من واقعا نمیدانم ملت چطور «بادبادکباز» را با «هزار خورشید تابان» یککاسه میکنند و حتی بعضا دومی را به اولی ترجیح میدهند. تا آنجاییکه یادم میآید من «بادبادکباز» را دوست داشتم، از استعارههای پنهان در زیر روایت ساده و روان و داستانیاش به هیجان آمدم و کشش انکارناپذیر روایتش را تحسن کردم (یادداشت زیادی کوتاه دو سال پیشم در باب کتاب را در پینوشت آوردهام) اما «هزار خورشید تابان» هیچچیز از آن روایت درخشان به یادگار نداشت مگر همان کشش نیمبندی که به مدد حادثهسازیها و گرهافکنیهای پیدرپی حاصل شده بود. درواقع سبک کتاب همان سبک خالد حسینی بود، همان شگردهای نویسندگی، همان روانی و سادگی اما اینبار بیشتر به گزارشی سطحی و ژورنالیستی از بدبختیهای زنان افغان شبیه بود. از شخصیتپردازی هیچ خبری نبود، مریم و لیلا و از آنها بدتر، رشید و طارق و جلیل هیچکدام شخصیت به معنای واقعی کلمه نبودند، آدمکهای بیخاصیتی بودند که مثل عروسکهای خیمهشببازی فقط به کار نویسنده میآمدند تا داستان ساختگیاش را تعریف کند. روایتی پرحادثه که در آن رخدادهای تصنعی، دمبهدم به کمک نویسنده میآمدند تا روایت مثلا پرسوزوگدازش را رنگولعاب بیشتری دهد. به اینها اضافه کنید جابهجا نطقهای ژورنالیستی در باب وضعیت اسفناک زنان افغان و ظلم و ستم و چه و چه که در لابلای یک روایت داستانی چپانده شده بودند تا لابد یک وقت خواننده معنای دیگری را از اینهمه بدبختی و خشونت برداشت نکند. اما از همه بدتر تم داستانی بیش از حد دستمالی شدهای بود که با یک پایانبندی و گرهگشایی شدیدا هالیوودی کل داستان را به مضحکهای خنک و غیرواقعی تبدیل کرده بود، روایتی که به طرز عجیبی از بیرون و بر مبنای خواندهها و شنیدههای سطحی و اوج و فرودهای هالیوودی شکل گرفته بود. خلاصه بگویم رمان گرچه به مدد شگردهای نیمه حرفهای نویسندگی و البته عطش و کنجکاوی ما برای کشف زندگی روزمره در ویرانهای به نام افغانستان، نسبتا پرکشش بود اما به نظر من، شخصا، کل داستان بیش از حد انتظار، سطحی و آبکی از کار درآمده بود.
پینوشت ۱: بادبادک باز: داستان تجاوز (3/12/84)
بادبادک باز روایت افغانستان است و مردمش، روایت مردمی است که زندگیشان در این سالیان اخیر بیش از هرچیز با «تجاوز» گره خورده است. بادبادک باز البته روایت یک زندگی شخصی است، داستان دو پسر بچه، یکی پشتون و سنی و دیگری شیعه و هزارهای، یکی ارباب و دیگری نوکر که البته در نهایت معلوم میشود برادر خونی یکدیگرند. کتاب کموبیش عالی است، هیچ کجایش شعار نمیدهد و همه اینهایی که گفتم را باید از 450 صفحه داستان روان و دلنشین بیرون بیاورید. البته طبیعی هم هست، تا آنجاییکه من خواندهام خالد حسینی از آن دست نویسندههایی است که در کارگاههای نویسندگی خلاق دانشگاههای آمریکایی نویسنده شده است، پس طبیعی است که مثل روسها نطق نکند و مثل فرانسویها روشنفکر بازی در نیاورد و مثل همه آمریکاییها راحت و ساده و صادقانه، داستانش را تعریف کند. من تا حالا داستانی از نویسندههای افغان یا حتی درباره افغانستان نخوانده بودم اما این کتاب آیینهی تمامنمایی بود از ویرانی افغانستان در این سالها و البته تمام امیدها و زندگیها، تمام بادبادکهایی که هنوز هم، پس از دیدن و حس کردن همهی آن تجاوزهای نسل به نسل، هنوز در افغانستان، در کشور قومیتها و ویرانیها و تجاوزها، جریان دارد.
پینوشت ۲: به نظرم شرط انصاف این است که وقتی مطلب زیادی انتقادی است، در حد وُسع خودم حق اظهار نظر مخالف را محفوظ بدارم.
