تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

تیراژ: یک نسخه   

آدم‌هایی که درباره خصوصی‌ترین چیزهایت ازت سوال می‌کنند و به یک سوال و دو سوال بسنده نمی‌کنند و سرنخی را که بهشان داده‌ای می‌گیرند و می‌کشند و به‌خیالشان تو را با همان نخی که دور گردنت بسته‌اند به هرجایی که دلشان خواست می‌برند. به هرکدامشان یک چیز بگو. بگو آره همین دیروز. بگو همین‌جا روی همین کاناپه. بگو دوسال پیش آخریش بود. بگو اینجا نبود یه‌جای دیگه بود. یه جای خیلی دور. بگو اصلن تاحالا اتفاق نیفتاده. آره معلومه که می‌شه. واسه من شده. بگو متنفرم از این کار. وقتی موقعش می‌شه از خودم بدم می‌یاد. بگو توی یک پارکینگ متروک. نه نمی‌شناختمش. حتا وقت نشد صورتشو ببینم. خیلی چیزهای دیگر بهشان بگو. و قسمشان بده که جایی تعریفش نکنند. داستان بعدش شروع می‌شود. دو روز بعدش. پنج‌روز بعدش. دوماه بعدش. آدم‌هایی که خصوصی‌ترین چیزهایت را سوال می‌کنند بیشترشان اطلاعات را برای همان لحظه خودشان که نمی‌خواهند. برای این می‌خواهند که بعدن بهش فکر کنند. برای این می‌خواهند که بعدن دونفری یا چندنفری درباره‌اش حرف بزنند. داستان همان‌موقع شروع می‌شود. همان‌وقتی که آنها می‌شوند راوی تو. با کلافی که بهشان داده‌ای لباس درست می‌کنند و بهت می‌پوشانند. تو آن لحظه آنجا نیستی. ولی می‌رسد روزی جایی که داستان خودت را از زبان آدم دیگری می‌شنوی. آدمی که تو را می‌شناسند و حرف‌هایی را که درباره‌ات شنیده، تحویلت می‌دهد اما منبعش را لو نمی‌دهد یا آدمی که نمی‌داند این قصه مال توست اما به نظرش ماجرای جالبی است و برایت تعریفش می‌کند. می‌گوید باورت می‌کشه کسی توی پارکینگ با کسی که نشناسه؟ و توی ناکس بگو نه باورم نمی‌شه. چه جوری آخه؟ و توی ناکس می‌دانی هر داستانی را برای چه کسی تعریف کرده‌ای. برای مخاطبانت، برای کنجکاوانت قصه‌های اختصاصی بگو. قصه‌هایی که فقط مال خودشان است.

برای من که کم پیش می‌آید، کم پیش می‌آید این‌چنین عاشق واژه واژه و سطر به سطر یک متن شوم، کم‌ پیش می‌آید فکر کنم باید دوره بیفتم و این مطلب را نشان همه بدهم و وادارشان کنم آب دست‌شان است زمین بگذارند و بنشینند معشوق مکتوب من را سیر کنند. همین است به گمانم که هیچ‌وقت گودر باز واقعی نمی‌شوم، سالی، ماهی بگذرد و چه شود من بردارم این رنگین‌کمان شر را روشن کنم برای مطلبی که چشم‌ام را گرفته است، نه این‌که سخت باشدها، اصلا، یک کلیک ساده است، اما خب گفتم که، برای من کم پیش می‌آید.

 از آن کمتر وقتی است که یک وبلاگ بشود یکی از معدود هیجان‌های زندگی‌ام، یعنی بشود از آن دست وبلاگ‌های نایابی برای من که هر وقت آپ می‌شوند، خواسته و ناخواسته روز مرا ساخته‌اند تمام‌وکمال، آدم با وبلاگ‌شان زندگی می‌کند اصلا بس‌که هر وقت حالش بد باشد می‌رود یک متن ازشان می‌خواند و خودبه‌خود سر کیف می‌آید. این است که من حاضرم جایم را بهشان بدهم، کدام جا؟ برای‌تان نگفتم؟ من برای عاشقی خودم و وبلاگ‌ها یک سنگ محک خاص دارم، کمی عجیب غریب است اما نتیجه‌اش ردخور ندارد. فکر می‌کنم یک طاعون اینترنتی آمده و همه‌ی فضای وبلاگ‌ها و سایت‌ها را بلعیده و دست بر قضا فقط وبلاگ من جان سالم به‌در برده است، حالا در این شرایط که خلق‌الله هیچ امکان انتخابی جز خواندن همین تک‌وبلاگ باقیمانده ندارند، اگر به من بگویند بیا و جایت را به یک وبلاگ دیگر بده، من حاضرم جایم را به کدام وبلاگ بدهم؟ دل‌تان می‌خواهد بدانید؟ خب از خدا که پنهان نیست، ‌از شما چه پنهان، تا مدت‌ها حاضر بودم جایم را به عابر پیاده بدهم، مدت‌ها پیش البته، پیش از ان‌که تبدیل به پدر پیاده شود:) حالا اما یک انتخاب بیشتر ندارم، همین است فقط، همین سه‌روز پیش.

پی‌نوشت: خیلی خب آقا، بستم، پرانتز را بستم، برمی‌گردم سر همان کاروبار کسالت‌بار خودم، سر همان چه می‌دانم، دموکراسی و خرد توده و الخ، گفتم حالا این وسط کمی هم عاشقی کنم برای خودم داخل پرانتز، گناه که نکرده‌ام، کرده‌ام؟

+  یکشنبه دهم آبان 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

به نظر من که هیچ هم بهانه نیست، بهانه‌ی چی؟ ما می‌رویم که حال‌مان خوب شود، حال خودمان، گیرم هلکوپتر که رد می‌شد جمعیت انگار وسط یک جزیره‌ی متروک یا قعر دره گیر افتاده باشد و گروه نجات دیده باشد، هی بالا و پایین می‌پرید و جیغ و فریاد می‌کرد و همین جور تکه‌پارچه‌ و بادکنک و مقوای سبز بود که هوا می‌کرد یا مثلا جلوی دوربین که می‌رسید این دو انگشت‌اش را می‌کرد توی چه می‌دانم چشم‌اش، لنزش، اصلا همان چیزی که دوربین دارد، یا مثلا تک‌وتوک دارودسته‌ی آن‌طرفی که می‌دید، خونش انگار به جوش می‌آمد، هرچه فریاد داشت بر سر آن بنده‌خداها می‌کشید، همه‌ی این‌ها بود البته اما من باز فکر می‌کنم بیشتر آن آدم‌ها آمده بودند حال‌شان خوب شود، نیامده بودند چیزی را به کسی نشان دهند، نیامده بودند چیزی را اثبات و نفی کنند، نیامده بودند به کسی دهن‌کجی کنند یا حرص‌اش را درآورند، بیشتر آمده بودند حال‌شان خوب شود، حال خودشان.

ما ماشین را شریف پارک کردیم، هی به امیر گفتم بیا برویم طرف‌های هفت‌تیر و کریم‌خان و فاطمی، نزدیک‌تر و سبزتر است، گوش نکرد، نوستالژی بیست‌وپنج خرداد گرفته بود به گمانم، برداشت ما را، من و دوتا دیگر از دوستان‌مان را از همان‌جا پیاده راه انداخت به سمت انقلاب، ساعت حدود ده‌ونیم بود، اول‌اش ما همین‌طور سر در گریبان راه می‌رفتیم و زیرچشمی موجودات بیسیم‌ به‌دست را می‌پاییدیم و هی به هم سقلمه می‌زدیم که مثلا ببین چقدر جو امنیتی است و از این حرف‌ها، به بهبودی که رسیدیم اوضاع کمی شلوغ‌تر شد، یعنی ماشین‌ها پشت هم گیر افتاده بودند و آدم‌ها از لابلای‌شان رد می‌شدند و امیر دیگر کفرش درآمده بود که پس چرا ما هرچه می‌رویم به هیچ جمعیتی نمی‌رسیم و...طرف‌های توحید و نواب بود به گمانم که بالاخره حس راه‌پیمایی گرفتیم، هنوز توی همان کوچه‌ی علی‌چپ خودمان و لب‌گزیدن‌های فضای امنیتی بودیم که یک‌نفر ناغافل یک بغل پوستر کروبی و موسوی داد دست ما که بروید بین مردم پخش کنید، ما را می‌گویید درجا نفس‌مان بند آمد که ای آقا، حالا چه‌کاری است توی این هیروویر، ما همان یک بند انگشت پارچه‌ی سبز را هم برده‌ایم در سوراخ سمبه‌های کیف و کفش‌مان جاسازی کرده‌ایم که احیانا اگر هوا صاف و درخشان بود دربیاوریم ببندیم سر انگشت‌مان، حالا هیچی نشده بیاییم عکس و پوستر سر دست‌ بلند کنیم، یعنی عجب مایه‌ای دارید شماها! القصه پوسترها را لوله کردیم گرفتیم دست‌مان و جلویش هم یکی از این مقواهای قدس شریف گرفتیم برای رد گم‌کنی مثلا،‌ می‌خواهم بگویم اول‌اش که راه‌ افتادیم اصلا به مخیله‌مان هم خطور نمی‌کرد که فضا جوری بشود که راست‌راست راه برویم و شعار و عکس و پوسترمان هم به‌راه باشد.

بعد اما همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم دل‌مان هم قرص‌تر می‌شد، یعنی انگار از آسمان و زمین سبز بود که می‌بارید و می‌رویید، تک‌وتوک دارودسته‌های آن‌طرفی هم هی گیر می‌افتادند وسط این سبزها و شیطنت‌ این‌ها هم که گل می‌کرد یک‌دفعه می‌نشستند وسط خیابان و هی آن‌طرفی‌ها چشم‌غره می‌رفتند که بلند شوید بروید پی‌کارتان و هی آن‌ها همین‌طور نشسته بودند و لبخند و انگشت‌های پیروزی‌نشان و شعارهای عجیب‌وغریب تحویل‌شان می‌دادند، یکی دو بار آمد درگیری شود بین دو طرف که عاقل‌‌ترها زود آمدند وسط و قائله را برپا نشده خواباندند. خلاصه که ما شدید جوگیر شده و همین‌طور سرخوش و خوشحال راه می‌پیمودیم و از شما چه پنهان، اصلا هم بهمان نمود نمی‌کرد این‌همه پیاده‌روی و فریاد کشیدن بی‌وقفه و الخ، القصه رسیدیم حوالی جمال‌زاده که دیدیم دارودسته‌ی آن‌طرفی استاپ زد و هی از جایش تکان نخورد و هی سبزها فشرده و فشرده‌تر شدند و...من و امیر انداختیم از توی هرچه راه‌باریکه‌ی جوب و باغچه بود آمدیم این‌طرف ببینیم چه خبر است و چرا جمعیت جم نمی‌خورد که دیدیم، بله، حیله و حقه در کار است گویا، میدان انقلاب خالی و خلوت بود، حتی تا سر شانزده آذر هم خبری نبود، نه از این طرفی‌ها، نه از آن طرفی‌ها، یعنی اصلا آدم نبود، یک‌جوری که هرکس نمی‌دانست فکر می‌کرد یکی دو ساعتی هست که همه‌چیز تمام شده است، گوشی دست‌مان آمد که قرار نیست کسی به اتقلاب برسد، برگشتیم برویم باقی را خبردار کنیم، امیر مرا کاشت سر جمال‌زاده پیش یکی دو نفر آشنا و خودش رفت که مثلا ملت را آگاهی‌بخشی و هدایت کند به سمت انقلاب، شش‌هفت نفر بیشتر نبودیم که هی ایستاده بودیم سر جمال‌زاده و پرو پرو جواب بلندگوی آن‌طرفی‌ها را ناجور می‌دادیم یعنی آن‌ها که از حسین حسین و افتخار و شهادت دم می‌زدند، ما هم شروع می‌کردیم دم یاحسین میرحسین گرفتن و الخ، بعد یک‌دفعه شعارها قطع شد و انگار یک نفر شروع کرد نامفهوم حرف زدن، ما هم انگار جلوی تلویزیون نشسته باشیم خاموش کردیم و بلند شدیم برویم سر کار و زندگی‌مان آن‌قدر که اعصاب شنیدن بعضی صداها را نداشتیم، امیر هم با استتار یکی از عکس‌های آن‌طرفی‌ها رد شد و آمد این‌طرف و گفت ملت سبز آن‌طرف بهشان خوش می‌گذرد انگار و حس‌وحال دور زدن و انقلاب ندارند، همان‌جا نشسته‌اند کل‌کل می‌کنند با دارودسته‌ی بغلی و شعارشان را می‌دهند و خلاصه خوش‌اند برای خودشان.

ساعت هنوز یک نشده بود که دوباره برگشتیم رفتیم سمت دانشگاه سروگوشی آب دهیم ببینیم چه خبر است، همچنان خلوت بود و سوت‌وکور، کارگر هم خبری نبود، فقط شانزده آذر سجاده انداخته بودند توی پیاده‌رو و کمی از خیابان و...به‌ خیال‌مان خبری نبود جز همان سمت آزادی و کمی دل‌مان گرفت و انگار خستگی به تن‌مان ماند که راه افتادیم کارگر را برویم بالا سمت امیرآباد و خانه‌ی مادر من، حس‌وحالش نبود این‌همه راه را پیاده برگردیم شریف، گفتیم برویم یک خستگی درکنیم خانه‌ی مادر که یک‌دفعه دیدیم تک‌وتوک ملت از بالا می‌دوند سمت پایین و می‌گویند نروید بالا درگیری است، ما هم دیدیم نای تعقیب و گریز نداریم، پریدیم رفتیم توی یکی از این اتوبوس‌های اول کارگر و...جای‌تان خالی، صحنه‌هایی دیدیم ماندگار، اول‌اش یک‌سری از این سربازهای ساده را قدم‌رو فرستادند بالا و پشت‌اش هم موتورسوارهای لباس شخصی و ما هم هاج‌وواج و دست‌پاچه که یعنی واقعا روی‌شان می‌شود روز قدسی، صلاه ظهر ملت را بزنند که یک‌دفعه دیدیم هرچه نیروی انتظامی و لباس‌شخصی است دو پا داشته دو پا هم قرض کرده و الفرار و انگار سیل دیده‌ باشد یا یک همچو چیزی، پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند، ملت توی اتوبوس هم هروکرشان به‌راه بود و هی از پنجره متلک بار بنده خداها می‌کردند که بدو، بدو لاغر شی. همین بود که یک‌دفعه کارگر یک‌دست سبز شد و شعارهای‌شان را رعدوبرق آسمان همراهی کرد و محشری به‌پا شد به‌یاد ماندنی، ما هم پیاده شدیم و قاطی بارانِ سبز جمعیت؛ باز اما دو قدم که رفتیم، به انقلاب نرسیده درگیری شد و این‌بار یک دارودسته‌ از مردم عادی را انداختند جلو بلکه راه انقلاب را سد کنند و باز ما یواشکی رد شدیم از بین‌شان.

انقلاب هیچ‌کس نبود هنوز و ما هم برگشتیم سمت آزادی بلکه بشود سبزهای آن‌طرف را به جمعیت این طرف وصل کرد و انقلاب را یک‌دست سبز که دیدیم ملت انگار از یک‌جا ماندن خسته شده باشند، بلند شده‌اند برگشته‌اند سمت آزادی، ما هم قاطی‌شان شدیم لنگ‌لنگان که برویم سمت ماشین و خانه‌ و زندگی‌مان،ساعت حدود دو بود، باز اما خستگی یادمان رفت و دوباره هی شعار بود و دست‌ها را بلند کردن و خندیدن و بوق ماشین‌های گیرافتاده در ترافیک جمعیت و...حال‌مان خوب بود، حال همه خوب بود، نزدیکی‌های یادگار بود که نیروهای ضدشورش و گارد نمی‌دانم نمازشان تمام شده بود، گرم‌شان شده بود زده بود به سرشان، از بیکاری حوصله‌شان سر رفته بود، خلاصه یک چیزی‌شان شد که یک دفعه گذاشتند دنبال مردم و باز ما چپیدیم توی مسجدی که خادم پیر و مهربانش درش را باز کرده بود ظهر جمعه‌ای برای ما لابد؛ کمی که گذشت و آب‌ها از آسیاب افتاد، جمعیت کمی ساکت‌تر شده بود و گاردی‌ها هم آرام‌تر و فقط ایستاده بودند و بروبر نگاه‌مان می‌کردند و هی باز یک‌دفعه یکی شیطنت می‌کرد و دو قدم بالاتر یک شعاری می‌داد و آن‌ها چشم‌غره‌ای می‌رفتند و ما هم از ته دل می‌خندیدیم و... حال‌مان خوب بود، باور کنید.

پی‌نوشت: به من چه مربوط است خب؟ من همان‌وقت یک نفس و تازه‌تازه نوشتم‌اش، چه می‌دانستم گربه‌رقصانی‌های بلاگفا این‌طور بیاتش می کند:(

+  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

منظورم از درگیری با «یک نفر» وضعیتی غیرعادی است که در آن «دیگری» در سطح آگاهی شما قرار دارد به‌گونه‌ای خودآگاه شما را غالباً درگیر «حضور» خود نگه می‌دارد. من مدام و بی‌اختیار به خودم یادآوری می‌کنم که «او آن‌جاست»، آن‌جا در زندگی شخصی من، در خصوصی‌ترین حوزه‌ی روابط من، او آن‌جاست و آگاهی من مدام درگیر حضور اوست، نه فقط درگیر پرسش‌های نیمه‌فلسفی چیستی و چرایی و چگونگی این حضور بلکه بیش‌تر و مهمتر از آن، درگیر حضور با تمام جزئیات پیش‌پاافتاده‌ی روزمره و واقعی‌اش.

شاید یکی از تمثیل‌هایی که می‌تواند ماجرا را کمی روشن‌تر کند، وضعیت اعضا پیوندی به بدن باشد. دیده‌اید وقتی یک عضو را پیوند می‌زنند، تاچند وقت بدن وضعیتی غیرعادی را از سر می‌گذراند؟ بعضا سیستم دفاعی بدن فعال می‌شود و به عضو پیوندی به چشم جسم خارجیِ نه فقط خطرناک بلکه بیشتر زائد و قابل‌حذف نگاه می‌کند. درواقع بدن در یک دوره‌ی زمانی در وضعیت آماده‌باش و اصطلاحاً تحریک‌شده قرار می‌گیرد. دوره‌ای با فعالیت بالا که مدام داده‌های جدید می‌گیرد، پردازش می‌کند، با داده‌های قبلی تطبیق می‌دهد و همه‌ی این‌ها را با بیشترین قدرتی که دارد،‌ با درگیر کردن بیشترین اجزای موثرش انجام می‌دهد تا سرانجام به نتیجه‌ی نهایی برسد برای ناسازگاری و حذف یا سازگاری و پذیرفتن عضو جدید به عنوان جزئی خودی و جدایی‌ناپذیر. نتیجه هرچه باشد به‌هرحال بدن بعد از طی شدن این دوره‌ی زمانی درگیری و تحریک‌پذیری بالا، به جریان عادی و معمول حیات خود بازمی‌گردد. درواقع این نوع درگیریِ آگاهانه و همه‌جانبه و انرژی‌بر وضعیتی غیرعادی و نامعمول است که بدن را از انجام بسیاری وظایف معمول و روزمره‌ اما «ضروری برای حیات انسانی» بازمی‌دارد  و دقیقا به همین دلیل هم هست که نمی‌تواند ادامه پیدا کند.

به‌نظرم هر نوع رابطه‌ی جدی میان دو فرد، دوره‌ای از این نوع درگیری شدید و همه‌جانبه را در سطح آگاهی۱ از سر می‌گذراند، این نوع درگیری ربطی به دوست داشتن یا دوست نداشتن طرف مقابل ندارد، اتفاقا عشق و نفرت هر دو شکل اصیل وضعیت‌هایی به‌شدت درگیر کننده‌اند و دقیقا به دلیل همین شباهت بنیادین است که در بسیاری مواقع به‌سختی از هم قابل‌تشخیص‌اند. به دلیل همین درگیریِ همه‌جانبه و انرژی‌برِ آگاهی است که عشق و نفرت نمی‌توانند به وضعیت عادی و روزمره زندگی تبدیل شوند. درواقع از نظر من، همان‌طور که نفرت مزمن و ریشه‌دار برای روان یک فرد مهلک و فرسوده‌کننده است، حفظ وضعیت عاشقانه در بلندمدت هم به همان اندازه خطرناک و بیمارگون است. به‌نظرم هر رابطه‌ی جدی میان دو نفر «باید» دوره‌ای از این نوع درگیری را طی کند (یعنی اگر طی نکند لااقل از نظر من جدی محسوب نمی‌شود:) اما دقیقا باید «طی کند»، ادامه‌ی این وضعیت ضروری اما غیرعادی باعث فرسودگی تدریجی دو طرف و بازماندن‌شان از انجام بسیاری امور معمول و روزمره‌ اما «ضروری برای حیات انسانی» می‌شود.     

حالا من و امیر پنج سال است که در این وضعیت «درگیری» درجا می‌زنیم، هیچ‌کس نمی‌داند ما چرا و چگونه وارد چنین وضعیتی شدیم و مهم‌تر از آن، چرا و چگونه چنین وضعیتی دوام پیدا کرد، چرا ما از سطح آگاهی یکدیگر کنار نمی‌رویم؟ چه چیزی حل‌ناشده باقی مانده است؟ هیچ‌کس نمی‌داند، به قول یکی از دوستان احتمالا یک complex روانی در هریک از ما به‌وجود آمده است که شکل‌گیری‌اش احتمالا بیش از هر چیز ناشی از چگونگی شکل‌گیری و آغاز رابطه است. به‌هرحال عقل و تجربه‌ی ما که به کشف ماهیت این complex و علل شکل‌گیری‌اش قد نداد، این شد که تنها توانستیم راه‌های مختلفی را برای خاتمه دادن به این وضعیت فرسوده‌کننده امتحان کنیم، از هم دور شویم، با «دیگریِ» دیگری وارد رابطه‌ی جدی شویم و جایی را برایش در سطح آگاهی‌مان باز کنیم و دست‌آخر که از همه‌ی این‌ راه‌ها ناامید شدیم، به راه‌حلی پرهزینه و با ریسک بالا دست زدیم: ازدواج کردیم اما باز هم همچنان در همان وضعیت درگیری غیرعادی و فرسوده‌کننده باقی مانده‌ایم: او آن‌جاست، آن‌جا در زندگی شخصی من، در خصوصی‌ترین حوزه‌ی روابط من و من هنوز به هیچ نتیجه‌‌ی نهایی در باب حذف یا سازگاری همه‌جانبه و جدایی‌ناپذیر با او نرسیده‌ام، وضعیتی عجیب، مساله‌دار و تاحدی بیمارگون که حل‌ و درمانش بیش از هرچیز نیازمند خودکاوی‌های عمیق و صادقانه‌ است. حالا «پرتنش» را هم بعدتر خواهم گفت:)

1. این‌که من این‌همه بر روی «آگاهانه» و «سطح آگاهی» تاکید می‌کنم اصلا به این معنا نیست که به ناخودآگاه اعتقادی ندارم یا آن‌را ناچیز می‌شمارم، اتفاقا به‌نظرم وقتی این درگیری «در سطح اگاهی» از حد معینی فراتر رود و ریشه‌دار و قدرتمند و به قول تمثیلی خودم سرطان‌زا شود، آن‌چنان نیرو و انرژی‌ای از روان طلب می‌کند که دیگر «آگاهی» جوابگوی آن نخواهد بود بنابراین به صورت کاملا طبیعی فرد سعی در سرکوب و نادیده‌ انگاشتن آن در سطح آگاهی خود خواهد داشت و این درگیری به‌ناگزیر به لایه‌های زیرین و قدرتمندتر روانی منتقل خواهد شد و همین‌جاست که احتمالا روان‌نژندی‌های قابل‌تشخیص مانند کابوس‌های تکرار شونده و هولناک یا رفتارهای وسواس‌گونه‌ی بیمارگون بدون دلیل و علت خاص و توضیح‌پذیری پدیدار می‌شوند و فرد به  درمان نیاز پیدا می‌کند چراکه روند زندگی روزمره‌اش به صورت جدی مختل شده و از آن‌جایی‌که علت از سطح خوداگاهی فرد نقل‌مکان کرده است، او قادر به علت‌یابی وضعیت مساله‌دار خود و حل آن نیست.

پی‌نوشت 1: آن‌چیزی که باعث شد بنویسم، آن‌چیزی که باز بعد از مدت‌ها هیجان کشف و شهودهای شخصی و خام را در من بیدار کرد، آن‌چیزی که صراحت فکر کردن و جسارت نوشتن را درم به‌وجود آورد، کیرکگارد بود، همین کتاب کوچک مجموعه‌ی جدید طرح‌نو، نوشته‌ی سوزان لی اندرسون، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی؛ اگر خوانده باشید لابد می‌دانید که کیرکگارد جان می‌دهد برای «حقایق شورمندانه‌ی تماماً شخصی»:)

پی‌نوشت2: امیر با نوشتن آن پاراگراف شخصی آخر موافق نبود به دو دلیل: اول به این دلیل به‌نظرش ما و رابطه‌مان مصداق این نوع «درگیری» محسوب نمی‌شویم، به قول خودش دیگر قلب آدم را هم پیوند بزنند، پنج سال طول نمی‌کشد:) به‌هرحال گرچه با محتوای پست موافق است اما خودمان را مصداق این محتوا نمی‌داند. دلیل دوم‌اش اما به شما برمی‌گردد، امیر می‌گوید حواس‌تان پرت می‌شود، می‌گوید این مثال شخصی حواس شما را از اصل مهم حرف پرتِ یک حاشیه‌ی کم‌اهمیت و از قضا نادرست می‌کند، پس لطفا حواس‌تان پرتِ ما نشود، اصل حرف چیز دیگری است:) 

+  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

بالاخره تصویب شد تمام‌کمال: بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران (مطالعه موردی: جامعه‌شناسی و...) به راهنمایی دکتر محمد توکل و مشاوره‌ی دکتر علی پایا و دکتر علی‌رضا محسنی‌تبریزی.

قبلا جای این سه‌نقطه‌ی گنگ، اقتصاد نشسته بود، می‌توانست علوم سیاسی باشد که در آن هم مثل جامعه‌شناسی تجربه‌ی مستقیم داشتم اما اقتصاد برایم جذاب‌تر بود، بیشتر به این دلیل که در عین شباهت‌های بنیادی، تفاوت‌های جالب‌ توجهی هم داشت، گرچه به‌گمانم در یک جمع‌بندی کلی در باب کاربرد و تاثیرگذاری علوم اجتماعی در ایران، حال و روز چندان متفاوتی نسبت به وضعیت دیگر علوم اجتماعی مانند جامعه‌شناسی ندارد، همین هم هست که جالب  و مناسب‌اش می‌کند برای یک بررسی تطبیقی‌ و موضوع خاص «جامعه‌شناسی علم». اما این دلایل کسی را قانع نکرد، اساتید فکر می‌کنند موارد مورد مطالعه باید آن‌چنان از هم متفاوت باشند که قابلیت مقایسه ایجاد کنند، به قول خودشان مثل یکی از رشته‌های فنی- مهندسی مثلا؛ من چندان موافق نبودم، به‌نظرم تفاوت رشته‌های فنی – مهندسی با رشته‌های علوم اجتماعی، لااقل به لحاظ اجتماعی (و نه محتوایی) آن‌چنان ریشه‌دار و بنیادی است که مقایسه‌شان می‌شود قیاس مع‌الفارق، با این‌حال زیر بار رفتم و پیشنهاد کردم سه رشته را مطالعه کنیم در سه سطح متفاوت از شباهت و تفاوت، جامعه‌شناسی و اقتصاد و یکی از رشته‌های فنی – مهندسی، باز اما اساتید نپذیرفتند، انگار یک جور بدبینی متقابل در کار باشد هیچ نوع همدلی و کنجکاوی‌ای نسبت به اقتصاد نداشتند، دست آخر این شد که آن سه‌نقطه‌ی کذا جای اقتصاد را گرفت و من هم خودم را این‌طور راضی کردم که فوقش اقتصاد را برای دل خودم کار می‌کنم، به‌هرحال آدم یک تز دکتری که بیشتر ندارد، کسی هم که جلویش را نگرفته است، فوقش این است که کمی بیش از حد مصوب کار می‌کند.

اما از ترکیب تیم راهنمایی و مشاوره راضی‌ام به‌شدت؛ ترکیب هماهنگ و هم‌خوانی است. هر سه استاد منش تحلیلی دارند، در کلی‌ترین تقسیم‌بندی رویکرد‌های روش‌شناختی، وحدت روشی محسوب می‌شوند بدین‌معنا که به تفاوت ماهوی میان روش‌های علوم طبیعی و اجتماعی قائل نیستند، و گرچه هیچ‌کدام به پوزیتیویسم در شکل خام آن اعتقادی ندارند اما شیوه‌ی ارزیابی و سنجش اعتبار یک ادعا اهمیت فراوانی برای‌شان دارد، چنین رویکردی برای من و پایان‌نامه‌ای که در آن اصل بر روش‌های تحقیق کیفی است موهبتی محسوب می‌شود چراکه از تبدیل پایان‌نامه‌ به یک انشای پرزرق و برق اما بی‌پایه و اساسِ تجربی جلوگیری می‌کند. درعین‌حال گذشته از این شباهت‌های بنیادی در رویکردهای اساتید، هرکدام ویژگی‌های خاصی در نظریه و روش دارند که مکمل یکدیگر محسوب می‌شوند مثلا دکتر پایا تخصص‌ اصلی‌اش فلسفه‌ی علوم اجتماعی است (کلان‌ترین و انتزاعی‌ترین سطح مطالعه) و به‌گمانم بیش از هر چیز ضامن انسجام منطقی - فلسفی رویکردهای نظری و روش‌شناختی رساله خواهند بود؛ دکتر توکل یک جامعه‌شناس علم به کلاسیک‌ترین معنای کلمه است (سطح میانی) که دغدغه‌ی اصلی‌شان «زمینه‌ی اجتماعی» تولید و اشاعه‌ی علم است. مهارت اصلی دکتر محسنی‌تبریزی هم در انجام پژوهش‌های اجتماعی به روش تجربی است به‌گونه‌ای که در عین حفظ اعتبار روش‌شناختی، فرضیه‌های نظری درست و درمان (منظورم غیربدیهی است:) نیز مورد آزمون قرار گیرند و پژوهش‌های تجربی از قالب مشتی آمار و اقام بی‌معنی و گول‌زننده فراتر روند، درعین‌حال دکتر محسنی‌تبریزی متخصص اصلی روان‌شناسی اجتماعی در دانشکده‌ی ماست که نه‌تنها یکی از علائق قدیمی و از دست رفته‌ی من است بلکه پیوند وثیقی هم با چهارچوب نظری و روش‌شناختی انتخابی‌ام دارد. خلاصه که عجالتا همه‌چیز بر وفق مراد است:) راستش را بخواهید انتظارش را نداشتم، همه‌اش منتظر بودم بیفتم در دور باطلی از اعمال‌نظرهای سلیقه‌ای و سوگیری‌های شخصی و سنگ‌اندازی‌های بوروکراتیک و الخ، اما این اتفاق نیفتاد، مدیر محترم گروه جامعه‌شناسی لطف کردند و همراه شدند و جریان تصویب در یک فرایند قانونی و آرام و کم‌تنش و مهم‌تر از همه‌، بدون اتلاف وقت طی شد و بالاخره بنده رسیدم به‌جایی که بتوانم کارهای دو سال گذشته‌ام بر روی این موضوع را بدون دل‌شوره‌ی مسائل اداری تصویب و غیره پیش ببرم و خیالم از بابت کس‌وکارِ رساله هم راحت باشد.

راستی می‌گویم چطور است یک «پله‌پله تا دفاع» دیگر راه بیندازم، تا آن‌جایی که یادم است بار قبل که سر پایان‌نامه‌ی ارشد سیاسی آمده بودم این‌جا و مخ شما را با تکه‌پاره‌های مجلات روشنفکری چهل پنجاه سال پیش می‌خوردم، همه‌چیز زود روبه‌راه شد و کار پایان‌نامه با آن حجم کار میدانی، دو ماهه تمام شد؛ این است که وسوسه می‌شوم این‌بار هم بیایم کشف و شهودهای خامِ جامعه‌شناختی‌ام در باب چندوچون تولید علوم اجتماعی در ایران را با شما هم در میان بگذارم و هی ذهن خودم را روشن‌تر کنم که اصلا حرف حسابم چیست و چطور می‌خواهم بیان و آزمونش کنم و...تا بعد:) 

+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

والا کار خاصی نمی‌کنم، زبان می‌خوانم بیشتر، تافل نوشته‌ام، ibt، برای 22 نوامبر، اول آذر، راستی شما تازگی‌ها امتحان نداده‌اید؟ کلاس خوب سراغ ندارید؟ خب بله، البته، بساط application  و statement of purpose و غیره هم به‌راه است کم‌وبیش.

چرا هست، پایان‌نامه هم هست، پروپوزال تصویب شد بالاخره، استاد راهنمایش معلوم نیست هنوز، افتاده است توی بحث و جدل‌های خانوادگی گروه، کار زیادی از دست من برنمی‌آید، مهم خود پروپوزال بود که تصویب شد، باقی‌اش هم حل می‌شود لابد، باید این شش ماه را بگذارم پشت‌اش بلکه بهار به یک جایی برسد بشود داد دست اساتید تا هی دست‌به‌دست‌اش کنند و اصلاح و...احیانا بشود تابستان آینده دفاع کرد و خلاص.

امیر هم خوب است، می‌چرخد برای خودش، کارش را دوست ندارد، عصر به عصر می‌آید ولو می‌شود پای تلویزیون، چرت می‌زند، خبر می‌بیند، خیلی هم که افسرده باشیم فرندز می‌بینیم، مثل همیشه‌ایم، درگیر و پرتنش:)

+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

بدعادت شده‌ام اصلا، هی فکر‌های بیخود می‌کنم، وهم برم داشته که یک چیزهای مهم و جدی وجود دارد و در مقابل‌اش روزمرگی‌های پیش‌پاافتاده و مبتدل، هی می‌خواهم بیایم این‌جا غر بزنم، ناله کنم، ذکر مصیبت بخوانم اصلا، رویم نمی‌شود، نه که از شما خجالت بکشم‌ها، بیشتر با خودم رودربایستی پیدا کرده‌ام، یک شخصیت توخالی و بی‌معنی ساخته‌ام برای خودم که همین‌طور خشک و معذب می‌نشیند یک گوشه و همه‌ی فضای زندگی‌ام را ساکت و سنگین می‌کند، چندباری آمده‌ام کاسه کوزه‌اش را بریزم به‌هم، نشده است، گفتم امشب بیایم یک گرد و خاکی بکنم به‌خیال خودم بلکه کوتاه بیاید برود پی کارش؛ این پست را هم همین‌‌‌جا تمام می‌کنم، معنی ندارد آدم هی بیاید پست‌های مقدمه موخره‌دار بنویسد، هی دلش شور نتیجه‌گیری را بزند، هی...   

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«فریزر آدم معتدلی است و هرقدر بخواهیم به‌صورتی غولی خردگرا درش اوریم، پشت ظاهر عبوس‌اش بذله‌گویی بی‌قرار، حتی شیطنتی در کار است که در عکس‌های کودکی‌اش کاملا هویداست و همواره در زیر سطحِ شفافِ‌ نثرش قل‌قل می‌کند. جاذبه‌ی اثرش بیشتر ناشی از تضاد متانتِ محققانه و شوخ‌طبعیِ اخلا‌ل‌گر است، جاذبه‌ای که در جاهایی بسیار تعجب‌آور دائماً سر برمی‌کشد: در پانویس‌ها یا پاراگراف‌هایی که در آن‌ها غرض اصلی‌اش جشنواره‌های ویژه‌ی استخلاص مردگان است. این برای ما شاید چنان به‌نظر آید که تناقض‌های موجود در شخصیت ادبی وی تقریباً به‌عمد شدید است؛ چندان شدید که اگر دقیق و مراقب نباشیم نیمی از معادله را درنمی‌یابیم و به این ترتیب یکسره غلط تعبیرش می‌کنیم.

طنز تلخ؛ دانشوری؛ نوستالژی مذهبی؛ شک: این موجودات در باغ‌وحشِ‌ ذهن او چگونه عمل می‌کنند؟ اما چون با هم می‌شکوفند، همراه توانند بود و گرچه با سختی و جدیتِ بانزاکتی شاید گاهی یکدیگر را پس می‌زنند و دگرگون می کنند، اثر کلیِ آن سازگاری نگرش‌هاست. در میان همه‌ی نویسندگان علمی اواخر قرن نزدهم، فریزر جزو فصیح‌ترین آن‌هاست، اما فصاحتش گاهی به گذشته، به کنج و پستوهای نهان، به خم رودخانه‌های پرخطر و پرنشیب سر می‌کشد. [...] او چون پاتر آگاهانه با تناقضی ظاهری پیش می‌رود اما سپس چون هیوم با منطقی بغرنج و افسون‌کننده آن را رفع می‌کند.

چون فریزر محصول قرن نوزدهم بود او را با تحیر، امپریالیست و رمانتیک تصور می‌کنیم. او در باطن هیچ‌یک از این‌ها نبود و به همانندیِ خردی که فرهنگ‌ها را اعتلا می‌دهد و فراتر از همه به الویت تفکر اعتقاد راسخ داشت. جادو این بود: تفکر مجمل؛ و مناسک و مراسمْ تفکر در عمل بود. بومی‌های او، همچون رومیان‌اش، با نظامی کاملاً پرداخته، هرچند خطاپذیر، از معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی و حتی فناوری، نمایان می‌شوند. آن‌ها نگرشی دارند، همچنان که ما داریم؛ خطا می‌کنند، اما کدام‌یک از ما، دست‌آخر، عاقل‌تر است؟ فریزر در یکی از فصل‌های کتابش درباره‌ تابو  گفت‌وگویی بین یک مبلغ مذهبیِ ناشناس و گروهی از بومیان استرالیا را نقل می‌کند. مبلّغ می‌کوشد برتریِ مفاهیم مسیحی درباره‌ی روح را به بومی‌ها تفهیم کند. جریان گفت‌وگو را می‌توان این‌طور خلاصه کرد:

مبلغ مذهبی: من برخلاف تصور شما یکی نیستم، دو نفرم.

(خنده‌ی بومیان)

مبلغ مذهبی: هرچقدر می‌خواهید بخندید. می‌گویم دو نفرم در یک بدن؛ یکی همین بدن بزرگ است که می‌بینید؛ توی آن بدن کوچکتری هم هست که دیده نمی‌شود. بدن بزرگ می‌میرد و دفن می‌شود، اما با مرگ آن، بدن کوچک‌تر پرواز می‌کند.

بومیان: بله، بله، ما هم دوتاییم. ما هم یک بدن کوچک‌تر توی سینه‌مان داریم.

فریزر در توضیج این گفت‌وگوی خرمندانه چنین می‌نویسد: «در این سوال و جوابِ آموزنده، بین وحشیگری مرد سفیدپوست و وحشیگری سیاهان فرقی نیست». مقصود از این سخن نه فقط یک‌‌کاسه کردنِ عالم تخیلیِ همه‌ی بشریت بلکه تردید کردن در همین تصور «وحشیگری» است، یا بر فرض که چنین چیزی حقیقت داشته باشد، تردید کردن در این اعتقاد است که ما از آن بری هستیم. شاخه‌ی زرین با کمال تعجب و دقیقا کتابی است که مشت خواننده‌اش را باز می‌کند. مایه‌ی انسجام این اثر نوعی وقارِ ظریف و همواره کمی سخره‌گر، نوعی تعمقِ شکاک، نوعی بی‌اعتنایی خردمندانه و قاطع است.»

پی‌نوشت: به‌سختی می‌توانم باور کنم، یعنی راستش اصلا نمی‌توانم باور کنم چنین شخصیتی واقعا وجود داشته باشد، چنین سازگاری هوش‌ربایی از « متانتِ محققانه و شوخ‌طبعیِ اخلا‌ل‌گر»، چنین انسجام رویایی‌ای از «طنز تلخ؛ دانشوری؛ نوستالژی مذهبی و شک» چنین ترکیب مست‌کننده‌ای از «وقارِ ظریف و همواره کمی سخره‌گر، تعمقِ شکاک و نوعی بی‌اعتنایی خردمندانه و قاطع»، چنین آدمی تنها در دست نیافتنی‌ترین آرزوهای من وجود داشت، از من یکی که برنمی‌آید وجود واقعی‌اش را باور کنم.

*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه. 

+  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

ما جلال جوان را بیشتر دوست داشتیم، پیر که شده بود به‌نظرمان خرفت می‌آمد، زیادی سانتی‌مانتال شده بود، ما آن تلخی کنایه‌آمیز جوانی را بیشتر دوست داشتیم، ما «شراب خام» را بیشتر دوست داشتیم.

جلال البته بدی کم نداشت، خیلی وقت‌ها سطحی بود، یک‌جور خودشیفتگی مبتذل، افه‌ی روشنفکری هم برمی‌داشت گهگاه و انگار نافش را با داستان‌های عامه‌پسند بریده باشند، مدام پایش در درام‌های عشقی بی‌سرانجام گیر می‌کرد؛ بدتر از همه، نگاهش به زن‌ها بود که از الهه‌هایی دست‌نیافتنی تا لکاته‌هایی قابل‌ترحم در نوسان بود. با تمام این‌ها، جلال عشق سال‌های نوجوانی ما بود با آن صداقت تیز و برنده‌ای که کمتر کسی را شبیه‌اش می‌کرد، علی‌رغم تمام آن سطحی بودن و اداهای متظاهرانه و...علی‌رغم تمام معمولی‌ بودن‌اش، جلال آریان شخصیتی بود برای خودش و ...ما، یادش به‌خیر.    

*نام رمانی از اسماعیل فصیح، مرحوم اسماعیل فصیح.

+  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

دوستان می‌فرمایند شما وقت کردی یک سری به خودت بزن ببین احیانا عقده‌ی خودکم‌بینی‌ای، کمبود تایید و تحسین‌شوندگی‌ای چیزی نداری که هی چپ‌وراست به پست‌های خودت ارجاع می‌دهی و برای خودت کف می‌زنی و الخ؟ من هم خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گویند، بالاخره حرص آدمیزاد همین‌طور الکی که در نمی‌آید بخواهد از این فرمایشات تندوتیز کند:) این است که نشستم خودم را گذاشتم وسط ببینم مشکل دقیقا کجاست، چرا من هی یک چیزهایی می‌خواهم بگویم و هی دیگران یک چیزهای دیگری برداشت می‌کنند؟ چرا هی همه‌چیز نتیجه‌ی عکس می‌دهد؟ حرف زدن بلد نیستم؟ زبانم الکن است یا به قول دوستان دچار یک گره‌های  روانی – شخصیتی کور هستم؟

طبق معمول رفتم سراغ گذشته، سراغ تاریخ، سراغ «اولین درنگ: خوش‌بین نباشیم»، بعد البته «چه باید کرد» بود و «صداهایی که شنیده می‌شوند» و «خرید تضمینی محصولات کشاورزی» و...تا برسیم به انتها: شنبه، بیست‌وسوم خرداد 88، یک‌بار دیگر خوب نگاه‌شان کنید، ابتدا و انتها را می‌گویم، بیش از حد به‌هم شبیه‌اند، نیست؟ این «ما کمتریم» هم کاریکاتور همان دوتاست به نظرم، می‌گویم کاریکاتور چون هم اغراق‌شده است و هم طنزآمیز. باری، اولین درنگ را دوازدهم اردیبهشت نوشته‌ایم، چهل روز مانده به انتخابات، آخرین درنگ را نوزدهم خرداد، سه روز مانده به انتخابات، بااین‌حال تم اصلی هر دو، ‌فرض‌های بنیادین هر دو یکی است، اولین درنگ را به این امید نوشتیم که بتوانیم در روند انتخابات تاثیر بگذاریم، به هزار و یک‌دلیل، اولین‌اش همین ضعف در بیان و شیوه‌ی استدلال ما، به‌هرحال نشد، آخرین یا به‌عبارتی سیزدهمی را به این امید نوشتیم که بر جریانات پس از انتخابات تاثیر بگذاریم، باز هم نشد، نمی‌شود انگار؛ نمی‌دانم چرا، چرا نمی‌شود، چرا نمی‌توانیم حرف بزنیم.

با این‌حال به‌گمانم یک چیز را می‌دانم، این‌که ماجرا فقط بر سر یک تخمین و پیش‌بینی اشتباه نیست، به نظرم پای یک منظومه‌ی فکری در میان است، پای فرض‌های مقدماتی بنیادین و ریشه‌دار، پای...می‌خواهم بگویم من اگر مدام بر صحت و اعتبار این منظومه‌ی فکری تاکید می‌کنم، نه‌ به این دلیل است که منظومه‌ی فکری "من" است، به‌هیچ‌وجه، من مدام به آن تایید پیش‌بینی کذا ارجاع می‌دهم چون فکر می‌کنم سازگای واقعیت با پیش‌بینی حاصل از مجموعه‌ای از فرض‌های تحلیلی، یکی از موثرترین دلایل برای پذیرش آن است. نمی‌دانم، واقعا راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد، شاید من خنگ شده‌ام، شاید راه دیگری هم باشد، شاید...یک مدت فکر کردم شاید بشود از روی آن فرض‌های مقدماتی گذشت و سریع رسید به سوال اصلی و مورد توافق همه: «چه باید کرد» بعد اما دیدم میزان همدلی با پاسخ‌های متفاوت به این سوال، مستقیما بازمی‌گردد به همان فرض‌های مقدماتی تحلیلی، به همان منظومه‌ی فکری. این شد که دوباره دور زدم و برگشتم سر جای اول و دوباره همه عصبانی شدند و شروع کردند همه‌چیز را شخصی کردن و...این شد انگار که باز هم نشد:((

پی‌نوشت۱: من البته از دوستان گلایه کردم که چرا این‌همه کم‌محلی می‌کنند، برخی لطف کردند و انبوه خوانندگان‌شان را به این گوشه‌ی دورافتاده مهمان کردند، قصد بنده البته گدایی لینک نبود، نه این‌که عارم بیایدها، نه، به‌هرحال نه این‌که چند وقتی است مرا وهم برداشته که کاره‌ای هستم و نقش منجی و استراتژیست و امثالهم بهم محول شده است، این است که به تعبیر جناب میرحسین «حاضر به پرداخت هر هزینه‌ای هستم» حتی گدایی لینک:) اما راستش این است که این روزها بیش از آن‌که به منجی و استراتژیست ملت شبیه باشم، به خانم هاویشام شبیه‌ام که همه‌اش با خودش حرف می‌زد، انگار که در خلاء می‌نویسم، هربار که آن می‌شوم، انبوهی از دوستان را می‌بینم که برخلاف گذشته، چراغ‌ سبز‌نشان available هستند بی‌وقفه، با این‌حال صدا از دیوار دربیاید، از این قمبلی‌های سبز هم در می‌آید، اصلا کامنت سر بنده را بخورد، نمی‌کنند دو خط ای‌میل بزنند فحش بدهند لااقل بلکه آدم بداند این چیزی که نوشته است مزخرف بود؟ پرت بود؟ بی‌ربط بود؟ باور کنید گاهی اوقات دوستان آن‌چنان ساکت و بیگانه نگاه می‌کنند که اصلا  شک می‌کنم مطلب را نوشته‌ام یا نه، هی می‌روم وبلاگ را چک می‌کنم ببینم واقعا پست جدیدی گذاشته‌ام؟ واقعا مطلبی نوشته‌ام؟ واقعا حرفی زده‌ام؟ خلاصه این‌که من بیش از آن‌که به لینک و انبوه خوانندگان گذری نیازمند باشم، به نقد و نظر و هم‌فکری و رد و اصلاح دوستان نیازمندم شدید:)

پی‌نوشت۲: جسارتا اجازه هست من باز هم کامنت‌ها را ببندم؟ باور کنید من در برابر این‌همه خواننده‌ی گذری دست‌وپایم را گم می‌کنم، آخر من که لیوان چای داغ نیستم به چندهزار خواننده در روز عادت داشته باشم، من همین که شمارنده‌ی وبلاگم از سیصد چهارصدتا بالاتر می‌رود، هول می‌شوم و دست‌وپایم را گم می‌کنم و...ترجیح می‌دهم به روی خودم نیاورم کلا:)، این است که با اجازه کامنت‌ها را می‌بندم مجددا.

پی‌نوشت۳: حالا هی من می‌خواهم پست‌های اصلی و پرمحتوا بگذارم، هی شما مرا هل می‌دهید در این وادی تنگ و کم‌مایه‌ی حاشیه‌های شخصی:)؛ به‌هرحال می‌بخشید، قول می‌دهم از پست بعد بروم سر بحث‌های اصلی، قول می‌دهم.     

+  شنبه ششم تیر 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه

خیلی خب، باشد، باشد، فهمیدم، ادامه ندهید لطفا، فهمیدم که با شهودتان سازگار نیست. به‌نظرتان حرف بی‌ربطی نمی‌آید اما مناسب این شرایط هم نمی‌دانیدش، عجالتا رفتن توی خیابان و دل‌گرم شدن به انبوه بی‌شمار آدم‌هایی مثل خودتان، با احساس‌تان سازگارتر است حتی اگر چندان هم با محاسبات عقلانی‌‌تان جور درنیاید.

من چطور؟ احساس من چطور است؟ من فقط خسته‌ام، یا بهتر بگویم چیزی فراتر از خسته‌ام، یعنی خستگی‌ام از حد تحمل گذشته است. می‌دانم درک نمی‌کنید، یعنی این‌همه جوش‌وخروش بی‌مورد را درک نمی‌کنید، فکر می‌کنید خب چه مرگت است حالا، یک حرفی زدی، موافق چندانی نداشت، دیگر این ننه‌ من غریبم‌بازی‌ها چیست از خودت در می‌آوری؟

شما درک نمی‌کنید و من هم کار بیشتری نمی‌توانم بکنم. یادتان هست آن فیلمی را که نقش‌ اول‌اش مصیبت‌های روز بعد را خواب می‌دید و صبح که بلند می‌شد می‌دانست در ساعات آینده چه فاجعه‌ای رخ می‌دهد؟ یادتان هست خودش را به در و دیوار می‌زد، مثل دیوانه‌ها رفتار می‌کرد اما باز هم فاجعه رخ می‌داد و او محکوم بود به خوابی دیگر و تحمل پیش از موعد فاجعه‌ای دیگر. حالا من هم به گمانم رفتارهایم شبیه همان زن است، همان استیصال، همان به آب‌وآتش زدن جنون‌آمیز، همان خستگی و...من می‌توانم حال و روزِ یک ماه دیگر شما را این‌جا توصیف کنم، می‌توانم جزء به جزء احساس‌های‌تان را شرح دهم،  همان‌طور که در مورد بیست‌وسوم خرداد کردم، تخمین و عدد و رقم را ول کنید، توصیف احساس‌تان را بچسبید ببینید بهت و حیرت‌تان، اولین و آخرین واکنش‌ فعالانه‌تان: «تقلب و دیگر هیچ» را با جزئیات تمام توصیف نکرده بودم؟ حالا هم می‌توانم برای یک ماه بعد این‌کار را بکنم اگر اوضاع به همین منوال پیش برود و ملت فکر کنند یا انتخابات ابطال می‌شود یا...یای دیگری ندارد، یا باز هم ابطال می‌شود، ملت باز نگاه‌شان به جمعیت است و می‌گویند این موج سبز را ببین، مگر می‌شود ما پیروز نباشیم؟ همان دور اول، چه می‌گویم، همین امروز فرداست که انتخابات مجدد برگزار شود و...من می‌توانم یک ماه بعد این آدم‌ها را توصیف کنم، جزء به جزء، مثل بیست و سوم خرداد،  با این تفاوت که بیست و سوم کذا را می‌شد به‌گونه‌ای تحمل کرد اما یک ماه بعد را...حتی توصیف‌اش  را هم نمی‌توان تاب آورد، آن یاس فراگیر...، نه، واقعا تحمل‌ناشدنی است.

+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

بالاخره همین‌طور الکی و بی‌هیچی هم که نمی‌شود، هی من فقط حرف خودم را بزنم و شما هم روی‌تان را بکنید آن‌‌طرف که برو بابا تو هم با آن تخمین‌های کشکی‌ات. بالاخره باید این حرف‌هایی که از سر شهود است یا تجربه یا اصلا از روی شکم مبارک، یک تعهدی هم برای من و شما ایجاد کند دیگر وگرنه این‌طور که من خودمان را شناخته‌ام، خیلی مستعدیم که فردای انتخابات، هر نتیجه‌ای حاصل شد برای خودمان یک‌جوری توجیه کنیم که زبان‌مان همچنان دراز باشد که «البته من پیش‌بینی کرده بودم‌ها»! (منظورم دقیقا همین هایندسایت بایاس۱ فرنگی‌ای است که ایشان می‌گویند). لذا بنده با اجازه‌ی شما، همین‌‌جا یک شرط‌بندی کوچک و بی‌خطر اما پرسود و فایده برپا می‌کنم، اسلام و مسلمین هم نگران نشوند، بنده یک‌جوری برگزارش می‌کنم که هرکسی هرچه برد، از شیر مادر هم حلال‌تر از آب درآید.  

خب عجالتا در این‌جا دیگر عدد و رقم و دلیل و منطق به‌کارمان نمی‌آید. بنده یک پیش‌بینی می‌‌کنم، این‌که جناب آقای احمدی‌نژاد در همین دور اول انتخابات، پیروز خواهد شد. هر نتیجه‌ی دیگری خلاف این حاصل شد، یعنی چه انتخابات به دور دوم کشیده شد یا در حالت تخیلی‌ترش، جناب موسوی در دور اول پیروز شد، شما شرط را برده‌اید. خب پیشنهاد‌تان در ازای بردتان چیست؟ البته لابد نیازی به تذکر بنده نیست و شما خودتان دایره‌ عرف و عقلانیت را در پیشنهادتان لحاظ می‌کنید؛ من فقط برای این‌که حدود تقریبی این عرف و عقلانیت را از نظر خودم مشخص کنم یک مثال می‌زنم، ببینید از نظر من حتی پیشنهاد انصرافم از دکترای جامعه‌شناسی در همین ترم آخر و در حین دفاع از تز هم کاملا معقول است چراکه بالاخره تا چشم کار می‌کند، جامعه‌شناس است که پیروزی قطعی جناب موسوی را پیش‌بینی کرده‌اند، همه هم که استاد ما هستند و ما سال‌ها در محضرشان شاگردی کرده‌ایم، خب اگر زد و این شهود و بینش جامعه‌شناختی ما بالکل غلط از آب درآمد، لابد این دکترای کذا هیچ شایسته‌ی‌مان نیست و باید برویم از اول درس‌مان را یاد بگیریم. گو این‌که اگر واقعا اوضاع به‌گونه‌ای پیش‌رود که رئیس‌جمهور مملکت عوض شود، آن‌چنان دورنمای روشن و هیجان‌انگیزی برای کار و زندگی شکل می‌گیرد که در مقایسه با آن، تکمیل و دفاع از تز دکتری، زیادی بی‌مزه و کسالت‌بار جلوه می‌کند:) خب این‌هم از حدود عرف و عقلانیت؛ البته اگر چیز خاصی هم به ذهن‌تان نمی‌رسد، می‌توانید تصمیم را بر عهده‌ی من بگذارید،‌ بالاخره هرچه نباشد شنبه تولد بنده هم هست، تولدی که دور از جان‌تان، از صدتا مرگ برای آدم بدتر است، به‌هرحال اگر شما بردید و این تولد نحس و بی‌موقع ما، تولد به معنای واقعی کلمه از آب درآمد، ما روند اهدای هدایا را برعکس می‌کنیم، یعنی برای هرکسی که با ما شرط بسته و آن‌موقع هم لابد بشکن‌زنان وسط خیابان قر می‌دهد، یک هدیه به انتخاب خودمان می‌خریم،  در کمال میل و رغبت و طیب‌خاطر هم می‌خریم، اصلا شرط‌بندی کجا بود؟ شیرینی پیروزی است، بخورید نوش جان‌تان، از شیر مادر هم برای‌تان حلال‌تر. اما برویم سر آن روزی که خدا نیاوردش، شما باخته‌اید؛ آن‌چه من در ازای باخت از شما می‌خواهم، هیچ چیز نامعقول و پرهزینه‌ای نیست، یک یادداشت کوتاه تحلیلی است (لااقل سیصد کلمه) با عنوان «چرا شکست خوردیم»؛ در پاسخ به این چرایی هم حق نام بردن صریح یا تلویحی از سه عامل را ندارید: تقلب، مفهومی جعلی و غیرواقعی به نام «اکثریت خاموش» و خاتمی. راستش خیلی فکر کردم ببینم من از شما چه بخواهم، هی فکر کردم خب تکلیف شام و موارد مشابه که روشن است، شامی که شما بخواهید بابت پیروزی پرزیدنت به من بدهید، شام نیست، زهرمار است. لذا هی نشستم فکر کردم ببینم چه بخواهم که خدا و بنده‌ی خدا را خوش بیاید، دیدم همین وادار کردن به تامل بازاندیشانه راجع به کنش‌ها و استراتژی‌ها، آن‌هم بدون توسل به دم‌دستی‌ترین و کلیشه‌ای‌‌ترین عوامل، پرفایده‌ترین چیزی است که می‌شود در ازای چنین برد نفرت‌انگیزی دریافت کرد. پس تکلیف روشن است دیگر؟ من می‌گویم احمدی‌نژاد در دور اول پیروز انتخابات است و شما می‌گویید خیر؛ اگر شما بردید که هرچه قبلا خواسته بودید را دریافت می‌کنید و اگر من بردم، همان یادداشت کذا را می‌دهید و خلاص. معامله از این پرسودتر می‌خواهید؟

البته حدس می‌زنم ته دل‌تان هنوز راضی نیست، یعنی یک‌جورهایی فکر می‌کنید ماجرا در کل به نفع من است، حق هم دارید، بازی برای من برد-برد است. اگر در انتخابات ببریم که شیرین‌ترین و رویایی‌ترین باخت عمرم را تجربه می‌کنم و اگر هم ببازیم که هم پیش‌بینی‌ام تایید شده و لابد یک اعتباری بهم می‌زنم برای خودم:) هم شما را وادار به کارهای ناخوشایند، آن‌هم در آن حال و احوال ناخوش می‌کنم، هم چون از پیش فکرش را کرده‌ام، بالکل دچار فروپاشی و یاس چاره‌ناپذیر نمی‌شوم.  راستش همه‌ی این بازی را علم کردم که به همین‌جا برسم، به این‌که چرا بدبینی بر خوش‌بینی مرجح است، چون خیلی ساده، مواجهه با پیروزی فکر و تامل نمی‌خواهد، این شکست است که فکر می‌خواهد، استراتژی می‌خواهد و نیرویی برای مواجهه.

۱. دوستان فرمودند دهاتی بازی درنیار، این اصطلاح را "سوگیری پس‌نگر" ترجمه کرده‌اند گویا.

+  چهارشنبه بیستم خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

این‌ها را لابد برای دل خودم می‌نویسم، پست رای به کروبی را عصر نوشتم، خریت کردم همان موقع نگذاشتم‌اش، حالا کارم به درددل رسیده است. یک کاری بگویم می‌کنید؟ این دو فایل را ببینید: برنامه‌های تلویزیونی و نفت، محض رضای خدا ببینید، زیاد است؟ حوصله ندارید؟ چکیده‌ی پنج صفحه‌ای‌اش را ببینید؛ تقریبا بیش از سه هفته است که ما تلاش کرده‌ایم اطرافیان جناب کروبی را قانع کنیم که در مناظره با رقیب اصلی‌اش، روی این مولفه‌های پیشنهادی تاکید کنند، به هر سازی هم که فکرش را بکنید رقصیده‌ایم، رنگ‌بندی گذاشته‌ایم که اگر وقت نداشت فقط آبی‌ها را بخواند، جدول کشیده‌ایم، جملات کلیدی را پررنگ کرده‌ایم، باز گفته‌اند زیاد است، پنج صفحه‌اش کرده‌ایم، رسما مانده‌ام معطل که واقعا چه کار دیگری بود که می‌شد کرد و ما نکرده‌ایم. بعد از این‌همه تلاش و دوندگی، حالا شما قاضی، ببینید این بحث هاله‌‌ی نور و زیر سوال بردن بی‌مبنای آمار طرف، بیشتر از رای احمدی‌نژاد کم می‌کرد یا اتفاقا پاسخ مستدل و روشن به سوال اول مجری که عینا و به‌طور کاملا عامه‌فهم، در همین فایل «سهام نفت» آمده است؟ شما آمار طرف را همین‌طور کتره‌ای زیر سوال ببرید، در مناظره برده‌اید یا روی یک مولفه‌ی فراگیر کشاورزی و همان یک جدول چند سطری بانک مرکزی (نگاه کنید به اولین صفحه‌ی پیوست فایل تلویزیون) مانور بدهید و او را در موضع زیر سوال بردن آمارهای رسمی قرار دهید؟ اصلا بحث سیاست‌ خارجی خیلی هم خوب و دارای قابلیت هورا کشیدن برای طرفین مناظره، این بحث از رای احمدی‌نژاد بیشتر کم می‌کند یا آن طرح سهام نفت عامه‌پسندی که اتفاقا نقطه‌ی اشتراک این دو کاندیداست علی‌رغم تمایزهای مهم و قابل مانوری که دارد؟ من نمی‌دانم مشاوران کروبی برنامه‌های تبلیغاتی‌شان را مستقیما از روی چهارتا وبلاگ بی‌نام و نشان کپی می‌کنند که من عصر امروز، این بحث کذای پیشنهاد هاله‌ی نور به عنوان محور پیشنهادی برای مناظره و آن عکس کذاتر را در یک ای‌میل فوروارد شده ببینم و شب‌اش همین محورهای بی‌نهایت مبتذل و پیش‌افتاده را از جناب کروبی تحویل بگیرم؟ بعد تازه سه هفته هم بابت پیشنهاد محورهای این دو فایل، دویده باشیم و...کار دیگری جز درددل ازم برمی‌آید؟

پی‌نوشت۱: هیچ‌کدام از این سه متن را من ننوشته‌ام،‌ حتی به سیاق متن‌های قبلی، ویرایش‌شان هم نکرده‌ام. تقسیم‌کار کرده بودیم خیر سرمان، من سرم ستاد موسوی گرم بود و دوست دیگری، در ستاد کروبی بال‌بال می‌زد. این هم شده است نتیجه‌اش. کدام نتیجه؟ حال‌وروز مرا شما حالا نمی‌فهمید، وعده‌‌مان، هفته‌ی دیگر،‌ همین وقت، همین‌جا.  

پی‌نوشت ۲: عصر یکی از دوستان «درنگ» زنگ زد که من امشب مناظره را نمی‌بینم، شما ببینید و بعد نکات مهم‌اش را برای من بازگو کنید،‌ ما هی پرس‌وجو کردیم که آخر چرا نمی‌بینید؟ خب ببینید، مهم است، ایشان از جواب مشخص طفره رفت. حالا می‌فهم‌ام که فقط خودش را رها کرده بود از این له شدن اعصاب و مرا مجبور کرده بود ده‌‌ها برابر آن‌چه در توانم است، نقش یک شکست‌خورده‌ی تمام‌عیار را ایفا کنم.

پی‌نوشت۳: این پست را همین حالا، حین دیدن مناظره و با دست‌های کرخت شده نوشته‌ام، اگر قرار بود این فاجعه را با تمرکز حواس کامل شاهد و ناظر باشم، لابد حالا دیگر این‌جا نبودم.

+  یکشنبه هفدهم خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

باز هم همان ملال است، همان پوچی و بیهودگی که مدام تلنگر می‌زند: این‌همه نوشته، همه بی‌رنگ، همه بی‌خاصیت، این‌همه می‌نویسند، همه شکل هم، همه متوسط؛ تو هم یکی از همین‌ها، نوشتن ندارد این‌همه میان‌مایگی روزمره.

دست خود آدم که نیست، سال که به زور توپ و ترقه نو نمی‌شود، سوروسات هفت‌سین هم به هیچ‌کارش نمی‌آید اگر نوشته‌ی نابی نباشد که رسوب‌های کهنه‌ی یاس و دلزدگی را از روان ناروانش پاک کند، نوشته‌ای آن‌چنان نورسیده و باطراوت و هوس‌انگیز که شهوت بهاری از نو نوشتن را در آدم بیدار کند.

پی‌نوشت: اول عقد شکوفه بود، تنها دلخوشی عمیق این روزها، بعد ده روز سفر، همدان، کرمانشاه، خرم‌آباد، شوش، دزفول، ایذه، بندر دیلم و گناوه و کشف بکر و دست‌نخورده‌ای به نام بندر ریگ و بالاخره آرامش بی‌نظیر یزد که این‌بار شلوغی نوعروس‌بازی‌های کذا برهم‌اش زده بود، بعد تازه رسیدیم به خانه‌تکانی و دیدوبازدیدهای تلنبار شده‌ی تهران و حالا هم...خستگی و کسالت و ملال. گذاشتم بساط نوبازی‌های نوروزی جمع شود و بعد، به مناسبت این عصر دلگیر جمعه هم که شده، آیه‌ی کهنه‌ی یاس‌ را بخوانم.

+  جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«در درون‌مان لایه‌لایه ظلمت - صداهای گوش‌خراش، جانوران پشمالوی گرسنه - وجود دارد. پس، در این‌صورت، آیا هیچ‌چیز نمی‌میرد؟ آیا در این دنیا هیچ‌چیز نمی‌تواند از بین برود؟ گرسنگی، تشنگی، محنت، و تمام آن شب‌ها و روزهای ازلی پیش از خلقت انسان همچنان به زندگی با ما ادامه خواهند داد و تا زنده‌ایم همچنان با ما تشنگی، گرسنگی، و عذاب خواهند کشید. من از سر به نعره برداشتن بار هولناکی که در درونم حمل‌ می‌کنم زهره‌ترک شدم. آیا هیچ‌گاه خلاصی نخواهم یافت؟ ...هرچه باشد، من جوان‌ترین و محبوب‌ترین نواده هستم؛ آن‌ها (اجدادم) به غیر از من هیچ امید یا ملجائی ندارند. آن‌ها هر‌ آن‌چه را از کین‌خواهی، لذت، یا رنج برای‌شان باقی می‌ماند، فقط از طریق من می‌توانند به انجام برسانند. اگر من نیست و نابود بشوم، آن‌ها هم با من نابود می‌شوند...من بر خودِ حقیقی، و نیز بر یگانه وظیفه‌ام وقوف داشتم: به‌کار واداشتن این وجود با تمام شکیبایی، عشق، و مهارتی که در خودم سراغ داشتم. به‌کار واداشتن آن؟ این چه معنا و مفهومی دارد؟ معنایش بدل کردن این پرتو نور به روشنایی است، آن‌قدر که خارون۱ هیچ از من نیابد تا با خود ببرد. زیرا بزرگ‌ترین آرزویم این بود: هیچ‌چیز باقی نگذارم تا مرگ با خود ببرد- هیچ به جز مشتی استخوان۲» (نیکوس کازانتزاکیس)

1.Charon- پسر اربوس که کارش رهبری ارواح اموات و گذراندن آن‌ها از رودخانه‌ی استیکس (رودخانه‌ی فراموشی) در جهنم بوده است.

2. Nikos Kazantzakis, Report to Greco, P 26, Bruno Cassirer, Oxford 1965.

[این کتاب با همین نام و با ترجمه‌ی آقای صالح حسینی به فارسی منتشر شده است- م.]

*به نقل از: «روح پراگ»، نوشته‌ی ایوان کلیما،ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه.

+  شنبه هفدهم اسفند 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

«مکالمات زناشویی، همه، چه استراق سمع شده باشند یا ضبط شده، طوری به‌نظر می‌آیند که انگار یک نفر دارد شوخی می‌کند، هرچند هیچ‌کس شوخی نمی‌کند».

*به نقل از: «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» نوشته‌ی لری مور، از مجموعه‌ی «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» (شش داستان برگزیده‌ی دهه‌ی نود) ترجمه‌ مژده دقیقی.

پی‌نوشت: وای خدای من، فوق‌العاده است، هر شش داستانش فوق‌العاده است، مدت‌ها بود چیزی در این حد و اندازه‌ها نخوانده بودم. حالا می‌بینید چطور  چنین چیزی می‌تواند هوس سیری‌ناپذیر نوشتن را در یک نفر بیدار می‌کند، حالا می‌بینید:)

+  پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

پی‌نوشت: کاش می‌توانستم... بنویسم.

+  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

ساعت دو بعد از نیمه‌شب است، این‌جا باران می‌بارد و من بی‌اندازه غمگین‌ام.

موهایم را کوتاه کردم، همین امروز، بد شده است، کوتاه و بدشکل، بس‌که احمقم، نباید می‌گذاشتم مد بی‌معنی و آشفته‌ی این روزها را روی سرم اجرا کند، بیش از حد کوتاه شده است و...حالا هی باید مدام ببندم‌اش تا کی شود که باز بلند شود و... من شکل خودم شوم.

باران می‌بارد و صدایش روی انبوه برگ‌های حیاط وسوسه‌برانگیز است، هوس انار می‌کنم، زیر باران، توی تاریکی، روی برگ‌ها.

بعد دلم می‌خواهد این‌جا بنویسم، می‌نویسم چون فکر می‌کنم آدم باید هر کاری دلش خواست بکند این‌جور وقت‌ها که تا این اندازه غمگین است.

ساعت دو بعد از نیمه‌شب است، این‌جا باران می‌بارد و من هی سعی می‌کنم برای غمگین بودن و غمگین نبودنم بهانه‌‌های بیخودی جور کنم. 

پی‌نوشت: می‌دانم، جایش این‌جا نیست، این لحظه‌های خودمانی را باید بگذارم این ستون بغل، سر جایش اما راستش این‌جا را این‌طور خاک‌گرفته دوست ندارم. چاره‌اش کمی خانه‌تکانی است جلوی روی همه، آشفتگی و به‌هم ریختگی هم دارد، این است که سرجایش نیست.

+  جمعه یکم آذر 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

فهمیدم، ربطی به عادت و این حرف‌ها نداشت، فقط چند وقتی نخوانده بودم، رمان نحوانده بودم، توی دست‌وبالم نبود، از شما چه پنهان، آنقدر به پیسی خورده بودم که مجبور شدم وانهاده‌ی دوبوار را دستم بگیرم با آن ترجمه‌ی غیرقابل تحملی که مدت‌ها پیش از این کتاب فراری‌ام داده بود. بعد یادم افتاد «فضیلت‌های ناچیز» هم از مدت‌ها پیش نیمه کاره مانده است و...بهتر شدم، سرزنده‌تر، بدخلقی‌ام کمتر شده است و دروغ چرا، عجیب هوس نوشتن کرده‌ام.

راستش فکر می‌کردم به اینترنت معتادم، به وبلاگ، به خواب هم نمی‌دیدم اینترنت پرسرعت جلوی دستم باشد و زورم بیاید حتی چک‌میل کنم، اشتباه می‌کردم، به ادبیات معتادم، به رمان، به ترکیب شورانگیز کلمات؛ کشف اولم این بود.

این مدت البته کم نخواندم، ساعت‌ها گودر خواندم، ده‌ها فید جدید از وبلاگ‌‌ها را اضافه کردم، افاقه نکرد، هیچ شوقی برای نوشتن دوباره نبود، بدتر کسل می‌شدم و دلزده. ادبیات اما معجزه می‌کند، یک رمان خوب، نه حتی خیلی خوب، می‌تواند روح هر مرده‌ی پوسیده‌ای را هم زنده کند، شک نکنید.

می‌دانید؟ یک نوشته‌ی خوب هوس‌انگیز است، وسوسه‌برانگیز، مثل یک شراب ناب می‌ماند، مست می‌شوید اما مستی‌اش رخوت‌آور و خواب‌آلود نیست، ناب است، از آن دست هوشیاری‌های نادر و کم‌نظیر، سرشار می‌شوید از طروات و سرزندگی آنقدرکه خیال می‌کنید از پس هر کاری بر می‌آیید، هر کاری حتی نوشتن. آن‌وقت نوشتن دیگر آن وظیفه‌ی وقت‌گیر و کسالت‌آوری نیست که مدام برای خودتان بهانه جور کنید و ساعت انجامش را به عقب بیندازید. نوشتن هوسی می‌شود تندوتیز و مقاومت‌ناپذیر که همه‌ی روح و جسم‌تان را یک‌پارچه به حرکت وامی‌دارد. کشف دوم‌ام این است: می خواهید بدانید یک نوشته چقدر خوب است؟ ببینید خواندن‌اش چقدر هوس نوشتن را در شما بیدار می‌کند؟

و اما کشف سوم: سخت گرفته بودم، وسواسِ محتوا و فایده، «به چه درد دیگران می‌خورد؟» اول‌اش این‌طور نبود، قرار بود خودنگاری باشد، فایده‌اش هم برای خودم باشد در درجه‌ی اول، یک جور تصویر کردن خود، گفتگوی با خود، کلنجار رفتن و گریز و بازگشت به خود، بعد اما همه‌چیز عوض شد، ذره ذره و ناخودآگاه، اصل بر دیگران شد، مهم شد نگاه‌شان، نظرشان، قضاوت‌شان آنقدرکه شدم عروسک دست‌شان، هی آن‌ها ساز بزنند و من برقصم، خودم را بزک کنم و در تشوش بی‌امانِ قضاوت‌های ریزودرشت‌شان از تصویرم فرسوده شوم. برده‌ی تحسین و تقبیح‌شان شدم شاید، به‌هرحال ضعیف شدم، خسته شدم و یک‌باره فرار کردم به قعر تنهایی و انزوای خودخواسته‌ و دلنشینی که مدت‌ها بود لابلای هیاهوی پوچ این‌جا گم‌اش کرده بودم. رفتم و در تنهایی‌ام تنها به خودم رسیدم آنقدر که قوی شوم و باز شجاعتش را پیدا کنم، «شجاعت سخن‌گفتن از خود، راست، تقریبا راست، تقریبا بی‌رحمانه. خم شدن به روی آب، تقریبا ناامید».  

پی‌نوشت: هنوز هم کارهایم را انجام نمی‌دهم، تنبلی می‌کنم، به طرز وحشتناکی تنبلی می‌کنم، کم‌کم دارد عادتم می‌شود شرمندگی پیش این‌وآن از بابت قول‌های فراموش شده و کارهای نکرده و.... عجالتا گذاشته‌ام به حساب رمضان و رخوت روزهای کشدار و...تمام می‌شود، امیدوارم تمام شود.

+  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«به نظرم وبلاگ نیمی از کارکردش را برایت از دست داده است، نیست؟» این‌را امیر می‌گوید؛ به خودم باشد می‌گویم همه‌ی کارکردش را از دست داده است. شما بگویید، وقتی من نتوانم از اتفاقات مهم زندگی‌ام بنویسم، وقتی نتوانم از عمیق‌ترین غم‌ها و شادی‌هایم حرف بزنم، وبلاگ به چه کارم می‌آید واقعا؟ یادداشت کتاب بگذارم؟ از فیلم‌ها و تئاترهایی که می‌روم حرف بزنم؟ مطالب اجتماعی- انتقادی بنویسم؟ که چی بشود؟ این‌ها را بخواهم بنویسم چرا بیایم توی وبلاگ و برای مخاطب کم‌حوصله‌اش سرهم‌بندی کنم، می‌روم برای یک‌بار هم که شده حرف‌شنو می‌شوم و به توصیه‌های تمام‌نشدنی این‌وآن عمل می‌کنم و وقتم را صرف نوشتن چهارتا مقاله‌ی علمی‌-پژوهشی درست‌ودرمان می‌کنم، دیگر چرا خودم را بابت وبلاگ و بروز نگه داشتن‌اش دق بدهم؟

تمام این دو ماه می‌توانستم از احساسات فشرده‌ و متناقضی بنویسم که تمام زندگی‌ام را به تزلزل و تردید کشانده بود، می‌توانستم همه‌ی دنگ‌وفنگِ آن مراسمِ مسخره را به مضحکه بگیرم تا بلکه بشود از ته دل بهشان بخندم و آرام‌تر شوم. می‌توانستم از خستگی و استیصالم بگویم، از عصبیت‌های بی‌دلیل و بادلیل، از بچگی‌هایم و از...بلوغ و بزرگ شدنم. نگفتم، هیچ‌کدام از این‌ها را نگفتم با این‌که این‌جا را دوست داشتم و دلم نمی‌آمد همین‌طور یک‌ گوشه‌ای بیفتد و خاک بخورد؛ هی فکر می‌کردم حالا همه‌ی این‌ها به کنار، راجع به این پدیده‌ی شگفت‌انگیز و فوق‌العاده‌ی «ژاک قضا قدری و اربابش» که می‌توانم بنویسم، از «شوهر من» گینزبورگ که اصلا به قوت رمان‌هایش نبود، از «گریز به تاریکی» شنیتسلر که می‌توانست لذت‌بخش‌تر از این‌ها باشد اگر ترجمه‌اش به اندازه‌ی سر سوزنی قابل‌تحمل بود، از «سوء‌ظن» دورنمات که به نظرم آمد هیچ ربطی به دورنماتی که می‌شناختم ندارد و البته ترجمه‌ی نه‌چندان خوبِ حسینی‌زاد هم مزید بر علت بود، از «هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی» که مایه‌ی سرخوردگی و یاس آدم است وقتی با «مجموعه‌ی نامرئی» و داستان‌های کوتاه فرانسوی مقایسه‌اش می‌کنی، از «زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز» که اصلا خوشم نیامده بود بس‌که نثر و فرمش اطواری و لوس بود، از «شب‌های چهارشنبه» که به نظرم فقط همان تک‌داستان «شب‌های چهارشنبه‌»اش خوب بود و باقی‌اش همه بازی‌های ناشیانه با فرم بود، از «یک فنجان چای سرد» که غافلگیری‌های خوب و بعضا هوشمندانه‌ای داشت و بیشتر از دیگر مجموعه داستان‌های فارسی‌ای که این مدت خوانده‌ام، پسندیدمش، از «جدول کلماتِ به‌هم‌ریخته» که به نظرم یک جور شاعرانگی خام و ناکام آمد، از «پای پیاده» که به هوای «پرتره» و نویسنده‌اش، اسلاومیر مروژک، رفتیم و حسابی توی ذوق‌‌مان خورد، از انبوه فیلم‌‌هایی که این مدت از سر بی‌حوصلگی و دروغ چرا، بیشتر به هوای امیر و کلکسیون فیلم‌هایش دیده‌ام، از...می‌توانستم راجع به همه‌ی این‌ها بنویسم اما...ریا بود، یک‌جور نقش‌بازی‌ کردنِ سخیف و بی‌دلیل. نمی‌خواستم از ازدواج و مخلفاتش حرف بزنم چون انبوه خاله‌زنک‌بازی‌ها و تخیل‌های بیمارِ بیکار مانده دست به دست هم می‌دادند تا سناریوهای آب‌دوغ‌خیاریِ بی‌معنی را در گوش هم پچ‌پچ کنند، اما این دیگر دلیل نمی شد که دروغ هم بگویم و  در حالی‌که با تمام وجود درگیر چیز دیگری هستم، این‌جا نقش بازی کنم و از کتاب و فیلم و تئاتر و چه می‌دانم، از این مملکت ویران حرف بزنم. این شد که دو ماه ننوشتم، به احترام تک‌داشته‌ام، صداقت، ننوشتم؛ بعد فکر کردم لابد تمام می‌شود و دوباره می‌نویسم، از خودم و از این وضعیت جدیدی که کمی جالب است، کمی ترسناک، کمی عجیب، کمی پیش‌پاافتاده؛ اما سه هفته گذشته است و من هنوز دست‌ودلم به نوشتن نمی‌رود، هیچ نمی‌فهم‌ام چرا این‌جا این‌همه احساس غریبگی می‌کنم و انگار که خانه‌ی خودم نباشد، هی رودربایستی می‌کنم و بیخودی لبخند می‌زنم و دست‌وپایم را گم می‌کنم و راستش...نمی‌دانم چه بگویم.

پی‌نوشت۱: وقتی شروع کردم، نوشتم: «شما که غریبه نیستید» حالا اما احساس می‌کنم این‌جا پر از غریبه‌های جورواجور است. احساس من است؟ تقصیر شماست؟

 پی‌نوشت۲: راستی، از تبریک‌های صمیمانه و محبت‌آمیز همگی هم ممنون.

+  دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

«وقتی کسی چیزی جدی می‌نویسد خسته می‌شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی‌تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. مثل معلق‌زدن‌های جانانه با یک دست. نمی‌شود با چیزی مختصر به توفیق رسید. وقتی كسی چیزی جدی می‌نویسد، پا به درون آن می‌گذارد و تا گردن فرو می‌رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را ناآرام می‌کند، اگر – به هر دلیلِ به اصطلاح دنیوی- خیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این‌ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می‌نویسد ندارند، آن‌وقت هرچه که می‌نویسد، اگر معتبر و شایسته‌ی زندگی باشد، [نشانه‌ی آن است كه] به‌واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی‌تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی‌ عزیزش را دست‌نخورده و تروتازه حفظ کند. همه‌چیز دور می‌شود و از بین می‌رود و او با نوشته‌اش تنها می‌ماند. هیچ شادی و غمی نمی‌تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته‌اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد،  علامت این است که نوشته‌اش به هیچ درد نمی‌خورد.»

 

پی‌نوشت۱: می‌گذاشتم به حساب تنبلی و كم‌كاری، هربار که پستی کوتاه یا بلند می‌نوشتم و علی‌رغم همه‌ی آرامش سرخوشانه‌ی بعدش، آن‌چنان خسته و ناتوان بودم که حتی از انجام کارهای پیش‌پاافتاده‌ی روزمره هم بازمی‌ماندم، همیشه بعد از نوشتن یا حتی در حین آن، بی‌اراده و ناخودآگاه روی تختم دراز می‌كشیدم و خیلی زود به خواب می‌رفتم. این خستگی لذت‌بخش و نافذ در تمام رگ‌وریشه‌ی روح و جسم‌ام، فقط منحصر به پست‌های وبلاگی هم نبود، هربار که مقاله‌ای را به معنای واقعی کلمه می‌نوشتم، همین خستگی و نیاز اساسی به استراحت و تجدید قوا وجود داشت. مهم نبود که پنج صفحه باشد یا چهل صفحه، یادداشت‌های شخصی کتاب باشد یا تجزیه و تحلیل جامعه‌شناختی، نوشتن همواره مرا تحلیل برده است، فرسوده کرده است و... عمیقا خسته. همین است که هر یک دانه کامنت‌ نامرتبط و از سر سوءتفاهم‌های ناشی از پیش‌فرض‌های متعصبانه، کم‌وبیش  ویرانم می‌کند، چون دقیقا همان زمانی که خالی از هرگونه توان و انرژی هستم، نه‌تنها شاهد دست‌بسته و ناتوانِ برداشت‌های نادرست و بی‌ربط از مطالب با خون‌دل نوشته‌شده‌ام هستم بلکه بدتر از آن، در اغلب موارد مجبور می‌شوم وارد بحث‌های کشدار و کسالت‌بار و عمیقا فرسوده‌کننده‌ای شوم که تا مدت‌ها انرژی و توان و انگیزه‌ی هرگونه نوشتن را نابود می‌کند. همین است که گاه وقتی هوس بلند کردن چند هندوانه با هم را می‌کنم، وقتی می‌خواهم هم مقاله‌ها بنویسم، هم پروژه‌های کاری را به سرانجام برسانم و هم وبلاگ را تعطیل نکنم، به وسوسه‌ی مقاومت‌ناپذیر بستن کامنت‌ها دچار می‌شوم بلکه بتوانم با ذخیره‌ی خرده انرژی‌های باقیمانده، ساعت‌ها يك‌نفس نوشتن و خستگی هولناک همراهش را تاب بیاورم.

 

پی‌نوشت2: باز صفحه‌ی جی‌میلم یک مرگی پیدا کرده است که اصلا لود نمی‌شود، شرمنده‌ی دوستانی که احيانا در چند روز گذشته ای‌میل زده‌اند و هنوز جوابی نگرفته‌اند؛ باور کنید هر حقه‌ای که به فکرم رسیده است سوار کرده‌ام اما باز هم نتوانستم چک‌میل کنم. به‌هرحال اگر کار واجبی هست، عجالتا یاهو کارمان را راه می‌اندازد: baharvin61@yahoo.com

 

*به نقل از: «فضیلت‌های ناچیز»، نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ و ترجمه‌ی نه‌چندان جالب محسن ابراهیم.

+  یکشنبه دوم تیر 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

+  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

موج‌های كوچک لذت كه در بستر عمیق رنج، سر بر صخره‌های همیشه استوار ملال و دل‌زدگی می‌كوبند.

+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

می‏دانید؟ بچه‏ها واقعا زحمت کشیده بودند‏، بروبچِ انجمن علمیِ برنامه‏ریزی و رفاه اجتماعی را می‏گویم، کلی این‏طرف و آن‏طرف دویده بودند بابت بودجه و پوستر و تندیس و هدیه و الخ. باورتان می‏شود؟ همین آقای جعفری و دوستان‏شان، ‏حتی وقتی همه سر میزها نشسته بودند و دولپی جوجه‏کباب می‏خوردند،‏ هنوز عرق‏ریزان از این طرف به آن طرف می‏دویدند. خلاصه این‏که برای برگزاری این جشنواره همین چندتا دانشجو، همتی به‏خرج دادند مثال‏زدنی و شرمنده‏کننده‏ی افراد فراخ‏الحالی مثل من که بابت تنها داوری نهایی، کلی ناز و غمزه آمدم و چند برابر این هیکل نیم‏وجبی‏ام غر زدم. از حق نگذریم سروشکل آبرومندانه‏ای هم داشت این جشنواره‏ی وبلاگ‏نویسی با موضوع مسائل اجتماعی اما از بابت محتوا، دروغ چرا، ضعف‏هایی داشت که صادقانه بگویم، گردن هیچ‏کس نیست مگر همین من و امثال من که دستی در وبلاگ‏نویسی داشتند و جامعه‏شناسی هم خوانده بودند اما از سر تنبلی بود یا مشغله‏های همیشگی، فرصتی به این درخشانی و کمیابی را به باد فنا دادند کم‏وبیش. فکرش را بکنید، اگر این جشنواره‏ای که هم بودجه‏ی قابل‏قبولی داشت، هم محدودیت چندانی در انتخاب هایش نداشت، هم در یک مکان آکادمیک برگزار می‏شد و می‏توانست در جاانداختن وبلاگ‏نویسی در فضای دانشگاهی هم موثر واقع شود، چنین جشنواره‏ای اگر به لحاظ محتوایی‏ هم قوی برگزار می‏شد‏، چه‏ها که نمی‏کرد. حیف شد اما خب تجربه‏ی بسیار مفیدی بود، هم برای این گروه فعال دانشجویی که همت و پیگیری‏شان دست‏مریزاد دارد و هم برای امثال من که بعد از این اگر باز هم بخت در خانه‏ی دغدغه‏های‏شان را زد، این‏قدر ماستِ چکیده‏وار رفتار نکنند.

راستش همه‏ی این‏ها را گفتم که برسم به یک نکته‏ی مغفول مانده در پست سمیه، آن‏هم این‏که این ده وبلاگ برگزیده فقط از میان وبلاگ‏هایی برگزیده شدند که خودشان در این جشنواره ثبت‏نام کرده بودند، درواقع محدوده‏ی داوری ما همه‏ی وبلاگ‏های اجتماعی‏نویس نبود بلکه طیف بسیار محدودی از وبلاگ‏ها بود که همت کرده و در این جشنواره شرکت کرده بودند. بدیهی است این طیف محدود کار داوری را دشوارتر از همیشه می‏کند چراکه شما از طرفی وبلاگ‏های اجتماعی درست‏ودرمانی سراغ دارید که هم به معنای واقعی کلمه وبلاگ‏اند، هم مشخصا اجتماعی می‏نویسند و هم مطالب‏شان مستند و معتبر و کم‏اشتباه است و خلاصه نویسندگان‏شان برای نوشتن مطالب اجتماعی‏شان کلی زحمت می کشند، از طرف دیگر اما با انبوه وبلاگ‏هایی مواجه بودید که یا اصلا وبلاگ نبودند یا اجتماعی نبودند یا بیشتر از شش هفت پست نداشتند و خلاصه اصلا قابل مقایسه با دسته‏ی قبل نبودند، چه برسد به این‏که بخواهند برتر از آن‏ها باشند. باز هم می‏گویم که این ضعف آشکار محتوایی بیش از همه به من و امثال من برمی گردد که پیشنهاد انعطاف‏پذیرتر کردن نحوه‏ی ورود وبلاگ‏ها به جشنواره را طرح نکردند و برای برطرف کردن این ضعف‏های محتوایی راهکار چندانی ارائه ندادند. چه‏بسا همه‏چیز قابل‏قبول‏تر می‏بود اگر ما به بچه‏های برگزارکننده پیشنهاد می‏دادیم که نحوه‏ی ورود وبلاگ‏ها به جشنواره دو راه باشد: یکی نظر تیم داوری در مورد وبلاگ‏های معروف و سابقه‏دار اجتماعی‏نویس و هم وبلاگ‏های ثبت‏نام‏کننده، این‏ دومی هم به‏خاطر آن‏که سوگیری نظرات شخصی داوران در انتخاب وبلاگ‏ها برطرف شود و در نهایت هم وبلاگ‏های شناخته شده و هم وبلاگ‏های گمنام با معیارهای مشخص و امتیازبندی‏های جزئی مورد داوری قرار گیرند. درهرحال، به‏هر دلیلی که بود، این ضعف در محتوای جشنواره باقی ماند و ده وبلاگ برگزیده از میان طیف محدودی از وبلاگ‏ها انتخاب شدند و همین است که شما در لیست نهایی برگزیدگان، وبلاگ‏هایی را می‏بینید که درکل تنها شش پست دارند یا وبلاگ‏هایی که مشخصا شخصی‏نویس هستند یا بیشتر فرهنگی-هنری‏اند تا اجتماعی به معنای خاص کلمه یا...رودربایستی که نداریم با همدیگر، من یکی که جانم بالا آمد تا همین ده‏،یازده‏تا را انتخاب کردم، یعنی هی به آن وبلاگ‏های اجتماعی خوب فکر می‏کردم و هی عذاب وجدان می‏گرفتم، ادا و اطوار و بهانه‏هایم برای شانه خالی کردن از زیر بار داوری هم بر سر همین مساله بود، در تمام طول اختتامیه هم یک خسته نباشید می‏گفتم و یک خروار غر به دمش می بستم اما خداوکیلی همت و شوق بچه‏ها را که می‏دیدم، کلی از خودم خجالت ‏کشیدم که چرا برای هرچه بهتر برگزار کردن جشنواره کمک زیادی نکردم و حداقل در حد خودم برای برطرف کردن ضعف‏های محتوایی تلاش نکردم:((

 

پی‏نوشت1: شما که شاهدید، من اصولا هر چیزی را اینجا نمی‏گویم، این فقره‏ی جشنواره را هم به هزار و یک دلیل می‏خواستم به سکوت برگزار کنم اما خب وقتی سمیه یک چیزهایی می‏نویسد، لاجرم پای من هم به میان می‏آید. عرض خاصی هم نبود البته، به نظرم آمد سمیه یک توضیحات نسبتا مهمی را احتمالا فراموش کرده بگوید، این شد که بنده شخصا در جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی گام برداشتم:)

 

پی‏نوشت2: موجود بی‏کار و بی‏نام‏ونشانی که هرچند ساعت یک‏بار وقت‏ات را بابت کامنت‏ها و ای‏میل‏های بلندبالای سراسر ناسزاهای بی‏معنی و زشت هدر می‏دهی، این‏طور نتیجه نمی‏گیری. ببین من با نظر مخالف مشکلی ندارم، حالا با هر گفتمان سخیف و مشمئزکننده‏ای که بیان شود، اما با بزدلی مشکل اساسی دارم. متوجهی چه می‏گویم؟ من هم نقد می کنم، گهگاه ممکن است از دستم در برود و تندوتیز هم نقد کنم اما حداقلش این است که آنقدر شجاعت دارم که با اسم و رسم واقعی‏ام بنویسم و حداقل به همین اندازه‏ پای حرف‏هایم بایستم. تو هم این جسارت را پیدا کن، مطمئن باش هیچ مشکلی برای انتشار به اصطلاح نظرات‏ات در اینجا وجود ندارد. اصلا بیا یک قراری با هم بگذاریم، تو اسم و رسم و رشته و مقطع تحصیلی و محل تحصیلت را برای خوانندگان اینجا رو کن (برای من نه البته، من شخصا حدس قریب به یقین می‏زنم در باب هویت‏ات، با این‏کار فقط می‏خواهم راه حاشا کردنت را ببندم)، من هم قول شرف می‏دهم که همه‏ی آن کامنت‏های پاک شده اما ذخیره شده بر روی هارد کامپیوترم را به صورت یک پست بیاورم، دقیقا به همین شکلی که پست‏های خودم را منتشر می‏کنم، یکی دو روز هم به عنوان پست اول وبلاگ نگهش می‏دارم، یعنی دقیقا به همان اندازه‏ای که نقد خودم را به عنوان پست اول نگه داشتم، فقط مثل پست خودم به جای نام اشخاص حقیقی سه‏نقطه می‏گذارم، به‏جز این اما هیچ سانسور دیگری اعمال نمی‏کنم و همه‏ی آن فحش‏های آن‏چنانی‏ را هم می‏گذارم باشد بی‏کم‏وکاست. قبول؟

 

بعدالتحرير: بخدا من وبلاگ را پينگ نكردم. آخر شما كه بهتر مي‏دانيد، من لزوما هر وقت آپ كنم پينگ نمی‏كنم، يعنی پيش خودم فكر می‏كنم حتما بايد مطلب دندان‏گيری نوشته باشم كه ملت را خبردار كنم. خلاصه اين‏كه به خودم بود، بی‏جهت خلق‏ خدا را بابت اين توضيحات معمولی و پيش‏پاافتاده به اينجا نمی‏كشیدم.

+  دوشنبه ششم خرداد 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

قبرستان همان سکوت باشکوه و آرامش‌بخش همیشگی‌اش را داشت.

 

 

نمی‌دانم چون این‌همه نزدیک بود نبودنش این‌قدر دور و غیرقابل‌باور است؟

دست خودمان که نیست، تمام این یک‌سال هنوز هم همان عزیز همیشگی بود، «جمعه بریم خونه‌ی عزیز»؟ «تو دلمه بلد نیستی، عزیز بلده فقط»، «به قول عزیز...» مکث می‌کردم و همان‌طور که بهت‌زده به جای نامعلومی خیره می‌‌شدم، زیر لب می‌گفتم: خدابیامرز، انگار که زبانم نچرخد به گفتن چنین ناباوری بزرگی و ...نه این‌که فقط من باشم، هیچ‌کس دیگر هم باورش نشده بود. نه فقط یک سال بلکه هیچ‌چیز دیگر، حتی آن سنگ سیاه بزرگ هم به کار باور مرگ یک مادرِبزرگ نیامد که نیامد.      

 

پی‌نوشت: مذهب یعنی همین، یعنی نهم خرداد خیلی روز بی‌ربط و بی‌خاصیتی است وقتی روز به این بزرگی هست، روز شهادت، آن‌هم شهادت مادر، شهادت فاطمه، از همین حالا تا صبح قیامت می‌شود دلخوشِ همین روز بود و سعادتی که یک زن برای رفتن همیشگی در چنین روزی دارد. این است که لابد هیچ‌ آدم عاقلی سالگرد قمری مرگ در چنین روزی را ول نمی‌کند برود روز بی‌نام و نشان نهم خرداد را بچسبد.   

+  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«من سرشتی بیش از حد متمركز دارم، ضربه‏ی هر تأثیری تا مركز هستی‏ام نفوذ می‏كند.» نیچه

 

پی‏نوشت: كشف خودم نیست، كشف فوق‏العاده‏ی دوستی است كه به قول خودش با خواندن این جمله عمیقا به یاد من افتاده است. به نظرم لذت ایجاز و تمام‏كنندگی‏‏اش بیش از حدِ طاقت است، ممنون كه با من سهیمش شد.

+  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه

آمیزه‌ای از احترام عمیق، صمیمیتی دلنشین و دوست داشتنی ساده و پاک و به‌یادماندنی.
+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

دعوت شده‌ام سر یکی از کلاس‌های دکتری استادی حاضر شوم که هم به لحاظ اخلاقی برایم محترم است و هم دانش علمی- فلسفی‌اش را تا حد زیادی معتبر و مستدل می‌دانم. البته گهگاه حرص می‌خورم بابت بیان‌های متفاوتی که از دیدگاه‌های مشابه و مورد علاقه‌مان داریم، گرچه می‌دانم یک دلیل این تفاوت بیان‌ها در پیش‌زمینه‌های متفاوتی است که ما پیش از این، مکاتب کم‌وبیش مشترکی را از درون آن‌ها مطالعه کرده‌ایم. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل فایده و حتی جذابیت چنین کلاسی برای من همین تفاوت برداشت‌ها که نه، تفاوت در تاکیدگذاری بر وجوه مختلف یک مکتب فکری است. حالا نکته‌ی جالبی که باعث شد در این رخوت گرمازده‌ی بهاری آنقدر هیجان‌زده شوم که بیایم اینجا و با شما هم در میانش بگذارم، تفاوت مواجهه‌مان با مکاتب دیگر است. صبر کنید، الساعه توضیح بیشتری می‌دهم.

دروغ چرا، یکی از مزیت‌های مهم این استاد محترم آن است که درون یک مکتب فکری خاص کار می‌کند و به آن وفادار است بدین‌معناکه انتقادهای وارد بر مکتبش را می‌شناسد، برای‌شان پاسخ‌هایی دارد و البته از منظر آن، مکاتب دیگر را نیز به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه مکتب خاصی که بدان معتقد است، در مقابل انتقادهای وارد بر مکاتب دیگر مصون است. درواقع نشان می‌دهد چگونه آن مکتب خاص بیشترین جامعیت را دارد، کم‌وبیش همه‌ی زمینه‌ها را پوشش می‌دهد و کمترین پرسشی در حوزه‌های مختلف را بی‌پاسخ می‌گذارد. درواقع این مکتب را هم‌چون نوعی سبک زندگی تصویر می‌کند که اجزای مختلف آن با یکدیگر حد بالایی از سازگاری و انسجام را نشان می‌دهند. حالا وقتی این مکتب خاص عقلانیت انتقادی (critical rationalism) باشد، ماجرا برای کسی مثل من جالب‌تر هم می‌شود، چرا؟ خب فکرش را بکنید، در چنین مکتبی صحبت کردن از ویتگنشتاین، حتی از نوع متقدمش هم کم‌وبیش فحش است، ويتگنشتاین متاخر (یعنی دقیقا همانی که من بی‌پروا و بی‌حدوحصر عاشقش هستم) دیگر اصلا قابل بحث نیست. نیچه هم که رسما خارج از محدوده است. (حالا عجالتا اعوان و انصاری مثل مور، گادامر، توماس کوهن، جیمز و دیویی و پراگماتیسم و امثالهم را داخل پرانتز می‌گذارم).

واقعا یکی نیست بپرسد من با این علائقِِ به قول استاد غیربهداشتی، چه ربطی به این کلاس و مکتب حلوا حلوا شده‌اش دارم؟ صرف این‌که زمانی پوپر می‌خواندم و حالش را می‌بردم دلیل می‌شود برای علاقه نشان دادن به این مکتب؟ اصلا چطور می‌توانم پوپر که نه، برای علوم اجتماعی زیادی صلب است، هایک انعطاف‌پذیرتر و با ویژگی‌های علوم اجتماعی سازگارتر است، حالا هایک یا هرکس دیگر، به هر‌حال چطور می‌توانم چنین عقایدِ باز به قول استاد سلامتی را با آن شیطنت‌های خطرناک یک‌جا قبول کنم؟ رویکرد نامنسجمی دارم که مثل لحاف چهل تکه است و هر جزءاش یک ساز می‌زند برای خودش؟ نکند پای همان کلیشه‌ی همیشگی درگیری عقل و احساس در میان است و لابد درحالی‌که یکی ستون واقع‌گرایانه‌ی عقلانیت انتقادی را چسبیده است،  دیگری دم به ساعت به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند و دنبال عشقش می‌رود؟

می‌دانید، هیجانش دقیقا همین جاست، همین‌که مکتبی را که به صورت شهودی و ماقبل آگاهانه راضیم می‌کند دست‌کاری کنم و شاید به عبث تلاش کنم آن شهود غیرقابل بیانم مبنی بر قابلیت انسجام و پیوند این دیدگاه‌های مختلف و بعضا متعارض را به صورت عینی و قابل‌بیان تحقق بخشم. فکرش را بکنید، چه فرآیند هیجان‌انگیزی است وقتی مدام انگشت می‌گذارید روی نقاط مختلف یک بنا که چه عرض کنم، یک کاخ عظیم و باشکوه و مهمتر از همه محکم و نفوذنا‌پذیر و بدون هیچ حفره‌ی امنیتی، هی مثل بچه‌های تخسِِ شیطان هر نقطه‌اش را فشار می‌دهید و بازی بازی می‌کنید ببینید بالاخره کجایش نرم‌تر و قابل‌نفوذتر است تا بلکه بتوانید از همان‌جا یک راه‌باریکه‌ای باز کنید و خوش‌خیالانه و یواشکی، آن عشق‌های ممنوعه‌ی پنهانی را هم به این کاخ عظیم اما خلوت و ساکت راه دهید و به خیال خودتان ضیافتی راه بیندازید تا ابد به یاد ماندنی:)

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

گفتم می‌روم پته‌ات را می‌ریزم روی آب، جلوی مردم که می‌رسی هی حفظ ظاهر بیخود می‌کنی و الکی از رمان و فیلم و تئاتر و نمی‌دانم جامعه‌شناسی می‌نویسی، آن‌وقت چشم‌شان را که دور می‌بینی می‌آیی این‌جا می‌افتی قاطی دوستانت و هی لودگی می‌کنی و پشت سر این‌وآن غیبت می‌کنی؟ پوزخند معناداری زد یعنی این‌که مثلا چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ اصلا چکار می‌توانی بکنی؟ می‌دانید، اینجایش را دیگر نخوانده بود، فکر نمی‌کرد بروم دو سه ساعتی گوگل را زیرورو کنم و پدر خودم را بابت طراحی دوستونی و حتی ‌سه‌ستونی وبلاگ در بیاورم اما بالاخره یک‌جایی برای آمار دادن آن گپ‌زدن‌های خودمانی‌اش باز کنم، آن‌هم با آدرس و سند و مدرک و همه‌چیز. بعد که دید این ستون «خودمانی‌تر» راه افتاده و همین حالاست که دست این دودوزه‌ بازی‌هایش برای غریبه و آشنا رو شود، به التماس افتاده بود و مثل همیشه دلیل و توجیه منطقی می‌آورد که آخر چه کاری است، خب اگر می‌خواستم همه ببینند که این قایم‌موشک‌بازی‌‌ها را درنمی‌آوردم، می‌آمدم همه‌چیز را همین‌جا لو می‌دادم، خلاصه، ‌یک ننه‌من‌غریبم بازی‌ای راه انداخته بود که بیا و ببین. راستش من هم فقط می‌خواستم روی‌اش کم شود، وگرنه تحفه‌ای هم نبود آن درددل‌های گهگاهی‌ِ دوستانه‌اش، گذشته از آن، قحطی‌اش که نیامده، خود من هم که چلاق نیستم، ستون ساخته‌ام به این خوشگلی و ذوقش را هم کرده‌ام حسابی،‌ حالا چرا بروم چهار خط حرف درگوشی او را اینجا لو بدهم، خودم که لال نیستم، این‌همه حرف دارم، هی می‌خواسته‌ام بگویم، هی گفته است نه، حالا بحث دنباله‌دار است و نمی‌شود وسطش پارازیت شخصی‌نویسی بیایی، بهش گفتم بی‌انصاف قرارمان این بود؟ اصلا یادت هست روزی را که این‌جا راه افتاد؟ قرار بود این یادگاری‌های کوچک و تمام‌نشدنی کتاب‌ها و فیلم‌ها و تئاتر‌ها و بحث‌های سیاسی-اجتماعی اصل باشد یا همین گپ‌زدن‌های شخصی؟ گوشش اما هیچ بدهکار این حرف‌ها نبود، اصلا مرض فرهنگی-اجتماعی‌نویسی گرفته است به گمانم. از شما چه پنهان، از همان جنگ اول‌مان هم معلوم بود که یک روز کارمان به اینجا می‌کشد که برداریم این‌طوری خرج‌مان را جدا کنیم. این است که فکر کردم این ستون کناری، اتفاقا راستِ کار خودم است، من که مثل او پرچانه نیستم جای زیاد بخواهم، فوق فوقش هر روز هوس کنم یکی دوباری بیایم و مینیمالی سلام و علیکی کنم و غری بزنم و چیزهای خنده‌دار تعریف کنم و غمگین شوم و...بروم. همین. پینگ و ستون اصلی وبلاگ هم ارزانی خودش، من دوست‌های خودم را خواهم داشت که حتی می‌توانند برایم نظر هم بگذارند و...خلاصه این‌که به کوری چشم او هم که شده، به ما هم خوش می‌گذرد لابد.

 

راستی، تا یادم نرفته، آخرین پرچانگی‌اش در آن محفل دوستانه را اینجا بیاورم که فکر نکند من به این راحتی‌ها دست از سرش برداشته‌ام، اتفاقا کارم هیچ حساب و کتاب ندارد، خیلی وقت‌ها عین حرف‌های در گوشی‌اش با دوستانش را توی همین چهاردیواری خودم، یعنی همین ستون کناری می‌آورم، شاید به مرور دست‌تان بیاید علی‌رغم همه‌ی آن ادعای صداقتی که گوش فلک را کر کرده استد، با چه موجود موزمارِ پنهان‌کاری طرفید. باورتان نمی‌شود؟ خودتان ببینید:


ادامه
+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

حکایت آدم‌ها هم شده است حکایت عروسک‌های بچگی. تا وقتی پشت ویترین مغازه بودند و دست آدم بهشان نمی‌رسید، مسحور کننده بودند و جادویی، مهره‌ی مار داشته باشند انگار، کافی بود آدم ناغافل پاسست کند تا همان دم غرق شود در خيال و شور و شیفتگی. بعد نوبت مژه‌ها بود که هی بیفتند و هی تو درست بگویی مال کدام چشمت بوده و بعد از ته دل آرزو کنی، هی زیرلب خدا خدا کنی، هی مادرت را جلویش نگه داری و زبان بریزی که ببین چه قشنگ است، من اگر این را داشتم دیگر توی این دنیا هیچ چیز نمی‌خواستم و او هي اخم کند و بگويد نه و...اما همین که بالاخره می‌آمدند توی دست‌ات، انگار همه‌ي آن سحر و جادو دود مي‌شد و مي‌رفت هوا، مهره‌شان را گم کرده باشند انگار، یک جور معمولی و بدی می‌شدند، پیش‌پاافتاده و... چه می‌دانم، مي‌شدند عين همه‌ی آن خرت‌وپرت‌های دیگری که توی کمد بودند و خيلي وقت پيش دلت را زده بودند، ‌چقدر هم که همه‌شان زود کهنه می‌شدند، انگار نه انگار روزها و ماه‌ها جلوی خودشان معطلت کرده و هی چشمک‌های دلبرانه تحویلت داده بودند.

بعضی‌های‌شان را هم پدر و مادر می‌خریدند به سليقه‌ي خودشان یا چه مي‌دانم، خاله و عمه هدیه می‌آوردند، آن‌ها هم قشنگ بودند، رنگ‌ولعاب و همه‌چیز هم داشتند اما...نمی‌دانم، یک‌طوری بودند، به دل آدم نمی‌چسبیدند، می‌گذاشتی‌شان لب طاقچه، همین‌طور الکي، به‌هرحال روي آبروي آدم بودند و از اين حرف‌ها ديگر، اما گم‌وگور هم اگر می‌شدند، هيچ کک‌ات نمی‌گزید، اصلا دو روز بعد یادت می‌رفت که یک وقتی همچین بازیچه‌ای هم داشته‌ای.

بعضی آدم‌ها هم به این عروسک‌هایی می‌مانند که آدم نگه داشته است یادگاری؛ مثل همینی که من دارم، همینی که حالا به نظرم خیلی معمولی و کوچک می‌آید، کثیف هم شده است حسابی، کفش‌هایش هم گم شده، دیگر همان یک کلمه‌ی جادویی مامان را هم نمی‌گوید. یک وقتی اما همان تک‌کلمه‌ی نامفهوم تمام دنیای من بود، هی پزش را به غریبه و آشنا می‌دادم که آره، من یک عروسک دارم از این گنده‌ها که حرف هم می‌زند، حالا یک کلمه بیشتر نمی‌گفت‌ها، اما خب میان آن همه عروسک‌‌های کرولال، تنها مایه‌ی خوشبختی‌ام بود. حالا دیگر گذشته است، افتاده است یک گوشه و به قول مادرم فقط جا می‌گیرد بیخودی، اما خب چکار کنم، کلی خاطره‌ی ریز و درشت پشتش است، دور که نمی‌توانم بیندازم یادگاری روزهایی را که تنها بغل گرفتن‌اش کافی بود تا خوشبخت‌ترین دختر روی زمین باشم.

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

اکنون به برکت وجود رایانه و فضایی به نام اینترنت و افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی به‌راحتی چند کتاب و مقاله‌ی ترجمه شده از این و آن را برمی‌دارد و انشایی می‌نویسد 

 

اشتباه نکنید، این‌ها را یک لاتِ سیاه‌مستِ دروازه‌غار نگفته است، این‌ها را یک به اصطلاح استاد دانشگاه گفته است در آستانه‌ی پنجاه سالگی.

منِ اخموی عصبانی به کنار، کاش یک نفر، چه می‌دانم چه كسی، همان دوست کانادایی‌شان اصلا، بیاید و لابد دوستانه‌تر از من به ایشان تذکر دهد که آرام باشید آقا، منزلت استادی‌تان بخورد بر فرق سر دانشجوهای بخت‌برگشته‌تان، این فحش‌های آب‌نکشیده‌ی شما بر مبنای قوانین رایج این مملکت جرم است، شلاق دارد، حواس‌تان هست؟ 

بگذریم، کاش واقعا می‌دانستم این استاد نه‌چندان محترم، از کجا و بابت چه چیز این‌همه سوخته‌اند که این‌چنین از خشم، کف به دهان آورده‌اند؟ واقعا تعابیری مثل «دسته گل» و «به سبزه آراستن» و «گاف‌های مضحک» و «دن‌کیشوت‌وار» می‌تواند منشاء لغزیدن و غرق شدن زبان و قلم یک به اصطلاح استاد دانشگاه، در چنین گرداب متعفنی باشد؟

متن آشفته و بی‌سروته ایشان البته نیاز به جواب ندارد. من واقعا نمی‌فهمم یک عذرخواهی ساده بابت یک اشتباه در خواندن جمله‌ی فارسی اینقدر دشوار است که ایشان این‌چنین رقت‌انگیز و بچگانه پای بر زمین می‌کوبند و مدام گاف آشکار و جبران‌ناپذیرشان در باب پاسخ قله‌ای را تکرار کرده و بر این اشتباه ابتدایی و مضحک پافشاری می‌کنند؟ از این گذشته، کجای پست‌های من سرهم کردن مقالات و کتاب‌های دیگران بدون ذکر منبع است؟ شما در نوشته‌ی ایشان مطلبی از من می‌بینید که مصداق این تهمت سراسر ناروا و بی‌مورد‌شان باشد؟ من در اين وبلاگ، كی و كجا ادعای تخصص كردم؟ كی و كجا مثل ايشان وهم برم داشته که حوزه‌های روشنفكری و رمان و فمنيسم و اقتصاد و چه و چه، ملك طلق من است که حالا بعد بخواهم از سر این خیالات كودكانه، ديگران را زنهار بدهم كه شما را چه به اين حرف‌ها؟ نقد ترجمه‌ی یک بنده خدای دیگر چه ربطی به پست‌های وبلاگ من دارد؟ اين‌كه در هفتان به چه كسی لينک می‌دهند یا نمی‌دهند، چه دخلی به من دارد؟ سید خوابگرد این وسط چکاره است بنده‌ی خدا؟ چون مدت‌ها پیش اطلاعیه‌ی نقد و بررسی یک رمان شاهکار را در سایتش گذاشته و یکی دو اشتباه تایپی هم در متن نقل شده از کتاب داشته، هدف خشم افسارگسیخته‌ی جناب نویسنده قرار گرفته است؟ ملکوت دیگر چه گناهی مرتکب شده است؟ واقعا من که ربط منطقی چندانی میان جمله‌ها و پاراگراف‌های مختلف این نوشته‌ی زشت و عاميانه نمی‌بینم اما محض بالا بردن سواد و آگاهی ادبی امثال ایشان هم که شده، چند نکته‌ای را متذکر می‌شوم:

 

1. چشمان شعله‌ور یا نگاه شعله‌ور کنایه است از خشم بسیار. اگر تشبیه را کامل‌تر بیاوریم می‌شود چشمانی که از آتش خشم شعله می کشیدند یا نگاهی که از آتش خشم شعله می‌کشید. به نظرم تصویر فوق‌العاده‌ای است. تشبیه خشم به آتش که تشبیه رایجی است اما شعله کشیدن چشم تصویری است که در آن انعکاس شعله‌های آتش در مردمک‌های چشم دیده می‌شود، کدام آتش؟ آتش خشم. یعنی خشم فرد مورد نظر از درون چشم‌هایش خوانده می‌شد یا به عبارتی آتش خشم در آن‌ها شعله می‌کشید. روشن است یا مثل معلم‌های فارسی دبیرستان جزوه بگویم؟ اصلا بگذارید به شیوه‌ا‌ی ساده‌تر بگویم، به نویسنده‌ی این متن از هم گسیخته پیشنهاد کنم چهره‌ی خودش را در آینه ببیند، بعید می‌دانم توصیف بهتری از «چشمان شعله‌ور» برای وصف چشمان‌شان پیدا كنند.

 

2. ترجمه‌ی هر دو کتاب ساباتو به فارسی از آقای مصطفی مفیدی است. من شخصا ترجمه‌های ایشان را فوق‌العاده نمی‌دانم و حتی در برخی نقل‌قول‌های متعددی که تابحال از این دو کتاب در وبلاگ گذاشته‌ام، اطلاحاتی ویرایشی انجام داده‌ام.  مثلا در مورد « فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید»، اگر اشتباه نكنم به جای «بیاید»، «آمد» ترجمه کرده بودند (به اصل متن دسترسی ندارم، این نقل‌قول‌ها را از کتاب‌های مختلف در یک دفتر شخصی بازنویسی و نگهداری می‌کنم) که من احساس کردم «بیاید» بهتر خوانده می‌شود. به‌هرحال شخصا تابحال نظر خاصی راجع به ترجمه‌های ایشان نداده‌ام اما «چشمان شعله‌ور» را مصداق یک ترجمه‌ی بد یا نچسب به تعابیر فارسی و امثالهم نمی‌دانم، چنان‌که در نکته‌ی قبل هم معنای این کنایه‌ی استعاری زیبا را شرح‌ داده‌ام.

 

3. من نمی‌دانم کجا و چه چیزی را بدون ذکر منبع نقل کرده‌ام. در باب این قسمت‌های نقل شده از ساباتو، به نظرم بدیهی آمد که دارم از کتاب «درباه‌ی قهرمانان و گورها» نقل می‌کنم. چرا؟ چون تابحال به کرات از این کتاب نقل کرده‌ام (اینجا و اینجا و خیلی جاهای دیگر ) آنقدرکه قاعدتا خوانندگان وبلاگم خیلی ساده حدس می‌زنند که وقتی می گویم «به نقل از ساباتو» یعنی باز هم پای همان کتاب همیشه محبوبم در میان است. 

 

و اما سخن آخر:

شما از دست رفته‌اید جناب حنایی کاشانی، به تمامی از دست رفته؛ شما با نسبت دادن چنین ناسزاهای سخيف و چاله‌میدانی‌ به دیگران، قلم‌تان را بر سر هیچ‌وپوچ به لجن کشیدید. قبول کنید به کسی‌که در آستانه‌ی پنجاه سالگی و علی‌رغم سمت استادی دانشگاه، این‌چنین ساده و بی‌دلیل، خرده حیثیتش را به‌گونه‌ای جبران‌ناپذیر به باد می‌دهد، امید زیادی نمی‌توان داشت. راستش اولش فکر کردم چون ناخودآگاه نظرم راجع به ترجمه‌های ناخوانا و پردست‌اندازتان را صادقانه و صریح گفته بودم، آن‌چنان خشمگین شده و دست از دهان کشیده‌ و آن اشتباهات مضحک و ابتدایی را مرتکب شدید، حالا اما یقین کردم که مشکل‌تان جدی‌تر از این حرف‌هاست، خیلی خیلی جدی‌تر.

+  جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

لابد شما هم تجربه‌اش را داشته‌اید، تجربه‌ی این‌که وقتِ شهود، لزوما همه‌چیز در همان لحظه‌ی اول روشن نمی‌شود، در آن لحظه آدم فقط یک حس کلی از حل معما دارد، درحالی‌که اگر همان موقع یک نفر پیدا شود و ازش بپرسد چگونه؟ احتمالا هیچ جواب مشخصی برایش ندارد اما دقیقا در همین حینی که عاجز از بیان چگونگی حل ماجراست، بشکن‌زنان راه می‌رود و یافتم یافتم می‌خواند.

از شما چه پنهان، همین حکایت عینا تکرار شد وقتی دو سه روز پیش، طبق معمول، کله‌ی سحر مشغول خواندن وبلاگ‌های دوستان بودیم و ناگهان به مصداق مومن آیینه‌ی مومن است، پستی را در وبلاگ دوستی خواندیم که هر آیینه انگار وبلاگ خودمان و همین پست‌هایی را می‌خواندیم که دوستان تازگی‌ها بابت‌شان هی سگرمه‌های‌شان را توی هم می‌کنند و زیرلب غر می‌زنند که بس کن دیگر این نثر متکلف و تصنعی التقاطی را. راستش حتی یک توصیف معنادارتر و جفت‌وجورتر هم برایش پیدا کردم: «نثر سکته‌دار»، نثری پردست‌انداز و ناروان که خواننده‌اش را مجبور می‌کند هر دو سه کلمه یک‌بار (در حالت خیلی حادش، حتی کلمه به کلمه) مکث کند و دوباره برگردد جمله یا حتی پاراگراف‌ را از ابتدا بخواند تا به محتوای سرراست و اغلب پیش‌پاافتاده‌ای پی ببرد که بی‌جهت در پیچ‌وخم‌های زائد و صوری نثر گم شده است.

از شما چه پنهان، تا قبل از کشف این آیینه‌ی کذا، من هی لب‌ولوچه‌ام آویزان می‌شد که ببین بی‌معرفت‌ها جای تبریک سالگرد تولدشان است، هی بیخودی توی سر وبلاگ و نثرش می‌زنند که فلان است و بهمان؛ اما در آن صبح به‌یادماندنی، در یک لحظه ناگهان انگار معنا و مفهوم تمام این انتقادهای پربسامد برم مکشوف شد، البته بدون آن‌که بتوانم چندوچون این درک را با کلمات بیان کنم. دو سه روزی گذشت و من هر لحظه درک عمیق‌تر و همه‌جانبه‌تری از آن انتقادها پیدا می‌کردم و هی خوداگاه و ناخودآگاه انبوه مصداق‌های جورواجورش را در پست‌هایم پیدا می‌کردم.

به‌هرحال گذشت و گذشت و من هر روز کم‌طاقت‌تر شدم بس‌که از شعف و هیجان این کشف لب‌پر می‌زدم. این شد که فکر کردم بیایم گوشه‌ای از همین شهودات آیینه‌ای را با شما هم در میان بگذارم بلکه دست از سرم بردارد این شوروشری که از سر نجات حاصل از سردرگمی و کنار گذاشتن کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم‌های اخیر، دچارش شدم.

خب، حالا دیگر وقتش است تا به سوال اصلی و محوری بپردازیم. واقعا منظور از نثر متکلف، تصنعی و التقاطی چیست؟ کدام ویژگی‌ها باعث می‌شود به یک نثر چنین صفاتی را نسبت دهیم؟ بالاتر از این دو، چه علتی باعث پیدایش و کاربرد چنین نثری است؟

گرچه تقدم و تاخر منطقی جور دیگری ایجاب می‌کند اما بگذارید به همان توصیف چندخطی بالا و درک عمومی‌مان از نثری با صفات پیش‌گفته اکتفا کنیم و از سوال آخر شروع کنیم. این‌که اصلا چه می‌شود که یک نثر روان و پاکیزه و با ظرافت‌های کلامی هوشمندانه، به مرور تبدیل به نثری متکلف، تصنعی، التقاطی یا به تعبیری که من بیشتر با آن موافقم: سکته‌دار و پردست‌انداز می‌شود، نثری که محتوایی ساده و بعضا بکر و باطراوت را در زیر بزک‌های پررنگ و لعاب و زینت‌های زمخت و بدلی‌اش، پنهان کرده است.

به نظرم وسوسه‌‌ی مقاومت‌ناپذیر و صدالبته انسانی به تماشا گذاشتن و به تعبیر خودمان نشان دادن و به رخ دیگران کشیدن، اصلی‌ترین علت این فاجعه‌ی تدریجی است. به نظرم نویسنده‌ای که کلمات را جزئی از وجود خودش احساس می‌کند و همواره  در این توهم به سر می‌برد که بدون آن‌ها یک آدم کاملا فلج و ازکار افتاده است، چنین نویسنده‌ای به شدت مستعد چنان وسوسه‌ای است.

درست مثل بچه‌هایی که تازه یک کلمه‌ی جدید یاد می‌گیرند و تا یک مدت، وقت و بی‌وقت بکارش می‌برند، آنقدرکه آن کلمه هم مثل باقی واژه‌ها دست‌مالی و تکراری شود و دیگر توجه هیچ‌کس را جلب نکند. می‌دانید چرا بچه‌ها اینقدر ناشیانه و طوطی‌وار کلمات عجیب و غریب بزرگترهای‌شان را تکرار می‌کنند؟ چون خیلی ساده، تجربه بهشان نشان داده است بابت کاربرد هر یک کلمه‌ی جدید، از تشویق و توجه اطرافیان برخوردار می‌شوند، به خصوص اگر تصادفا، به جا و به موقع بکارببرند و یک تصادف محض را جای نکته‌سنجی زیرکانه‌ای که از بچه‌ای در آن سن و سال بعید است، جا بزنند‌. این است که هر یک کلمه‌ی جدید را در قالب ابزاری برای جلب توجه دیگران بکار می‌برند و از آنجایی‌که اتفاقا هیچ درکی از موقعیت مناسب برای کاربردش ندارند، آنقدر در این راه افراط می‌کنند که در نهایت، تکرار همچنان با شور و شوق‌ کلمات‌شان، بیش از حد لوس و تکراری به نظر می‌رسد و دست‌آخر هیچ‌ واکنشی را در هیچ‌کس برنمی‌انگیزد، آن‌وقت است که دست از سر آن واژه یا عبارت بخت‌برگشته برمی‌دارند و سراغ ابزار بعدی جلب توجه می‌روند. خیلی ساده، چون هنوز محتوا و فکر و ایده‌ی خاص و جالب‌توجهی برای جلب تحسین دیگران ندارند، لذا یادگیری و کاربرد کلمات و عبارات جدید و به قول معروف، گنده‌تر از دهان‌شان، تنها راه جلب توجه است و البته کیست که نداند فحش‌ و ناسزاها در این میان چه نقش منحصربه‌فردی که ندارند، حتی وقتی مادر با دست توی صورتش می‌زند و لبش را می‌گزد و پشت دستش می‌زند، باز هم مهم این است که توجه می‌کند.

به‌هرحال می‌شود گفت حکایت نویسنده‌ی شاید بالقوه مستعد داستان ما هم بی‌شباهت به ماجرای همین بچه‌ی بی‌خبر از همه‌جا نیست وقتی نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و دایره‌ی مثلا وسیع کلمات و اصطلاحاتش را به رخ این‌وآن نکشد، به‌خصوص که قبل از آن، چندباری بابت کاربرد ظریف و به‌جا و هوشمندانه‌ی همین کلمات و عبارات، مورد تحسین دیگران قرار گرفته باشد. آن وقت است که عشق او به کلمات و عبارات، در شکلی بیمارگونه ظاهر می‌شود، انگار که هیچ کنترلی بر گفتار و نوشتارش نداشته باشد و مطلقا عاجز از خودداری و کف‌نفس در کابرد و به نمایش گذاشتن گنجینه‌ای باشد که به زعم خودش لابد یگانگی و جلا و عیار جواهراتش چشم‌های دیگران را خیره می‌کند. اینجاست که نویسنده، محتوا را یکسر به فراموشی می‌سپارد و آنقدر در بند بزک‌های فرمی و زیورآلات بزرگ و کوچکش اسیر می‌شود که اصل چهره و بدنی‌ را که قرار بود احیانا تنها اندکی فریباتر و دلرباتر شود، در زیر انبوه این زیورآلات بدلی و آرایش‌های دهاتی، پنهان و حتی زشت می‌کند. می‌دانم، تعابیرم مثل همیشه تندتر از معمول است اما فکر می‌کنم تمام این ناسزاها لازم است، بدون تکرار و یادآوری چندباره‌ی این‌ها، بعید است بتوانم در برابر آن وسوسه‌ی چاره‌ناپذیر به نمایش گذاشتن کلمات و عباراتی مقاومت کنم که احساس می‌کنم هر کدام گیرایی و جذابیت خاص خودشان را دارند. باید مدام به خودم تشر بزنم که دارم محدوده‌ی کوچک و کم‌مایه‌ی کلماتم را به رخ دیگران می‌کشم وقتی بی‌جهت تحریض را هم به دم تشویق می‌بندم، دارم خیلی بچگانه و مضحک ادای یاد گرفتن و کاربرد کلمات جدید از سوی دختربچه‌های دو ساله را در می‌آورم وقتی یاد ضرب‌المثل یا اصطلاحی قدیمی می‌افتم و سعی می‌کنم به زور هم که شده، در میان مجموعه‌ای نامانوس و بی‌ربط از کلمات دیگر بچپانمش. باید مدام همه‌ی این‌ها را به خودم یادآوری کنم تا شاید بتوانم در برابر نمایش احمقانه‌ی توهمی که از تسلطم بر زبان دارم، مقاومت کنم و در بلند مدت نثرم را اگر نه زیبا و چشم‌گیر، لااقل ساده و روان نگه دارم.

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

همه‌اش فکر می‌کنم حتما باید بروم یک جایی که خیلی سرد باشد و تاریک، و من، تک‌وتنها، کز کرده باشم گوشه‌ی آلونک لُخت و ساکتی که به قبرستان می‌ماند.

همه‌اش فکر می‌کنم باید بروم یک همچین جایی و آنقدر بمانم تا از تنهایی و سرما استخوان بترکانم و...برگردم.

+  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

اه، چه روزهای گند مزخرفی است، رسما نمی‌شود هیچ گهی خورد، سه روز است می‌خواهم دو خط مطلب بنویسم، یا یکی می‌آید یا باید یک‌جا بروی، تازه همین ما، خانواده‌ی کم‌جمعیتِ بی‌سروصدا، وای به حال آن‌ها که یک ایل قوم‌وخویش دارند.

باز دارم سگ می‌شوم به مرور، از آن غیظی که باعث می‌شود هی بیخودی صدای کاسه و بشقاب را در بیاورم معلوم است، خوب می‌کنم اصلا، سال به سال این آدم‌ها را نمی‌بینی، آن‌وقت از راه نرسیده می‌پرند وسط زندگی‌ات که «چرا شوهر نمی‌کنی؟»، ملت پررو، دقیقه‌ای یک‌بار هم می‌روند روی اعصابت که «ایشالا عروسیت»، من نمی‌دانم چرا این ایل‌وتبارِ گهگاهی، سال‌های پیش اینقدر کار به کار تجرد و تاهل وامانده‌ی ما نداشتند، راه می‌رفتند و دم به ساعت ما را دانشگاه می‌فرستادند، اما از پارسال ختم مادربزرگم نمی‌دانم کدام واقعه‌ی کذا برشان حادث شد که جای سوزن‌شان تغییر کرد و تا تکان می‌خوردم یکی یادش می‌افتاد آرزوی عقد و عروسی کند، آن‌هم وسط عزا؛ چاره چيست، یكی دو ساعت بیكارند جميعا، این است كه كشف دلیل و علت هم می‌كنند: «سخت می‌گیری‌ها، خب بسه دیگه درس خوندن، پیرت می‌كنه‌ها». مرده شور ببرد این روزها را كه دیگر حتی هوای محشر بهاری هم جواب نادیده‌گرفتن این خاله‌خان‌باجی‌بازی‌های فصلی را نمی‌هد.

بیشتر از یک هفته است می‌خواهم یادداشت‌ کتاب‌هایی را بنویسم که مدت‌هاست روانه‌ی خانه و کاشانه‌شان کرده‌ام و هنوز آن دو خط یادگاری‌شان را سر جایش نگذاشته‌ام، عهد هم کرده‌ام با خودم که تا قبلی‌ها را سر و سامان نداده‌ام و خیالم را راحت نکرده‌ام، حق خواندن کتاب جدید ندارم، حالا چند روز است که بدجوری خمار شده‌ام، بخشی از پارس کردنم هم مال همین است، هی می‌خواهم قولم را بگذارم زیر پا، هی خودداری می‌کنم و کف‌نفس به خرج می‌دهم به اصطلاح، خیلی که به خودم رحم کرده‌ام قرار گذاشته‌ام، هر یک یادداشتی که نوشتم، یک کتاب جدید جایگزینش کنم که حداقل تلنبار این چهار کلمه خطی‌خطی‌های ننوشته، بیشتر از این نشود. اما مگر می‌‌گذارند، هی می‌آیند و یکی دو ساعت حرف‌های الکی و بی‌ربط می‌زنند و می‌روند و بعد نوبت ماست که برویم یکی دو ساعت بتمرگیم و آسمان ریسمان الکی بهم ببافیم. بدبختی عظمی این است که مطمئنی هر دو طرف کم‌وبیش می‌دانند آمد و نیامدشان به هیچ‌جای هیچ‌کدام نیست و باز هم انگار به جان‌شان گذاشته‌اند خودشان را مچل ‌کنند بیخودی.

خیر سرم مسافرت نرفتم که بنشینم هر کار عشقم کشید بکنم، حالا هی باید بنشینم لبخندهای لوسِ زورکی تحویل این و آن دهم. ور بيفتد رسمِ هر چه عید و دیدوبازدید از سر وظایفِ بی‌مورد است. 

 

پی‌نوشت: سکوت شما هم که علامت رضاست لابد:(

+  سه شنبه ششم فروردین 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

همین دیگر، یک سال گذشت، خرده خرده جوید ما و جوانی‌‌مان را یک‌جا، روزمرگی بی‌پایانی که تا عمق استخوان‌های‌مان ریشه دوانده است. شما هم حاضر و ناظر همه‌ی دردها و عادت‌های‌مان، امیدهای کوچک و نومیدی‌های بزرگ‌مان، شادی‌های گهگاهی و رنج مدام‌مان، جدیت مضحک و شوخی‌های تلخ‌مان، هیجان گرم و رخوت سردمان، خشم زودگذر و یاس ماندگارمان، مهربانی و کینه‌ی نداشته‌مان، تنهایی چاره‌ناپذیرمان؛ شما، شاهد بی‌تفاوت مرگ و زندگی‌ از دست رفته‌مان.

 

پی‌نوشت: ای بابا؛ خب شما که  می‌دانید من یک‌تنه خانه‌ای با هفت‌ سر عائله را می‌گردانم، دیگر چه انتظاری دارید دم عیدی؟

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، دو روز مانده به عید افتاده بودیم به جبران مافات، تلافی همه‌ی کهنه‌پوشی‌های تیره‌ی زمستانی را درآوردیم آنقدر که رنگ به رنگ خریدیم و ذوق کردیم و خلاصه نونوار شدیم حسابی. بعد هم پیش خودمان حساب کردیم دیدیم اندك صفای سروصورت را بگذاریم روز اول و بعد از تحویل سال، باشد که فزونی آن غلغله‌ی باور نکردنی، اندکی کاستی پذیرد، پیش خودمان بماند اما هیچ‌کدام از آن هزار و یک قلم خرج قلنبه‌ی شب عید بهمان نمود نکرد الا همین یک قران دوزارِ اين فقره‌ی اخیر، آنقدر که به فکر ترک حرفه و نوآموزی و شاگردی افتادیم، بس‌که نان و آب دارد این روزها مشاطه‌گری. القصه، عصر روز اول هم به همان دورهم‌نشینی‌های خانه‌ی مادربزرگ گذشت و...هیچ نمی‌دانید چقدر، چقدر، چقدر خالی بود جای یکی‌ از همین مادرهای بزرگ.

دیشب پیش خودمان گفتیم لااقل شب عیدی بیاییم دل دوستانی را بدست بیاوریم که این‌همه مدت به جان‌مان غر زدند که این دیگر چه سردر تیره‌‌ی سرمازده‌ای است، آدم را یاد بدبختی‌هایش می‌اندازد. امروز صبح هم دیدیم تا عاق والدین نیم قدم بیشتر فاصله نداریم، این شد که افتادیم به سر و صورت دادن و خانه‌تکانی دیرهنگامِ آن بازار شام اتاق‌مان که ناله و نفرین خلقی را بلند کرده بود. عصر آمدیم با طیب خاطر با شما گپی بزنیم که مهمان رسید، ما هم که ولیعهد و هزار و یک جور توقع، خلاصه تا به خودمان بجنبیم شده بود ساعت ده، یازده، حالا در همین هیروویر و عجله برای مثلا پست نو در سال نو، چشم خواهرمان هم به جمال نداشته‌ی این سردر جدید روشن شد و ...«ایییش، این چیه گذاشتی عین صدا سیما شده»، ما هم که دهان‌بین، بالفور دست‌ به کار گزینه‌ی جایگزین شدیم و در همان حین كه توجیه می‌تراشیدیم در باب سخت نگرفتن و این‌كه حالا من دم عیدی طراح از كجا پیدا می‌كردم و ...به‌هرحال رضایت حداقلی را كه با یک دهان‌کجی نصفه‌نیمه و «به اون يكي شرف داره» گرفتیم، نفسی از سر آسودگی کشیدیم و سرانجام خدمت رسیدیم برای عرض ادب و نو مبارکی و الخ، ببینیم بالاخره نو شدید امسال به سلامتی یا نه؟   

راستی، نبینم مسخره كنیدها، چه‌اش است لغت به این معناداری، از روزنوشت و گاه‌نوشت و امثالهم كه بهتر است، اصلا شما بگویید من‌درآوردی، دوستان دیده و نادیده هم لطف فراوان كنند و کلی عزت بگذارند سرمان و تحويل‌مان بگيرند و برچسب پرطمطراق فرهنگی- ادبی بزنند؛ با تمام اين‌ها، به نظر من، شخصا، این وبلاگ مصداق تام‌وتمام همین است: «خودنگاری» به معنای به تصویر درآوردن خود. تازه كپی‌رایت هم دارد، گفته باشم. 

 

بعدالتحریر: تلقی زنگ زده است کله‌ی سحری، بدون سلام و علیک و عید مبارکی، درآمده است که :«این نوشته‌های پراکنده روی گل‌ها خیلی جواته، عوضش کن»، آمدم بگویم بصیرت می‌خواهد درک نماد استعاری هویت تکه‌تکه‌ی پراکنده و رنگ به رنگ و ضد و نقیض و...نخواستم اوقات تلخی کنم اول صبحی، خندیدم و گفتم پس‌زمینه‌اش نمی‌گذاشت دنبال هم بنویسم، باسمه‌ای‌تر می‌شد. با تمام این‌ها شک کردم، دیدم دامنه‌ی اعتراضاتِ شدیدالحن گسترده است، گفتم با چهار نفر دیگر هم صلاح مشورت کنم: «خب، پربیراه هم نمی‌گویند دوستان، جواد است اما آن جدیت تکه‌ی اول پستِ جدید جوادترش كرده است»، دیگری می‌گوید: «بنفشه در سنت ذوقی این مملکت نماد سوگ است و مرگ (حافظ می‌گوید: ... بنفشه‌زار شود تربتم چو درگذرم، یا، گذار کن چو صبا بر بنفشه‌زار و ببین/ که از یمین و یسارت چه سوگوارانند)، از این نظر با انتخاب بنفشه از میان این‌همه گل‌های رنگ وارنگ و لوس و بی‌مزه موافقم، گو این که با عنوان پست جدید هم جور است، پراکندگی‌اش هم قابل‌تحمل است، در کل اما هیچ‌چیز آن توصیف کوتاه و به طرز بهت‌آوری to the point خواهرت نمی‌شود، همان صدا سیمایی شدن سر و شکل وبلاگ و غیره و ذالک، حداکثر تا سیزده می‌شود کج‌دار و مریز تحملش کرد، بعدش باید یک فکر اساسی بکنی»، شما که لابد بهتر می‌دانید، سر حرف و درددل که باز شود، گلیم افراد تا هر کجا عشق‌شان بکشد دراز می‌شود: «تا حالا به رویت نیاوردم، حالا هم چون گفتی بی‌رودربایستی بگو می‌گویم اسم وبلاگت خیلی نچسب است، این همه واژه‌ها و عبارات دلپذیرتر و هوشمندانه‌تر و هنرمندانه‌تر»، از شما چه پنهان دیدم قصه‌ی حرف این و آن سر دراز دارد، گفتم بیایم همین‌جا در ملاء عام قیچی‌اش کنم: محض رضای خدا سخت نگیرید، به هر حال از قدیم گفته‌اند نیت مهم است، من فقط خواستم از آن حال و هوای زمستانی درش آورم محض تنوع، حالا جواد و صدا سیمایی و هر کوفتی شده است، به بزرگواری و نوبودگی خودتان ببخشید تا مجبور نشده‌ام از آتوریته‌ام خرج کنم و بزنم حذف وبلاگ کنم:)

+  جمعه دوم فروردین 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

به شما نگفتم اما تمام زمستان را ترسیدم، ترسیدم از فشردگی خشم فروخورده‌ای که درونم را به ویرانی کشانده بود‌، ترسیدم از زهری شدن، از گلایه‌های تمام نشدنی‌، از احساس عجز، از یاس چاره‌ناپذیری که مدام زیر پوستم می‌خزید، ترسیدم یک روز چشم باز کنم ببینم تبدیل شده‌ام به آدمی با عقده‌های حقارت‌بار ریز و درشت، قربانی علیل و بی‌مایه‌ای که از نفرت و انتقام لبریز است. ترسیدم از رخوت ماندگاری که در بندبند وجودم ریشه دوانده بود، از بی‌تفاوتی عمیقی که زندگی‌ام را به احتضاری کسالت‌بار تبدیل کرده بود.

به شما نگفتم اما تمام زمستان را میان انبوه آدم‌هایی به سر بردم که بی‌جهت از دست هم عصبانی‌اند، از کینه‌های بی‌دلیل لبریزند، از خودشان و جایگاه‌شان عمیقا ناراضی‌اند و همواره حس می‌کنند در حق‌شان ظلم شده است. در برخورد با تک‌تک این آدم‌ها یکه خوردم و مدام خودم را لعنت کردم با این جامعه‌شناسی بی‌خاصیتی که خوانده‌ام، چراکه تنها همین چند ماه ناقابل که از آن چهاردیواری دانشکده بیرون آمدم، هولناکی تکان‌دهنده‌ی جامعه‌ای را حس کردم که از درون پوسیده است، همین‌طور که راه رفتم و مدام سرم را به ساختارهای اجتماعی نامرئی اما عینی و سخت کوبیدم، درک دردناک ساختارهای ریشه‌داری را حس کردم که فارغ از این شخص و آن فرد خاص، همه‌ی ما، دقیقا همه‌ی ما را به تباهی و بی‌اخلاقی می‌کشاند. به شما نگفتم اما هر قدم که میان این آدم‌ها برمی‌داشتم، هر یک نفس آلوده‌ای که نگاهم را تیره‌تر می‌کرد، ترسی مبهم اما فراگیر در جانم ریشه می‌دواند، ترسی از نوع سرنوشت محتومی که راوی بهت‌زده‌ی «کرگدن» یونسکو منتظرش بود، یادتان هست؟ هر طرف را نگاه می‌کرد، پوست‌های کلفت و صداهای حیوانی و تک شاخ‌های روی پیشانی کسانی را می‌دید که تا همین چند لحظه پیش انسان بودند؟ حالا حکایت من بود که هی راه بروم و هی به تن و بدنم دست بکشم ببینم چقدر شکل آن‌ها شده‌ام و هی ته دلم بلرزد بابت تبدیل شدن تمام و کمال به یکی از همان انبوه آدم‌هایی که همواره احساس می‌کنند مورد شدیدترین ظلم‌ها و بی‌عدالتی‌ها قرار گرفته‌اند و این احساس در بلند مدت، خوره‌وار به جان روح‌شان افتاده و مثل موریانه بی‌صدا جویده است هر آن‌چه می‌توان نامش را اخلاق و انسانیت گذاشت، حالا که نگاه‌شان می‌کردی می‌دیدی از آن چهره‌ی انسانی هیچ چیز باقی نمانده است مگر شاید انتقام کور و حقارت‌باری که مدام هر دیگری غیر از خودش را آماج حمله‌اش قرار می‌دهد.  

به‌هرحال تمام شد، تیر خلاص را حس نکردم، برای یکی دو نفر تعریف کردم و آن‌ها بهت‌زده نگاهم می‌کردند که چرا اینقدر بی‌تفاوت و سرد شده‌ام، دوستی تشبیه می‌کرد به سوختگی درجه سه که وسعت و عمقش درد را بلاموضوع می‌کند. اما به خودم که نگاه کردم، شاهد پوست‌انداختنی ناگهانی و حیرت‌انگیز بودم. تمام آن خشم و کینه و یاس انگار به یک‌باره و خودبخود نابود شد، بدون آن‌که بخواهم یا حتی بفهم‌ام چگونه. شاید باورتان نشود اما حالا سبک‌ام، بدون ذره‌ای کینه و خشم و احساس ظلم. یاد این هیولاهای سگ‌جان فیلم‌های اکشن افتاده بودم که قهرمان فیلم همه‌جور بلا سرش می‌آورد، از ضربه و تیربار و غیره، اما وقتی آخرین تیر را به خیال تیر خلاص شلیک می‌کند، هیولای کذا کم‌کم تغییر شکل می‌دهد و سرومر گنده بلند می‌شود جلوی طرف می‌ایستد و روز از نو؛ حالا شده است حکایت من که از پس خاکسترهای آرزوها و آینده‌ی بربادرفته‌ام، سر بلند کرده‌ام و محکم‌تر از همیشه سر جایم ایستاده‌ام و نمی‌دانم چرا از ته دل راضیم، از همه‌ی آنچه که اتفاق افتاد و مرا به اندازه‌ی پنج شش سال یا بیشتر، بزرگتر و بالغ‌تر کرد، همه‌ی آنچه گذشت را یک‌تنه از سر گذراندم و حالا احساس می‌کنم کمتر اتفاق یا برخورد یا هر مورد مشابهی است که بتواند مرا، همین منی که حالا از احساس سبکی و شعف سر از پا نمی‌شناسد، همین من را به انسانی خموده و لاشه‌ای گندیده و بی‌خاصیت تبدیل کند.

 

پی‌نوشت: انتخابات؟ شخصا رای می‌دهم اما راستش هر چقدر کلنجار رفتم دیدم بر خلاف تمام دوره‌های قبل که مثل اسفند روی آتش یک‌جا قرار نداشتم تا مگر حتی یک نفر بیشتر را قانع به رای دادن کنم، این‌بار هیچ از پس مسئولیت اخلاقی توصیه‌ی دیگران به رای دادن برنمی‌آیم. چرا؟ دلایلم کم‌وبیش مفصل است، زورم را زدم که آن مقاله‌ی مدت‌ها پیش بیات شده را به امروز برسانم، نشد، آنقدرها هم مهم نیست، آب‌ها که از آسیاب بیفتد، خواهم گفت.

+  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

1- نثر وبلاگِ بهاره آروین به تدریج دارد تبدیل به نثری متکلف و مصنوع می‌شود. به قول دوستی، بعضی وقت‌ها که آدم‌ها یک تکنیک ادبی را کشف می‌کنند، دچار بیماری استفاده‌ی مکرر از آن می‌شوند. غافل از این‌که تنها یک‌بار استفاده از تکنیک مفید و جالب است ولی استفاده‌ی مکرر سبب کسل شدن خواننده می‌شود و نثر را به گونه‌ای قابل پیش‌بینی می‌کند. احساس می‌کنم نثر بهاره آروین به تدریج از سلامت اولیه‌ی خود دور می‌شود و بیشتر درگیر زیباسازی می‌شود. کشف تکنیک استفاده از زبان عامه چنان نویسنده را محصور کرده که تنها می‌نویسد تا این تکنیک را بیشتر بیازماید. و نوشتن تنها تا جایی ادامه می‌یابد که زبان اجازه‌ی این‌گونه لفاظی را می‌دهد. مثلاً در داستان‌های جمال‌زاده، زبان به تنهایی موقعیت می‌سازد، تیپ می‌سازد و ...هرچند که ماده اولیه‌ی ادبیات، زبان و زبان هنری است ولی در نوشتن می‌توان از امکانات گوناگون کمک گرفت و به یک تکینک اکتفا نکرد. علاوه بر این در یک اثر می‌شود بیش از یک سطح زبانی را استفاده کرد، استفاده‌ی مکرر و یکسان از تنها یک گونه‌ِ زبان نمی‌تواند پاسخ‌گوی همه‌ی انواع نوشتن باشد.

 

2- دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «زمینه‌های اجتماعی شعر ایران» تحلیل می‌کنند که هرگاه از نظر اجتماعی اوضاع ایران آشفته شده، زبان نیز رو به زوال رفته و از سلامت آن کاسته شده است. بعد به تدریج این موضوع را به محتوا نیز تسری می‌دهد و به عنوان شاهد مثال سبک هندی را نام می‌برد که علاوه بر آن‌که زبان سلامت سبک خراسانی را ندارد، از لحاظ محتوایی نیز با اشعار سبک خراسانی و عراقی بسیار متفاوت است.

 

3- من احساس می‌کنم نثر بهاره آروین پس از یک دوره سلامت زبان وارد مرحله‌ای شده که به تدریج از سلامت آن کاسته می‌شود. تکنیک‌هایی که در نثرهای پیشین او گهگاه خود را نشان می‌داد و موجب لذت خواننده می‌شد، در نثرهای متاخرترش تقریبا تمام متن را پوشانده‌اند تا جایی‌که به نظر می‌رسد او می‌نویسد برای این‌که این تکنیک‌ها را بیازماید یا بنماید.

به نظر می‌رسد «نوشتن» برای بهاره آروین تنها در «زیبایی‌آفرینی» معنا می‌یابد.

 

4- نثرهای متاخر بهاره آورین پر از گلایه‌های ریز و درشت است. به نوعی گیر دادن مضاعف به زندگی، جدیدا از ایده‌های هوشمندانه‌ی او کمتر خبری است. استدلال‌های جدی او کمتر شده، در نثرهایش بیشتر به احساسات شخصی‌اش می‌پردازد. بهاره آروین در نثرهای متاخرترش بیشتر به مسائل شخصی‌اش می‌پردازد تا مسائل اجتماعی و کلی‌تر، اگر هم به مسائل کلی‌تر بپردازد به این دلیل است که این مسائل مستقیماً به زندگی شخصی‌اش برمی‌گردد و در استدلال‌هایش هم مدام به تجربه و احساسات شخصی‌اش ارجاع می‌دهد. تا جایی‌که احساس می‌شود این استدلال‌ها تنها تلاشی هستند برای توجیه عقلانی احساساتش و یا پشتوانه‌ای عقلانی برای تکفیر یا تحسین آن‌چه دوست دارد یا از آن متنفر است تا دشنام‌های گاه و بی‌گاه بهاره آروین را موجه نشان دهد.

 

5- یکی از نظریه‌پردازان ادبی فرق بین شعر و داستان را در این می‌داند که: شعر تا جایی ادامه می‌یابد که زبان ادامه یابد ولی داستان زمانی باید تمام شود که ماجرا (اتفاق) پایان یافته است.

 

6- در پدیده‌ی وبلاگ مسلماً ما نه با شعر مواجهیم و نه با داستان، ( تلاش من هم برای نزدیک‌سازی وبلاگ به یک ژانر ادبی تاکنون ناموفق مانده) ولی امری که مسلم است این است که وبلاگ یک متن است اما متنی دو سویه:

در مطالعات فرهنگی هر رفتاری به مثابه‌ی یک متن در نظر گرفته و بررسی می‌شود، به نظر می‌رسد اساس مطالعات فرهنگی بر همین است، اما فکر نمی‌کنم که کسی بحثی در این موضوع داشته باشد که رفتار به مثابه‌ی یک متن با یک شاهکار ادبی به مثابه‌ی یک متن تفاوت دارد و این تفاوت بیشتر از آن‌که در تعریف باشد، در روش برخورد است، برخورد ما با یک شاهکار ادبی به عنوان یک متن، با برخوردمان با یک رفتار به عنوان یک متن تفاوت دارد.

در مطالعات فرهنگی هر رفتار textی است که در context خود معنا می‌شود.

وبلاگ یک رفتار است، رفتاری که شدیداً با فرهنگ در ارتباط است، از طرفی بسیار شبیه به برخی انواع است (بحث‌های متعددی شده است راجع به این‌که وبلاگ شبیه داستان کوتاه است یا رمان یا رمنس و ...) ولی یک وبلاگ هیچ‌گاه قابل تقلیل به یک ژانر ادبی نیست و این به دلیل همان خصلت رفتاری وبلاگ است.

 

7- من استفاده‌ از نظریه‌ی مرگ مولف در برخورد با وبلاگ را نمی‌توانم بپذیرم دلیلش هم به همه‌ی آن‌چه تا اینجا گفته‌ام برمی گردد. ولی حتی اگر به این نظریه اعتنا هم نکنیم، یک موضوع مشهود است:

در سنت تاریخ ادبیات‌نویسی غرب، هر سبک ادبی به تنهایی و بدون توجه به مسائل خارج از ادبیات بررسی می‌شود ولی در سنت تاریخ ادبیات‌نویسی ایران (مانند کار ارزشمند دکتر ذبیح‌الله صفا) برای بررسی هر سبک ابتدا به شرایط تاریخی و اجتماعی و حتی دینی و علمی دوره‌ای که سبک در آن پدید آمده توجه می‌شود. من هم که خواسته، نخواسته وابسته‌ی سنت ادبی ایران...

 

8- فقط خواستم بگویم که شاید تغییر شرایط زندگی بهاره آروین و اتفاقاتی که اخیرا برای او افتاده، می‌تواند سبب این تغییرات در وبلاگش شده باشد. نمی‌خواهم غر بیخود بزنم که شرایط اجتماعی ما چه بلایی می‌تواند سر افراد بیاورد، من غر زدن‌های وبلاگ بهاره آروین را بلا نمی‌دانم ولی این موضوع که دیگر در وبلاگ او کمتر به استدلال‌های روشن برمی‌خورم، خوشحالم نمی‌کند.

 

9- به خانم آروین قول داده بودم راجع به نثرش بنویسم، ولی این کار را قرار بود خیلی قبل انجام دهم زمانی که وبلاگش هنوز مرا یاد بیهقی می‌انداخت...

 

                                                            *ساره

 

پی‌نوشت من: نقد سنگینی است، کوتاه اگر بگوییم می‌شود نقد بی‌محتوایی وبلاگی که عجالتا جز بازی‌های زبانی مکرر و نخ‌نما، مطلب دندان‌گیری در چنته ندارد. من البته یک واقعیت را آگاهانه خلق کردم، آن هم غلظت پررنگ شخصی‌نویسی‌هایی بوده است که در سه، چهار ماه اخیر، بیش از همیشه نمود داشته است. گو این‌که این وبلاگ، جز سه ماه اول حیاتش که شاید به سبب کم‌تجربگی نویسنده‌اش صریحا به مسائل سیاسی- اجتماعی می‌پرداخت، همواره خودنگاری‌هایی شخصی بوده است، حتی زمانی‌که یک کتاب یا فیلم یا موردی مشابه موضوع نوشتن بوده است، این تاکید بر زاویه دید شخصی جای خودش را داشته است تمام و کمال. راستش تجربه‌ی سه ماهه‌ی اول این وبلاگ هیچ تجربه‌ی خوشایندی که نبود به کنار، اتفاقا بسیار هم فرسوده‌کننده و نومیدکننده بود، همان پست‌های اولیه بود که مرا عمیقا به این اعتقاد رساند که وبلاگ‌نویسی سیاسی- اجتماعی، غالبا مرا، شخصا، یا به یاوه‌گویی می‌کشاند یا به سکوت و البته که ترجیح آگاهانه‌ام انتخاب دومی بود. به‌هرحال نقد ساره، نقد تند و تیزِ سنگینی است اما چون به بینش و حسن‌نیت نویسنده‌اش اعتماد کامل دارم، ترجیح می‌دهم بیش از این‌ها رویش غور و تامل کنم به اصطلاح. خوشحال می‌شوم همه‌ی خوانندگانی که حسی مشابه یا متفاوت از ساره داشته‌اند، بعد از یک سال خوانش عمدتا بی‌صدا، نظرشان در باب این وبلاگ و فراز و فرودهای صوری‌ و محتوایی‌اش را بیان کنند، قاعدتا بدون هیچ‌گونه ملاحظه و تردیدی؛ به هرحال یک سال هم برای خودش عمری است، بازخوردهای نظرات شما بیش از آن‌چه که فکر می کنید برای ادامه حیات این وبلاگ ضروری است.

راستی، طبق معمول، عنوان این مطلب و برخی اصلاحات صوری و علائم سجاوندی از من است.

+  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  توسط درنگ  با موضوع:  پشت صحنه | 

خدا هیچ بنی‌بشری را محتاج سفر نکند، حداقل نه آنقدر نیازمند و درمانده که حرص لقمه‌ی بزرگتر از دهانش را بزند.

فکرش را بکنید، منی که اصلا بالفطره و بالذات اهل سیروسفر نیستم، منی که از افتخارات شرم‌آورم این است که سفر بیست‌وچند روزه‌‌ی دانشجویی، ارزان‌قیمت و صدالبته زمینی دوره‌ی ارشد به ترکیه، ایتالیا، یونان و فرانسه را در کمال صحت همین عقل ناقصم نادیده گرفته‌ام، منی که خواهرم به‌جد معتقد است به محض خارج شدن از تهران، چهره‌ام یک‌طوری می‌شود و به‌قول معروف آب‌به‌آب می‌شوم و در طول هر نوع سفر دست‌جمعی، آنقدر کم‌وحرف و در‌ سایه ظاهر می‌شوم که ملت هی پیش خودشان معذب می‌شوند که لابد بهش خوش نمی‌گذرد و کسل شده است و الخ، همین من، بلند شده‌ام رفتم گرگان، سروانسر،  بالای کوه جمع‌وجوری به ارتفاع 2200 متر با شیب نسبتا تند و کم‌وبیش برف‌پوش، شب را در جنگل و در کنام حیوانات نیمه‌وحشی سگ‌لرز زده‌ام تا صبح، خیرات روح گندیده‌ام لابد.

نیاز به گفتن ندارد که به اصطلاح لیدر گروه، هیچ از مصائب هولناک چنین سفر دو روزه‌ای بروز نداده بود و همه‌چیز را در قالب یک پیاده‌روی مفرح در جنگل و شب‌نشینی در کنار آتش و این‌جور مجالس شاعرانه تصویر کرده بود، ورنه بدیهی است که بنده، شخصا غلط می‌کردم میان خروار خروار کار عقب‌افتاده‌ی آخر سال، جای لم دادن و دو روز تعطیلی مفت و مجانی را به عیش مدام خواب و خوراک و کتاب هدر دادن، چنین ریاضت طاقت‌فرسایی را به خودم تحمیل کنم. از شما چه پنهان، گول یکی دو ماه پیش را خوردم، همان دفعه‌ای که با همین گروه مثلا عشق سرزمین‌های نو، سفر یک‌روزه‌ای داشتم به قلعه‌ رودخان، در چند کیلومتری فومن، طبیعتش فوق‌العاده بود و هوای محشر بهاری هم مزید بر علت و خلاصه از این رو به آن‌رو شد روحیه‌ای که از پس همان واقعه‌ی کذا محتضر شده بود. ما هم که شما بهتر می‌دانید بی‌ظرفیت، این شد که طبق معمول خودمان را گم کردیم و گمان بردیم که دل و دامان طبیعت همواره آن‌چنان دگرگون‌کننده و روح‌افزاست، غافل از آن‌که قدیمی‌ها کم‌تر سخن لغو و خلاف واقع گفته‌اند و خلاصه هر کسی را بهر کاری ساختند.

به نظرم تا چنین فلاکتی، ملموس و از نزدیک بر سر کسی نازل نشود، هیچ نمی‌تواند تصور کند هفت، هشت ساعت پیاده‌وری مداوم از سربالایی‌های پرشیب جنگلی، آن‌هم برای آدم‌های ناشی و نابلدی مثل من که در حالت معمول حتی خودشان را هم به زور بالا می‌کشند، حمل قاطروار آن کوله‌پشتی‌های هم‌وزن خودشان که دیگر حکایت مستقل دارد. به‌هرحال هوا صاف و آفتابی بود و ما در حین فحش زیر لب به کسانی که ما را از سرما حذر داده بودند و این‌همه لباس گرم فلان و بهمان را گردن‌مان گذاشته بودند، اندک اندک به خرده برف‌های آب‌شده‌ای رسیدیم که در نهایت تبدیل شد به سفیدی یک‌دستی به عمق چهل، پنجاه‌سانتی‌متر که برداشتن هر یک قدم را به افتخاری ماندگار بدل می‌کرد، آن‌هم زمانی که هوا رو به تاریکی می‌رفت و تا چشم کار می‌کرد برف بود و دره و جنگل لُختی که در زمستان هیچ نشانی از سرسبزی طبیعی‌اش به یادگار ندارد، کلبه‌ی جنگلی وعده داده شده‌ای هم در کار نبود، حالا یا از ابتدا بلوف بود برای کشاندن ما تا ارض موعود یا آن‌طور که محتمل‌تر است، کمی تا قسمتی گم‌وگور شده بودیم، علی‌رغم راهنماهای کم‌سن‌وسال اما نسبتا کاربلدمان.

به‌هرحال چون کثرت نوامیس مردم در گروه بالا بود و یک صداهای مخوفی هم از حیات وحش دوروبر به گوش می‌رسید، یک جایی وسط همان زمین شیب‌دار برفی و دارودرخت‌های اطرافش اطراق کردیم و چادر و آتش و جای‌تان خالی جوجه‌کباب و شکم گرسنه و پای خسته و الخ، بعد هم البته روح‌مان پر می‌کشید که یک گوشه‌ای دراز شویم و خستگی نفوذ کرده تا مغز استخوان را از تن بدر کنیم، اما مگر سرمای چند درجه زیر صفر جنگل برفی می‌گذاشت؟ یکی دو ساعتی را در چادر و کیسه خواب جان کندیم، دیدیم تا صبح دوام نمی‌آوریم، این شد که آمدیم همان کنار آتش چمباته زدیم و ساعت‌ها بی‌صدا به مثلا رقص شعله‌های آتش خیره شدیم، حدود سه و چهار صبح بود که چشم‌مان گرم شد و ما هم چون دیگرانِ سرمازده همان کنار آتش مچاله شدیم که ...در همان احوالات عرفان‌گونه‌ی خواب و بیداری، صدای خرناس‌های حیوانی برمان نازل شدیم، اولش فکر کردیم آنقدر حرف گرگ و شغال و گراز زدند، خیالات کرده‌ایم و خواب دیده‌ایم، اما وقتی صدا نزدیک‌تر شد، در چشم بهم زدنی از جا پریدیم و با آتش رو به خاموشی و راهنماهای هیزم‌شکن در خواب رفته مواجه شدیم و خلاصه بانگ ترس‌خورده‌مان را سر دادیم و در حالت بی‌خبری، کف دست‌مان را هم بر خاکسترهای همچنان مشتعل کنارمان کوباندیم و...بله، البته کاشف به عمل آمد که یک گراز به قول خودشان بی‌آزار دور این کمپ سردستی ما تا صبح رژه می‌رفت و با صدا و بی‌صدا عرض اندام می‌کرد، به‌هرحال از این کشف مخوف، آنچه نصیب ما شد، دستی بود که تا صبح جلزولز می‌کرد و سوزش کلافه‌کننده‌اش بار شده بود بر سرما و بی‌خوابی و غیره (طبیعتا وغیره‌اش مهم‌تره)، حالا فکرش را بکنید، نه این‌که بنده قبلش خیلی سرحال و قبراق بودم و همه‌ی راه را دست توی جیب، سوت‌زنان طی کرده بودم، این بود که لازم بود بر حسب اتفاق یک دستم هم از حیز انتفاع خارج شود و پس از آن، هربار که دوستی دست منِ ترسو را از بابت راه‌های باریک و سرازیری و سربالایی‌های سرگیجه‌آور می‌گرفت، فریاد حاصل از دردم هم بلند شود.

خلاصه که صبح موعود که با جمیع دوستان یک‌جا منتظرش بودیم، دمید و شال‌وکلاه دوباره کردیم برای بازگشت، به نظرم خریت کردم، همان اول باید می‌گفتم مرا توی یکی از کیسه خواب‌ها بگذارند و کمثل کدو قل‌قله‌زن، از همان بالا قل‌ام بدهند پایین، به جای آن‌که خودم دم‌به دم توی برف‌ها لیز بخورم و سر بخورم و هی فکر کنم ما واقعا دیروز چندین ساعت چنین شیب نفس‌بری را بالا آمده‌ایم و صدای‌مان در نیامده است؟ خلاصه دردسرتان ندهم، کوتاه آن‌که حدود ظهر بالاخره لنگ‌لنگان رسیدیم سر همان جای اول‌مان و عزم بازگشت را قاطعانه عملی کردیم با تن و بدنی به غایت کوفته و پر درد و البته تجربه‌ای دست‌جمعی که علی‌رغم همه‌ی مصیبت‌های پرشمارش، خاطره‌ای زنده و ماندگار را رقم زد.

 

پی‌نوشت 1: منتظر چه هستید؟ بقیه ندارد، عکسی در کار نیست، نخیر، دوربین هم برده بودم اما شما که انتظار نداشتید من در آن هیروویرِ مرگ و زندگی افه‌ی ثبت خاطره‌ها بیایم.

 

پی‌نوشت 2: نه خداوکیلی، فقط خودتان ببینیدها، بعد از نودِ بوقی ما بلند شدیم دو روز ناقابل رفتیم توی کوه‌وکمر، خودمان را له‌ولورده کردیم و برگشتیم، آن‌هم از سر احتیاج به یک نفس عمیق و نیاز به فرار و دور شدن از این شهر و آدم‌هایی که روز به روز نفس آدم را بیشتر تنگ می‌کنند، لاجرم اینجا را هم دو روزی گذاشتیم به حال خودش، حالا بیا و ببین چه معرکه‌ای راه افتاده است در نبودِ بودِ ما:)

به‌هرحال از آن بزدلِ بی‌ربط با آن مزخرفات زشت و نامفهومش که بگذریم، می‌رسیم به گلاویز شدن کلامی ساره که البته معرف غالب شما خوانندگان محترم هست و سیاوشون که صدالبته دیرین دوستی مجازی است. من در هوش و استعداد ساره کمتر تردیدی دارم، ایضا در کیفیت آن‌چه که خوانده است و آموخته است، داستان‌واره‌های سیاوشون را هم مدت‌هاست می‌خوانم و از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، بعضی‌هایش را خیلی دوست دارم. گفت‌وگوی این دو را هم خواندم و فی‌المجلس در بهتی عمیق فرو رفتم از ابعاد وسیع این‌همه سوءتفاهمی که به نظرم دست‌آخر احتمالا برای شما و خودشان هم آشکار شد چقدر ناشی از فرم گفته‌های‌شان بوده است، نه محتوای‌شان.

راستش از نظر من، شخصا، بعید است بر سر کلیت موضوع اختلاف‌نظر زیادی وجود داشته باشد، بر سر این‌که اینجا وبلاگ است و انتظارات ما به عنوان خواننده باید هماهنگ با ماهیت چنین پدیده‌ی متاخری باشد؛ از سیاوشون هم خیلی ممنونم که هر از چندگاهی زحمت یادآوری این نکته‌‌ی بدیهی اما غالبا فراموش‌شده را متقبل می‌شود، آن‌هم به برخی خوانندگان نه‌چندان محترم با آن هراس مضحک و پنهان شدن بچه‌گانه‌شان در پس‌ اسامی مجازی بی‌معنی؛ درعین‌حال، کم‌وبیش به ساره هم حق می‌دهم که بر سر جزئیات تامل کند و روی بکار بردن دقیق‌تر کلمات و عبارات، به ‌ویژه از نوع تخصصی و نظری‌اش، پافشاری کند. این است که نفس بحث پیش‌آمده را مفید می‌دانم، تنها چیزی که کمی دل‌چرکینم می‌کند، کثرت سوءتفاهم‌هایم بی‌دلیلی است که جابجا خودش را در فرم گفته‌های این‌دو پررنگ کرده است؛ از آنچه متلک ساره به من نامیده شده و خودم تنها یک طنز انتقادی معنی‌دار و هوشمندانه تلقی‌اش می‌کنم، تا آن‌چه که نوشته‌های ناپخته و خام و خودبزرگ‌بینی و الخ، دانسته شده و به نظرم همگی‌شان فرسنگ‌ها از واقعیت فاصله دارند. به‌هرحال این پی‌نوشت بی‌خاصیت اما توضیحی را نوشتم تا فقط بر این نکته تاکید کنم که شخصا اختلاف‌نظر حادی در بحث مربوطه نمی‌بینم، گو این‌که ظاهرا خیلی هم دیر رسیدم و آتش این جدال مجازی آنقدر به سردی گراییده بود که شاید حتی نیاز به این‌همه توضیح واضحات هم نبود.   

+  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«ای کاش روی زمین ادالت وجود داشت». بله، «عدالت» را به جای آن‌که با «ع» بنویسد، با «ا» نوشت، زیرا به‌گونه‌ای مبهم به یاد آورده بود که هر واژه‌ای ریشه‌ای دارد و گمان برده بود ریشه‌ی عدالت، انتقام است.

به فرصتی ده‌‌ساله نیاز داشت تا بتواند هرگاه به عدالت می‌اندیشد، به یاد انتقام نیفتد.»

 

*به نقل از یک شاهکار تمام‌عیار: «دانیل عادل» اثر هاینریش بل، با ترجمه‌ی تحسین‌برانگیز علی‌اصغر حداد که چون آلمانی نمی‌دانم، نمی‌توانم حدس بزنم با چه میزان مهارت این ظرافت زبانی را درآورده است.

+  شنبه یازدهم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

انگار نشسته‌ام روی یکی از این بلوک‌های سیمانی، از همین‌ها که جلوی خرابه‌ها ریخته است، گهگاه سرم را برمی‌گردانم و به آینده‌ی ویران پشت سرم خیره می‌شوم، بعد هی فکر می‌کنم که باید بلند شوم و یک کاری بکنم، چه می‌دانم، نقشه‌ای بکشم، فکری کنم، حساب‌وکتاب زمان را بکنم، از همه مصیبت‌بارتر، ساعت‌ها با وسوسه‌ی همیشگی و بدذات «خب که چی» کلنجار بروم، اوه، چه همه کار باید بکنم؛ بعد اما به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم حتی رمق خیال‌پردازی هم ندارم.

درستش این است که بین دست‌هایم یک بطری باشد یا لااقل سیگار، چه می‌دانم، یک چیزی که مثلا نماد خستگی باشد و دلزدگی، اما از بخت بد هیچ چیز نیست، دست‌هایم خالی است، فقط پایین پاهایم پر است از همین ورق‌پاره‌ها، از همان کاغذهای سیاه‌شده‌ای که همیشه دور وبرم بوده است، تمام زمستان اینجا نشسته بودم و همین‌طور خالی و مات نگاه‌شان می‌کردم که چطور زیر لحاف خیس و سنگین سرما، چرک و چروکیده می‌شوند.

این روزها البته آفتاب سر خُلق است و نسیم سبک‌بارتر از همیشه می‌وزد و هی این کاغذها را بلند می‌کند و با خودش این‌طرف و آن‌طرف می‌برد بلکه هوایی بخورند لابد. گاه حتی دوستی می‌گذرد و دستی به شانه‌ام می‌زند و همان چیزهایی را می‌گوید که آدم‌ها این‌جور وقت‌ها می‌گویند: «کاری هست؟ کمکی؟...» و من همه‌ی نیرویم را که جمع کنم، فقط می‌توانم لبخندی بزنم و سرم را به نشانه‌ی انکار تکان دهم.

+  شنبه یازدهم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«قبول دارم که حتی ابلیس هم نمی‌تواند پیش‌بینی کند که انسان چه چیزی را به یاد می‌آورد و چرا آن را به یاد می‌آورد. من یکی که هیچ‌وقت عقیده نداشته‌ام چیزی به نام حافظه‌ی جمعی وجود داشته باشد - همان حافظه‌ی جمعی که می‌تواند وسیله‌ای باشد که با آن انسان‌ها از خویش حمایت می‌کنند. عبارت «روزگار خوش گذشته» به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ می‌دادند، فقط معنی‌اش این است که - خوشبختانه- مردم به آسانی آن اتفاقات را از یاد برده‌اند. بدیهی است که این برداشت مورد قبول عموم نیست. مثلاً من خودم را آدمی می‌دانم که ترجیح می‌دهد وقایع بد را به یاد بیاورد. و اگر زمان حال در نظر من به اندازه‌ی گذشته ترسناک نبود، حتی ممکن بود از گذشته به عنوان «روزگار غمبار گذشته» یاد کنم. آن‌قدر بدبختی و مصیبت، چهره‌های بی‌تفاوت و بی‌رحم، کارهای غیرانسانی را به یاد می‌آورم که برای من حافظه در حکم روشنایی خیره‌کننده‌ای است که موزه‌ی نکبت‌بار شرمساری را روشن می‌کند.»

 

*به نقل از: «تونل» نوشته‌ی ارنستو ساباتو، ترجمه مصطفی مفیدی، نشر نیلوفر.

+  شنبه یازدهم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«مدرس جدید، تاکنون در گردش‌های ظهرگاهی‌مان، که برای من به عادت بدل شده است، تمام مدت فقط سکوت می‌کرد، ولی امروز از لحظه‌ی نخست نیاز داشت با من گفت‌وگو کند، مثل کسی که مدت‌ها چیزی نگفته باشد و ناگهان احساس کند سکوتش عیبی بزرگ است، عیبی که برای خود او و کسانی که با او در ارتباطند، ترس و نگرانی به بار می‌آورد، هیجان‌زده توضیح می‌داد که در اصل همیشه می‌خواهد حرف بزند، ولی نمی‌تواند چیزی بگوید، حرفی بزند.

گفت شک ندارد که من، خود، دریافته‌ام که حرف‌زدن در حضور برخی آدم‌ها چه‌کار ناممکنی است...گفت در حضور من از هر گفته‌ای وحشت دارد، به سختی می‌تواند چیزی بگوید و خود نمی‌داند چرا. البته کاوش در این‌باره را ناممکن نمی‌دانست، ولی بر این باور بود که چنین کار طاقت‌فرسایی احتمالاً او را زمان درازی دچار سرگشتگی خواهد کرد، و او به‌خصوص در چنین زمانی، در آغاز سال تحصیلی، زیر فشار صدها دانش‌آموز بی‌انظباط، زیر فشار فصلی که روزبه‌روز تیره و تارتر می‌شود، نمی‌تواند چنین سرگشتگی‌ای را در حق خود روا بدارد. گفت: «در شرایط موجود از این اجازه‌ها ندارم. زندگی من منحصراً از مشکلات شخصی‌ام مایه می‌گیرد و بس». گفت به نظرش من آدمی هستم که نسبت به او بیشترین تفاهم را نشان می‌دهم. با این‌همه، و شاید درست به همین دلیل، در کنارم در بهترین حالت یا ناچار است حرف‌هایی بزند که به گمان خودش «مسخره و مایه‌ی شرمندگی‌اند» یا آن‌که به‌ناچار باید سکوت کند و از این بابت مدام معذب باشد.

ما دوتا هفته‌هاست که در کنار هم قدم می‌زنیم و تاکنون میان‌مان هیچ‌ گفت‌وگویی پا نگرفته است. واقعیت این است که ما، مدرس جدید و من، مدرس قدیمی، تا این‌ لحظه نتوانسته‌ایم باب گفت‌وگو را باز کنیم. حرف‌های ما درباره‌ی اوضاع نابسامان جوی، درباره‌ی رنگ‌ها، خودخواهی طبیعت، افراط  و تفریط‌های مدام در مناطق روستایی پایین‌دست آلپ، درباره‌ی کتاب های خوانده و نخوانده، درباره‌ی عدم رسیدگی مسئولان به راه‌های جنگلی‌ای که درآن قدم می‌زنیم، این‌ها هیچ‌یک گفت‌وگو به حساب نمی‌آیند. این حرف‌ها اراده‌ی ما را به گفت‌وگو نابود می‌کنند. حرف‌های ما و تمامی حرف‌هایی که او از آن به عنوان تصاویر کمکی یاد می‌کند، ربطی به مفهوم گفت‌وگو ندارد.

ما این‌جا، در مونشزبرگ، قدم‌زنان، قدم‌زنان و فکرکنان، هریک برای خود و محصور در خود، صدها حرف به زبان می‌آوریم، ولی تاکنون موفق به هیچ گفت‌وگویی نشده‌ایم. ما تحمل گفت‌وگو کردن را نداریم. ما نه از آن‌رو که ماییم با کمبود موضوع گفت‌وگو روبروییم، ما به خود اجازه نمی‌دهیم که موضوعات را برای گفت‌وگو رامِ خود کنیم. از آغاز سال تحصیلی ما دوتا با هم و در کنار هم، چنان‌که گویی در ارتفاعات مشرف به اردوگاه مخوف دبستانی، قدم می‌زنیم و تاکنون حتی یک‌بار هم با هم گفت‌وگو نکرده‌ایم. هر دوی ما انگار از گفت‌وگو نفرت داشته باشیم، از آن پرهیز می‌کنیم. گفت‌وگو، این سهل و آسان‌ترین فعالیت بشری، برای ما ناممکن است. طبایع ما به‌گونه‌ای است که ناچاریم مانع گفت‌وگو شویم تا فرصت بیابیم از وحشتی مرگ‌بار به دامان جنونی مطلق پناه ببریم. ما آرامش ناشی از گفت‌وگو را به خود روا نمی‌داریم».

 

* به نقل از: «دو مدرس» نوشته‌ی توماس برنهارت، مجموعه‌ی نامرئی (مجموعه‌ی 45 داستان کوتاه از 26 نویسنده‌ی آلمانی‌زبان) ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی. تاکیدات و نيز پاراگراف‌بندی از من است.

+  دوشنبه ششم اسفند 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

آدم‌ها می‌آیند با اشتیاق و هیجان

من لبخند می‌زنم

آدم‌ها می‌روند با دلتنگی و غم

من هنوز لبخند می‌زنم

یک‌وقت اما به خودم نگاه می‌کنم

می‌بینم چقدر شبیه شده‌ام به درخت‌های تک‌افتاده‌ای که آدم‌ها هنگام گذر

هوس می‌کنند روی‌شان یادگاری‌های عشقی‌ حک کنند.

+  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

پاک دیوانه کرده است مرا هوای این­جا، مست، آنقدر که خودم را، تنها، مهمان کنم به نوازش نسیم بهار بر روی بام.

 

پی­نوشت: معنی ندارد آدم خودش را با این حال و روز خراب ول کند توی کوچه و خیابان، کار می­دهد دست خودش یک­وقت.

+  جمعه بیست و ششم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

حالا عصر است، بهترین ساعت روزهای من، چند لحظه­ای که از این سالن خفه بیرون می­آیم و نفس می­کشم، هوای بهاری عصر به صورتم می­خورد و دلم می­خواهد از شادی گریه کنم، شادی­ای گنگ، نامفهوم، بی­دلیل و لبریز از اندوه.

دلم فرار می­خواهد به دالان­های تو در توی این کوچه­های کاهگلی که آفتاب از سرشان، قصد پریدن دارد.

دلم می­خواهد فقط راه بروم و دستم را به دیوارها بکشم و هی سرم را ببرم نزدیک­تر و هی بو بکشم و...تنها اشک بریزم.

دلم بهار می­خواهد و شادی­های کودکانه و تک­افتاده­ی پرخاطره­اش را. دلم عصرهای گرم می­خواهد با نسیم­های دلنشینی که صورتم را نوازش کند و بی­توقع بگذرد.

+  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«به گردش کار روزگار که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم به رویدادهایی امید بسته‌ایم و می‌بندیم که چون تحقق‌ پذیرند، حاصلی جز سرخوردگی و تلخکامی ندارند- به همین دلیل است که بدبینان از میان خوش‌‌بینان برمی‌خیزند، چون برای این‌که تصویر سیاهی از جهان داشته باشیم، باید قبلا به آن جهان و امکاناتش باور کرده باشیم. و واقعیت شگفت و متناقض این است که بدبینان، آن‌گاه که سرخورده و مایوس می‌شوند، همیشه و به طور مستمر دست‌خوش نومیدی نیستند، بلکه کم‌وبیش آماده‌اند به اصطلاح در هر لحظه‌ای امید خود را زنده کنند، هرچند به سبب نوعی شرم‌رویی ماورای طبیعی، این موضوع را در زیر لفاف سیاه مردانی که از تلخکامی همگانی رنج می‌برند، پنهان می‌کنند- انگاری، بدبینی برای این‌که خود را قوی و همواره پرشور و زنده نگه دارد، گاه‌به‌گاه نیاز به محرکی دارد که چیزی جز سرخوردگی بی‌رحمانه‌ی تازه‌ای نیست».

* به نقل از «درباره‌ی قهرمانان و گورها» نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«کار هنری یک تلاش است، شاید تلاشی عبث، برای نشان دادن واقعیتی نامتناهی در محدوده‌ی یک نقاشی تنها یا یک کتاب یگانه. یک گزینش. ولی این گزینش بی‌نهایت دشوار و در اکثر موارد مایه‌ی آبروریزی است».

 

* به نقل از «درباره‌ی قهرمانان و گورها» نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

تقصیر من که نیست، تقصیر دکتر قادری است، هی می‌گوید نامه‌ها نامه‌ها، من هم که خودتان دیدید خیال برم داشته بود که نامه‌ها را خوانده‌ام و بابتش حتی سر کیف هم آمده بودم و سرگرم متن مطول و مفصل معرفی‌اش برای شما بودم که حسَبِ ديدار، دوزاری‌ام افتاد ای دل غافل، نگو منظور استاد همان نامه‌های چهار جلدی زن‌وشوهری بوده است. این است که عجالتا رفته‌ام بخش اول جلد دومش را گرفته‌ام و همین‌طور با حرص و ولع می‌خوانم، ماشالا نامه که نیست، طومار است، بدتر از من که وقتی می‌افتم به حرف زدن، زمان و حوصله و همه‌جور مخلفات مخاطب بخت‌برگشته از یادم می‌رود، جلال هم هر نامه‌اش صد تکه است، یعنی درواقع گزارش احوال روزانه است که هفته‌ای دو بار پست می‌کرده است. شاید باورتان نشود اما خود خود وبلاگ و وبلاگ‌نویسی است. انگار که نشسته باشید و آرشیو یک ساله‌ی یک وبلاگ را مرور کنید و سر از زندگی روزمره‌ی یک آدم درآورید، البته نه هر آدمی، آدمی که چنان‌که بعدا شرح مفصلش را خواهم گفت، انسانی است مساله‌دار (به تعبیر لوکاچ علیه‌‌الرحمه)، گو این‌که نثر روان و خواندنی‌ای هم دارد و علی‌رغم پرچانگی‌های تمام‌نشدنی و طرح مسائلی زیادی شخصی و قدیمی، باز هم آدم مرض استسقاء می‌گیرد برای خواندنش، حداقل من که این‌طوری‌ام؛ اصلا این ماجرای کشف متاخر جلال هم حکایتی است برای خودش که باشد برای بعد، در جای خودش خواهم گفت.

اما حالا چرا این وسط پای جلال را پیش کشیدم، برای این‌که بگویم چرا یک دفعه هوس کردم بیایم اینجا و روزمرگی هایم را رج بزنم، می‌دانید، مرا وبلاگ خواندن بود که به وبلاگ نوشتن کشاند و اصلا معتاد کرد، یعنی اصل ماجرا از خواندن بود که شروع شد و بعد خودم هم وسوسه شدم که چرا من نه و...این است که حالا شما نوشته‌های صد من یک غاز بنده را در اختیار دارید؛ به هرحال گفتم که بدانید جلال با این نامه نوشتن‌ش که انگار خود خود وبلاگ‌نویسی است، شب تاسوعایی، هوس روزمره‌نویسی را به کله‌ام انداخت و با این‌که تلنبار کتاب هایی که خوانده‌ام و هنوز یادداشت کوچک‌شان را داخل این صندوقچه مجازی، به یادگار نگذاشته‌ام، دارد از حد می‌گذرد و هی عذاب وجدانم روزافزون می‌شود اما...خب مرا که می‌شناسید، هوسی‌تر از خودم، خودم‌ام.

این یک هفته را که گفتم، سخت مشغول کار بودم، یک شب حتی مجبور شدم تا ده‌ونیم شب در آن مرکز کذا بمانم و بدون یک لحظه از پا نشستن، کار کنم و کار کنم، از شما چه پنهان، این استاد بزرگواری که تازگی ما را به کار گرفته است، می‌خواهد تا آخر این هفته از ایران برود، هزار و یک‌جور کار نکرده هم دارد که البته سر خودش و بنده یک‌جا هوار شده است، این است که این سه روز تعطیلی عجیب می‌چسبد.

امتحان جامع هم که سه هفته‌ای هست خبرش را گرفته‌ام به خیر گذشته است، دو سه روز پیش بود که رفتم نمره‌ها را هم دیدم و از شما چه پنهان، کمی خیالم راحت شد که این قبولی کذا خیلی هم پر شک و شبهه و لب مرزی نبوده است؛ بعد از عمری کمی خودمان را گنده کنیم، یک وقت عقده‌ای نشویم، این‌که خلاصه کمافی‌السابق یک سرو گردن بالاتر از دور و بری‌ها ایستاده‌ایم که صدالبته به هیچ کار نمی‌آید مگر شاید احیانا روزي به زبان‌درازی؛ گرچه شما که بهتر خبر دارید، این سروگردن دراز و زبان درازتر، فعلا به هیچ کار ما نیامده است جز به كار همان اخراج مفتضح و بند و بساط همراهش که با آن ننه من غریبم بازی‌های مفصل و کشدار، خبرش لابد تا حالا به هفت محله آن‌طرف‌تر هم رسیده است. بگذریم، به هرحال گویا مصاحبه‌ای هم در کار نیست و یک سر باید شیرجه برويم وسط پروپوزال تز و هفت‌خوان تصویب‌ش. دعا کنید آدم باشم و مثل دختر خانم‌های عاقل خرخوان، این طرف سال پروپوزال کذا را رد کنم برود، حداقل بیندازم‌ش در جریان تصویبی که بنا به تجربه‌ی پیشینیان، عاقبتش با کرام‌الکاتبین است. اطوار هم در نیاورم و همان موضوع فكر شده‌ی سالیان پیش را بچسبم، به خصوص حالا که پایم به یکی دو مرکزی باز شده است که خوراک‌شان عینا همان موضوع کذاست، چیزی در مایه‌های «بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران (مطالعه موردی: جامعه‌شناسی و اقتصاد)» و البته که از منظر جامعه‌شناختی و الخ.

و اما مدرسه؛ این را به نظرم نگفته بودم که یکی دو ماهی است دوباره پایم به مدرسه باز شده است، آن‌هم دقیقا زنگ آخر روز آخر، ‌پنج‌شنبه‌هایی که یک جورهایی مدرسه تعطیل و سوت‌وکور است و فقط کلاس‌های المپیاد است و...من و سه تا دانش آموز انسانی‌ام. بهشان گفته‌ام کلاس‌مان با این جمعیت و با این موضوع و طرح درس دل‌بخواهی که داریم، محقق‌کننده‌ی ظرفیت‌ها و امکان‌هایی از کلاس درس است که احتمالا مجال بروز در این سیستم آموزشی فرسوده را نمی‌یابد مگر همین‌طور الله‌بختکی و از روی شانسی که فعلا نصیب من و این دخترک‌های عشق انسانی شده است. اسم کلاس را البته بنده گذاشته‌ام پژوهش در علوم انسانی، قرار است کمی آموزش تفکر انتقادی و نظام‌مند باشد به علاوه‌ی روش تحقیق و...خلاصه این‌که یک دانش‌آموز یا دانشجوی انسانی اصلا چطور وارد مسائل بشود و درباره‌‌شان بخواند و حرف بزند و مهمتر از همه بنویسد.

فعلا چهار جلسه بیشتر نداشته‌ایم، جلسه‌ی اول که آشنایی بود و توضیح کلاس و درس و از این حرف‌ها، یک جلسه‌ هم پای موضوعات پژوهشی رفت، جلسه بعد صرف اهمیت زبان و نثر شد و این جلسه‌ی آخر هم جامعه‌شناسی ادبیات بود و گپ‌های‌مان درباره‌ی دو سه کتابی که گفته بودم بخوانند، البته قبل از این‌که گرفتار امتحان‌ها و تعطیلات کشدار همراهش بشوند. فقط این وسط من نمی‌دانم حواسم کدام گوری بوده است که حرف از جلال زده بودم و سنگی بر گوری، امروز که گفتند خوانده‌اند، یک لحظه خشک شدم، پرسیدم من گفته بودم بخوانید یا سراغش را از جای دیگری گرفته بودید، گفتند نخیر، به فرموده‌ی سرکار خوانده‌ایم، از عصر تا حالا دارم فکر می‌کنم من چنین غلطی را کی مرتکب شده‌ام که خودم یادم نمی‌آید. حافظه‌‌ی زهوار در رفته‌ام تا «تنهایی پرهیاهو» و «پرنده‌ی من» و احیانا «دفترچه‌ی ممنوع» قد می‌دهد اما سنگی بر گوری...خدا به دور، مجبور شدم کمی از این نظرات جدیدالتاویل‌م در باب جلال و کشف ذهن ایرانی و صداقت و انسان مساله‌دار و موارد مشابه را تحویل‌شان بدهم تا خودم و آن‌ها را کمی توجیه کنم که آخر بین این‌همه کتاب و رمان، آن‌هم در شروع کار، یک دفعه چرا سر از سنگ گور آن بنده خدا درآورده‌ایم.

به هرحال کلاس خوبی بود، یعنی من که کلی به هیجان آمدم، به خودشان هم گفتم، قبل از کلاس حال جسمی‌ام هیچ روبه‌راه نبود، می خواستم تماس بگیرم و کلاس را منحل اعلام کنم که پیش خودم فکر کردم، اگر این جلسه هم بچسبد دنباله‌ی سه، چهار جلسه‌ای که به واسطه‌ی امتحانات و برودت و غیره تشکیل نشده است، همین تتمه‌ی شور و حال خودم و احیانا بچه‌ها هم از دست می‌رود؛ این شد که رفتم و فی‌المجلس آنقدر سر حال آمدم که آخر کلاس به خودشان هم گفتم اصلا درد و فلاکت جسمی‌ام بالکل فراموشم شد. بهشان گفتم که من دوست دارم آن‌ها هم مثل من گهگاه هیجان‌زده شوند و راجع به موضوعاتی که در طول هفته در موردش فکر کرده‌اند و به نتایج و کشف و شهودهایی رسیده‌اند، داد سخن بدهند؛ حتی اگر مثل این دو جلسه‌ی اخیر، به موضوع اصلی کلاس‌مان یعنی پژوهش انسانی ربط وثیق و مستقیم نداشته باشد، حتی اگر به هیجان و ذوق من هم ربطی نداشته باشد. به هرحال گفتم که خیلی دوست دارم به جای پرچانگی‌های تک‌گویانه‌ی من، آن‌ها هم سر ذوق بیایند و حرف بزنند. به هرحال تا آن‌ها حرف نزنند و ننویسند، من احیانا کمترین فایده‌ای برای اصلاح نحوه‌ی تفکر و حرف زدن و نوشتن شان نخواهم داشت.

خب بس است دیگر، خود جلال هم اگر بود تا حالا از رو رفته بود. هزار و یک جور پست نیمه‌نوشته دارم که می‌خواهم سر و ته اگر نه همه‌شان، حداقل نیمی‌شان را همین یکی دو روز تعطیلی پر حزن و اندوه هم بیاورم، تا خودم و شما چقدر حوصله کنیم.

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

دخترک تنها نشسته بود روی آن صندلی سرد و تک‌افتاده و هی تندتند شکلات‌ها را می‌گذاشت توی دهان‌ش و گوله‌گوله اشک‌های دانه درشت‌ش قل می‌خورد روی گونه‌های‌ش. هر به چند وقت هم دماغ‌ش را بالا می‌کشید و دست‌ش را تند می‌کشید روی صورت و آستین لباس‌‌ش را تر می‌کرد. هی می‌خواستم بروم جلو و محکم بغل‌ش کنم، اما همین‌طور ایستاده بودم آن‌جا و  فقط نگاهش می‌کردم بس‌که تندتند شکلات‌ها را می‌گذاشت توی دهان‌ش و گوله‌گوله اشک‌های دانه درشت‌ش قل می‌خورد روی گونه‌های‌ش...

+  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

منگ شده‌ام، هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و باز دست‌آخر گنگ و بهت‌زده باقی می‌مانم، هی این جملات را می‌خوانم:

«از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست، فرصتی برای چشم بستن نیست!»

هی می‌خوانم و به چشم‌های بسته فکر می‌کنم، به همین شروع دهه‌ی چهارم و به همسری که عاشقانه دوست‌ش داری و...به هزار کار نکرده.

مهران قاسمی را نمی‌شناختم، آن زمان که شرق بود، هر بار که به صفحات بین‌الملل می‌رسیدم، هی ترجمه‌های‌ش را می‌خواندم و هی حرص بیخود می‌خوردم بابت چپ‌گرایی و هی دلم می‌خواست جای‌شان را با اقتصادی‌های‌شان عوض کنند و...همین، همین‌قدر می‌شناختم.

بعد یک خبر خواندم، خبر چشم‌های بسته و...منگ شده‌ام، هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و باز دست‌آخر گنگ و بهت‌زده باقی می‌مانم.

 

پی‌نوشت1: هوس قبرستان را هم محقق کردیم در همان آفتاب‌برفی سه‌شنبه‌ای، به لطف دوستانی که همت کردند و مرام گذاشتند بابت همراهی که ما این یک فقره ویار زمستانی‌ را هم به سرانجام برسانیم، مبادا که لابد بچه‌مان نیفتد یک‌وقت؛ اما بهشت زهرا را پیش از این، هرگز این‌گونه ندیده بودم، یک‌دست سفید و...کم‌وبیش ساکت، بدون هیچ نشانه‌ای از سنگ‌های قبر، تا وقتی‌‌که الله بختکی، پایت را می‌گذاشتی میان بیست سی سانتی‌متر برف پانخورده و هی روی سنگ‌های لیز قبرهایی که زیر آن‌همه برف قایم شده بودند، تلوتلو می‌خوردی؛ جای‌تان خالی، دیوانگی ماندگاری شد.

 

پی‌نوشت2: بعد که آمدم، ناغافل خبر را خواندم، خبر چشم‌های بسته و بعد هی فکر کردم، فکر کردم به خودم، به آرزو، به عطش، به هزار کار نکرده و ...به مرگ.

 

پی‌نوشت 3: از آن وقت‌هایی است که لال شده‌ام، دست و پایم را گم کرده‌ام و به تته‌پته افتاده‌ام، بگویم: روح‌ش شاد؟ یادش گرامی؟ خدا به همسر و بازماندگان‌ش صبر دهد؟ پس چرا معنای همیشگی‌شان را ندارند اين عبارات كذا؟ چه بگویم؟ ببخشید، دست خودم نیست، منگ شده‌ام حسابی.

+  جمعه بیست و یکم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

حساب و کتاب که ندارد کار نوستالژی‌های آدم، یک وقت راهت را کشیده‌ای بروی و تند هم کرده‌ای که مبادا وابمانی در ‌تاریکی عمیق و سفید برف، نگاهت یک لحظه می‌گردد روی برد و کاغذهای درهم‌ش به عادت که ...نوشته‌های ریز و کوچکی است روی یک برگ کاغذ ناقابل، فلان انجمن تسلیت گفته است به جامعه علمی و مخلفات‌ش درگذشتِ...«علی‌محمد کاردان» و بعد بدون این‌که پای ترانه‌ای قدیمی در کار باشد یا طرح جلد کتابی دوردست در نوجوانی، دلت بی‌هوا یادِ آن کتاب کوچک و آبی‌رنگ نشر دانشگاهی را می‌کند: «آراء و نظریات در باب علوم انسانی» یا چیزی در همین مایه‌ها، کتابی کم‌حجم و کم‌وبیش پیچیده و مشکل و شاید بیش از حد خلاصه، نوشته‌ی ژولین فروند و ترجمه‌ی...«علی‌محمد کاردان»، اولین کتابی که تدریس کردی و کلی جانت بالا آمد تا به آن دانشجوهای خسته و کم‌حوصله بفهمانی کتاب چقدر پرمایه و...گور پدر پرمایگی، چقدر دوست‌داشتنی است، چقدر هم که غر زدند، تو هم هی بی‌جهت گذاشتی پای ترجمه و پیش خودت فکر کردی، خب، طرف روان‌شناس بوده است دیگر، توقع بیش از این نباید داشت و کمی که گذشت و بزرگ‌تر و منصف‌تر شدی، وقتی کتاب به یکی از معدود نوشته‌های ماندگار ذهنت تبدیل شد، فکر کردی پیش خودت که همت می‌خواهد ترجمه‌ی چنین کتابی و لابد عشق و تعهد و تلاشی ریاضت‌کشانه و...خیلی چیزهای دیگر که دهان تو شاید حتی بویی از آن‌ها هم نبرده باشد...روحش شاد.

 

پی‌نوشت1: عجیب هوس قبرستان کرده‌ام، توی همین برف و سرما و...سکوت پوچ و اندوه‌باری که نظیرش را جز در قبرستان، در هیچ كجای دیگری نمی‌شود یافت. حیف که این وقت سال، وسط هفته، آن‌هم توی این هوا و بند و بساط برف و تعطیلات، آن‌جا سر صد تا مثل مرا هم ببرند، احدی خبردار نمی‌شود. گو این‌که بهشت زهرای تهران در نقش تالار بورسِ به اصطلاح مفاسد اجتماعی، در کل مملکت بی‌رقیب است. با تمام این‌ها، مرده شور ببرد این جنیست تو سری خورده‌ی ما را  که تنها و بدون قوام، حتی تا قبرستان هم نمی‌شود رفت.

 

پی‌نوشت 2: سرم گرم کار است شدید، افتاده‌ام گیر کسی که به آدم مهلت نفس کشیدن هم نمی‌دهد، قول تحویل یک فقره‌ از وظایف محوله را برای سه‌شنبه داده بودم، از همین امروز عزا گرفته بودم که تمام نمی‌شود و...همان مصائب همیشگی؛ همین شد که امروز تا آخر وقت سر کار ماندم، بعد هم آنقدر کوفته بودم که همه‌ چیز را در همان مرکزِ کذا رها کنم و خانه را دیگر خالی بگذارم برای جنازه‌ای که قرار بود خرکش‌ش کنم؛ محض رضای خدا یک برگ هم همراهم نیاوردم، به خیال این‌که فردا صبح اول وقت می‌روم و کار را در همان محل‌ش انجام می‌دهم، حالا خورده‌ام به پست این دو روز تعطیلی کشدار و ...دستم هم به هیچ‌جا بند نیست.

 

پی‌نوشت 3: شک نکنید، شانس که می‌گویند یعنی همین، همین که صبح کله‌ی سحر هی یک نگاه به برف و دانه‌های آبدار و درشتش بکنی و هی دست‌دست کنی که بالاخره کتاب‌خانه بروی یا نه، آ‌ن‌هم با خروار خروار کتاب و مقاله‌ای که روی میزت در آن مرکز کذا روی هم تلنبار شده و مهلت‌ت هم تا همین یکی دو روز آینده است و...با این‌حال رفتم، دو، سه شب پیش، تمام انقلاب را برای «نامه‌های جلال آل آحمد» زیرپا گذاشته بودم و گیرم نیامده بود و هی وعده‌ی این خانه‌ی امید را به خودم داده بودم و...به‌خاطر جلال هم که شده رفتم و پنج‌تا کتاب دبش گرفتم و توی همین برف و شلپ‌شلپ، کول کردم بردم تا سر کار و بعد هم خانه...حالا خورده‌ام به پست دو روز تعطیلی کشدار و کارهایی که در میزی در یک اتاق، در یک ساختمان آن سر شهر، جا مانده است و ...من هم اینجا نشسته‌ام و از همین حالا دلم غنج می‌زند بابت این‌که می‌توانم دو روز تمام، بی‌خیال عالم و آدم بشوم و بعد از مدت‌ها حسرت و تشنگی، تنها کتاب بخوانم و چای بخورم ...احیانا وبلاگ بنویسم، آن‌هم وقتی یکی از کتاب‌ها  نامه‌های جلال باشد و دیگری، هشتاد سال داستان كوتاه ایرانی و دوتای دیگرش، عزاداری بیلِ غلام‌حسین ساعدی و تونلِ ارنستو ساباتو و...دروغ چرا، کم‌وبیش می‌شود گفت از هیجان و سرخوشی روی پایم بند نیستم.

 

پی‌نوشت آخر: کافه- کامنت‌ها را هم باز می‌کنیم عدل در همین تعطیلات کشدار دو روزه و ...به کوری چشم این مملکت بی‌ظرفیتی که جنبه‌ی سنگینی و وقار هیچ‌چیز را ندارد، حتی سنگینی و وقار برف.

+  یکشنبه شانزدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

به نظرم مساله‌ی اصلی اینجاست که برخی دوستان عزیز گمان می‌کنند لابد بنده به این سیصد واحد کذا، وِرد خوانده‌ام که در طی شش سال، این‌طور بی‌سروصدا گذرانده شده‌اند، آن‌هم با این معدل‌های کلاس اولی، آن‌هم سیصد واحدی که هشتاد واحدش تحصیلات تکمیلی (ارشد و دکتری) بوده است.

بعید می‌دانم هیچ‌کدام از این دوستانی که لبخند زنان، دست به کمر و حق‌ به‌جانب جلویم می‌ایستند و نکات جالبی را متذکر می شوند مثل این‌که: «خب تو هم دیگه خیلی پررو بودی» یا «زیاده‌خواه» یا...بعید می‌دانم هیچ‌یک از این عزیزان، بتواند حتی تصور کند روزهایی را که آدم ترم اول کارشناسی ارشد باشد، با فضای بالکل جدیدی از درس و دانشگاه مواجه شده باشد و برای اولین‌بار، همین‌طور کنفرانس و گزارش درسی باشد که از در و دیوار، بر سرش هوار می‌شود، بعد علی‌رغم همه‌ی اين‌ها، 36 واحد درسی هم داشته باشد، متوجهید؟ 36 واحد، 24 واحد کارشناسی رشته‌ی دوم، 12 واحد ارشد رشته‌ی اول؛ البته برای من هم دور از انتظار نیست اگر این دوستانی که گذراندن همان 12 واحد ارشد هم برای‌شان طاقت‌فرسا است و به خودشان باشد، به هشت الی ده واحد بسنده می‌کنند، هیچ تصوری از میزان جان کندنی نداشته باشند که برای گذراندن این 36 واحد ضروری است، آن هم عدل در اولین ترم ورود به دوره‌ی ارشد، آ‌ن‌هم با لحاظ کردن بعد مسافت میان دو دانشکده و ناهمزمانی ساعات درسی و همزمانی دوره‌ی امتحانات به واسطه‌ی تقویم یکسان دانشگاهی و....

البته که توقع زیادی است اگر آدمیزاد فکر کند، کسانی که یک کنکور ساده‌ی ارشد یا دکتری، کل زندگی‌شان را برای یک سال یا کمِ‌کم شش ماه، به تعطیلی کامل می‌کشاند، درک کنند که گذراندن 32 واحد ارشد همزمان با 18 واحد دکتری، آن‌هم در چهار ترم، آن‌هم وقتی طرف مربوطه کم‌وبیش تمام وقت شاغل باشد، چه آسفالت‌هایی که از ناهمواری‌های دهان و دندان، تولید نمی‌کند؛ آن‌هم وقتی تحصیل به اصطلاح موفق در ایران، به ویژه در حوزه‌ی علوم مشعشع انسانی، نه‌تنها لزوما پیوند وثیقی با امور احیانا خوشایندی مثل کسب دانش و معلومات ندارد، بلكه آنچه واقعا ضرورت دارد، پوست‌کلفتيِ مافوقِ تصور به منظور انجام خرکاری‌های تمام‌نشدنی و وقت‌گیری است که نه به درد دنیای کسی می‌خورد و نه به درد آخرتش، وقتی که سیستم آن‌چنان فرسوده و نومیدکننده است که آدمیزاد هرازچندگاهی که نفس‌ش بابت این تقلاهای نادر و بی‌حاصل تنگ می‌شود، ناگزیر یقه‌ی خودش را می‌گیرد و بابت وقت و انرژی و مهمتر از همه، جوانی‌‌ای که بی‌جهت هدر می‌دهد، بازخواستش می‌کند و...به نظرتان اصلا تصوری دارند از این‌که چقدر، واقعا چقدر باید دلایل و استدلال‌ها قوی باشند، چقدر آن چشم‌انداز کذا باید عریض و طویل و گسترده باشد که آدمیزادِ مثلا عاقل را این‌چنین به خودزنی‌ای دردناک و تدریجی وادارد؟ به نظرتان اصلا تصوری دارند؟ می‌توانند داشته باشند؟

از نظر من که تقصیری ندارند بندگان خدا، خب تصوری ندارند دیگر، نمی‌توانند داشته باشند؛ همین است که تازگی‌ها به بنده که می‌رسند، ویرشان می‌گیرد در باب سخت نگرفتن و جدی گرفتن ماجرا، روضه‌های سرسام‌آور بخوانند، تازه مهلت‌شان بدهی، چاشنی‌های تند و تیز هم قاطی‌اش می‌کنند که «البته تو هم زیادی پررو بودی» یا «زیاده‌خواه» یا... فقط از شما چه پنهان، برایم فوق‌العاده جالب و بعضا، بهت‌برانگیز است كه این دوستان گرامی، دقیقا همین حالا به فکر این نصایح حکیمانه افتاده‌اند و در تمام آن شش سال جان کندن، کک‌شان هم بابت پررویی و زیاده‌خواهی و دیگر توصیفات شگفت‌آورشان از بنده نمی‌گزید. نه، خدایی به نظر شما جالب نیست؟

 

پی‌نوشت1: به گمانم حالا شاید درک روشن‌تری پیدا کنید وقتی می‌گویم: نفس ماجرا آنقدرها برایم اهمیت ندارد، حداقل نه آنقدر كه این پیامدهای کشدار و منزجرکننده‌ی همراهش آزارم می‌دهد.

 

پی‌نوشت2: یکی از هم‌کلاس‌های همان رشته‌ای که گویا من حالا دانشجوی سابق‌ش محسوب می‌شوم، کسی که از قضا، نه از آن شش سال جان کندن خبری دارد و نه از این پیامدهای منزجرکننده و گاه پیش‌بینی‌ناپذیر، می‌گوید: «شما یا روحیه‌ات خیلی خوب است یا صبرت خیلی زیاد است»، در جواب تنها به ته‌مانده‌‌ای از يک لبخند اکتفا می‌کنم چراکه حتی نا ندارم بگویم: هیچ‌کدام، تنها خسته‌ام، به حد تصورناپذیر و هولناکی خسته‌ام، «خستگی‌ای که در بندبند وجودم رخنه کرده است و باعث می‌شود به‌ظاهر صدمه‌ناپذیر جلوه کنم، ولی درواقع از درون ضعیف و تهی شده‌ام».

+  پنجشنبه سیزدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«به این نتیجه رسید که تمام سر و کله‌زدن‌هایش با محکمه یک بازی مشکوک و آلوده به زد و بند بوده است. دیگر حاضر نبود بی‌هیچ مقاومتی از در تسلیم درآید. ولی هرگاه دچار خستگی شدید می‌شد و در دفتر کار خود با کمر خمیده پشت میز کارش می‌نشست، به‌وضوح پیش چشم می‌آورد که نمی‌تواند در برابر محکمه رفتاری آمیخته به بی‌اعتنایی پیشه کند. گاهی خسته و وامانده با خود گفت‌وگو می‌کرد و سر دردودلش باز می‌شد. در چنین هنگامی می‌کوشید ضعف رو به فزونی خود را در پرده‌ی خشمی ساختگی پنهان کند. به یاد می‌آورد تاکنون با هر سوالی که درباره‌ی پرونده‌ی خود مطرح کرده موجبات شگفتی دیگران را از بی تجربگی خود فراهم کرده است. به نظرش می‌رسید برخلاف پرونده ی دیگران هرگز از چندوچون پرونده‌ی خود سر در نیاورده است. هربار که چیزی می‌پرسید، چنان می‌نمود که سوال بی ربطی را پیش کشیده است. سوالاتش در نظر دیگران ابلهانه و نابجا جلوه می‌کرد. رفته‌رفته دریافت که هربار به جای آن‌که حواس خود را متمرکز کند، دچار حواس‌پرتی می‌شود. هربار موضوعی فرعی حواس او را به خود جلب می‌کرد و موجب می‌شد از موضوع اصلی دور شود. در روبه‌رو شدن با ماموران دولتی گمان می‌کرد عاقلانه حرف زدن حلال مشکل خواهد بود. درآغاز احساس می‌کرد به دلجویی دیگران نیازی ندارد، ولی اشخاص زیادی با کلام و رفتار از او دلجویی می‌کردند، چنان‌که رفته‌رفته بدون این دلجویی‌ها زندگی برایش ناممکن شد. آرامش خود را از دست داد. خستگی‌ای که در وجودش رخنه کرده بود باعث شد به‌ظاهر صدمه‌ناپذیر جلوه کند، ولی درواقع از درون ضعیف و تهی شده بود»*.

 

* به نقل از: «محاکمه» نوشته‌ی پتر هانتکه، مجموعه‌ی نامرئی (مجموعه‌ی 45 داستان کوتاه از 26 نویسنده‌ی آلمانی‌زبان) ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی.

+  چهارشنبه دوازدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

و اینک پس از بسته شدن دفتر، درحالی‌که طبق عادت دیرینه در برابر اتاقک بالا و پایین می‌روم، با خود می‌گویم اگر امروز، این روز تیره‌وتار، این کمدین اشتایری، مرد با استعدادی که قبلاً یک‌بار برنامه‌اش را دیده‌ام، به اینجا نمی‌آمد، از ناامیدی به جان می‌آمدم. دیروز هم وقتی بعد از بسته شدن دفتر در برابر اتاقک بالا و پایین می‌رفتم با خود گفتم اگر نتوانم برای ورق‌بازی به سالن بروم، از ناامیدی به جان خواهم آمد...پریروز هم که به همین وضع در برابر اتاقک بالا و پایین می‌رفتم، از این‌که به سلمانی می‌رفتم خوشحال بودم و در نتیجه اسیر ناامیدی نشدم. به این ترتیب هر روز غروب وقتی کار در دفتر به پایان می‌رسد، چیزی هست که نمی‌گذارد از ناامیدی به جان بیایم، گرچه به واقع تابحال از ناامیدی به جان آمده‌ام. با آن‌که می‌دانم همیشه بعد از بسته شدن دفتر، چیزی هست که مرا به خود مشغول کند، چیزی که لزوما خوشایند هم نیست ولی به‌هرحال سرگرم‌کننده است، باز هربار پیش از بسته شدن دفتر، ترس به جانم می‌افتد چون فکر می‌کنم ممکن است روزی چیزی نباشد که دل به آن خوش کنم یا چیزی ‌که دست‌کم ذهنم را به خود مشغول کند. بالاخره یک‌روز دلخوشی و سرگرمی تمام خواهد شد، این قانون طبیعت است. بالاخره برای هر آدمی روزی می‌رسد که دیگر خبری از دلخوشی و سرگرمی نخواهد بود...به گمانم، یعنی خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم اصولاً باید به جان آمده‌ترین انسان ناامید باشم، و احتمالا هم به‌جان‌آمده‌ترین انسان ناامید هستم. با این‌حال در عالم خود بالا و پایین می‌روم، تندتند راه‌ می‌روم، و به خودم می‌گویم تو حتما تابه‌حال از ناامیدی به جان آمده‌ای، حتما دیگر کاملا اسیر ناامیدی شده‌ای، تو حق داری، تو حق داری از ناامیدی به جان بیایی، حق داری هر روز و هر ساعت اسیر ناامیدی شوی.


ادامه
+  دوشنبه دهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

نه، خداوکیلی، اصلا به من می‌آید این بچه‌بازی‌ها؟ اصلا به قیافه‌ام می‌خورد؟ والا اگر بخورد، دوستان دیده‌اند، اصلا شکل این حرف‌ها نیستم من. گذشته از این، حالا سین هفده ساله است، من که کم‌و‌بیش مادربزرگِ سین به شمار می‌روم و ربع قرنی سن‌وسال دارم، هر طور حساب کنید، دیگر ازم گذشته است این‌جور اطوارها، مگر اين‌كه سر پیری هوس معرکه‌گیری كنم؛ گو اینکه قبلا هم گفته‌ام: «یک کارهایی را آدم باید در پانزده سالگی بکند، اگر نكند، بیست‌وپنج سالش که شد، ادایش را درمی‌آورد».

 

حالا اصلا قیافه و سن‌وسال که به قول علما، جزء عرضیات و ظواهر است، به کنار، بنده که خودم با همین زبان الکن‌م گفتم: «به‌هرحال نمی‌شود از آدمی که زندگی و چگونگی‌اش را این‌همه سخت گرفته است، انتظار داشت که مرگ و چگونگی‌اش را به سادگی و ابتذالی رایج برگزار کند، به خودکشی». من نمی‌دانم چرا دوستان اندکی، فقط اندکی، دقت نمی‌کنند و بی‌جهت مرا این‌قدر حرص می‌دهند، آن‌هم در این شرایطِ کذا، والا خدا را خوش نمی‌آید. آخر عزیزان من، خودتان که بهتر می‌بینید، من به خودکشی گفته‌ام: «سادگی و ابتذالی رایج»، آن‌وقت شما جوری با آدم رفتار می‌کنید که هرکس نداند، فکر می‌کند هیات و کسوت‌مان چقدر به این نوجوان‌های تازه بالغ شده‌ی چهارده، پانزده ساله شبیه است، نه خب به آدم برمی‌خورد دیگر.

 

البته ما که کوچکتر از آنیم و به قول معروف، شان‌مان اجل از این حرف‌هاست! اما خب گویا کمی تامل هم بد چیزی نیست، حالا اصلا من و عرضیات و افاضاتم یک‌جا به کنار، واقعا به نظر شما، آدمی که وبلاگ می‌نویسد، دقت کنید که می‌گویم وبلاگ می‌نویسد، نمی‌گویم غذا می‌خورد یا می‌خوابد یا کتاب می‌خواند و درواقع، باری به هرجهت روزگار می‌گذراند، توجه دارید؟ وبلاگ می‌نویسد، نه خدایی به نظرتان نمی‌آید که چنین آْدمی چهارچنگولی که به این جهان و هر نوع روزمرگی غلیظی چسبیده است به کنار، اصولا انتظار هم نمی‌رود در آینده‌ای دور یا نزدیک، دست از همین زندگی معمولی و کم‌مایه‌اش بکشد؟ چنین آدمی، همینی که دارد وبلاگ می‌نویسد و لابلایش شعر مرگ و زندگی هم می‌سراید، این آدم را خیلی که بخواهید جدی بگیرید، می‌شود چیزی در مایه‌های این‌که دارد با خودش گپ می‌زند، همین و بس؛ گپ‌هایش هم تا وقتی در سطح بیرونی و قابل رویت آن تپه‌ی یخی روانش است، خیلی خطری را متوجه ‌کسی نمی‌کند، كو حالا تا زمان بگذرد و احیانا این سخنان گهربار نم‌نم در اعماق وجودش رسوب کند و... آن‌وقت هم مطمئن باشید دیگر نمی‌آید سر خودش و شما را با شعرهایش گرم کند، می‌رود همان کاری را می‌کند که باید، دیگر حرف زدن ندارد که. گرچه از شما چه پنهان، همین حالا هم همچین بدش نمی‌آید از فرصت سوء استفاده کند و کمی بیش از حد معمول، خودش را برای خودش لوس کند.

 

پی‌نوشت: خب بس است دیگر، لودگی بس است، دوستان هم کم‌کم دارند بد نگاه می‌کنند، گو این‌که ما خودمان هم حواس‌مان هست که ماجرا به تدریج دارد مشمول مرور زمان شده و خلاصه زنگ‌خطرِ لوث شدنش، به صدا درآمده است. گذشته از این‌ها، گویا چند وقتی است دز فرهنگی – اجتماعی وبلاگ‌مان بدجوری پایین آمده است، این است که یک چندی به مباحث زیادی جدی، زیادی شوخی فکری - عقیدتی بپردازیم، تا بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد برای این مرگ و زندگی ویران شده‌ی ‌ما.

+  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

زنده‌ام چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام، چون بزدلانه از ناشناخته‌ای به نام مرگ می‌هراسم. همین.

واقعا؟ واقعا؟ واقعا؟ یعنی من  اینقدر بزدلم که عمیقا مطمئن باشم مطلقا دلیلی، اعم از فردی و اجتماعی برای زنده بودن ندارم و درعین‌حال، به دکتر فلانی زنگ بزنم تا یک سوء‌تفاهم کاری را برطرف کنم، بعد تازه موبایل طرف خاموش باشد و من دوباره زنگ بزنم به رابط‌مان تا اطلاع دهم که موفق به تماس نشدم و...خدای من! یعنی رسما دارم زندگی می‌کنم.

البته کسی حواسش نیست، من هر روز می توانم بیایم اینجا و از احساس مرگ بگویم و هیچ‌کس هم متوجه روزمرگی تهوع‌آوری نباشد که دو دستی به آن چسبیده‌ام؛ اما خودم که می‌بینم، خودم که شاهدم و شهادت صادقانه‌ی من، حقیقی‌تر از هر حقیقت دیگری است، حقیقی‌تر از شهادت تمام بشریت. من شهادت می‌دهم بر بزدلی حقارت‌باری (سین می‌گوید خرده‌بورژوایانه‌ای) که تلفن می‌زند و وراجی وبلاگی می‌کند و همچنان می‌گوید من دلیلی برای زنده بودن ندارم!

 

«خطا جهل نیست، خطا بزدلی است» (نیچه)

من مدت‌ها پیش به این یقین رسیدم که آدمی نمی‌تواند بگوید اشتباه کردم، هرگز نمی‌تواند مگر زمانی که عمیقا بزدل باشد. خیلی‌ها البته گذاشتند به حساب غرور یا تکبر یا هر مزخرف دیگر اما من می‌دانستم، می‌دانستم اگر روزی به اینجایی برسم که حالا رسیده‌ام، فقط و فقط بدین دلیل می‌گویم اشتباه کردم که بزدلم، چون می‌خواهم زنده بمانم و برای زنده‌ ماندن، کافی است اعتراف کنم که خطا کرده‌ام. اما اصلا چرا می‌خواهم زنده بمانم؟ خیلی ساده، چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام، چون بزدلانه از ناشناخته‌ای به نام مرگ می‌هراسم. همین.

 

پی‌نوشت1: کاش واقعا اعتقاد داشتم، کاش می‌توانستم معتقد باشم که اگر دنیا را نگردم و نبینم، روحم سرگردان می‌شود، کاش به روح و سرگردانی‌اش اعتقاد داشتم.

 

 پی‌نوشت2: من و سین هر دو عمیقا به این یقین رسیدیم که زنده‌ایم چون عادت کرده‌ایم. سین می‌گوید سه سال است که به این نتیجه رسیده است و تمام این سه سال را کج‌دار و مریز ادامه داده است؛ این یک سال اخیر، شاید بشود گفت گوشه‌ی چشمی هم به کسی مثل من داشته است به عنوان نماد ته‌مانده‌های امید به زندگی و چرایی و تاثیر و همه‌ی آن باورهای بر باد رفته؛ و حالا من خودم فروپاشیده‌ام.

به سین می‌گویم: البته ما خیلی چیزها را تجربه نکرده‌ایم، خیلی...شاید هم هنر یا...، اما...حق با سین است، مذبوحانه است، فایده‌ای ندارد، می‌گوید من سه سال به تمام این‌ها فکر کرده‌ام، فایده‌ای ندارد. حق با اوست. «البته کلی چیزها هست که می‌توانم حسرت‌شان را بخورم اما...واقعیت این است که حسرت هیچ‌چیز را نمی‌خورم. مرگ همه را از جلا انداخته است». سین فقط هفده سال دارد.

 

پی‌نوشت3: با سین فکر کردیم که با زندگی‌مان نتوانستیم هیچ غلطی بکنیم، با مرگ‌مان شاید بتوانیم. مرگ محافظه‌کاری را نابود می‌کند چون آن سوی‌ش هیچ‌چیز نیست، فوق‌العاده است، آدمی می‌تواند به هر امکانی، بله، «هر» امکانی فکر کند. حالا من می‌توانم از این پس، در همین چند صباحی که قرار است با بزدلی و ترس بی‌دلیل‌م از ناشناختگی مرگ کنار بیایم، به چگونه مردن‌م هم فکر کنم. به خلق مرگی زیبا و البته عمیقا بی‌معنا، آن‌چنان که بتواند عمق بیهودگی و بی‌معنایی زندگی‌ام را به تصویر کشد. به‌هرحال نمی‌شود از آدمی که زندگی و چگونگی‌اش را این‌همه سخت گرفته است، انتظار داشت که مرگ و چگونگی اش را به سادگی و ابتذالی رایج برگزار کند، به خودکشی.

سین می‌گوید اگر اینجا ایران نبود، می‌شد خیلی ساده اعضای‌ا‌م را به آن‌هایی اهدا کنم که شوق و انگیزه‌ای فراوان برای زیستن و زنده ماندن دارند. اما اینجا ایران است و...خب، به امکان‌های دیگری فکر می‌کنم، محدودیت همیشه خلاقیت می‌آورد.

 

پی‌نوشت 4: التفات دارید که من دقیقا بعد از یک ساعت بحث پرهیجان در باب مرگ و چگونگی‌اش، بلافاصله زنگ می‌زنم به استاد مربوطه و خیلی ساده می‌روم زیر بار پروژه‌های کوچک و بزرگ. چرا؟ بله، البته چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام و الخ.

البته...من هنوز به خدا اعتقاد دارم، عمیقا اعتقاد دارم. سین ندارد. نمی‌دانم چرا اما یک جورهایی مطمئنم که سین حسرت می‌خورد کاش او هم به خدا اعتقاد داشت، همان‌طور که من حسرت می‌خورم کاش به روح و سرگردانی‌اش اعتقاد داشتم. 

 

پی‌نوشت 5: باورش مشکل است، اول عمیقا احساس‌ش کردم، گرچه هنوز نمی توانستم چرایی‌اش را به بیان در بیاورم اما عمیقا احساس‌ش کردم، برای خودم هم عجیب بود که چنین احساسی دارم و حالا در کمال ناباوری می‌بینم، دقیقا همان موقع اتفاق افتاده است، مثل تمام مرگ‌ها، زمانی که آدمیزاد حواسش نیست، فقط حس کردم که دارم می‌میرم و حالا می‌بینم همه‌چیز تمام شده است و مانده‌ است جسارتی برای آن مرحله‌ی بی‌اهمیت جسمی و فیزیکی.

 

پی‌نوشت آخر: نمی‌دانم چرا اما علی‌رغم این حس انکارناشدنی مرگ، هزمان حسی قوی در درونم می‌گوید دارم خودم را لوس می‌کنم، کمی بیش از حد شاید. کدامش اصیل‌تر است؟ حس مرگ یا حس این‌که نیاز دارم اطوار در بیاورم؟ صادقانه بگویم: نمی‌دانم اما هرچه هست، هر چه هست این ریسمان‌های پوسیده‌ای که این‌چنین پاهایم را به زمین گره زده‌اند، مطمئنم پیوندی وثیق دارند با همان بزدلی و ضعف.

+  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

یادتان می‌آید؟ ضربه‌ی کوچکِ آن سنجاب مفلوک و از همه‌جا بی خبر را در ابتدای کارتون عصر یخی به یاد می‌آورید؟ چند ضربه‌ی ساده و کوچک و یک ترک و بعد...سرعتش را یادتان هست؟ سرعتی که آن ترک منتقل می‌شود و در عرض چند ثانیه جهان کن‌فیکون می‌شود؟ قیافه هاج‌وواج و ترس‌خورده‌ی آن سنجاب بدبخت را یادتان می‌آید؟ این صحنه‌ها دقیقا شده است حکایت این روزهای من. یک ضربه‌ی پیش پاافتاده و...(بله، دقیقا همان صفت چهارحرفی مشعشعی که آقایان محترم در این‌جور مواقع بکار می‌برند، دقیقا همان صفت در باب این ضربه، گویای همه چیز است) و فروریختن جهان یک‌پارچه و منسجمِ یک خارپشت*. جهانی‌که در آن حتی رنگ‌ لباس‌ هم متناسب و در پیوند وثیق با اهداف بلند مدت زندگی و به اصطلاح جاودانگی بود. تمام این جهان در حال فروپاشی است، آن هم در عرض کمتر از چند هفته، آن ترک ساده و ...سرعتش هولناک است، سرعت ویرانی و فروپاشی این جهان کهنه‌ای که ربع قرن، با قوت و سربلندی تمام دوام آورده بود.

 

مطلقا باور نکردنی است، خداوکیلی فکر اینجایش را دیگر نکرده بودم، فکر تغییر موضوع تز، یا قمر بنی‌هاشم، یک چیزی است در مایه‌های محال، حتی تصورش هم چهار ستون بدنم را می‌لرزاند. آخر کمی انصاف هم خوب چیزی است، من سه سال تمام فکر کرده‌ام، ساعت‌ها فکر، کلی مطلب خوانده‌ام، چارچوب نظری ساخته‌ام از چندین و چند نظریه، آنقدر فکر کرده‌ام که اگر همین حالا بخواهم پروپوزال بنویسم، بعید است بیشتر از یکی، دو هفته طول بکشد. موضوعی انتخاب کرده‌ام شدیدا کاربردی، موضوعی که به نظرم جامعه‌شناسان بیش ار هر صنف دیگری در علوم اجتماعی، حق اظهار نظر در باب آن را دارند. حالا همه‌اش بشود باد هوا؟ نه خدایی باور کردنی است؟

اما گویا دوست داشته باشم یا نه، باور کردنی است، یعنی باید باشد، موضوعی که قرار بود کار کنم، صرفا با رویکرد بلندمدتی قابل توجیه بود که بخواهم تمام هم‌وغمِ زندگی حرفه‌ای‌ام را در داخل این مملکت تعریف کنم وگرنه به هیچ بنی بشری در هیچ کجای دنیا ربطی ندارد که مساله‌ی تولید علم اجتماعی در ایران چیست و با چه ناکارآمدی‌هایی مواجه است. این موضوع چالش‌برانگیز که صریحا با منافع کسانی وارد تضاد و چالش می‌شود که قرار است مشروعیت‌دهندگان اصلی به آن باشند، تنها زمانی توجیه هزینه‌ی روانی مافوق تصور را داشت که دورنمای بهبود وضعیت موجود در آینده پذیرفتنی باشد، گیرم تاثیرش در این بهبود تنها به قدر سرسوزنی باشد که در قالب یک تز دکتری، تنها علل ریشه‌دار را شناسایی کند و راهبردهای عملیاتی ارائه دهد. اما وقتی قرار باشد این محقق درمانده، جل و پلاس‌ش را جمع کند و فاتحه‌ی کار در قالب نظام تولید علم اجتماعی در ایران را بخواند، خب مگر مغز خر خورده است بیاید این‌همه خودش را پیش این‌وآن بده کند و یک موضوع طاقت‌فرسای لبریز از تضادهای متعدد منافع‌  را به جان بخرد؟ خب می‌رود یک موضوع بی‌دردسرتر برمی‌دارد که پس فردا که خواست برود، یک نیمچه اعتبار و اهمیت بین‌المللی هم داشته باشد و خلاصه بر مبنای مسائل آن جوامعِ از ما بهتران، مساله‌ی روی بورسی باشد. خداوندا، سه سال فکر و فکر و فکر، همه‌اش باد هوا؟ باور کردنی است؟ یعنی واقعا باید بروم سراغ یک موضوع دیگر؟ محض رضای خدا، آخر من...کاش اصلا امتحان جامع قبول نشوم، آن‌وقت سر فرصت می‌توانم به موضوعات دیگر فکر کنم، گو این‌که اگر قبول نشوم، انگیزه‌هایم برای رها کردن و رفتن چند برابر می‌شود و هیچ بعید نیست کلا عطای این یکی را هم به لقایش ببخشم و اصلا قید تز و مخلفاتش را بزنم.

 

اما اصل فلاکت و مصیبت اینجاست که این سطحی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین ترک ممکن است، مابقی آنقدر عمیق و کمرشکن‌ند که فعلا تنها مواجهه‌ام با آن‌ها خلاصه می‌شود به بستن چشم‌ها و تکان دادن محکم سرم به چپ و راست. مذبوحانه امیدوارم با این حرکت بچگانه، فکرهایم موج بردارد، مبادا که عمق فاجعه، با آن وضوح کور کننده‌اش در بستر زلال صداقت، نمایان شود. فکرش را بکنید، اصلا من جامعه‌شناسی و علوم سیاسی خواندم که چه؟ که بعد از هفت سال جان کندن، بروم آن سر کره‌ی زمین و ابلهانه مشغول مطالعات جامعه‌شناسانه در باب سرزمینی شوم که صدها کیلومتر با محل کار و زندگی‌ام فاصله داشته باشد؟ این کار آدم عاقل است آخر؟ با این تفاسیر، من حتی اگر آب‌شناسی گیاهان دریایی را تا همان مقطع کارشناسی خوانده بودم بیشتر احتمال داشت در پروسه‌ی تولید علم، نقشی ایفا کنم تا حالا که این‌همه زور زده‌ام و جامعه‌شناسی و علوم سیاسی را به اینجا رسانده‌ام. آخر این چه کار لغوی بوده است که من کرده‌ام؟

واضح و مبرهن است که منظورم این نیست که برای رفتن، وضعیت یک کارشناس آب‌شناسی گیاهان دریایی بهتر از وضعیت منِ دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی است، به هیچ‌وجه، این‌که آشکار است که من با این موقعیت فعلی‌ام، نسبت به آن کارشناس مزبور، احتمالا موقعیت‌های مطلوب‌تری را در همان جوامعِ از ما بهتران صاحب می‌شوم. مساله بر سر تاثیرگذاری و هدف‌های بلندمدت است. آخر منِ درمانده‌ی فلک‌زده که تنها از روی علاقه و کنجکاوی نیامدم جامعه‌شناسی، خیر سرم یک دورنمای عریض و طویل داشتم. البته نه این‌که فکر کنم یک الف بچه می‌تواند غلط خاصی را برای این جامعه‌ی بی‌دروپیکر صورت دهد، نخیر، اما خب فکر می‌کردم آنچه که مبنای یک زندگی اخلاقی را تشکیل می‌دهد، زندگی‌ای که به زندگی‌ کردنش می‌ارزد، از مجرای علوم اجتماعی خواندن در این مملکت خوش آب‌وهوای خودمان محقق می‌شود. رسما زرشک، واقعا اگر فقط بنا را بر کنجکاوی و ذوق علمی‌ام گذاشته بودم، حال و روزم بسی بهتر از امروز بود، حداقل مثلا اخترفیزیک می‌خواندم که کلی هم عشق‌ش را دارم، هم کلاس داشت، هم دورنمای رفتن و اینجا نماندنش، بسیار درخشان‌تر و خیال‌انگیزتر از حالا بود.

 

ملتفت شدید چه می‌گویم؟ پس جان مادرتان، اینقدر به من پیشنهادات جورواجور برای پیگیری و اعتراض ندهید، اینقدر هم فکر نکیند که این تصمیم یک شبه‌ی من برای رفتن خیلی اعتراضی و جهت قهر کردن و اطوارهای لوسِ مشابه است. بنده غلط کرده‌ام، به گور خودم هم خندیده‌ام، اصلا به چه چیزی اعتراض کنم؟ بر فرض که به این شیوه‌ی احمقانه و بی‌نتیجه هم اعتراض کردم؟ که چی بشود؟ به کجای چه کسی برمی‌خورد رفتن یا نرفتن من؟ آخر محض رضای خدا یک کم فکر کنید، واقعا من اینقدر ابله و لوس به نظر می‌رسم که مثلا چون از دانشگاه اخراجم کرده‌اند، زرتی قهر کنم و بروم؟

والا بلا بنده می‌خواهم بروم چون نمی‌خواهم فقط با دیدن این اوشان‌فشم اطراف تهران از دنیا بروم. می‌دانید چرا؟ چون دکتر وزیری سر کلاسش در در دانشگاه شریف گفت که آدم اگر جهان را ندیده باشد و از دنیا برود، روحش میان بهشت و زمین سرگردان می‌شود. بله، خودم با همين گوش‌هاي خودم شنيدم، خودش گفت، وزیری را هم كه می شناسید ، یلی است در ابعاد خودش، دروغ هم كه ندارد بگوید، حالا این‌ها به كنار، اصلا می‌دانید چرا سرگردان می‌شود؟ چون فرشته‌ها توی بهشت راهش نمی‌دهند ( حالا البته کی اصلا خواست بره بهشت؟) و اجازه‌ی ورودش را منوط به دیدن و گشتن زمین می‌کنند، روح بدبخت هم که invisible است، حالا خر بیار و باقلا بار کن، این است که تا قیام قیامت سرگردان می‌شود.

می خواهید باور کنید، می خواهید نکنید، دلیلش همین است و بس. می‌خواهم بروم دنیا را ببینم، همین، البته یک دلیل این‌که عجله دارم این است که احساس می‌کنم همین حالا هم برای این‌جور دل به دریا زدن‌ها، زیادی پیر و دل‌مرده‌ام، به قول معروف در همین سن‌وسال هم دل‌ودماغ برایم نمانده است، به‌هرحال كم كه نيست، ربع قرن است، از شما چه پنهان، همین حالا هم کم‌حوصله‌تر از آنم که کلی شور و شوق سفر و مهاجرت و مخلفاتش را داشته باشم، یک جورهایی همین حالا هم انگار دارم به اسیری می‌روم، چه برسد به چند سال دیگر که رسما سی‌ساله می‌شوم و دیگر به زور هم نمی‌شود از آن روستای دورافتاده‌ای که درش به باغبانی مشغولم، تکانم داد؟ کدام روستا؟ یعنی به همین سادگی عشق جاودانه‌ی مرا فراموش کردید؟ ویتگنشتاین، روستاهای دورافتاده‌ و باغبانی در صومعه، یادتان آمد؟

راستش من همین حالا هم روحم پر می‌کشد برای همین روستابازی‌های ویتگنشتاینی، ولی خب البته نمی‌خواهم روحم هم سرگردان شود، این است که چند سال می‌روم دنياگردی، بعد هم برمی‌گردم سر روستای دوست‌داشتنی خودم. حالا سر و ته این تصمیم کجایش به اعتراض و قهر شبیه است، من شخصا مورد خاصی به ذهنم نمی‌رسد. 

 

حالا باورتان شد؟ نشد؟ آقا والا بلا بنده اصلا دیگر نمی‌خواهم آن دکتری کذا را بخوانم، اصلا اسمش که می‌آید مشمئز می‌شوم. به جان شما نباشد، این چهارتا بچه‌ی نداشته‌ام را کفن کنم (ایش، چه خوش‌اشتها، چهارتا، ای بدم می‌یاد، بدم می‌یاد از این آدمایی که به زن به چشم ماشین جوجه‌کشی نگا می‌کنن!)، اگر بر فرض محال، همین فردا بیایند بگویند بفرما سر کلاس و امتحان، من نمی‌روم، یعنی تازه می‌رسم سر یک دو راهی که رسما مرگ را به انتخاب یکی از آن دو راه ترجیح می‌دهم، دو راهی ماندن و رفتن. حالا حداقل یک راه است و می گویم مجبورم، آن موقع دوباره بدبخت می‌شوم.

ای وااای، آخر چرا دوزاری هیچ‌کس نمی‌افتد که مساله اصلا بر سر خواندن و نخواندن آن دکتری کذا نبوده است، والا، به پیر به پیغمبر اصل ماجرا، فی‌نفسه برای من اینقدر که شماها فکر می‌کنید اهمیت ندارد، اتفاقا من به کلیت ماجرا، کمثل یک موهبت خداوندی نظر می‌کنم که به این راحتی‌ها، نصیب هر کسی نمی‌شود، یک تلنگر جدی که هر چه زودتر زده می‌شد، از کلی هزینه و اتلاف وقت جلوگیری می کرد. چرا؟ چگونه؟ چون آنچه اهمیت دارد و این چند روز تمام زندگی و گذشته و حال و آینده‌ی مرا به ویرانی کشانده است، میزان عجز و کوچکی بنده است. این‌که علی‌رغم بالاترین حد تلاش، بازهم هرگز بیش از جزء کاملا بی‌اهمیتی از یک سیستم بی‌معنا نبوده‌ام، جزئی که به راحتی می‌شود خردش کرد و هیچ‌چیز هم به هیچ‌کجا برنخورَد. متوجهید؟ میزان عجز و کوچکی، مساله این است؛ شهود این مساله است که به واسطه‌ی آن موهبت کذا بر بنده رخ نموده است، بنده که می گویم یعنی کسی که خیر سرش آمده بود علوم اجتماعی و این‌همه خودش را هفت سال به معنای واقعی کلمه ریز ریز کرده بود تا بتواند در این سیستم، اندکی، فقط اندکی تاثیرگذار باشد. وقتی می‌گویم ریز ریز، یک چیزی می‌گویم و یک چیزی می‌شنوید، فقط محض یادآوری، همین یک نمونه‌ی اخیر دفاع شهریور را به یاد بیاورید که چه دهانی از بنده صاف شد تا مثلا خیر سرم دقیقا 31/6/86 دفاع کنم، مابقی‌اش را دیگر درز می گیرم، زحمتی نیست خودتان حدیث مفصل‌ش را بخوانید. آن وقت همین آدم باید بعد از هفت سال به جایی برسد که مثل زائده‌ای مطلقا بی‌اهمیت خرد خاکشیر شود. این یعنی عمق بیهودگی و شدت عجز. این است که ویرانگر است و احساس مرگ به آدم می‌دهد، این‌که تمام محاسبات اشتباه بوده و آن‌همه تلاش در دست‌یابی به آن اهداف بلندمدت اصلا محلی از اعراب نداشته است چون به هیچ وجه باعث توانمندی یا تاثیرگذاری یا هر کوفت مشابهی نشده است. البته این اتفاق اگر سه چهار سال زودتر افتاده بود، احساس مرگ ناشی از خسران‌ش به مراتب کمتر بود و البته همین حالا هم نسبت به چند سال بعد، کلی جای شکر و سپاس دارد.

 

بالاخره گرفتید چه می‌گویم یا از این هم مبسوط‌تر شعر بگویم؟ 

  

*«روباه چیزهای زیادی می‌داند اما خارپشت یک چیز بزرگ می‌داند»، خاطرتان هست؟ «خارپشت و روباه»، آیزیا برلین، متفکران روس؟ یادتان آمد؟ حالا منظورم را از «جهان منسجم و یک‌پارچه‌ی خارپشتی» درک کردید؟ نیاز به توضیح بیشتری که نیست، هست؟

+  یکشنبه دوم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

نه، مطلقا ناممکن است، هرگز هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند احساس کسی را که تمام این سال‌ها مصرانه خیال می‌کرده کمترین زمان ممکن را هدر داده‌ است. فکر می‌کرده است همه‌چیز طبق روال و برنامه و زمان‌بندی است. بعد...خدای من، زمانی می‌رسد که دقیقا همین آدم یقین می‌کند کمِ کم چهار، پنج سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را رسما و علنا هدر داده است. اصلا کسی درکی از آنچه می‌گویم دارد؟ چهار، پنج سال، خودش یک عمر به تمام معناست. وحشتناک است؟ نه، چیزی فراتر از آن است؛ احساسش به طور مشخص....کشنده، بله، دقیقا کشنده است.

 

انتخاب‌ها، انتخاب‌های لعنتی، همه‌اش زیر سر آن‌هاست، همه‌ی این درد بی‌درمان، همه‌ی این احساس مرگی که دارم. انتخاب هر امکانی به معنای نادیده گرفتن بی‌نهایت انتخاب دیگر است و من تمام این سال‌ها دچار این توهم بودم که در نهایت آگاهی و اطمینان انتخاب کرده‌ام، در نهایت هوشیاری و حالا...خدای من، دقیقا همین آدم به جایی رسیده است که می‌بیند حتی سر سوزنی هم اجازه‌ی اين اطمینانِ ابلهانه را نداشته است. بی‌معناست، کل هستی بی‌معناست وقتی در یک چشم بهم زدن، آن درجه از اطمینان به این درجه از تردید مبدل می‌شود، چنین رخدادی دقیقا بدین معناست که هر چیزی، مطلقا هر چیزی، می‌تواند در یک آن و بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای، به هر چیز دیگری تبدیل شود. بی‌معناست، دقیقا بی‌معناست.

 

خوب است که هنوز خدا هست. به نظرم تنها عاملی است که در این شرایط می‌تواند به صورت عجیب و درک‌ناپذیری، سرِ خود وارد ماجرا شود و تمام آن کشندگی و مرگ و بی‌معنایی و تردید را حداقل کمرنگ کند، اگر به تمامی از بین نمی‌برد.

+  شنبه یکم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«آدمی اگر به موقع زندگی نکند، نمی‌تواند به موقع هم بمیرد». (نیچه)

 

لعنت، گه بگیرند سر تا پای این زندگی‌ای را که به مردن هم نمی‌ارزد.

شما را نمی‌دانم اما من، شخصا، معتقدم زندگی‌ای که نتوان به تکرارش، علی‌رغم همه‌چیز، آری گفت، زندگی‌ای است که حتی مرگ را هم از جلا می‌اندازد.

خاک بر سرم کنند. خیر سرم پیش خودم حساب کرده بودم خیلی هم دیر، عقل‌رس نشده‌ام؛ کم‌وبیش حول‌وحوش همان زمانی‌ که آدمیزاد بی‌جهت گیرِ چرایی و چگونگی‌ زندگی‌اش می‌شود، من به همین نتیجه رسیدم که تنها زندگی‌ای به کردن و مردن‌ش می‌ارزد که بشود به تکرار دوباره‌ی هر لحظه‌اش، علی‌رغم همه‌چیز، آری گفت. واقعا خاک بر سرم کنند، ربع قرن عمر بشری را هدر داده‌ام تا آخرش به جای این‌که، لبخند بزنم و سرم را در برابر چنین پرسشی، به نشانه‌ی تایید تکان دهم، شرم‌زده و سرافکنده سرم را پايين بیندازم و لبم را به نشانه‌ی پشیمانی و حسرت بگزم و بی‌نهایت آهسته و تلخ بگویم: «نه، اگر بار دیگر بدنیا می‌آمدم، وقت‌هایی بوده است که انتخابم از اساس چیز دیگری بود». و این یعنی فاجعه، یعنی تن دادن به زندگی‌ای که...چه می‌دانم، به قول قدیمی‌ها، از آخرت یزید هم بدتر است. مردنش را که دیگر اصلا نگویید، حتی نمی‌ارزد سگ بیاید بالای قبرت خودش را راحت کند.

 

پی‌نوشت۱: خب می گویید چکار کنم؟ صاحب که ندارد این سیستم وامانده‌ی ارتقای من، همین‌طور خودش خودبخود بکار می‌افتد و یک مساله‌ی کوچک و پیش‌پاافتاده‌ی روزمره را در یک چشم بهم زدن تبدیل می‌کند به یک معضل ریشه‌دار هستی‌شناختی- انسان‌شناختی. شما هم جوش بیخود نزنید، لاعلاج است گویا.

 

پی‌نوشت۲: خب خودتان که حال و روز مرا می‌بینید، خدا را صد هزار مرتبه شکر، گفتمان مشعشع‌م هم که قابل لاپوشانی نیست؛ پس لابد خودتان بهتر می‌دانید چرا کافه-کامنت‌ها را همچنان بسته نگه داشته‌ام. حالا من اوضاعم بهم ریخته است و اخلاق و زندگی‌ام گه‌تر از همیشه است، شما طفلکی‌ها که این وسط گناهی نکرده‌اید، کرده‌اید؟

+  جمعه سی ام آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«در این وقت به نظرم رسید که همه‌ی زندگی‌ام جلوی چشم‌م است و با خودم گفتم: «چه دروغ گنده‌ای»! زندگی‌ام ارزشی نداشت، چون دیگر تمام شده بود. تعجب می‌کردم که چطور توانسته بودم گردش بکنم، خانوم‌بازی بکنم: اگر بو برده بودم که یک روز این‌جور می‌میرم، از جایم تکان نمی‌خوردم. زندگی‌ام مثل یک کیسه دربسته جلوی چشم‌م بود، ولی محتویات کیسه ناقص و ناتمام بود. یک لحظه سعی کردم که آن‌را بسنجم و درباره‌اش قضاوت کنم. دلم می‌خواست به خودم بگویم: «چه زندگی زیبایی!» ولی نمی‌شد درباره‌اش قضاوت کرد، چون فقط طرح ناقص زندگی بود. من وقتم را صرف این کرده بودم که به حساب ابدیت برات بکشم و هیچ‌چیز نفهمیده بودم. حسرت هیچ‌چیز را نمی‌خوردم. کلی چیزها بود که می‌توانستم حسرت‌شان را بخورم: مثلا مزه‌ی شراب مانسانیلیا یا آب‌تنی‌های تابستان توی یک خلیج کوچک نزدیک بندر قادس. ولی مرگ همه‌را از جلا انداخته بود»*.

بله، البته، مرگ همه را از جلا انداخته است. حالا دیگر آینده‌ای وجود ندارد تا من هر روز صبح، خودم را در آیینه‌اش برانداز کنم و از وجودی منسجم و واقعی مطمئن شوم. یک نفر در بین راه تنه‌ای زد و آینه‌ام را از دستم انداخت، شکست و من همین‌طور فلج و گنگ و گیج، برجای مانده‌ام.

«اگر بو برده بودم که یک روز این‌جور می‌میرم، از جایم تکان نمی‌خوردم.» دقیقا، تکان نمی‌خوردم، اصلا دلیلی برای تکان خوردن وجود ندارد؛ بخوانم؟ بنویسم؟ سفر بروم؟ مسخره است وقتی این‌همه سر و ته همه‌ چیز یک کرباس است، البته کلی چیزها هست که می‌توانم حسرت‌شان را بخورم اما...واقعیت این است که حسرت هیچ‌چیز را نمی‌خورم. مرگ همه را از جلا انداخته است.

 

پی‌نوشت1: دیروز آمدم به سین بگویم: «علی‌رغم همه‌چیز، معدلت را بالای هفده نگه‌دار، برای تو که کاری ندارد، ضرر...»، همین‌طوری، از سر عادت، نمی‌دانم اما چه شد که خودم توی ذهنم فریاد کشیدم، خفه شو، خفه شو، خفه شو، گه زیادی هم نخور؛ حقانیت و ارزش بخورد توی سرت، خودت را بکشی، یک دلیل عقلانی نیم‌بند هم نمی‌توانی بیاوری حداقل بر فایده‌ی این توصیه‌های احمقانه‌ات، پس خفه شو؛ دیدم حرف حساب جواب ندارد، درجا لال شدم.  

 

پی‌نوشت2: دوستی خواست حذفش کنم، همین پی‌نوشت 2 را می‌گویم، پافشاری کردم و اندکی تغییرش دادم و به خیال خودم، زهرش را گرفتم، ته دلش هنوز چرکین بود. حذفش کردم چون احترام زیادی برایش قائلم؛ اما راستش این پی‌نوشت و صداقت تلخ همراهش هم آنقدر برایم مهم بود که احترام کذایی‌ام را جلوی همه‌ی شما، به رویش بیاورم.

 

* اگر اشتباه نکنم، به نقل از: دیوار، نوشته‌ی ژان پل سارتر، بیست و یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه، انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.

+  جمعه سی ام آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

سخت بود، بیش از حد تصور، سخت بود تحمل برخوردی عمیقا توهین‌آمیز، شدیدا ناعادلانه و سراسر ضداخلاقی. سخت بود پذیرش دردناک بربادرفتنِ نامنتظرِ تمام آرمان‌ها و باورهایی که چندین سال است، مرا علی‌رغم همه‌چیز، بله، دقیقا علی‌رغم همه‌چیز، وادار به ماندن کرده بود. ماندن در این شهری که حالا احساس می‌کنم، هر روز بیش از روز پیش، نفسم را تنگ، روحم را کدر و جوانی‌ام را تباه می‌کند.

چندین سال است که دوست و دشمن، آشنا و غریبه، کوچک و بزرگ، در گوشم تنها یک سخن را زمزمه کرده‌اند و بس: رفتن و رفتن و رفتن، گذاشتن و رفتن. و حالا بعد از هفت سال مقاومت، بعد از هفت سال تلاش نفس‌گیر، بعد از  هفت سال امید و یاس‌ و امید و باز ...سرخوردگی، رفتن، برای من، بله، دقیقا برای من، شده است یگانه خوشبختی‌ای که از دور چشمک می‌زند. متاسفم، هم برای خودم و هم برای آنچه‌ که بیست‌وچند سال وطن نامیدم‌ش.  

 

پی‌نوشت1: هرگز، هرگز، هرگز حتی تصورش را هم نمی‌کردم در بیست‌وپنج سالگی، زمانی‌که فکر می‌کردم کم‌وبیش راه گذشته و حال و آینده‌ام را پیدا کرده‌ام و مطمئن‌تر از همیشه، در مسیر دشوار زندگی در اینجا، در این شهر، در این سرزمینی قدم برمی‌داشتم که خرده خرده در آن نابود می‌شوم، خودم، آرزوهایم، آرمان‌هایم، امیدهایم، همگی، خرده خرده نابود می‌شویم، اتفاقی تا این اندازه ابلهانه و بی‌معنا، سررشته‌ی زندگی را این‌چنین از لابلای انگشتان کوچک و خسته و درهم فشرده‌ام بدر برد و مرا به‌یکباره و ناگهان، كم‌وبيش مطمئن كند به پای گذاشتن در مسیری این‌چنین پرابهام و نامطمئن.  

 

پی‌نوشت2: 86...آن حس غریب ابتدای سال...سالی مهم و...سرنوشت‌ساز؛ حالا بعد از نه ماه، وقتی مسیر زندگی‌ام، به یکباره زیرورو شود....86... می‌شود سالی سرنوشت‌ساز که یکی از مهمترین تصمیمات زندگی‌ام را رقم می‌زند.

 

پی‌نوشت3:ممنون از همه‌ی دوستانی که این چند روز وقت گذاشتند و صمیمانه و بی‌دریغ، در حجم عظیم و خردکننده‌ی خشم و اندوهم شریک شدند. سپاس و...دیگر هیچ.  

 

پی‌نوشت آخر: این کامنت‌ها هم که چندوقتی شده بود پاتوقِ...اصلا کافه تعطیل است، خلاص. 

+  جمعه بیست و سوم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

بله، به همین سادگی، من، بهاره آروین، دانشجویی با این سوابق تحصیلی (ر.ک: پی‌نوشت آخر)، بدون هیچ مستند حقوقی – قانونی، از دانشگاه تربیت مدرس اخراج شده‌ام.

برای خودم، شخصا، نفس ماجرا آنقدر اهمیت ندارد که نحوه‌ی رخداد و چگونگی انجامش، چراکه به قول معروف، این‌همه که خوانده‌ام کجا را گرفته‌ام که حالا بعد از هفت سال، برای این یکی، این‌همه به آب و آتش بزنم. پس نفس ماجرا، گرچه کاملا غیرقانونی است اما بر مبنای تجربه‌ی مکرر بنده از محافظه‌کاری بوروکراتیک، تاحدی قابل درک است. اما آنچه اتفاق افتاده است، فارغ از محتوای کاملا غیرقانونی‌اش (برای دلایل و مستندات این ادعا، ر.ک: پست پیشین با عنوان «قانون کیلویی چند؟»)، صورت زشت و بد‌قواره‌ای دارد؛ به عبارت ساده، فارغ از چند و چون محتوا، «شیوه»‌ی این عمل غیرقانونی است که به طرز توضیح‌ناپذیری، توهین‌آمیز، خصمانه، ناعادلانه و حداقل برای من، بیش از حد تحمل، آزاردهنده است. قبول ندارید؟ وقت و حوصله‌ی اضافی اگر دارید، مشروح اخبار را بخوانید تا شاید منظور دقیق مرا از «برخوردی عمیقا توهین‌آمیز، شدیدا ناعادلانه و سراسر ضداخلاقی» درک کنید.


ادامه
+  جمعه بیست و سوم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

فارغ از صورت زشت و توهین‌آمیزِ رفتار پیش‌گفته، محتوای ماجرا هم از اساس غیرقانونی و قابل‌پیگیری است. چرا؟ چون بر مبنای قوانین و مقررات موجود، نه می‌توان حکم بر منع تحصیل همزمان در مقاطع تحصیلات تکمیلی، به ویژه در مورد دانشجویان استعدادهای درخشان، داد و نه می‌توان تصریحی قانونی در باب امکان آن پیدا کرد. گرچه در مجموع اگر قرار به تفسیر در فضای همین خلاء قانونی باشد، کفه‌ی امکان سنگین‌تر است، چرا؟ به دولیل:


ادامه
+  جمعه بیست و سوم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 .

+  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«سلام!

من […]، از دانشجویان دانشگاه […] هستم. با وبلاگ شما از زمانی آشنا شدم که مطلبی رو در مورد چگونگی نوشتن گزارش یک تحقیق، به فرم یک مقاله، نوشته بودید. آن مطلب برای من خیلی مفید بود چون تا اون وقت، علیرغم گذروندن واحدهای متعدد روش تحقیق، در این مورد (نحوه‌ی نوشتن)، به من آموزش داده نشده بود. الان که رساله ی فوقم رو تموم کردم می‌بینم که اون نکته‌های شما چقدر برام کارساز بود، تا جایی‌که استادهام خیلی تحسینم کردند. اونا حتی یک خط از نوشته های من رو خط نزدند.

از زمان خوندن اون مطلب، تقریبا هر هفته چند بار وبلاگ شما را می بینم اما کمتر مطالب‌تون رو می‌خونم، چون خیلی پیچیده می‌نویسید و دیگه اینکه مطلبی که برای من مفید باشه رو نمی‌تونم پیدا کنم.
به هر حال غرض از مزاحمت تشکر از لطف‌تون بود. امیدوارم که همیشه سرزنده و پیروز باشید».

 

احتمالا هرگز نتوانم به درستي توصيف كنم چگونه در هنگام خواندن این پیام خصوصی، لبخندی آرامش‌بخش و گشاده، تمام چهره‌ام را دگرگون کرده بود. تمام دانسته‌های زبان فارسي‌‌ام را بکار گرفتم تا واژه‌ای را بیابم که حاوی تمام آن احساسات خوشایندی باشد که در هنگام مواجهه با چنین بازخوردی از نوشتن یک مطلب، در وجودتان غلیان می‌کند و البته دستم به چیزی بند نشد مگر همين satisfaction نه‌چندان رضايت‌بخش، واژه‌ای که گویا تمام این معانی را یک‌جا در خودش جمع دارد: مایه‌ی خشنودی، موجب رضایت، مایه‌ی مسرّت، رضا، رضایت، خشنودی؛ ارضاء، اقناع؛ قطعیت، اطمینان، یقین؛ جبران، تلافی، عوض، فرصت یا امکان جبران. 

شما را نمی‌دانم اما من شخصا آدم قانعی هستم و از شما چه پنهان، بعد از خواندن این پیام خصوصی، پیش خودم فکر کردم، خب مگر آدمیزاد واقعا چه می خواهد بیش از این؟ به‌نظرم تمام این هشت‌ماه وبلاگ‌نویسی را توجیه می‌کند اگر من واقعا توانسته باشم با نوشتن یک پست از این دویست و خرده‌ای پست وبلاگی، به همین اندازه‌ای که این خواننده‌ی گذری اما واقعا محترم گفته است، گیرم تنها برای یک نفر، مفید بوده باشم، دروغ چرا، برای من یکی، شخصا کفایت می‌کند. 

مطلب نسبتا قدیمی «نوشتن به مثابه خلق اثر هنری» یا به قول دیگری «پیشنهادهای بی‌شرمانه برای نوشتن»، البته یکی از ناخوشایندترین تجربه‌های مجازی را برایم رقم زد، سی‌وچند کامنت فرسوده‌کننده، احساس دلزدگی عمیق از سهیم کردن دیگران در تجربه‌های شخصی اما بسیار مفید و تردیدی پایدار در باب نوشتن از تجربه‌های حرفه‌ای و اندکی تخصصی در حوزه‌ی علوم انسانی در یک وبلاگ، تنها گوشه‌ای از ناخوشایندی چنین تجربه‌ای را ترسیم می‌کند؛ ناگفته نماند البته که در طی این مدت، بازخوردهای مثبتِ مجازی و غیرمجازی فراوانی هم از نوشتن آن مطلب نصیبم شد، به‌ويژه دوستان خوب و کم‌سن‌وسال‌ترِ هم‌دانشکده‌اي که در اين ميان سنگ تمام گذاشتند، اصلا ماجرا تاآنجا پيش رفت که حتی یکی از اساتید هم که اصلا آدم وبلاگ‌خوان و اینترنت‌بازی نیست، به طرز غریبی و با لینک یکی از سایت‌ها، این مطلب را خوانده بود و بر مبنای همین متن طنز وبلاگی، هربار که بنده را می‌بیند، توصیه‌ی تدریس روش تحقیق را فراموش نمی‌کند چراکه فکر می‌کند مطلب پيش‌گفته، او را به این یقین رسانده است که کسي مثل نويسنده‌ي آن مطلب، در حوزه‌ي روش، بیش از هر حوزه‌ی دیگری، مي‌تواند مفید و موثر باشد، از شما چه پنهان، اصلا تدریس روش در مقطع ارشد، پیامد عینی و مشخص همین دیدگاه بوده است.

با تمام این‌ها شاید بد نباشد اعتراف کنم که هیچ‌‌کدام از این بازخوردهای مثبت، جای این پیام خصوصی را برایم نمی‌گیرد، فکرش را بکنید، یک خواننده‌ی گذری و مطلقا ناآشنا که من به احترام خصوصی بودن پیامش، اسم و رسم خود و دانشگاهش را فاکتور گرفته‌ام، چنین مطلبی را بخواند و از خواندنش سودمندی عملی هم نصیبش شود و مهمتر از همه، آنقدر آدم مسئول و بافکری باشد که یک تشکر ساده و صمیمی را دریغ نکند. به‌نظرم گاهی اوقات واقعا شانس می‌آورم و خدا یک حال اساسی می‌دهد وقتی چنین خوانندگانی را نصیبم می‌کند که با چندخط ناقابل، کلی انرژی و اطمینان از دست‌رفته برای وبلاگ‌نویسی، آن‌هم از نوع نوشتن پست‌های صرفا مفید و بعضا تخصصی، نه لزوما جذاب و همه‌پسند را، به آدمیزاد بازمی‌گردانند.

خلاصه این‌که دوست داشته باشید یا نداشته باشید، من از این پس، گهگاه باز هم به سراغ نوشتن پست‌هایی می‌روم که بیش از هر چیز دیگر، مربوط به حرفه‌ی اصلی‌ام یعنی جامعه‌شناسی و کار در حوزه‌ی علوم انسانی می‌شود، گرچه شاید بیش از آن‌که بر روی محتوای خاص جامعه‌شناسی مانور دهم، در حوزه‌ی «شیوه»  و «روشِ» کار سودمند و معتبر از دیدگاه خودم، در این حوزه‌ و حوزه‌های مشابه علوم انسانی، تمرکز بیشتری به خرج دهم، به‌هرحال دوستان پیام خصوصی تشکرآمیز می‌گذارند و چنین پست‌های کذا می‌شود‌ آش کشک خاله‌ی شما در این وبلاگ، بخورید پای‌تان‌ است، نخورید هم پای‌تان است:))

 

پی‌نوشت: هیچ نمی‌فهمم چرا این یکی دو پست اخیر، این‌همه نوستالژیک و به قول مکرر، همراه با اندوهی سُکرآور است؛ راستش دلایل نوشته شدن این پست هم در نوع خودش جالب توجه است. از شما چه پنهان، مثل معدودی از پست‌های وبلاگی، «نوشتن به مثابه خلق اثر هنری» هم مخاطب خاص داشت، درواقع من می‌خواستم به یک نفر در نوشتن پایان‌نامه‌اش، با تمام وجود کمک کنم، این شد که نشستم کلی وقت گذاشتم و تمام تجربه‌ام از نوشتار جامعه‌شناسانه را در قالب لحنی نسبتا جذاب و طنزآمیز، مکتوب کردم. باورش برای خودم دشوار است اما آن فردی که تنها مخاطب ویژه‌ی این نوشته بود، علی‌رغم اصرار چندباره‌ی من، هرگز آن پست را نخواند گرچه بارها برای خواندنش امروز و فردا کرد. می‌بینید؟ حتی رضایت خاطری این‌چنین عمیق هم می‌تواند با خاطره‌هایی سرخورده و اندوهناک همراه شود، این است که می گویم: اندوهی سُکرآور.      

+  سه شنبه سیزدهم آذر 1386  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

«به بركت وجود او، برای نخستین‌بار، با سرشت طبیعی و خصلت‌های ذاتی‌ام مواجه شدم. پی بردم كه وسواسم برای آن‌كه هر چیز سر جایش باشد، هركار به موقع انجام شود، هر لفظ سازگار با سبك در جمله بنشیند، حاصل شایسته‌ی ذهنی منظم نبود، بلكه برعكس، شگرد پیچیده‌ی ابداعی خودم بود تا آشفتگی فطری‌ام را پنهان سازم. كشف كردم كه پایبندیم به انضباط را نباید فضیلت دانست زیرا واكنشی است در قبال اهمال‌كاری‌ام؛ كه سخاوت به خرج می دهم تا خستم آشكار نشود، كه احتیاط به خرج می‌دهم چون كج‌خیالم، كه آشتی‌طلبی‌ام برای پرهیز از غلبه‌ی غیظ و غضب سركوفته‌ی درونم است، كه فقط به این خاطر وقت‌شناسم كه نمی‌خواهم بفهمند چقدر وقت سایرین را كم‌اهمیت می‌دانم».  

 

پی‌نوشت: «او» برای من، مصداق تمام دوستان عزیز و صبوری است كه گاه، نادانسته و ناخواسته و ابلهانه، بیش از آنچه قابل‌تصور است، آزارشان داده‌ام و در كمال تاسف و شرم، ‌به تازگی، یكی از همین دوستان صبور و خیرخواه را سخت رنجانده‌ام و گرچه «به بركت او، برای نخستین‌بار با سرشت طبیعی و خصلت‌های ذاتی‌ام مواجه شدم» اما خوب می‌دانم نقلِ اعترافِ بی‌حاصل چنین خصلت‌های حقیرانه‌ای، هیچ از رنجش‌ش كم‌ نمی‌كند:(((       

 

*به نقل از: «خاطره‌ی دلبركان غمگین من» نوشته‌ی گابریل گارسیا ماركز، ترجمه كاوه میرعباسی.

+  شنبه دهم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«هیچ‌یک از ما نتوانسته است آن‌طور که دلش می‌خواسته، پوست‌کلفت بشود. از ژیل که بپرسم «چطوری؟» جواب می‌دهد: «می‌گذرد» و من همه‌اش دلم می‌خواهد از او بپرسم: «چه‌جور؟» ژیل شیوه‌ی گذران زندگی‌اش این است که از هیچ‌چیز تعجب نکند. اگر درباره‌ی کسی با او حرف بزنیم، او را می‌شناسد. اگر قصه ای بخواهیم برایش نقل کنیم، جزئیاتی را که فقط خودش می‌داند به آن اضافه می‌کند.

برنار سرمشق زندگی‌اش همینگوی است. برنار درباره‌ی جنگ، درباره‌ی گاوبازی، درباره‌ی مشروبات الکلی، و به‌طور فرعی درباره‌ی زن، چیزها می‌داند. وقتی‌که به سن مناسب برسد قصد دارد یک ریش توپی بگذارد و زمستان ها برای شکار اردک وحشی به مرداب‌های یخ‌زده برود و اگر لازم باشد گلوله‌ای در کله‌ی خود خالی کند و بی‌آن‌که توضیحی در این‌باره بدهد، از دنیای ما کنار بکشد.  آنتوان مرداش آقای تست**است. شیوه‌ی گذران زندگی‌اش این است که عواطفش را به ضرب ریاضیات سرکوب کند و ابهام را با نیشترِ تشریح بشکافد.

اما من، من دلم می‌خواست جان وین یا ویلیام هولدن بودم، یکی از آن لندهورهای بلغمی کم‌حرف که آرامشِ فیل را دارند و خونسردی ایرلندی را و آسودگی کانگوررو را، از آن‌ها که تپانچه‌شان را در لحظه‌ی آخر درمی‌آورند ولی هیچ‌وقت تیرشان به خطا نمی‌رود و وقتی‌که سلاح‌شان را غلاف می‌کنند، می‌گویند: «طفلک، تقصیر از خودش بود». (البته در فیلم‌های دوبله این طور می‌گویند). از بخت بد، وزن من فقط شصت کیلوست، موهایم دارد می‌ریزد و تپانچه هم که ندارم. دیگر از من گذشته است که بتوانم پوست‌کلفت بشوم». 

 

*اگر اشتباه نكنم، به نقل از: «من خوبم، شما چطورید؟»، نوشته‌ی کلود روا، بیست و یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه، انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.

**اشاره به كتاب معروف «شب‌نشینی با آقای تست»، نوشته‌ی پل والری، شاعر و محقق فرانسوی؛ آقای تست همه‌ی مسائل زندگی را با ذهن منطقی و به كمك ریاضیات حل می‌كند (توضیح از مترجم). 

+  جمعه نهم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

این تدریس هم کار لغوی بود در ابعاد خودش، فکرش را بکنید اگر گیر این چهارتا کلاس نیم‌بند نبودم، باروبندیلم را برمی‌داشتم، می‌رفتم یک مدت، دهاتی، جایی گم‌وگور می‌شدم تا وقتی‌که شاید حالم بیاید سر جایش؛ حداقلش این بود که دیگر مجبور نبودم هر روز با اساتیدی چشم‌ توی ‌چشم شوم که بعضا تنها یکی دو کار ساده و پیش‌پاافتاده ازم خواسته‌اند و من هر روزِ خدا، مثل همین حالا، یک مرگم می‌شود و کلاس و کار درسی به درک، کار واجب ملت را هم هی پشت گوش می‌اندازم؛ مرده شور این شغل شریف را ببرند اصلا، دست‌وپایم را که برای دیوانه‌بازی‌های گهگاهی بسته‌ است به کنار، حتی فکر یکشنبه و دوشنبه و اخیرا سه‌شنبه را که ‌می‌کنم، سردرد می‌گیرم.  

این قالب جدید هم که شده است مَثَلِ لباس نوی شب عید، هی می‌روم و می‌آیم و از لای در کمد دید می‌زنمش و هی دلم می‌خواهد بپوشمش و ذوق کنم و ....اما نه بوی عید می‌آید، نه حس مهمانی؛ سه تا فیلم دیده‌ام، چندتایی کتاب خوانده‌ام، «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من» و...اما دست و دلم هیچ به نوشتن نمی‌رود، همین است كه مدام می‌آیم اینجا و مثل وقت‌هایی كه آدم، از سر ذوقی كودكانه، كفش نو را با همان لباس توی خانه می‌پوشد و بیخودی دور خودش می‌گردد، هی چرت‌وپرت می‌نویسم. 

از شما چه پنهان، رسما دارم دیوانه می‌شوم بس‌که از سر کسالت و بی‌حوصلگی، در و دیوار را نگاه کردم و هی بیخودی وقت تلف کردم و منتظر ماندم که حالم کمی بهتر شود و بروم سراغ بدبختی‌های تمام‌نشدنی و...باز همین‌طور مایوس و بی‌حال و بی‌انگیزه برجای مانده‌ام.

اَه، این خدا هم که وقت و بی‌وقت می‌خوابد.  

+  جمعه نهم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

می‌خواستم مطلقا به هیچ‌چیز فكر نكنم، زبانم را، كلمات را، همدم‌های همیشگی‌ام را به تعطیلات بفرستم، می‌خواستم فقط دست‌هایم باشند و بس؛ این شد كه نشستم با سنگ چخماق‌هایی مثلpaint  و notepad و word و یك ورژن عهد عتیق از acdsee 8، قالب نونوار اما كم‌جلایی ساختم برای دل خودم.

راستش بازی می‌كردم بیشتر، با این‌حال، آخرش كه دیدم راه‌وچاه همه‌چیز دستم آمده است، كلی قند آب شد ته دلم، آنقدر با این كدهای عجوج و مجوج html ور رفتم كه كم‌وبیش یك پا قالب‌ساز شدم برای خودم. خلاصه این‌كه، از شما پنهان، در همین عمق اندوه و یاس هم ذوق كودكانه‌ای نصیبم شد، گفتم شما را هم شریك كنم. سردرِ نه‌چندان چشم‌نوازش را هم چندوقتی تحمل كنید، قول می‌دهم زود به دادش برسم.

 

پی‌نوشت: بر مبنای احتیاط واجب هم كه شده، شاید بد نباشد بگویم طرح كلی قالب را از اینجا الهام گرفته‌ام.

+  چهارشنبه هفتم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

می‌توانم چشم‌هایم را ببندم، صورت خسته‌ام را مهمان خنکای قدیمی و آرامش‌بخش بالشم کنم، بدنم را در گرمای لذت‌بخش و رخوت‌آلود پتوهایم پناه دهم و تا ابد بخوابم.

می‌توانم در برابر صدای زنگ‌دار و بدآهنگ تمام کارهای عقب‌افتاده‌ای که مدام به فردایی رویایی و خیال‌انگیز موکول می‌شوند، تمام گره‌های بازنشده‌‌ی مشکلاتی که مدام کور و کورتر می‌شوند، دوندگی‌های بی‌پایان و نفس‌گیری که مدام به درهای بسته می‌خورند، امیدهای شورانگیزی که مدام به نومیدی‌های عمیق و سرخوردگی‌های جبران‌ناپذیر ختم می‌شوند و در برابر تمام خستگی‌های رسوب‌کرده‌ای که مدام روی هم ته‌نشین شده و روح و تن‌م را به تکه‌ای سرب سرد و سنگین و بی‌خاصیت تبدیل می‌کنند، تنها یک کلام بگویم: به جهنم.

 

پی‌نوشت: این روزها، باز بیش از حد توانم خسته‌ام، آنقدر که حتی نا ندارم دست‌هایم را تکان بدهم و کلمات پرسر و صدای شناور در خلاء تاریک و ساكت و تنهای ذهنم را مهمان دیدارهای پر شوروشر اینجا كنم. ببخشید اگر اینجا چندوقتی است این‌همه سوت‌وكور است.

+  سه شنبه ششم آذر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

 درآمد: یکی از همین دوستان با پیشینه‌ی فنی – مهندسی که گویا کلی با خودش و دیگران مجاهده کرده تا توانسته به یکی از رشته‌های به اصطلاح علوم انسانی وارد شود، متنی نوشته است به طنز و البته لابد مشابه تمام طنزهای هوشمندانه‌ی دیگر، با مایه‌های پررنگی از حقیقت، به‌هرحال نوشته‌ است و نارضایتی قلبی اما پنهانی‌اش نسبت به رمان خواندنِ خوره‌وار بنده و برخی افراط‌گری‌های مشابه را در قالب یک تصویر خیالی ابراز كرده است.

کمی اگر دقت کنید، می‌بینید رسما و علنا فحش داده است اما این گوشه کنایه‌های بعضا دوستانه را آن‌چنان در قالبی هوشمندانه و مبتنی بر تکنیک‌های روان‌شناختی پیچیده است که آدمیزاد هیچ که بهش برنمی‌خورد به کنار، کلی هم مفرح و سرخوش می‌شود. باور کنید بعضی از کلمات و عباراتش را که خواندم، اصلا نتوانستم جلوی قاه‌قاهِ بلند خنده‌ام را بگیرم و هیچ هم خجالت نکشیدم که تمام دانشجویان حاضر در بوفه، زیرچشمی این دیوانگی نامعمول را متعجب و سرزنش‌بار نظاره می‌کردند. بد ندیدم شما هم ببینید و بخوانید اين انتقاد ظريف، هوشمندانه و كم‌وبيش فرح‌بخش را؛ درضمن عنوان اين پست از من است اما کلیه‌ی پرانتزها در متن از خود نویسنده است:


ادامه
+  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  توسط درنگ  با موضوع:  پشت صحنه | 

آدمیزاد بیمار که باشد، مرض که داشته باشد، مرضش که لاعلاج باشد، می‌شود یک کسی مثل من؛ بیخود و بی‌جهت برمی‌دارد آن‌همه رهایی سرخوشانه‌ی مهرماه را برباد می‌دهد و حریصانه در عرض کمتر از یک‌ماه، آنقدر هندوانه‌های ریز و درشت بار همان دو دست کوچک و نحیف و انسانی‌اش می‌کند که هنوز دو، سه هفته نگذشته‌، می‌افتد به هن‌وهن و غرغرهای اجتناب‌ناپذیر همراهش، درست مثل اوضاع‌‌واحوالِ گل‌وبلبل این روزهای من؛ می‌گویید نه؟ تماشا کنید:

 


ادامه
+  جمعه بیست و پنجم آبان 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

هرچقدر فکر می‌کنم باز می‌بینیم می‌توانست، واقعا می‌توانست، می‌توانست لبخند بزند، این حداقل کاری بود که می‌توانست انجام دهد، لبخند بزند، همین، فقط لبخند بزند؛

هرچقدر فکر می‌کنم باز می‌بینم هیچ دلیلی برای عصبانیت نبود، واقعا هیچ دلیلی نبود، هیچ اتفاقی برای او نیفتاده بود، هیچ نفعی از او دریغ نشده و هیچ ضرری متوجهش نبود، یک نفر در جایی، کاری انجام داده بود که شخصا هیچ دخلی به او نداشت، او نه می‌توانست کمکی ‌کند و نه شری برساند چراکه تنها یک کارمند جزء، یک کارشناس ساده، یک مسئول‌دفتر یا منشی کم‌اهمیت بود، کسی در جای دیگری، فرسنگ‌ها دور از او، کاری انجام داده بود که شاید بدترین صفت برایش نادر و بی‌سابقه بود، همین، پس واقعا هیچ دلیلی وجود نداشت، هیچ دلیلی وجود نداشت که او تا این حد عصبانی و خشمگین باشد و...لبخند نزند.

هر چقدر فکر می‌کنم باز می‌بینم کسی که آن سوی میز، آن‌طور مبهوت و تک‌افتاده، روی آن صندلی چوبی کوچک نشسته بود، هیچ کار شرم‌آوری نکرده بود، دزدی نکرده بود، حق کسی را نخورده بود، مطلقا هیچ قانونی را نقض نکرده بود، تنها شاید بشود گفت معصومانه، از چیزهای کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای که در اختیارش بود، حداکثر استفاده را برده بود، اصلا تا پیش از آن فکر می‌کرد کاری که انجام داده، اگر تحسین‌برانگیز نباشد، هرگز سرزنش‌آمیز هم نخواهد بود. او، همان آدمِ تنهای آن سوی میز، می‌توانست جای دختر، خواهر یا هر یک از نزدیکانِ آن دیگری باشد، آن‌وقت شاید او، همان کسی‌که پشت آن میز کهنه نشسته بود، به‌جای این‌که اخم‌هایش را درهم کشد و با نفرت و انزجار تکرار کند: «شما هم کار خوبی نکردی، اصلا کار خوبی نکردی»، لبریز از غرور و افتخار، ماجرای غریب و نادر او را برای این‌وآن تعریف می‌کرد و شاید حتی هربار، آب‌وتاب تازه‌ای به آن می‌داد.

با تمام این‌ها من دیدم، دیدم که آدم آن‌سوی میز هی کوچک و کوچک‌تر شد و همین‌طور مدام با خودش فکر ‌کرد و کلنجار رفت ببیند آیا واقعا مستحق این‌همه کوچک شدن هست؟ من دیدم که او با خودش کنار نیامد، نتوانست، نتوانست گردنش را کج کند و انگار که یک خطای زشت و نابخشودنی انجام داده باشد، ملتمسانه به این و آن رو بیندازد تا شاید آن عملِ نادر اما بی‌ضررش را نادیده بگیرند. من دیدم که نتوانست و دیدم، نه، حس کردم که چقدر، چقدر، چقدر احتیاج داشت که هنگام خداحافظی، آن دختر مهربان همراهش، اگر بغلش نمی‌کند، حداقل دستش را بگذارد روی بازوی او و یک فشار کوچک بدهد جبران تمام لبخندهایی که هر چقدر هم فکر کند، باز نمی‌فهمد چرا از او دریغ شده است.  

+  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

 

      افتاد

      آن‌سان كه برگ

- آن اتفاق زرد-

                                                                    مي افتد

افتاد

آن‌سان كه مرگ

 - آن اتفاق سرد-

                                                                   مي‌افتد

اما

او سبز بود و گرم كه

افتاد

+  چهارشنبه نهم آبان 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

دوستان خوبی دارم، آدم‌هایی بزرگوار که علی‌رغم رنجش‌هایی عمیق از من، باز هم‌چنان مهربانی و دانش‌شان را دریغ نمی‌کنند و می‌توانند تمام تندی‌های بهاری و کودکانه‌ی مرا، گرچه به سختی، اما به دست فراموشی بسپارند.

من البته هرگز بگومگوهای مجازی را جدی نگرفته‌ام، گاه کلماتی ناخوشایند و صفت‌هایی تندوتیز را بی‌پروا بکار می‌برم و گاه در برابر شیطنت‌های با غرض و بی‌غرض دیگران، بدجوری از کوره در می‌روم. از شما چه پنهان، در بیشتر مواقع، حواسم بیش از هرکس دیگری، به خودم و اعمال و رفتار بچه‌گانه‌ام هست، خوب حالیم است که بعضی نوشته‌ها و پاسخ‌هایم بیشتر به جیغ‌جیغِ اعصاب خردکنِ دختربچه‌ای لوس و نق‌نقو شبیه است تا بیان نکته‌‌هایی از سر تامل و خیرخواهی، راستش شاید بیش از همه‌ی شما متوجهم که چنین نوشته‌های از سر خشم و خروش‌های آنی و لحظه‌ای، چگونه تصویرِ شما از خودم را خش می‌اندازد، آنقدرکه گاه شاید بالکل زشت و ناخوانا می‌شود. با تمام این‌ها، از ماندگاری هیچ‌کدامِ از این خطوطِ  سیاه بر چهره‌ام ابایی ندارم چون اولین و آخرین فضیلت اخلاقی‌ای که می‌شناسم، صداقت است و بس. هرگز، برای اجتناب از هیچ هزینه و تصور ناخوشایندِ‌ دیگران حاضر نیستم ریا کنم، چهره‌ی هیولاوار خودم را در هنگام خشم، به صریح‌ترین و دقیق‌ترین شکلی به تصویر می‌کشم چون آن واکنش‌های کذا، دقیقا همان چیزی است که در پیچ‌وخم‌های روانِ ناروان و روح‌ کدرِ انسانی‌ام رخ می‌دهد، گو این‌که واقعا نمی‌خواهم با سرکوب و ته‌نشین کردنِ مکررِ این ناخوشایندی‌های معمول و روزمره و پیش‌پاافتاده، خودم را در میان‌سالی به آدمی کینه‌توز و عقده‌ای بدل کنم. من دقیقا در لحظه و به کامل‌ترین شکلی عصبانی می‌شوم و خشم‌م را به رساترین وجهی بروز می‌دهم تا مبادا خرده‌‌ شیشه‌های کینه، در گوشه‌های تاریک و نمور روحم جاخوش کند و در پسِ گذر سال‌ها، هیچ‌چیز از همین زلالی خش‌دار و درهم‌‌ریخته باقی نماند مگر آیینه‌ای تمام‌نما از خرده رذیلت‌های حقیرانه.

با تمام این‌ها، خودم هرگز این آسمان‌قرمبه‌های پرسروصدا را جدی نمی‌گیرم، با شدیدترین و عمیق‌ترین احساساتم واکنش نشان می‌دهم اما باور کنید پس از آن‌همه، معمولا هیچ‌چیز نیست مگر ذهنی خسته و روحی فرسوده و...بااین‌حال رویی گشاده که به سختی سعی می‌کند رنگ‌های هفت‌رنگِ رنگین‌کمانی‌اش را از میانه‌‌ی ابرهای یک‌دست سیاه بیرون کشد و در نور کم‌جان و لرزان اما باصفای روشن‌بینی پس از یک طوفان روحی شدید و تمام‌عیار، جلوه‌ای دوباره بیابد.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بدانید گهگاه من خودم چقدر به حذف پست‌ها و پاک کردن پاسخ‌هایم مشتاق‌ترم و چقدر ریاضت‌کشانه سعی می‌کنم تا نشانه‌های پررنگِ رذیلت‌های حقیرانه و کودکانه‌ام را از جلوی چشم خودم و دیگران محو نکنم و علی‌رغم تمام شرمی که حضورشان در همین گذشته‌ی مجازی نصیبم می‌کند، باز همچنان نگه‌شان می‌دارم تا شاید به واسطه‌ی وجود این سرافکندگی‌های ابدی، از تکرار دوباره‌شان در آینده، حداقل با آن شدت و غلظتِ نفرت‌انگیز، اجتناب کنم. این است که به خودم اگر بود، راضی به پاک کردن هیچ پستی نمی‌شدم، حالا هرچقدر هم باعث کراهت و شرمِی چاره‌ناپذیر شود، اما خب گویا رنجشِ چندتایی از آن دوستان خوب و بزرگوار بیش از آن است که پافشاری بیهوده‌ی من در حفظ گذشته، با تمام وجوه خوشایند و ناخوشایندش را موجه کند. به‌هرحال خواسته‌اند این پست را بالکل حذف کنم، پستی که از سر خشمی لحظه‌ای نوشتم و شکواییه‌ای بود شاید بیش از حد بی‌ادبانه نسبت به برخی ساده‌سازی‌هایی که در علوم اجتماعی رایج است و عمدتا حاصل دیدگاهی است نه‌چندان عمیق به جهان اجتماعی و ملزوماتش.

کاش بپذیرند عذرخواهی عمیق و صمیمانه‌ام را از بیان برخی صفت‌هایی بیش از حد ناخوشایند و اغراق‌شده به دوستان خوب و فهیم و کارآمدی که عمدتا پیشینه‌ی فنی- مهندسی دارند و من شخصا، جز شاید در لحظه‌های خشم و خروش‌های کودکانه‌ام، همواره برای دغدغه‌ها و هوشمندی‌شان احترامی تمام‌وکمال قائل بوده و هستم، راستش به دوستان هم گفتم که به جای حذف، اگر مثل همین حالا رسما عذرخواهی کنم و از این بخشِ شرم‌آورِ گذشته‌ام تبری جویم، صادقانه‌تر و خالصانه‌تر نیست؟ دیدم باز انگار یک گوشه‌ی دلشان ناراضی است، این شد که حذفش کردم با شرم و غرور و افتخار. 

+  شنبه پنجم آبان 1386  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

شده‌ام مَثَلِ آن اسب عصاری که سال‌ها دور خودش و آن آسیاب همیشگی می‌چرخید و هیچ به فکرش نمی‌رسید که ممکن است روزی، ناغافل، افسار از گردنش بردارند و ببرند وسط دشت رهایش کنند به امان خدا و او هی دست و پایش را تکان بدهد و باز بنابر عادت، به شعاع همان دو سه متر همیشگی، گیرم کمی بیشتر، بدود و حتی جفتک بیندازد و باز باورش نیاید اینهمه رهایی و تنهایی‌ دل‌پذیر و دست‌نیافتنی و همینطور فکری بماند که آرزوهایش چه بود، دلش چه می‌خواست همه‌ی آن سال‌های از دست‌رفته‌ای که بندِ کارهای تکراریِ تمام‌نشدنی و بیهوده بود و هی یادش نیاید و عاقبت فکر کند: بله، همین است، آرزوهایش هم خرده خرده زیر آن آسیابِ روزمرگیِ هفت‌ساله و بل هفتادساله و چه کسی می‌داند اصلا، هفتصدساله و الخ، له شده‌اند و رفته‌اند و ...حتی گردشان را هم باد برده است با خودش.

در این هفت سال گذشته اگر کسی پیدا می‌شد و خبر از چنین روزهای رهایی می‌داد که تمام مشغولیت‌های درسی و کاری‌ام، سرجمع بشود بیست ساعت در هفته و به اندازه‌ی تمام حسرت‌های این هفت سال، وقت داشته باشم و وقتم مال خودم باشد، و تک‌وتوک دلهره‌ها‌ی روزمره، محض زنده بودن و زندگی کردن، همه‌ی آن چیزی باشد که سکوتِ یک دستِ این روزهای پاییزی را، نقش و نگارهای محو و ناپیدا می‌زند، آن‌ روزها اگر کسی چنین روزهای خالی و خلوتی را، پیامبرانه پیش‌گویی می‌کرد، آن‌چنان ماهرانه به مضحکه‌اش می‌گرفتم و خودم جلوتر از همه، آنقدر از ته دل می‌خندیدم تا چشم‌هایم پر از اشک شود در حسرت چنین آرزوی محال و از دست رفته‌ای و حالا... من‌م و یک دشت بی‌انتها که تا چشم کار می‌کند فقط وقت هست و وقت برای تمام آن آرزوهای از یاد رفته‌ای که شاید حالا، بعد از این‌همه سال و آن‌همه سرکوب و طرد، بیش از همه مایه‌ی حسرتم می‌شوند و شرم.

+  شنبه بیست و یکم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

حکم‌م، هميشه حكم دل است اگر به خودم باشد و بس.

حکم‌م که دل باشد، یا یکه‌وتنها، همه‌چیز هستم، شاه و بی‌بی و سرباز و ...یا هیچ‌چیز نیستم، پاک باخته‌ام.

وقتی همه‌چیز باشم، دیگران بازی نمی‌کنند، جا می‌روند و لذتش را از من می‌گیرند، لذت این‌که تمام برگ‌های دلم را بچینم کنار هم و بگذارم زمین و... همان ابتدای کار دستم را رو کنم، چراکه نه، حکم‌م دل است و با دل همه‌چیز هستم، همه‌چیز دارم.

وقتی اما هیچ‌چیز نیستم، هی به برگ‌هایم نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم، این‌همه برگ‌های دیگرِ سر، من که اصلا دل نداشتم، پس چرا حکم‌م، حکم دل است وقتی دلی نیست که با آن بِبُرم؟ و بعد فکر می‌کنم خب، چه می‌شود کرد، حکم‌م هميشه حكم دل است اگر به خودم باشد و بس.

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

رفته بودیم صله‌ی ارحام‌پرستی لابد، مهمان‌های باشعور و کم‌دردسری هم بودیم گویا، کاسه و بشقاب، ظرف و ظروف، چایی و آش، نان و پنیر و سبزی، قند و شکر و زولبیا و ...اوه، تازه شله‌زرد هم برده بودیم دم افطار بدهیم دست خلق‌االله، خیراتِ روح‌های کوچک و بزرگی که انگار در شب نزدیک‌ترند، حواس‌شان جمع‌تر است و ... خلاصه اندکی مهمان‌نوازترند.

ایل که نمی‌شود گفت، اما خب، کثرت نفوسی بودیم در ابعاد خانواده‌ی کم‌شمارِ خودمان، توی ماشین جای سوزن انداختن نبود، کم مانده بود بچه‌ها را بگذاریم صندوق عقب، کنار سبد و حصیر و زنبیل، یاد سیزده بدرها افتاده بودم، ملت هفت طبقه روی هم نشسته بودند و باز می‌گفتند «بیا، بیا بابا، جا می‌شی، همه‌مون ریزه میزه‌ایم، بیا...»، زیربار نرفتم البته، گفتم تنها بیایم راحت‌ترم، با مترو، خوب است گهگاه تکنولوژی جور تنهایی آدم را می‌کشد. بگذریم، داشتم می‌گفتم، رفته بودیم مهمانی.

آنجا، وسط قبرها، روی خاک، در ظلمات یک جمعه‌شبِ رمضان، حصیر را پهن کرده بودیم کنار آرامگاه ابدیِ ساده و بی‌غل‌وغش مادربزرگ و مثل حال‌وهوای تمام افطارهای خانه‌اش، در یک گله جا، کیپ تا کیپ نشسته بودیم دور سفره کنار هم، و کورمال کورمال، زیر نور سه شمع صبور و بادخورده، صدا به صدا نمی‌رسید بس‌که یکی کاسه‌اش را گرفته بود جلو برای آش، دیگری چاقو می‌خواست، آن‌یکی حواسش به چای داغش بود که نریزد و سرد نشود و...یکی دو ساعتی نشستیم به گمانم و من آن وسط، هی فکر ‌می‌کردم پیش خودم که ما زنده‌ها هم عجب سیاستی داریم، چه عقلی کرده‌ایم که مرده‌های‌مان را هم پابند خودمان و جهان و زمان و مکانش کرده‌ایم، خوب باورمان شده که پنج‌شنبه و جمعه، برای آن‌ها هم روز دیگری است، مثل خودمان منتظرند و چشم‌به‌راهِ مهمانی که از راه برسد و از تنهایی درشان آورد، قبر و قبرستان هم لابد به کار همین وقت‌ها می‌آید دیگر، روح و رهایی‌اش از قید و بندهای جسمانی و این‌جهانی که نشد حرف، بالاخره آدمیزاد باید دستش به جایی بند باشد تا برود گهگاه خودش و خرده‌ریزهای این‌جهانی‌اش را نذر هوس‌های دلتنگی‌اش کند. 

خوب بود، کمی آرام، کمی عمیق، همگی سبک شدیم به گمانم جمعه‌شبی در رمضان وقتی ما بودیم و ردیف قبرهای کنده شده، ما بودیم و بوی گلاب و سوسوی شمع‌های بالای قبر، ما بودیم و بوی خاک خیس و...بوی قبرستان، خوف هم نداشت اصلا.

+  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

پیش‌درآمد: این پست مخاطب خاص دارد، تنها کسانی‌ مخاطب اصلی این پست محسوب می‌شوند که با شوقی خبیثانه و حقیرانه، مصائب اخیر دانشجویی بنده را از لابلای معدود خطوط محو اینجا دنبال کرده‌اند و بر مبنای همین بضاعت کم‌مایه‌شان، جدی‌تر از گذشته، لذت حیوانی لغز خواندن بی‌پایان پشت سر دیگران را تجربه می‌کنند و به شایعه‌پراکنی‌های بی‌معنا علاقه‌ی وافری نشان می‌دهند. پیشاپیش از همه‌ی کسانی‌که وجود چنین پستی را در فضای این وبلاگ نامربوط و ناخوشایند تشخیص می‌دهند، عذر تقصیر می‌خواهم اما نیاز به گفتن نیست که هر کس آستانه‌ی تحمل خاص خودش را دارد و از شما چه پنهان، بنده از توضیح مکرر اصل ماجرا برای این‌وآنی که راه‌به‌راه شایعات عجیب و غریبی تحویلم می‌دهند و صحت و سقمش را جویا می‌شوند، جان به لب شده و تصمیم به تقریر اجمالی همین تکرار مکرراتی گرفته‌ام که شاید به هیچ‌کس جز شخص خودم مربوط نباشند.


ادامه
+  جمعه ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

اوایل تیر بود به گمانم، رفته بودم روی نمره‌ی یکی دو تا از درس‌های آزمون دکتری اعتراض بدهم، نمی‌دانم فرجه‌ها بود یا زمان امتحانات که قو توی راهروهای دانشکده پر نمی‌زد، برگه‌ی اعتراض دستم بود و بین طبقات سرگردان بودم تا بنی‌بشری را پیدا کنم و برگه را بدهم دستش و بروم پی کارم، یادم است عجله هم داشتم، همین‌طور اسم‌های بالای اتاق‌ها را نگاه می‌کردم و...در کمال ناامیدی دستگیره را چرخاندم، باز شد، کلی هول شدم، هی پشت سر هم عذر خواستم و پرسیدم چون هیچ‌کس دیگری توی دانشکده نیست، می‌توانم برگه‌ی اعتراض را به او بدهم یا نه؟

گفت: اعتراضِ چی؟ چه کسی می‌خواهد اعتراض بدهد؟

گفتم: خودم، به یکی، دوتا از...

خندید، گفت: تو؟ برای چی اعتراض بدهی؟ تا آنجایی‌که من می‌دانم و اسامی را دیدم جزء قبولی‌ها هستی، دیگر اعتراضت چیست؟ باز کمی هول شدم، زیادی غیرمنتظره بود، گفتم شما مطمئن‌اید؟ کلی این‌طرف و آن‌طرف زنگ زد تا اسامی نهایی شده را بپرسد و خیالم را راحت کند، نشد، باز لبخند زد و گفت: قبولی، رتبه‌ات هم خوب بود، خیالت راحت باشد.

دیروز شنیدم که بیمار است، همین استادی که لبخند زد و خیال مرا راحت کرد، همین کسی که وقتی دو ماه پیش دیدم‌ش، یکی از سرحال‌ترین و خوش‌برخوردترین آدم‌ها بود، بیمار است، خیلی سخت؛ هیچ باورم نمی‌شود، حالش خوب بود، چرا نباشد، خوب مي‌شود حتما، چرا نشود، چرا...، بعد ناخودآگاه، با چندش و بیزاری به خودم فکر می‌کنم و به اصطلاحا مشکلاتی که زیادی پوچ و مضحکند، مثل...درد بی‌دردی شاید.

 

***

دو سه شب پیش بود به گمانم، خواب دیدم مادرم مرده است، ناگهانی و با تصادف، توی خواب، هی توی خانه راه می‌رفتم و فریاد می‌کشیدم اما هیچ صدایی از گلویم درنمی‌آمد، گریه می‌کردم بدون اشک، هی فکر می‌کردم به مادرم و فقط راه می‌رفتم و دهانم را باز و بسته می‌کردم و...گریه می‌کردم بدون اشک، کابوسی بود طولانی و تمام‌نشدنی، چشم‌هایم را که باز کردم سحر بود، صدای زنگ می‌آمد، بدنم مثل سنگ شده بود، هی تلاش می‌کردم دست یا پایم را تکان بدهم، فریاد بکشم، گریه کنم، نمی‌شد، باز می‌خواستم راه بروم و...باز که صدای زنگ آمد، سُر خوردم توی همین دنیا و دعای سحر، اما باز پایین که رفتم، مادرم را که دیدم، یکه خوردم، فقط توانستم دستم را بگذارم روی دستش و زیر لب، شاید بی‌اختیار، انگار که خودِ او باشم بگویم: صدقه بگذار و همه مات و مبهوتِ چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام بمانند و...باز ناخودآگاه با چندش و بیزاری به خودم فکر کنم و به اصطلاحا مشکلاتی که یک کوه‌شان در مقابل چنین کابوس هولناکی، پر کاه است، مثل....درد بی‌دردی شاید.

 

پی‌نوشت: این‌جوری نگاه نکنید، سریال تلویزیونی که نیست من در عرض دو شب منقلب و متنبه شوم، خیال‌تان جمع، حالا بعد از دو روز که یک فصل تمام آبغوره گرفته‌ام و هی برای خودم دل سوزانده‌ام، حالا که برای هر کسی که در این یکی دو روز، فقط حالم را پرسیده است، مفصل ذکر مصیبت خوانده‌ام و غصه‌های کوچک و مبتذلم را پیش این و آن قسمت کرده‌ام، حالاست که فکر می‌کنم کوه مشکلاتم پر کاه است و...درد بی‌دردی است شاید. 

+  چهارشنبه چهارم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«همیشه هولناک است که آدمی را مطلقا بی‌کس و تنها ببینیم، زیرا این وضع حکایت از چیزی غم‌انگیز، چیزی تقریبا مقدس، و در عین‌حال دهشتناک و خفت‌بار در وجود او می‌کند. شاید به این سبب که ما همیشه نقابی به چهره داریم، نقابی که هیچ‌گاه یکسان نیست، بلکه به ازای هریک از نقش‌هایی که زندگی بر عهده‌ی ما می‌گذارد، تغییر می‌کند: نقاب استاد، عاشق، روشنفکر، شوهر خیانت دیده، قهرمان یا برادری مهربان. ولی چه نقابی بر چهره داریم یا چه نقابی از چهره برداشته‌ایم آن‌گاه که به کلی تنهاییم، آن‌گاه که باور داریم هیچ‌کس، مطلقا هیچ‌کس ما را زیر نظر ندارد، کسی ما را نمی‌پاید، به ما گوش نمی‌دهد، از ما تقاضایی ندارد، چیزی نمی‌خواهد، ما را تهدید نمی‌کند، و به ما حمله نمی‌آورد؟ شاید طبیعت مقدس آن لحظه را مدیون این واقعیت هستیم که انسان در آن هنگام رویاروی الوهیت است، یا دست‌کم رویاروی وجدان سازش‌ناپذیر خویش. و شاید هیچ‌کس نتواند غافلگیر شدنش را با چهره‌ی به نهایت عریان‌گشته‌ی خویش، هولناک‌ترین و کامل‌ترین عریانی چهره‌ی خویش را ببخشد، زیرا این عریانی روح در نهایت درماندگی‌اش نشان می‌دهد»*.

 

* به نقل از: «درباره‌ی قهرمانان و گورها» نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+  سه شنبه سوم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

فردا سه‌شنبه است، سه‌شنبه‌ها باید بروم مدرسه، هیچ نمی‌فهم‌م باز رگ کدام خریتم گرفته بود که زیر بارش رفتم، فکرش را بکنید، سه‌شنبه‌های سفید پنبه‌ای بشود کابوس هفته، بشود روزهای بی‌شمار کلنجار رفتن با چهارتا دختربچه‌ی شیطان و پرتوقع، بشود...فردا تازه سوم مهر است و خریت مضاعف است اگر من دقیقا از همین حالا، سوم مهر ۸۶ ، روزشماری‌ام را برای اردیبهشت ۸۷ آغاز کنم. فردا می‌روم و برای همیشه فاتحه‌ی هر گونه شغل شریف معلمی را می‌خوانم. لابد باید خیلی خجالت‌زده و شرمگین باشم از این‌که این‌طور بی‌مقدمه و بی‌هوا شانه خالی می‌کنم از زیر بار تعهداتی که خودم با دست‌های خودم، روی گردنم بار کرده‌ بودم، اما نیستم، شرمگین و خجالت‌زده نیستم، این‌که آدم خودش را از شکنجه‌ای نه‌ماهه و هفتگی خلاص کند، خجالت دارد؟

کار اصلی‌ام را که دو ماهی هست ول کرده‌ام، حتی تصور بازگشت به روزهای گند دو ماه پیش هم، نفسم را تنگ می‌کند. پای این چندرغاز حقوق معلمی را هم که از زندگی‌ام ببرم، رسما لَنگِ خرج روزمره‌ام می‌شوم. پس چه بخواهم، چه نخواهم، باید فکری به حال کار و کاسبی بکنم. خب بگذار ببینم....

کسی کار یدی سراغ ندارد؟ کاری که فقط دست‌هایم را بخواهد؟ گور پدر همه‌جور درس و بدبختی هم کرده‌اند، هرچه می‌خواهد بشود بشود، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؛ می‌خواهم ذهنم را مدت مدیدی بفرستم تعطیلات، نه این‌که توی این هیروویر برود هوایی تازه کند، نه، نیم‌سوز شده است سگ‌مصب، بیشتر از این فشار بیاورم، کلا پیاده می‌شود و برای باقی عمر دستم را می‌گذارد توی حنا، حالا یک مدت ولش می‌کنم به حال خودش، شاید فرجی شود. 

خب کجا بودیم؟ آها، کار یدی، آره داشتم می‌گفتم، کسی سراغ ندارد؟ بسته‌بندی جورابی، سرهم کردن تیر و تخته و پیچ و مهره‌ای، تی‌کشی و زمین‌شوری‌ای، خلاصه هر کاری توی این مایه‌ها، خیلی هم جدی هستم، کاری که فقط دست‌هایم را بخواهد، حالا هرچه می‌خواهد باشد، گور پدر حرف مردم، من یکی که عارم نمی‌آید.

البته منشی هم می‌توانم بشوم اگر خدمات جانبی نخواهند. به‌هرحال من توی برنامه‌ریزی و ضبط‌وربط انبوه کارهای عقب‌افتاده، زیادی حرفه‌ای و ماهرم. این یکی، کمی ذهن می‌خواهد البته، تلفن‌ها و سلام و صلوات گرم و صمیمانه هم هست، لبخند و ماسک آرامش هم هست و...اووه، نه بابا، ولش کن، حوصله‌اش را ندارم.

آها، فهمیدم اصلا، این یکی دیگر خود خودش است. باید بروم یک‌جا کتابدار بشوم. دقیقا همین را می‌خواهم، یک کتابخانه‌ی کوچک و دورافتاده، کتابدار بشوم. از همه‌جور فهرست‌نویسی و شماره‌گذاری کنگره و غیرکنگره هم سر در می‌آورم، اصلا فقط موضوع کلی یک کتاب را بدانم، ظرف سه سوت پیدایش می‌کنم، محض رضای خدا، کسی سراغ ندارد؟ 

+  دوشنبه دوم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

من آدم ضعیفی هستم، خیلی ضعیف، هیچ چیزم هم به یک دختر بیست‌وپنج ساله نرفته است وقتی مثل دختربچه‌های لوس بغض می‌کنم و صدایم می‌لرزد. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و تمام ماهیچه‌های صورتم را منقبض می‌کنم، اما بازهم دهانم کج‌وکوله می‌شود و اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم سر می‌خورد. همه‌ی فحش‌هایی را که بلدم، توی دلم به خودم می‌دهم، هی می‌گویم بدبختِ ضعیفِ خاک‌برسر، اینقدر ضعف نشان نده، بی‌انصافی می‌کنند که بکنند، زورشان می‌رسد می‌کنند، تو هم هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی چون در مقابل دستگاه عریض و طویل و بی‌دروپیکرِ يك دانشگاه، به هیچ هم حساب نمی‌شوی، پس بی‌جهت زرزر الکی نکن؛ لااقل جلوی این‌ سیستمی که هیچ بویی از عدالت و انصاف نبرده‌ است و صاف توی چشم‌هایت نگاه می‌کند و در کمال بی‌شرمی زور می‌گوید، ضعف نشان نده و خودت را خوار و خفیف نکن. باز اما همان می‌شود، حواسم اگر به خودم باشد، زود از جلوی چشم هرکس و ناکسی دور می‌شوم، همیشه اما ناغافل دیر می‌شود و من مجبور می‌شوم با دست‌هایم تمام صورتم را بپوشانم و انگشت‌هایم را تا مرز کوری روی چشم‌هایم فشار ‌دهم تا...من آدم ضعیفی هستم. خیلی ضعیف. 

+  دوشنبه دوم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

تمام شد، یک هفته بی‌خوابی و خستگی مفرط، یک ماه و نیم استرس، عجله، ترس، به هم ریختن عصبی‌کننده‌ی زندگی روزمره، دو سال درس و کلاس و دیر کرد گزارش‌های درسی و نمره‌های عقب‌افتاده و...شش سال دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، بالاخره تمام شد.

امروز یاد تابستان ۸۰ افتاده بودم، یاد تمام دوندگی‌هایی که تا خود وزارتخانه هم کش آمد تا بلکه بتوانم رشته‌ی علوم سیاسی را به عنوان رشته‌ی دوم بخوانم، آن سال‌های اول و گذراندن حدود ۳۰ واحد در یک ترم، روزهایی که از هشت صبح تا هشت شب دانشگاه بودم، بعد ارشد بود و ورود بدون آزمون به واسطه‌ی يك معدل شرم‌آور و کلاس اولی، بعد تحصیل همزمان و نفس‌گیر در دو مقطع ارشد و دکتری و گزارش‌های درسی‌ای که مدام عقب می‌افتاد و ...تا حالا که همین پایان‌نامه‌ی کذا بود و دیگر... هیچ.

دروغ چرا، دوست داشتم و دارم که دکترای جامعه‌شناسی سیاسی را هم در همین دانشکده و دانشگاه بخوانم، تلاشم را کردم، قبول هم شدم اما... خب، دانشگاه تهران واقعا دارد بازی در می‌آورد، کل ماجرا و ابهامات جلیله‌اش تا حد زیادی مشکوک است، گم شدن پرونده‌ی ارشد در تحصیلات تکمیلی دانشگاه، از آن دست اتفاقات نادری است که رخ نمی‌دهد مگر به شرط وجود برخی عوامل ذینفع و غیره (و غیره‌اش مهمتره البته)، به‌هرحال من تا جایی‌که بتوانم پی‌اش را می‌گیرم اما خب راستش...آنقدرها هم کشته مرده‌‌ی این دانشکده نیستم، حتی حالا که کلی نونوار شده است و دیگر از آن اتاق‌های مخوف با نیمکت‌های چهل سال پیش خبری نیست و سنگ‌های مرمر و روشنایی جای همه‌چیز را گرفته است، عدل نوعی دلزدگی ریشه‌دار و نوستالژیک آمده است جای آن شور و شوق کودکانه و خوشبینی ابلهانه‌ای را گرفته است که در تمام این شش سال ذره ذره خورد رفت و نابود شد.

بگذریم؛ قصه‌ی پایان‌نامه و ارشد دوم هم به سر آمد، گرچه این داستان نه‌چندان کش‌دار از آن دست ماجراهایی بود که به مصداق همسایگان یاری کنید، ثمره‌ی یک کار دسته‌جمعی و محبت‌های بی‌دریغ و لطف‌های جبران‌ناپذیری بوده است که این مدت و با خوش‌شانسی تمام نصیبم شده است. رودربایستی که نداریم با همدیگر، اگر بهاره و ميناز و معصومه و کلی دوست دیگر نبودند، این پایان‌نامه در همان هفته‌های اول نیمه‌کاره رها می‌شد. بهاره سه روز تمام آمد و پا به پای من در طبقه‌ی هفتم و دخمه‌مانندِ کتابخانه مرکزی، فیش‌برداری‌های کسالت‌آور را انجام داد. معصومه و میناز یک روز آمدند اما آنچنان پر انرژی و با شور شوق که یک روزه بیش از نیمی از کارهای روی زمین مانده را جمع‌وجور کردند و آقای غالبی که همان چند ساعتی که آمدند، بدشانس بودند و یکی از کسل‌کننده‌ترین نشریات نصیب‌شان شد و من ماندم با کلی شرمندگی و حسرت که کاش بیشتر دقت می‌کردم و نشریه‌ای را به ایشان می‌سپردم که حداقلی لذت از خواندن مطالب را نصیب‌شان کند. دوست دیگری هم هست که من سراپا شرمنده‌ی محبت‌های بی‌چشم‌داشت او بوده و هستم، دوستی که زحمت تایپ آن‌لاین مطالب را کشید و زمانی‌که من از اطوارهای وُرد برای کشیدن حدود ۶۰ جدول پر سطر و ستون درمانده شده بودم، بی‌خوابی‌هایی مشابه من را بر خودش هموار کرد تا مرا از مخمصه‌‌ی هدر رفتن وقت بابت تایپ و صفحه‌بندی مطالب خلاص کند؛ يا دوست ديگري که امروز وقتي من پاک حواسم پرت پايان‌نامه و دفاع و سوال و جواب‌هاي سرخوشانه‌اش بود، چند تايي عکس يادگاري گرفت از اين پايانِ خوب و صميمانه، و البته دوستان دیگری که با حضور گرم امروزشان در جلسه‌ی دفاع، مرا شرمنده‌ی لطف‌شان کردند و....بالاخره تمام شد، همین.

 

پی‌نوشت: آقا یک حالی می‌دهد شاگردهای خوب و زيرک علوم انسانی‌ات، بلند شوند بی‌خبر بیایند دفاع پایان‌نامه‌ات و تازه سه جلد تاریخ بیهقی و یک جلد رباعیات خیام هم هدیه بیاورند. یک حالی می‌دهد که نگو و نپرس.

 

مرتبط: از نگاه ديگري

+  شنبه سی و یکم شهریور 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

خب، گوش شیطان كر، گویا دیگر ثانیه‌های آخر است؛ من که رسما به هن‌وهن افتاده‌ام و نفس‌بر شده‌ام، شما شاهد باشید، اگر داور سوت پايان را تا عصر شنبه کشید که کشید، اگر نه، به شرف و عفت و عصمت و باقی مخلفاتش قسم، همان گوشه‌ی راهروهای دانشکده کز می‌کنم و تا مدت مدیدی از جایم جم نمی‌خورم.

پایان‌نامه را بعد از سه شبانه‌روز بی‌خوابی، دوشنبه ظهر تحویل استاد راهنما و مشاور دادم، سه‌شنبه نامه‌ی تعیین استاد داور را گرفتم و پایان‌نامه را شخصا بردم درب منزل‌شان تحویل دادم، تمام امروز را هم دنبال باز کردن گره‌های کور اداری‌ای بودم که هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم، کورتر از پیش می‌شدند و تا بر باد دادن همه‌چیز، تنها اپسیلونی فاصله داشتند، بعد هم که خوب اعصاب بنده را شرحه شرحه می‌کردند، خودبخود و به طرز معجزه‌آسایی باز می‌شدند.

راستش، حالا که اینجا نشسته‌ام و شرح نیم‌بندِ ماوقع را به عرض انورتان می‌رسانم، ظاهرِ اوضاع، کمی تا قسمتی بر وفق مراد است اما از شما چه پنهان، من همچنان دلم به جا نیست. آنقدر این چند وقته بدون دلیل و بی‌جهت، بازی برده را واگذار کرده‌ام و همه‌چیز تا آخرین ثانیه‌های وقت اضافه کش آمده است که اعوذ بالله، حالا اگر خود خدا هم بیاید روی زمین و تضمین بدهد که شنبه دفاع می‌کنم، باز هم باورم نمی‌شود و همچنان یک ناشناخته‌ی بدترکیب ته دلم وول می‌زند و با صدای آن کوتوله‌ی داستان‌های گالیور می‌گوید: «من می‌دونم، آخرش نمی‌شه، همه‌چیز بر باد می‌ره، من می‌دونم...»

به هرحال این‌هم دقیقه‌ی نودِ دوسال لک‌ولک کردن ما در مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی علوم سیاسی و صد البته دقیقه‌ی نود این ماراتنِ نفس‌گیرِ چند هفته‌ای:

دوست داشتید و حوصله داشتید و مهمتر از همه، آن ساعات نزدیک افطار، حس‌وحالش را داشتید، تشریف بیاورید، قدم همگی‌تان روی چشم. فقط محض رضای خدا دعا کنید که این‌بار دیگر به سیاق این چند هفته، کار به وقت اضافه نکشد و این بازی کسالت‌آور و انرژی‌بر، هرچه زودتر ختم به خير شود؛ اجرتان با اولیاء الله.

+  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

خسته‌ام، بیش از حد تحملم خسته‌ام، آنقدر خسته‌ام كه دلم می‌خواهد بنشینم یك گوشه و سیر گریه كنم، از شما چه پنهان، همین حالا هم اشك‌هایم دارد خود بخود گوله می‌شود. همیشه این ساعات آخر، گندترین لحظه‌هاست، رسما دارم جان می‌كنم.

این‌جور وقت‌ها، آدم اصلا مرضش می‌گیرد، دم به ساعت پیش خودش فكر می‌كند: نه، غیر ممكن است، تمام نمی‌شود، بعد هم هی خسته‌تر و عصبی‌تر و مستاصل‌تر می‌شود.

دلم می‌خواست یك نفر اینجا بود و می‌گفت: تو برو دو ساعت بخواب، من خرده ریزهایش را انجام می‌دهم تا تو بیدار شوی.

كاش می‌شد اصلا بی‌خیال شوم، گور پدر دفاع و دكتری هم كرده‌اند. كاش می‌شد همین حالا كه فقط به ۲۴ ساعت ناقابل نیاز دارم و عدل چند ساعتی كم آورده‌ام، دقیقا همین حالا، كامپیوتر را خاموش كنم، بروم تخت بگیرم بخوابم، بعد هم چند روزی تنهایی بروم سفر و تا سر حد خفگی رمان بخوانم. كاش می‌شد چشمم را هم بگذارم و سریع تصمیم بگیرم و همه‌چیز را رها كنم، كاش...

خاك بر سر بی‌عرضه‌ی بزدلِ محافظه‌كارِ بی‌شعورم كنند كه محض رضای خدا، برای یك‌بار هم كه شده، جسارت این‌جور دیوانگی‌ها را نداشته‌ام.  

 

پی‌نوشت: از سر استیصال آمدم اینجا و مثل بچه‌ها نق‌نق كردم تا شاید حالم كمی بهتر شود. باید بالاخره به یك نفر می‌گفتم كه همین جسم و روحی كه چند وقتی است با آب دهان بند زده و نگه داشته‌ام، چطور دارد لحظه به لحظه خرد و خردتر می‌شود.

+  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

روزه برای من حکایت یک جور کل انداختن با خود است؛ هی پیش خودم فکر می‌کنم آدمیزاد اگر اینقدر هم عرضه و قابلیت خودداری و پرهیز نداشته باشد که برود سرش را بگذارد بمیرد، سنگین‌تر است. راستش خیلی هم ربطی به واجبات دین و داغ و درفش جهنم و نهرهای روان بهشتی ندارد؛ وصل