تقصیر من که نیست، تقصیر دکتر قادری است، هی میگوید نامهها نامهها، من هم که خودتان دیدید خیال برم داشته بود که نامهها را خواندهام و بابتش حتی سر کیف هم آمده بودم و سرگرم متن مطول و مفصل معرفیاش برای شما بودم که حسَبِ ديدار، دوزاریام افتاد ای دل غافل، نگو منظور استاد همان نامههای چهار جلدی زنوشوهری بوده است. این است که عجالتا رفتهام بخش اول جلد دومش را گرفتهام و همینطور با حرص و ولع میخوانم، ماشالا نامه که نیست، طومار است، بدتر از من که وقتی میافتم به حرف زدن، زمان و حوصله و همهجور مخلفات مخاطب بختبرگشته از یادم میرود، جلال هم هر نامهاش صد تکه است، یعنی درواقع گزارش احوال روزانه است که هفتهای دو بار پست میکرده است. شاید باورتان نشود اما خود خود وبلاگ و وبلاگنویسی است. انگار که نشسته باشید و آرشیو یک سالهی یک وبلاگ را مرور کنید و سر از زندگی روزمرهی یک آدم درآورید، البته نه هر آدمی، آدمی که چنانکه بعدا شرح مفصلش را خواهم گفت، انسانی است مسالهدار (به تعبیر لوکاچ علیهالرحمه)، گو اینکه نثر روان و خواندنیای هم دارد و علیرغم پرچانگیهای تمامنشدنی و طرح مسائلی زیادی شخصی و قدیمی، باز هم آدم مرض استسقاء میگیرد برای خواندنش، حداقل من که اینطوریام؛ اصلا این ماجرای کشف متاخر جلال هم حکایتی است برای خودش که باشد برای بعد، در جای خودش خواهم گفت.
اما حالا چرا این وسط پای جلال را پیش کشیدم، برای اینکه بگویم چرا یک دفعه هوس کردم بیایم اینجا و روزمرگی هایم را رج بزنم، میدانید، مرا وبلاگ خواندن بود که به وبلاگ نوشتن کشاند و اصلا معتاد کرد، یعنی اصل ماجرا از خواندن بود که شروع شد و بعد خودم هم وسوسه شدم که چرا من نه و...این است که حالا شما نوشتههای صد من یک غاز بنده را در اختیار دارید؛ به هرحال گفتم که بدانید جلال با این نامه نوشتنش که انگار خود خود وبلاگنویسی است، شب تاسوعایی، هوس روزمرهنویسی را به کلهام انداخت و با اینکه تلنبار کتاب هایی که خواندهام و هنوز یادداشت کوچکشان را داخل این صندوقچه مجازی، به یادگار نگذاشتهام، دارد از حد میگذرد و هی عذاب وجدانم روزافزون میشود اما...خب مرا که میشناسید، هوسیتر از خودم، خودمام.
این یک هفته را که گفتم، سخت مشغول کار بودم، یک شب حتی مجبور شدم تا دهونیم شب در آن مرکز کذا بمانم و بدون یک لحظه از پا نشستن، کار کنم و کار کنم، از شما چه پنهان، این استاد بزرگواری که تازگی ما را به کار گرفته است، میخواهد تا آخر این هفته از ایران برود، هزار و یکجور کار نکرده هم دارد که البته سر خودش و بنده یکجا هوار شده است، این است که این سه روز تعطیلی عجیب میچسبد.
امتحان جامع هم که سه هفتهای هست خبرش را گرفتهام به خیر گذشته است، دو سه روز پیش بود که رفتم نمرهها را هم دیدم و از شما چه پنهان، کمی خیالم راحت شد که این قبولی کذا خیلی هم پر شک و شبهه و لب مرزی نبوده است؛ بعد از عمری کمی خودمان را گنده کنیم، یک وقت عقدهای نشویم، اینکه خلاصه کمافیالسابق یک سرو گردن بالاتر از دور و بریها ایستادهایم که صدالبته به هیچ کار نمیآید مگر شاید احیانا روزي به زباندرازی؛ گرچه شما که بهتر خبر دارید، این سروگردن دراز و زبان درازتر، فعلا به هیچ کار ما نیامده است جز به كار همان اخراج مفتضح و بند و بساط همراهش که با آن ننه من غریبم بازیهای مفصل و کشدار، خبرش لابد تا حالا به هفت محله آنطرفتر هم رسیده است. بگذریم، به هرحال گویا مصاحبهای هم در کار نیست و یک سر باید شیرجه برويم وسط پروپوزال تز و هفتخوان تصویبش. دعا کنید آدم باشم و مثل دختر خانمهای عاقل خرخوان، این طرف سال پروپوزال کذا را رد کنم برود، حداقل بیندازمش در جریان تصویبی که بنا به تجربهی پیشینیان، عاقبتش با کرامالکاتبین است. اطوار هم در نیاورم و همان موضوع فكر شدهی سالیان پیش را بچسبم، به خصوص حالا که پایم به یکی دو مرکزی باز شده است که خوراکشان عینا همان موضوع کذاست، چیزی در مایههای «بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران (مطالعه موردی: جامعهشناسی و اقتصاد)» و البته که از منظر جامعهشناختی و الخ.
و اما مدرسه؛ این را به نظرم نگفته بودم که یکی دو ماهی است دوباره پایم به مدرسه باز شده است، آنهم دقیقا زنگ آخر روز آخر، پنجشنبههایی که یک جورهایی مدرسه تعطیل و سوتوکور است و فقط کلاسهای المپیاد است و...من و سه تا دانش آموز انسانیام. بهشان گفتهام کلاسمان با این جمعیت و با این موضوع و طرح درس دلبخواهی که داریم، محققکنندهی ظرفیتها و امکانهایی از کلاس درس است که احتمالا مجال بروز در این سیستم آموزشی فرسوده را نمییابد مگر همینطور اللهبختکی و از روی شانسی که فعلا نصیب من و این دخترکهای عشق انسانی شده است. اسم کلاس را البته بنده گذاشتهام پژوهش در علوم انسانی، قرار است کمی آموزش تفکر انتقادی و نظاممند باشد به علاوهی روش تحقیق و...خلاصه اینکه یک دانشآموز یا دانشجوی انسانی اصلا چطور وارد مسائل بشود و دربارهشان بخواند و حرف بزند و مهمتر از همه بنویسد.
فعلا چهار جلسه بیشتر نداشتهایم، جلسهی اول که آشنایی بود و توضیح کلاس و درس و از این حرفها، یک جلسه هم پای موضوعات پژوهشی رفت، جلسه بعد صرف اهمیت زبان و نثر شد و این جلسهی آخر هم جامعهشناسی ادبیات بود و گپهایمان دربارهی دو سه کتابی که گفته بودم بخوانند، البته قبل از اینکه گرفتار امتحانها و تعطیلات کشدار همراهش بشوند. فقط این وسط من نمیدانم حواسم کدام گوری بوده است که حرف از جلال زده بودم و سنگی بر گوری، امروز که گفتند خواندهاند، یک لحظه خشک شدم، پرسیدم من گفته بودم بخوانید یا سراغش را از جای دیگری گرفته بودید، گفتند نخیر، به فرمودهی سرکار خواندهایم، از عصر تا حالا دارم فکر میکنم من چنین غلطی را کی مرتکب شدهام که خودم یادم نمیآید. حافظهی زهوار در رفتهام تا «تنهایی پرهیاهو» و «پرندهی من» و احیانا «دفترچهی ممنوع» قد میدهد اما سنگی بر گوری...خدا به دور، مجبور شدم کمی از این نظرات جدیدالتاویلم در باب جلال و کشف ذهن ایرانی و صداقت و انسان مسالهدار و موارد مشابه را تحویلشان بدهم تا خودم و آنها را کمی توجیه کنم که آخر بین اینهمه کتاب و رمان، آنهم در شروع کار، یک دفعه چرا سر از سنگ گور آن بنده خدا درآوردهایم.
به هرحال کلاس خوبی بود، یعنی من که کلی به هیجان آمدم، به خودشان هم گفتم، قبل از کلاس حال جسمیام هیچ روبهراه نبود، می خواستم تماس بگیرم و کلاس را منحل اعلام کنم که پیش خودم فکر کردم، اگر این جلسه هم بچسبد دنبالهی سه، چهار جلسهای که به واسطهی امتحانات و برودت و غیره تشکیل نشده است، همین تتمهی شور و حال خودم و احیانا بچهها هم از دست میرود؛ این شد که رفتم و فیالمجلس آنقدر سر حال آمدم که آخر کلاس به خودشان هم گفتم اصلا درد و فلاکت جسمیام بالکل فراموشم شد. بهشان گفتم که من دوست دارم آنها هم مثل من گهگاه هیجانزده شوند و راجع به موضوعاتی که در طول هفته در موردش فکر کردهاند و به نتایج و کشف و شهودهایی رسیدهاند، داد سخن بدهند؛ حتی اگر مثل این دو جلسهی اخیر، به موضوع اصلی کلاسمان یعنی پژوهش انسانی ربط وثیق و مستقیم نداشته باشد، حتی اگر به هیجان و ذوق من هم ربطی نداشته باشد. به هرحال گفتم که خیلی دوست دارم به جای پرچانگیهای تکگویانهی من، آنها هم سر ذوق بیایند و حرف بزنند. به هرحال تا آنها حرف نزنند و ننویسند، من احیانا کمترین فایدهای برای اصلاح نحوهی تفکر و حرف زدن و نوشتن شان نخواهم داشت.
خب بس است دیگر، خود جلال هم اگر بود تا حالا از رو رفته بود. هزار و یک جور پست نیمهنوشته دارم که میخواهم سر و ته اگر نه همهشان، حداقل نیمیشان را همین یکی دو روز تعطیلی پر حزن و اندوه هم بیاورم، تا خودم و شما چقدر حوصله کنیم.
