تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

تقصیر من که نیست، تقصیر دکتر قادری است، هی می‌گوید نامه‌ها نامه‌ها، من هم که خودتان دیدید خیال برم داشته بود که نامه‌ها را خوانده‌ام و بابتش حتی سر کیف هم آمده بودم و سرگرم متن مطول و مفصل معرفی‌اش برای شما بودم که حسَبِ ديدار، دوزاری‌ام افتاد ای دل غافل، نگو منظور استاد همان نامه‌های چهار جلدی زن‌وشوهری بوده است. این است که عجالتا رفته‌ام بخش اول جلد دومش را گرفته‌ام و همین‌طور با حرص و ولع می‌خوانم، ماشالا نامه که نیست، طومار است، بدتر از من که وقتی می‌افتم به حرف زدن، زمان و حوصله و همه‌جور مخلفات مخاطب بخت‌برگشته از یادم می‌رود، جلال هم هر نامه‌اش صد تکه است، یعنی درواقع گزارش احوال روزانه است که هفته‌ای دو بار پست می‌کرده است. شاید باورتان نشود اما خود خود وبلاگ و وبلاگ‌نویسی است. انگار که نشسته باشید و آرشیو یک ساله‌ی یک وبلاگ را مرور کنید و سر از زندگی روزمره‌ی یک آدم درآورید، البته نه هر آدمی، آدمی که چنان‌که بعدا شرح مفصلش را خواهم گفت، انسانی است مساله‌دار (به تعبیر لوکاچ علیه‌‌الرحمه)، گو این‌که نثر روان و خواندنی‌ای هم دارد و علی‌رغم پرچانگی‌های تمام‌نشدنی و طرح مسائلی زیادی شخصی و قدیمی، باز هم آدم مرض استسقاء می‌گیرد برای خواندنش، حداقل من که این‌طوری‌ام؛ اصلا این ماجرای کشف متاخر جلال هم حکایتی است برای خودش که باشد برای بعد، در جای خودش خواهم گفت.

اما حالا چرا این وسط پای جلال را پیش کشیدم، برای این‌که بگویم چرا یک دفعه هوس کردم بیایم اینجا و روزمرگی هایم را رج بزنم، می‌دانید، مرا وبلاگ خواندن بود که به وبلاگ نوشتن کشاند و اصلا معتاد کرد، یعنی اصل ماجرا از خواندن بود که شروع شد و بعد خودم هم وسوسه شدم که چرا من نه و...این است که حالا شما نوشته‌های صد من یک غاز بنده را در اختیار دارید؛ به هرحال گفتم که بدانید جلال با این نامه نوشتن‌ش که انگار خود خود وبلاگ‌نویسی است، شب تاسوعایی، هوس روزمره‌نویسی را به کله‌ام انداخت و با این‌که تلنبار کتاب هایی که خوانده‌ام و هنوز یادداشت کوچک‌شان را داخل این صندوقچه مجازی، به یادگار نگذاشته‌ام، دارد از حد می‌گذرد و هی عذاب وجدانم روزافزون می‌شود اما...خب مرا که می‌شناسید، هوسی‌تر از خودم، خودم‌ام.

این یک هفته را که گفتم، سخت مشغول کار بودم، یک شب حتی مجبور شدم تا ده‌ونیم شب در آن مرکز کذا بمانم و بدون یک لحظه از پا نشستن، کار کنم و کار کنم، از شما چه پنهان، این استاد بزرگواری که تازگی ما را به کار گرفته است، می‌خواهد تا آخر این هفته از ایران برود، هزار و یک‌جور کار نکرده هم دارد که البته سر خودش و بنده یک‌جا هوار شده است، این است که این سه روز تعطیلی عجیب می‌چسبد.

امتحان جامع هم که سه هفته‌ای هست خبرش را گرفته‌ام به خیر گذشته است، دو سه روز پیش بود که رفتم نمره‌ها را هم دیدم و از شما چه پنهان، کمی خیالم راحت شد که این قبولی کذا خیلی هم پر شک و شبهه و لب مرزی نبوده است؛ بعد از عمری کمی خودمان را گنده کنیم، یک وقت عقده‌ای نشویم، این‌که خلاصه کمافی‌السابق یک سرو گردن بالاتر از دور و بری‌ها ایستاده‌ایم که صدالبته به هیچ کار نمی‌آید مگر شاید احیانا روزي به زبان‌درازی؛ گرچه شما که بهتر خبر دارید، این سروگردن دراز و زبان درازتر، فعلا به هیچ کار ما نیامده است جز به كار همان اخراج مفتضح و بند و بساط همراهش که با آن ننه من غریبم بازی‌های مفصل و کشدار، خبرش لابد تا حالا به هفت محله آن‌طرف‌تر هم رسیده است. بگذریم، به هرحال گویا مصاحبه‌ای هم در کار نیست و یک سر باید شیرجه برويم وسط پروپوزال تز و هفت‌خوان تصویب‌ش. دعا کنید آدم باشم و مثل دختر خانم‌های عاقل خرخوان، این طرف سال پروپوزال کذا را رد کنم برود، حداقل بیندازم‌ش در جریان تصویبی که بنا به تجربه‌ی پیشینیان، عاقبتش با کرام‌الکاتبین است. اطوار هم در نیاورم و همان موضوع فكر شده‌ی سالیان پیش را بچسبم، به خصوص حالا که پایم به یکی دو مرکزی باز شده است که خوراک‌شان عینا همان موضوع کذاست، چیزی در مایه‌های «بررسی انتقادی فرآیندهای تولید علوم اجتماعی در ایران (مطالعه موردی: جامعه‌شناسی و اقتصاد)» و البته که از منظر جامعه‌شناختی و الخ.

و اما مدرسه؛ این را به نظرم نگفته بودم که یکی دو ماهی است دوباره پایم به مدرسه باز شده است، آن‌هم دقیقا زنگ آخر روز آخر، ‌پنج‌شنبه‌هایی که یک جورهایی مدرسه تعطیل و سوت‌وکور است و فقط کلاس‌های المپیاد است و...من و سه تا دانش آموز انسانی‌ام. بهشان گفته‌ام کلاس‌مان با این جمعیت و با این موضوع و طرح درس دل‌بخواهی که داریم، محقق‌کننده‌ی ظرفیت‌ها و امکان‌هایی از کلاس درس است که احتمالا مجال بروز در این سیستم آموزشی فرسوده را نمی‌یابد مگر همین‌طور الله‌بختکی و از روی شانسی که فعلا نصیب من و این دخترک‌های عشق انسانی شده است. اسم کلاس را البته بنده گذاشته‌ام پژوهش در علوم انسانی، قرار است کمی آموزش تفکر انتقادی و نظام‌مند باشد به علاوه‌ی روش تحقیق و...خلاصه این‌که یک دانش‌آموز یا دانشجوی انسانی اصلا چطور وارد مسائل بشود و درباره‌‌شان بخواند و حرف بزند و مهمتر از همه بنویسد.

فعلا چهار جلسه بیشتر نداشته‌ایم، جلسه‌ی اول که آشنایی بود و توضیح کلاس و درس و از این حرف‌ها، یک جلسه‌ هم پای موضوعات پژوهشی رفت، جلسه بعد صرف اهمیت زبان و نثر شد و این جلسه‌ی آخر هم جامعه‌شناسی ادبیات بود و گپ‌های‌مان درباره‌ی دو سه کتابی که گفته بودم بخوانند، البته قبل از این‌که گرفتار امتحان‌ها و تعطیلات کشدار همراهش بشوند. فقط این وسط من نمی‌دانم حواسم کدام گوری بوده است که حرف از جلال زده بودم و سنگی بر گوری، امروز که گفتند خوانده‌اند، یک لحظه خشک شدم، پرسیدم من گفته بودم بخوانید یا سراغش را از جای دیگری گرفته بودید، گفتند نخیر، به فرموده‌ی سرکار خوانده‌ایم، از عصر تا حالا دارم فکر می‌کنم من چنین غلطی را کی مرتکب شده‌ام که خودم یادم نمی‌آید. حافظه‌‌ی زهوار در رفته‌ام تا «تنهایی پرهیاهو» و «پرنده‌ی من» و احیانا «دفترچه‌ی ممنوع» قد می‌دهد اما سنگی بر گوری...خدا به دور، مجبور شدم کمی از این نظرات جدیدالتاویل‌م در باب جلال و کشف ذهن ایرانی و صداقت و انسان مساله‌دار و موارد مشابه را تحویل‌شان بدهم تا خودم و آن‌ها را کمی توجیه کنم که آخر بین این‌همه کتاب و رمان، آن‌هم در شروع کار، یک دفعه چرا سر از سنگ گور آن بنده خدا درآورده‌ایم.

به هرحال کلاس خوبی بود، یعنی من که کلی به هیجان آمدم، به خودشان هم گفتم، قبل از کلاس حال جسمی‌ام هیچ روبه‌راه نبود، می خواستم تماس بگیرم و کلاس را منحل اعلام کنم که پیش خودم فکر کردم، اگر این جلسه هم بچسبد دنباله‌ی سه، چهار جلسه‌ای که به واسطه‌ی امتحانات و برودت و غیره تشکیل نشده است، همین تتمه‌ی شور و حال خودم و احیانا بچه‌ها هم از دست می‌رود؛ این شد که رفتم و فی‌المجلس آنقدر سر حال آمدم که آخر کلاس به خودشان هم گفتم اصلا درد و فلاکت جسمی‌ام بالکل فراموشم شد. بهشان گفتم که من دوست دارم آن‌ها هم مثل من گهگاه هیجان‌زده شوند و راجع به موضوعاتی که در طول هفته در موردش فکر کرده‌اند و به نتایج و کشف و شهودهایی رسیده‌اند، داد سخن بدهند؛ حتی اگر مثل این دو جلسه‌ی اخیر، به موضوع اصلی کلاس‌مان یعنی پژوهش انسانی ربط وثیق و مستقیم نداشته باشد، حتی اگر به هیجان و ذوق من هم ربطی نداشته باشد. به هرحال گفتم که خیلی دوست دارم به جای پرچانگی‌های تک‌گویانه‌ی من، آن‌ها هم سر ذوق بیایند و حرف بزنند. به هرحال تا آن‌ها حرف نزنند و ننویسند، من احیانا کمترین فایده‌ای برای اصلاح نحوه‌ی تفکر و حرف زدن و نوشتن شان نخواهم داشت.

خب بس است دیگر، خود جلال هم اگر بود تا حالا از رو رفته بود. هزار و یک جور پست نیمه‌نوشته دارم که می‌خواهم سر و ته اگر نه همه‌شان، حداقل نیمی‌شان را همین یکی دو روز تعطیلی پر حزن و اندوه هم بیاورم، تا خودم و شما چقدر حوصله کنیم.

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

دخترک تنها نشسته بود روی آن صندلی سرد و تک‌افتاده و هی تندتند شکلات‌ها را می‌گذاشت توی دهان‌ش و گوله‌گوله اشک‌های دانه درشت‌ش قل می‌خورد روی گونه‌های‌ش. هر به چند وقت هم دماغ‌ش را بالا می‌کشید و دست‌ش را تند می‌کشید روی صورت و آستین لباس‌‌ش را تر می‌کرد. هی می‌خواستم بروم جلو و محکم بغل‌ش کنم، اما همین‌طور ایستاده بودم آن‌جا و  فقط نگاهش می‌کردم بس‌که تندتند شکلات‌ها را می‌گذاشت توی دهان‌ش و گوله‌گوله اشک‌های دانه درشت‌ش قل می‌خورد روی گونه‌های‌ش...

+  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

اي كه فردوس برين جاي‌ت بود و آدم آورد به اين [دير] خراب‌آبادت! آن‌هم توي گنداب زابل پرت‌ت كرد. اي جناب خمره(۱)!

قرار نبود توي كاغذهاي‌ت عور و اطوار بيايي. ولي اين هم اشكالي ندارد. بيا. هرچقدر دل‌ت مي‌خواهد بيا. به هر صورت قبل از همه‌چيز مساله‌اي [را] كه خواسته بودي روشن مي‌كنم. نوشته بودي تو كه هميشه با منِ بشرِ بيچاره از بالاي آسمان‌ها نگاه مي‌كردي و غيره...چرا خودت كارهاي آن‌ها را تقليد كردي و غيره- اولا كه، هميشه همه‌ي كارهاي همه‌ي آدم‌هاي ديگر را تقليد مي‌كنم. صبح تا شام از خوردن و ريدن و بنداز و غيره.

اين‌ها غرايزي است كه همه در بند آن‌يم – خودت را آماده كن كه امواج آسماني از ناحيه‌ي اقدس ازلي مي‌خواهد صادر شود- اين اولندش. اما ثانيا حقير الان به خيلي از حُمق‌هاي گذشته‌ي خودش مي‌خندد. كه يكي از آن‌ها اين قضاوت است كه نمي‌دانم آيا واقعا روزي گفته باشم يا نه. ولي امروز هم‌چه حرفي براي‌م خيلي جسورانه است. من حالا ديگر هيچ آدمي را در هيچ عملي نمي‌توانم به تمسخر بگيرم – رد كنم- متهم كنم و غيره.

من همه‌ي آدم‌ها را در هر كاري كه مي‌كنند ديگر مجاز و محق مي‌دانم. و اين داستاني است كه مدتي است به آن پي برده‌ام. و حتي اگر از تو گله‌هايي كردم نيز زيادي اساسي و تودار نبوده است. هم‌چنان‌كه از اين پسره‌ي [ناصر] فخار هيچ دل‌گرفتگي ندارم. براي اين‌كه او جز اين كارها كاري ندارد كه بكند. اين راجع به اين مطالب و اما چرا خود من چنين كاري را كردم – بي‌توجه به اين‌كه عجالتا كار عاقلانه‌اي هست يا نه  و شباهت به كار احمقانه‌ي ديگر مردم دارد يا نه – خارج از اين قضاوت‌ها- اين مربوط به خود من است. يا تنها كاري است كه تنها به خود من مربوط است. و من خودم را در آن كار براي خودم بايد توجيه و تاييد كنم. ديگران حق ندارند اين سوال را بكنند. مي‌فهمي؟

عروسي ما قرار بود 22 اسفند باشد ولي به علل مالي و فلوسي عقب افتاد و قرار است 15 فروردين باشد. اين مرگ شوهر خاله‌ي حضرت عليه هم بي‌تاثير در اين قضيه نبود.


ادامه
+  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  نامه‌ها | 

منگ شده‌ام، هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و باز دست‌آخر گنگ و بهت‌زده باقی می‌مانم، هی این جملات را می‌خوانم:

«از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست، فرصتی برای چشم بستن نیست!»

هی می‌خوانم و به چشم‌های بسته فکر می‌کنم، به همین شروع دهه‌ی چهارم و به همسری که عاشقانه دوست‌ش داری و...به هزار کار نکرده.

مهران قاسمی را نمی‌شناختم، آن زمان که شرق بود، هر بار که به صفحات بین‌الملل می‌رسیدم، هی ترجمه‌های‌ش را می‌خواندم و هی حرص بیخود می‌خوردم بابت چپ‌گرایی و هی دلم می‌خواست جای‌شان را با اقتصادی‌های‌شان عوض کنند و...همین، همین‌قدر می‌شناختم.

بعد یک خبر خواندم، خبر چشم‌های بسته و...منگ شده‌ام، هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و باز دست‌آخر گنگ و بهت‌زده باقی می‌مانم.

 

پی‌نوشت1: هوس قبرستان را هم محقق کردیم در همان آفتاب‌برفی سه‌شنبه‌ای، به لطف دوستانی که همت کردند و مرام گذاشتند بابت همراهی که ما این یک فقره ویار زمستانی‌ را هم به سرانجام برسانیم، مبادا که لابد بچه‌مان نیفتد یک‌وقت؛ اما بهشت زهرا را پیش از این، هرگز این‌گونه ندیده بودم، یک‌دست سفید و...کم‌وبیش ساکت، بدون هیچ نشانه‌ای از سنگ‌های قبر، تا وقتی‌‌که الله بختکی، پایت را می‌گذاشتی میان بیست سی سانتی‌متر برف پانخورده و هی روی سنگ‌های لیز قبرهایی که زیر آن‌همه برف قایم شده بودند، تلوتلو می‌خوردی؛ جای‌تان خالی، دیوانگی ماندگاری شد.

 

پی‌نوشت2: بعد که آمدم، ناغافل خبر را خواندم، خبر چشم‌های بسته و بعد هی فکر کردم، فکر کردم به خودم، به آرزو، به عطش، به هزار کار نکرده و ...به مرگ.

 

پی‌نوشت 3: از آن وقت‌هایی است که لال شده‌ام، دست و پایم را گم کرده‌ام و به تته‌پته افتاده‌ام، بگویم: روح‌ش شاد؟ یادش گرامی؟ خدا به همسر و بازماندگان‌ش صبر دهد؟ پس چرا معنای همیشگی‌شان را ندارند اين عبارات كذا؟ چه بگویم؟ ببخشید، دست خودم نیست، منگ شده‌ام حسابی.

+  جمعه بیست و یکم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

حضرت شیرازی!(1) کاغذت(2) رسید و من به این علت جواب‌ش را ماشین‌شده می‌دهم که می‌خواهم نسخه‌ای از آن را برای خودم داشته باشم. چون گمان می‌کنم در این کاغذ بیشتر با خودم دارم حرف می‌زنم...


ادامه
+  سه شنبه هجدهم دی 1386  توسط آروین  با موضوع:  نامه‌ها | 

نمی‌دانم هیچ‌وقت شده است که در عالم مستی، به دوستی یا به بزرگتری از خودتان، نیشی یا کنایه‌ای زده باشید و بعد که سر عقل آمده باشید، خود را از آن سرزنش کرده باشید؟ و با این‌حال، آرزو کرده باشید که کاش جسارت مستی را همیشه در آستین می‌داشتید تا باز هم اگر پا می‌داد، از این نیش و کنایه‌ها می‌زدید و حقی را که دیگران نمی‌گویند و معمولا به ‌مجامله برگزار می‌کنند، می‌گفتید؟ - اوراق ضمیمه‌ی این مختصر حاوی همان نیش و کنایه‌هاست. و فقیر آن‌را پارسال در حالی نوشت که هنوز مستی عصبانیتِ ناشی از قرائتِ آن مقاله را زیر دندان داشت. می‌خواستم همان‌وقت برای‌تان بفرستم‌ش. اما می‌دانید که در این خنسی که ما گرفتاریم، احتیاط بدجوری شرط عقل است. این بود که اول برای زن‌م خواندم‌ش. بعد برای سه چهار نفر دوستان – تا هم درددلی کرده باشم و هم مشورتی. همه بالاتفاق مخالف بودند که بفرستم‌ش. زنم به این علت که کار خطرناکی‌ست. یکی دو نفر از دوستان به این علت که لایق شان سرکار نیست. و یکی دو نفر آخری به این علت که ای بابا، چکار داری به‌کار مردم...و از این حرف‌ها. و می‌بینید که همین حرف‌ها – یعنی همین تردیدها- کار را یک سال به تاخیر انداخت. یعنی یک سال آزگار دوشِ مرا زیر دین سرکار نگه داشت. زیر این دین که چیزی برای شما نوشته‌ام و به جای شما، دیگران خوانده‌اند. خب، به‌زودی این دین ادا خواهد شد. اما راستی اگر ترس از خفقان گرفتن، مجبورم نکرده بود که برای دیگران بخوانم‌ش، باز هم نمی‌فرستادم‌ش. چون واقعا نمی‌خواهم شما را برنجانم. و مهم‌تر از آن، حیف‌م می‌آید که وقت شما را بگیرم یا فکرتان را حتی در مدت قرائت ۶-۷ صفحه، متوجه این خراب‌شده‌ای بکنم که شما ظاهراً یا موقتاً، به طاق نسیان‌ش سپرده‌اید یا شاید به خاطر نجات‌ش، به جستجوی قبسی به کوه طور قرن بیستم صعود کرده‌اید و اگر سفر موسی با ید و بیضای‌ش، چهل روز طول کشید، شما که صبر ایوب دارید، به چهل سال هم اکتفا نمی‌کنید – فارغ از این که حالا دیگر گوساله‌ی سامری(۱) در پوست شیر رفته است و دارد به جای اشرفی، خون می‌ریزد. موفق باشید.

 

                                                                                     کوچک شما


ادامه
+  دوشنبه هفدهم دی 1386  توسط آروین  با موضوع:  نامه‌ها | 

حساب و کتاب که ندارد کار نوستالژی‌های آدم، یک وقت راهت را کشیده‌ای بروی و تند هم کرده‌ای که مبادا وابمانی در ‌تاریکی عمیق و سفید برف، نگاهت یک لحظه می‌گردد روی برد و کاغذهای درهم‌ش به عادت که ...نوشته‌های ریز و کوچکی است روی یک برگ کاغذ ناقابل، فلان انجمن تسلیت گفته است به جامعه علمی و مخلفات‌ش درگذشتِ...«علی‌محمد کاردان» و بعد بدون این‌که پای ترانه‌ای قدیمی در کار باشد یا طرح جلد کتابی دوردست در نوجوانی، دلت بی‌هوا یادِ آن کتاب کوچک و آبی‌رنگ نشر دانشگاهی را می‌کند: «آراء و نظریات در باب علوم انسانی» یا چیزی در همین مایه‌ها، کتابی کم‌حجم و کم‌وبیش پیچیده و مشکل و شاید بیش از حد خلاصه، نوشته‌ی ژولین فروند و ترجمه‌ی...«علی‌محمد کاردان»، اولین کتابی که تدریس کردی و کلی جانت بالا آمد تا به آن دانشجوهای خسته و کم‌حوصله بفهمانی کتاب چقدر پرمایه و...گور پدر پرمایگی، چقدر دوست‌داشتنی است، چقدر هم که غر زدند، تو هم هی بی‌جهت گذاشتی پای ترجمه و پیش خودت فکر کردی، خب، طرف روان‌شناس بوده است دیگر، توقع بیش از این نباید داشت و کمی که گذشت و بزرگ‌تر و منصف‌تر شدی، وقتی کتاب به یکی از معدود نوشته‌های ماندگار ذهنت تبدیل شد، فکر کردی پیش خودت که همت می‌خواهد ترجمه‌ی چنین کتابی و لابد عشق و تعهد و تلاشی ریاضت‌کشانه و...خیلی چیزهای دیگر که دهان تو شاید حتی بویی از آن‌ها هم نبرده باشد...روحش شاد.

 

پی‌نوشت1: عجیب هوس قبرستان کرده‌ام، توی همین برف و سرما و...سکوت پوچ و اندوه‌باری که نظیرش را جز در قبرستان، در هیچ كجای دیگری نمی‌شود یافت. حیف که این وقت سال، وسط هفته، آن‌هم توی این هوا و بند و بساط برف و تعطیلات، آن‌جا سر صد تا مثل مرا هم ببرند، احدی خبردار نمی‌شود. گو این‌که بهشت زهرای تهران در نقش تالار بورسِ به اصطلاح مفاسد اجتماعی، در کل مملکت بی‌رقیب است. با تمام این‌ها، مرده شور ببرد این جنیست تو سری خورده‌ی ما را  که تنها و بدون قوام، حتی تا قبرستان هم نمی‌شود رفت.

 

پی‌نوشت 2: سرم گرم کار است شدید، افتاده‌ام گیر کسی که به آدم مهلت نفس کشیدن هم نمی‌دهد، قول تحویل یک فقره‌ از وظایف محوله را برای سه‌شنبه داده بودم، از همین امروز عزا گرفته بودم که تمام نمی‌شود و...همان مصائب همیشگی؛ همین شد که امروز تا آخر وقت سر کار ماندم، بعد هم آنقدر کوفته بودم که همه‌ چیز را در همان مرکزِ کذا رها کنم و خانه را دیگر خالی بگذارم برای جنازه‌ای که قرار بود خرکش‌ش کنم؛ محض رضای خدا یک برگ هم همراهم نیاوردم، به خیال این‌که فردا صبح اول وقت می‌روم و کار را در همان محل‌ش انجام می‌دهم، حالا خورده‌ام به پست این دو روز تعطیلی کشدار و ...دستم هم به هیچ‌جا بند نیست.

 

پی‌نوشت 3: شک نکنید، شانس که می‌گویند یعنی همین، همین که صبح کله‌ی سحر هی یک نگاه به برف و دانه‌های آبدار و درشتش بکنی و هی دست‌دست کنی که بالاخره کتاب‌خانه بروی یا نه، آ‌ن‌هم با خروار خروار کتاب و مقاله‌ای که روی میزت در آن مرکز کذا روی هم تلنبار شده و مهلت‌ت هم تا همین یکی دو روز آینده است و...با این‌حال رفتم، دو، سه شب پیش، تمام انقلاب را برای «نامه‌های جلال آل آحمد» زیرپا گذاشته بودم و گیرم نیامده بود و هی وعده‌ی این خانه‌ی امید را به خودم داده بودم و...به‌خاطر جلال هم که شده رفتم و پنج‌تا کتاب دبش گرفتم و توی همین برف و شلپ‌شلپ، کول کردم بردم تا سر کار و بعد هم خانه...حالا خورده‌ام به پست دو روز تعطیلی کشدار و کارهایی که در میزی در یک اتاق، در یک ساختمان آن سر شهر، جا مانده است و ...من هم اینجا نشسته‌ام و از همین حالا دلم غنج می‌زند بابت این‌که می‌توانم دو روز تمام، بی‌خیال عالم و آدم بشوم و بعد از مدت‌ها حسرت و تشنگی، تنها کتاب بخوانم و چای بخورم ...احیانا وبلاگ بنویسم، آن‌هم وقتی یکی از کتاب‌ها  نامه‌های جلال باشد و دیگری، هشتاد سال داستان كوتاه ایرانی و دوتای دیگرش، عزاداری بیلِ غلام‌حسین ساعدی و تونلِ ارنستو ساباتو و...دروغ چرا، کم‌وبیش می‌شود گفت از هیجان و سرخوشی روی پایم بند نیستم.

 

پی‌نوشت آخر: کافه- کامنت‌ها را هم باز می‌کنیم عدل در همین تعطیلات کشدار دو روزه و ...به کوری چشم این مملکت بی‌ظرفیتی که جنبه‌ی سنگینی و وقار هیچ‌چیز را ندارد، حتی سنگینی و وقار برف.

+  یکشنبه شانزدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

عجیب نيست؟ آن زمان که خودم دانشجوی کارشناسی یا ارشد بودم، فکر می‌کردم مشکل اصلی از اساتید است (یادش به خیر، با همان معلومات و مفاهیم ابتدایی جامعه‌شناختی، نیمچه طرحی ارائه داده بودم به نام «دموکراسی آموزشی») و حالا که خودم در جايگاه مدرس همین مقاطع قرار گرفته‌ام، احساس می‌کنم مشکل اصلی خود دانشجویان هستند. بله، البته كه عجيب نيست، همه‌چیز گویای این است که احتمالا مشکل اصلی از هیچکدام نیست، نه از اساتيد و نه از دانشجويان، مشکل اصلی احتمالا از خود من است.


ادامه
+  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول

به نظرم مساله‌ی اصلی اینجاست که برخی دوستان عزیز گمان می‌کنند لابد بنده به این سیصد واحد کذا، وِرد خوانده‌ام که در طی شش سال، این‌طور بی‌سروصدا گذرانده شده‌اند، آن‌هم با این معدل‌های کلاس اولی، آن‌هم سیصد واحدی که هشتاد واحدش تحصیلات تکمیلی (ارشد و دکتری) بوده است.

بعید می‌دانم هیچ‌کدام از این دوستانی که لبخند زنان، دست به کمر و حق‌ به‌جانب جلویم می‌ایستند و نکات جالبی را متذکر می شوند مثل این‌که: «خب تو هم دیگه خیلی پررو بودی» یا «زیاده‌خواه» یا...بعید می‌دانم هیچ‌یک از این عزیزان، بتواند حتی تصور کند روزهایی را که آدم ترم اول کارشناسی ارشد باشد، با فضای بالکل جدیدی از درس و دانشگاه مواجه شده باشد و برای اولین‌بار، همین‌طور کنفرانس و گزارش درسی باشد که از در و دیوار، بر سرش هوار می‌شود، بعد علی‌رغم همه‌ی اين‌ها، 36 واحد درسی هم داشته باشد، متوجهید؟ 36 واحد، 24 واحد کارشناسی رشته‌ی دوم، 12 واحد ارشد رشته‌ی اول؛ البته برای من هم دور از انتظار نیست اگر این دوستانی که گذراندن همان 12 واحد ارشد هم برای‌شان طاقت‌فرسا است و به خودشان باشد، به هشت الی ده واحد بسنده می‌کنند، هیچ تصوری از میزان جان کندنی نداشته باشند که برای گذراندن این 36 واحد ضروری است، آن هم عدل در اولین ترم ورود به دوره‌ی ارشد، آ‌ن‌هم با لحاظ کردن بعد مسافت میان دو دانشکده و ناهمزمانی ساعات درسی و همزمانی دوره‌ی امتحانات به واسطه‌ی تقویم یکسان دانشگاهی و....

البته که توقع زیادی است اگر آدمیزاد فکر کند، کسانی که یک کنکور ساده‌ی ارشد یا دکتری، کل زندگی‌شان را برای یک سال یا کمِ‌کم شش ماه، به تعطیلی کامل می‌کشاند، درک کنند که گذراندن 32 واحد ارشد همزمان با 18 واحد دکتری، آن‌هم در چهار ترم، آن‌هم وقتی طرف مربوطه کم‌وبیش تمام وقت شاغل باشد، چه آسفالت‌هایی که از ناهمواری‌های دهان و دندان، تولید نمی‌کند؛ آن‌هم وقتی تحصیل به اصطلاح موفق در ایران، به ویژه در حوزه‌ی علوم مشعشع انسانی، نه‌تنها لزوما پیوند وثیقی با امور احیانا خوشایندی مثل کسب دانش و معلومات ندارد، بلكه آنچه واقعا ضرورت دارد، پوست‌کلفتيِ مافوقِ تصور به منظور انجام خرکاری‌های تمام‌نشدنی و وقت‌گیری است که نه به درد دنیای کسی می‌خورد و نه به درد آخرتش، وقتی که سیستم آن‌چنان فرسوده و نومیدکننده است که آدمیزاد هرازچندگاهی که نفس‌ش بابت این تقلاهای نادر و بی‌حاصل تنگ می‌شود، ناگزیر یقه‌ی خودش را می‌گیرد و بابت وقت و انرژی و مهمتر از همه، جوانی‌‌ای که بی‌جهت هدر می‌دهد، بازخواستش می‌کند و...به نظرتان اصلا تصوری دارند از این‌که چقدر، واقعا چقدر باید دلایل و استدلال‌ها قوی باشند، چقدر آن چشم‌انداز کذا باید عریض و طویل و گسترده باشد که آدمیزادِ مثلا عاقل را این‌چنین به خودزنی‌ای دردناک و تدریجی وادارد؟ به نظرتان اصلا تصوری دارند؟ می‌توانند داشته باشند؟

از نظر من که تقصیری ندارند بندگان خدا، خب تصوری ندارند دیگر، نمی‌توانند داشته باشند؛ همین است که تازگی‌ها به بنده که می‌رسند، ویرشان می‌گیرد در باب سخت نگرفتن و جدی گرفتن ماجرا، روضه‌های سرسام‌آور بخوانند، تازه مهلت‌شان بدهی، چاشنی‌های تند و تیز هم قاطی‌اش می‌کنند که «البته تو هم زیادی پررو بودی» یا «زیاده‌خواه» یا... فقط از شما چه پنهان، برایم فوق‌العاده جالب و بعضا، بهت‌برانگیز است كه این دوستان گرامی، دقیقا همین حالا به فکر این نصایح حکیمانه افتاده‌اند و در تمام آن شش سال جان کندن، کک‌شان هم بابت پررویی و زیاده‌خواهی و دیگر توصیفات شگفت‌آورشان از بنده نمی‌گزید. نه، خدایی به نظر شما جالب نیست؟

 

پی‌نوشت1: به گمانم حالا شاید درک روشن‌تری پیدا کنید وقتی می‌گویم: نفس ماجرا آنقدرها برایم اهمیت ندارد، حداقل نه آنقدر كه این پیامدهای کشدار و منزجرکننده‌ی همراهش آزارم می‌دهد.

 

پی‌نوشت2: یکی از هم‌کلاس‌های همان رشته‌ای که گویا من حالا دانشجوی سابق‌ش محسوب می‌شوم، کسی که از قضا، نه از آن شش سال جان کندن خبری دارد و نه از این پیامدهای منزجرکننده و گاه پیش‌بینی‌ناپذیر، می‌گوید: «شما یا روحیه‌ات خیلی خوب است یا صبرت خیلی زیاد است»، در جواب تنها به ته‌مانده‌‌ای از يک لبخند اکتفا می‌کنم چراکه حتی نا ندارم بگویم: هیچ‌کدام، تنها خسته‌ام، به حد تصورناپذیر و هولناکی خسته‌ام، «خستگی‌ای که در بندبند وجودم رخنه کرده است و باعث می‌شود به‌ظاهر صدمه‌ناپذیر جلوه کنم، ولی درواقع از درون ضعیف و تهی شده‌ام».

+  پنجشنبه سیزدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

«به این نتیجه رسید که تمام سر و کله‌زدن‌هایش با محکمه یک بازی مشکوک و آلوده به زد و بند بوده است. دیگر حاضر نبود بی‌هیچ مقاومتی از در تسلیم درآید. ولی هرگاه دچار خستگی شدید می‌شد و در دفتر کار خود با کمر خمیده پشت میز کارش می‌نشست، به‌وضوح پیش چشم می‌آورد که نمی‌تواند در برابر محکمه رفتاری آمیخته به بی‌اعتنایی پیشه کند. گاهی خسته و وامانده با خود گفت‌وگو می‌کرد و سر دردودلش باز می‌شد. در چنین هنگامی می‌کوشید ضعف رو به فزونی خود را در پرده‌ی خشمی ساختگی پنهان کند. به یاد می‌آورد تاکنون با هر سوالی که درباره‌ی پرونده‌ی خود مطرح کرده موجبات شگفتی دیگران را از بی تجربگی خود فراهم کرده است. به نظرش می‌رسید برخلاف پرونده ی دیگران هرگز از چندوچون پرونده‌ی خود سر در نیاورده است. هربار که چیزی می‌پرسید، چنان می‌نمود که سوال بی ربطی را پیش کشیده است. سوالاتش در نظر دیگران ابلهانه و نابجا جلوه می‌کرد. رفته‌رفته دریافت که هربار به جای آن‌که حواس خود را متمرکز کند، دچار حواس‌پرتی می‌شود. هربار موضوعی فرعی حواس او را به خود جلب می‌کرد و موجب می‌شد از موضوع اصلی دور شود. در روبه‌رو شدن با ماموران دولتی گمان می‌کرد عاقلانه حرف زدن حلال مشکل خواهد بود. درآغاز احساس می‌کرد به دلجویی دیگران نیازی ندارد، ولی اشخاص زیادی با کلام و رفتار از او دلجویی می‌کردند، چنان‌که رفته‌رفته بدون این دلجویی‌ها زندگی برایش ناممکن شد. آرامش خود را از دست داد. خستگی‌ای که در وجودش رخنه کرده بود باعث شد به‌ظاهر صدمه‌ناپذیر جلوه کند، ولی درواقع از درون ضعیف و تهی شده بود»*.

 

* به نقل از: «محاکمه» نوشته‌ی پتر هانتکه، مجموعه‌ی نامرئی (مجموعه‌ی 45 داستان کوتاه از 26 نویسنده‌ی آلمانی‌زبان) ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی.

+  چهارشنبه دوازدهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

و اینک پس از بسته شدن دفتر، درحالی‌که طبق عادت دیرینه در برابر اتاقک بالا و پایین می‌روم، با خود می‌گویم اگر امروز، این روز تیره‌وتار، این کمدین اشتایری، مرد با استعدادی که قبلاً یک‌بار برنامه‌اش را دیده‌ام، به اینجا نمی‌آمد، از ناامیدی به جان می‌آمدم. دیروز هم وقتی بعد از بسته شدن دفتر در برابر اتاقک بالا و پایین می‌رفتم با خود گفتم اگر نتوانم برای ورق‌بازی به سالن بروم، از ناامیدی به جان خواهم آمد...پریروز هم که به همین وضع در برابر اتاقک بالا و پایین می‌رفتم، از این‌که به سلمانی می‌رفتم خوشحال بودم و در نتیجه اسیر ناامیدی نشدم. به این ترتیب هر روز غروب وقتی کار در دفتر به پایان می‌رسد، چیزی هست که نمی‌گذارد از ناامیدی به جان بیایم، گرچه به واقع تابحال از ناامیدی به جان آمده‌ام. با آن‌که می‌دانم همیشه بعد از بسته شدن دفتر، چیزی هست که مرا به خود مشغول کند، چیزی که لزوما خوشایند هم نیست ولی به‌هرحال سرگرم‌کننده است، باز هربار پیش از بسته شدن دفتر، ترس به جانم می‌افتد چون فکر می‌کنم ممکن است روزی چیزی نباشد که دل به آن خوش کنم یا چیزی ‌که دست‌کم ذهنم را به خود مشغول کند. بالاخره یک‌روز دلخوشی و سرگرمی تمام خواهد شد، این قانون طبیعت است. بالاخره برای هر آدمی روزی می‌رسد که دیگر خبری از دلخوشی و سرگرمی نخواهد بود...به گمانم، یعنی خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم اصولاً باید به جان آمده‌ترین انسان ناامید باشم، و احتمالا هم به‌جان‌آمده‌ترین انسان ناامید هستم. با این‌حال در عالم خود بالا و پایین می‌روم، تندتند راه‌ می‌روم، و به خودم می‌گویم تو حتما تابه‌حال از ناامیدی به جان آمده‌ای، حتما دیگر کاملا اسیر ناامیدی شده‌ای، تو حق داری، تو حق داری از ناامیدی به جان بیایی، حق داری هر روز و هر ساعت اسیر ناامیدی شوی.


ادامه
+  دوشنبه دهم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

سلام خدایا؛

راستش من نمی‌خواستم برای تو نامه بنویسم؛ دلیل‌ش را هم لابد خودت بهتر می‌دانی، این‌که ما توی کشورمان یک پرزیدنت داریم که اگر برای‌ش نامه بنویسی، هر کاری شدنی می‌شود، این‌که می‌گویم «هر» کاری، یعنی دقیقا «هر» کاری، اصلا و ابدا هم اغراق نمی‌کنم، من خودم با چشم‌های خودم ندیده‌ام اما با گوش‌های خودم شنیدم که یک نانوایی از همین محله‌ی نارمک، به رئیس‌جمهور نامه می‌نویسد که مالیات‌ش خیلی زیاد است، البته مالیات آن بنده‌ی خدا، مالیات بر ارث بوده است اما خب، برای یک نانوا، مالیات مالیات است، این است که توی نامه‌اش هم فقط می‌نویسد مالیات، پرزیدنت هم پایین نامه‌اش می‌نویسد که این نانوای محل‌مان را من خودم می‌شناسم، اصلا اینقدر درآمد ندارد که بخواهد این‌همه مالیات بدهد، این است که کلا مالیات آن بنده خدا بخشیده می‌شود و ماجرا ختم به خیر می‌شود؛ بله، من خودم شنیدم، هرکس هم گفت دروغ است، مطمئن باش که مغرض است و به توانایی‌های رئیس‌جمهور حسودی می‌کند، وگرنه ورد زبان پرزیدنت محبوب همه‌اش همین است که «ما می توانیم و این شدنی است»، واقعا هم می‌تواند، کافی است که برایش نامه بنویسی.

از تو چه پنهان، من خودم همین اواخر که از دانشگاه اخراج شدم و خیلی هم بابتش ناراحت بودم، هی این و آن بهم می‌گفتند که برای رئیس‌جمهور نامه بنویس، من البته اولش هی اخم‌هایم را می‌کردم توی هم و لب‌هایم را گاز می‌گرفتم و خیلی که اصرار می‌کردند، جفت لپ‌هایم را با کلی ناز و ادای دخترانه چنگ ‌می‌زدم که «وااای نه، اصلا، دیگه چی، آخه من، نامه بنویسم، اونم به...» ، اما خب...راستش، تو که غریبه نیستی، همین که فهمیدم پرزیدنت قرار است بیاید همان دانشگاهی که از آن اخراج شده‌ام...خب...راستش...باور کن، من اصلا قصد نامه نوشتن و این‌طور کارها را نداشتم اما...بخدا همه‌اش تقصیر این بغل دستی‌ام بود که هی سر کلاس به آدم سقلمه می‌زند که آره، رئیس‌جمهور همین حالا توی فلان سالن است و یالا بردار برایش یک نامه بنویس، من هم خدایی اولش خیلی مقاومت کردم اما خب، آنقدر این بچه‌های بد دوره‌ام کردند و وسوسه‌اش را به جانم انداختند که آخر سر رفتم توی یکی از کلاس‌ها و در را هم بستم و تنها نشستم یواشکی یک چیزهایی نوشتم. باشد، خیلی خب، حالا چرا غیظ می‌کنی، حق با توست، سین هم آنجا بود و در همان حالی‌که من توی سرما، شرشر عرقِ شرم می‌ریختم، هروکر می‌خندید. به‌هرحال من نامه را نوشتم، البته هیچ‌کس جز خودم و سین خبردار نشد، چون پرزیدنت اصلا آن روز نیامد دانشگاه ما، چرایش هم می‌گویند سیاسی است، تو هم که خودت بهتر می‌دانی، من اصلا حرف سیاسی نمی‌زنم، این است که بیخودی اصرار نکن، برو دلیل‌ش را از یک نفر دیگر بپرس.

به‌هرحال همه‌ی این‌ها را گفتم که بدانی، من از اول قصد نداشتم برای تو نامه بنویسم چون همان‌طور که گفتم ما خودمان یک پرزیدنت داریم که فقط کافی است برایش نامه بنویسی و ببری توی سفرهای استانی بدهی دستش، آن وقت دیگر همه‌چیز خودبخود رو به راه می‌شود، پرزیدنت همه‌ی حقوق مسلم ما را با همین نامه‌ها از آمریکا و اروپا و ...خلاصه همه‌ی جهان‌خواران گرفته است، حتی انرژی هسته‌ای را هم که خیلی خطرناک و کمیاب است، گرفته است، یک ویتگنشتاین که اصلا قابل این حرف‌ها را ندارد. این است که من مطمئنم اگر این غرور و به قول مادرم، منیت‌م را کنار می‌گذاشتم و یک نامه برایش می‌نوشتم و تو هم کمکم می‌کردی کمی از این تنبلی ذاتی‌ام را کنار می‌گذاشتم و می‌رفتم یک جوری در یکی از استان‌ها، نامه‌ام را به دستش می‌رساندم، خیلی زود برایم یک ویتگنشتاین جور می‌کرد، مثل شکر و گوجه‌فرنگی و هندوانه و آجیل شب یلدا و انرژی هسته‌ای که خروار خروارش را برای ملت جور می‌کند تا مبادا آب توی دل‌شان تکان بخورد، حیف که هیچ‌کس قدرش را نمی‌داند و همه بیخودی مسخره‌اش می‌کنند.

 

اما خب، حالا من در این شرایط معمولی معمولی، پرزیدنت از کجایم بیاورم، دانشگاه‌مان هم که نیامد، حالا کجا بروم پیدایش کنم، از هر لحاظ که حساب کنی، تو در دسترس‌تری، این شد که برای تو نامه نوشتم، گو این‌که اخراجم از دانشگاه این‌قدرها هم برایم مهم نبود که این‌همه به خودم زحمت نامه و سفر استانی بدهم، البته مادر و پدرم هی به گوشم می‌خوانند که درس‌ و دانشگاه از هر چیزی مهم‌تر است اما دیدگاه من به زندگی، مثل همه‌ی دختران همسن‌وسالم، هنوز خیلی شاعرانه و رمانتیک است و شخصا معتقدم عشق از هر چیز دیگری در زندگی مهم‌تر است، این است که ته دلم می‌گوید ویتگنشتاین خیلی مهم‌تر است.

می‌دانی خدایا؟ من ویتگنشتاین را خیلی دوست دارم، خیلی، خیلی زیاد، اصلا نمی‌توانم بگویم چقدر، شاید به قول سحر: «از اینجا تا بالای آسمون»، به‌هرحال خیلی دوستش دارم، یک‌جورهایی اصلا می‌شود گفت عاشقش هستم، البته نه از این عشق‌های الکی افلاطونی که طرف یک عمر، پیش خودش و به اصطلاح قلبش، و بدون این‌که کلمه‌ای بروز بدهد، عاشق یک نفر می‌ماند و زندگی خودش و دیگران را هم بابت این عشق بی‌سرانجام تباه می‌کند، نه، اصلا، راستش من خیلی رئالیست‌تر از این حرف‌هایم، حالا نه این‌که از آن طرف بام بیفتم و عشقم از دسته‌ی این هوس‌های خیابانی باشد که به قول مولانا، کز پی رنگی است و دم‌به دم موجب ننگی است، نه، یک چیز بینابینی و حدوسط است. اصلا همان که نمی‌دانم خودت یا دوروبری‌هایت گفته‌اید: «خیر الامور اوسطها». به‌هرحال خواستم بگویم دوستش دارم، به همان شیوه‌ای که یک دختر همسن‌وسال من می‌تواند ویتگنشتاین را دوست داشته باشد. اما خب چه می شود کرد، ویتگنشتاین محبوبِ من، حدودا سی‌سال پیش از آن‌که من بدنیا بیایم، مرده است، سی سال می‌دانی چقدر است؟ یعنی وقتی من به دنیا آمدم، دیگر او استخوان‌هایش هم توی قبر پودر شده و ورّاث‌ش می‌توانستند قبرش را بفروشند تا یک‌نفر دیگر را همان‌جا خاک کنند. این است که من برای تو نامه نوشتم تا یک ویتگنشتاین درسته و سالم را برایم بفرستی.

 

خدایا؛

لطفا اگر خواستی به نامه‌ام جواب مثبت بدهی و ویتگنشتاین را بفرستی، اصلِ اصل‌ش را بفرست، باور کن ما در ایران مُردیم بس‌که مشابه هر چیزی را جای اصل‌ش بهمان قالب کردند. فکرش را بکن، ما فوتبالی داریم مشابه آنچه كه در اصل فوتبال است، اقتصادی داریم مشابه آنچه که در همه‌جای دنیا به آن اقتصاد می‌گویند، حالا البته من جراتش را ندارم مثل نامجو که می‌گوید کپی پدرخوانده، حرف‌های سیاسی بزنم و مثلا بگویم مشابه دموکراسی یا مشابه دیکتاتوری یا...این است که فقط به ذکر این واقعیت حیاتی بسنده می‌کنم که داروخانه‌ها در ایران، رسما و علنا می‌گویند که اصل دارو را ندارند و آنچه هست، مشابهش است؛ یعنی دیگر خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل. مع‌هذا، محض رضای خدا، فقط همین یک‌بار برای من اصل‌ش را بفرست. ببین لابد البته تو خودت بهتر می‌دانی، اما فقط برای محکم‌کاری می‌گویم که ویتگنشتاین قدوقامتی قلمی و در حدود 168 سانتی‌متر داشته است، می‌بینی؟ نه، قدرتی خدا را می‌بینی که در مقایسه با این غربی‌های دراز و بی‌قواره، چقدر متناسب و فیتِ من است، 160 و 168،  وای فکرش را بکن، چقدر بهم می‌آییم؛ غریبه که اینجا نیست، واقعیتش این است که من می‌میرم برای این قدوقواره‌های قلمی و جمع‌وجور، خب البته به نظر خیلی‌ها ممکن است 168 کوتاه بیاید، اما باور کن من دقیقا همین حدود را می‌پسندم. خیلی خب، باشد، اصلا چه فرقی می کند، من که آدم جزم‌گرایی نیستم، حوصله‌ی بحث و جدل بیخود هم ندارم، چه کسی می‌داند، شاید هم واقعا حق با نظامی و امثالهم باشد که فکر می‌کنند چون عاشق‌ش هستم، همه‌چیزش به نظرم اینقدر خواستنی می‌آید، ولی به‌هرحال ویتگنشتاین دقیقا همانی است که همیشه آرزویش را داشتم.

 

خدایا؛

به‌خاطر خودت هم که شده، این‌بار دیگر حواست را جمع کن و نگذار ملت اینقدر پشت سرت جُک صاعقه و غیره دربیاورند، خب کمی دقت کن دیگر، خودِ خودش را برایم بفرست، بیچاره ویتگنشتاین را هیچ‌کس در زندگی‌اش درک نکرد، یک‌بار هم که آمد احساساتی شود و به قول معروف، تجربه‌ی عشقی کسب کند، افتاد گیر آن دخترک ابله سوئیسی، مارگریت، که فکر می کرد اگر فقط پولدار باشد و مثل این دختربچه‌های امروزی، افه‌ی هنر و روشنفکری بردارد، کافی است، من اصلا مطمئنم که ویتگنشتاین را هم فقط برای این می‌خواست که مثلا پزش را به این‌وآن بدهد که آره، من با فیلسوف جماعت می گردم و...ایش، من واقعا نمی‌فهمم ویتگنشتاینِ باشعور و نازنین من، این تحفه‌ی نطنز را از کجا پیدا کرده بود، گرچه خودم رفتم ته‌تویش را درآوردم و دیدم همه‌چیز زیر سر آن خواهر بی‌درایتش بوده است که الکی دوستش را آویزان گردنِ برادرش کرده است. حالا البته این‌ها مهم نیست، گذشته دیگر گذشته است، من خودم هر طور شده با گذشته‌ی ویتگنشتاین کنار می‌آیم، تو فقط لطف کن و حواست را جمع کن و خودِ خودش را بفرست تا این‌بار دیگر هر دوی‌مان خوشبخت شویم.

 

ببین خدایا؛

اگر تو واقعا یک تکانی به خودت بدهی و این ویتگنشتاین ناقابل را برای من بفرستی، من قول می‌دهم خودم به روزآمدترین شیوه‌ها برایت تبلیغات کنم، ناسلامتی من جامعه‌شناسم، بالاخره در این جور زمینه‌ها کمی بیشتر از دیگران سرم می‌شود، قول می‌دهم خودم یک تنه برایت بازاریابی کنم و این بازار کساد و غریبانه‌ات را رونق بدهم. حالا البته من نمی‌خواهم ناامیدت کنم اما وضع‌ت آنقدرها امیدوارکننده نیست، فکرش را بکن، من توی پست‌های وبلاگم یکی دو جا اعتراف کردم که هنوز به تو اعتقاد دارم، فقط دلم می‌خواست بیایی و ببینی که جماعت چطور بابت همین یک اعتقادِ کوچک دستم انداخته بودند، انگار که دماغم گنده باشد یا هیکلم ناجور باشد و عیب‌ و ایرادهایی مثل این.

خیلی خب بابا، باشد، قبول، تو اصلا از همان اول‌ش هم دموکرات بودی و گفته بودی «لااکراه فی الدین»، اصلا این امروزی‌هایی هم که ما باشیم دقیقا همین را می‌گوییم که اعتقادات مردم به خودشان مربوط است. باشد، اصلا این‌ها به کنار، تو خودت کسر شانت نمی‌شود که جلوی پرزیدنت ما کم بیاوری؟ آخر تو مثلا خدایی، آن‌وقت او با یک نامه این‌همه کار ملت را راه بیندازد و من با این‌همه قربان، صدقه و من بمیرم، تو بمیری‌ای که سر نماز و روزه و دیگر اعمال شاقه‌ات نثارت می‌کنم، بازهم بی‌ویتگنشتاین بمانم؟ نه، واقعا این انصاف است؟ تو خودت پیش خودت خجالت نمی‌کشی که از پس انجام کار به این کوچکی هم برنمی‌آیی، آن‌وقت پرزیدنت ما از پسِ انرژی هسته‌ای هم برمی‌آید؟ اصلا حسودی‌ات نمی‌شود که مردم این‌همه به او نامه می‌نویسند و برای تو یک خط هم نمی‌نویسند؟ حالا هم عیب ندارد، دیر نشده، تو این ویتگنشتاین را برای من بفرست، من خودم به مردم می‌گویم که مِن بعد فقط برای کارهای خیلی مهمی که به حیات و ممات‌شان ربط دارد، مثل همین گرانی گوشت و مرغ و تخم‌مرغ، به پرزیدنت نامه بنویسند یا حداکثر در مورد همین چیزهایی که آینده‌ی ملت بهشان ربط دارد، مثل مالیات و همین اخراج از دانشگاه و غیره و ذلک؛ من خودم بلدم، تو فقط ویتگنشتاین را بفرست که من دستم خیلی خالی نباشد وگرنه خودت که بهتر می‌دانی، با اعتقادات خشک‌وخالی اصلا کار آدم پیش نمی‌رود، به‌خصوص در بلندمدت، تو ویتگنشتاینِ را بفرست، من از همین انجمن اسلامی دانشگاه‌مان شروع می‌کنم که برداشته است بی‌جهت و بر سر یک سری مطالبات انتزاعی، به پرزیدنت نامه‌ی سرگشاده نوشته است، انگار رئیس‌جمهور بیکار است که بیاید به این امور کم‌اهمیت بپردازد، هم وقت خودشان را می‌گیرند، هم سر پرزیدنت را بیخودی شلوغ می‌کنند و نمی‌گذارند به آن نامه‌های مهم تخم‌مرغی بپردازد. چاره‌اش همان است که گفتم، تو برای من یک ویتگنشتاین اصل بفرست، من خودم حالی‌شان می‌کنم که بعد از این، این‌طور نامه‌هایی را که بر سر خواسته‌های کم‌اهمیت و تجملی مثل آزادی و عشق و عدالت است را برای تو بنویسند، ویتگنشتاین و زندگی سعادت‌مندمان را هم نشان‌شان می‌دهم که دیگر مطمئن باشند از این طریق هم جواب می‌گیرند و هی بی‌جهت سر پرزیدنت محبوب را با این نامه‌های بی‌سروته‌شان شلوغ نکنند، پیه زندان و داغ و درفش را هم به تن خودشان نمالند.

پس دیگر سفارش نکنم، در اسرع وقت، ویتگنشتاین را بفرست، خودِ خودِ اصل‌ش را هم بفرست، من که مصطفی مستور نیستم اما فکر نکنم مشکلی باشد اگر از همین راه دور، روی ماهت را ببوسم.

 

                                                                               دوستدار و معتقد همیشگی‌ات

                                                                                  بهاره

                                                                                25 ساله از تهران

+  جمعه هفتم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  نامه‌ها

نه، خداوکیلی، اصلا به من می‌آید این بچه‌بازی‌ها؟ اصلا به قیافه‌ام می‌خورد؟ والا اگر بخورد، دوستان دیده‌اند، اصلا شکل این حرف‌ها نیستم من. گذشته از این، حالا سین هفده ساله است، من که کم‌و‌بیش مادربزرگِ سین به شمار می‌روم و ربع قرنی سن‌وسال دارم، هر طور حساب کنید، دیگر ازم گذشته است این‌جور اطوارها، مگر اين‌كه سر پیری هوس معرکه‌گیری كنم؛ گو اینکه قبلا هم گفته‌ام: «یک کارهایی را آدم باید در پانزده سالگی بکند، اگر نكند، بیست‌وپنج سالش که شد، ادایش را درمی‌آورد».

 

حالا اصلا قیافه و سن‌وسال که به قول علما، جزء عرضیات و ظواهر است، به کنار، بنده که خودم با همین زبان الکن‌م گفتم: «به‌هرحال نمی‌شود از آدمی که زندگی و چگونگی‌اش را این‌همه سخت گرفته است، انتظار داشت که مرگ و چگونگی‌اش را به سادگی و ابتذالی رایج برگزار کند، به خودکشی». من نمی‌دانم چرا دوستان اندکی، فقط اندکی، دقت نمی‌کنند و بی‌جهت مرا این‌قدر حرص می‌دهند، آن‌هم در این شرایطِ کذا، والا خدا را خوش نمی‌آید. آخر عزیزان من، خودتان که بهتر می‌بینید، من به خودکشی گفته‌ام: «سادگی و ابتذالی رایج»، آن‌وقت شما جوری با آدم رفتار می‌کنید که هرکس نداند، فکر می‌کند هیات و کسوت‌مان چقدر به این نوجوان‌های تازه بالغ شده‌ی چهارده، پانزده ساله شبیه است، نه خب به آدم برمی‌خورد دیگر.

 

البته ما که کوچکتر از آنیم و به قول معروف، شان‌مان اجل از این حرف‌هاست! اما خب گویا کمی تامل هم بد چیزی نیست، حالا اصلا من و عرضیات و افاضاتم یک‌جا به کنار، واقعا به نظر شما، آدمی که وبلاگ می‌نویسد، دقت کنید که می‌گویم وبلاگ می‌نویسد، نمی‌گویم غذا می‌خورد یا می‌خوابد یا کتاب می‌خواند و درواقع، باری به هرجهت روزگار می‌گذراند، توجه دارید؟ وبلاگ می‌نویسد، نه خدایی به نظرتان نمی‌آید که چنین آْدمی چهارچنگولی که به این جهان و هر نوع روزمرگی غلیظی چسبیده است به کنار، اصولا انتظار هم نمی‌رود در آینده‌ای دور یا نزدیک، دست از همین زندگی معمولی و کم‌مایه‌اش بکشد؟ چنین آدمی، همینی که دارد وبلاگ می‌نویسد و لابلایش شعر مرگ و زندگی هم می‌سراید، این آدم را خیلی که بخواهید جدی بگیرید، می‌شود چیزی در مایه‌های این‌که دارد با خودش گپ می‌زند، همین و بس؛ گپ‌هایش هم تا وقتی در سطح بیرونی و قابل رویت آن تپه‌ی یخی روانش است، خیلی خطری را متوجه ‌کسی نمی‌کند، كو حالا تا زمان بگذرد و احیانا این سخنان گهربار نم‌نم در اعماق وجودش رسوب کند و... آن‌وقت هم مطمئن باشید دیگر نمی‌آید سر خودش و شما را با شعرهایش گرم کند، می‌رود همان کاری را می‌کند که باید، دیگر حرف زدن ندارد که. گرچه از شما چه پنهان، همین حالا هم همچین بدش نمی‌آید از فرصت سوء استفاده کند و کمی بیش از حد معمول، خودش را برای خودش لوس کند.

 

پی‌نوشت: خب بس است دیگر، لودگی بس است، دوستان هم کم‌کم دارند بد نگاه می‌کنند، گو این‌که ما خودمان هم حواس‌مان هست که ماجرا به تدریج دارد مشمول مرور زمان شده و خلاصه زنگ‌خطرِ لوث شدنش، به صدا درآمده است. گذشته از این‌ها، گویا چند وقتی است دز فرهنگی – اجتماعی وبلاگ‌مان بدجوری پایین آمده است، این است که یک چندی به مباحث زیادی جدی، زیادی شوخی فکری - عقیدتی بپردازیم، تا بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد برای این مرگ و زندگی ویران شده‌ی ‌ما.

+  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

زنده‌ام چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام، چون بزدلانه از ناشناخته‌ای به نام مرگ می‌هراسم. همین.

واقعا؟ واقعا؟ واقعا؟ یعنی من  اینقدر بزدلم که عمیقا مطمئن باشم مطلقا دلیلی، اعم از فردی و اجتماعی برای زنده بودن ندارم و درعین‌حال، به دکتر فلانی زنگ بزنم تا یک سوء‌تفاهم کاری را برطرف کنم، بعد تازه موبایل طرف خاموش باشد و من دوباره زنگ بزنم به رابط‌مان تا اطلاع دهم که موفق به تماس نشدم و...خدای من! یعنی رسما دارم زندگی می‌کنم.

البته کسی حواسش نیست، من هر روز می توانم بیایم اینجا و از احساس مرگ بگویم و هیچ‌کس هم متوجه روزمرگی تهوع‌آوری نباشد که دو دستی به آن چسبیده‌ام؛ اما خودم که می‌بینم، خودم که شاهدم و شهادت صادقانه‌ی من، حقیقی‌تر از هر حقیقت دیگری است، حقیقی‌تر از شهادت تمام بشریت. من شهادت می‌دهم بر بزدلی حقارت‌باری (سین می‌گوید خرده‌بورژوایانه‌ای) که تلفن می‌زند و وراجی وبلاگی می‌کند و همچنان می‌گوید من دلیلی برای زنده بودن ندارم!

 

«خطا جهل نیست، خطا بزدلی است» (نیچه)

من مدت‌ها پیش به این یقین رسیدم که آدمی نمی‌تواند بگوید اشتباه کردم، هرگز نمی‌تواند مگر زمانی که عمیقا بزدل باشد. خیلی‌ها البته گذاشتند به حساب غرور یا تکبر یا هر مزخرف دیگر اما من می‌دانستم، می‌دانستم اگر روزی به اینجایی برسم که حالا رسیده‌ام، فقط و فقط بدین دلیل می‌گویم اشتباه کردم که بزدلم، چون می‌خواهم زنده بمانم و برای زنده‌ ماندن، کافی است اعتراف کنم که خطا کرده‌ام. اما اصلا چرا می‌خواهم زنده بمانم؟ خیلی ساده، چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام، چون بزدلانه از ناشناخته‌ای به نام مرگ می‌هراسم. همین.

 

پی‌نوشت1: کاش واقعا اعتقاد داشتم، کاش می‌توانستم معتقد باشم که اگر دنیا را نگردم و نبینم، روحم سرگردان می‌شود، کاش به روح و سرگردانی‌اش اعتقاد داشتم.

 

 پی‌نوشت2: من و سین هر دو عمیقا به این یقین رسیدیم که زنده‌ایم چون عادت کرده‌ایم. سین می‌گوید سه سال است که به این نتیجه رسیده است و تمام این سه سال را کج‌دار و مریز ادامه داده است؛ این یک سال اخیر، شاید بشود گفت گوشه‌ی چشمی هم به کسی مثل من داشته است به عنوان نماد ته‌مانده‌های امید به زندگی و چرایی و تاثیر و همه‌ی آن باورهای بر باد رفته؛ و حالا من خودم فروپاشیده‌ام.

به سین می‌گویم: البته ما خیلی چیزها را تجربه نکرده‌ایم، خیلی...شاید هم هنر یا...، اما...حق با سین است، مذبوحانه است، فایده‌ای ندارد، می‌گوید من سه سال به تمام این‌ها فکر کرده‌ام، فایده‌ای ندارد. حق با اوست. «البته کلی چیزها هست که می‌توانم حسرت‌شان را بخورم اما...واقعیت این است که حسرت هیچ‌چیز را نمی‌خورم. مرگ همه را از جلا انداخته است». سین فقط هفده سال دارد.

 

پی‌نوشت3: با سین فکر کردیم که با زندگی‌مان نتوانستیم هیچ غلطی بکنیم، با مرگ‌مان شاید بتوانیم. مرگ محافظه‌کاری را نابود می‌کند چون آن سوی‌ش هیچ‌چیز نیست، فوق‌العاده است، آدمی می‌تواند به هر امکانی، بله، «هر» امکانی فکر کند. حالا من می‌توانم از این پس، در همین چند صباحی که قرار است با بزدلی و ترس بی‌دلیل‌م از ناشناختگی مرگ کنار بیایم، به چگونه مردن‌م هم فکر کنم. به خلق مرگی زیبا و البته عمیقا بی‌معنا، آن‌چنان که بتواند عمق بیهودگی و بی‌معنایی زندگی‌ام را به تصویر کشد. به‌هرحال نمی‌شود از آدمی که زندگی و چگونگی‌اش را این‌همه سخت گرفته است، انتظار داشت که مرگ و چگونگی اش را به سادگی و ابتذالی رایج برگزار کند، به خودکشی.

سین می‌گوید اگر اینجا ایران نبود، می‌شد خیلی ساده اعضای‌ا‌م را به آن‌هایی اهدا کنم که شوق و انگیزه‌ای فراوان برای زیستن و زنده ماندن دارند. اما اینجا ایران است و...خب، به امکان‌های دیگری فکر می‌کنم، محدودیت همیشه خلاقیت می‌آورد.

 

پی‌نوشت 4: التفات دارید که من دقیقا بعد از یک ساعت بحث پرهیجان در باب مرگ و چگونگی‌اش، بلافاصله زنگ می‌زنم به استاد مربوطه و خیلی ساده می‌روم زیر بار پروژه‌های کوچک و بزرگ. چرا؟ بله، البته چون بزدلم، چون به زنده بودن عادت کرده‌ام و الخ.

البته...من هنوز به خدا اعتقاد دارم، عمیقا اعتقاد دارم. سین ندارد. نمی‌دانم چرا اما یک جورهایی مطمئنم که سین حسرت می‌خورد کاش او هم به خدا اعتقاد داشت، همان‌طور که من حسرت می‌خورم کاش به روح و سرگردانی‌اش اعتقاد داشتم. 

 

پی‌نوشت 5: باورش مشکل است، اول عمیقا احساس‌ش کردم، گرچه هنوز نمی توانستم چرایی‌اش را به بیان در بیاورم اما عمیقا احساس‌ش کردم، برای خودم هم عجیب بود که چنین احساسی دارم و حالا در کمال ناباوری می‌بینم، دقیقا همان موقع اتفاق افتاده است، مثل تمام مرگ‌ها، زمانی که آدمیزاد حواسش نیست، فقط حس کردم که دارم می‌میرم و حالا می‌بینم همه‌چیز تمام شده است و مانده‌ است جسارتی برای آن مرحله‌ی بی‌اهمیت جسمی و فیزیکی.

 

پی‌نوشت آخر: نمی‌دانم چرا اما علی‌رغم این حس انکارناشدنی مرگ، هزمان حسی قوی در درونم می‌گوید دارم خودم را لوس می‌کنم، کمی بیش از حد شاید. کدامش اصیل‌تر است؟ حس مرگ یا حس این‌که نیاز دارم اطوار در بیاورم؟ صادقانه بگویم: نمی‌دانم اما هرچه هست، هر چه هست این ریسمان‌های پوسیده‌ای که این‌چنین پاهایم را به زمین گره زده‌اند، مطمئنم پیوندی وثیق دارند با همان بزدلی و ضعف.

+  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

"وودی آلن جایی در مورد برگمان می‌گفت، در تماس های تلفنی‌ام به جزیره‌ی فارو، اظهار می‌داشت که همیشه کابوس می‌بینم:

می‌بینم که ناگاه سر صحنه می‌روم ولی نمی‌دانم دوربین را کجا بگذارم.....

می‌گفتم نگران نباش! تو همیشه دوربین را در بهترین جا گذاشته‌ای."

 

بهتم زد!

استادی که پس از عمری تعلیم، هراس‌اش این است که مبادا خواندن و نوشتن از یاد بَرَد.

می دانی!...

همیشه این ایده‌آل‌هامان است که در آخر به کابوس‌هامان استحاله می‌یابد. و چه چیز هراس‌ناک‌تر از این....

 

لابد یخچالی که سرانجام پیرزن را فرو بلعید (مرثیه‌ای برای یک رویا- آرنوفسکی) و یا مادر بزرگی که- تجلی تمامی نیازها و تنهایی‌های کودک بود- و در آخر به چیزی هولناک در گورستان تبدیل شد (مادربزرگ- لینچ) را بیاد داری.

 

بگذار اعترافی کنم!.... بهتم از یک همذات پنداریِ دردآور بود.

بهتم از آن بود که این کابوس،،، کابوس من نیز هست....

من،، فیلسوفِ فلسفه ترس....من،، شاعرِ شعر ترس....

 

گاه کتابخانه‌ام را می‌بینم که چون گردابی دوره‌ام می‌کند... و کتابهایم، چون دشنه به سویم هجوم می‌آورند و نوشته‌هایم چون موریانه.

آری! همیشه ایده‌آل‌هامان است که به کابوس‌هامان بدل می‌شود.

می‌ترسم از روزی که آزادی نیز ....کابوسی گردد........،،، و عشق هم.

-------------------------

دوربین را کجا بگذارم....

در بیابان زاویه‌ای نیست....

گنگیِ چشم اندازم در هر سو بیداد می‌کند...

 

*ح.د

 

پی‌نوشت۱: گفته است برای فروپاشی است، یک کامنت شاید، حالا که به قول خودش، کامنت‌هایم خاموش است؛ از دوستی است نادیده و ناشناس، دوستی که خوب می‌فهمد و عالی می‌نویسد و با همین چند خط، کم‌وبیش مستم می‌ک