تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

«وقتی کسی چیزی جدی می‌نویسد خسته می‌شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی‌تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. مثل معلق‌زدن‌های جانانه با یک دست. نمی‌شود با چیزی مختصر به توفیق رسید. وقتی كسی چیزی جدی می‌نویسد، پا به درون آن می‌گذارد و تا گردن فرو می‌رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را ناآرام می‌کند، اگر – به هر دلیلِ به اصطلاح دنیوی- خیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این‌ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می‌نویسد ندارند، آن‌وقت هرچه که می‌نویسد، اگر معتبر و شایسته‌ی زندگی باشد، [نشانه‌ی آن است كه] به‌واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی‌تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی‌ عزیزش را دست‌نخورده و تروتازه حفظ کند. همه‌چیز دور می‌شود و از بین می‌رود و او با نوشته‌اش تنها می‌ماند. هیچ شادی و غمی نمی‌تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته‌اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد،  علامت این است که نوشته‌اش به هیچ درد نمی‌خورد.»

 

پی‌نوشت۱: می‌گذاشتم به حساب تنبلی و كم‌كاری، هربار که پستی کوتاه یا بلند می‌نوشتم و علی‌رغم همه‌ی آرامش سرخوشانه‌ی بعدش، آن‌چنان خسته و ناتوان بودم که حتی از انجام کارهای پیش‌پاافتاده‌ی روزمره هم بازمی‌ماندم، همیشه بعد از نوشتن یا حتی در حین آن، بی‌اراده و ناخودآگاه روی تختم دراز می‌كشیدم و خیلی زود به خواب می‌رفتم. این خستگی لذت‌بخش و نافذ در تمام رگ‌وریشه‌ی روح و جسم‌ام، فقط منحصر به پست‌های وبلاگی هم نبود، هربار که مقاله‌ای را به معنای واقعی کلمه می‌نوشتم، همین خستگی و نیاز اساسی به استراحت و تجدید قوا وجود داشت. مهم نبود که پنج صفحه باشد یا چهل صفحه، یادداشت‌های شخصی کتاب باشد یا تجزیه و تحلیل جامعه‌شناختی، نوشتن همواره مرا تحلیل برده است، فرسوده کرده است و... عمیقا خسته. همین است که هر یک دانه کامنت‌ نامرتبط و از سر سوءتفاهم‌های ناشی از پیش‌فرض‌های متعصبانه، کم‌وبیش  ویرانم می‌کند، چون دقیقا همان زمانی که خالی از هرگونه توان و انرژی هستم، نه‌تنها شاهد دست‌بسته و ناتوانِ برداشت‌های نادرست و بی‌ربط از مطالب با خون‌دل نوشته‌شده‌ام هستم بلکه بدتر از آن، در اغلب موارد مجبور می‌شوم وارد بحث‌های کشدار و کسالت‌بار و عمیقا فرسوده‌کننده‌ای شوم که تا مدت‌ها انرژی و توان و انگیزه‌ی هرگونه نوشتن را نابود می‌کند. همین است که گاه وقتی هوس بلند کردن چند هندوانه با هم را می‌کنم، وقتی می‌خواهم هم مقاله‌ها بنویسم، هم پروژه‌های کاری را به سرانجام برسانم و هم وبلاگ را تعطیل نکنم، به وسوسه‌ی مقاومت‌ناپذیر بستن کامنت‌ها دچار می‌شوم بلکه بتوانم با ذخیره‌ی خرده انرژی‌های باقیمانده، ساعت‌ها يك‌نفس نوشتن و خستگی هولناک همراهش را تاب بیاورم.

 

پی‌نوشت2: باز صفحه‌ی جی‌میلم یک مرگی پیدا کرده است که اصلا لود نمی‌شود، شرمنده‌ی دوستانی که احيانا در چند روز گذشته ای‌میل زده‌اند و هنوز جوابی نگرفته‌اند؛ باور کنید هر حقه‌ای که به فکرم رسیده است سوار کرده‌ام اما باز هم نتوانستم چک‌میل کنم. به‌هرحال اگر کار واجبی هست، عجالتا یاهو کارمان را راه می‌اندازد: baharvin61@yahoo.com

 

*به نقل از: «فضیلت‌های ناچیز»، نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ و ترجمه‌ی نه‌چندان جالب محسن ابراهیم.

+  یکشنبه دوم تیر 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

+  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

موج‌های كوچک لذت كه در بستر عمیق رنج، سر بر صخره‌های همیشه استوار ملال و دل‌زدگی می‌كوبند.

+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

می‏دانید؟ بچه‏ها واقعا زحمت کشیده بودند‏، بروبچِ انجمن علمیِ برنامه‏ریزی و رفاه اجتماعی را می‏گویم، کلی این‏طرف و آن‏طرف دویده بودند بابت بودجه و پوستر و تندیس و هدیه و الخ. باورتان می‏شود؟ همین آقای جعفری و دوستان‏شان، ‏حتی وقتی همه سر میزها نشسته بودند و دولپی جوجه‏کباب می‏خوردند،‏ هنوز عرق‏ریزان از این طرف به آن طرف می‏دویدند. خلاصه این‏که برای برگزاری این جشنواره همین چندتا دانشجو، همتی به‏خرج دادند مثال‏زدنی و شرمنده‏کننده‏ی افراد فراخ‏الحالی مثل من که بابت تنها داوری نهایی، کلی ناز و غمزه آمدم و چند برابر این هیکل نیم‏وجبی‏ام غر زدم. از حق نگذریم سروشکل آبرومندانه‏ای هم داشت این جشنواره‏ی وبلاگ‏نویسی با موضوع مسائل اجتماعی اما از بابت محتوا، دروغ چرا، ضعف‏هایی داشت که صادقانه بگویم، گردن هیچ‏کس نیست مگر همین من و امثال من که دستی در وبلاگ‏نویسی داشتند و جامعه‏شناسی هم خوانده بودند اما از سر تنبلی بود یا مشغله‏های همیشگی، فرصتی به این درخشانی و کمیابی را به باد فنا دادند کم‏وبیش. فکرش را بکنید، اگر این جشنواره‏ای که هم بودجه‏ی قابل‏قبولی داشت، هم محدودیت چندانی در انتخاب هایش نداشت، هم در یک مکان آکادمیک برگزار می‏شد و می‏توانست در جاانداختن وبلاگ‏نویسی در فضای دانشگاهی هم موثر واقع شود، چنین جشنواره‏ای اگر به لحاظ محتوایی‏ هم قوی برگزار می‏شد‏، چه‏ها که نمی‏کرد. حیف شد اما خب تجربه‏ی بسیار مفیدی بود، هم برای این گروه فعال دانشجویی که همت و پیگیری‏شان دست‏مریزاد دارد و هم برای امثال من که بعد از این اگر باز هم بخت در خانه‏ی دغدغه‏های‏شان را زد، این‏قدر ماستِ چکیده‏وار رفتار نکنند.

راستش همه‏ی این‏ها را گفتم که برسم به یک نکته‏ی مغفول مانده در پست سمیه، آن‏هم این‏که این ده وبلاگ برگزیده فقط از میان وبلاگ‏هایی برگزیده شدند که خودشان در این جشنواره ثبت‏نام کرده بودند، درواقع محدوده‏ی داوری ما همه‏ی وبلاگ‏های اجتماعی‏نویس نبود بلکه طیف بسیار محدودی از وبلاگ‏ها بود که همت کرده و در این جشنواره شرکت کرده بودند. بدیهی است این طیف محدود کار داوری را دشوارتر از همیشه می‏کند چراکه شما از طرفی وبلاگ‏های اجتماعی درست‏ودرمانی سراغ دارید که هم به معنای واقعی کلمه وبلاگ‏اند، هم مشخصا اجتماعی می‏نویسند و هم مطالب‏شان مستند و معتبر و کم‏اشتباه است و خلاصه نویسندگان‏شان برای نوشتن مطالب اجتماعی‏شان کلی زحمت می کشند، از طرف دیگر اما با انبوه وبلاگ‏هایی مواجه بودید که یا اصلا وبلاگ نبودند یا اجتماعی نبودند یا بیشتر از شش هفت پست نداشتند و خلاصه اصلا قابل مقایسه با دسته‏ی قبل نبودند، چه برسد به این‏که بخواهند برتر از آن‏ها باشند. باز هم می‏گویم که این ضعف آشکار محتوایی بیش از همه به من و امثال من برمی گردد که پیشنهاد انعطاف‏پذیرتر کردن نحوه‏ی ورود وبلاگ‏ها به جشنواره را طرح نکردند و برای برطرف کردن این ضعف‏های محتوایی راهکار چندانی ارائه ندادند. چه‏بسا همه‏چیز قابل‏قبول‏تر می‏بود اگر ما به بچه‏های برگزارکننده پیشنهاد می‏دادیم که نحوه‏ی ورود وبلاگ‏ها به جشنواره دو راه باشد: یکی نظر تیم داوری در مورد وبلاگ‏های معروف و سابقه‏دار اجتماعی‏نویس و هم وبلاگ‏های ثبت‏نام‏کننده، این‏ دومی هم به‏خاطر آن‏که سوگیری نظرات شخصی داوران در انتخاب وبلاگ‏ها برطرف شود و در نهایت هم وبلاگ‏های شناخته شده و هم وبلاگ‏های گمنام با معیارهای مشخص و امتیازبندی‏های جزئی مورد داوری قرار گیرند. درهرحال، به‏هر دلیلی که بود، این ضعف در محتوای جشنواره باقی ماند و ده وبلاگ برگزیده از میان طیف محدودی از وبلاگ‏ها انتخاب شدند و همین است که شما در لیست نهایی برگزیدگان، وبلاگ‏هایی را می‏بینید که درکل تنها شش پست دارند یا وبلاگ‏هایی که مشخصا شخصی‏نویس هستند یا بیشتر فرهنگی-هنری‏اند تا اجتماعی به معنای خاص کلمه یا...رودربایستی که نداریم با همدیگر، من یکی که جانم بالا آمد تا همین ده‏،یازده‏تا را انتخاب کردم، یعنی هی به آن وبلاگ‏های اجتماعی خوب فکر می‏کردم و هی عذاب وجدان می‏گرفتم، ادا و اطوار و بهانه‏هایم برای شانه خالی کردن از زیر بار داوری هم بر سر همین مساله بود، در تمام طول اختتامیه هم یک خسته نباشید می‏گفتم و یک خروار غر به دمش می بستم اما خداوکیلی همت و شوق بچه‏ها را که می‏دیدم، کلی از خودم خجالت ‏کشیدم که چرا برای هرچه بهتر برگزار کردن جشنواره کمک زیادی نکردم و حداقل در حد خودم برای برطرف کردن ضعف‏های محتوایی تلاش نکردم:((

 

پی‏نوشت1: شما که شاهدید، من اصولا هر چیزی را اینجا نمی‏گویم، این فقره‏ی جشنواره را هم به هزار و یک دلیل می‏خواستم به سکوت برگزار کنم اما خب وقتی سمیه یک چیزهایی می‏نویسد، لاجرم پای من هم به میان می‏آید. عرض خاصی هم نبود البته، به نظرم آمد سمیه یک توضیحات نسبتا مهمی را احتمالا فراموش کرده بگوید، این شد که بنده شخصا در جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی گام برداشتم:)

 

پی‏نوشت2: موجود بی‏کار و بی‏نام‏ونشانی که هرچند ساعت یک‏بار وقت‏ات را بابت کامنت‏ها و ای‏میل‏های بلندبالای سراسر ناسزاهای بی‏معنی و زشت هدر می‏دهی، این‏طور نتیجه نمی‏گیری. ببین من با نظر مخالف مشکلی ندارم، حالا با هر گفتمان سخیف و مشمئزکننده‏ای که بیان شود، اما با بزدلی مشکل اساسی دارم. متوجهی چه می‏گویم؟ من هم نقد می کنم، گهگاه ممکن است از دستم در برود و تندوتیز هم نقد کنم اما حداقلش این است که آنقدر شجاعت دارم که با اسم و رسم واقعی‏ام بنویسم و حداقل به همین اندازه‏ پای حرف‏هایم بایستم. تو هم این جسارت را پیدا کن، مطمئن باش هیچ مشکلی برای انتشار به اصطلاح نظرات‏ات در اینجا وجود ندارد. اصلا بیا یک قراری با هم بگذاریم، تو اسم و رسم و رشته و مقطع تحصیلی و محل تحصیلت را برای خوانندگان اینجا رو کن (برای من نه البته، من شخصا حدس قریب به یقین می‏زنم در باب هویت‏ات، با این‏کار فقط می‏خواهم راه حاشا کردنت را ببندم)، من هم قول شرف می‏دهم که همه‏ی آن کامنت‏های پاک شده اما ذخیره شده بر روی هارد کامپیوترم را به صورت یک پست بیاورم، دقیقا به همین شکلی که پست‏های خودم را منتشر می‏کنم، یکی دو روز هم به عنوان پست اول وبلاگ نگهش می‏دارم، یعنی دقیقا به همان اندازه‏ای که نقد خودم را به عنوان پست اول نگه داشتم، فقط مثل پست خودم به جای نام اشخاص حقیقی سه‏نقطه می‏گذارم، به‏جز این اما هیچ سانسور دیگری اعمال نمی‏کنم و همه‏ی آن فحش‏های آن‏چنانی‏ را هم می‏گذارم باشد بی‏کم‏وکاست. قبول؟

 

بعدالتحرير: بخدا من وبلاگ را پينگ نكردم. آخر شما كه بهتر مي‏دانيد، من لزوما هر وقت آپ كنم پينگ نمی‏كنم، يعنی پيش خودم فكر می‏كنم حتما بايد مطلب دندان‏گيری نوشته باشم كه ملت را خبردار كنم. خلاصه اين‏كه به خودم بود، بی‏جهت خلق‏ خدا را بابت اين توضيحات معمولی و پيش‏پاافتاده به اينجا نمی‏كشیدم.

+  دوشنبه ششم خرداد 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

قبرستان همان سکوت باشکوه و آرامش‌بخش همیشگی‌اش را داشت.

 

 

نمی‌دانم چون این‌همه نزدیک بود نبودنش این‌قدر دور و غیرقابل‌باور است؟

دست خودمان که نیست، تمام این یک‌سال هنوز هم همان عزیز همیشگی بود، «جمعه بریم خونه‌ی عزیز»؟ «تو دلمه بلد نیستی، عزیز بلده فقط»، «به قول عزیز...» مکث می‌کردم و همان‌طور که بهت‌زده به جای نامعلومی خیره می‌‌شدم، زیر لب می‌گفتم: خدابیامرز، انگار که زبانم نچرخد به گفتن چنین ناباوری بزرگی و ...نه این‌که فقط من باشم، هیچ‌کس دیگر هم باورش نشده بود. نه فقط یک سال بلکه هیچ‌چیز دیگر، حتی آن سنگ سیاه بزرگ هم به کار باور مرگ یک مادرِبزرگ نیامد که نیامد.      

 

پی‌نوشت: مذهب یعنی همین، یعنی نهم خرداد خیلی روز بی‌ربط و بی‌خاصیتی است وقتی روز به این بزرگی هست، روز شهادت، آن‌هم شهادت مادر، شهادت فاطمه، از همین حالا تا صبح قیامت می‌شود دلخوشِ همین روز بود و سعادتی که یک زن برای رفتن همیشگی در چنین روزی دارد. این است که لابد هیچ‌ آدم عاقلی سالگرد قمری مرگ در چنین روزی را ول نمی‌کند برود روز بی‌نام و نشان نهم خرداد را بچسبد.   

+  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«من سرشتی بیش از حد متمركز دارم، ضربه‏ی هر تأثیری تا مركز هستی‏ام نفوذ می‏كند.» نیچه

 

پی‏نوشت: كشف خودم نیست، كشف فوق‏العاده‏ی دوستی است كه به قول خودش با خواندن این جمله عمیقا به یاد من افتاده است. به نظرم لذت ایجاز و تمام‏كنندگی‏‏اش بیش از حدِ طاقت است، ممنون كه با من سهیمش شد.

+  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه

آمیزه‌ای از احترام عمیق، صمیمیتی دلنشین و دوست داشتنی ساده و پاک و به‌یادماندنی.
+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

دعوت شده‌ام سر یکی از کلاس‌های دکتری استادی حاضر شوم که هم به لحاظ اخلاقی برایم محترم است و هم دانش علمی- فلسفی‌اش را تا حد زیادی معتبر و مستدل می‌دانم. البته گهگاه حرص می‌خورم بابت بیان‌های متفاوتی که از دیدگاه‌های مشابه و مورد علاقه‌مان داریم، گرچه می‌دانم یک دلیل این تفاوت بیان‌ها در پیش‌زمینه‌های متفاوتی است که ما پیش از این، مکاتب کم‌وبیش مشترکی را از درون آن‌ها مطالعه کرده‌ایم. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل فایده و حتی جذابیت چنین کلاسی برای من همین تفاوت برداشت‌ها که نه، تفاوت در تاکیدگذاری بر وجوه مختلف یک مکتب فکری است. حالا نکته‌ی جالبی که باعث شد در این رخوت گرمازده‌ی بهاری آنقدر هیجان‌زده شوم که بیایم اینجا و با شما هم در میانش بگذارم، تفاوت مواجهه‌مان با مکاتب دیگر است. صبر کنید، الساعه توضیح بیشتری می‌دهم.

دروغ چرا، یکی از مزیت‌های مهم این استاد محترم آن است که درون یک مکتب فکری خاص کار می‌کند و به آن وفادار است بدین‌معناکه انتقادهای وارد بر مکتبش را می‌شناسد، برای‌شان پاسخ‌هایی دارد و البته از منظر آن، مکاتب دیگر را نیز به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه مکتب خاصی که بدان معتقد است، در مقابل انتقادهای وارد بر مکاتب دیگر مصون است. درواقع نشان می‌دهد چگونه آن مکتب خاص بیشترین جامعیت را دارد، کم‌وبیش همه‌ی زمینه‌ها را پوشش می‌دهد و کمترین پرسشی در حوزه‌های مختلف را بی‌پاسخ می‌گذارد. درواقع این مکتب را هم‌چون نوعی سبک زندگی تصویر می‌کند که اجزای مختلف آن با یکدیگر حد بالایی از سازگاری و انسجام را نشان می‌دهند. حالا وقتی این مکتب خاص عقلانیت انتقادی (critical rationalism) باشد، ماجرا برای کسی مثل من جالب‌تر هم می‌شود، چرا؟ خب فکرش را بکنید، در چنین مکتبی صحبت کردن از ویتگنشتاین، حتی از نوع متقدمش هم کم‌وبیش فحش است، ويتگنشتاین متاخر (یعنی دقیقا همانی که من بی‌پروا و بی‌حدوحصر عاشقش هستم) دیگر اصلا قابل بحث نیست. نیچه هم که رسما خارج از محدوده است. (حالا عجالتا اعوان و انصاری مثل مور، گادامر، توماس کوهن، جیمز و دیویی و پراگماتیسم و امثالهم را داخل پرانتز می‌گذارم).

واقعا یکی نیست بپرسد من با این علائقِِ به قول استاد غیربهداشتی، چه ربطی به این کلاس و مکتب حلوا حلوا شده‌اش دارم؟ صرف این‌که زمانی پوپر می‌خواندم و حالش را می‌بردم دلیل می‌شود برای علاقه نشان دادن به این مکتب؟ اصلا چطور می‌توانم پوپر که نه، برای علوم اجتماعی زیادی صلب است، هایک انعطاف‌پذیرتر و با ویژگی‌های علوم اجتماعی سازگارتر است، حالا هایک یا هرکس دیگر، به هر‌حال چطور می‌توانم چنین عقایدِ باز به قول استاد سلامتی را با آن شیطنت‌های خطرناک یک‌جا قبول کنم؟ رویکرد نامنسجمی دارم که مثل لحاف چهل تکه است و هر جزءاش یک ساز می‌زند برای خودش؟ نکند پای همان کلیشه‌ی همیشگی درگیری عقل و احساس در میان است و لابد درحالی‌که یکی ستون واقع‌گرایانه‌ی عقلانیت انتقادی را چسبیده است،  دیگری دم به ساعت به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند و دنبال عشقش می‌رود؟

می‌دانید، هیجانش دقیقا همین جاست، همین‌که مکتبی را که به صورت شهودی و ماقبل آگاهانه راضیم می‌کند دست‌کاری کنم و شاید به عبث تلاش کنم آن شهود غیرقابل بیانم مبنی بر قابلیت انسجام و پیوند این دیدگاه‌های مختلف و بعضا متعارض را به صورت عینی و قابل‌بیان تحقق بخشم. فکرش را بکنید، چه فرآیند هیجان‌انگیزی است وقتی مدام انگشت می‌گذارید روی نقاط مختلف یک بنا که چه عرض کنم، یک کاخ عظیم و باشکوه و مهمتر از همه محکم و نفوذنا‌پذیر و بدون هیچ حفره‌ی امنیتی، هی مثل بچه‌های تخسِِ شیطان هر نقطه‌اش را فشار می‌دهید و بازی بازی می‌کنید ببینید بالاخره کجایش نرم‌تر و قابل‌نفوذتر است تا بلکه بتوانید از همان‌جا یک راه‌باریکه‌ای باز کنید و خوش‌خیالانه و یواشکی، آن عشق‌های ممنوعه‌ی پنهانی را هم به این کاخ عظیم اما خلوت و ساکت راه دهید و به خیال خودتان ضیافتی راه بیندازید تا ابد به یاد ماندنی:)

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

گفتم می‌روم پته‌ات را می‌ریزم روی آب، جلوی مردم که می‌رسی هی حفظ ظاهر بیخود می‌کنی و الکی از رمان و فیلم و تئاتر و نمی‌دانم جامعه‌شناسی می‌نویسی، آن‌وقت چشم‌شان را که دور می‌بینی می‌آیی این‌جا می‌افتی قاطی دوستانت و هی لودگی می‌کنی و پشت سر این‌وآن غیبت می‌کنی؟ پوزخند معناداری زد یعنی این‌که مثلا چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ اصلا چکار می‌توانی بکنی؟ می‌دانید، اینجایش را دیگر نخوانده بود، فکر نمی‌کرد بروم دو سه ساعتی گوگل را زیرورو کنم و پدر خودم را بابت طراحی دوستونی و حتی ‌سه‌ستونی وبلاگ در بیاورم اما بالاخره یک‌جایی برای آمار دادن آن گپ‌زدن‌های خودمانی‌اش باز کنم، آن‌هم با آدرس و سند و مدرک و همه‌چیز. بعد که دید این ستون «خودمانی‌تر» راه افتاده و همین حالاست که دست این دودوزه‌ بازی‌هایش برای غریبه و آشنا رو شود، به التماس افتاده بود و مثل همیشه دلیل و توجیه منطقی می‌آورد که آخر چه کاری است، خب اگر می‌خواستم همه ببینند که این قایم‌موشک‌بازی‌‌ها را درنمی‌آوردم، می‌آمدم همه‌چیز را همین‌جا لو می‌دادم، خلاصه، ‌یک ننه‌من‌غریبم بازی‌ای راه انداخته بود که بیا و ببین. راستش من هم فقط می‌خواستم روی‌اش کم شود، وگرنه تحفه‌ای هم نبود آن درددل‌های گهگاهی‌ِ دوستانه‌اش، گذشته از آن، قحطی‌اش که نیامده، خود من هم که چلاق نیستم، ستون ساخته‌ام به این خوشگلی و ذوقش را هم کرده‌ام حسابی،‌ حالا چرا بروم چهار خط حرف درگوشی او را اینجا لو بدهم، خودم که لال نیستم، این‌همه حرف دارم، هی می‌خواسته‌ام بگویم، هی گفته است نه، حالا بحث دنباله‌دار است و نمی‌شود وسطش پارازیت شخصی‌نویسی بیایی، بهش گفتم بی‌انصاف قرارمان این بود؟ اصلا یادت هست روزی را که این‌جا راه افتاد؟ قرار بود این یادگاری‌های کوچک و تمام‌نشدنی کتاب‌ها و فیلم‌ها و تئاتر‌ها و بحث‌های سیاسی-اجتماعی اصل باشد یا همین گپ‌زدن‌های شخصی؟ گوشش اما هیچ بدهکار این حرف‌ها نبود، اصلا مرض فرهنگی-اجتماعی‌نویسی گرفته است به گمانم. از شما چه پنهان، از همان جنگ اول‌مان هم معلوم بود که یک روز کارمان به اینجا می‌کشد که برداریم این‌طوری خرج‌مان را جدا کنیم. این است که فکر کردم این ستون کناری، اتفاقا راستِ کار خودم است، من که مثل او پرچانه نیستم جای زیاد بخواهم، فوق فوقش هر روز هوس کنم یکی دوباری بیایم و مینیمالی سلام و علیکی کنم و غری بزنم و چیزهای خنده‌دار تعریف کنم و غمگین شوم و...بروم. همین. پینگ و ستون اصلی وبلاگ هم ارزانی خودش، من دوست‌های خودم را خواهم داشت که حتی می‌توانند برایم نظر هم بگذارند و...خلاصه این‌که به کوری چشم او هم که شده، به ما هم خوش می‌گذرد لابد.

 

راستی، تا یادم نرفته، آخرین پرچانگی‌اش در آن محفل دوستانه را اینجا بیاورم که فکر نکند من به این راحتی‌ها دست از سرش برداشته‌ام، اتفاقا کارم هیچ حساب و کتاب ندارد، خیلی وقت‌ها عین حرف‌های در گوشی‌اش با دوستانش را توی همین چهاردیواری خودم، یعنی همین ستون کناری می‌آورم، شاید به مرور دست‌تان بیاید علی‌رغم همه‌ی آن ادعای صداقتی که گوش فلک را کر کرده استد، با چه موجود موزمارِ پنهان‌کاری طرفید. باورتان نمی‌شود؟ خودتان ببینید:


ادامه
+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

حکایت آدم‌ها هم شده است حکایت عروسک‌های بچگی. تا وقتی پشت ویترین مغازه بودند و دست آدم بهشان نمی‌رسید، مسحور کننده بودند و جادویی، مهره‌ی مار داشته باشند انگار، کافی بود آدم ناغافل پاسست کند تا همان دم غرق شود در خيال و شور و شیفتگی. بعد نوبت مژه‌ها بود که هی بیفتند و هی تو درست بگویی مال کدام چشمت بوده و بعد از ته دل آرزو کنی، هی زیرلب خدا خدا کنی، هی مادرت را جلویش نگه داری و زبان بریزی که ببین چه قشنگ است، من اگر این را داشتم دیگر توی این دنیا هیچ چیز نمی‌خواستم و او هي اخم کند و بگويد نه و...اما همین که بالاخره می‌آمدند توی دست‌ات، انگار همه‌ي آن سحر و جادو دود مي‌شد و مي‌رفت هوا، مهره‌شان را گم کرده باشند انگار، یک جور معمولی و بدی می‌شدند، پیش‌پاافتاده و... چه می‌دانم، مي‌شدند عين همه‌ی آن خرت‌وپرت‌های دیگری که توی کمد بودند و خيلي وقت پيش دلت را زده بودند، ‌چقدر هم که همه‌شان زود کهنه می‌شدند، انگار نه انگار روزها و ماه‌ها جلوی خودشان معطلت کرده و هی چشمک‌های دلبرانه تحویلت داده بودند.

بعضی‌های‌شان را هم پدر و مادر می‌خریدند به سليقه‌ي خودشان یا چه مي‌دانم، خاله و عمه هدیه می‌آوردند، آن‌ها هم قشنگ بودند، رنگ‌ولعاب و همه‌چیز هم داشتند اما...نمی‌دانم، یک‌طوری بودند، به دل آدم نمی‌چسبیدند، می‌گذاشتی‌شان لب طاقچه، همین‌طور الکي، به‌هرحال روي آبروي آدم بودند و از اين حرف‌ها ديگر، اما گم‌وگور هم اگر می‌شدند، هيچ کک‌ات نمی‌گزید، اصلا دو روز بعد یادت می‌رفت که یک وقتی همچین بازیچه‌ای هم داشته‌ای.

بعضی آدم‌ها هم به این عروسک‌هایی می‌مانند که آدم نگه داشته است یادگاری؛ مثل همینی که من دارم، همینی که حالا به نظرم خیلی معمولی و کوچک می‌آید، کثیف هم شده است حسابی، کفش‌هایش هم گم شده، دیگر همان یک کلمه‌ی جادویی مامان را هم نمی‌گوید. یک وقتی اما همان تک‌کلمه‌ی نامفهوم تمام دنیای من بود، هی پزش را به غریبه و آشنا می‌دادم که آره، من یک عروسک دارم از این گنده‌ها که حرف هم می‌زند، حالا یک کلمه بیشتر نمی‌گفت‌ها، اما خب میان آن همه عروسک‌‌های کرولال، تنها مایه‌ی خوشبختی‌ام بود. حالا دیگر گذشته است، افتاده است یک گوشه و به قول مادرم فقط جا می‌گیرد بیخودی، اما خب چکار کنم، کلی خاطره‌ی ریز و درشت پشتش است، دور که نمی‌توانم بیندازم یادگاری روزهایی را که تنها بغل گرفتن‌اش کافی بود تا خوشبخت‌ترین دختر روی زمین باشم.

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

اکنون به برکت وجود رایانه و فضایی به نام اینترنت و افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی به‌راحتی چند کتاب و مقاله‌ی ترجمه شده از این و آن را برمی‌دارد و انشایی می‌نویسد 

 

اشتباه نکنید، این‌ها را یک لاتِ سیاه‌مستِ دروازه‌غار نگفته است، این‌ها را یک به اصطلاح استاد دانشگاه گفته است در آستانه‌ی پنجاه سالگی.

منِ اخموی عصبانی به کنار، کاش یک نفر، چه می‌دانم چه كسی، همان دوست کانادایی‌شان اصلا، بیاید و لابد دوستانه‌تر از من به ایشان تذکر دهد که آرام باشید آقا، منزلت استادی‌تان بخورد بر فرق سر دانشجوهای بخت‌برگشته‌تان، این فحش‌های آب‌نکشیده‌ی شما بر مبنای قوانین رایج این مملکت جرم است، شلاق دارد، حواس‌تان هست؟ 

بگذریم، کاش واقعا می‌دانستم این استاد نه‌چندان محترم، از کجا و بابت چه چیز این‌همه سوخته‌اند که این‌چنین از خشم، کف به دهان آورده‌اند؟ واقعا تعابیری مثل «دسته گل» و «به سبزه آراستن» و «گاف‌های مضحک» و «دن‌کیشوت‌وار» می‌تواند منشاء لغزیدن و غرق شدن زبان و قلم یک به اصطلاح استاد دانشگاه، در چنین گرداب متعفنی باشد؟

متن آشفته و بی‌سروته ایشان البته نیاز به جواب ندارد. من واقعا نمی‌فهمم یک عذرخواهی ساده بابت یک اشتباه در خواندن جمله‌ی فارسی اینقدر دشوار است که ایشان این‌چنین رقت‌انگیز و بچگانه پای بر زمین می‌کوبند و مدام گاف آشکار و جبران‌ناپذیرشان در باب پاسخ قله‌ای را تکرار کرده و بر این اشتباه ابتدایی و مضحک پافشاری می‌کنند؟ از این گذشته، کجای پست‌های من سرهم کردن مقالات و کتاب‌های دیگران بدون ذکر منبع است؟ شما در نوشته‌ی ایشان مطلبی از من می‌بینید که مصداق این تهمت سراسر ناروا و بی‌مورد‌شان باشد؟ من در اين وبلاگ، كی و كجا ادعای تخصص كردم؟ كی و كجا مثل ايشان وهم برم داشته که حوزه‌های روشنفكری و رمان و فمنيسم و اقتصاد و چه و چه، ملك طلق من است که حالا بعد بخواهم از سر این خیالات كودكانه، ديگران را زنهار بدهم كه شما را چه به اين حرف‌ها؟ نقد ترجمه‌ی یک بنده خدای دیگر چه ربطی به پست‌های وبلاگ من دارد؟ اين‌كه در هفتان به چه كسی لينک می‌دهند یا نمی‌دهند، چه دخلی به من دارد؟ سید خوابگرد این وسط چکاره است بنده‌ی خدا؟ چون مدت‌ها پیش اطلاعیه‌ی نقد و بررسی یک رمان شاهکار را در سایتش گذاشته و یکی دو اشتباه تایپی هم در متن نقل شده از کتاب داشته، هدف خشم افسارگسیخته‌ی جناب نویسنده قرار گرفته است؟ ملکوت دیگر چه گناهی مرتکب شده است؟ واقعا من که ربط منطقی چندانی میان جمله‌ها و پاراگراف‌های مختلف این نوشته‌ی زشت و عاميانه نمی‌بینم اما محض بالا بردن سواد و آگاهی ادبی امثال ایشان هم که شده، چند نکته‌ای را متذکر می‌شوم:

 

1. چشمان شعله‌ور یا نگاه شعله‌ور کنایه است از خشم بسیار. اگر تشبیه را کامل‌تر بیاوریم می‌شود چشمانی که از آتش خشم شعله می کشیدند یا نگاهی که از آتش خشم شعله می‌کشید. به نظرم تصویر فوق‌العاده‌ای است. تشبیه خشم به آتش که تشبیه رایجی است اما شعله کشیدن چشم تصویری است که در آن انعکاس شعله‌های آتش در مردمک‌های چشم دیده می‌شود، کدام آتش؟ آتش خشم. یعنی خشم فرد مورد نظر از درون چشم‌هایش خوانده می‌شد یا به عبارتی آتش خشم در آن‌ها شعله می‌کشید. روشن است یا مثل معلم‌های فارسی دبیرستان جزوه بگویم؟ اصلا بگذارید به شیوه‌ا‌ی ساده‌تر بگویم، به نویسنده‌ی این متن از هم گسیخته پیشنهاد کنم چهره‌ی خودش را در آینه ببیند، بعید می‌دانم توصیف بهتری از «چشمان شعله‌ور» برای وصف چشمان‌شان پیدا كنند.

 

2. ترجمه‌ی هر دو کتاب ساباتو به فارسی از آقای مصطفی مفیدی است. من شخصا ترجمه‌های ایشان را فوق‌العاده نمی‌دانم و حتی در برخی نقل‌قول‌های متعددی که تابحال از این دو کتاب در وبلاگ گذاشته‌ام، اطلاحاتی ویرایشی انجام داده‌ام.  مثلا در مورد « فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید»، اگر اشتباه نكنم به جای «بیاید»، «آمد» ترجمه کرده بودند (به اصل متن دسترسی ندارم، این نقل‌قول‌ها را از کتاب‌های مختلف در یک دفتر شخصی بازنویسی و نگهداری می‌کنم) که من احساس کردم «بیاید» بهتر خوانده می‌شود. به‌هرحال شخصا تابحال نظر خاصی راجع به ترجمه‌های ایشان نداده‌ام اما «چشمان شعله‌ور» را مصداق یک ترجمه‌ی بد یا نچسب به تعابیر فارسی و امثالهم نمی‌دانم، چنان‌که در نکته‌ی قبل هم معنای این کنایه‌ی استعاری زیبا را شرح‌ داده‌ام.

 

3. من نمی‌دانم کجا و چه چیزی را بدون ذکر منبع نقل کرده‌ام. در باب این قسمت‌های نقل شده از ساباتو، به نظرم بدیهی آمد که دارم از کتاب «درباه‌ی قهرمانان و گورها» نقل می‌کنم. چرا؟ چون تابحال به کرات از این کتاب نقل کرده‌ام (اینجا و اینجا و خیلی جاهای دیگر ) آنقدرکه قاعدتا خوانندگان وبلاگم خیلی ساده حدس می‌زنند که وقتی می گویم «به نقل از ساباتو» یعنی باز هم پای همان کتاب همیشه محبوبم در میان است. 

 

و اما سخن آخر:

شما از دست رفته‌اید جناب حنایی کاشانی، به تمامی از دست رفته؛ شما با نسبت دادن چنین ناسزاهای سخيف و چاله‌میدانی‌ به دیگران، قلم‌تان را بر سر هیچ‌وپوچ به لجن کشیدید. قبول کنید به کسی‌که در آستانه‌ی پنجاه سالگی و علی‌رغم سمت استادی دانشگاه، این‌چنین ساده و بی‌دلیل، خرده حیثیتش را به‌گونه‌ای جبران‌ناپذیر به باد می‌دهد، امید زیادی نمی‌توان داشت. راستش اولش فکر کردم چون ناخودآگاه نظرم راجع به ترجمه‌های ناخوانا و پردست‌اندازتان را صادقانه و صریح گفته بودم، آن‌چنان خشمگین شده و دست از دهان کشیده‌ و آن اشتباهات مضحک و ابتدایی را مرتکب شدید، حالا اما یقین کردم که مشکل‌تان جدی‌تر از این حرف‌هاست، خیلی خیلی جدی‌تر.

+  جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

لابد شما هم تجربه‌اش را داشته‌اید، تجربه‌ی این‌که وقتِ شهود، لزوما همه‌چیز در همان لحظه‌ی اول روشن نمی‌شود، در آن لحظه آدم فقط یک حس کلی از حل معما دارد، درحالی‌که اگر همان موقع یک نفر پیدا شود و ازش بپرسد چگونه؟ احتمالا هیچ جواب مشخصی برایش ندارد اما دقیقا در همین حینی که عاجز از بیان چگونگی حل ماجراست، بشکن‌زنان راه می‌رود و یافتم یافتم می‌خواند.

از شما چه پنهان، همین حکایت عینا تکرار شد وقتی دو سه روز پیش، طبق معمول، کله‌ی سحر مشغول خواندن وبلاگ‌های دوستان بودیم و ناگهان به مصداق مومن آیینه‌ی مومن است، پستی را در وبلاگ دوستی خواندیم که هر آیینه انگار وبلاگ خودمان و همین پست‌هایی را می‌خواندیم که دوستان تازگی‌ها بابت‌شان هی سگرمه‌های‌شان را توی هم می‌کنند و زیرلب غر می‌زنند که بس کن دیگر این نثر متکلف و تصنعی التقاطی را. راستش حتی یک توصیف معنادارتر و جفت‌وجورتر هم برایش پیدا کردم: «نثر سکته‌دار»، نثری پردست‌انداز و ناروان که خواننده‌اش را مجبور می‌کند هر دو سه کلمه یک‌بار (در حالت خیلی حادش، حتی کلمه به کلمه) مکث کند و دوباره برگردد جمله یا حتی پاراگراف‌ را از ابتدا بخواند تا به محتوای سرراست و اغلب پیش‌پاافتاده‌ای پی ببرد که بی‌جهت در پیچ‌وخم‌های زائد و صوری نثر گم شده است.

از شما چه پنهان، تا قبل از کشف این آیینه‌ی کذا، من هی لب‌ولوچه‌ام آویزان می‌شد که ببین بی‌معرفت‌ها جای تبریک سالگرد تولدشان است، هی بیخودی توی سر وبلاگ و نثرش می‌زنند که فلان است و بهمان؛ اما در آن صبح به‌یادماندنی، در یک لحظه ناگهان انگار معنا و مفهوم تمام این انتقادهای پربسامد برم مکشوف شد، البته بدون آن‌که بتوانم چندوچون این درک را با کلمات بیان کنم. دو سه روزی گذشت و من هر لحظه درک عمیق‌تر و همه‌جانبه‌تری از آن انتقادها پیدا می‌کردم و هی خوداگاه و ناخودآگاه انبوه مصداق‌های جورواجورش را در پست‌هایم پیدا می‌کردم.

به‌هرحال گذشت و گذشت و من هر روز کم‌طاقت‌تر شدم بس‌که از شعف و هیجان این کشف لب‌پر می‌زدم. این شد که فکر کردم بیایم گوشه‌ای از همین شهودات آیینه‌ای را با شما هم در میان بگذارم بلکه دست از سرم بردارد این شوروشری که از سر نجات حاصل از سردرگمی و کنار گذاشتن کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم‌های اخیر، دچارش شدم.

خب، حالا دیگر وقتش است تا به سوال اصلی و محوری بپردازیم. واقعا منظور از نثر متکلف، تصنعی و التقاطی چیست؟ کدام ویژگی‌ها باعث می‌شود به یک نثر چنین صفاتی را نسبت دهیم؟ بالاتر از این دو، چه علتی باعث پیدایش و کاربرد چنین نثری است؟

گرچه تقدم و تاخر منطقی جور دیگری ایجاب می‌کند اما بگذارید به همان توصیف چندخطی بالا و درک عمومی‌مان از نثری با صفات پیش‌گفته اکتفا کنیم و از سوال آخر شروع کنیم. این‌که اصلا چه می‌شود که یک نثر روان و پاکیزه و با ظرافت‌های کلامی هوشمندانه، به مرور تبدیل به نثری متکلف، تصنعی، التقاطی یا به تعبیری که من بیشتر با آن موافقم: سکته‌دار و پردست‌انداز می‌شود، نثری که محتوایی ساده و بعضا بکر و باطراوت را در زیر بزک‌های پررنگ و لعاب و زینت‌های زمخت و بدلی‌اش، پنهان کرده است.

به نظرم وسوسه‌‌ی مقاومت‌ناپذیر و صدالبته انسانی به تماشا گذاشتن و به تعبیر خودمان نشان دادن و به رخ دیگران کشیدن، اصلی‌ترین علت این فاجعه‌ی تدریجی است. به نظرم نویسنده‌ای که کلمات را جزئی از وجود خودش احساس می‌کند و همواره  در این توهم به سر می‌برد که بدون آن‌ها یک آدم کاملا فلج و ازکار افتاده است، چنین نویسنده‌ای به شدت مستعد چنان وسوسه‌ای است.

درست مثل بچه‌هایی که تازه یک کلمه‌ی جدید یاد می‌گیرند و تا یک مدت، وقت و بی‌وقت بکارش می‌برند، آنقدرکه آن کلمه هم مثل باقی واژه‌ها دست‌مالی و تکراری شود و دیگر توجه هیچ‌کس را جلب نکند. می‌دانید چرا بچه‌ها اینقدر ناشیانه و طوطی‌وار کلمات عجیب و غریب بزرگترهای‌شان را تکرار می‌کنند؟ چون خیلی ساده، تجربه بهشان نشان داده است بابت کاربرد هر یک کلمه‌ی جدید، از تشویق و توجه اطرافیان برخوردار می‌شوند، به خصوص اگر تصادفا، به جا و به موقع بکارببرند و یک تصادف محض را جای نکته‌سنجی زیرکانه‌ای که از بچه‌ای در آن سن و سال بعید است، جا بزنند‌. این است که هر یک کلمه‌ی جدید را در قالب ابزاری برای جلب توجه دیگران بکار می‌برند و از آنجایی‌که اتفاقا هیچ درکی از موقعیت مناسب برای کاربردش ندارند، آنقدر در این راه افراط می‌کنند که در نهایت، تکرار همچنان با شور و شوق‌ کلمات‌شان، بیش از حد لوس و تکراری به نظر می‌رسد و دست‌آخر هیچ‌ واکنشی را در هیچ‌کس برنمی‌انگیزد، آن‌وقت است که دست از سر آن واژه یا عبارت بخت‌برگشته برمی‌دارند و سراغ ابزار بعدی جلب توجه می‌روند. خیلی ساده، چون هنوز محتوا و فکر و ایده‌ی خاص و جالب‌توجهی برای جلب تحسین دیگران ندارند، لذا یادگیری و کاربرد کلمات و عبارات جدید و به قول معروف، گنده‌تر از دهان‌شان، تنها راه جلب توجه است و البته کیست که نداند فحش‌ و ناسزاها در این میان چه نقش منحصربه‌فردی که ندارند، حتی وقتی مادر با دست توی صورتش می‌زند و لبش را می‌گزد و پشت دستش می‌زند، باز هم مهم این است که توجه می‌کند.

به‌هرحال می‌شود گفت حکایت نویسنده‌ی شاید بالقوه مستعد داستان ما هم بی‌شباهت به ماجرای همین بچه‌ی بی‌خبر از همه‌جا نیست وقتی نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و دایره‌ی مثلا وسیع کلمات و اصطلاحاتش را به رخ این‌وآن نکشد، به‌خصوص که قبل از آن، چندباری بابت کاربرد ظریف و به‌جا و هوشمندانه‌ی همین کلمات و عبارات، مورد تحسین دیگران قرار گرفته باشد. آن وقت است که عشق او به کلمات و عبارات، در شکلی بیمارگونه ظاهر می‌شود، انگار که هیچ کنترلی بر گفتار و نوشتارش نداشته باشد و مطلقا عاجز از خودداری و کف‌نفس در کابرد و به نمایش گذاشتن گنجینه‌ای باشد که به زعم خودش لابد یگانگی و جلا و عیار جواهراتش چشم‌های دیگران را خیره می‌کند. اینجاست که نویسنده، محتوا را یکسر به فراموشی می‌سپارد و آنقدر در بند بزک‌های فرمی و زیورآلات بزرگ و کوچکش اسیر می‌شود که اصل چهره و بدنی‌ را که قرار بود احیانا تنها اندکی فریباتر و دلرباتر شود، در زیر انبوه این زیورآلات بدلی و آرایش‌های دهاتی، پنهان و حتی زشت می‌کند. می‌دانم، تعابیرم مثل همیشه تندتر از معمول است اما فکر می‌کنم تمام این ناسزاها لازم است، بدون تکرار و یادآوری چندباره‌ی این‌ها، بعید است بتوانم در برابر آن وسوسه‌ی چاره‌ناپذیر به نمایش گذاشتن کلمات و عباراتی مقاومت کنم که احساس می‌کنم هر کدام گیرایی و جذابیت خاص خودشان را دارند. باید مدام به خودم تشر بزنم که دارم محدوده‌ی کوچک و کم‌مایه‌ی کلماتم را به رخ دیگران می‌کشم وقتی بی‌جهت تحریض را هم به دم تشویق می‌بندم، دارم خیلی بچگانه و مضحک ادای یاد گرفتن و کاربرد کلمات جدید از سوی دختربچه‌های دو ساله را در می‌آورم وقتی یاد ضرب‌المثل یا اصطلاحی قدیمی می‌افتم و سعی می‌کنم به زور هم که شده، در میان مجموعه‌ای نامانوس و بی‌ربط از کلمات دیگر بچپانمش. باید مدام همه‌ی این‌ها را به خودم یادآوری کنم تا شاید بتوانم در برابر نمایش احمقانه‌ی توهمی که از تسلطم بر زبان دارم، مقاومت کنم و در بلند مدت نثرم را اگر نه زیبا و چشم‌گیر، لااقل ساده و روان نگه دارم.

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

همه‌اش فکر می‌کنم حتما باید بروم یک جایی که خیلی سرد باشد و تاریک، و من، تک‌وتنها، کز کرده باشم گوشه‌ی آلونک لُخت و ساکتی که به قبرستان می‌ماند.

همه‌اش فکر می‌کنم باید بروم یک همچین جایی و آنقدر بمانم تا از تنهایی و سرما استخوان بترکانم و...برگردم.

+  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

اه، چه روزهای گند مزخرفی است، رسما نمی‌شود هیچ گهی خورد، سه روز است می‌خواهم دو خط مطلب بنویسم، یا یکی می‌آید یا باید یک‌جا بروی، تازه همین ما، خانواده‌ی کم‌جمعیتِ بی‌سروصدا، وای به حال آن‌ها که یک ایل قوم‌وخویش دارند.

باز دارم سگ می‌شوم به مرور، از آن غیظی که باعث می‌شود هی بیخودی صدای کاسه و بشقاب را در بیاورم معلوم است، خوب می‌کنم اصلا، سال به سال این آدم‌ها را نمی‌بینی، آن‌وقت از راه نرسیده می‌پرند وسط زندگی‌ات که «چرا شوهر نمی‌کنی؟»، ملت پررو، دقیقه‌ای یک‌بار هم می‌روند روی اعصابت که «ایشالا عروسیت»، من نمی‌دانم چرا این ایل‌وتبارِ گهگاهی، سال‌های پیش اینقدر کار به کار تجرد و تاهل وامانده‌ی ما نداشتند، راه می‌رفتند و دم به ساعت ما را دانشگاه می‌فرستادند، اما از پارسال ختم مادربزرگم نمی‌دانم کدام واقعه‌ی کذا برشان حادث شد که جای سوزن‌شان تغییر کرد و تا تکان می‌خوردم یکی یادش می‌افتاد آرزوی عقد و عروسی کند، آن‌هم وسط عزا؛ چاره چيست، یكی دو ساعت بیكارند جميعا، این است كه كشف دلیل و علت هم می‌كنند: «سخت می‌گیری‌ها، خب بسه دیگه درس خوندن، پیرت می‌كنه‌ها». مرده شور ببرد این روزها را كه دیگر حتی هوای محشر بهاری هم جواب نادیده‌گرفتن این خاله‌خان‌باجی‌بازی‌های فصلی را نمی‌هد.

بیشتر از یک هفته است می‌خواهم یادداشت‌ کتاب‌هایی را بنویسم که مدت‌هاست روانه‌ی خانه و کاشانه‌شان کرده‌ام و هنوز آن دو خط یادگاری‌شان را سر جایش نگذاشته‌ام، عهد هم کرده‌ام با خودم که تا قبلی‌ها را سر و سامان نداده‌ام و خیالم را راحت نکرده‌ام، حق خواندن کتاب جدید ندارم، حالا چند روز است که بدجوری خمار شده‌ام، بخشی از پارس کردنم هم مال همین است، هی می‌خواهم قولم را بگذارم زیر پا، هی خودداری می‌کنم و کف‌نفس به خرج می‌دهم به اصطلاح، خیلی که به خودم رحم کرده‌ام قرار گذاشته‌ام، هر یک یادداشتی که نوشتم، یک کتاب جدید جایگزینش کنم که حداقل تلنبار این چهار کلمه خطی‌خطی‌های ننوشته، بیشتر از این نشود. اما مگر می‌‌گذارند، هی می‌آیند و یکی دو ساعت حرف‌های الکی و بی‌ربط می‌زنند و می‌روند و بعد نوبت ماست که برویم یکی دو ساعت بتمرگیم و آسمان ریسمان الکی بهم ببافیم. بدبختی عظمی این است که مطمئنی هر دو طرف کم‌وبیش می‌دانند آمد و نیامدشان به هیچ‌جای هیچ‌کدام نیست و باز هم انگار به جان‌شان گذاشته‌اند خودشان را مچل ‌کنند بیخودی.

خیر سرم مسافرت نرفتم که بنشینم هر کار عشقم کشید بکنم، حالا هی باید بنشینم لبخندهای لوسِ زورکی تحویل این و آن دهم. ور بيفتد رسمِ هر چه عید و دیدوبازدید از سر وظایفِ بی‌مورد است. 

 

پی‌نوشت: سکوت شما هم که علامت رضاست لابد:(

+  سه شنبه ششم فروردین 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

همین دیگر، یک سال گذشت، خرده خرده جوید ما و جوانی‌‌مان را یک‌جا، روزمرگی بی‌پایانی که تا عمق استخوان‌های‌مان ریشه دوانده است. شما هم حاضر و ناظر همه‌ی دردها و عادت‌های‌مان، امیدهای کوچک و نومیدی‌های بزرگ‌مان، شادی‌های گهگاهی و رنج مدام‌مان، جدیت مضحک و شوخی‌های تلخ‌مان، هیجان گرم و رخوت سردمان، خشم زودگذر و یاس ماندگارمان، مهربانی و کینه‌ی نداشته‌مان، تنهایی چاره‌ناپذیرمان؛ شما، شاهد بی‌تفاوت مرگ و زندگی‌ از دست رفته‌مان.

 

پی‌نوشت: ای بابا؛ خب شما که  می‌دانید من یک‌تنه خانه‌ای با هفت‌ سر عائله را می‌گردانم، دیگر چه انتظاری دارید دم عیدی؟

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، دو روز مانده به عید افتاده بودیم به جبران مافات، تلافی همه‌ی کهنه‌پوشی‌های تیره‌ی زمستانی را درآوردیم آنقدر که رنگ به رنگ خریدیم و ذوق کردیم و خلاصه نونوار شدیم حسابی. بعد هم پیش خودمان حساب کردیم دیدیم اندك صفای سروصورت را بگذاریم روز اول و بعد از تحویل سال، باشد که فزونی آن غلغله‌ی باور نکردنی، اندکی کاستی پذیرد، پیش خودمان بماند اما هیچ‌کدام از آن هزار و یک قلم خرج قلنبه‌ی شب عید بهمان نمود نکرد الا همین یک قران دوزارِ اين فقره‌ی اخیر، آنقدر که به فکر ترک حرفه و نوآموزی و شاگردی افتادیم، بس‌که نان و آب دارد این روزها مشاطه‌گری. القصه، عصر روز اول هم به همان دورهم‌نشینی‌های خانه‌ی مادربزرگ گذشت و...هیچ نمی‌دانید چقدر، چقدر، چقدر خالی بود جای یکی‌ از همین مادرهای بزرگ.

دیشب پیش خودمان گفتیم لااقل شب عیدی بیاییم دل دوستانی را بدست بیاوریم که این‌همه مدت به جان‌مان غر زدند که این دیگر چه سردر تیره‌‌ی سرمازده‌ای است، آدم را یاد بدبختی‌هایش می‌اندازد. امروز صبح هم دیدیم تا عاق والدین نیم قدم بیشتر فاصله نداریم، این شد که افتادیم به سر و صورت دادن و خانه‌تکانی دیرهنگامِ آن بازار شام اتاق‌مان که ناله و نفرین خلقی را بلند کرده بود. عصر آمدیم با طیب خاطر با شما گپی بزنیم که مهمان رسید، ما هم که ولیعهد و هزار و یک جور توقع، خلاصه تا به خودمان بجنبیم شده بود ساعت ده، یازده، حالا در همین هیروویر و عجله برای مثلا پست نو در سال نو، چشم خواهرمان هم به جمال نداشته‌ی این سردر جدید روشن شد و ...«ایییش، این چیه گذاشتی عین صدا سیما شده»، ما هم که دهان‌بین، بالفور دست‌ به کار گزینه‌ی جایگزین شدیم و در همان حین كه توجیه می‌تراشیدیم در باب سخت نگرفتن و این‌كه حالا من دم عیدی طراح از كجا پیدا می‌كردم و ...به‌هرحال رضایت حداقلی را كه با یک دهان‌کجی نصفه‌نیمه و «به اون يكي شرف داره» گرفتیم، نفسی از سر آسودگی کشیدیم و سرانجام خدمت رسیدیم برای عرض ادب و نو مبارکی و الخ، ببینیم بالاخره نو شدید امسال به سلامتی یا نه؟   

راستی، نبینم مسخره كنیدها، چه‌اش است لغت به این معناداری، از روزنوشت و گاه‌نوشت و امثالهم كه بهتر است، اصلا شما بگویید من‌درآوردی، دوستان دیده و نادیده هم لطف فراوان كنند و کلی عزت بگذارند سرمان و تحويل‌مان بگيرند و برچسب پرطمطراق فرهنگی- ادبی بزنند؛ با تمام اين‌ها، به نظر من، شخصا، این وبلاگ مصداق تام‌وتمام همین است: «خودنگاری» به معنای به تصویر درآوردن خود. تازه كپی‌رایت هم دارد، گفته باشم. 

 

بعدالتحریر: تلقی زنگ زده است کله‌ی سحری، بدون سلام و علیک و عید مبارکی، درآمده است که :«این نوشته‌های پراکنده روی گل‌ها خیلی جواته، عوضش کن»، آمدم بگویم بصیرت می‌خواهد درک نماد استعاری هویت تکه‌تکه‌ی پراکنده و رنگ به رنگ و ضد و نقیض و...نخواستم اوقات تلخی کنم اول صبحی، خندیدم و گفتم پس‌زمینه‌اش نمی‌گذاشت دنبال هم بنویسم، باسمه‌ای‌تر می‌شد. با تمام این‌ها شک کردم، دیدم دامنه‌ی اعتراضاتِ شدیدالحن گسترده است، گفتم با چهار نفر دیگر هم صلاح مشورت کنم: «خب، پربیراه هم نمی‌گویند دوستان، جواد است اما آن جدیت تکه‌ی اول پستِ جدید جوادترش كرده است»، دیگری می‌گوید: «بنفشه در سنت ذوقی این مملکت نماد سوگ است و مرگ (حافظ می‌گوید: ... بنفشه‌زار شود تربتم چو درگذرم، یا، گذار کن چو صبا بر بنفشه‌زار و ببین/ که از یمین و یسارت چه سوگوارانند)، از این نظر با انتخاب بنفشه از میان این‌همه گل‌های رنگ وارنگ و لوس و بی‌مزه موافقم، گو این که با عنوان پست جدید هم جور است، پراکندگی‌اش هم قابل‌تحمل است، در کل اما هیچ‌چیز آن توصیف کوتاه و به طرز بهت‌آوری to the point خواهرت نمی‌شود، همان صدا سیمایی شدن سر و شکل وبلاگ و غیره و ذالک، حداکثر تا سیزده می‌شود کج‌دار و مریز تحملش کرد، بعدش باید یک فکر اساسی بکنی»، شما که لابد بهتر می‌دانید، سر حرف و درددل که باز شود، گلیم افراد تا هر کجا عشق‌شان بکشد دراز می‌شود: «تا حالا به رویت نیاوردم، حالا هم چون گفتی بی‌رودربایستی بگو می‌گویم اسم وبلاگت خیلی نچسب است، این همه واژه‌ها و عبارات دلپذیرتر و هوشمندانه‌تر و هنرمندانه‌تر»، از شما چه پنهان دیدم قصه‌ی حرف این و آن سر دراز دارد، گفتم بیایم همین‌جا در ملاء عام قیچی‌اش کنم: محض رضای خدا سخت نگیرید، به هر حال از قدیم گفته‌اند نیت مهم است، من فقط خواستم از آن حال و هوای زمستانی درش آورم محض تنوع، حالا جواد و صدا سیمایی و هر کوفتی شده است، به بزرگواری و نوبودگی خودتان ببخشید تا مجبور نشده‌ام از آتوریته‌ام خرج کنم و بزنم حذف وبلاگ کنم:)

+  جمعه دوم فروردین 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

به شما نگفتم اما تمام زمستان را ترسیدم، ترسیدم از فشردگی خشم فروخورده‌ای که درونم را به ویرانی کشانده بود‌، ترسیدم از زهری شدن، از گلایه‌های تمام نشدنی‌، از احساس عجز، از یاس چاره‌ناپذیری که مدام زیر پوستم می‌خزید، ترسیدم یک روز چشم باز کنم ببینم تبدیل شده‌ام به آدمی با عقده‌های حقارت‌بار ریز و درشت، قربانی علیل و بی‌مایه‌ای که از نفرت و انتقام لبریز است. ترسیدم از رخوت ماندگاری که در بندبند وجودم ریشه دوانده بود، از بی‌تفاوتی عمیقی که زندگی‌ام را به احتضاری کسالت‌بار تبدیل کرده بود.

به شما نگفتم اما تمام زمستان را میان انبوه آدم‌هایی به سر بردم که بی‌جهت از دست هم عصبانی‌اند، از کینه‌های بی‌دلیل لبریزند، از خودشان و جایگاه‌شان عمیقا ناراضی‌اند و همواره حس می‌کنند در حق‌شان ظلم شده است. در برخورد با تک‌تک این آدم‌ها یکه خوردم و مدام خودم را لعنت کردم با این جامعه‌شناسی بی‌خاصیتی که خوانده‌ام، چراکه تنها همین چند ماه ناقابل که از آن چهاردیواری دانشکده بیرون آمدم، هولناکی تکان‌دهنده‌ی جامعه‌ای را حس کردم که از درون پوسیده است، همین‌طور که راه رفتم و مدام سرم را به ساختارهای اجتماعی نامرئی اما عینی و سخت کوبیدم، درک دردناک ساختارهای ریشه‌داری را حس کردم که فارغ از این شخص و آن فرد خاص، همه‌ی ما، دقیقا همه‌ی ما را به تباهی و بی‌اخلاقی می‌کشاند. به شما نگفتم اما هر قدم که میان این آدم‌ها برمی‌داشتم، هر یک نفس آلوده‌ای که نگاهم را تیره‌تر می‌کرد، ترسی مبهم اما فراگیر در جانم ریشه می‌دواند، ترسی از نوع سرنوشت محتومی که راوی بهت‌زده‌ی «کرگدن» یونسکو منتظرش بود، یادتان هست؟ هر طرف را نگاه می‌کرد، پوست‌های کلفت و صداهای حیوانی و تک شاخ‌های روی پیشانی کسانی را می‌دید که تا همین چند لحظه پیش انسان بودند؟ حالا حکایت من بود که هی راه بروم و هی به تن و بدنم دست بکشم ببینم چقدر شکل آن‌ها شده‌ام و هی ته دلم بلرزد بابت تبدیل شدن تمام و کمال به یکی از همان انبوه آدم‌هایی که همواره احساس می‌کنند مورد شدیدترین ظلم‌ها و بی‌عدالتی‌ها قرار گرفته‌اند و این احساس در بلند مدت، خوره‌وار به جان روح‌شان افتاده و مثل موریانه بی‌صدا جویده است هر آن‌چه می‌توان نامش را اخلاق و انسانیت گذاشت، حالا که نگاه‌شان می‌کردی می‌دیدی از آن چهره‌ی انسانی هیچ چیز باقی نمانده است مگر شاید انتقام کور و حقارت‌باری که مدام هر دیگری غیر از خودش را آماج حمله‌اش قرار می‌دهد.  

به‌هرحال تمام شد، تیر خلاص را حس نکردم، برای یکی دو نفر تعریف کردم و آن‌ها بهت‌زده نگاهم می‌کردند که چرا اینقدر بی‌تفاوت و سرد شده‌ام، دوستی تشبیه می‌کرد به سوختگی درجه سه که وسعت و عمقش درد را بلاموضوع می‌کند. اما به خودم که نگاه کردم، شاهد پوست‌انداختنی ناگهانی و حیرت‌انگیز بودم. تمام آن خشم و کینه و یاس انگار به یک‌باره و خودبخود نابود شد، بدون آن‌که بخواهم یا حتی بفهم‌ام چگونه. شاید باورتان نشود اما حالا سبک‌ام، بدون ذره‌ای کینه و خشم و احساس ظلم. یاد این هیولاهای سگ‌جان فیلم‌های اکشن افتاده بودم که قهرمان فیلم همه‌جور بلا سرش می‌آورد، از ضربه و تیربار و غیره، اما وقتی آخرین تیر را به خیال تیر خلاص شلیک می‌کند، هیولای کذا کم‌کم تغییر شکل می‌دهد و سرومر گنده بلند می‌شود جلوی طرف می‌ایستد و روز از نو؛ حالا شده است حکایت من که از پس خاکسترهای آرزوها و آینده‌ی بربادرفته‌ام، سر بلند کرده‌ام و محکم‌تر از همیشه سر جایم ایستاده‌ام و نمی‌دانم چرا از ته دل راضیم، از همه‌ی آنچه که اتفاق افتاد و مرا به اندازه‌ی پنج شش سال یا بیشتر، بزرگتر و بالغ‌تر کرد، همه‌ی آنچه گذشت را یک‌تنه از سر گذراندم و حالا احساس می‌کنم کمتر اتفاق یا برخورد یا هر مورد مشابهی است که بتواند مرا، همین منی که حالا از احساس سبکی و شعف سر از پا نمی‌شناسد، همین من را به انسانی خموده و لاشه‌ای گندیده و بی‌خاصیت تبدیل کند.

 

پی‌نوشت: انتخابات؟ شخصا رای می‌دهم اما راستش هر چقدر کلنجار رفتم دیدم بر خلاف تمام دوره‌های قبل که مثل اسفند روی آتش یک‌جا قرار نداشتم تا مگر حتی یک نفر بیشتر را قانع به رای دادن کنم، این‌بار هیچ از پس مسئولیت اخلاقی توصیه‌ی دیگران به رای دادن برنمی‌آیم. چرا؟ دلایلم کم‌وبیش مفصل است، زورم را زدم که آن مقاله‌ی مدت‌ها پیش بیات شده را به امروز برسانم، نشد، آنقدرها هم مهم نیست، آب‌ها که از آسیاب بیفتد، خواهم گفت.

+  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

1- نثر وبلاگِ بهاره آروین به تدریج دارد تبدیل به نثری متکلف و مصنوع می‌شود. به قول دوستی، بعضی وقت‌ها که آدم‌ها یک تکنیک ادبی را کشف می‌کنند، دچار بیماری استفاده‌ی مکرر از آن می‌شوند. غافل از این‌که تنها یک‌بار استفاده از تکنیک مفید و جالب است ولی استفاده‌ی مکرر سبب کسل شدن خواننده می‌شود و نثر را به گونه‌ای قابل پیش‌بینی می‌کند. احساس می‌کنم نثر بهاره آروین به تدریج از سلامت اولیه‌ی خود دور می‌شود و بیشتر درگیر زیباسازی می‌شود. کشف تکنیک استفاده از زبان عامه چنان نویسنده را محصور کرده که تنها می‌نویسد تا این تکنیک را بیشتر بیازماید. و نوشتن تنها تا جایی ادامه می‌یابد که زبان اجازه‌ی این‌گونه لفاظی را می‌دهد. مثلاً در داستان‌های جمال‌زاده، زبان به تنهایی موقعیت می‌سازد، تیپ می‌سازد و ...هرچند که ماده اولیه‌ی ادبیات، زبان و زبان هنری است ولی در نوشتن می‌توان از امکانات گوناگون کمک گرفت و به یک تکینک اکتفا نکرد. علاوه بر این در یک اثر می‌شود بیش از یک سطح زبانی را استفاده کرد، استفاده‌ی مکرر و یکسان از تنها یک گونه‌ِ زبان نمی‌تواند پاسخ‌گوی همه‌ی انواع نوشتن باشد.

 

2- دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «زمینه‌های اجتماعی شعر ایران» تحلیل می‌کنند که هرگاه از نظر اجتماعی اوضاع ایران آشفته شده، زبان نیز رو به زوال رفته و از سلامت آن کاسته شده است. بعد به تدریج این موضوع را به محتوا نیز تسری می‌دهد و به عنوان شاهد مثال سبک هندی را نام می‌برد که علاوه بر آن‌که زبان سلامت سبک خراسانی را ندارد، از لحاظ محتوایی نیز با اشعار سبک خراسانی و عراقی بسیار متفاوت است.

 

3- من احساس می‌کنم نثر بهاره آروین پس از یک دوره سلامت زبان وارد مرحله‌ای شده که به تدریج از سلامت آن کاسته می‌شود. تکنیک‌هایی که در نثرهای پیشین او گهگاه خود را نشان می‌داد و موجب لذت خواننده می‌شد، در نثرهای متاخرترش تقریبا تمام متن را پوشانده‌اند تا جایی‌که به نظر می‌رسد او می‌نویسد برای این‌که این تکنیک‌ها را بیازماید یا بنماید.

به نظر می‌رسد «نوشتن» برای بهاره آروین تنها در «زیبایی‌آفرینی» معنا می‌یابد.

 

4- نثرهای متاخر بهاره آورین پر از گلایه‌های ریز و درشت است. به نوعی گیر دادن مضاعف به زندگی، جدیدا از ایده‌های هوشمندانه‌ی او کمتر خبری است. استدلال‌های جدی او کمتر شده، در نثرهایش بیشتر به احساسات شخصی‌اش می‌پردازد. بهاره آروین در نثرهای متاخرترش بیشتر به مسائل شخصی‌اش می‌پردازد تا مسائل اجتماعی و کلی‌تر، اگر هم به مسائل کلی‌تر بپردازد به این دلیل است که این مسائل مستقیماً به زندگی شخصی‌اش برمی‌گردد و در استدلال‌هایش هم مدام به تجربه و احساسات شخصی‌اش ارجاع می‌دهد. تا جایی‌که احساس می‌شود این استدلال‌ها تنها تلاشی هستند برای توجیه عقلانی احساساتش و یا پشتوانه‌ای عقلانی برای تکفیر یا تحسین آن‌چه دوست دارد یا از آن متنفر است تا دشنام‌های گاه و بی‌گاه بهاره آروین را موجه نشان دهد.

 

5- یکی از نظریه‌پردازان ادبی فرق بین شعر و داستان را در این می‌داند که: شعر تا جایی ادامه می‌یابد که زبان ادامه یابد ولی داستان زمانی باید تمام شود که ماجرا (اتفاق) پایان یافته است.

 

6- در پدیده‌ی وبلاگ مسلماً ما نه با شعر مواجهیم و نه با داستان، ( تلاش من هم برای نزدیک‌سازی وبلاگ به یک ژانر ادبی تاکنون ناموفق مانده) ولی امری که مسلم است این است که وبلاگ یک متن است اما متنی دو سویه:

در مطالعات فرهنگی هر رفتاری به مثابه‌ی یک متن در نظر گرفته و بررسی می‌شود، به نظر می‌رسد اساس مطالعات فرهنگی بر همین است، اما فکر نمی‌کنم که کسی بحثی در این موضوع داشته باشد که رفتار به مثابه‌ی یک متن با یک شاهکار ادبی به مثابه‌ی یک متن تفاوت دارد و این تفاوت بیشتر از آن‌که در تعریف باشد، در روش برخورد است، برخورد ما با یک شاهکار ادبی به عنوان یک متن، با برخوردمان با یک رفتار به عنوان یک متن تفاوت دارد.

در مطالعات فرهنگی هر رفتار textی است که در context خود معنا می‌شود.

وبلاگ یک رفتار است، رفتاری که شدیداً با فرهنگ در ارتباط است، از طرفی بسیار شبیه به برخی انواع است (بحث‌های متعددی شده است راجع به این‌که وبلاگ شبیه داستان کوتاه است یا رمان یا رمنس و ...) ولی یک وبلاگ هیچ‌گاه قابل تقلیل به یک ژانر ادبی نیست و این به دلیل همان خصلت رفتاری وبلاگ است.

 

7- من استفاده‌ از نظریه‌ی مرگ مولف در برخورد با وبلاگ را نمی‌توانم بپذیرم دلیلش هم به همه‌ی آن‌چه تا اینجا گفته‌ام برمی گردد. ولی حتی اگر به این نظریه اعتنا هم نکنیم، یک موضوع مشهود است:

در سنت تاریخ ادبیات‌نویسی غرب، هر سبک ادبی به تنهایی و بدون توجه به مسائل خارج از ادبیات بررسی می‌شود ولی در سنت تاریخ ادبیات‌نویسی ایران (مانند کار ارزشمند دکتر ذبیح‌الله صفا) برای بررسی هر سبک ابتدا به شرایط تاریخی و اجتماعی و حتی دینی و علمی دوره‌ای که سبک در آن پدید آمده توجه می‌شود. من هم که خواسته، نخواسته وابسته‌ی سنت ادبی ایران...

 

8- فقط خواستم بگویم که شاید تغییر شرایط زندگی بهاره آروین و اتفاقاتی که اخیرا برای او افتاده، می‌تواند سبب این تغییرات در وبلاگش شده باشد. نمی‌خواهم غر بیخود بزنم که شرایط اجتماعی ما چه بلایی می‌تواند سر افراد بیاورد، من غر زدن‌های وبلاگ بهاره آروین را بلا نمی‌دانم ولی این موضوع که دیگر در وبلاگ او کمتر به استدلال‌های روشن برمی‌خورم، خوشحالم نمی‌کند.

 

9- به خانم آروین قول داده بودم راجع به نثرش بنویسم، ولی این کار را قرار بود خیلی قبل انجام دهم زمانی که وبلاگش هنوز مرا یاد بیهقی می‌انداخت...

 

                                                            *ساره

 

پی‌نوشت من: نقد سنگینی است، کوتاه اگر بگوییم می‌شود نقد بی‌محتوایی وبلاگی که عجالتا جز بازی‌های زبانی مکرر و نخ‌نما، مطلب دندان‌گیری در چنته ندارد. من البته یک واقعیت را آگاهانه خلق کردم، آن هم غلظت پررنگ شخصی‌نویسی‌هایی بوده است که در سه، چهار ماه اخیر، بیش از همیشه نمود داشته است. گو این‌که این وبلاگ، جز سه ماه اول حیاتش که شاید به سبب کم‌تجربگی نویسنده‌اش صریحا به مسائل سیاسی- اجتماعی می‌پرداخت، همواره خودنگاری‌هایی شخصی بوده است، حتی زمانی‌که یک کتاب یا فیلم یا موردی مشابه موضوع نوشتن بوده است، این تاکید بر زاویه دید شخصی جای خودش را داشته است تمام و کمال. راستش تجربه‌ی سه ماهه‌ی اول این وبلاگ هیچ تجربه‌ی خوشایندی که نبود به کنار، اتفاقا بسیار هم فرسوده‌کننده و نومیدکننده بود، همان پست‌های اولیه بود که مرا عمیقا به این اعتقاد رساند که وبلاگ‌نویسی سیاسی- اجتماعی، غالبا مرا، شخصا، یا به یاوه‌گویی می‌کشاند یا به سکوت و البته که ترجیح آگاهانه‌ام انتخاب دومی بود. به‌هرحال نقد ساره، نقد تند و تیزِ سنگینی است اما چون به بینش و حسن‌نیت نویسنده‌اش اعتماد کامل دارم، ترجیح می‌دهم بیش از این‌ها رویش غور و تامل کنم به اصطلاح. خوشحال می‌شوم همه‌ی خوانندگانی که حسی مشابه یا متفاوت از ساره داشته‌اند، بعد از یک سال خوانش عمدتا بی‌صدا، نظرشان در باب این وبلاگ و فراز و فرودهای صوری‌ و محتوایی‌اش را بیان کنند، قاعدتا بدون هیچ‌گونه ملاحظه و تردیدی؛ به هرحال یک سال هم برای خودش عمری است، بازخوردهای نظرات شما بیش از آن‌چه که فکر می کنید برای ادامه حیات این وبلاگ ضروری است.

راستی، طبق معمول، عنوان این مطلب و برخی اصلاحات صوری و علائم سجاوندی از من است.

+  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  توسط دیگری  با موضوع:  پشت صحنه |