد؛ دانشگاه آزاد؟ علوم انسانی؟ جامعه‌شناسی درس بدهم برای رشته‌ی غیر مرتبط؟ بگو برو طبقه‌ی هفتم دوزخ دانته می‌روم اما سرم برود، مجبور باشم بنشینم توی خانه، ور دل مادرم، بعد از ربع قرن سن‌وسال، گلدوزی و سفره‌آرایی یاد بگیرم، دیگر در چنین شرایط طاقت‌فرسایی درس نمی‌دهم، باور نمی‌کنید؟ این خط، این هم نشان.

+  پنجشنبه دوم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول | 

عجیب نيست؟ آن زمان که خودم دانشجوی کارشناسی یا ارشد بودم، فکر می‌کردم مشکل اصلی از اساتید است (یادش به خیر، با همان معلومات و مفاهیم ابتدایی جامعه‌شناختی، نیمچه طرحی ارائه داده بودم به نام «دموکراسی آموزشی») و حالا که خودم در جايگاه مدرس همین مقاطع قرار گرفته‌ام، احساس می‌کنم مشکل اصلی خود دانشجویان هستند. بله، البته كه عجيب نيست، همه‌چیز گویای این است که احتمالا مشکل اصلی از هیچکدام نیست، نه از اساتيد و نه از دانشجويان، مشکل اصلی احتمالا از خود من است.


ادامه
+  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول

«مسائل نه با ارائه‌ی اطلاعات جدید، بلکه با تنظیمِ دوباره‌ی آنچه همواره می‌دانسته‌ایم، حل می‌شوند». (ویتگنشتاین)

و تدریس برای من مصداق بارزی است از همین تنظیم دوباره، تجربه‌ای هیجان‌انگیز که بیش از هر چیز دیگری، با کشف و شهودی درونی و نظم و انسجام‌بخشی به اندیشه‌‌هایم همراه است. از شما چه پنهان، روزهایی که تدریس دارم، آنقدر برایم انرژی‌زا است که حتی اگر مثل همین حالا از کله‌ی سحر تا دم غروب، یک‌بند روی پا بوده باشم و از این در به آن در زده باشم، بازهم آنقدر برایم انرژی باقی می‌ماند که هنوز مانتو و مقنعه‌ام را درنیاورده‌، بیایم اینجا و از تجربه‌ی‌ لذت‌بخشِ سر صبحم بگویم.

البته ناگفته نماند که در مقایسه با دوزخِ کابوس‌وار معلمی در دبیرستان، تدریس در دانشگاه کمثل بهشت برین است. راستش دو، سه هفته پیش که اساسا برنامه‌ام جور نشد و خواسته و ناخواسته، تدریس در دبیرستان را کنار گذاشتم، نفسی کشیدم از سر آسودگی و پیش خودم قول دادم که بعد از این، به هیچ قیمتی وسوسه نشوم و خودم را توی هچل نیندازم و بار دیگر، دور و بر چنین کار طاقت‌فرسایی نگردم اما خب شما که بهتر می‌دانید، روز اول به دوم نرسیده، باز شد همان آش و همان کاسه، منتهی این‌بار در دانشگاه. ساعت ده و نیم شب قبول کردم که فردا صبحش، ساعت هفت و چهل دقیقه! سر کلاس باشم. تنها ذهنیتی که از کلاس داشتم این بود که این‌بار هم دست تقدیر و سرنوشت نیم‌چه تکانی به خودش داده و عدل تدریس جامعه‌شناسی برای دانشجویان مقطع کارشناسی یک رشته‌ی غیرمرتبط را گذاشته است در کاسه‌ی ما، حالا نکته‌ی تقدیری‌اش کجاست؟ اینجا که بگویید چه رشته‌ای؟ البته خودتان بهتر می‌توانید دوزو کلک‌های این تقدیر بی‌پیر را حدس بزنید، بله، دقیقا، هیچ رشته‌ای نه و فلسفه.

با تمام این‌ها، جلسه‌ی اولِ دو کلاسم با دانشجویان فلسفه، حداقل در نظر خودم، بیش از حد انتظارم معرکه از آب درآمد. فکرش را بکنید، آدم بنایش را بگذارد بر این‌که در اولین جلسه، همین‌طور فی‌البداهه پیوند میان فلسفه و جامعه‌شناسی (قدیم‌ترها اندیشه‌ی اجتماعی) و جایگاه هر کدام از قدیم‌الایام تا به امروز را روشن کند و در همین حین، به افکار و خوانده‌ها و دانسته‌های قدیم و جدید خودش هم نظم بدهد و کلی استعاره‌های جفت‌وجور کشف کند و...خلاصه تنظیم دوباره‌ای بود در ابعاد خودش. البته برای آن‌که آن دنیا مدیون نشوم، این‌را هم باید اضافه کنم که تجربه‌ی تدریس در دبیرستان و زبان ساده و قابل‌فهم حاصل از آن، خیلی بکارم آمد؛ به‌هرحال رودربایستی که نداریم با همدیگر، ترم اولی‌های مقطع کارشناسی، آنهم رشته‌ی فلسفه، آن‌هم در دانشگاه آزاد، نه خداوکیلی در چنین شرایطی، چیزی غیر از زبان ساده و قابل‌فهم به کار آدمیزاد می‌آید؟ بااین‌حال همین دو کلاس، فارغ از دانشجویان، حداقل برای خودم، آنقدر انرژی‌زا و پربار بود، آنقدر افکار و دانسته‌هایم منسجم شد و نظم‌ونسق قابل‌توجهی گرفت، آنقدر شهود استعاره‌های جفت‌وجور، قند ته دلم آب کرد که بعد از سه ساعت راه رفتن و یک‌بند فک‌زدن، نه‌تنها هیچ احساس خستگی نمی‌کردم بلکه اتفاقا از هیجان و کیف روی پاهایم بند نبودم. راستش ارزیابی و تخمینِ میزان جذابیت و فایده‌ی کلاس برای دانشجویان خیلی سخت‌تر از دبیرستان است، ظاهرش این است که همه ساکت‌‌اند و گوش می‌دهند، خیلی هم نشانه‌های کسالت و خستگی بروز نمی‌دهند، حالا یا من پا به سن گذاشته و خنگ شده و از درک واکنش‌های واقعی و پنهان، عاجز شده‌ام یا دانشجوها نسبت به بچه‌های بی‌شیله‌پیله‌ی دبیرستان، خیلی آب‌زیرکاه‌ترند و مهارت قابل‌توجهی در پنهان کردن احساسات و واکنش‌های واقعی‌شان نسبت به کلاس دارند، الله اعلم، چه کسی می‌داند، شاید هم احیانا کلاس تا حدی برای‌شان جالب و مفید بوده است، شاید البته، ممکن است.

با تمام این‌ها، کلاس روش‌تحقیقی که برای دانشجویانِ کم‌جمعیت کارشناسی ارشدِ مطالعات فرهنگی دارم، چیز دیگری است، اینجا هم بچه‌ها آنقدر که از دانشجوی ارشد انتظار می‌رود، حرفه‌ای و ماهر نیستند و باز همچنان زبان‌ِ ساده‌ی من، لازم و موثر است اما به‌هرحال فضایی که این کلاس برای کشف و شهود و لذت و فایده‌ی شخصی برای کسی مثل من فراهم می‌کند، در مقایسه با کلاسِ مقطعِ کارشناسی یک رشته‌ی غیرمرتبط مثل فلسفه،  فضایی پرباتر و مستعدتر برای تحقق کارکردهای پیش‌گفته است.

خلاصه این‌که کمی از آن اعتماد به نفس از دست‌رفته‌‌ای را باز یافته‌ام که کم‌کم داشت مرا به این یقینِ مسلم می‌رساند که هرگز معلم و مدرس خوبی نخواهم شد. گذشته از این‌، بیش و پیش از هر چیز دیگری، شخصا، تدریس برایم تجربه‌ای شده است لذت‌بخش، انرژی‌زا، پربار و بی‌نهایت مفید.  

پی‌نوشت: دوستان البته حق دارند، هیچ بعید نیست اگر تکه‌کلام‌های مادرم را بلد بودند، خیلی زود ورد زبان‌شان می‌شد که: «واقعاکه مثل دیوه می‌مونی»، آن‌وقتی که مثلا سرت شلوغ بود و پایان‌نامه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشتی، هیچ دست از پیاده کردن اذهان ملت شریف برنمی‌داشتی و همچنان روال آپ کردن روزانه را پاس می‌داشتی، حالا که خیر سرت رها شده‌ای و مثلا یک دشت وقت (چه تشبیه بی‌مسمایی) پیش رویت است، سه‌چهار روز یک‌بار آپ می‌کنی، «الحق‌والانصاف که عین‌هو خود دیوه می‌مونی». البته بر منکرش لعنت اما بااجازه‌تان، این یک فقره تاخیر در وراجی‌های روزانه، کمی تا قسمتی دلیل دارد؛ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، اوضاع و احوال این چند وقت به گونه‌ای پیش رفته و به اصطلاح رقم خورده است که اگر می‌خواستم به همان روال سابق ادامه داده و شما را روزانه به اندازه‌ی یکی دو پستِ کم‌مایه‌ی وبلاگی، در خوانده‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و خلاصه کنم: زیسته‌هایم شریک کنم، رسما و علنا می‌شدم  کنیز ملاباقر، می‌گویید نه؟ یک نگاهی به پست‌های حاضر در همین صفحه‌ی پیش رو بیندازید، همه‌اش غرغر است راجع به فلان کتاب کسالت‌بار و فلان تئاتر معمولی و الخ. راستش پیش خودم فکر کردم خب چه کاری است، حالا که حال‌وروز خودم این‌چنین نافرم و ملال‌آور است، شما را هم در این روزمرگی‌های بیهوده و کسالت‌بار شریک کنم که چه؟، هی منتظر ماندم تا دری به تخته بخورد و مثل همین یکی دو روز اخیر، اندکی هیجان‌زده شوم و شور کمی برای گفت‌وشنودِِ هرچند مجازی، در روح نداشته‌ام دمیده شود و حال و هوای این وبلاگ، از این حالتِ گرد مرده پاشیده‌ای که خود صاحبش هم حس‌وحال نگاه کردن به سر و رویش را ندارد، بدرآید و...خلاصه باز بشود روز از نو، روزی از نو.

+  دوشنبه سی ام مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول | 

برداشت اول: معلمی  2/7/85

همه چیز خیلی زود گذشت، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کردم. بعد از 6 سال دوباره قاطی خنده و گریه و جیغ و داد و شیطنت شدم.

خیلی هم دست خودم نبود، یک جورهایی انگار کشیده شدم به فضایی که ٩ سال پیش ناباورانه و مشتاقانه به آن وارد شدم و سه سال آزگار در نقش یک غریبۀ تمام عیار انجام وظیفه کردم. دست آخر هم عطای همه آن اسامی پرطمطراق را به لقای احساس ماندگار انزوایم بخشیدم و فرار کردم پیش دخترکانی گرم‌تر و مهربان‌تر، گیرم اندکی کم‌هوش‌تر.

حالا دوباره باز وارد دنیای کوچک استثناها شده‌ام و بازهم نگاهم در نگاه معلمان قدیمم که می‌افتد، احساس غریبگی می‌کنم، آنها با صورتهایی خسته‌تر و شکسته‌تر از آنچه به یاد می‌آورم، از قیمت گوشت و شهریه مدارس می‌نالند و من باز عین همان وقت‌ها گوشه‌ای گم می‌شوم و سکوت می‌کنم.

کلاسم را اما دوست داشتم، حرف زدم و حرف شنیدم، یخمان نشکست البته و هیچ هم نفهمیدم چقدر دلشان می خواست به ساعتشان نگاه کنند و صدای زنگ را بشنوند اما برای من نسبتا خوب و بی‌دغدغه گذشت و.....فکر کردم شاید بتوانم معلمی بشوم که بعضی‌هاشان خیلی سالها بعد هنوز اسمم را بیاد داشته باشند و لبخندی محو چهره شان را روشن کند.

 

برداشت دوم: زنگ آخر روز آخر  20/8/85

از شما چه پنهان، دیروز که داشتم شرح مفصل سوتی‌های سر کلاسم را برای بروبچ تعریف می‌کردم، گذشته از دل‌دردی که بابت خندیدن به اوضاع تراژیک- دراماتیک من سر کلاس دچارش شدند، همه‌شان محو شعور و ظرفیت بیست، بیست و پنج نفر دختر ١٤، 15 ساله تخس دبیرستانی شده بودند که مراعات مرا کرده بودند و با مضحکه کردنم سر کلاس فاتحه‌ من و شغل شریف معلمی‌ام را نخوانده بودند، آنهم زمانی که خودم اینهمه مستعدش بودم.

اما گذشته از شوخی، نکته قابل توجه اینجاست که من در این محیط کاملاً جدید هم باز به همان شخصیت معمولی قابل احترامی تبدیل شدم که حتی دختربچه‌های سرتق دبیرستانی هم دلشان نمی‌آید، علی‌رغم استعداد به خصوصی که خودم در این زمینه به خرج می‌دهم، مضحکه خاص و عامش کنند.

حتی وقتی که با آن غرور و صراحت خاص خودشان نظراتشان را راجع من و کلاس ابراز می‌کنند، بازهم از آن بدجنسی‌های خاص این سن خبری نیست. مثلا وقتی پریروز، زنگ آخر روز آخر، از فرط سروصدا و درعین‌حال بی‌حالی بچه‌ها برای درس و بحث، ته مانده انرژیم ته کشید، گوشه‌ای نشستم و خیلی مصنوعی بحث را ادامه دادم، در ضمن خاطرنشان کردم که جلسه دیگر محال است سر کلاسشان بروم، دوباره آه و ناله‌شان شروع شد که الا و بلا ما همین کلاس را می خواهیم و غیره، تا وقتی‌که....آن اواخر وقتی راجع به دو تا از بچه‌ها و روابطشان حرف می‌زدم، آنقدر اسمهایشان را جابجا گفتم که دست آخر بچه‌ها به رویم آوردند که «خانم، منظورتان فلانی است»، من هم تازه دوزاریم افتاد و خیلی ساده گفتم چه خوب که شما می‌فهمید منظور من چه کسی است، یک نفرشان آن وسط خیلی محکم و جدی گفت: «خانم، ما یک چیز دیگر را هم می‌فهمیم، اینکه شما به دوازده ساعت خواب متوالی نیاز دارید»، من بازهم معصومانه گفتم چرا، چون اسمها را اشتباه می‌گویم و این سرآغاز گفتگویی سه ربعه بود که حتی نیم ساعت بعد از زنگ هم با یکی از بچه‌ها ادامه داشت. خلاصه اینکه بچه‌ها در حد بضاعتشان مراعات معلم زیادی جوانشان را می‌کنند و خیلی وقتها شعور بالایشان را دقیقا زمانی به رخت میکشند که کم و بیش به کم‌شعوری خاص سنشان یقین کرده‌ای، همین است که علی‌رغم انرژی مافوق تصوری که این چهارتا کلاس فکسنی از من می‌گیرد، بازهم ادامه می‌دهم و فکر می‌کنم اگر آنها اینهمه به من فردیت می‌بخشند، چرا من همه آنها را مثل گله کلاس 6/2 و 3/1 می‌بینم. 

 

برداشت سوم: matching theory یا ازدواج پایدار  3/9/85

جل الخالق، همین مانده بود ریاضیدان‌ها در باب ازدواج پایدار از خودشان نظریات دروکنند که کردند. البته ما هم کاملا به شیوه تصادفی و accidental از این اکتشافات خارق العاده مطلع شدیم. درواقع درپی انجام وظیفه در شغل انبیایی‌مان، آخر این هفته بچه‌های پایه اول را که به طور معمول از دیوار راست هم بالا می‌روند و اساسا عضو لازم  برای نشستن روی نیمکت و صندلی را ندارند، برده بودیم نمازخانه و سعی کرده بودیم در کنار یک بازی کاملا حرکتی و دارای مقادیر لازم بالا و پایین پریدن، زیرزیرکی به اندازه یک قاشق چایخوری مفاهیم جامعه‌شناختی هم حالی‌شان کنیم. بازی اینطوری بود که اول به بچه‌ها گفتیم هر کدام یک نفر را از میان دیگر بچه‌های کلاس «آ» در نظر بگیرند و یک نفر را «ب»، فقط هم توی ذهنشان نگه دارند و به همدیگر نگویند. بعد که انتخابشان را کردند گفتیم حالا بلند شوند طوری قرار گیرند که کمترین فاصله را از «آ» و بیشترین فاصله را از «ب» داشته باشند. نتیجه واقعا خارق العاده بود. موقعیتهایی که خلق شد شدیدا شبیه زندگی واقعی در اجتماع بود و من که خودم خیلی کیف کردم وقتی با استفاده از این تشابهات، تئوریهای خشک جامعه‌شناختی را می‌گفتم و بچه‌ها هم به طرز خارق العاده‌ای ساکت بودند و گوش می‌دادند.

حالا همه اینها به کنار، اتفاق جالب دیگر این بود که معلم هنر بچه‌ها هم این جلسه را آمده بود سر کلاس ما، من البته قبلا هم از روی وبلاگ این خانم، به خلاقیتهای خیره کننده‌اش در آموزش هنر به بچه‌ها پی برده بودم اما ملاقات حضوری چیز دیگری بود. گذشته از بحثهای خوبی که سر کلاس راه انداخت، آخر کلاس از من پرسید چیزی از matching theory یا نظریه ازدواج پایدار در ریاضی شنیده‌ام یا نه. خب تا اندازه زیادی طبیعی بود که معلومات اپسیلونی بنده در ریاضیات به این عوالم مکشوفه قد نداده باشد.

قضیه از این قرار بود که بر اساس این نظریه، اگر شرایطی بوجود آید که nنفر زن و  nنفر مرد اولویتهای خود در انتخاب یکدیگر را درنظر گیرند و بر اساس این الویتها به انتخاب یکدیگر بپردازند (دقیقا مشابه سیستم خواستگاری ایرانی)، از لحاظ ریاضی ثابت می‌شود که بعد از زمان t ما به وضعیت stable matching یا همان ازدواج پایدار می‌رسیم اگر وضعیت پایدار را وضعیتی تعریف کنیم که مثلا علی مریم را بر دیگران ترجیح دهد و خسرو هم نسرین را. البته نکته خیلی مهم اینجاست که در این تئوری اساسا بحث رضایت مطرح نیست بلکه فقط پایداری مدنظر است بدین‌معناکه ممکن است مریم خسرو را ترجیح دهد و نسرین هم شخص سومی را اما چون علی مریم را ترجیح می‌دهد و خسرو هم علاقه‌ای به مریم ندارد و نسرین را ترجیح می‌دهد، حداقل دو نفر مانع گسستن رابطه علی و مریم هستند، در نتیجه وضعیت پایدار می‌ماند.

راستش آن بنده خدا خیلی سعی کرد عظمت این تئوری را بر ما آشکار کند اما احتمالا از آنجاکه ما به واسطه حشر و نشر با نظریات بی‌دروپیکر انسانی و بشری، سواد ریاضی‌مان نم کشیده بود، هیچ درکی از عظمت و شکوه پیش‌گفته نداشتیم، پیش خودمان می‌گفتیم بی‌خود نیست که می‌گویند ریاضیات تماما توتولوژی و همانگویی است، واضح است که با آن پیش‌فرض‌ها به این نتایج می‌رسند، اثبات ریاضی نمی‌خواهد که، عقل سلیم هم برای فهم این مساله کافی است. هی این بنده خدا تلاش کرد و گفت اثبات ریاضی‌اش خیلی خفن است و امثال ما سردرنمی‌آورند، یا اینکه اولین بار این تئوری در مورد انتخاب رشته دانشجوها و دانشگاههای مختلف طرح شده است، حتی یک نفر در شریف پایان‌نامه‌اش را بر مبنای این تئوری، بررسی این مساله برداشته است که اگر در این تئوری دخترها یا درواقع طرفی که نقش جواب دادن را برعهده دارد (مثل دانشگاه)، دروغ بگویند، درکل به نفع سیستم و وضعیت پایدار است یا به ضرر آن، بعد هم به لحاظ ریاضی ثابت کرده بود که اگر n از یک تعدادی بیشتر شود، ممکن است اگر یکی دو نفر دروغ بگویند به نفعشان تمام شود اما در کل به ضرر سیستم است.

ما همچنان مست و ملنگ نگاهش می‌کردیم و فکر می‌کردیم این دانشجوهای ریاضی هم عجب آدمهای بی‌درد بیکاری هستند، آن وسط آمدیم اظهارفضل و نظر هم بکنیم و یک پارازیتی انداختیم که بی‌شعوری‌مان در فهم مساله را وضوح کامل بخشید و هنوز هم علی‌رغم گذشت چهل و هشت ساعت، همچنان یادمان که می‌افتد از خودمان خجالت وافر می‌کشیم که آخر این چه وضع خودضایع‌کردنی بود. حالا سوتی ما چه بود، اینکه خیلی با اعتماد به نفس گفتیم که حتی اگر چنین تئوری‌ای اثبات ریاضی هم شده باشد، به درد جهان اجتماعی واقعی نمی‌خورد چراکه این وضعیت stable تنها در زمان t1 صادق است و انسانها به واسطه انسان بودنشان همواره در طول زمان ترجیحاتشان را تغییر می‌دهند درنتیجه حتی اگر موقع انتخاب، مریم بهترین انتخاب علی بوده است هیچ دلیلی ندارد که یک سال بعد یا هر زمان t2 دیگری هم این ترجیح وجود داشته باشد. خداوکیلی درست است که از این حرف بی‌ربط‌تر خودش است اما خواهشا شما دیگر یک وقت خبیثانه این اعترافات صادقانه ما را چماق نکنید و خنگ‌بازی بارزمان را به رخمان نکشید.

خلاصه اینکه از قرار معلوم سیستم درک و شعور ریاضی ما به علل معلوم و نامعلومی با یک delay شرمنده کننده مواجه شده است و تازه بعد از دو روز است که اندک اندک عظمت این تئوری بر ما مکشوف می‌شود، جوری که بدجوری افتاده‌ایم به سرچ گوگل و پرس و جو از این و آن تا بلکه بتوانیم ته و توی قضیه را دربیاوریم، حتی شیر شده‌ایم برویم از آن هفت‌خوان شریف برای ورود بگذریم و مشغول غور و تامل در پایان‌نامه مذکور بشویم. شما هم اگر اینهمه روده‌درازی جمعه شب ما را تا اینجا تحمل کرده‌اید و اطلاعاتی هرچند جسته و گریخته در این زمینه دارید، فی‌ سبیل الله یکی دو کلام هم نصیب فهم و شعور نم کشیده ما کنید، انشاء الله  ایزد در بیابانتان می‌دهد باز.

 

برداشت چهارم: از Mona lisa smile تا Hours (یک)  21/9/85

یک نفر نیست بگوید آخر بشر، مگه تو بیکاری؟ خب برو مثل بچه آدم درست را بده و بیا بیرون، همه هم راضی و خوشحال، چند نفری تکالیف ساعت قبل و بعدشان را می‌نویسند، آن میزهای آخر سر در گریبان یکدگر، بازار جک و شوخی و خنده را بروز و گرم نگه می‌دارند، برخی چرت می‌زنند، شیرین عسل‌های کلاس هم آن جلو جواب سوالهای بی‌مزه و خنکت را می‌دهند. اینهمه جینگولک بازی و ادا و اطوار ندارد که. اما..... کو گوش شنوا.

در پی این ناشنوایی مزمن، این بارهم فیلمان یاد هندوستان کرده بود و جفت پا رفته بودیم در یک لنگه کفش که الا و بلا باید بحث مهم، بغرنج و بسیار مستعد ابتذال و عوامانه شدن جنسیت، با پخش یک فیلم به صحن علنی کلاس کشیده شود. چهار نفر آدم نسبتا گنده را هم گذاشته بودیم سر کار که عقلهای‌شان را بگذارند روی هم و یک فیلم مرتبط، خوش‌ساخت، جذاب، عمیق و مهمتر از همه در چارچوب شئونات یک دبیرستان دخترانه در نظام مقدس پیدا کنند.

خب طبیعتا به واسطه همین اهم موارد اخیر هم که شده، شاخکهای‌مان به سمت فیلم‌های ایرانی میل کرد که حداقل نگرانی سانسور و ممیزی نداشته باشیم. اما بعد دیدیم خداوکیلی خیلی زور دارد یک ساعت و نیم وقت کلاس را صرف پرت و پلاهای امثال تهمینه میلانی و فیلم‌های درپیتی کنیم که تعریف داستان‌شان با ریز جزئیات بیش از یک ربع زمان نمی‌خواهد.

این شد که به انبوه جورواجور محصولات بلاد کفر روی آوردیم و درمانده از تنوع الوان بیشمار، رجوع کردیم به اینکاره‌های این حوزه یعنی منتقدان فیلمی که در دسترس دوستان بودند. مکاشفات این حضرات عالیه چیزی بود به نام Mona lisa smile که رنج فراوان بردیم از برای دیدنش و البته که ناکام هم ماندیم. سر و ته یک جلسه را هم فی البداهه و با بازی مافیا در کلاس هم آوردیم بلکه هفته بعدش به مراد دلمان برسیم.

اواسط هفته بعد دوستان وصل فیلم را حاصل کرده و رک و پوست کنده گفتند که فیلم چیز به درد بخوری برای کلاس ندارد.

ما البته خیلی ظرفیت به خرج دادیم که کاسه کوزه بحث جنسیت و پخش فیلم در کلاس را یکجا سر خودمان و بقیه نشکستیم و همچنان مجدانه به تلاشهای خستگی‌ناپذیرمان ادامه دادیم تا بالاخره در اواسط یک روز پاییزی با آن آفتاب خنکش، در وسایل حمل و نقل عمومی، مخ مبارکمان فتوا داد بر پخش فیلم Hours .

گرچه خودمان هم از ابتدا می‌دانستیم که فیلم برای دبیرستان زیادی کند و سنگین و عمیق است اما فکر کردیم شاید بشود روی شعور استثناهای مملکت بیش از اینها حساب کرد.

 

ادامه برداشت چهارم: از Mona lisa smile تا Hours (دو)  21/9/85

القصه، بعد از مصیبتهای جگرسوز در پیداکردن یک نسخه دوبله شده بی‌عیب و نقص، «ساعتها» را برای کلاسهای زنگ اول و دوم پخش کردیم. در کلاس کم‌جمعیت زنگ آخر، از آنجایی که حدود نیمی از بچه‌ها ساعتها را دیده بودند، گذاشتیم برعهده خودشان که درنهایت به لبخند مونالیزا رضایت دادند. در حین تماشای این فیلم بود که رفته رفته دوزاریمان صاف شد که بله، ای دل غافل، دوستان عجب عدم بصیرتی داشته‌اند در کشف پتانسیل‌های این فیلم برای پخش در کلاس جامعه‌شناسی آنهم با موضوع جنسیت. رفته‌رفته برمان مکشوف شد که بیخودی چه زجری داده‌ایم به بچه‌های دو زنگ اول برای دیدن فیلم کند و سنگین ساعتها.

لبخند مونالیزا ورژن دخترانه «انجمن شاعران مرده» است. کاترین واتسون معلم مجرد و باهوش و خواهان تحول وارد کالج دخترانه ولز می‌شود که محافظه‌کارترین کالج انگلستان است. جایی که دخترها را، در درجه اول برای شوهرداری تربیت می‌کنند، برای «ایفای نقشی که برای آن آفریده شده‌اند».

حالا چرا دوستان اینهمه از این فیلم دق و دلی داشتند، چون ما قرار بود کم و بیش عکس آن حرفها و تاکیداتی را در کلاس بگوییم که در فیلم حلوا حلوا شده است چراکه جو این سالهای مدرسه از آن طرف بوم کالج ولز افتاده است.

قرار بود به بچه‌هایی که اینهمه از هوش و استعداد خودشان مطمئنند و فکر می‌کنند حتما باید دانشمند و فیزیکدان و پزشک متخصص و غیره و غیره بشوند، بگوییم که قرار نیست اگر می‌خواهند مدرن و روشنفکر باشند، تمام زنانگی‌شان را نفی کنند، لزومی ندارد فکر کنند چون می‌خواهند دانشمند شوند حتما باید از آشپزی متنفر باشند، حتما باید مادری را نقشی احمقانه بدانند. قرار بود بگوییم یک فیزیکدان و پزشک متخصص بودن هیچ منافاتی با پختن شیرینی های خوشمزه و مهارت در آرام و سرگرم کردن بچه ها ندارد و مستلزم اینهم نیست که عارشان بیاید خانه داری کنند. قرار بود بگوییم آنها هستند که می‌توانند با انتخاب آگاهانه‌شان نوع زنانگی خاص خودشان را خلق کنند و از چارچوبها و قالبهای تنگ و کاریکاتوری جامعه (مثل آنچه در فیلم‌های ایرانی رایج است و قرار بود ما در جلسه بحث و بررسی فیلم بخش‌هایی از آنها را نشان دهیم) فراتر روند.

با تمام اینها من همچنان فکر می‌کنم لبخند مونالیزا تناسب جالبی با موقعیت بچه‌ها دارد و اتفاقا به واسطه همان تضادش با فضای اجتماعی امروز مستعد به راه انداختن بحثهای جالبی درباره جنسیت و جامعه است.

راستی یک نکته شیرین آخر را هم بگویم و پرونده پرچانه گزارش هفتگی معلمی این هفته (یا درواقع هفته گذشته) را ببندیم.

خدا نصیبتان نکند که در یک حوزه عمومی مثل کلاس درس، آنهم در یک دبیرستان دخترانه، گرفتار سوتی‌های ممیزی و سانسورچی‌های ایرانی فیلم‌ها شوید.

فکرش را بکنید، این‌ها علی‌رغم همه قیچی تابلو صحنه‌های دال بر هرنوع تماس و ترجمه وسایل جلوگیری از حاملگی به قرصهای انرژی‌زا (البته در مورد اخیر ما خودمان به واسطه انسانیت‌مان stop کرده و توضیحات لازم را برای رفع ابهامات پیش‌آمده متذکر شدیم)، یک گفتگوی ضایع را آن وسط جا انداخته بودند.

جایی که خانم واتسون به دوست مذکرش می‌گوید که کاناپه را برای خوابیدن او آماده می‌کند، آقای محترم هم بهت زده می‌گوید که منظورش چیست، کاترین خانم گل متذکر می‌شود که «گفتم که، نمی‌شه، برخلاف مقررات اینجا (پانسیون) است». آقای دوست هم فریاد می‌کشد که « من 3000 مایل را نیامده‌ام اینجا که شب را روی کاناپه بخوابم» (دقیقا با همین عبارات). شما البته می‌توانید جو کلاس را در این لحظه تصور کنید به همراه موقعیت بغرنج خودتان به عنوان معلم که مثل خر در گل مانده، وامانده‌اید که با خنده انفجاری بچه‌ها همراهی کنید یا ابلهانه به روی خودتان نیاورید و همچنان خیلی جدی به صفحه تلویزیون خیره بمانید. اوه، خدا نصیب گرگ بیابان نکند.

 

برداشت پنجم: تصنعی  23/9/85

یافتم، کلمه‌اش همین است: تصنعی و حس همراهش: نچسب.

حالا هر چقدر هم که عالی و بی‌عیب و نقص باشد، فرقی نمی‌کند، مثل لبخندهای زورکی و ماسیده‌ای است که همه توی مهمانیهای کسالت‌آور یک دانه‌اش را روی صورتشان حفظ می‌کنند.

مثل وقتهایی که یک آدم بی‌ذوق زور می‌زند شاعر خوبی باشد، بعید هم نیست البته، شاید شعری هم بگوید که قافیه و ردیف و وزن و مضمون و محتوایش، اصلا همه چیزش سرجایش باشد اما....همان است که گفتم: تصنعی است و نچسب.

حالا می‌فهمم روابط غیرشخصی من با بچه‌ها، کلاس را به همین درد بی‌درمان دچار کرده است. معلمی که خسته و عصبانی و ذوق‌زده نمی‌شود، معلمی که خود را ورای همه‌چیز حس می‌کند، معلمی که درگیر نمی‌شود، چیزی است در مایه‌های ضبط صوتی که خوب حرف می‌زند، حتی گهگاه حرفهای خوبی هم می‌زند، تریپ شیوه‌های نوین آموزش هم هست، همه جور انرژی و خلاقیت هم می‌گذارد اما....کلمه‌اش همان است که گفتم: تصنعی است و حس همراهش: نچسب.

 

برداشت ششم: در کل خوب بود (گرچه نه خیلی خوب)  8/10/85

جلسه آخر همیشه بوی کم حوصلگی می‌دهد، آنهم وقتی از شنبه‌اش غول‌های امتحانات منتظر زهره ترک کردن آدم باشند. دیروز بالاخره ترم تمام شد و گرچه که کلاسهای من سالیانه است اما بازهم این وقفه فرصتی است برای یک نظر کوتاه و کم حوصله بر همه آن چیزهایی که یک ترم، خوب و بد در کلاس «جامعه‌شناسی زندگی روزمره» گذشت. این چند تکه حرف را برای دل خودم می‌گویم و برای مروری که شاید بعد فرصتش را نداشته باشم، برای یادگاری، حوصله‌اش را ندارید، این پست را فاکتور بگیرید، چیزی را از دست نمی‌دهید.

 

همانطور که خودم هم فکر می‌کردم، کلاس در کل فوق‌العاده نبود اما به هرحال بودنش هم بهتر از نبودنش بود.

اوایل سردرنمی‌آوردم، فکر می‌کردم اگر من دارم همه آن ایده‌آلهایی را که سالها برای آموزش در کلاس فکر کرده‌ام، در عمل پیاده می‌کنم، پس چرا هیچ کس ککش هم نمی‌گزد و همه چیز معمولی‌تر و کسالت‌بارتر از آن چیزی از آب در می‌آید که انتظارش را داشتم.

شاید بشود از این چندتکه کاغذی که بچه‌ها دستم داده‌اند و حرفهایی که سرکلاس گفته‌اند، نقاط قوت و ضعف را در چند بند ذیل صورتبندی نمود: (بابا ذیل، صورتبندی، نمود!)

 

نقاط قوت:

1- بازیهای سرکلاس قطعا به جذاب‌تر شدن و عملیاتی کردن بحثها کمک زیادی کرده‌اند.

این را حتی بچه‌های پایه دوم هم که همیشه نک و نالشان برای بازی به راه بود و همه چیز به نظرشان مسخره و مهدکودکی می‌آمد هم متذکر شده بودند.

2- دو، سه نفره اداره کرده کلاس هم از قرار معلوم تجربه موفقی بوده است. من البته نقش محوری معلم را داشتم اما یکی دو تا از بچه‌های تازه فارغ التحصیل از مدرسه که علوم اجتماعی هم می‌خوانند، بحثها را از حالت متکلم وحده بودن بیرون می‌آوردند.

3- اکثر بچه‌ها از پخش فیلم (گرچه با اعمال شاقه دیده بودند) استقبال کرده بودند.

4- فراهم کردن فرصت آزادانه برای بحث هم یکی دیگر از نقاط قوتی است که البته بیشتر شمشیر دو لبه است و خیلی‌ها نقطه ضعف کلاس می‌دانستند.

 

نقاط ضعف:

1- در حین بحث من به n نفر فرصت صحبت کردن می‌دادم اما نه با حالات چهره‌ام و نه با کلمات هیچ‌کدام را رد یا تایید نمی‌کردم. فکر می‌کنم این نکته مهمترین نقطه ضعف کلاس بوده است که ریشه‌اش هم در همان روابط غیرشخصی و تصنعی است. بخاطر همین است که هیچ‌کس احساس نمی‌کند بود و نبودش سر کلاس فرق زیادی برای من می‌کند، چون من همه را به یک چشم نگاه می‌کردم، به همان اندازه که از ضایع کردن بچه‌ها پرهیز می‌کردم، از تشویق‌ها و ذوق‌زده‌گی‌های آنچنانی هم خودداری کرده‌ام، این بود که بچه‌ها هیچ تعلق خاطری به کلاس و بحثهایش نداشتند چون به حرفهای آنها آنقدر ابزاری نگاه می‌کردم که تنها منتظر بودم کلمات و جملات مرتبط با بحث خودم را از توی حرفهای بی‌ربط و باربطشان سوا کنم و حرف خودم را بزنم.

2- بعضی‌ها معتقد بودند که این فرصت آزادانه برای ابراز همه نظرات، بیش از حد کسالت‌بار و خسته‌کننده است، مضاف بر آنکه سردرگمی برای نتیجه‌گیری از بحث و تشخیص درست از نادرست را هم مشکل می‌کند. شاید باید کمی وجه دموکراتیک و متساهلانه کلاس را به مرور کمرنگ‌تر کنم.

3- بچه‌ها بیشتر از بحثهایی خوششان آمده بود که ربط مستقیمی با زندگی روزمره‌شان داشت، مثل جنسیت، و اصلا وجه تسمیه اسطوره را که بعد از بحث زبان پیش کشیده بودیم، درک نکرده بودند.

4- بحثهای تئوریک و صرف بحث کردن و بررسی نظرات موافق و مخالف جذابیت خاصی برای بچه‌ها ندارد و شاید تنها 40 تا 45 دقیقه بحث برای هر جلسه کافی است آن‌هم به شرطی که بچه‌ها با واکنشهای مثبت و منفی من یاد بگیرند که اولین حرف بی‌ربطی که به ذهنشان می‌رسد را با صدای بلند بیان نکنند.

 

به هر حال اولین تجربه جدی معلمی من با آزادی و اختیار به نسبت زیاد برای طرح درس و روشهای تدریس، گرچه شاهکار از آب در نیامد اما تجربه‌ای بود بسیار غنی از انواع آزمون و خطاهایی که به درد بخور بودنشان را تنها بعدها و در تجربه‌های آینده به رخ می‌کشند.

 

 

برداشت هفتم: بازهم مدرسه  27/11/85

مدرسه برایم کابوس شده است. از اول هفته پرهای خیس چندش‌آورش را می‌مالد به در و دیوار ذهنم تا چهارشنبه شب که بالاخره کوتاه بیایم و بنشینم فکری بکنم به حال ساعتهای خوب آخر هفته‌ای که باید صرف دلزدگیهای بی‌پایان دخترک‌های خاکستری این شهر بکنم.

این چهارشنبه دیگر بریدم، دو هفته قبل ساعت چهار و نیم از فرودگاه آمدم و ساعت هفت و نیم سرکلاس بودم، خستگی هولناک آنروز پایش را کرد در کفش پرویی نوجوانانه و بی‌حوصلگی اول ترم بچه‌ها و نتیجه‌اش شد یک دعوای حسابی و بیرون کردن یکی از پرروترین‌های‌شان و...هیچ، چهارشنبه این هفته تنها به این فکر می‌کردم که اگر بی‌خیال همه چیز شوم چه می‌شود. تا ساعت چهارو نیم صبح هم ککم نمی‌گزید که برای امروزشان جز حرف چیز دیگری در چنته ندارم.

اما ماجرا آنقدرها هم انتظار می‌رفت فاجعه نشد. صبح فی‌البداهه شروع کردم با همان کلاس دمغ سر صبحت را بازکردن که «خب بی‌رودربایستی بگین چتونه؟» اما سعی کردم همین غرغرهایشان را در قالب جامعه‌شناختی بریزم و نظمی جامعه‌شناختی را بچپانم توی این نک و نالهای همیشگی‌شان. نتیجه‌اش شد طرح پروژه‌ای با عنوان «آموزش کارآمد و مطلوب: یک دیدگاه بدیل» که باتوجه به روحیه بحث و فحص بچه‌های دوم چیز نسبتا قابل قبولی از کار درآمد و کم و بیش می‌شد رضایت را در عمق چشمهای پر دوز و کلک‌شان دید.

اول‌ها اما همان اولهای همیشگی بودند و هیچ‌چیز جای بازی را برایشان نمی‌گرفت. با اول‌ها بازی کردیم و کمی هم حرف زدیم که برعکس همیشه اصلا و ابدا گوش ندادند اما در کل ناراضی هم نبودند، دز خنده و شوخی و مسخره‌بازی آنروزشان را گرفته بودند تمام و کمال.

 

برداشت هشتم: پانتومیم ۲۴/۱/۸۶

ادای غذاخوردن را در می‌آورد، چند قدم راه می‌رود، مثلا می‌خوابد و دوباره همین کارها را از اول تکرار می‌کند، اولین حدس بچه‌ها «روزمره‌گی» است و دومین تیرشان می‌خورد به هدف: «زندگی». من هم بهت‌زده می‌مانم که واقعا تصورات مشترک ما از مفهومی به این وسعت و عمق تاچه حد محدود و کلیشه‌ای است. با بچه‌ها پانتومیم بازی کردیم* تا من به شیوه‌ای غریب و من‌درآوردی ردّ زبان خصوصی از منظر ویتگنشتاین را نتیجه بگیرم و البته پیش خودم فکر کتم این چهار مثقال حرف بی‌سروتهی که من مثلا در مورد یک نظریه تحویل بچه‌ها می‌دهم، دقیقا مثل نمایش پانتومیم این نظریه‌هاست، بس‌که ساده شده و محدود و دم‌بریده است.

البته قبل از بازی ازشان خواسته بودم «خانه» را در دو سه جمله تعریف کنند، به صورت کاملا قابل‌پیش‌بینی، اکثرا به محلی برای آرامش و استراحت اشاره کردند. من هم تفاوت این تعاریف با تعریف لغتنامه‌ای «خانه» را متذکر شدم بعلاوه اینکه توجهشان را به تعریف مادران خانه‌دار یا شاغلشان از همین مفهوم جلب کردم. اینکه چرا اصلا مفهوم خانه برای جامعه‌شناسی زندگی روزمره مهم است، اینکه این مفهوم با مفهوم روزمره‌گی گره خورده است و کارهای تکراری و روتین خانه معمولا زمان دوری را برای زنان خانه‌دار تداعی می‌کند نسبت به مفهوم زمان برای مردان که خطی‌تر است. آخرش هم متذکر شدم که تصوراتشان از خانه کمی تا قسمتی کلیشه‌ای است چراکه اتفاقا خانه ایرانی یکی از تنش‌زاترین فضاهای جامعه ایرانی است، ملموس‌ترین شکل دعوا و مرافعه را آنها در دعواهای معمولی، رایج و مکرر خانوادگی شاهدند وقتی که مدام پدرو مادر باهم، با بچه‌ها و بچه‌ها با یکدیگر درگیری لفظی و رفتاری پیدا می‌کنند.

به هرحال می‌خواستم پیوند زندگی روزمره، زبان و تجربه زیسته را نشان دهم و اینکه درعین‌حال، علی‌رغم تصور ما از منحصربه‌فرد بودن زندگی و خاطرات شخصی‌مان، چگونه تجربه مشترکی از زبان و جهان پیرامون شکل می‌گیرد جوری که بازی پانتومیم را حتی برای انتزاعی‌ترین مفاهیم ممکن می‌کند. اینکه چقدر در نمایش پانتومیم این نظریه‌ها و راهنمایی مضحک و انرژی‌برم برای درک مطلب موفق شدم را فقط خدا می‌داند و بس.

 

*پانتومیم بازی‌ای است که در آن بچه‌ها دو گروه می‌شوند، یک گروه یک کلمه را انتخاب می‌کند و به یک نفر از گروه مقابل می‌گوید، آن‌وقت او باید با نمایش پانتومیم در زمان مشخصی گروه خودش را راهنمایی کند تا کلمه موردنظر را حدس بزنند. بعدهم جای گروهها عوض می‌شود و بازی ادامه پیدا می‌کند.

 

برداشت نهم: فرار از مدرسه 12/2/86

یکسال گذشت اما من هنوز هم یاد نگرفته‌ام مثل یک معلم، سنگین و رنگین در دفتر دبیران بنشینم و خیلی معقول و محترم چای بخورم؛ یکسال تمام نشستم کنار معلم‌های سابق خودم و آنها از شیطنت بچه‌ها گفتند و گرانی گوشت و مرغ، من هم آخرش یاد نگرفتم چطور خودم را قاطی این بحث‌ها کنم و آنطور بی‌معنی زل نزنم به این و آن. می‌دانید، خیلی هم دست خودم نبود، تنها شش سال گذشته بود و من هرکار هم می‌کردم باز نگاهم گره می‌خورد به ردپای پررنگ زمان بر روی صورت‌های خسته و مهربان کسانی که حالا فقط شبح خاطره‌ای دور را در ذهنم زنده می‌کردند. یکسال گذشت، من معلم شدم، حتی گرامی هم داشته شدم و...اما نمی‌دانم چرا خستگی به تنم ماند.

شش سال گذشت و من برای دومین‌بار، ناخواسته و مشتاق وارد مدرسه‌ای شدم که بخش عمده‌ای از اعتماد به توانایی‌هایم در همه این سال‌ها را مدیونش هستم، بعد از شش سال دوباره وارد جایی شدم که همواره در آن غریبه بودم و....غریبه ماندم.

بچه‌ها نمی‌دانند احتمالا، نمی‌دانند که من چقدر بیشتر از آنها منتظر هفته آخر اردیبهشتم، نمی‌دانند که هر هفته با چه کوله‌بار سنگینی از کسالت و یاس می‌روم سر کلاس و بیخودی سعی می‌کنم خودم را هیجان‌زده و مشتاق بحثی نشان دهم که از سر ناچاری برایشان تدارک دیده‌ام. بچه‌ها نمی‌دانند همین یک‌سال ناقابل چقدر مرا سرخورده کرد از همه آن آرزوهای دور و دراز تدریس، از همه آن ایده‌هایی که سال‌های سال نگه داشته بودم گوشه و کنار ذهنم تا بالاخره روزی برسد و من آن کلاسی را اداره کنم که در همه نوجوانی‌ام آرزو داشتم معلم‌هایم اداره کنند. بچه‌ها نمی‌دانند که چقدر احساس شکست من سنگین است و چقدر محتاجم به فرار از موقعیتی که تنها نشان‌گر پوچ بودن همه آن آرزوهای بزرگ است.

نمی‌دانند، آنها نمی‌دانند و شاید حتی حدس هم نمی‌زنند که من در این یکسال همه زورم را زدم تا یک کلاس ایده‌آل در بیاورم و آخرش هم بریدم، خسته و مایوس و سرخورده از همه چیز دل کندم و شروع کردم روزها و هفته‌ها را شمردن برای اینکه بالاخره تمام شود این سال تحصیلی لعنتی و من برای دومین‌بار شاید فرار کنم از مدرسه‌ای که تمام آرزوهایم، این‌بار ایده‌آل‌های معلمی‌ام، را همزمان شکل داد و از ریخت انداخت.

به بچه‌ها سخت نگرفتم، خودشان بهتر می‌دانستند که خیلی ساده اجازه می‌دادم سر کلاس نیایند، فقط قایم‌موشک‌بازی با معاون و ناظم مدرسه دیگر می‌ماند پای خودشان که یک‌وقت علاف و سرگردان وسط راهروها یا حیاط مدرسه گیرشان نیندازد. سخت نگرفتم چون فکر می‌کردم اگر ارزش و جذابیتش را داشته باشد، خودشان با سر می‌آیند سر کلاس، نمره و حضور و غیاب هم همه‌اش کشک است. از شما چه پنهان، بخشی از این تساهل زیادی‌ بخاطر خودم هم بود، حوصله نداشتم از همین حالا برچسب این دخترهای عقده‌ای را بخورم که فقط بلدند حسادت کنند به شادی‌های کوچک و شیطنت‌های طبیعی این دخترهای بی‌خیال و آزاد از هفت دولتِ دبیرستانی. خیلی کارهای دیگر هم نکردم که شاید باید می‌کردم و از آن‌طرف، خیلی وقت‌ها هم انرژی و شور و شوقی به خرج دادم‌ که شاید لازم نبود و یا حداقل زیاده از حد بود.

به هرحال گذشت، با خوب و بدش گذشت، وقتی روز معلم بشود و تو یک‌دفعه به خودت بیایی و ببینی وسط تبریک‌ها و جشن و مخلفاتش نشسته‌ای، چه بخواهی و چه نخواهی، باورت می‌شود که معلمی و معلمی یعنی همین خستگی‌ رسوب کرده در روح به علاوه دل‌خوشی پوچ برای تاثیر کوچکی که شاید و فقط شاید در زندگی آینده تنها یکی از این‌همه انبوه دخترکانی داشته‌ باشی که تو هم علی‌رغم همه تلاش‌ها و آرزوهایت، باز برایشان چیزی بیشتر از جزئی از همان دیوارهای بلند زندانِ مدرسه نبوده‌ای.

 

برداشت آخر: جلسه آخر 20/2/86

باید هشت ماه تمام، پنج‌شنبه‌ها سخت‌ترین و فرسوده‌کننده‌ترین روز هفته‌ات باشد تا وقتی امروز، یک‌بار دیگر پنج‌شنبه می‌شود همان روز بی‌خیالی آخر هفته‌، آسودگی از ذهنت شروع شود و مثل ریشه‌های درهم‌تنیده یک درخت، رسوب کند در تمام رگ‌وریشه روح و جسمت. تا باز پنج‌شنبه بشود یکی از دو روز تعطیلی آخر هفته، روزی که  می‌شود تمام کارهای عقب‌افتاده را پاس داد به جمعه و...پنج‌شنبه بماند برای خودت، برای همه آن رمان‌های اخمالویی که گوشه اتاق کز کرده‌اند و هرشب هفته، وقتی تو خسته و کوفته از همه‌جا می‌رسی کنارشان، هیچ حوصله حتی همان غرغرهای روزمره و غیبت‌های همیشگی‌شان را هم نداری و تا بیایند دهانشان را باز کنند، تو پادشاه هفتم را هم خواب دیده‌ای؛ همین یک پنج‌شنبه می‌ماند دیگر،نه؟

هفته پیش بالاخره تمام شد این ماراتن هشت ماهه‌ای که به اندازه، شاید هم بیشتر از شش سال تحصیل فشرده من را از نفس انداخت و...دروغ چرا، همان بلایی سرم آمد که گفته بودم یکی از ترس‌های بی‌دلیلم است: شکست خوردم، گرچه نه به تمامی.

اگر وقت و حوصله مفت و مجانی داشتید و این نه برداشت قبلی را که هفت‌تایش جزء اسباب اثاثیه آن خانه متروک مانده و مجازی قبلی است، خواندید، کم‌وبیش دستتان می‌آید که من از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم.

همین است که جلسه آخر تنها درباره خود کلاس گفتیم و بس؛

اهداف کلی و بلندمدت من از کلاس را می‌توان در سه بند خلاصه کرد: 1- ایجاد و تقویت مهارت‌های تفکر و تجزیه‌وتحلیل مسائل پیرامونی 2- ایجاد و تقویت رویکرد انتقادی نسبت به عقاید غالبی، اخبار و گزارش‌های سوگیرانه، تحلیل‌های عوامانه و مسائلی از این قبیل 3- در نهایت تبدیل دانش‌آموزان به شهروندانی اندکی آگاهتر و عمیق‌تر (ایجاد دید کلان و اجتماعی نسبت به مسائل به جای دیدگاه‌های خرد و فردی)؛ با این تفاسیر، ارزیابی کلی من از روند کلاس این بود:

50 الی 60 درصد جلسات کاملا مفید بوده است (منظور از جلسه کاملا مفید، جلسه‌ای است که بچه‌ها در 80 درصد زمانش احساس کنند مطالب مفید وبه‌دردبخوری می‌آموزند، 20 درصد باقیمانده هم البته هدر می‌رود به واسطه ناهماهنگی در دریافت مطلب بیست‌وچند شاگردی که طبیعی است همزمان مطلب را درک نکنند).

30 الی 20 درصد جلسات نیمه مفید بوده است (نیمه مفید به معنای اینکه حدود 50درصد زمان کلاس صرف دریافت مطالب مفید شده است و بقیه آن هرز رفته است).

حدودا 20 درصد جلسات هم به هردلیلی پِرت این آموزش یک‌ساله بوده است.

ناگفته پیداست که با شرح این ارزیابی، بنده آشکارا و بی‌رودربایستی، به شکست و سرخوردگیم از شغل شریفم اعتراف کردم.

بعد قرار شد بچه‌ها، تک‌تک، ارزیابی مشابهی را از کلاس بدست دهند، به این معنی‌که بگویند آیا به نظر آنها هم واقعا نصف این تعداد جلسات برای مطالب مفیدی که گفته شد، کافی بود یا نه.

ارزیابی سه کلاس تفاوت‌های زیادی با هم داشت. میانگین یکی از کلاس‌های دوم، 60 الی 70 درصد جلسات را کاملا مفید و لازم می‌دانست. میانگین ارزیابی تک کلاس اول میان 80 الی 90 درصد بود و ارزیابی کلاس آخر و کم‌جمعیت دوم‌ها به حدود 100 درصد رسید. این تفاوت ارزیابی‌ها احتمالا چند دلیل دارد:

 

1- ایده‌آل‌های من: بچه‌ها کم‌وبیش متفق‌القول بودند که من خیلی معلم متوقع و آرمانگرایی هستم. بهاره و مهشید هم که این یکسال مرا همراهی کرده‌اند، نظر مشابهی داشتند وقتی شمه‌ای از شیطنت‌های‌شان بر سر معلم‌های بدبختِ از همه‌جا بی‌خبر را رو کردند تا به من حالی کنند که اگر واقعا بچه‌ها بخواهند یک معلم را عاصی و از زندگی سیر کنند، چه حربه‌هایی که ندارند و من چگونه یک‌سال تمام، از همه این‌ها مصون مانده‌ام. اینکه چگونه بدون اینکه حضور و غیاب و نمره و داغ و درفشی درکار باشد، خودخواسته و داوطلبانه و علی‌رغم همه توقعات‌شان از یک معلم خوب و جذاب، سر کلاس می‌آمدند چراکه احتمالا فکر می‌کردند ارزشش را دارد.

به‌هرحال ارزیابی خود بچه‌ها متفاوت بود و حتی برای اثبات حرفشان دلیل و مدرک هم می‌آوردند که در همین سفر گروهی اخیرشان که بی‌برنامگی مدرسه از سروروی آن می‌باریده است، شیوه تحلیل تنش‌ها و مشکلات و همچنین واکنش بچه‌هایی که کلاس جامعه‌شناسی داشته‌اند، کاملا از بقیه متمایز بوده است. وقتی‌که آنها به زعم خودشان قادر بوده‌اند یک پله بالاتر از دیگران بایستند و ریشه سوء‌فهم‌های دیگران از یکدیگر را درک کنند و حتی مهارت‌های‌شان در گفت‌وگوی موثر را به کار گیرند.

چه کسی می‌داند، شاید هم من واقعا بیخودی بدبینانه ماجرا را شور می‌کنم. گرچه من وقتی حساب سود و هزینه روانی خودم را می‌کنم، ارزیابی‌ام خیلی بدبینا‌نه‌تر از این هم می‌شود. بگذریم از اینکه اساسا تدریس در دبیرستان برای کسی که احتمالا بخواهد آن‌را به طور حرفه‌ای در دانشگاه دنبال کند، یک مشل بزرگ دارد ، اینکه زبان مدرس را بیش از حد ساده می‌کند.

 

2- تفاوت ارزیابی بچه‌های اول و دوم کاملا مشهود است. البته من مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که تفاوت اول و دوم دبیرستان به هیچ‌وجه تفاوتی یک‌ساله نیست. بلوغی که در این یک سال حاصل می‌شود به اندازه چند سال، بچه‌ها را بزرگ و بالغ و فهمیده می‌کند. با تمام این‌ها به نظر می‌رسد اول‌ها خیلی راضی‌تر بودند.

 

3- تجربه، حتی اگر به قدر یکی دو ساعت عقب و جلو هم باشد، دلیل موثری است. اولین زنگ مخصوص دوم‌هایی بود که زمینه بیشترین آزمون و خطا را فراهم می‌کردند. برمبنای آنچه زنگ اول اتفاق می‌افتاد، تغییراتی در برنامه‌های زنگ‌های بعدی می‌دادیم و...شاید طبیعی باشد که آخرین زنگ از همه راضی‌تر باشد. گرچه این آخرین زنگ، همان کلاس کم‌جمعیتی باشد که جلسات اول، بیشترین دلزدگی و فرسودگی را برایم فراهم می‌کردند و بعد از کلی قهر و آشتی و منت بود که حاضر شدم باز هم یک زنگ را توی مدرسه ول بگردم تا بروم سر این کلاس زنگ آخر روز آخر.

 

به هرحال گذشت، جلسه آخر که با بهاره و مهشید، الک‌هایمان را آویزان می‌کردیم، دیدیم اگر یک سال تحصیلی بیست و شش جلسه باشد (که مطمئنا کمتر است)، ما ده جلسه داریم که کم‌وبیش فوق‌العاده است، هم بازی کوتاه و جالبی دارد، هم نظریه‌هایی که بنده به دم‌شان بسته‌ام، خوب جفت و جور آن بازی است، هم پیوند فوق‌العاده‌ای با تجربه روزمره بچه‌ها برقرار کرده‌ایم و خلاصه همه چیز بر وفق مراد است. ده جلسه دیگر به این اندازه کامل نیست، به نوعی تکرار حرف‌های همان ده جلسه قبلی است منتهی با زبان و شیوه و بازی‌ای دیگر، اما این ده جلسه هم لازم است چراکه بچه‌های دبیرستان آنقدر مشغله و مایه‌های حواس‌پرتی و بازیگوشی دارند که نیاز به تکرار مطالب اما با زبانی دیگر داشته باشند. شش جلسه هم در این میان وجود دارند که خودشان فی‌نفسه کارایی خاصی ندارند بلکه استلزام آن بیست جلسه دیگرند، یعنی درواقع اگر قرار بر اجرای نه چندان خسته‌کننده و کسالت‌بار آن بیست جلسه باشد، این شش جلسه هم لازم است تا کمی از بار آن‌ها را سبک کند و خلاصه یک تکانی به کلاس بدهد.

اما آن ده جلسه، تمام مایه امید من است از این تجربه یک‌ساله‌ی نه‌چندان دلچسب اما بی‌نهایت مفید. راستش من پیش از این‌هم تجربه کارسوق‌های علوم انسانی داشتم اما همیشه احساس می‌کردم این کارگاه‌های آموزشی، نسبت به انواع مشابه‌شان در رشته‌های تجربی و ریاضی، یک سروگردن پایین‌ترند. اما حالا این ده جلسه فوق‌العاده را دارم که گرچه به قیمت یک‌سال آموزش انرژی‌بر و فرسوده‌کننده حاصل شده است اما اگر در قالب کارگاهی دوروزه اجرا شود، نه‌تنها هیچ از مصادیق تجربی و ریاضی‌اش کم نمی‌آورد بلکه احتمالا به واسطه پیوند عمیقش با تجربه روزمره و زندگی عملی، بر پله‌ای بالاتر از دیگران خواهد ایستاد.

 

یک‌چیز دیگر را هم بگویم و پرونده نه چندان قطور و موفق معلمی‌ام را ببندم. من این یک‌سال تنها این کلاس نسبتا فوق‌برنامه «جامعه‌شناسی زندگی روزمره» را نداشتم. کتاب درسی جامعه‌شناسی را هم برای کلاس جمع‌وجور سوم انسانی در همین مدرسه تدریس می‌کردم. خودشان بهتر می‌دانند البته که همیشه حساب سوم‌های انسانی جدا بوده است و تنها منبع انرژی‌ام برای ادامه، همین شش دانش‌آموز دوست‌داشتنیِ عشق انسانی بوده‌اند. تنها کلاسی که معمولا در یک کشف و شهود متقابل با بچه‌ها درگیر می‌شدم و...فوق‌العاده بودند. همه‌چیزشان، حتی آن هدیه روز معلم‌شان مزه‌ای داد به من که مطمئنم تا مدت‌ها زیر زبانم خواهد ماند.

و...همین؛ شاید باید قانع‌تر از این باشم، شاید باید دلم را خوش کنم به همین مزه خوب و ماندگار مفید بودن، که احتمالا بیشترین نصیب برای یک خارپشت است، خارپشتی که نه می‌تواند و نه شاید می‌خواهد یک روباه جذاب و مسحور کننده باشد. خارپشت است دیگر، غیر از فایده و جان کندن برای فهماندن منظورش به دیگران چیز دیگری در چنته ندارد که، دارد؟

 

پی‌نوشت: این اشارات نیمه عرفانی من از خارپشت و روباه را اگر نگرفتید،ردپایش را می‌توانید در مقاله «خارپشت و روباه» آیزیا برلین در کتاب «متفکران روس» پیدا کنید. تا شاید بعد که فرصتی پیش بیاید و حدیث نه‌چندان مفصلش را بگویم.  

+  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول | 

یکسال گذشت اما من هنوز هم یاد نگرفته‌ام مثل یک معلم، سنگین و رنگین در دفتر دبیران بنشینم و خیلی معقول و محترم چای بخورم؛ یکسال تمام نشستم کنار معلم‌های سابق خودم و آنها از شیطنت بچه‌ها گفتند و گرانی گوشت و مرغ، من هم آخرش یاد نگرفتم چطور خودم را قاطی این بحث‌ها کنم و آنطور بی‌معنی زل نزنم به این و آن. می‌دانید، خیلی هم دست خودم نبود، تنها شش سال گذشته بود و من هرکار هم می‌کردم باز نگاهم گره می‌خورد به ردپای پررنگ زمان بر روی صورت‌های خسته و مهربان کسانی که حالا فقط شبح خاطره‌ای دور را در ذهنم زنده می‌کردند. یکسال گذشت، من معلم شدم، حتی گرامی هم داشته شدم اما...نمی‌دانم چرا خستگی به تنم ماند.

شش سال گذشت و من برای دومین‌بار، ناخواسته و مشتاق وارد مدرسه‌ای شدم که بخش عمده‌ای از اعتماد به توانایی‌هایم در همه این سال‌ها را مدیونش هستم، بعد از شش سال دوباره وارد جایی شدم که همواره در آن غریبه بودم و....غریبه ماندم.

بچه‌ها نمی‌دانند احتمالا، نمی‌دانند که من چقدر بیشتر از آنها منتظر هفته آخر اردیبهشتم، نمی‌دانند که هر هفته با چه کوله‌بار سنگینی از کسالت و یاس می‌روم سر کلاس و بیخودی سعی می‌کنم خودم را هیجان‌زده و مشتاق بحثی نشان دهم که از سر ناچاری برایشان تدارک دیده‌ام. بچه‌ها نمی‌دانند همین یک‌سال ناقابل چقدر مرا سرخورده کرد از همه آن آرزوهای دور و دراز تدریس، از همه آن ایده‌هایی که سال‌های سال نگه داشته بودم گوشه و کنار ذهنم تا بالاخره روزی برسد و من آن کلاسی را اداره کنم که در همه نوجوانی‌ام آرزو داشتم معلم‌هایم اداره کنند. بچه‌ها نمی‌دانند که چقدر احساس شکست من سنگین است و چقدر محتاجم به فرار از موقعیتی که تنها نشان‌گر پوچ بودن همه آن آرزوهای بزرگ است.

نمی‌دانند، آنها نمی‌دانند و شاید حتی حدس هم نمی‌زنند که من در این یکسال همه زورم را زدم تا یک کلاس ایده‌آل در بیاورم و آخرش هم بریدم، خسته و مایوس و سرخورده از همه چیز دل کندم و شروع کردم روزها و هفته‌ها را شمردن تا اینکه بالاخره تمام شود این سال تحصیلی لعنتی و من برای دومین‌بار شاید فرار کنم از مدرسه‌ای که تمام آرزوهایم، این‌بار ایده‌آل‌های معلمی‌ام، را همزمان شکل داد و از ریخت انداخت.

به بچه‌ها سخت نگرفتم، خودشان بهتر می‌دانستند که خیلی ساده اجازه می‌دادم سر کلاس نیایند، فقط قایم‌موشک‌بازی با معاون و ناظم مدرسه می‌ماند پای خودشان که یک‌وقت علاف و سرگردان وسط راهروها یا حیاط مدرسه گیرشان نیندازد. سخت نگرفتم چون فکر می‌کردم اگر ارزش و جذابیتش را داشته باشد، خودشان با سر می‌آیند سر کلاس، نمره و حضور و غیاب هم همه‌اش کشک است. از شما چه پنهان، بخشی از این تساهل زیادی‌ بخاطر خودم هم بود، حوصله نداشتم از همین حالا برچسب این دخترهای عقده‌ای را بخورم که فقط بلدند حسادت کنند به شادی‌های کوچک و شیطنت‌های طبیعی این دخترهای بی‌خیال و آزاد از هفت دولتِ دبیرستانی. خیلی کارهای دیگر هم نکردم که شاید باید می‌کردم و از آن‌طرف، خیلی وقت‌ها انرژی و شور و شوقی به خرج دادم‌ که شاید لازم نبود و یا حداقل زیاده از حد بود.

به هرحال گذشت، با خوب و بدش گذشت، وقتی روز معلم بشود و تو یک‌دفعه به خودت بیایی و ببینی وسط تبریک‌ها و جشن و مخلفاتش نشسته‌ای، چه بخواهی و چه نخواهی، باورت می‌شود که معلمی و معلمی یعنی همین خستگی‌ رسوب کرده در روح به علاوه دل‌خوشی پوچ برای تاثیر کوچکی که شاید و فقط شاید در زندگی آینده تنها یکی از این‌همه انبوه دخترکانی داشته‌ باشی که تو هم علی‌رغم همه تلاش‌ها و آروزهایت، باز برایشان چیزی نبوده‌ای مگر جزئی از همان دیوارهای بلند زندانِ مدرسه.

 

پی‌نوشت: از آنجایی‌که من علی‌رغم این پست مایوس‌کننده، همچنان جوگیر معلم‌بازی هستم، یک مساله می‌دهم حل ‌کنید، برای تقویت ذهن و معلوماتتان خوب است، از همین حالا تا زمانی‌که علاف‌بازیِ آزمونی من تمام شود هم وقت دارید:

آزمون دکتری دانشگاه تربیت مدرس شامل 5 عنوان درسی بوده است، هرکدام به مدت حدوداً دو ساعت که در طی دو روز برگزار شد.

آزمون دکتری دانشگاه تهران نیز شامل 5 عنوان درسی است با این تفاوت که در یک روز برگزار می‌شود. ساعت شروع آزمون: 2 بعد از ظهر. مطلوب است محاسبه ساعت پایان آزمون.

دوستان عشق و هوس ریاضیات بسم الله.

+  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول |