تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

چه کسی فکرش را می‌کرد انتخابات، مساله‌ای تا به این‌حد غیرشخصی، به ساده‌ترین و دقیق‌ترین سنگِ محکِ دوستانه‌ترین روابط شخصی تبدیل شود؟

چطور؟ ساده است: اول آن‌ها به حسن‌نیت من در نوشتن این متن‌ها شک می‌کنند و بعد نوبت من است که در حسن نیت آن‌ها در نقدهای‌شان تردید کنم و این‌گونه است که بی‌ارزش بودن یک دوستی عیان می‌شود.

پی‌نوشت 1: باور به حسن‌نیت طرف مقابل، همه‌ی آن‌چیزی که یک رابطه‌ی دوستانه بر آن بنا می‌شود، پس کی می‌خواهم راجع بهش بنویسم؟

پی‌نوشت2: این روزها سخت‌گیرتر از همیشه‌ام، چه در مورد خودم و چه در مورد دیگران، چرایش را نمی‌دانم شاید چون بهترین دوستانم در زندان‌اند، این‌هایی که بیرون مانده‌اند و در کنج خانه‌های‌شان کز کرده‌اند، لااقل به اندازه‌ی خود من خنگ و بی‌مصرف بوده‌اند، پس چه اصراری دارند که خودشان را پاک‌تر و کاری‌تر نشان دهند؟

پی‌نوشت3: هییییس، سکوت می‌کنید لطفا؟ حالا وقت‌اش نیست.

+  شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  گزنه

فاطمه

این‌جا دیگر کسی نمانده است، همه‌ی هوش و امید و جوانی این سرزمین را برده‌اند در عمق تاریکی و ظلمت حبس کرده‌اند. شهر خالی شده است، خالی از هرچه شور و عشق و زیبایی است، تهران شده است همان تهران سنگی، همان تهران عصبانی، خشم و سنگ، همه‌ی آن چیزی که برای‌مان باقی مانده است.

من راه می‌روم فاطمه، روی تمام سنگ‌فرش‌های این شهر، به‌جای تمام بچه‌ها راه می‌روم، به‌جای تمام بچه‌ها نگاه می‌کنم پرشور و امیدوار، من به‌جای تمام بچه‌ها لبخند می‌زنم به روی این چهره‌های خسته و عصبانی، من، تنها و تک‌افتاده...این شهر چرا چاه ندارد فاطمه.

من راه می‌روم فاطمه، دست‌تنها، دست‌خالی، دست‌هایم را می‌کشم روی دیوارهای این شهر، روی این چهره‌ی سنگی، می‌خواهم پاک کنم این‌همه سیاهی و نفرت و نامهربانی را، می‌خواهم شهر بشود همان شهر بهار، شهر خرداد سه هفته‌ای، نمی‌شود، پاک نمی‌شود، خون که به این راحتی پاک نمی‌شود فاطمه.

من، خار بی‌مصرف و بادوام این بیابان، این جهنم سوزان، می‌خواهم شهر را نگه دارم سبز و باطراوت، می‌خواهم وجب به وجب این خاک را نگه دارم امیدوار و منتظر، منتظر آن حضور حجم سبز، منتظر آن‌همه نور و پاکی و صداقتی که در حصار تنگ آن دیوارهای بلند جا نخواهد شد. من...

فاطمه، فاطمه، تکرار نام تو به آدم صبر می‌دهد و آرامش و...امید.

+  یکشنبه هفتم تیر 1388  توسط بهاره  با موضوع:  گزنه | 

سلام. ایمیل تون رو از وبلاگ تون پیدا کردم و از اونجا که قمبلی سبز منو دیدین مجبور شدم به‌عنوان یک دوست به نقد و نظر و هم‌فکری و اصلاح شما بپردازم :)

-------------------------------

[...]

1- خواننده‌ی وبلاگ‌ات که میرحسین نیست؟ پس لااقل یه سری از پست‌های قبل از انتخابات‌ات (مثل خرید تضمینی کشاورزی) به خواننده‌ها ارتباط چندانی نداره. مثلاً من خیلی از طرح این مساله خوش‌ام اومد، ولی خب، که چی؟ چیکار باید بکنم؟

2- درمورد احتمال شکست میرحسین باید بگم مهم‌ترین نقطه‌ی قوت وبلاگ‌ات همین بود، اگر همه این احتمال رو جدی می‌گرفتن هم بیش‌تر کار تبلیغاتی می‌کردن و هم این‌جوری بعد از انتخابات جوگیر نمی‌شدن.

3- اما درمورد طرح ماهواره شدیداً اونو غیر عملی می‌دونم، یه بار هم کامنت گذاشتم برات که این کف مطالبات نیست، بلکه سقف‌ مطالبات‌مونه. ابطال انتخابات برا حکومت خیلی راحت‌تر و کم هزینه‌تر از اون طرحه. اونا با تمام وجودشون ارزش و اهمیت همچین رسانه‌ای رو حس کردن.

4- چرا طرح یه حزب فراگیر برآمده از این انتخابات نه؟ حزب سبز با 13 میلیون پشتوانه:) اگر میرحسین این کار رو می‌کرد هم این نیروها هدر نرفته بودن و هم خودش یه مهره‌ی سوخته نشده بود و هم این که با جمع و جور کردن اصلاح‌طلبان چندین سال اخیر آینده‌ی روشن‌تری برامون قابل تصور بود.

5-  مساله‌ی تحصن میرحسین و اصرار بر آزادی زندانی‌ها هم خیلی ارزش‌مند بود، فقط مطمئن نیستم دوشنبه یکم تیر دیر نبوده باشه! اون وقت که اینو پیشنهاد دادی میرحسین هنوز برش داشت؟

----------------------------------------

اما موارد کلی‌تر:

اگر با بی‌خیالی بیش‌تر بنویسی تأثیرگذارتر خواهد بود، باور کن! هرچی بیش‌تر تلاش کنی به‌ات اهمیت داده بشه، کم‌تر این اتفاق می‌افته

تو که خط فکری‌ات برا خواننده‌هات مشخصه، چرا اصرار داری که هی یادآوری کنی؟ اصلاً شاید یه چیزایی هم فراموش بشه، چیکارش می‌شه کرد؟ تا بوده همین بوده؛ اما اصرار بر یادآوری، خیلی وقت‌ها نتیجه عکس می‌ده

یادت رفته تو چه وضعیت خاصی از تاریخ ایران می‌نوشتی؟ معلومه که خواندن و کامنت گذاشتن این روزها با روزهای معمولی فرق داره، چه انتظاری داری؟

می‌دونم که می‌خوای  تسلسل و نظم منطقی‌ نوشته‌هات حفظ بشه، اما لازمه این‌قدر این مساله آشکار باشه؟ یه کم (درظاهر) کشکولی‌تر بنویسی، خیلی واکنش کم‌تری خواهی دید

نمی‌تونی تغییر جنسیت بدی؟:)

خودت رو زیاد جدی می‌گیری:) بابا اینجا وبلاگه با فوق‌اش 500 تا خواننده. ببین چه کتاب‌های باارزشی که رو زمین موندن و نه کسی می‌خونه و نه کسی نقدشون می‌کنه

[...]

یه چیزای دیگه هم تو وبلاگ‌ات بنویس، زندگی که همه‌اش انتخابات نیست! اینو خیلی جدی گفتما:)

---------------------------------

تند که نرفتم؟

[...]                                                                                        

پی‌نوشت: همان‌طور که از وجنات و سکنات متن هم آشکار است، این نقد شوخ‌وشنگ را یکی از دوستان فرستاده است. فکر کردم زبان حال خیلی از کسانی است که این‌جا را می‌خوانند، گفتم تا آن پست‌های جدی و اصلی آماده شود، این را بگذارم این‌جا تا شما هم ذوق کنید بابت یک هم فکری عجیب همدلانه، همان‌طور که من سر کیف آمده بودم از آن متن پرجوش و خروش «ما کمتریم»:) آهان، اون سه نقطه‌های داخل کروشه هم یک نکات کمی شخصی‌تر بود، سانسورشان کردم با مجوز حفظ حریم خصوصی، اشکالی که ندارد احیانا؟ کامنت‌ها را هم...خیلی خب بابا، چرا می‌زنید، باز می‌گذارم خب:)

+  شنبه ششم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

دوستان می‌فرمایند شما وقت کردی یک سری به خودت بزن ببین احیانا عقده‌ی خودکم‌بینی‌ای، کمبود تایید و تحسین‌شوندگی‌ای چیزی نداری که هی چپ‌وراست به پست‌های خودت ارجاع می‌دهی و برای خودت کف می‌زنی و الخ؟ من هم خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گویند، بالاخره حرص آدمیزاد همین‌طور الکی که در نمی‌آید بخواهد از این فرمایشات تندوتیز کند:) این است که نشستم خودم را گذاشتم وسط ببینم مشکل دقیقا کجاست، چرا من هی یک چیزهایی می‌خواهم بگویم و هی دیگران یک چیزهای دیگری برداشت می‌کنند؟ چرا هی همه‌چیز نتیجه‌ی عکس می‌دهد؟ حرف زدن بلد نیستم؟ زبانم الکن است یا به قول دوستان دچار یک گره‌های  روانی – شخصیتی کور هستم؟

طبق معمول رفتم سراغ گذشته، سراغ تاریخ، سراغ «اولین درنگ: خوش‌بین نباشیم»، بعد البته «چه باید کرد» بود و «صداهایی که شنیده می‌شوند» و «خرید تضمینی محصولات کشاورزی» و...تا برسیم به انتها: شنبه، بیست‌وسوم خرداد 88، یک‌بار دیگر خوب نگاه‌شان کنید، ابتدا و انتها را می‌گویم، بیش از حد به‌هم شبیه‌اند، نیست؟ این «ما کمتریم» هم کاریکاتور همان دوتاست به نظرم، می‌گویم کاریکاتور چون هم اغراق‌شده است و هم طنزآمیز. باری، اولین درنگ را دوازدهم اردیبهشت نوشته‌ایم، چهل روز مانده به انتخابات، آخرین درنگ را نوزدهم خرداد، سه روز مانده به انتخابات، بااین‌حال تم اصلی هر دو، ‌فرض‌های بنیادین هر دو یکی است، اولین درنگ را به این امید نوشتیم که بتوانیم در روند انتخابات تاثیر بگذاریم، به هزار و یک‌دلیل، اولین‌اش همین ضعف در بیان و شیوه‌ی استدلال ما، به‌هرحال نشد، آخرین یا به‌عبارتی سیزدهمی را به این امید نوشتیم که بر جریانات پس از انتخابات تاثیر بگذاریم، باز هم نشد، نمی‌شود انگار؛ نمی‌دانم چرا، چرا نمی‌شود، چرا نمی‌توانیم حرف بزنیم.

با این‌حال به‌گمانم یک چیز را می‌دانم، این‌که ماجرا فقط بر سر یک تخمین و پیش‌بینی اشتباه نیست، به نظرم پای یک منظومه‌ی فکری در میان است، پای فرض‌های مقدماتی بنیادین و ریشه‌دار، پای...می‌خواهم بگویم من اگر مدام بر صحت و اعتبار این منظومه‌ی فکری تاکید می‌کنم، نه‌ به این دلیل است که منظومه‌ی فکری "من" است، به‌هیچ‌وجه، من مدام به آن تایید پیش‌بینی کذا ارجاع می‌دهم چون فکر می‌کنم سازگای واقعیت با پیش‌بینی حاصل از مجموعه‌ای از فرض‌های تحلیلی، یکی از موثرترین دلایل برای پذیرش آن است. نمی‌دانم، واقعا راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد، شاید من خنگ شده‌ام، شاید راه دیگری هم باشد، شاید...یک مدت فکر کردم شاید بشود از روی آن فرض‌های مقدماتی گذشت و سریع رسید به سوال اصلی و مورد توافق همه: «چه باید کرد» بعد اما دیدم میزان همدلی با پاسخ‌های متفاوت به این سوال، مستقیما بازمی‌گردد به همان فرض‌های مقدماتی تحلیلی، به همان منظومه‌ی فکری. این شد که دوباره دور زدم و برگشتم سر جای اول و دوباره همه عصبانی شدند و شروع کردند همه‌چیز را شخصی کردن و...این شد انگار که باز هم نشد:((

پی‌نوشت۱: من البته از دوستان گلایه کردم که چرا این‌همه کم‌محلی می‌کنند، برخی لطف کردند و انبوه خوانندگان‌شان را به این گوشه‌ی دورافتاده مهمان کردند، قصد بنده البته گدایی لینک نبود، نه این‌که عارم بیایدها، نه، به‌هرحال نه این‌که چند وقتی است مرا وهم برداشته که کاره‌ای هستم و نقش منجی و استراتژیست و امثالهم بهم محول شده است، این است که به تعبیر جناب میرحسین «حاضر به پرداخت هر هزینه‌ای هستم» حتی گدایی لینک:) اما راستش این است که این روزها بیش از آن‌که به منجی و استراتژیست ملت شبیه باشم، به خانم هاویشام شبیه‌ام که همه‌اش با خودش حرف می‌زد، انگار که در خلاء می‌نویسم، هربار که آن می‌شوم، انبوهی از دوستان را می‌بینم که برخلاف گذشته، چراغ‌ سبز‌نشان available هستند بی‌وقفه، با این‌حال صدا از دیوار دربیاید، از این قمبلی‌های سبز هم در می‌آید، اصلا کامنت سر بنده را بخورد، نمی‌کنند دو خط ای‌میل بزنند فحش بدهند لااقل بلکه آدم بداند این چیزی که نوشته است مزخرف بود؟ پرت بود؟ بی‌ربط بود؟ باور کنید گاهی اوقات دوستان آن‌چنان ساکت و بیگانه نگاه می‌کنند که اصلا  شک می‌کنم مطلب را نوشته‌ام یا نه، هی می‌روم وبلاگ را چک می‌کنم ببینم واقعا پست جدیدی گذاشته‌ام؟ واقعا مطلبی نوشته‌ام؟ واقعا حرفی زده‌ام؟ خلاصه این‌که من بیش از آن‌که به لینک و انبوه خوانندگان گذری نیازمند باشم، به نقد و نظر و هم‌فکری و رد و اصلاح دوستان نیازمندم شدید:)

پی‌نوشت۲: جسارتا اجازه هست من باز هم کامنت‌ها را ببندم؟ باور کنید من در برابر این‌همه خواننده‌ی گذری دست‌وپایم را گم می‌کنم، آخر من که لیوان چای داغ نیستم به چندهزار خواننده در روز عادت داشته باشم، من همین که شمارنده‌ی وبلاگم از سیصد چهارصدتا بالاتر می‌رود، هول می‌شوم و دست‌وپایم را گم می‌کنم و...ترجیح می‌دهم به روی خودم نیاورم کلا:)، این است که با اجازه کامنت‌ها را می‌بندم مجددا.

پی‌نوشت۳: حالا هی من می‌خواهم پست‌های اصلی و پرمحتوا بگذارم، هی شما مرا هل می‌دهید در این وادی تنگ و کم‌مایه‌ی حاشیه‌های شخصی:)؛ به‌هرحال می‌بخشید، قول می‌دهم از پست بعد بروم سر بحث‌های اصلی، قول می‌دهم.     

+  شنبه ششم تیر 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه

اگر ملاک برد و باخت میزان آراء باشد – که می تواند نباشد و نیست  – ما شکست خورده ایم ، نه یک کلمه زیاد ، نه یک کلمه کم ، آقای دکتر احمدی نژاد با رأی قاطع و مبهوت کننده ی بیست و چهار میلیونی رییس جمهور شد و باقی قضایای تلخی که خودتان شاهد آنها بوده ، هستید و این طور که احساس می شود خواهید بود ! متأسفانه ...

[...اما کاش]چشم باز کنید و طرفداران آقای احمدی نژاد را بی پرده ببینید!

طرفداران آقای احمدی نژاد را بروید در حوالی میدان تجریش تهران در آستانه ی منزل آقای قنبری ( حاج آقا نباتی ! ) ببینید که از شب تا به صبح برای یک تکه نبات در سرما و گرما از دور و نزدیک منتظر می مانند و انتظار معجزه دارند و البته باور به معجزه ی نبات حاج آقا  و خود بشمایرید هزاران نباتی و امثال دگیر را در گوشه گوشه ی این کشور !  بماند که این جماعت را در سبز پوشان موسوی و حتی در آینه ها هم باید مشاهده کرد و بیشتر احساس خطر کرد ...

طرفداران دکتر احمدی نژاد را در روضه های زنانه ببینید ! در خانه های خودتان ! در سایه ی مادرانتان ! عمه هایتان ! خاله هایتان ! مادربزرگ هایتان ...  جلسه ی آل یس ، جلسه ی ختم انعام ! سفره ی ابالفضل ! سفره ی ... بی آنکه بدانیم در این جلسات چه می گذرد وبی آنکه باور داشته باشیم که چه بخش عظیم و تاثیرگذار جامعه را همین زنانی تشکیل می دهند که ما به آن ها به دیده ی حقارت نگریستیم و فقط و فقط مسخره شان کردیم ... میتینگ ها و جلسات تیمی یک دو ماه مانده به انتخابات باورمان شد اما جلسات مستمر چندین ساله ی جریانات خاموش اجتماعی را به هیچ نگرفتیم ...

طرفداران دکتر احمدی نژاد را در همان هیئت هایی ببینید که غیر ممکن است در کوچه کوچه و محله محله ی این کشور به نوعی حضور نداشته باشند ! همان هیئت هایی که ما ها وقتی از کنار آن ها رد می شدیم فقط سری به تاسف تکان می دادیم و دیگر هیچ ! بی آنکه متوجه باشیم جوانان و نوجوانانی که ما برایشان ارزشی قائل نیستیم گروه گروه جذب همین هیئت هایی که ما به حق ! معیوب و ناسالمشان می دانستیم در حال جذب شدنند ! مایی که آنروز هیچ کاری نکردیم جز اخم و پوزخند ، امروز خیلی بی خود می کنیم که حضور بیست و چهار میلیونی این جمعیت را انکار کنیم و دم از تقلب بزنیم !

آقای موسوی !
تو در اقلیتی ! ما هم ! اما این نفهمیدن تو دارد جوانان بی گناه این کشور را به کشتن می دهد ! آقای موسوی تو حتی در میان هواداران خودت هم در اقلیتی ! نقاش ! هنرمند ! معمار ! کجای کاری !؟ تو حتی به اندازه ی حاج محمود و حاج سعید هم  در این کشور طرفدار نداری ! اگر می خواهی طرفداران آقای احمدی نژاد را ببینی تیراژ نشر CD ها ی آقایان را در کشور ببینی تا بفهمی در این بیست سال سکوت چه در این کشور گذشته است ....

طرفداران در اکثریت آقای احمدی نژاد را در مقابل اقلیت بودنتان را باید در شام جمعه ی این یکی دوسال در پای سریال یوزارسیف می دیدید ! هنگامی که من و شما با اعصاب های خرد مزخرف بودن کار سلحشور را فریاد می زدیم ، اشک های حلقه زده در چشم مردم خاموش و بی ادعا را ندیدیم و هنر سلحشور را که اینگونه توانسته بود در دل مردم رسوخ کند و میلیون ها نفر را پای تلویزیون ها میخکوب کند نفهمیدیم ! هنر سلحشور !  هنر احمدی نژاد ! هنر ده نمکی ! هنر پناهیان ! هنر دانشمند !هنر حاج محمود ! هنرمند که فقط تو نیستی آقای موسوی !!!!

مشکل از آنروزی شروع شد که ما دغدغه ی چیزهایی را داشتیم که برای مردم اهمیتی نداشته و ندارد ! نه در بیست و چهار میلیون سه رنگ و نه در سیزده میلیون تک رنگ ! ما نگران وضعیت کتاب بودیم بی آنکه معنی غمبار آمارهای مطالعه و میزان نشر کتاب در کشور را بفهمیم ! از آن روزی که ما نفهمیدیم این مردم بیشتر از آنکه به مچ بندهای سبز محتاج باشند به خواندن و خواندن و خواندن نیاز دارند و اگر یک هزارم جماعتی که حاضرند ساعت ها در حمایت از موسوی و اعتراض به احمدی یا هرکس دیگر در خیابان ها عربده بکشند و کتک بزنند و کتک بخورند و تا پاسی از نیمه شب الله اکبر بگویند و با هم بر سر اینگونه مزخرفات بحث بکنند فقط و فقط حاضر بودند  روزی نیم ساعت مطالعه بکنند و در طول این ایام نفری یک کتاب بخرند آنوقت  ما چقدر به صلاح نزدیکتر بودیم  ....

مشکل از نقشه ای ست که در آن راه آزادی از انقلاب می گذرد ! و جوانانی که به غلط این نقشه را باور کرده اند ! مشکل از نبود نقشه ی شهری ست که در آن راه آزادی از بزرگراه اندیشه ! از بوستان گفتگو ! از محله ی محبت و صبر و مدارا ! از خیابان آرامش و متانت ، از میدان تربیت و از چها راه پژوهش بگذرد ! مشکل عجله ی جوانانی ست که نمی دانند آرمانشهر حود را باید بر اساس چنین نقشه ای از نو بنا کنند  اگر چه ساختن این شهر شاید دویست سال طول بکشد ! مشکل از جوانانی ست که نمی دانند میدان انقلاب عملا آنقدر ترافیک دارد که شلوغی دارد که عملا به بن بست همه ی دوست داشتنی هایی نظیر آزادی ختم خواهد شد ! و مشکل از سیستمداران لجوجی همچون آقای موسوی ست که تیربارهای نصب شده در میدان انقلاب را نمی بیند و محدود شدن اندک آزادی جاری در جامعه را با حضور خود نمی فهمد !

آقای موسوی !
آن شب هایی که دانشجویان هوادار شما از شب تا صبح در میدان ولیعصر تهران و جاهای دیگر مشغول رقص و پایکوبی و شعار سازی و سیب زمینی بر سر چوب کردن بودند ، طلاب و روحانیون هوادار آقای احمدی نژاد در دورافتاده ترین روستاها و گمنام ترین شهرستان های  این کشور از شرق تا غرب و جنوب و شمال به تبلیغ نامزدشان مشغول بودند ! و در تمام این سال هایی که هواداران شما هنری جز روزنامه خواندن و وب گردی و مباحثات روشنفکری در حلقه های بسته ی خودشان نداشتند دانشجویان هوادار آقای احمدی نژاد زحمت اردوهای جهادی را به تن خریده بودند و خود را به متن مردمی که شما هنوز اکثریت بودنشان را به رسمیت نمی شناسید رسانده بودند ! پس از این دوازده سال شما از آن جایی خوردید که تصورش در مخیله تان هم نمی گنجید ! شرمنده ! همین .

پی‌نوشت: آن‌قدر من توی پست پیش گله کردم و غر زدم و هی گفتم چرا کسی این‌جا را نمی خواند و...خلاصه آن‌قدر احساس تنهایی و بدبختی کردم که خدا آن‌لاین رساند برایم، یک متن فرستاد برایم که به همان اندازه‌ای که می‌خواستم صادق است، صریح است و البته گزنده است و عصبانی. اول لینک‌اش را گذاشتم این بغل، بعد دیدم در این روزهایی که این‌جا تنها و تک‌افتاده‌ام، قدر یک چنین همفکری همدلانه‌ای را بیشتر از این‌ها باید بدانم وقتی شیرین جای ده‌تا از آن طلب‌های ۳۰۰ کلمه‌ای را برایم پر می‌کند. این‌ است که بخش‌های از آن‌ را آوردم‌ این‌جا، انگار که یکی از پست‌های وبلاگ خودم باشد. بنده البته گویا همدلی‌ام بیشتر است و خشم‌ام کمتر، این است که نمی نویسم «ما کمتریم» می‌نویسم «ما اقلیت قدرتمند و سازمان‌یافته»؛ با این‌حال باز هم بغض و کینه‌ی دوستان سرریز می‌شود بر سر شکسته‌ی من، این است که گفتم بگذار ردی از این خشم فروخورده هم این‌جا بیاید، بلکه دوستان بدانند من اگر دندان سرجگر نگذارم و هی به خودم نهیب نزنم که «بعد بهاره، بعد، حالا وقت‌اش نیست، یک چیزهایی را بگذار برای بعد» اگر این خودداری و  فرو خوردن خشم را به خودم تحمیل نکنم، متن‌هایم به همین اندازه صریح و گزنده از آب درمی‌آید، بلکه هم بیشتر.

راستی، کامنت‌ها را هم می‌بندم با اجازه‌تان، فحش می‌خواهید بدهید بروید وبلاگ خودشان قاطی آن نود و چند کامنت دیگر خودتان را خالی کنید، بنده عجالتا ظرفیتم تکمیل است.

البته یک اعتراف دیگر هم بکنم خدای نکرده ریاکار از دنیا نروم:) راستش حوصله‌ی کل‌کل کامنت‌های پست پیش را هم نداشتم، ملت خودشان به‌قدر کفایت از دست من عصبانی و شکار هستند، حالا من هم آمده بودم نمک پاشیده بودم روی زخم‌شان و گزک فحش و فضیحت مضاعف داده بودم‌ دست‌شان، درز گرفتم باقی‌اش را با این پست جدید و خوب:)  

+  پنجشنبه چهارم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  درنگ

مطالبه‌ی حداکثری+ هزینه‌ی حداکثری+ دست‌آورد ناچیز و حداقلی= یاس و بی‌تفاوتی عمیق و فراگیر

فرمول‌اش همین است، اگر می‌خواهید یک جنبش سیاسی-اجتماعی را لااقل برای یک دهه به انفعال و سکون مطلق بکشانید، تنها کافی است همین فرمول را بکار گیرید، حتما جواب می‌دهد، شک نکنید.


ادامه
+  پنجشنبه چهارم تیر 1388  توسط درنگ  با موضوع:  درنگ | 

از کنایه‌های اصیل تاریخی یکی هم این است: موریتس شلیک، یکی از اعضای اصلی حلقه‌ی وین به دست یک دانشجوی نازی ترور می‌شود؛ حلقه‌ی وین را که می‌شناسید؟ همان پوزیتیویست‌های منطقی‌ای که همواره از طرف مخالفان‌شان انگ محافظه‌کاری و حفظ وضع موجود خورده‌اند. در عوض، هایدگر، پدرخوانده‌ی پررمزوراز بسیاری از فلاسفه‌ی انتقادی قرن بیستم آن فضاحت حمایت از نازیسم را به‌بار می‌آورد. البته که هایدگر استثنا نبوده و نیست، اخلاف فرانکفورتی او هم در محافظه‌کاری و ارتجاع دست‌کمی از خودش نداشتند تاآن‌جاکه آدورنو، یکی از سرحلقه‌های مکتب فرانکفورت (همان مکتب انتقادی به اصطلاح) در مقابله با دانشجویان معترض دهه‌ی 60 پلیس را به دانشگاه فرامی‌خواند و همین عمل مرتجعانه است که  آن جمله‌ی معروف دانشجوی معترض را به دنبال می‌آورد: تو و فلسفه‌‌ی انتقادی‌ات مرده‌اید.

البته نمونه‌های دیگر این پیوند جدایی‌ناپذیر رادیکالیسم نظری و محافظه‌کاری عملی بسیارند. نزدیک‌ترین و دم‌دست‌ترین‌اش همین دوستانی که این روزها کم‌وبیش وارد فاز یا م ر گ یا ا ب ت ا ل شده‌اند و هر مطالبه‌ی دیگری غیر از این را چیپ و پیش‌پاافتاده و نماد عقب‌نشینی تلقی می‌کنند و از آن‌طرف، همین آدم‌های تندور در نظر، زهره‌شان می‌رود تیتر خبرهای تابناک را پشت تلفن بگویند. این است که این وضعیت مضحک خلق می‌شود: وضعیتی که در آن منی که گویا این‌جا متهم‌ام به گناه نابخشودنی محافظه‌کاری و همراه نشدن با جو انقلابی این روزها، هی باید دوستان را نهیب بزنم که نترسید بابا، نترسید، کاری نمی‌خواهید بکنید، حداکثر می‌خواهید زیر یک درخواست مدنی و معقول را امضاء کنید، این‌همه هول‌وولا برای چیست؟ اصلا فرض که پس‌فردا بیایند صاحبان تک‌تک این نام و امضاها را کشف و شناسایی کنند، خب که چه؟ جرم‌تان چیست؟ از یک نامزد رسمی انتخابات هواداری کرده‌اید و زیر یک درخواست معقول را هم امضا کرده‌اید، قتل که نکرده‌اید.  اما دوستان مگر زیر بار می‌روند؟ از یک طرف سی خرداد را هفده شهریور می‌دانند و روزشمارِ شش‌ماهه‌ی انقلاب راه انداخته‌اند، از آن‌طرف لیست بلندبالای بازداشتی‌ها را می‌خوانند و برای هم نقل می‌کنند که اِ، دیدی فلانی را هم گرفتند؟ همین، بدون هیچ مقدمه و موخره‌ای؛ انگار نه انگار که بخش عمده‌ای از این بازداشت‌ها غیرقانونی است، گُله گُله افراد را می‌گیرند فقط به صرف این‌که در ستاد میرحسین فعال بوده‌اند، ما هم می‌خوانیم و انگار طبیعی‌ترین و پیش‌بینی‌شده‌ترین رخداد ممکن را بشنویم، فقط سری تکان می‌دهیم و بس. این است آن اقلیتی که قرار بود پشت همدیگر را خالی نکنند؟ این است سرنوشت‌ خانواده‌های تک‌افتاده‌ای که فرزندان و نزدیکان‌شان گیر افتاده‌اند و دست‌شان هم به هیچ‌جا بند نیست؟ هی می‌گردند توی آشناها یک پارتی‌ای چیزی پیدا کنند و از عزیزان‌‌شان خبری بگیرند، هی هر روز می‌روند جلوی دادستانی وثیقه به‌دست گردن کج می‌کنند و آن‌ها هم دل‌بخواهی و بدون هیچ توضیحی یک عده‌ای را با هزارجور تعهد و دنگ‌وفنگ آزاد می‌کنند و به بقیه هم محل سگ نمی‌گذارند، صدا هم از هیچ‌کس درنمی‌آید چون تا بیایند حرف بزنند این‌ها هم می‌روند پیش بقیه و الخ.

یک نفر نیست به این سید بزرگوار آهنین بگوید به جای این بیانیه‌های شبه آتشین تشریف ببرید یک‌جا متحصن بشوید و لااقل، دست‌کم، کمِ‌کم، آزادی همین جوانان بی‌گناهی را بخواهید که امروز به صرف حمایت از شما در یک رقابت رسمی انتخاباتی، تجربه‌ی مخرب زندان و هزار جور توهین و تحقیر همراهش را تحمل می‌کنند. بگذارید هر یک نفری که دستگیر می‌شود، پشت و پناهش همه‌ی این جمعیت چندصدهزار نفری باشد نه چهار پنج نفر اعضای تک‌افتاده‌ی خانواده‌اش. نترسید آقا، نترسید، شما را که دیگر نمی‌گیرند، به‌هرحال رقیب شما تندرو هست اما ابله که نیست بخواهد از شما تمثال باشکوه اسطوره و قهرمان بسازد، مطمئن باشید آن‌ها عجالتا حفظ جان شما را به اندازه‌ی حفظ نظام مقدس‌شان واجب می‌دانند و از قضا این استراتژی کش دادن و به فرسودگی کشاندن نیروی حامیان شما را کارآمدتر می‌دانند چراکه کم‌کم این خود شما خواهید بود که تیررس خشم انقلابی همین هوادارانی قرار می‌گیرید که شما را عافیت‌طلب و محافظه‌کار خواهند دانست نه رهبر قهرمانی که واقعا «هر هزینه‌ای بدهد» تا جنبش اجتماعی-سیاسی حامیانش را به پیروزی برساند. نترسید آقا، نترسید، یک تار مو هم از سر شما کم نمی‌شود اما خب محال که نیست، به قول معروفِ ناپلئون کبیر آن‌چه حد ندارد حماقت است، گیریم زد و شما را هم گرفتند، چه چیزی را از دست می‌دهید مگر؟ بازی برای شما دو سر برد که چه عرض کنم، چند سر برد می‌شود اتفاقا، هم آن هزینه‌ی وعده داده شده را پرداخته‌اید و قهرمان شده‌اید و جایگاه‌تان در مقام رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی تثبیت شده است، هم صراحتا مشروعیت نظامی را به چالش کشیده‌اید که نماینده‌ی رسمی سیزده میلیون رای مخالف را به زندان می‌اندازد و هم مهم‌تر از همه، لااقل تا اطلاع ثانوی یک مطالبه‌ی معقول و قابل دسترس برای این جنبش‌تان دست‌وپا کرده‌اید: آزادی شما؛ دیگر بیش از این چه می‌خواهید؟

اصلا آمدیم و انتخابات ابطال نشد، باشد قبول، می‌شود، ابطال می‌شود اما خب فرض محال که نیست، آمدیم و نشد، آن‌وقت من می‌خواهم بدانم شما روی‌تان می‌شود؟ روی‌تان می‌شود فردا دست‌خالیِ خالی جلوی این دوستان بایستید، توی چشم‌شان نگاه کنید و بگویید بله دیگر، شما رفتید آن‌جا، هزینه زندان و مخلفاتش را هم دادید، حالا هم با یک پرونده‌ی کت‌وکلفت زیر بغل‌تان این‌جا ایستاده‌اید و حق نطق کشیدن که سهل است، بسیاری از حقوق اجتماعی‌تان در سال‌ها‌ی آینده را هم از دست داده‌اید و...می‌خواهید بگویید ببخشید، شرمنده اما ما را آن‌چنان شور انقلابی گرفته بود که شما را دیگر یادمان رفته بود؟ می‌خواهید بگویید البته پسِ ذهن‌مان بودیدها، پیش خودمان حساب کرده بودیم ما که مقصدمان انقلاب است، سرراه یک‌ تک‌پا هم پیاده می‌شویم می‌رویم زندان باستیل را فتح می‌کنیم. اما خب می‌بینید که نشد، ما پشت این سکون و سکوت انبوه گیر افتادیم و به انقلاب که سهل است، به هیچ جای دیگری هم نرسیدیم، حالا هم که خودتان بهتر می‌بینید، فضا به قدری امنیتی شده است که صدا از کسی در بیاید، درجا خفه می‌شود، لذا شرمنده که خودتان به تنهایی مجبورید هزینه‌های اجتماعی پرونده‌های‌تان در سال‌های آینده را به دوش بکشید، می‌بخشید اما ما انتخابات را ابطال نکردیم، هیچ کار دیگری هم نکردیم، یعنی همه‌ی نیروی‌مان را گذاشته بودیم روی همانی که اگر می‌شد همه‌چیز درست می‌شد اما خب نشد، بله خب، ما همه‌ی تخم‌مرغ‌های‌مان را گذاشته بودیم در سبد ابطال و آن‌هم که شکست، این است که حالا دست‌مان خالیِ خالی است. می‌خواهم بدانم روی‌تان می‌شود؟

+  دوشنبه یکم تیر 1388  توسط درنگ  با موضوع:  درنگ | 

«"فرد" زاییده‌ی بیگانگی آدمی از جهان خارج است۱».

فکر ‌کنم باید به هنر پناه ببرم، به ادبیات، به رمان، به نوشتن.

«در رمان در پس هر پندار یعنی هر معنایی که قهرمان می‌خواهد به واقعیت بدهد شکلی از پندارزدایی وجود دارد که همان آگاهی قهرمان از شکست خویش است؛ رمان‌نویس به کنایه پناه می‌برد و رمان چیزی نیست جز همین ابراز شکست و عجز از رسیدن به دنیایی آشنا که با فرد بیگانه نباشد».

روشن است دیگر، نیست؟ در نظر راسکلنیکف جهان پس از کشتن پیزرن فاسد به همان اندازه‌ای تباه بود که پیش از کشتن او، همین "آگاهی از شکست خویش" بود که راسکلنیکف را به جنون کشانده بود، به هذیان. ««قهرمان هنوز در جستجوی کلیتی پنهان است که در آن آدمی و جهان بیگانه نباشند و در سازگاری زندگی کنند. قهرمان داستان برای رسیدن به این هدف علی‌رغم شکست حتمی و اجتناب‌ناپذیرش باید در جهانی خصمانه زندگی کند. به همین سبب است که قهرمان رمان «مجرم و دیوانه و ابله» است و نویسنده‌ی رمان کسی است که با حالتی «کنایی» این سرنوشت را بازمی‌گوید». تمام پوچی و رنج حاصل از آن، ناشی از همین "آگاهی" قهرمان بود وگرنه داستایوسکی شخصیت دیگری مشابه راسکلنیکف را نیز ترسیم می‌کند با این تفاوت کوچک که او از شکست تلاش‌هایش "آگاهی" ندارد: سونیا، دخترک فاحشه‌ای که با پاکی و صداقتی بی‌بدیل تن‌فروشی می‌کند؛ هر دو به یک اندازه «مجرم و دیوانه و ابله» به نظر می‌آیند، هر دو با یک هدف تلاش می‌کنند: کاستن از تباهی جهان و جستجوی خیر و نیکی، جستجوی جهانی آشنا و یگانه با خود؛ تفاوت‌شان تنها در همین "آگاهی" است، "آگاهی از شکست خویش". سونیا آگاهی ندارد، به جایش ایمان دارد۲ و همین ایمان است که او را به تجسم سادگی معصومانه و آرامش‌بخش تبدیل می‌کند و راسکلنیکف را به تجسم هذیانی دردناک و یاس‌آلود.

بله، البته هنر یگانه پناه "فرد" در عصر مدرن است اما چقدر شبیه است، شبیه پناه بردن به روزمرگی، به لاک زدن و پیازداغ درست کردن، به پاساژگردی‌های بی هدف و حرف‌های خاله‌زنکی زدن و...نه، به درد من یکی نمی‌خورد، من نمی‌توانم پناه ببرم حتی به هنر، نمی‌توانم پناه ببرم چون منزجرم، از این انفعال واپس‌گرایانه‌ بیش از هر چیز دیگری منزجرم. هنوز وقتی پست‌هایم را در آن ماه‌های بعد از آن اخراج کذا می‌خوانم، حالم از خودم بهم می‌خورد، حالا دوباره بیایم...نه، دن‌کیشوت انتخاب بهتری است، آن "آگاهی" گزنده را هم سانچوپانزا به گردن می‌گیرد با آن کنایه‌های نیش‌دار طنزآمیزش؛ جالب است البته که سانچوپانزا یا همان نماد آگاهی، نوکر دن‌کیشوت یا همان نماد اراده است، همان‌طور که در نیچه، آگاهی علی‌رغم حضور پررنگ و پرنیش‌وکنایه‌اش (خود فلسفه‌ی نیچه نماد این آگاهی نیش‌داری است که از پوچی و مسخره‌گی خود آگاه است و مدام به آن ارجاع می‌دهد) تابع و گوش‌به‌فرمان اراده است، اراده‌ی معطوف به قدرت. از آن‌طرف، دقیقا این "آگاهی" راسکلنیکف به شکست‌اش است که او را فلج می‌کند، اراده‌اش را به انفعال می‌کشاند و منزوی و هذیان‌گو در گوشه‌ی خانه نگه‌اش می‌دارد.

خودمانیم اما چقدر همه‌چیز با هم جور درآمد:) به نظرم همه‌ی این‌ها پیامد یک شهود منسجم و سازگار است که همین‌طور شهودی و دلی از چیزی خوشش‌ می‌آید و با چیز دیگری همدلی نمی‌کند و بعد که دقیق‌تر نگاه می‌کند، می‌بیند همه‌ی آن چیزهای خوشایند چه پیوندهای ناپیدا اما محکمی با هم داشته‌اند، فکر کنید سروانتس و دن‌کیشوت اواخر قرن 16 و اوایل قرن 17 کجا و نیچه‌ی قرن 19 کجا، اما چه شباهت‌های عجیبی به هم دارند گرچه مثل همیشه این ادبیات و هنر است که همواره چندگامی از فلسفه و اندیشه‌ی اجتماعی جلوتر است.

در هرحال، میان آن پوچی یاس‌آلود روسی و این پوچی کنایه‌آمیز نیچه‌ای، میان آن هدیان‌های دردآلود و این زهرخندهای حکمت شادان، مرزی باریک اما طولانی وجود دارد. من سعی می‌کنم خودم را این طرف مرز نگه دارم و نگذارم وسوسه‌‌ی مخدرهای تسکین‌دهنده به آن طرف مرز پناهنده‌ام کند. زیادی استعاری و نامفهوم از آب درآمد انگار۳؛ ساده‌اش این است که من ترجیح می‌دهم خودم را بزنم به آن‌راه و هم‌چنان بیایم این‌جا دن‌کیشوت‌وار مثلا ایده بدهم و استدلال بیاورم و جواب نقدها و سوال‌ها را بدهم، خیلی هم که آن آگاهی از شکست کذا گزنده شد و وزوزش غیرقابل‌تحمل، بروم توی جلد سانچوپانزا و هی خودم و این تلاش‌های مذبوحانه را مسخره کنم، گرچه نه از سر حقارت و ضعف، بلکه اتفاقا از سر به چالش کشیدن وضع موجود با خنده، شما که لابد بهتر می‌دانید خنده یکی از قدرتمندترین ابزارهای برهم زدن نظم مایوس‌کننده‌ی موجود است. به‌هرحال ترجیح من این است به‌جای آن‌که هی بروم از این رمان و آن کتاب نقل‌قول بیاورم یا به فلان فیلم ارجاع بدهم یا پای موسیقی را وسط بکشم همه و همه برای آن‌که بگویم وای، آخی، ببین این طفلکی‌ها هم همین‌قدر بدبخت و شکست‌خورده بوده‌اند، که هی بخواهم برای خودمان دل بسوزانم و هی به آن انبوه تجربه‌های دیگران نگاه کنم و دل‌گرم شوم که دیگرانی هم مثل ما بوده‌اند و...نه، این انتخاب من نیست. 

1. همه‌ی نقل‌قول‌های داخل گیومه از لوکاچ است که از کتاب «خرد جامعه‌شناسی» نقل شده است.

2. جالب است که درگیری با این آگاهی ویرانگر را زنان کمتر تجربه می‌کنند، آن‌ها همیشه نماد ایمان‌اند یا جهلی معصومانه و آرامش‌بخش. حتی وقتی تجربه‌ی کنایه‌آمیز آن‌ها به‌طور خاص روایت می‌شود (مثلا در مادام بوواری) باز هم این درگیری آگاهانه رخ نمی‌دهد، اما بوواری البته شکست‌های بی‌شماری را تجربه می‌کند اما فلوبر تجربه‌ی این شکست‌ها را به سطح آگاهی او نمی‌رساند و حداکثر ما خوانندگان رمان هستیم که به این سرشت کنایی سرنوشت روایت شده پی می‌بریم نه اما بوواری آن‌طور که راسکلنیکف درگیر آگاهی خود از شکست خویش می‌شود. به‌نظرم این غیبت "آگاهی" از تجربه‌ی زنانه از جهان و جایگزین شدن‌ معمول‌اش با "ایمان" یا "روزمرگی" جای بحث و پژوهش زیادی دارد، غیبت و حضور جایگزینی که از قضا با کلیشه‌های جنسیتی در عرف عامیانه هم سازگار است.

3. زیادی هذیان‌آلود و غیرقابل‌فهم بود؟ خودتان را دردسر ندهید، یک کشف و شهود شخصی بود، شما پست‌های بعد را بخوانید. 

+  شنبه سی ام خرداد 1388  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

به گمانم برای مستدل کردن هر بحث و سخنی از جمله این ایده، لااقل سه دسته استدلال لازم است: دسته‌ی اول دلایلی است که استدلال رقیب شما را به چالش می‌کشد یعنی بر روی وجه سلبی مطلوبیت ایده‌تان متمرکز می‌شود؛ دسته‌ی دوم مربوط به استدلال‌هایی است که شما در جهت مطلوبیت ایجابی ایده‌تان ارائه می‌کنید یعنی معتقدید تحقق این ایده، نه فقط از رخداد موارد نامطلوبی جلوگیری می‌کند (وجه سلبی) بلکه خودش نیز موجد پیامدهای مطلوبی است که پیش از این وجود نداشته است. در نهایت، دسته‌ی سوم استدلال‌هایی است که در جهت امکان و تحقق عملی ایده بحث می‌کند و لذا در یک جمع‌بندی کلی از این سه دسته استدلال، هم امکان و هم مطلوبیت ایده‌ی مورد بحث مستدل خواهد شد. بگذارید با توجه به این سه دسته استدلال، سه نوع سوال مشخص طرح کنیم در مورد ایده‌ی «شکستن انحصار رسانه‌ای» تا بعد در قالب سه پست جداگانه به هریک از این سوال‌ها پاسخ دهیم.

سوال یا انتقاد اول ناظر به دست‌پایین بودن، حداقلی بودن یا به زبان خودمانی چیپ بودن این ایده است در مقابل مطالبه‌ی حداکثری، دست بالا و لابد زیادی وزین ابطال انتخابات. درواقع انتقاد این دسته از منتقدین این است که این جمعیت چندصدهزار نفری برای یک مطالبه‌ی جدی و واقعی مثل ابطال انتخابات است که به خیابان آمده است نه برای دست‌یابی به یک مطالبه‌ی پیش‌پاافتاده‌ای مثل شبکه‌ی ماهواره‌ای در داخل. پاسخ به این انتقاد موضوع اولین پست بعد از این خواهد بود.

دومین سوال یا انتقاد ناظر به این است که حالا اصلا چه نیازی به شبکه‌ی ماهواره‌ای داخلی است؟ این‌همه سایت و روزنامه‌ای که دم‌به‌دم یا فیلتر می‌شوند یا سانسور یا لغو مجوز، خب سرنوشت این شبکه هم بهتر از این‌ها نخواهد بود. این دسته از منتقدین احتمالا معتقدند انحصار رسانه‌ای با شبکه‌ی ماهواره‌ای در داخل شکسته نمی‌شود چراکه دولت باز هم می‌تواند روی این شبکه نیز مانند دیگر رسانه‌های مستقل مثل سایت‌ها و روزنامه‌ها به شیوه‌های مختلف اعمال فشار کند تا انحصار رسانه‌ای همچنان حفظ شود. پاسخ به  این سوال یا درواقع برشمردن مزیت‌های ایجابی طرح را در دومین پست بعد از این بحث خواهیم کرد.

سومین سوال هم باز می‌گردد به امکان عملی تحقق چنین ایده‌ای که آیا با توجه موانع قانونی و عزم دولت در جهت حفظ انحصار رسانه‌ای، امکان تحقق چنین ایده‌ای وجود دارد یا فقط وعده‌ی سر خرمن است؟ به‌نظر می‌رسد بیشتر کامنت‌‌گذاران روی این بخش سوم است که تردید داشته‌اند؛ طبیعی هم هست چراکه با کلیت طرح موافق بوده‌اند و سوال خود را فقط در مورد قسمت سوم طرح کرده‌اند؛ در مقابل کسانی که در بین دو گروه اول قرار داشته‌اند، نیازی به اصلا نیازی به طرح سوال و نظرشان ندیده‌اند چون اساسا کلیت ایده به نظرشان مفید و قابل تامل نیامده است. می‌خواهم بگویم اگر بنا به بازخوردهای کامنتی باشد باید از این قسمت سوم شروع کنم اما چون فکر می‌کنم همراه کردن افراد مخالف نسبت به مصمم کردن افراد نسبتا همراه  در الویت است، با اجازه همان سیر منطقی و بیان شده در این‌جا را طی می‌کنیم.

پی‌نوشت: توجه دارید که بنده این‌ها را در کمال ناامیدی و یاس و در شکلی دن‌کیشوت‌وارانه می‌نویسم یعنی بعید می‌دانم این استدلال‌ها مخالفین شهودی را همراه کند اما خب، عجالتا دلایل‌مان را بگوییم، ببینیم این مخالفین ما غیر از شهود ناسازگارشان چه مشکل مستدل و عقلانی ای با این طرح دارند.

+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط درنگ  با موضوع:  درنگ | 

از من پرسیده‌اید بالاخره این امضاها را جمع کنید یا نه؛ البته که جمع کنید اگر شهودتان با ما یکی است و به‌نظر شما این ایده هم ایده‌ی مفید و قابل تحققی می‌آید فقط کمی احتیاط کنید به‌خصوص در شهرستان‌ها؛ من البته جو تهران کم‌وبیش دستم است، دیروز هفت‌تیر تا ولیعصر همراه جمعیت بودم و هی حسرت می‌خوردم که کاش همان دیروز پرینت گرفته بودم و خودم استارتش را می‌زدم. می‌خواهم بگویم در تهران، در روز و در مسیرهای اصلی تجمع، نه واقعا آن‌قدرها لباس شخصی هست و نه پلیسی که بخواهد به یک برگ کاغذ گیر دهد وقتی آن‌همه شعارهای نوشته شده‌ سردست بلند شده است. با این‌حال اگر تصمیم به همراهی گرفتید، احتیاط کنید، ترجیحا یک گروه چند نفره‌ شوید و همواره خودتان را داخل انبوه جمعیت نگه دارید.

 هم شماره شناسنامه و هم اثر انگشت کاملا اختیاری است و در جدول مربوطه هم قید شده است «در صورت تمایل» یااین‌حال اگر فکر کردید مخاطب‌تان همچنان احساس عدم امنیت می‌کند این نکته را شفاها نیز تذکر دهید.

به نظرم می‌رسد متن نامه هیچ آیتم تندوتیزی ندارد که بعدا بخواهد برای امضاءکنندگانش مشکل‌ساز شود، یک درخواست ساده است از کسانی که به ایشان رای داده‌ایم، بله، دوستان زیادی این روزها بازداشت شده‌اند اما آن‌ها یا از اعضای شناخته شده‌ی ستادها بوده‌اند که عجالتا برای خنثی کردن نقش‌ رهبری احتمالی‌شان در این تجمعات اخیر بازداشت شده‌اند یا آدم‌های عادی‌ای هستند که جوگیر شده‌اند و دست به یک کارهای غیرعقلانی آشکارا غیرقانونی زده‌اند، نمونه‌هایش را من شخصا سراغ دارم؛ می‌خواهم بگویم جو کمی تا قسمتی امنیتی هست اما لازم نیست ما خودمان هم هی بیخودی به این هول‌وهراس دامن بزنیم و کارهای آشکارا قانونی و بدون سروصدا را هم از خودمان دریغ کنیم.

در هرحال من هم واقعا مشتاقم بدانم آدم‌ها در راهپیمایی‌ها چه واکنشی نسبت به این طرح خواهند داشت و با این‌که دیروز به نظرم می‌آمد جمعیت آن‌قدر از این راهپیمایی‌های طولانی و بدون هدف کم‌حوصله شده است که احتمالا از یک همچین ایده‌هایی استقبال بدی نخواهد کرد، اما باز هم مشتاقانه منتظرم بازخوردهایش در میدان عمل را شما برایم بازگو کنید. این پست‌های اخیر را هم با کمی لبخند بخوانید و دل‌سوزی؛ کمی بیش از حد توانم خسته‌ام.

+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط درنگ  با موضوع:  درنگ |