تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

«مسائل نه با ارائه‌ی اطلاعات جدید، بلکه با تنظیمِ دوباره‌ی آنچه همواره می‌دانسته‌ایم، حل می‌شوند». (ویتگنشتاین)

و تدریس برای من مصداق بارزی است از همین تنظیم دوباره، تجربه‌ای هیجان‌انگیز که بیش از هر چیز دیگری، با کشف و شهودی درونی و نظم و انسجام‌بخشی به اندیشه‌‌هایم همراه است. از شما چه پنهان، روزهایی که تدریس دارم، آنقدر برایم انرژی‌زا است که حتی اگر مثل همین حالا از کله‌ی سحر تا دم غروب، یک‌بند روی پا بوده باشم و از این در به آن در زده باشم، بازهم آنقدر برایم انرژی باقی می‌ماند که هنوز مانتو و مقنعه‌ام را درنیاورده‌، بیایم اینجا و از تجربه‌ی‌ لذت‌بخشِ سر صبحم بگویم.

البته ناگفته نماند که در مقایسه با دوزخِ کابوس‌وار معلمی در دبیرستان، تدریس در دانشگاه کمثل بهشت برین است. راستش دو، سه هفته پیش که اساسا برنامه‌ام جور نشد و خواسته و ناخواسته، تدریس در دبیرستان را کنار گذاشتم، نفسی کشیدم از سر آسودگی و پیش خودم قول دادم که بعد از این، به هیچ قیمتی وسوسه نشوم و خودم را توی هچل نیندازم و بار دیگر، دور و بر چنین کار طاقت‌فرسایی نگردم اما خب شما که بهتر می‌دانید، روز اول به دوم نرسیده، باز شد همان آش و همان کاسه، منتهی این‌بار در دانشگاه. ساعت ده و نیم شب قبول کردم که فردا صبحش، ساعت هفت و چهل دقیقه! سر کلاس باشم. تنها ذهنیتی که از کلاس داشتم این بود که این‌بار هم دست تقدیر و سرنوشت نیم‌چه تکانی به خودش داده و عدل تدریس جامعه‌شناسی برای دانشجویان مقطع کارشناسی یک رشته‌ی غیرمرتبط را گذاشته است در کاسه‌ی ما، حالا نکته‌ی تقدیری‌اش کجاست؟ اینجا که بگویید چه رشته‌ای؟ البته خودتان بهتر می‌توانید دوزو کلک‌های این تقدیر بی‌پیر را حدس بزنید، بله، دقیقا، هیچ رشته‌ای نه و فلسفه.

با تمام این‌ها، جلسه‌ی اولِ دو کلاسم با دانشجویان فلسفه، حداقل در نظر خودم، بیش از حد انتظارم معرکه از آب درآمد. فکرش را بکنید، آدم بنایش را بگذارد بر این‌که در اولین جلسه، همین‌طور فی‌البداهه پیوند میان فلسفه و جامعه‌شناسی (قدیم‌ترها اندیشه‌ی اجتماعی) و جایگاه هر کدام از قدیم‌الایام تا به امروز را روشن کند و در همین حین، به افکار و خوانده‌ها و دانسته‌های قدیم و جدید خودش هم نظم بدهد و کلی استعاره‌های جفت‌وجور کشف کند و...خلاصه تنظیم دوباره‌ای بود در ابعاد خودش. البته برای آن‌که آن دنیا مدیون نشوم، این‌را هم باید اضافه کنم که تجربه‌ی تدریس در دبیرستان و زبان ساده و قابل‌فهم حاصل از آن، خیلی بکارم آمد؛ به‌هرحال رودربایستی که نداریم با همدیگر، ترم اولی‌های مقطع کارشناسی، آنهم رشته‌ی فلسفه، آن‌هم در دانشگاه آزاد، نه خداوکیلی در چنین شرایطی، چیزی غیر از زبان ساده و قابل‌فهم به کار آدمیزاد می‌آید؟ بااین‌حال همین دو کلاس، فارغ از دانشجویان، حداقل برای خودم، آنقدر انرژی‌زا و پربار بود، آنقدر افکار و دانسته‌هایم منسجم شد و نظم‌ونسق قابل‌توجهی گرفت، آنقدر شهود استعاره‌های جفت‌وجور، قند ته دلم آب کرد که بعد از سه ساعت راه رفتن و یک‌بند فک‌زدن، نه‌تنها هیچ احساس خستگی نمی‌کردم بلکه اتفاقا از هیجان و کیف روی پاهایم بند نبودم. راستش ارزیابی و تخمینِ میزان جذابیت و فایده‌ی کلاس برای دانشجویان خیلی سخت‌تر از دبیرستان است، ظاهرش این است که همه ساکت‌‌اند و گوش می‌دهند، خیلی هم نشانه‌های کسالت و خستگی بروز نمی‌دهند، حالا یا من پا به سن گذاشته و خنگ شده و از درک واکنش‌های واقعی و پنهان، عاجز شده‌ام یا دانشجوها نسبت به بچه‌های بی‌شیله‌پیله‌ی دبیرستان، خیلی آب‌زیرکاه‌ترند و مهارت قابل‌توجهی در پنهان کردن احساسات و واکنش‌های واقعی‌شان نسبت به کلاس دارند، الله اعلم، چه کسی می‌داند، شاید هم احیانا کلاس تا حدی برای‌شان جالب و مفید بوده است، شاید البته، ممکن است.

با تمام این‌ها، کلاس روش‌تحقیقی که برای دانشجویانِ کم‌جمعیت کارشناسی ارشدِ مطالعات فرهنگی دارم، چیز دیگری است، اینجا هم بچه‌ها آنقدر که از دانشجوی ارشد انتظار می‌رود، حرفه‌ای و ماهر نیستند و باز همچنان زبان‌ِ ساده‌ی من، لازم و موثر است اما به‌هرحال فضایی که این کلاس برای کشف و شهود و لذت و فایده‌ی شخصی برای کسی مثل من فراهم می‌کند، در مقایسه با کلاسِ مقطعِ کارشناسی یک رشته‌ی غیرمرتبط مثل فلسفه،  فضایی پرباتر و مستعدتر برای تحقق کارکردهای پیش‌گفته است.

خلاصه این‌که کمی از آن اعتماد به نفس از دست‌رفته‌‌ای را باز یافته‌ام که کم‌کم داشت مرا به این یقینِ مسلم می‌رساند که هرگز معلم و مدرس خوبی نخواهم شد. گذشته از این‌، بیش و پیش از هر چیز دیگری، شخصا، تدریس برایم تجربه‌ای شده است لذت‌بخش، انرژی‌زا، پربار و بی‌نهایت مفید.  

پی‌نوشت: دوستان البته حق دارند، هیچ بعید نیست اگر تکه‌کلام‌های مادرم را بلد بودند، خیلی زود ورد زبان‌شان می‌شد که: «واقعاکه مثل دیوه می‌مونی»، آن‌وقتی که مثلا سرت شلوغ بود و پایان‌نامه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشتی، هیچ دست از پیاده کردن اذهان ملت شریف برنمی‌داشتی و همچنان روال آپ کردن روزانه را پاس می‌داشتی، حالا که خیر سرت رها شده‌ای و مثلا یک دشت وقت (چه تشبیه بی‌مسمایی) پیش رویت است، سه‌چهار روز یک‌بار آپ می‌کنی، «الحق‌والانصاف که عین‌هو خود دیوه می‌مونی». البته بر منکرش لعنت اما بااجازه‌تان، این یک فقره تاخیر در وراجی‌های روزانه، کمی تا قسمتی دلیل دارد؛ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، اوضاع و احوال این چند وقت به گونه‌ای پیش رفته و به اصطلاح رقم خورده است که اگر می‌خواستم به همان روال سابق ادامه داده و شما را روزانه به اندازه‌ی یکی دو پستِ کم‌مایه‌ی وبلاگی، در خوانده‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و خلاصه کنم: زیسته‌هایم شریک کنم، رسما و علنا می‌شدم  کنیز ملاباقر، می‌گویید نه؟ یک نگاهی به پست‌های حاضر در همین صفحه‌ی پیش رو بیندازید، همه‌اش غرغر است راجع به فلان کتاب کسالت‌بار و فلان تئاتر معمولی و الخ. راستش پیش خودم فکر کردم خب چه کاری است، حالا که حال‌وروز خودم این‌چنین نافرم و ملال‌آور است، شما را هم در این روزمرگی‌های بیهوده و کسالت‌بار شریک کنم که چه؟، هی منتظر ماندم تا دری به تخته بخورد و مثل همین یکی دو روز اخیر، اندکی هیجان‌زده شوم و شور کمی برای گفت‌وشنودِِ هرچند مجازی، در روح نداشته‌ام دمیده شود و حال و هوای این وبلاگ، از این حالتِ گرد مرده پاشیده‌ای که خود صاحبش هم حس‌وحال نگاه کردن به سر و رویش را ندارد، بدرآید و...خلاصه باز بشود روز از نو، روزی از نو.

+  دوشنبه سی ام مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  خشت اول | 

صد و سی و نه صفحه، ۱۳۹صفحه‌ی ناقابل، همه‌ی آن چیزی است که یکی دو هفته‌ی اخیر، مدام کنار دستم بوده است تا هربار دو، سه صفحه‌ای را بخوانم و ورق بزنم و باز برود برای وقتی دیگر. توی رودربایستی با خودم مانده بودم یا چیز دیگر، به‌هرحال نمی‌خواستم همین ۱۳۹ صفحه‌‌ای را که قاعدتا باید چند ساعته تمام می‌شد، نه این‌که در عرض دو هفته و بیشتر کش بیاید، نیمه‌کاره رها کنم. کتاب البته روان و سرراست پیش نمی‌رود. کشدار و یکنواخت است و همین‌طور بار می‌شود روی ذهن آدم، تا وقتی‌که وقتش برسد و مثل اندوه چسبناک و جاری در کتاب، آخرین سطرها و لحظه‌هایش هم خرده خرده تمام شود...همه‌چیز به پایان برسد.

«خانه‌ی رها شده» داستان زنی است به نام ماری که دوستی را از دست داده است؛ استیوی را از دست داده که هر سال، تابستان و ماه‌های تعطیلات، به ملاقات هم می‌رفتند. کجا؟ هر سال یک جای خاص؛ هر سال، یک کشور، یک شهر، یک موزه‌ی خاص و تحقیقات مختلف استیو بر روی هنرمندان و نقاشان مختلف، رابطه‌ای که تنها سالی یک‌بار تجدید می‌شد و همان بس بوده است برای باقی سال. استیو در یک تصادف رانندگی مرده است، درحالی‌که شش ماه تا ژوئیه مانده است و این‌بار قرارشان به این شهر است، به دیدن آثار رامبراند و او می‌خواهد منتظر بماند، مثل تمام پنج سالی که هر سال، یازده ماه را منتظر ماه دوزادهم مانده است؛ خانه‌ای اجاره می‌کند، تنها، مدتی فقط روزها را به شب می‌رساند، بعد فکر می‌کند خانه آنچنان از بیرون، ویران و از ریخت افتاده است که نظر هیچ‌کس حتی استیو را جلب نمی‌کند، تصمیم می‌گیرد باغچه و حیاط خانه‌اش را به کمک باغبانی خبره و ساکت و همراه، آنچنان مرتب و نظرگیر کند که هر رهگذری را به دام اندازد و بعد...ژوئیه می‌رسد.

  کتاب صد و سی نه صفحه بیشتر نیست اما سی‌ویک قسمت کوتاه دو سه صفحه‌ای دارد که در هر کدام، اندوهی غلیظ، عمیق و مطلقا چاره‌ناپذیر موج می‌زند و در جزئیاتی ساده و پیش‌پاافتاده کش می‌آید و سطر به سطر و کلمه به کلمه‌ی داستان را چسبناک می‌کند، آنقدرکه حتی پس از دو هفته هم، آدمی نتواند رهایش کند، علی‌رغم همه‌ی کندی و یکنواختی خسته‌کننده‌ای که داستان و روایتش بدان دچار است. خانه، حیاط و سِهره، نام سه بخش کلی داستان که قدم به قدم، رهایی ماری از این اندوه عمیق و چاره‌ناپذیر را تصویر می‌کند.

 

پی‌نوشت: لازم است بگویم که این کتاب را هم بر مبنای نام و اعتبار مترجمش انتخاب کردم؟ لازم است دوباره به این فلاکت اخیر و کمبود پیشنهادهای ناب برای رمان اشاره کنم و بگویم با وجود نام پرویز شهدی و ابوالحسن نجفی، علی‌رغم همه‌ی کتاب‌هایی که در این مدت و به این شیوه‌ی باری به هر جهت خوانده‌ام، حتی دیگر كمتر کتابی مانده است که این دو مترجم ترجمه کرده باشند و من علی‌رغم همه‌چیز، نخوانده باشم؟:(((

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  همه کتابهای من | 

چه دختر جوانی باشی که ناخواسته و با ناشیگری دست و صورتت را غرق خون کرده باشی و چه مرد پابه سن گذاشته‌ای که در کمال خونسردی، فرزند و مادر و دو خواهرت را سلاخی کرده باشی، جنایت آنقدر معمولی و پیش‌پاافتاده جلوه می‌کند که پیش خودت فکر می‌کنی، عجب، مردن چقدر ساده شده است این روزها. این سادگی بهت‌انگیز و لحظه‌ای جنایت، دستمایه‌ی اصلی کوراتت یا همین نمایش پرسروصدایی است که چند هفته‌ای است در سالن مولوی اجرا می‌شود.

فارغ از این ایده‌‌ی اولیه که در قالب متنی نه‌چندان درخشان، شرح و تفصیل یافته است، به نظر من، شخصا، کوارتت بیش از همه، گرفتار اجرای ضعیفی است که معدود خلاقیت‌های نویسنده و کارگردانش را هم کمرنگ ساخته است. از شما چه پنهان، پرسش بسیار معقول و به‌جایی است اگر تماشاگر کوارتت از خودش یا هرکس دیگری سوال کند: «ما که بازی کم‌تحرک و یکنواختِ سه‌ تن از چهار بازیگر نمایش را در مانیتور‌های کوچک و به صورت ضبط‌های کم‌کیفیت تلویزیونی دیدیم، جهنم و ضرر، واقعا چه اتفاقی می‌افتاد اگر بازی چهارم را هم به همین صورت ضبط شده و در خانه، وقتی روی کاناپه لم داده و تخمه می‌شکستیم، می‌دیدیم؟؛ متوجهید مشکل اصلی نارضایتی در کجاست؟ این‌که واقعا کوارتت از ظرفیت‌های نمایش زنده یا به عبارتی تئاتر، کوچکترین استفاده‌ای که نمی‌کند به کنار، بلکه با انتخاب ساده‌ترین و سردستی‌ترین راه برای اجرای خلاقیت خامِ استفاده از نمایش ویدئویی در صحنه‌ی تئاتر، بسیاری از پتانسیل‌های بازی تاثیرگذارِ بازیگرانش را هم به تمامی هرز می‌برد.

به نظرم کوارتت می‌توانست به صورت صحنه‌ی گردان یا حتی نورپردازی‌های زمانی بر روی هر یک از شخصیت‌ها اجرا شود و از این حالت کسالت‌بارِ یکنواخت و بی‌معنا هم به‌درآید، یک مانیتور بزرگ در انتهای صحنه هم برای تصویر همان صحنه‌های طبیعت و صدای همراه آن کفایت می‌کرد، واقعا هیچ ضرورتی برای این دق دادن تماشاگر و محروم کردن او از ارتباط چهره به چهره و زنده با بازیگر توانمندی مثل آتیلا پسیانی وجود ندارد. به نظرم این مساله به خصوص برای تمام آن بیست و پنج درصد تماشاگری حادتر و ملموس‌تر بود که مثل خود بنده و بدشانس‌تر از همیشه، عدل افتاده بودند جلوی نابلدترین بازیگر این جمع یعنی سرکار خانم مهین صدری؛ چهره‌ای بی‌احساس و یکنواخت، بیانی نامفهوم و جویده، مکث‌هایی بی‌موقع و نابجا و درکل، بازی‌ای ضعیف و تصنعی، همه‌ی آن چیزی است که از تمام این نمایش پرسروصدا، نصیب این دسته از تماشاگران می‌شود. ضعف بازی صدری آن‌چنان اغراق‌شده بود و توی ذوق می‌زد که من در ابتدا گمان کردم، این بیان و بازی ضعیف، جزء افه‌های شخصیتی و رفتاری نقشی است که او بر عهده گرفته است اما رفته رفته متوجه شدم که هیچ از این خبرها نیست و اصلا لزومی ندارد خواهر مقتول، اینقدر سرد و تصنعی بازی کند و با آن بیان جویده و نامفهومی که هیچ برازنده‌ی یک بازیگر تئاتر نیست، یک نقش از چهار نقش نمایش را، از دست‌رفته و ویران کند.

به‌هرحال، کوارتت، علی‌رغم تمام هیاهوهای رسانه‌ای، به نظر من، شخصا، نمایشی است که نه متن درخشان و قدرتمندی دارد و نه کارگردانش آنقدر برای خودش و تماشاگرش ارزش قائل بوده که اندک تلاش و خلاقیت بیشتری را صرف نمایش و اجرای آن کند و آن‌را به راحت‌طلبانه‌ترین شکلی روی صحنه برده است؛ به نظرم او حتی آنقدر به خودش زحمت نداده است که تحقق خلاقیت خام اجرای همراه با نمایش ویدئویی را با مقتضیات نمایش زنده و انتظار تماشاگر از آن، هماهنگ کند. در این میان، تنها بازی فوق‌العاده‌ی آتیلا پسیانی به همراه بازی خوب باران کوثری و حسن معجونی تنها نقاط قوتی هستند که تمام بار این اجرای ضعیف و سردستی و با چاشنی خلاقیت‌های خنک متکبرانه را به دوش می‌کشند.

 

نظری سراسر متفاوت: چهار چرا در چهارراه

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  هنر هفتم | 

شده‌ام مَثَلِ آن اسب عصاری که سال‌ها دور خودش و آن آسیاب همیشگی می‌چرخید و هیچ به فکرش نمی‌رسید که ممکن است روزی، ناغافل، افسار از گردنش بردارند و ببرند وسط دشت رهایش کنند به امان خدا و او هی دست و پایش را تکان بدهد و باز بنابر عادت، به شعاع همان دو سه متر همیشگی، گیرم کمی بیشتر، بدود و حتی جفتک بیندازد و باز باورش نیاید اینهمه رهایی و تنهایی‌ دل‌پذیر و دست‌نیافتنی و همینطور فکری بماند که آرزوهایش چه بود، دلش چه می‌خواست همه‌ی آن سال‌های از دست‌رفته‌ای که بندِ کارهای تکراریِ تمام‌نشدنی و بیهوده بود و هی یادش نیاید و عاقبت فکر کند: بله، همین است، آرزوهایش هم خرده خرده زیر آن آسیابِ روزمرگیِ هفت‌ساله و بل هفتادساله و چه کسی می‌داند اصلا، هفتصدساله و الخ، له شده‌اند و رفته‌اند و ...حتی گردشان را هم باد برده است با خودش.

در این هفت سال گذشته اگر کسی پیدا می‌شد و خبر از چنین روزهای رهایی می‌داد که تمام مشغولیت‌های درسی و کاری‌ام، سرجمع بشود بیست ساعت در هفته و به اندازه‌ی تمام حسرت‌های این هفت سال، وقت داشته باشم و وقتم مال خودم باشد، و تک‌وتوک دلهره‌ها‌ی روزمره، محض زنده بودن و زندگی کردن، همه‌ی آن چیزی باشد که سکوتِ یک دستِ این روزهای پاییزی را، نقش و نگارهای محو و ناپیدا می‌زند، آن‌ روزها اگر کسی چنین روزهای خالی و خلوتی را، پیامبرانه پیش‌گویی می‌کرد، آن‌چنان ماهرانه به مضحکه‌اش می‌گرفتم و خودم جلوتر از همه، آنقدر از ته دل می‌خندیدم تا چشم‌هایم پر از اشک شود در حسرت چنین آرزوی محال و از دست رفته‌ای و حالا... من‌م و یک دشت بی‌انتها که تا چشم کار می‌کند فقط وقت هست و وقت برای تمام آن آرزوهای از یاد رفته‌ای که شاید حالا، بعد از این‌همه سال و آن‌همه سرکوب و طرد، بیش از همه مایه‌ی حسرتم می‌شوند و شرم.

+  شنبه بیست و یکم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی، بحثی درباره‌ی گفتمان‌های روشنفکری و سیاست مدرنیزاسیون در ایران» را خیلی وقت پیش خواندم، تقریبا همان زمانی‌که درآمد و کم‌وبیش پرطرفدار هم شد، به‌هرحال آن زمان قرار بود یک روزی روشنفکری بشود موضوع پایان‌نامه‌ام و خب، طبیعی بود که فارغ از هیاهوهای رسانه‌ای، کارهای جدید در این حوزه را بگیرم و بخوانم. آن زمان هم البته «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» چنگی به دلم نزد، از شما چه پنهان، حتی تمامش نکردم بس‌که تحلیل‌هایش کلیشه‌ای و ابتدایی بود، راستش آن‌زمان به دلایلی، خیلی صدایش را در نیارودم، ماند تا همین حالا که دوباره این کتاب موضوع یک بحث کلاسی شد و قاعدتا باید دوباره مرور می‌شد؛ اما این‌بار که آمدم به قیمت سوهان زدن دوباره‌ی اعصابم، کتاب را ورقی بزنم و بخوانم ، دیدم واقعا سکوت دوباره محلی از اعراب ندارد. من نمی‌دانم دوستانی که با صدا و چهره‌ای مسحور شده از این کتاب حرف می‌زنند، آیا واقعا مطالبش را خوانده‌اند یا نه، اما بد نیست گوشه‌ای از تحلیل‌های زیادی جامعه‌شناختی و روزآمدِ این کتاب از وقایع سیاسی- اجتماعی صد سال اخیر در این مملکت را یک بازخوانی کوچک کنیم تا شاید، احیانا حدس بزنیم موج رسانه‌ای که پیرامون این کتاب و دیگر کتاب‌‌های میرسپاسی به‌راه افتاد، از کجا آب می‌خورد.

«تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» گویا قرار بوده است بر اساس الگوی مارشال برمن از روایتِ تجربه‌های مختلفِ مدرنیته، تجربه‌ی ایرانی از مدرنیته را به تصویر کشد، گو این‌که نام کتاب هم ناظر به چنین آرزوی بزرگی است. اما راستش بنده، شخصا، علی‌رغم آن‌که به واسطه‌ی دیدگاه‌های انتقادی و چپ‌گرایانه‌ی برمن نسبت به مدرنیته، چندان دل خوشی از او ندارم و خلاصه همدلی آنچنانی ازم انتظار نمی‌رود، اما در این یک فقره، دلم واقعا برای او و اثر قابل احترامش، «تجربه‌ی مدرنیته» خیلی سوخت. آن‌چه میرسپاسی در «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی» انجام می‌دهد، رسما و علنا هیچ دخلی به روایت برمنی از تجربیات مختلف جوامع از مدرنیته ندارد و از حد تکرار کلیشه‌های کتاب‌های تاریخ دبیرستان، آن‌هم به‌شکل اغراق شده فراتر نمی‌رود، قبول ندارید، این نمونه‌ی مشعشع در باب مشروطه و روشنفکرانش را نگاه کنید:

«باری این روشنفکران با افکاری چنین کودکانه که به عقاید مباشران استعماری بیشتر شبیه بود تا به نظرات روشنفکرانی ترقی‌خواه (چه رسد به آن‌که آن‌ها را رادیکال بنامیم)، بر آن بودند تا کشور خود را از چرخه‌ی تباهی و فلاکت خارج کنند» (تاکیدات از من است)

ملتفتید؟ روشنفکران عصر مشروطه را می‌فرمایند که نه‌تنها افکارشان کودکانه بوده، بلکه بدتر از آن به عقاید مباشران استعماری هم خیلی شبیه بوده است؛ خداوکیلی چنین تقلیل‌گرایی آزاردهنده و ساده‌شده‌ای از روشنفکران عصر مشروطه را در کجا غیر از کتاب‌های تاریخ دبیرستان می‌توانید پیدا کنید؟ یا این یکی:

«جنبش مشروطیت بازتاب نخستین کوشش فراگیر ایرانی برای تطبیق ایده‌ی اروپایی مدرنیته با شرایط اجتماعی ایران است. با آن‌که مفاهیمی چون عرفی‌گرایی و مشارکت به همراه این جنبش در گفتمان سیاسی ایران باب شد، اما می‌توان گفت که جنبش مشروطه، در نهایت، تلاش نافرجامی بود برای «بومی کردن» گرایش‌های مطلق‌انگار مدرنیته. جنبش مزبور به دلایل زیاد و از جمله به خاطر تسلیم بی‌چون‌وچرا در برابر هنجارهای اجتماعی اروپایی، نتوانست شالوده‌ی استواری در ایران برای نیل به مدرنیته‌ای ماندگار و دموکراتیک بنا کند».

فکرش را بکنید، کل جنبش مشروطه به تلاشی از سوی بانیان و روشنفکران آن عصر، فروکاسته شود که آن‌ها هم نه‌تنها تسلیم هنجارهای اجتماعی اروپایی بوده‌اند، بلکه آش‌شان خیلی هم شور بوده و خلاصه تسلیم‌شان از نوع بی‌چون‌چرا بوده است. خداوکیلی این‌بار دیگر من فکر نمی‌کنم حتی کتابِ تاریخ معاصر دبیرستان هم اینقدر غلیظ و اغراق شده ساده سازی کرده باشد و در باب بخش مهمی از تاریخ و وقایع سیاسی- اجتماعی صدسال اخیر این مملکت، این‌چنین ناجوانمردانه قضاوت کرده باشد.

این‌که کتاب میرسپاسی لبریز از چنین تحلیل‌های کلیشه‌ای و تقلیل‌گرایانه‌ای است که اتفاقا بدجوری به تصویر رسمی جمهوری اسلامی از تاریخ و وقایع معاصر جامعه ایران نیز نزدیک است به کنار، مشکل اصلی من با این کتاب آن است که به هیچ وجه معلومات و داده‌ها و تحلیل‌های جدید از جامعه و تاریخ معاصر را در تحلیل‌هایش لحاظ نمی‌کند ؛ چرا راه دور برویم اصلا، شما خود همین تجربه‌ مدرنیته‌ی برمن را درنظر بگیرید که نویسنده ادعای پیروی و اقتباس الگوی او را هم داشته است. در دیدگاه برمنی، ما گویا از «تجربه‌ی» امر مدرن و مدرنیته صحبت می‌کنیم نه از «کوشش» برای تطبیق با آن، در این معنا اساسا قضاوت در باب فرجام چنین تجربه‌ای بی‌معناست، چراکه در الگوی برمنی مهم نفس تجربه و روایت آن از درون است، نه این‌که ما خودمان را از وسط معرکه کنار بکشیم و چنین تجربه‌ی عمیق و غنی‌ای را در حد کوشش نافرجام چندنفر پایین بیاوریم که در کسوت کودکانی ندیدبدید، تسلیم بی‌چون‌وچرای هنجارهای اجتماعی اروپایی بوده‌اند. مسخره نیست؟ کتابی سال ۲۰۰۰ دربیاید، پای برمن و «تجربه‌ی مدرنیته» را هم وسط بکشد و دست‌آخر لطف کند و یک تحلیل کلیشه‌ای و ابتدایی، آن‌هم به این شکل اغراق شده را تحویل شما بدهد.

بنده با استناد به همین معلومات اندک و کم‌مایه‌ام، به شما اطمینان می‌دهم که کتاب «تاملی در مدرنیته‌ی ایرانی»، نسبت به پژوهش‌های مشابه انجام شده در این حوزه، کار ضعیفی است که نه چندان داده‌ی جدیدی ارائه می‌دهد و نه حتی نظرگاه و تحلیل بدیعی را برای شمای خواننده رو می‌کند (بگذریم از فصل پنجم یعنی فصل متفکران آلمان و فرهنگ مدرنیته که گویا سودای شبیه‌سازی گفتمان این متفکران با گفتمان «بازگشت به اصل» متفکران ایرانی را داشته است و به طرز واضح و مبرهنی به کلیت کتاب سنجاق شده است). به نظر می‌رسد این کتاب، اهمیتش در خارج از کشور را هم تاحد زیادی مدیون زبانش است بدین‌معناکه از معدود کتاب‌هایی در حوزه‌ی خاص ایران است که به زبان انگلیسی انتشار یافته است اما برای مخاطب فارسی‌زبان و علاقمند در حوزه‌ی روشنفکری و تاریخ تحولات سیاسی- اجتماعی معاصر، این کتاب چیزی نیست جز انبوهی کلیشه‌های اغراق‌شده.

+  جمعه بیستم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

حکم‌م، هميشه حكم دل است اگر به خودم باشد و بس.

حکم‌م که دل باشد، یا یکه‌وتنها، همه‌چیز هستم، شاه و بی‌بی و سرباز و ...یا هیچ‌چیز نیستم، پاک باخته‌ام.

وقتی همه‌چیز باشم، دیگران بازی نمی‌کنند، جا می‌روند و لذتش را از من می‌گیرند، لذت این‌که تمام برگ‌های دلم را بچینم کنار هم و بگذارم زمین و... همان ابتدای کار دستم را رو کنم، چراکه نه، حکم‌م دل است و با دل همه‌چیز هستم، همه‌چیز دارم.

وقتی اما هیچ‌چیز نیستم، هی به برگ‌هایم نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم، این‌همه برگ‌های دیگرِ سر، من که اصلا دل نداشتم، پس چرا حکم‌م، حکم دل است وقتی دلی نیست که با آن بِبُرم؟ و بعد فکر می‌کنم خب، چه می‌شود کرد، حکم‌م هميشه حكم دل است اگر به خودم باشد و بس.

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

تقصیر خودم بود، هرزخوانی کردم بی‌جهت، درسی هم شد برایم البته که مِن‌بعد، هرچقدر هم که پیشنهاد درست‌ودرمانی برای رمان نداشتم و خلاصه از بی‌رمانی مفرط، در شرف هلاک شدن بودم، باز نروم به هرکس و هرچیزی رو بیندازم، عاقبتش می‌شود همین که می‌بینید، هرزخوانی یکی دو روزه بابت چیزی که تنها درباره‌اش می‌شود گفت: حیف وقت.

بهمن فرزانه را با دسس‌پدس شناختم، راستش من تمامی کارهای ترجمه شده‌ی پدس را خوانده‌ام و یادم نمی‌آید از اثری ناراضی بوده باشم؛ ترجمه‌های فرزانه هم همیشه پخته و روان بوده است. چندتایی رمان دیگر را هم به اعتبار همین مترجم خوانده‌ام (مانند داستان خانوادگی) و از شما چه پنهان، بد ندیده‌ام جز زمانی‌که خوردم به پست همین سرکار خانم، گراتزیا دلددا که هرگز هم نفهمیده‌ام تلفظ درست نامش چیست. راستش قبلا هم پیش آمده بود که به چنین فلاکتی بیفتم و بردارم از روی نام و اعتبار مترجم‌ها، کتاب بخوانم، به خصوص در مورد فرزانه و دلددای مورد علاقه‌اش هم این اتفاق افتاده بود، گرچه درست یادم نمی‌آید اما فکر کنم از این نویسنده «الیاس پورتولو»، «راز مرد گوشه‌گير»، «پس از طلاق» و «مریم منزوی» را خوانده‌ام به علاوه‌ی یکی دوتای دیگر که نه‌تنها داستان بلكه اين‌بار حتی نام‌شان را هم به یاد نمی‌آورم. همیشه هم البته به همین در بسته خورده‌ام؛ به فضایی روستایی و کسالت‌آور، با داستان‌هایی پیش‌پاافتاده و کشدار، عشق‌هایی مبتذل و کلیشه‌ای و پایان‌هایی معمولی و عامیانه؛

راستش اولین‌بار که از گراتزیا دلددا کتابی خواندم، هیچ باورم نشد که بهمن فرزانه‌ای که مترجم شناخته شده‌ی دسس‌پدس به شمار می‌رود، چنین داستان بی‌مزه و لوسی را ترجمه کرده باشد. هی با خودم کلنجار رفتم ببینم رمان‌های این نویسنده، چه رویکرد بدیع یا نکته‌ی نهفته‌ای دارد که فرزانه، هی وقت و انرژی‌های آنچنانی می‌گذارد و سالی دو سه کتاب از این نویسنده را ترجمه می‌کند. هی گشتم ببینم در لابلای این فضای روستایی با آن توصیف کشدارِ گرفت‌وگیرهای آشنای سنت و عرف و فرهنگ ایتالیایی در باب عشق و مابقی قضایایش، چه جذابیت خاصی وجود دارد که نویسنده در تمامی رمان‌هایش، چنین علاقه‌ی وافری به ترسیم این فضا و روایت کسالت‌بار و کند و کشدار داستان‌های عامیانه و تکراری ابراز می‌کند. هراز چندگاهی خواندم و خواندم تا این‌بار که واقعا دیگر کاسه‌ی صبرم لبریز شد و تصمیم گرفتم از این پس، سرم هم برود، هرگز به سراغ اثری از این نویسنده نروم.

«راه خطا» واقعا داستان لوس و بی‌مزه و عامیانه‌ای دارد. داستان یک خانواده‌ی نیمه‌ثروتمند روستایی است که دخترشان به نوکرشان علاقمند می‌شود اما پس از مدتی به یکی از ملاکین ثروتمند اما نه‌چندان زیبای آن دوروبر شوهر می‌کند تا مبادا منزلت و حیثیت خانوادگی‌اش لطمه ببیند، نوکر عاشق‌پیشه پس از یک سال، بالاخره پنهانی شوهر دختر را می‌کشد و پس از چند سال موفق می‌شود او را به عروسی با خودش راضی کند، بدون آن‌که دختر یا اطرافیانش از راز قتل و قاتل بودن او مطلع باشند، البته این وسط یکی از خویشاوندان خانواده‌ی دختر که خودش فقیر و خدمتکار است، به طریقی از این راز مطلع می‌شود و تردید‌های دختر ثروتمند شوهرمرده در باب قاتل بودن نوکر را به یقین بدل می‌کند اما زمانی این یقین حاصل می‌شود که کار از کار گذشته است و او مدت‌ها پیش از دریافت این خبر کذا، بر تردیدهایش غلبه کرده و با عشق دیرینش یعنی همان نوکر قاتل به وصال رسیده است. همین‌، همه‌اش همین بود. سیصد صفحه فضایی روستایی و کسالت‌بار را تحمل می‌کنید تا خواننده‌ی یک همچین داستان عامیانه و مبتذلی باشید، آن‌هم با توصیفاتی کند و کشدار از شاخ‌وبرگ‌های غیرلازم و جزئیاتی سراسر تکراری و ملال‌آور از سبزی برگ‌ها در بهار و طبق‌های گندم در هنگام عروسی و نگاه‌های عاشقانه‌ی پرسوز و گداز و از این‌جور توصیفات مثلا رمانتیک لوس.

پشت جلد کتاب نوشته است که دلددا تنها نویسنده‌ی زن ایتالیایی است که جایزه‌ی نوبل ادبیات را برده است و من نمی‌دانم چرا هرچقدر این جمله را خواندم هیچ از معنای آن سردرنیاوردم و نفهمیدم بر مبنای چه معیاری این اهدای مشعشع صورت گرفته است كه حتی به مخیله من هم خطور نمی‌كند و هیچ با خوانده‌ها و تجربیات قبلی‌ام از نویسندگان مطرح در این سطح نیز جور در نمی‌آید. كاش حداقل یك كرشمه از این راز نهفته در اهدای جابزه‌ی نوبل به این نویسنده، بر منِ خواننده‌‌ی ساده‌دل هم هویدا می‌شد تا حداقل اندكی از این عصبیت حاصل از یک هرزخوانی ملال‌آور رها می‌شدم  و شاید، احیانا، راز ترجمه‌های پرشمار بهمن فرزانه از آثار این نویسنده‌ی ایتالیایی با آن فضایی روستایی کسالت‌بار و عامیانه‌اش را در می‌یافتم.

+  چهارشنبه هجدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

تقصیر من كه نیست وقتی سر از كار هیچ‌كدام از این آدم‌هایی درنمی‌آورم كه هی مدام به همدیگر تبدیل می‌شوند و دوروبرشان هی تاریك و روشن می‌شود و در همان حین پر از صدای گربه و خش‌خش لباس‌ها و اعوجاج ذهنی درون و بیرون كله‌شان است. تقصیر من كه نیست وقتی زمان چرخه‌ای تند و بی‌معناست كه مدام جزئیات تكراری و لحظه‌ای را در یك دور ابدی تكرار می‌كند، آنقدر كه كل مفهوم زمان و گذشته و حال و آینده، بالكل بی‌معنا و نامفهوم می‌شود. تقصیر من كه نیست وقتی در دنیای كابوس‌وار و پر رمز و راز رئالیسم جادویی، هیچ احساس راحتی و لذت نمی‌كنم.

«صد سال تنهایی» ماركز هم البته از همین قماش بود و همین است كه من چندین و چند بار تلاش كرده‌ام تا كتاب را به پایان برسانم و هربار دست از پا درازتر، بازگشته‌ام به همان نقطه‌ی آغاز كتاب، بس‌كه هی آدم‌ها به همدیگر تبدیل شدند و لحظه‌های زمان، مثل حلقه‌های مشابه یك زنجیر، در هم فرو روفت و ابتدا و انتهایش گم شد و منِ خواننده رها شدم در سیالیتی ازلی و جاودانه كه گویا قرار بود تا ابد تكرار شود.

آئورا گویا به معنای تمناست و طبق معمول داستان یك مرد و دو زن است، یكی جوان و زیبا و هوس‌انگیز و دیگری پیر و فرتوت، در خانه‌ای تاریك و مثلا مخوف، با همان تم آشنای گربه و موش و برگ‌های جویده‌ شده‌ی تاریخ و زندگی‌هایی كه از پس گذشت سال‌ها، در وجود آدم‌هایی دیگر حلول می‌كند و همه‌چیز را تكرار می‌كند و عاقبت در لحظه‌ای كه زمان ایستاده است، چهره‌ی دختر جوان و پیرزن یكی می‌شود. رئالیسم جادویی البته روایتی است سرشار از جزئیات معقول و واقعی، به همراه یك خط داستانی نیمه‌واقعی كه در حواشی پررنگ‌تر از متنِ آن، كابوس و تخیلات جادویی و جاودانگی و برش‌های مداوم زمان جا خوش كرده‌اند.

راستش خواندن مشقت‌بار آئورا، برای كسی مثل من یك طرف، خواندن «چگونه آئورا را نوشتم» فوئنتس كه حجمی برابر با اصل داستان دارد و به همان اندازه تكه‌تكه و تخیلی و لبریز از سایه‌روشن‌های نور و زمان است، یك طرف دیگر؛ از شما چه پنهان، جانم بالا آمد تا هر دو را خواندم و تمام كردم، آن‌هم تنها برای آن‌كه حجمش یك دهم آن چیزی بود كه فكر می‌كردم هست و راستش بد‌جوری از خودم خجالت می‌كشیدم كه یك حجم صدصفحه‌ای را هم نیمه‌كاره رها كنم. با این‌حال اما روزهای زیادی بود كه تنها طاقت خواندن یك تا دو صفحه‌اش را داشتم و خیلی زود از غوطه‌ور شدن ناخودآگاه در فضایی مه‌آلود و كابوس‌وار و به اصطلاح جادویی دلزده می‌شدم، فضایی كه تنها پررنگ كردن نیم‌رخی از یك چهره یا لحظه‌ای از یك احساس برایش كافی است و در آن تنها سایه‌روشن‌های نور و چرخه‌ی تكراری زمان وجود دارد و دیگر هیچ.

 

مرتبط: معشوق مرد، زنده باد عشق!

+  چهارشنبه هجدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  | 

رفته بودیم صله‌ی ارحام‌پرستی لابد، مهمان‌های باشعور و کم‌دردسری هم بودیم گویا، کاسه و بشقاب، ظرف و ظروف، چایی و آش، نان و پنیر و سبزی، قند و شکر و زولبیا و ...اوه، تازه شله‌زرد هم برده بودیم دم افطار بدهیم دست خلق‌االله، خیراتِ روح‌های کوچک و بزرگی که انگار در شب نزدیک‌ترند، حواس‌شان جمع‌تر است و ... خلاصه اندکی مهمان‌نوازترند.

ایل که نمی‌شود گفت، اما خب، کثرت نفوسی بودیم در ابعاد خانواده‌ی کم‌شمارِ خودمان، توی ماشین جای سوزن انداختن نبود، کم مانده بود بچه‌ها را بگذاریم صندوق عقب، کنار سبد و حصیر و زنبیل، یاد سیزده بدرها افتاده بودم، ملت هفت طبقه روی هم نشسته بودند و باز می‌گفتند «بیا، بیا بابا، جا می‌شی، همه‌مون ریزه میزه‌ایم، بیا...»، زیربار نرفتم البته، گفتم تنها بیایم راحت‌ترم، با مترو، خوب است گهگاه تکنولوژی جور تنهایی آدم را می‌کشد. بگذریم، داشتم می‌گفتم، رفته بودیم مهمانی.

آنجا، وسط قبرها، روی خاک، در ظلمات یک جمعه‌شبِ رمضان، حصیر را پهن کرده بودیم کنار آرامگاه ابدیِ ساده و بی‌غل‌وغش مادربزرگ و مثل حال‌وهوای تمام افطارهای خانه‌اش، در یک گله جا، کیپ تا کیپ نشسته بودیم دور سفره کنار هم، و کورمال کورمال، زیر نور سه شمع صبور و بادخورده، صدا به صدا نمی‌رسید بس‌که یکی کاسه‌اش را گرفته بود جلو برای آش، دیگری چاقو می‌خواست، آن‌یکی حواسش به چای داغش بود که نریزد و سرد نشود و...یکی دو ساعتی نشستیم به گمانم و من آن وسط، هی فکر ‌می‌کردم پیش خودم که ما زنده‌ها هم عجب سیاستی داریم، چه عقلی کرده‌ایم که مرده‌های‌مان را هم پابند خودمان و جهان و زمان و مکانش کرده‌ایم، خوب باورمان شده که پنج‌شنبه و جمعه، برای آن‌ها هم روز دیگری است، مثل خودمان منتظرند و چشم‌به‌راهِ مهمانی که از راه برسد و از تنهایی درشان آورد، قبر و قبرستان هم لابد به کار همین وقت‌ها می‌آید دیگر، روح و رهایی‌اش از قید و بندهای جسمانی و این‌جهانی که نشد حرف، بالاخره آدمیزاد باید دستش به جایی بند باشد تا برود گهگاه خودش و خرده‌ریزهای این‌جهانی‌اش را نذر هوس‌های دلتنگی‌اش کند. 

خوب بود، کمی آرام، کمی عمیق، همگی سبک شدیم به گمانم جمعه‌شبی در رمضان وقتی ما بودیم و ردیف قبرهای کنده شده، ما بودیم و بوی گلاب و سوسوی شمع‌های بالای قبر، ما بودیم و بوی خاک خیس و...بوی قبرستان، خوف هم نداشت اصلا.

+  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

الف) نه، شما را نمی‌شناسم. اصلاً هم نمی‌فهمم یعنی چه که از پس آب خوردن، باید کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف کرد. داشتم وب‌گردی می‌کردم که در یکی از این وبلاگ‌ها که حالا نشانی‌اش را هم فراموش کرده‌ام، عنوان "حالا که فکرش را می‌کنم" توجهم را جلب کرد. پست اولش را که دیدم، "وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی"، از همان راهی که آمده بودم، برگشتم. به خاطر عنوان پرطمطراق و حجم زیادش.

 

ب) شما را نمی‌شناسم، اما ردیف کردن کلی دلیل و توجیه فلسفی برای آب خوردن، برایم غریبه نیست. نشانی "حالا که فکرش را می‌کنم" را هم از یکی از کامنت‌هایی که برای وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بودید، پیدا کردم. عنوان پرطمطراق آخرین پست وبلاگ برایم جالب بود و تا انتها مطلب را خواندم. مشتاق خواندن پست‌های قبلی شدم. خواندمشان. نثر روان و صداقت جاری توی مطالب، خصوصاً شخصی‌نویسی‌ها که گاهی حتی تنه به تنه نثر جلال در سنگی بر گوری می‌زد، فوق‌العاده بود. خلاصه "حالا که فکرش را می‌کنم" هم به سیاهه سایت‌ها و وبلاگ‌هایی اضافه شد که باید هر روز سری به آنها بزنم.

 

ج) "خانم آروین" وبلاگ خوبی دارید. من که بیشتر کتاب‌هایم را با خواندن وبلاگ شما انتخاب می‌کنم. مثلاً همین ۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسه. راستی این منابع دکترای علوم سیاسی را هم کاش روی وبلاگ بگذارید.

 

د) "بهاره جان" مثل همیشه عالی بود. همین.

***


ادامه
+  جمعه سیزدهم مهر 1386  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

مرا که می‌شناسید، آب هم که می‌خورم، پشت‌بندش کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف می‌کنم؛ به‌هرحال هرکسی یک‌جور وسواس دارد، یکی وسواس نجس‌پاکی و تمیزی کثیفی دارد، دیگری روی سروضعش حساسیت‌های مضحک دارد، آن‌یکی مدام به حرف‌وحدیثِ دیگران پشت سرش بدگمان است، من هم در این میان یک وسواس ذهنی نامعمول و نامعقول نصیبم شده است که بابت هر نشست‌وبرخاست ساده‌ای، کلی فکر و خیال توی ذهنم چرخ می‌خورد که آیا حالا باید در همین زمان و به همین شیوه از جایم بلند می‌شدم یا آلترناتیو دیگری هم بوده است و حالا که آن گزینه‌ی دیگر را انتخاب نکرده‌ام، دلیل و توجیه‌ش چه بوده است و از این دست کلنجارها و خوددرگیری‌های ذهنی.

حال از شما چه پنهان، اخیرا برخی انتقادات و نظرات و گاه حتی گلایه‌های دوستان از شخصی‌نویسی‌های حادِ بنده فزونی گرفته و حتی بعضا دیده شده دوستان از خواندن برخی پست‌ها و اعترافات صریح‌شان، از خود اینجانب معذب‌تر شده‌اند؛ ملتی که ابتدا در آن‌سوی این دیوار مجازی، وجنات و سکنات بنده را رویت کرده‌اند و بعضا خرده آشنایی‌های معمولی بهم زده‌اند، بعد که اتفاقی یا جور دیگر، سر از اینجا درمی‌آورند، کلی حیران و بهت‌زده می‌شوند که آخر این آدمی که اینقدر در زندگی اجتماعی و واقعی‌اش، غیرشخصی و جدی رفتار می‌کند، آدمی که تمامی ارتباطات معمولش، حدومرزهای شدید و غلیظی دارد که نه خودش مایل به فراتر رفتن و نادیده گرفتن آن‌هاست و نه دیگران؛ کسی که کلا و اصولا، «خانم آروین» محسوب می‌شود و به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسند کسانی که در مواجهه‌ی حضوری، با نام کوچک خطابش می‌کنند و خلاصه خیلی بچه‌ی سربراه و کلاسیک و بعضا سنتی‌ای است، چطور می‌شود همین آدم یک‌دفعه می‌آید در جایی مثل وبلاگ که معمولا آدم‌های ناشناس بر سر دیوارش سرک می‌کشند، بی‌جهت این‌همه دخترخاله می‌شود و تلقی برمی‌دارد شخصی‌ترین احساسات و درونی‌ترین تجربیاتش را می‌ریزد روی دایره؟ بنده خداها هی پیش خودشان فکر می‌کنند که این دختر هم عقل ندارد، شعورش نمی‌رسد که در چه جامعه‌ای زندگی می‌کند، نمی‌فهمد که این آدم‌های شناس و ناشناس، لزوما حسن‌نیت و ظرفیت این همه صداقت و اعتراف به ضعف و حقارت و غیره را ندارند؛ جنبه ندارد که بفهمد وبلاگی هم اگر دارد بهتر است مثل آن شخصیت بیرونی و شناخته شده‌اش، زیادی جدی و معقول و غیرشخصی باشد و حداکثر به مطالب و موضوعات فکری- تخصصی بپردازد.  

همین شد که «وبلاگ‌نویسی» و چرایی و چگونگی آن هم شد قوز بالای قوز و شد یکی دیگر از خوره‌های‌ سخت و بدخیم ذهن و روحم. به‌هرحال عجالتا و از پس رنج و تعب بسیار بابت کشف و شهود و اعترافات رسواکننده‌ی ذهنی، یک ایده‌ی اولیه به این عقل ناقص بنده رسیده است که بد ندیدم با شما هم در میان‌ش بگذارم تا بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد و آخر و عاقبت‌مان با این وبلاگ و بلاگ‌نویسی به کدام ناکجاآباد مخوفی ختم می‌شود.

اما طبق معمول، برای آن‌که سر از کار این عنوان نسبتا پرطمطراقِ «وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی» درآوریم، گویا چاره‌ای نداریم جز آنکه به پرسش‌های اصلی و کوچکتری خردش کنیم مانند:

 

۱- منظور از کنش اخلاقی چیست یا درواقع کدام کنش اخلاقی با چه ویژگی‌هایی مد نظر است؟

۲- منظور از وبلاگ‌نویسی چیست یا درواقع کدام نوع از انواع مختلف وبلاگ‌ها یا کدام سبک از وبلاگ‌نویسی مدنظر است؟

۳- ارتباط میان پاسخ دو پرسش پیشین یا درواقع عامل پیوند دهنده‌ی کنش اخلاقی و سبک خاصی از وبلاگ‌نویسی چیست؟


ادامه
+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

نمایشنامه‌ی کوتاه «بازی استریندبرگ» عصاره‌ای است غلیظ از زندگی و هر آن‌چه در آن است و البته بیش از همه، عصاره‌ای از ملال ریشه‌دار و عمیقا مضحکی که در تاروپود لحظه به لحظه‌ی زمان در هم تنیده است. می‌گویید نه؟ «گفتگوی قبل از شام» را نگاه کنید: 


ادامه
+  دوشنبه نهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«خیلی حقیر بود، خیلی کتاب حقیری بود. برداشت‌هایی که می‌کند و حرف‌هایی که می‌زند نشان دهنده یک ذهن عقب‌افتاده است. حرف‌هایی که راجع به سیمین دانشور و آن پزشک می‌زند به گونه‌ای است که اگر آدمی اهل کمی تفکر باشد چنین حرف‌هایی نمی‌زند» و البته جسارتا بنده اضافه می‌کنم: «و نیز اهل مقادیر معتنابهی ریا». گرچه خاطره‌ام از گوینده‌ی این بیانات مشعشع و اخلاقیات مثال‌زدنی‌اش را اینجا شرح داده‌ بودم، بااین‌حال اما هرگز به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که روزی روزگاری با چنین قضاوت‌های عجیب‌وغریبی از جانب او مواجه شوم، آن‌هم راجع به کتاب کوچک و کم‌حجمی از آل‌احمد که واقعا اگر هیچ‌چیز نداشته باشد، لبریز از صداقتی کمیاب و گزنده است. بگذریم از آن‌که نثر آل‌احمد در این کتاب هم نثر منحصربه فردی است و بنا به اعتراف فیلسوف-شاعرِ بزرگوار، «اساسا قابل تقلید هم نیست». نثری محکم، روان و تاثیرگذار، با جملاتی کوتاه و مقطع، بدور از هرگونه خیال‌بافی و رازآلودگی ریاکارانه، نثری شخصی و صریح و سخت.

آل‌احمد البته یادگار نوجوانی‌های من است، «زن زیادی»، «سه‌تار» و «مدیر مدرسه»، همگی مال همان روزهای بی‌خیالی و سربه‌هوایی بودند که ادبیات را گهگاه، به عنوان سرگرمی‌ای بی‌خطر مزمزه می‌کردم. بگذریم؛ به‌هرحال آن روزها نمی‌دانم چرا این یک قلم «سنگ گور» کوچک جا افتاده بود.

«سنگی بر گوری» را که می‌خواندم، سطر به سطر، نفوذ صداقتی خدشه‌ناپذیر و انسانی و ناب را در رگ‌وریشه‌ی روحم احساس می‌کردم و هرچه پیش‌تر می‌رفتم، بیشتر از قضاوت‌هایی بی‌معنا و مزورانه در باب این کتاب به تنگ می‌آمدم؛ مدام پیش خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است کسی مثل آل‌احمد، تمام آن افه‌های شبه روشنفکرانه و به اصطلاح متفکرانه را بگذارد در کوزه و بنشیند رک‌وراست، با خوره‌های روحش کلنجار رفتن و مبارزه و عاقبت... فرسودگی‌ای چاره‌ناپذیر. هی حساب کردم ببینم چطور می‌شود آدمیزاد بنشیند و فارغ از هر آنچه که تابحال خوانده است، با چشم بستن بر روی هر آنچه زیادی عقلانی است، با نادیده گرفتن تصویرهای پر زرق‌وبرق و گیرای دیگران از خودش، صاف‌وساده بنشیند یک گوشه و همین‌طور صادقانه و بی‌ریا، هی به خودش فکر کند و به زنش و به ملال و خیانت، و به فرزند و ...سنگ گوری که نیست.

لازم به گفتن نیست البته که من با قضاوت نقل شده در ابتدای این سطور، از بیخ‌وبن مخالفم. «سنگی بر گوری» به نظر من، شخصا، نه‌تنها کتاب حقیری نیست بلکه اتفاقا نمادی است از صداقتی ناب و والا، صداقتی که نه‌تنها از پس دور ریختن و پشت پا زدن به ریا و تزویری مشمئزکننده و کلیشه‌ای آشکار می‌شود، بلكه بیش از آن، صداقتی است که حقارت هر نوع پنهان شدن کبک‌وار در زیر خروار خروار تفکر و فلسفه و توجیه‌های لوس و کم‌مایه‌ی شبه روشنفکرانه را با صراحتی گزنده و فراتر از حد تحمل، عیان می‌کند و احتمالا به همین سبب، مورد خشم و جوش‌وخروشِ بی‌دلیل کسانی قرار می‌گیرد که به واسطه‌ی چنین صداقت و صراحتِ دودمان بر باددهی، از خدشه‌دار شدن هیبت پوشالی متفکرانه‌شان، در هراسی کودکانه و مضحک‌ روزگار می‌گذرانند.   

 

بعدالتحریر: خب دیگر چه می‌خواهید بیش از این؟ عابد رند كار را تمام كرده است: سنگی بر گوری را اینجا بخوانید تا با نوشیدن سطر به سطر صداقتی ناب و كمیاب، ته دلتان هي بلرزد و بلرزد و عاقبت مست شوید به تمامی، آنقدر كه دیگر حتی روی پای‌تان بند نباشید.

+  یکشنبه هشتم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

می‌دانید، من همیشه فکر کرده‌ام ممکن است ما در بهشت زندگی نکنیم، اما حداقل در قعر جهنم هم نیستیم، در جایی مثل...کره‌ی شمالی. جایی که آدم‌هایش از فرط قحطی و گرسنگی، به حیواناتی عاری از هر گونه ویژگی‌های انسانی تبدیل شده‌اند و در زیر نظارتی همه جانبه و نفس‌گیر، جز عباراتی محدود و ضروری، باقی کلمات را از یاد برده‌اند.

سرنوشت غم‌انگیز کره‌ی شمالی در مقایسه با جهش باشکوه و حیرت‌انگیز کره‌ی جنوبی، یکی از آن شواهد واقعی تلخی است که در پس تمامی دعواهای تئوریک و بحث‌های نظری آکادمیک، شکست تمام‌عیار و فاجعه‌بار تحقق عملی کمونیسم و چپ‌گرایی ارتدوکس را در مقایسه با موفقیت پرفرازونشیب اما قطعی سرمایه‌داری، به رخ هر خواننده و بیننده‌‌ای با هر نوع عقیده و پیشینه‌ی ایدئولوژیک می‌کشد. برای من، کره شمالی مصداق تام و تمامی است از قدرت بی‌چون‌وچرای زدوبندهای سیاسی و منافع ملی کشورها که نقض هولناک و مداوم ابتدایی‌ترین حقوق انسانی در این جامعه‌ی مصیبت زده‌ را کمرنگ و بی‌اهمیت جلوه می‌دهد. کره شمالی مصداقی است از جامعه‌ای که سال‌هاست اقلیتی مسلح، اکثریتی گرسنه و بی‌سلاح را به بند کشیده است و دیکتاتورهای بدوی و بی‌منطق این کشور، رسما و علنا، هرگونه بلای غیرانسانی را بر سر بزرگ و کوچک جامعه‌شان نازل می‌کنند بدون آن‌که هرگز ترسی از سقوط یا تزلزل پایه‌های حکومت و قدرتشان را به خود راه دهند. کره شمالی می‌تواند ده‌ها سال دیگر به انزوای بین‌المللی و بایکوت خبری جامعه ‌و وضعیت مخوف و غیرانسانی آن ادامه دهد و همچنان شکنجه‌هایی قرون وسطایی و غیرقابل تصور را در مقیاسی وسیع، بر صدها هزار نفر از توده‌های گوشت و پوستی اعمال کند که سال‌هاست قدرت هرگونه تفکر، انتقاد و کنش و عمل را به کلی از دست داده‌اند. 

«آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ» داستان پسربچه‌ای است که از نه سالگی تا نوزده سالگی را در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری با عنوان یودوک می‌گذراند، در سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۶، زمانی‌که کره‌ی شمالی هنوز وضعیت قابل تحملی داشت و فرسنگ‌ها از فقر و فلاکت امروزی‌اش فاصله داشته است. تازه در آن زمان اردوگاه‌های کار اجباری جایی بوده است که افراد به واسطه‌ی گرسنگی دائمی، هر نوع حشره و جانور جنبده‌ای را خام‌خام قورت می‌دادند و در این میان به هیچ‌کس دیگری جز خودشان فکر نمی‌کردند. پسربچه‌ای نه ساله و اردوگاه كار اجباری؟ بله، البته، چراكه بر مبنای كمونیسم نژادپرستانه‌ی كره‌ی شمالی، خون ضد انقلابی‌گری در ر‌گ‌های تمامی اعضای یك خانواده جاری است حتی وقتی تنها یكی از آن‌ها مرتكب جرم‌های پیش‌پاافتاده و مضحكی مانند شور و شوق نشان ندادن كافی در مراسم تولد پیشوای بزرگ می‌شود. راوی البته پس از آزادی از اردوگاه و در پی گوش کردن به رادیوهای بیگانه، زمانی‌که در معرض تبعید دوباره به اردوگاه قرار می‌گیرد، به واسطه‌ی کمک‌های مالی اقوام مهاجرش در ژاپن، به خاک چین و از آنجا به کره‌ی جنوبی می‌گریزد و به همراه پیر ریگولت، نویسنده‌ی فرانسوی و نگارنده‌ی کتاب معروف «کتاب سیاه کمونیسم»، تجربیات خود از زندگی و مرگ در کره‌ی شمالی را به رشته‌ی تحریر در می‌آورد.

«آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ» البته آنچنان که انتظار می‌رفت، تکان دهنده نبود، گزارشی بود روزنامه‌وار و کلی از فضای اردوگاه‌ها، گرسنگی کشنده، فروپاشی روابط انسانی و فجایعی از این دست که در حدود چهارصد صفحه شرح‌وبسط داده شده‌اند. فضای اجتماعی - روانی‌ای که کانگ چول هوان از کره‌ی شمالی ترسیم می‌کند، تا حد زیادی به فضای 1984 اورولی نزدیک است اما از انجایی‌که ماهرانه و تاثیرگذار نوشته نشده و صرفا راوی گزارشی از واقعیات موجود بوده است، آن تاثیر عمیق و ماندگار را ندارد. به خصوص از آنجایی‌که نویسنده به دگردیسی‌های روانی افرادی نمی‌پردازد که رسما و عملا، بدون سر سوزنی امید، به حیواناتی بارکش و همواره گرسنه و بری از هر گونه احساسات و  عواطف انسانی تبدیل شده‌اند، کتاب تاثیرگذاری مورد انتظار از روایت چنین فجایعی را ندارد.

با این‌حال، کتاب نثر روانی دارد و به سرعت پیش می‌رود و علی‌رغم شرح و بسط غیرضروری تجربیات شخصی نویسنده‌اش، شما را در تجربه‌ای حداقلی از زندگی و مرگ در قعر جهنم سهیم می‌کند.

 

پی‌نوشت: خواندن این کتاب را شدیدا به هم‌وطنانی توصیه می‌کنم که فکر می‌کنند بالاتر از سیاهی جامعه‌ی ما رنگی نیست و هرگونه انتخابات و تلاش برای بهبود وضعیت موجود را با تمسخر و بیزاری نظاره می‌کنند.  ایضا دوستان و هم‌کلاسی‌هایی که بعد از سی، چهل سال، از سر بیکاری و ملالِ ناشی از دلارهای نفتی جامعه‌ی ایرانی، فیل‌شان یاد هندوستان کرده و با چپ‌گرایی‌های سخیف، واپس‌گرا و ارتجاعی، سنگ پیشرفت‌های صنعتی شوروی زمان استالین را به سینه می‌زنند، خواندن این کتاب برای‌شان از نان شب واجب‌تر است.

+  شنبه هفتم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

«عیسی می‌آید» حول یک ایده‌ی خام و اولیه شکل گرفته است، این‌که «آدم‌هایی که همدیگر را دوست دارند و در جهان واقعی امکان دیدار یکدیگر را ندارند، می‌توانند در خواب و رویا به وصال هم دست یابند». در این بین کارگردان سردستی‌ترین راه را برای به نمایش درآوردن این ایده انتخاب کرده است. داستان اسیری ایرانی که از دست عراقی‌ها می‌گریزد و در هنگام فرار زخمی می‌شود و در حالت بیهوشی و رویا، خود را در کنار خانواده‌اش نجات‌یافته می‌بیند. البته او در عالم رویا هم به گونه‌ای متوجه است که زخمی است و فرصت کمی برای بودن با خانواده‌اش دارد و به همین دلیل تصمیم می‌گیرد آرزوی دختر کوچکش برای سفر به تهران و دیدن باغ وحش و جنگل را برآورده کند. گرچه در راه با آدم عجیب‌وغریبی مواجه می‌شوند که آن‌ها را در سفر همراهی می‌کند و عاقبت به عیسی می‌گوید که زمان مرگش فرا رسیده است و با مرگ او در  رویاست که هرسه، عیسی و همسر و دخترش، به عالم واقع بازمی‌گردند و تمام وقایع آن سه روز را به عنوان خواب و رویا به یاد می‌آورند.

«عیسی می‌آید» با این ایده‌ی اولیه، می‌توانست فیلم متفاوت و قابل اعتنایی درآید اگر به لحاظ تکنیکی و سینمایی، مایه‌‌های هوشمندی و حرفه‌ای بیشتری صرف آن می‌شد. فیلم، بازی‌های تصنعی و لوسی دارد، ریتمش بیش از حد کند و کسالت‌آور است و مهمتر از همه، کارگردان از ظرفیت‌های هیجان و دلهره‌ای که ناشناختگی قواعد رویا در بردارد، مطلقا هیچ استفاده‌ای نکرده است.

«عیسی می‌آید» اگر فیلم خوش‌ساخت و حرفه‌ای از آب درمی‌آمد، می‌توانست یکی از قدم‌های اولیه و قابل تامل در روند تولید سینمایی باشد که با ساختارشکنی در روایت زمانی و مکانی، از الگوی کلاسیک و شناخته شده‌ی فیلم‌های کنونی فاصله گیرد و ظرفیت‌های بالقوه‌ی سینمای متفاوت و با رویکردهای نو را تا حد زیادی تحقق بخشد. اما صد افسوس و دریغ که چنین ایده‌ی خامی نه‌تنها در روند تولید فیلم‌نامه و شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌ها و حوادث و گره‌های داستانی، به پختگی نمی‌رسد، بلکه سروصورت بدساخت و ابتدایی آن به لحاظ سینمایی، همان کورسوی امید حاصل از ایده‌ی خام و اولیه را نیز به کلی خاموش کرده و فیلم را به سطح تجربه‌گرایی‌های نازل و ابتدایی فرو می‌کاهد. 

پی‌نوشت: از شما چه پنهان، ما یک خبط مضاعفی مرتکب شدیم و چندی پیش به دیدن یکی دیگر از این فیلم‌های به اصطلاح متفاوت و روایت‌های چندگانه از زمان و مکان هم رفتیم. «سرگیجه‌»ی محمد زرین‌دست در مقایسه با هر فیلم بد و خوبی که در سینمای ایران تولید شده است، یک افتضاح تمام‌عیار است. فیلم بی‌سروتهی که محض رضای خدا یک نقطه‌ی قوت حداقلی هم ندارد و انبوه ضعف‌های مضحک و گل‌درشت، از سر و روی نزار و روبه‌قبله‌اش می‌بارد. فیلم‌نامه‌ی بی‌معنا، تکه‌پاره، بی سروته، با انبوهی کلیشه‌های ملال‌آور و بی‌ربط که به زور در کنار هم چپانده شده‌اند، بازی‌های افتضاح و تصنعی، گریم و صحنه‌پردازی‌ای که در یک پس‌زمینه‌ی تاریخی، سرشار از سوتی‌های تابلویی است که حتی یک بچه‌ دبستانی هم سر از کارشان درمی‌آورد، به علاوه‌ی انبوه سکانس‌های اضافه و بی‌ربط، ریتم کند و کشدار و وقایع نامربوط و زائد، «سرگیجه» را به یکی از مفتضح‌ترین فیلم‌هایی تبدیل کرده است که تماشاگر ایرانی، بخت سیاه مواجهه با آن‌ها را داشته است. باور کنید تازه وقتی آدم فیلمی مانند «سرگیجه» را می‌بیند به عمق فداکاری و خدمتی پی می‌برد که فیلم‌هایی مانند عروس فراری و خوش‌قدم و كلا هر نوع عروس و داماد دیگری در حق سینمای ایران مرتکب می‌شوند. باور کنید در مقابل کارگردان سرگیجه، باید دست کارگردانانی را بوسید که تنور به اصطلاح فیلم‌های عامه‌پسند و  تین‌ایجری و سینمای گیشه را گرم نگه می‌دارند و خدای‌نکرده به فکر افاضات نخ‌نمای مثلا متفاوت نمی‌افتند.

مرتبط: سردرد

+  جمعه ششم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم | 

بل‌آمی یک ریشخند و تمسخر تمام‌عیار است از زندگی پاریسی، با تمام آن اشرافیت مسكين و رو به انحطاط، خرده بورژوازی دهاتی‌وار و نوکیسه، شب‌نشینی‌های پر زرق و برقِ بدلی، زنبارگی‌های بی‌پایان، اخلاقیات انحطاط یافته و از یاد رفته، زد و بندهای کثیف سیاسی، روزنامه‌های وابسته و سلسله‌مراتب اجتماعی مضحک و بی‌معنایی که پله‌های شکسته و فرسوده‌اش را حیله‌های حقیر و پشت‌هم‌اندازی‌های پست، هموار می‌کند.

بل‌آمی از دسته‌ی رمان‌های کلاسیک و قرن نوزدهمی است، با توصیف کشدار و خیره‌کننده‌ای از جزئیات تور لبه‌ی یقه‌ی لباس خانم‌ها و انبوه صفت‌هایی که راه‌به‌راه پشت سرهم ردیف می‌شوند تا حالات و روحیات شخصیت‌های داستان را توصیف کنند. البته که موپاسان شما را به یاد فلوبر می‌اندازد، البته که دنیای پوچ و حیله‌گرانه و پر زرق و برق مدرنِ «بل‌آمی» شباهت‌های جالبی با مابه‌ازایش در «مادام بوآوری» دارد، البته که ژرژ دوروآ همان روستایی آس‌وپاسی است که به هر دری می‌زند تا خود را در اجتماعات ثروتمندان و نوکیسه‌گان پاریسی جا کند، شده است با فریب زن‌ها و بهره بردن از زیبایی‌ها و جذابیت‌های جوانی‌اش، همان‌طور که اما بوآوری در حسرت رهایی از زندگی شهرستانی و خرده‌بورژو‌ایش و در تلاش برای دست‌یابی به شکوه و تجمل، راه مشابهی را در پی می‌گیرد و از بغل یک مرد به آغوش دیگری پناه می‌برد. با تمام این‌ها اما پایان سعادت‌مندانه و باشکوه «بل‌آمی» در مقایسه با مرگ حسرت‌بار اما بوآوری در فقر و مسکنت رقت‌بار، پایان پرنیش و کنایه‌ای است. موپاسان با این رمان و شرح عیاشی‌ها و دسیسه‌بازی‌های دوروآ و عاقبتِ ثروتمند و سعادتمندش، تمام زندگی مدرن پاریسی و قواعدش را به رسوایی می‌کشد.

دو مارل، زن شوهردار و معشوقه‌ی همیشگی دوروآ به کنار، او درست بالای سر جنازه‌ی رفیقش، بیوه‌اش را خواستگاری می‌کند تا به جاه‌طلبی‌های ریز و درشتش جامه‌ی عمل بپوشاند، بعد انگار که روح فورستیه، همین رفیقی که در ساعت‌های موحش احتضار سخت به دنیا و زنده ماندن دل بسته است، در جسم او حلول کرده باشد، می‌شود نمونه‌ی تام و تمامی از همان فورستیه‌ی سابق؛ چراکه نه‌تنها زن او را تصاحب می‌کند بلکه اتاق کار، جایگاه شغلی و حرفه‌ای، مقاله‌ها، سرگرمی‌ها و خلاصه هر آنچه فورستیه از خود به جا گذاشته است را تصاحب می‌کند تا آنجا که همکارانش در روزنامه به کنایه او را همان فورستیه صدا می‌زنند. بعد نفرت از رفیق مرده است که روحش در لحظه لحظه‌ی زندگی او نفوذ کرده است، برقراری رابطه‌ی نامشروع با همسر میان‌سال و به‌اصطلاح پاکدامن مدیر روزنامه، مچ‌گیری همسرش در هنگام زنا و طلاق دادن‌ش و دست‌آخر و در نهایتِ وقاحت و بی‌شرمی، دختر کم سن‌وسال همان معشوقه‌ی میان‌سال و مدیر روزنامه را که به لطف زدو بندهای سیاسی پشت پرده به ثروتی هنگفت دست یافته و یک نوکیسه‌ی تمام عیار تبدیل شده‌اند، به زنی می‌گیرد و داستان در اوج شکوه و سعادت دوروآ، جوانک آس‌وپاس شهرستانی که تنها با زنبارگی‌های بی‌پایان و حیله‌گری‌های حقیر به چنین جایگاه باشکوه و غبطه‌برانگیزی دست یافته است، پایان می‌یابد.

نثر موپاسان همان نثر واقع‌گرای فلوبری است که روایتی سرد و بی‌غرض و همه‌جانبه از جزئیات بی‌پایان و خیره‌کننده به دست می‌دهد و بدون آنکه قضاوت و داوری اخلاقی صریحی در کار باشد، با داستانی که سطر به سطرش نمادی از کنایه‌های گزنده و نیش‌دار است، کل زندگی مدرن پاریسی را به سخره می‌گیرد.

 

پی‌نوشت: این کتاب را هم به اعتبار مترجمش گرفتم که پیش از این کارهایش را پسندیده بودم، ناگفته آشکار است که پرویز شهدی این رمان نسبتا حجیم را هم به سیاق ترجمه‌های قبلی‌اش، روان و کم‌نقص ترجمه کرده است.

+  جمعه ششم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

پیش‌درآمد: این پست مخاطب خاص دارد، تنها کسانی‌ مخاطب اصلی این پست محسوب می‌شوند که با شوقی خبیثانه و حقیرانه، مصائب اخیر دانشجویی بنده را از لابلای معدود خطوط محو اینجا دنبال کرده‌اند و بر مبنای همین بضاعت کم‌مایه‌شان، جدی‌تر از گذشته، لذت حیوانی لغز خواندن بی‌پایان پشت سر دیگران را تجربه می‌کنند و به شایعه‌پراکنی‌های بی‌معنا علاقه‌ی وافری نشان می‌دهند. پیشاپیش از همه‌ی کسانی‌که وجود چنین پستی را در فضای این وبلاگ نامربوط و ناخوشایند تشخیص می‌دهند، عذر تقصیر می‌خواهم اما نیاز به گفتن نیست که هر کس آستانه‌ی تحمل خاص خودش را دارد و از شما چه پنهان، بنده از توضیح مکرر اصل ماجرا برای این‌وآنی که راه‌به‌راه شایعات عجیب و غریبی تحویلم می‌دهند و صحت و سقمش را جویا می‌شوند، جان به لب شده و تصمیم به تقریر اجمالی همین تکرار مکرراتی گرفته‌ام که شاید به هیچ‌کس جز شخص خودم مربوط نباشند.


ادامه
+  جمعه ششم مهر 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

کریستیان روشنفور را با «استراحت جنگجو» می‌شناختم که روایت نفس‌گیر و غیرقابل‌باورش از زنانگی و عشق و لذت، برایم روایتی منحصر به فرد و ماندگار بوده و هست. «استراحت جنگجو» را اگر نخوانده‌اید، بخوانید چون در نوع خودش یگانه است و مشابهش را حداقل من ندیده‌ام.

«بچه‌های کوچک قرن» را اما نه به اعتبار نویسنده و اثر قبلی‌‌اش، بلکه به اعتبار ذوق و سلیقه‌ی مترجمش، ابوالحسن نجفی گرفتم که چند وقتی است بدجوری شیفته‌ سلیقه و انتخاب ادبی‌اش برای ترجمه هستم. «بچه‌های کوچک قرن» اما نه در حدواندازه‌های خالق «استراحت جنگجو» بود و نه در مقیاس انتخاب‌های قبلی نجفی، کار قابل اعتنایی به حساب می‌آمد.

داستان در سال‌هایی از قرن بیستم می‌گذرد که حکومت فرانسه تصمیم می‌گیرد برای افزایش جمعیت و مثبت کردن نرخ منفی رشد جمعیتش، به خانواده‌های پر فرزند و به نسبت تعداد فرزندان، کمک‌خرج بپردازد، به‌گونه‌ای که با آمدن چهارمین و پنجمین فرزند، خانوده از کار و درآمدِ مستقل از کمک دولت بی‌نیاز شود.

«بچه‌های کوچک قرن» شرح خانواده‌های شلوغ و پرسروصدا و کسالت‌باری است که انبوه بچه‌های ریز و درشت به حال خود رها شده‌اند و اینجا و آنجا درهم می‌لولند و یارانه‌های دولتی هم صرف عیاشی‌های پدر و مصرف‌گرایی مبتذل زنان دهاتی و خرده‌بورژوا می‌شود. هر بچه‌ای که می‌آید، تلویزیون، یخچال، فرش و احیانا اگر دوقلو باشد، اتومبیل را به همراه خود می‌آورد.

داستان از زبان دختربچه‌ای روایت می‌شود که فرزند اول خانواده است و وظیفه‌ی تر و خشک کردن انبوه بی‌شمار و پایان‌ناپذیر خواهر و برادرهای کوچکش را بر عهده دارد، زندگی‌ای بی‌معنی و تا سر حد مرگ، کسالت‌بار. همین است که او به تدریج و بی‌آنکه بفهمد، به کارگرِ ساختمانیِ خانه‌های نیمه‌سازِ روبرو دل می‌بندد و بعد از این‌که او ساختمان‌های دوردست دیگری را برای کار انتخاب می‌کند و از محله‌ی آن‌ها می‌رود، تمام فکر و ذکرش می‌شود پیدا کردن او و تکرار تجربه‌ی لذتبخش‌ و مبهمش در جنگل‌های اطراف با او. در همین حینِ به این در و آن در زدن برای یادگرفتن موتور سواری و پیدا کردن عشق‌ش است که کم‌کم بالغ می‌شود و خوب می‌فهمد که خواسته‌ی اصلی‌اش چیزی نیست جز «نیاز به یک مرد» و از سر همان بی‌اعتنایی‌ حاصل از ملال و بی‌معنایی زندگی حقارت‌بارش است که با سرعتی باورنکردنی، به یک نیمه روسپی نسبتا موفق تبدیل می‌شود. پایان داستان هم البته سرهم بندی‌ شده‌ترین پایان ممکن است. سر و کله‌ی یک مرد مستقل و نسبتا تحصیلکرده، به همراه عشق پر سوز و گدازش پیدا می‌شود و همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود.

«بچه‌های کوچک قرن» نه از حیث توصیف و روایت نقطه‌ی درخشانی دارد و نه منطق داستانی‌اش دلچسب و قابل پذیرش است. تمام داستان در تکه‌هایی بی‌معنا از زندگی ملال‌آور و حقیر یک خانواده‌ی پرجمعیت خلاصه می‌شود که تکرار و کلیشه‌های کسالت‌بار از لحظه لحظه‌ی آن بیرون می‌زند. جز راوی داستان، انبوه دیگر شخصیت‌ها، تنها به کار پس‌زمینه‌ای گنگ و غیرقابل تشخیص می‌آیند که انگار از سر رفع تکلیف و با آب دهان مرده در حاشیه‌های داستان نقاشی شده‌اند. گواین‌که رفتار و کردار و بعضا سخنانِ راوی اصلی هم کلا بی‌ربط و بی‌معنی است. چه آن موقع که به تکالیف مدرسه عشق می‌ورزد و چه آن زمانی‌که با بی‌اعتنایی به رابطه‌های متعدد و با فواصل زمانی کوتاه تن می‌دهد و چه در انتهای داستان که عشق اول و آخرش را می‌یابد و به اصطلاح سعادتمند می‌شود، هیچ منطق قابل پذیرش و احساس قابل درکی از خودش بروز نمی‌دهد. بیشتر شبیه دختربچه‌ی خل و چلی رفتار می‌کند که هیچ درکی از خودش و دنیای اطرافش ندارد و همین‌طور الله بختکی سر راهش کارهایی را انجام می‌دهد.

به هرحال «بچه‌های کوچک قرن» اگرچه از تم‌های مورد علاقه‌ی روشنفور در «استراحت جنگجو» یعنی تجربه‌ی زنانه از عشق و لذت، بی‌بهره نیست اما به نظر من، شخصا، بیش از حد مل