«مسائل نه با ارائهی اطلاعات جدید، بلکه با تنظیمِ دوبارهی آنچه همواره میدانستهایم، حل میشوند». (ویتگنشتاین)
و تدریس برای من مصداق بارزی است از همین تنظیم دوباره، تجربهای هیجانانگیز که بیش از هر چیز دیگری، با کشف و شهودی درونی و نظم و انسجامبخشی به اندیشههایم همراه است. از شما چه پنهان، روزهایی که تدریس دارم، آنقدر برایم انرژیزا است که حتی اگر مثل همین حالا از کلهی سحر تا دم غروب، یکبند روی پا بوده باشم و از این در به آن در زده باشم، بازهم آنقدر برایم انرژی باقی میماند که هنوز مانتو و مقنعهام را درنیاورده، بیایم اینجا و از تجربهی لذتبخشِ سر صبحم بگویم.
البته ناگفته نماند که در مقایسه با دوزخِ کابوسوار معلمی در دبیرستان، تدریس در دانشگاه کمثل بهشت برین است. راستش دو، سه هفته پیش که اساسا برنامهام جور نشد و خواسته و ناخواسته، تدریس در دبیرستان را کنار گذاشتم، نفسی کشیدم از سر آسودگی و پیش خودم قول دادم که بعد از این، به هیچ قیمتی وسوسه نشوم و خودم را توی هچل نیندازم و بار دیگر، دور و بر چنین کار طاقتفرسایی نگردم اما خب شما که بهتر میدانید، روز اول به دوم نرسیده، باز شد همان آش و همان کاسه، منتهی اینبار در دانشگاه. ساعت ده و نیم شب قبول کردم که فردا صبحش، ساعت هفت و چهل دقیقه! سر کلاس باشم. تنها ذهنیتی که از کلاس داشتم این بود که اینبار هم دست تقدیر و سرنوشت نیمچه تکانی به خودش داده و عدل تدریس جامعهشناسی برای دانشجویان مقطع کارشناسی یک رشتهی غیرمرتبط را گذاشته است در کاسهی ما، حالا نکتهی تقدیریاش کجاست؟ اینجا که بگویید چه رشتهای؟ البته خودتان بهتر میتوانید دوزو کلکهای این تقدیر بیپیر را حدس بزنید، بله، دقیقا، هیچ رشتهای نه و فلسفه.
با تمام اینها، جلسهی اولِ دو کلاسم با دانشجویان فلسفه، حداقل در نظر خودم، بیش از حد انتظارم معرکه از آب درآمد. فکرش را بکنید، آدم بنایش را بگذارد بر اینکه در اولین جلسه، همینطور فیالبداهه پیوند میان فلسفه و جامعهشناسی (قدیمترها اندیشهی اجتماعی) و جایگاه هر کدام از قدیمالایام تا به امروز را روشن کند و در همین حین، به افکار و خواندهها و دانستههای قدیم و جدید خودش هم نظم بدهد و کلی استعارههای جفتوجور کشف کند و...خلاصه تنظیم دوبارهای بود در ابعاد خودش. البته برای آنکه آن دنیا مدیون نشوم، اینرا هم باید اضافه کنم که تجربهی تدریس در دبیرستان و زبان ساده و قابلفهم حاصل از آن، خیلی بکارم آمد؛ بههرحال رودربایستی که نداریم با همدیگر، ترم اولیهای مقطع کارشناسی، آنهم رشتهی فلسفه، آنهم در دانشگاه آزاد، نه خداوکیلی در چنین شرایطی، چیزی غیر از زبان ساده و قابلفهم به کار آدمیزاد میآید؟ بااینحال همین دو کلاس، فارغ از دانشجویان، حداقل برای خودم، آنقدر انرژیزا و پربار بود، آنقدر افکار و دانستههایم منسجم شد و نظمونسق قابلتوجهی گرفت، آنقدر شهود استعارههای جفتوجور، قند ته دلم آب کرد که بعد از سه ساعت راه رفتن و یکبند فکزدن، نهتنها هیچ احساس خستگی نمیکردم بلکه اتفاقا از هیجان و کیف روی پاهایم بند نبودم. راستش ارزیابی و تخمینِ میزان جذابیت و فایدهی کلاس برای دانشجویان خیلی سختتر از دبیرستان است، ظاهرش این است که همه ساکتاند و گوش میدهند، خیلی هم نشانههای کسالت و خستگی بروز نمیدهند، حالا یا من پا به سن گذاشته و خنگ شده و از درک واکنشهای واقعی و پنهان، عاجز شدهام یا دانشجوها نسبت به بچههای بیشیلهپیلهی دبیرستان، خیلی آبزیرکاهترند و مهارت قابلتوجهی در پنهان کردن احساسات و واکنشهای واقعیشان نسبت به کلاس دارند، الله اعلم، چه کسی میداند، شاید هم احیانا کلاس تا حدی برایشان جالب و مفید بوده است، شاید البته، ممکن است.
با تمام اینها، کلاس روشتحقیقی که برای دانشجویانِ کمجمعیت کارشناسی ارشدِ مطالعات فرهنگی دارم، چیز دیگری است، اینجا هم بچهها آنقدر که از دانشجوی ارشد انتظار میرود، حرفهای و ماهر نیستند و باز همچنان زبانِ سادهی من، لازم و موثر است اما بههرحال فضایی که این کلاس برای کشف و شهود و لذت و فایدهی شخصی برای کسی مثل من فراهم میکند، در مقایسه با کلاسِ مقطعِ کارشناسی یک رشتهی غیرمرتبط مثل فلسفه، فضایی پرباتر و مستعدتر برای تحقق کارکردهای پیشگفته است.
خلاصه اینکه کمی از آن اعتماد به نفس از دسترفتهای را باز یافتهام که کمکم داشت مرا به این یقینِ مسلم میرساند که هرگز معلم و مدرس خوبی نخواهم شد. گذشته از این، بیش و پیش از هر چیز دیگری، شخصا، تدریس برایم تجربهای شده است لذتبخش، انرژیزا، پربار و بینهایت مفید.
پینوشت: دوستان البته حق دارند، هیچ بعید نیست اگر تکهکلامهای مادرم را بلد بودند، خیلی زود ورد زبانشان میشد که: «واقعاکه مثل دیوه میمونی»، آنوقتی که مثلا سرت شلوغ بود و پایاننامه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشتی، هیچ دست از پیاده کردن اذهان ملت شریف برنمیداشتی و همچنان روال آپ کردن روزانه را پاس میداشتی، حالا که خیر سرت رها شدهای و مثلا یک دشت وقت (چه تشبیه بیمسمایی) پیش رویت است، سهچهار روز یکبار آپ میکنی، «الحقوالانصاف که عینهو خود دیوه میمونی». البته بر منکرش لعنت اما بااجازهتان، این یک فقره تاخیر در وراجیهای روزانه، کمی تا قسمتی دلیل دارد؛ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، اوضاع و احوال این چند وقت به گونهای پیش رفته و به اصطلاح رقم خورده است که اگر میخواستم به همان روال سابق ادامه داده و شما را روزانه به اندازهی یکی دو پستِ کممایهی وبلاگی، در خواندهها و دیدهها و شنیدهها و خلاصه کنم: زیستههایم شریک کنم، رسما و علنا میشدم کنیز ملاباقر، میگویید نه؟ یک نگاهی به پستهای حاضر در همین صفحهی پیش رو بیندازید، همهاش غرغر است راجع به فلان کتاب کسالتبار و فلان تئاتر معمولی و الخ. راستش پیش خودم فکر کردم خب چه کاری است، حالا که حالوروز خودم اینچنین نافرم و ملالآور است، شما را هم در این روزمرگیهای بیهوده و کسالتبار شریک کنم که چه؟، هی منتظر ماندم تا دری به تخته بخورد و مثل همین یکی دو روز اخیر، اندکی هیجانزده شوم و شور کمی برای گفتوشنودِِ هرچند مجازی، در روح نداشتهام دمیده شود و حال و هوای این وبلاگ، از این حالتِ گرد مرده پاشیدهای که خود صاحبش هم حسوحال نگاه کردن به سر و رویش را ندارد، بدرآید و...خلاصه باز بشود روز از نو، روزی از نو.
