1- نثر وبلاگِ بهاره آروین به تدریج دارد تبدیل به نثری متکلف و مصنوع میشود. به قول دوستی، بعضی وقتها که آدمها یک تکنیک ادبی را کشف میکنند، دچار بیماری استفادهی مکرر از آن میشوند. غافل از اینکه تنها یکبار استفاده از تکنیک مفید و جالب است ولی استفادهی مکرر سبب کسل شدن خواننده میشود و نثر را به گونهای قابل پیشبینی میکند. احساس میکنم نثر بهاره آروین به تدریج از سلامت اولیهی خود دور میشود و بیشتر درگیر زیباسازی میشود. کشف تکنیک استفاده از زبان عامه چنان نویسنده را محصور کرده که تنها مینویسد تا این تکنیک را بیشتر بیازماید. و نوشتن تنها تا جایی ادامه مییابد که زبان اجازهی اینگونه لفاظی را میدهد. مثلاً در داستانهای جمالزاده، زبان به تنهایی موقعیت میسازد، تیپ میسازد و ...هرچند که ماده اولیهی ادبیات، زبان و زبان هنری است ولی در نوشتن میتوان از امکانات گوناگون کمک گرفت و به یک تکینک اکتفا نکرد. علاوه بر این در یک اثر میشود بیش از یک سطح زبانی را استفاده کرد، استفادهی مکرر و یکسان از تنها یک گونهِ زبان نمیتواند پاسخگوی همهی انواع نوشتن باشد.
2- دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «زمینههای اجتماعی شعر ایران» تحلیل میکنند که هرگاه از نظر اجتماعی اوضاع ایران آشفته شده، زبان نیز رو به زوال رفته و از سلامت آن کاسته شده است. بعد به تدریج این موضوع را به محتوا نیز تسری میدهد و به عنوان شاهد مثال سبک هندی را نام میبرد که علاوه بر آنکه زبان سلامت سبک خراسانی را ندارد، از لحاظ محتوایی نیز با اشعار سبک خراسانی و عراقی بسیار متفاوت است.
3- من احساس میکنم نثر بهاره آروین پس از یک دوره سلامت زبان وارد مرحلهای شده که به تدریج از سلامت آن کاسته میشود. تکنیکهایی که در نثرهای پیشین او گهگاه خود را نشان میداد و موجب لذت خواننده میشد، در نثرهای متاخرترش تقریبا تمام متن را پوشاندهاند تا جاییکه به نظر میرسد او مینویسد برای اینکه این تکنیکها را بیازماید یا بنماید.
به نظر میرسد «نوشتن» برای بهاره آروین تنها در «زیباییآفرینی» معنا مییابد.
4- نثرهای متاخر بهاره آورین پر از گلایههای ریز و درشت است. به نوعی گیر دادن مضاعف به زندگی، جدیدا از ایدههای هوشمندانهی او کمتر خبری است. استدلالهای جدی او کمتر شده، در نثرهایش بیشتر به احساسات شخصیاش میپردازد. بهاره آروین در نثرهای متاخرترش بیشتر به مسائل شخصیاش میپردازد تا مسائل اجتماعی و کلیتر، اگر هم به مسائل کلیتر بپردازد به این دلیل است که این مسائل مستقیماً به زندگی شخصیاش برمیگردد و در استدلالهایش هم مدام به تجربه و احساسات شخصیاش ارجاع میدهد. تا جاییکه احساس میشود این استدلالها تنها تلاشی هستند برای توجیه عقلانی احساساتش و یا پشتوانهای عقلانی برای تکفیر یا تحسین آنچه دوست دارد یا از آن متنفر است تا دشنامهای گاه و بیگاه بهاره آروین را موجه نشان دهد.
5- یکی از نظریهپردازان ادبی فرق بین شعر و داستان را در این میداند که: شعر تا جایی ادامه مییابد که زبان ادامه یابد ولی داستان زمانی باید تمام شود که ماجرا (اتفاق) پایان یافته است.
6- در پدیدهی وبلاگ مسلماً ما نه با شعر مواجهیم و نه با داستان، ( تلاش من هم برای نزدیکسازی وبلاگ به یک ژانر ادبی تاکنون ناموفق مانده) ولی امری که مسلم است این است که وبلاگ یک متن است اما متنی دو سویه:
در مطالعات فرهنگی هر رفتاری به مثابهی یک متن در نظر گرفته و بررسی میشود، به نظر میرسد اساس مطالعات فرهنگی بر همین است، اما فکر نمیکنم که کسی بحثی در این موضوع داشته باشد که رفتار به مثابهی یک متن با یک شاهکار ادبی به مثابهی یک متن تفاوت دارد و این تفاوت بیشتر از آنکه در تعریف باشد، در روش برخورد است، برخورد ما با یک شاهکار ادبی به عنوان یک متن، با برخوردمان با یک رفتار به عنوان یک متن تفاوت دارد.
در مطالعات فرهنگی هر رفتار textی است که در context خود معنا میشود.
وبلاگ یک رفتار است، رفتاری که شدیداً با فرهنگ در ارتباط است، از طرفی بسیار شبیه به برخی انواع است (بحثهای متعددی شده است راجع به اینکه وبلاگ شبیه داستان کوتاه است یا رمان یا رمنس و ...) ولی یک وبلاگ هیچگاه قابل تقلیل به یک ژانر ادبی نیست و این به دلیل همان خصلت رفتاری وبلاگ است.
7- من استفاده از نظریهی مرگ مولف در برخورد با وبلاگ را نمیتوانم بپذیرم دلیلش هم به همهی آنچه تا اینجا گفتهام برمی گردد. ولی حتی اگر به این نظریه اعتنا هم نکنیم، یک موضوع مشهود است:
در سنت تاریخ ادبیاتنویسی غرب، هر سبک ادبی به تنهایی و بدون توجه به مسائل خارج از ادبیات بررسی میشود ولی در سنت تاریخ ادبیاتنویسی ایران (مانند کار ارزشمند دکتر ذبیحالله صفا) برای بررسی هر سبک ابتدا به شرایط تاریخی و اجتماعی و حتی دینی و علمی دورهای که سبک در آن پدید آمده توجه میشود. من هم که خواسته، نخواسته وابستهی سنت ادبی ایران...
8- فقط خواستم بگویم که شاید تغییر شرایط زندگی بهاره آروین و اتفاقاتی که اخیرا برای او افتاده، میتواند سبب این تغییرات در وبلاگش شده باشد. نمیخواهم غر بیخود بزنم که شرایط اجتماعی ما چه بلایی میتواند سر افراد بیاورد، من غر زدنهای وبلاگ بهاره آروین را بلا نمیدانم ولی این موضوع که دیگر در وبلاگ او کمتر به استدلالهای روشن برمیخورم، خوشحالم نمیکند.
9- به خانم آروین قول داده بودم راجع به نثرش بنویسم، ولی این کار را قرار بود خیلی قبل انجام دهم زمانی که وبلاگش هنوز مرا یاد بیهقی میانداخت...
*ساره
پینوشت من: نقد سنگینی است، کوتاه اگر بگوییم میشود نقد بیمحتوایی وبلاگی که عجالتا جز بازیهای زبانی مکرر و نخنما، مطلب دندانگیری در چنته ندارد. من البته یک واقعیت را آگاهانه خلق کردم، آن هم غلظت پررنگ شخصینویسیهایی بوده است که در سه، چهار ماه اخیر، بیش از همیشه نمود داشته است. گو اینکه این وبلاگ، جز سه ماه اول حیاتش که شاید به سبب کمتجربگی نویسندهاش صریحا به مسائل سیاسی- اجتماعی میپرداخت، همواره خودنگاریهایی شخصی بوده است، حتی زمانیکه یک کتاب یا فیلم یا موردی مشابه موضوع نوشتن بوده است، این تاکید بر زاویه دید شخصی جای خودش را داشته است تمام و کمال. راستش تجربهی سه ماههی اول این وبلاگ هیچ تجربهی خوشایندی که نبود به کنار، اتفاقا بسیار هم فرسودهکننده و نومیدکننده بود، همان پستهای اولیه بود که مرا عمیقا به این اعتقاد رساند که وبلاگنویسی سیاسی- اجتماعی، غالبا مرا، شخصا، یا به یاوهگویی میکشاند یا به سکوت و البته که ترجیح آگاهانهام انتخاب دومی بود. بههرحال نقد ساره، نقد تند و تیزِ سنگینی است اما چون به بینش و حسننیت نویسندهاش اعتماد کامل دارم، ترجیح میدهم بیش از اینها رویش غور و تامل کنم به اصطلاح. خوشحال میشوم همهی خوانندگانی که حسی مشابه یا متفاوت از ساره داشتهاند، بعد از یک سال خوانش عمدتا بیصدا، نظرشان در باب این وبلاگ و فراز و فرودهای صوری و محتواییاش را بیان کنند، قاعدتا بدون هیچگونه ملاحظه و تردیدی؛ به هرحال یک سال هم برای خودش عمری است، بازخوردهای نظرات شما بیش از آنچه که فکر می کنید برای ادامه حیات این وبلاگ ضروری است.
راستی، طبق معمول، عنوان این مطلب و برخی اصلاحات صوری و علائم سجاوندی از من است.