تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

من واقعا نمی‌دانم ملت چطور «بادبادک‌باز» را با «هزار خورشید تابان» یک‌کاسه می‌کنند و حتی بعضا دومی را به اولی ترجیح می‌دهند. تا آنجایی‌که یادم می‌آید من «بادبادک‌باز» را دوست داشتم، از استعاره‌های پنهان در زیر روایت ساده و روان و داستانی‌اش به هیجان آمدم و کشش انکارناپذیر روایتش را تحسن کردم (یادداشت زیادی کوتاه دو سال پیشم در باب کتاب را در پی‌نوشت آورده‌ام) اما «هزار خورشید تابان» هیچ‌چیز از آن روایت درخشان به یادگار نداشت مگر همان کشش نیم‌بندی که به مدد حادثه‌سازی‌ها و گره‌افکنی‌های پی‌درپی حاصل شده بود. درواقع سبک کتاب همان سبک خالد حسینی بود، همان شگردهای نویسندگی، همان روانی و سادگی اما این‌بار بیشتر به گزارشی سطحی و ژورنالیستی از بدبختی‌های زنان افغان شبیه بود. از شخصیت‌پردازی هیچ خبری نبود، مریم و لیلا و از آن‌ها بدتر، رشید و طارق و جلیل هیچ‌کدام شخصیت به معنای واقعی کلمه نبودند، آدمک‌های بی‌خاصیتی بودند که مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی فقط به کار نویسنده می‌آمدند تا داستان ساختگی‌اش را تعریف کند. روایتی پرحادثه که در آن رخدادهای تصنعی، دم‌به‌دم به کمک نویسنده می‌آمدند تا روایت مثلا پرسوزوگدازش را رنگ‌ولعاب بیشتری دهد. به این‌ها اضافه کنید جابه‌جا نطق‌های ژورنالیستی در باب وضعیت اسفناک زنان افغان و ظلم و ستم و چه و چه که در لابلای یک روایت داستانی چپانده شده بودند تا لابد یک وقت خواننده معنای دیگری را از این‌همه بدبختی و خشونت برداشت نکند. اما از همه بدتر تم داستانی بیش از حد دستمالی شده‌ای بود که با یک پایان‌بندی و گره‌گشایی شدیدا هالیوودی کل داستان را به مضحکه‌ای خنک و غیرواقعی تبدیل کرده بود، روایتی که به طرز عجیبی از بیرون و بر مبنای خوانده‌ها و شنیده‌های سطحی و اوج و فرودهای هالیوودی شکل گرفته بود. خلاصه بگویم رمان گرچه به مدد شگردهای نیمه حرفه‌ای نویسندگی و البته عطش و کنجکاوی ما برای کشف زندگی روزمره در ویرانه‌ای به نام افغانستان، نسبتا  پرکشش بود اما به نظر من، شخصا، کل داستان بیش از حد انتظار، سطحی و آبکی از کار درآمده بود.   

 

پی‌نوشت ۱: بادبادک باز: داستان تجاوز (3/12/84)

بادبادک باز روایت افغانستان است و مردمش، روایت مردمی است که زندگی‌شان در این سالیان اخیر بیش از هرچیز با «تجاوز» گره خورده است. بادبادک باز البته روایت یک زندگی شخصی است، داستان دو پسر بچه، یکی پشتون و سنی و دیگری شیعه و هزاره‌ای، یکی ارباب و دیگری نوکر که البته در نهایت معلوم می‌شود برادر خونی یکدیگرند. کتاب کم‌وبیش عالی است، هیچ کجایش شعار نمی‌دهد و همه اینهایی که گفتم را باید از 450 صفحه داستان روان و دلنشین بیرون بیاورید. البته طبیعی هم هست، تا آنجایی‌که من خوانده‌ام خالد حسینی از آن دست نویسنده‌هایی است که در کارگاه‌های نویسندگی خلاق دانشگاههای آمریکایی نویسنده شده است، پس طبیعی است که مثل روسها نطق نکند و مثل فرانسویها روشنفکر بازی در نیاورد و مثل همه آمریکایی‌ها راحت و ساده و صادقانه، داستانش را تعریف کند. من تا حالا داستانی از نویسنده‌های افغان یا حتی درباره افغانستان نخوانده بودم اما این کتاب آیینه‌ی تمام‌نمایی بود از ویرانی افغانستان در این سال‌ها و البته تمام امیدها و زندگی‌ها، تمام بادبادک‌هایی که هنوز هم، پس از دیدن و حس کردن همه‌ی آن تجاوزهای نسل به نسل، هنوز در افغانستان، در کشور قومیت‌ها و ویرانی‌ها و تجاوزها، جریان دارد.

 

پی‌نوشت ۲: به نظرم شرط انصاف این است که وقتی مطلب زیادی انتقادی است، در حد وُسع خودم حق اظهار نظر مخالف را محفوظ بدارم.

+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

آمیزه‌ای از احترام عمیق، صمیمیتی دلنشین و دوست داشتنی ساده و پاک و به‌یادماندنی.
+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

دعوت شده‌ام سر یکی از کلاس‌های دکتری استادی حاضر شوم که هم به لحاظ اخلاقی برایم محترم است و هم دانش علمی- فلسفی‌اش را تا حد زیادی معتبر و مستدل می‌دانم. البته گهگاه حرص می‌خورم بابت بیان‌های متفاوتی که از دیدگاه‌های مشابه و مورد علاقه‌مان داریم، گرچه می‌دانم یک دلیل این تفاوت بیان‌ها در پیش‌زمینه‌های متفاوتی است که ما پیش از این، مکاتب کم‌وبیش مشترکی را از درون آن‌ها مطالعه کرده‌ایم. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل فایده و حتی جذابیت چنین کلاسی برای من همین تفاوت برداشت‌ها که نه، تفاوت در تاکیدگذاری بر وجوه مختلف یک مکتب فکری است. حالا نکته‌ی جالبی که باعث شد در این رخوت گرمازده‌ی بهاری آنقدر هیجان‌زده شوم که بیایم اینجا و با شما هم در میانش بگذارم، تفاوت مواجهه‌مان با مکاتب دیگر است. صبر کنید، الساعه توضیح بیشتری می‌دهم.

دروغ چرا، یکی از مزیت‌های مهم این استاد محترم آن است که درون یک مکتب فکری خاص کار می‌کند و به آن وفادار است بدین‌معناکه انتقادهای وارد بر مکتبش را می‌شناسد، برای‌شان پاسخ‌هایی دارد و البته از منظر آن، مکاتب دیگر را نیز به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه مکتب خاصی که بدان معتقد است، در مقابل انتقادهای وارد بر مکاتب دیگر مصون است. درواقع نشان می‌دهد چگونه آن مکتب خاص بیشترین جامعیت را دارد، کم‌وبیش همه‌ی زمینه‌ها را پوشش می‌دهد و کمترین پرسشی در حوزه‌های مختلف را بی‌پاسخ می‌گذارد. درواقع این مکتب را هم‌چون نوعی سبک زندگی تصویر می‌کند که اجزای مختلف آن با یکدیگر حد بالایی از سازگاری و انسجام را نشان می‌دهند. حالا وقتی این مکتب خاص عقلانیت انتقادی (critical rationalism) باشد، ماجرا برای کسی مثل من جالب‌تر هم می‌شود، چرا؟ خب فکرش را بکنید، در چنین مکتبی صحبت کردن از ویتگنشتاین، حتی از نوع متقدمش هم کم‌وبیش فحش است، ويتگنشتاین متاخر (یعنی دقیقا همانی که من بی‌پروا و بی‌حدوحصر عاشقش هستم) دیگر اصلا قابل بحث نیست. نیچه هم که رسما خارج از محدوده است. (حالا عجالتا اعوان و انصاری مثل مور، گادامر، توماس کوهن، جیمز و دیویی و پراگماتیسم و امثالهم را داخل پرانتز می‌گذارم).

واقعا یکی نیست بپرسد من با این علائقِِ به قول استاد غیربهداشتی، چه ربطی به این کلاس و مکتب حلوا حلوا شده‌اش دارم؟ صرف این‌که زمانی پوپر می‌خواندم و حالش را می‌بردم دلیل می‌شود برای علاقه نشان دادن به این مکتب؟ اصلا چطور می‌توانم پوپر که نه، برای علوم اجتماعی زیادی صلب است، هایک انعطاف‌پذیرتر و با ویژگی‌های علوم اجتماعی سازگارتر است، حالا هایک یا هرکس دیگر، به هر‌حال چطور می‌توانم چنین عقایدِ باز به قول استاد سلامتی را با آن شیطنت‌های خطرناک یک‌جا قبول کنم؟ رویکرد نامنسجمی دارم که مثل لحاف چهل تکه است و هر جزءاش یک ساز می‌زند برای خودش؟ نکند پای همان کلیشه‌ی همیشگی درگیری عقل و احساس در میان است و لابد درحالی‌که یکی ستون واقع‌گرایانه‌ی عقلانیت انتقادی را چسبیده است،  دیگری دم به ساعت به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند و دنبال عشقش می‌رود؟

می‌دانید، هیجانش دقیقا همین جاست، همین‌که مکتبی را که به صورت شهودی و ماقبل آگاهانه راضیم می‌کند دست‌کاری کنم و شاید به عبث تلاش کنم آن شهود غیرقابل بیانم مبنی بر قابلیت انسجام و پیوند این دیدگاه‌های مختلف و بعضا متعارض را به صورت عینی و قابل‌بیان تحقق بخشم. فکرش را بکنید، چه فرآیند هیجان‌انگیزی است وقتی مدام انگشت می‌گذارید روی نقاط مختلف یک بنا که چه عرض کنم، یک کاخ عظیم و باشکوه و مهمتر از همه محکم و نفوذنا‌پذیر و بدون هیچ حفره‌ی امنیتی، هی مثل بچه‌های تخسِِ شیطان هر نقطه‌اش را فشار می‌دهید و بازی بازی می‌کنید ببینید بالاخره کجایش نرم‌تر و قابل‌نفوذتر است تا بلکه بتوانید از همان‌جا یک راه‌باریکه‌ای باز کنید و خوش‌خیالانه و یواشکی، آن عشق‌های ممنوعه‌ی پنهانی را هم به این کاخ عظیم اما خلوت و ساکت راه دهید و به خیال خودتان ضیافتی راه بیندازید تا ابد به یاد ماندنی:)

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

«وقتی زنی گرایش‌های دانشمندانه دارد، در جنسیت وی باید اشكالی وجود داشته باشد، زیرا سترونی است كه شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می‌كشاند؛ زیرا، با عرض معذرت، مرد جانور سترون است».  نیچه

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

گفتم می‌روم پته‌ات را می‌ریزم روی آب، جلوی مردم که می‌رسی هی حفظ ظاهر بیخود می‌کنی و الکی از رمان و فیلم و تئاتر و نمی‌دانم جامعه‌شناسی می‌نویسی، آن‌وقت چشم‌شان را که دور می‌بینی می‌آیی این‌جا می‌افتی قاطی دوستانت و هی لودگی می‌کنی و پشت سر این‌وآن غیبت می‌کنی؟ پوزخند معناداری زد یعنی این‌که مثلا چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ اصلا چکار می‌توانی بکنی؟ می‌دانید، اینجایش را دیگر نخوانده بود، فکر نمی‌کرد بروم دو سه ساعتی گوگل را زیرورو کنم و پدر خودم را بابت طراحی دوستونی و حتی ‌سه‌ستونی وبلاگ در بیاورم اما بالاخره یک‌جایی برای آمار دادن آن گپ‌زدن‌های خودمانی‌اش باز کنم، آن‌هم با آدرس و سند و مدرک و همه‌چیز. بعد که دید این ستون «خودمانی‌تر» راه افتاده و همین حالاست که دست این دودوزه‌ بازی‌هایش برای غریبه و آشنا رو شود، به التماس افتاده بود و مثل همیشه دلیل و توجیه منطقی می‌آورد که آخر چه کاری است، خب اگر می‌خواستم همه ببینند که این قایم‌موشک‌بازی‌‌ها را درنمی‌آوردم، می‌آمدم همه‌چیز را همین‌جا لو می‌دادم، خلاصه، ‌یک ننه‌من‌غریبم بازی‌ای راه انداخته بود که بیا و ببین. راستش من هم فقط می‌خواستم روی‌اش کم شود، وگرنه تحفه‌ای هم نبود آن درددل‌های گهگاهی‌ِ دوستانه‌اش، گذشته از آن، قحطی‌اش که نیامده، خود من هم که چلاق نیستم، ستون ساخته‌ام به این خوشگلی و ذوقش را هم کرده‌ام حسابی،‌ حالا چرا بروم چهار خط حرف درگوشی او را اینجا لو بدهم، خودم که لال نیستم، این‌همه حرف دارم، هی می‌خواسته‌ام بگویم، هی گفته است نه، حالا بحث دنباله‌دار است و نمی‌شود وسطش پارازیت شخصی‌نویسی بیایی، بهش گفتم بی‌انصاف قرارمان این بود؟ اصلا یادت هست روزی را که این‌جا راه افتاد؟ قرار بود این یادگاری‌های کوچک و تمام‌نشدنی کتاب‌ها و فیلم‌ها و تئاتر‌ها و بحث‌های سیاسی-اجتماعی اصل باشد یا همین گپ‌زدن‌های شخصی؟ گوشش اما هیچ بدهکار این حرف‌ها نبود، اصلا مرض فرهنگی-اجتماعی‌نویسی گرفته است به گمانم. از شما چه پنهان، از همان جنگ اول‌مان هم معلوم بود که یک روز کارمان به اینجا می‌کشد که برداریم این‌طوری خرج‌مان را جدا کنیم. این است که فکر کردم این ستون کناری، اتفاقا راستِ کار خودم است، من که مثل او پرچانه نیستم جای زیاد بخواهم، فوق فوقش هر روز هوس کنم یکی دوباری بیایم و مینیمالی سلام و علیکی کنم و غری بزنم و چیزهای خنده‌دار تعریف کنم و غمگین شوم و...بروم. همین. پینگ و ستون اصلی وبلاگ هم ارزانی خودش، من دوست‌های خودم را خواهم داشت که حتی می‌توانند برایم نظر هم بگذارند و...خلاصه این‌که به کوری چشم او هم که شده، به ما هم خوش می‌گذرد لابد.

 

راستی، تا یادم نرفته، آخرین پرچانگی‌اش در آن محفل دوستانه را اینجا بیاورم که فکر نکند من به این راحتی‌ها دست از سرش برداشته‌ام، اتفاقا کارم هیچ حساب و کتاب ندارد، خیلی وقت‌ها عین حرف‌های در گوشی‌اش با دوستانش را توی همین چهاردیواری خودم، یعنی همین ستون کناری می‌آورم، شاید به مرور دست‌تان بیاید علی‌رغم همه‌ی آن ادعای صداقتی که گوش فلک را کر کرده استد، با چه موجود موزمارِ پنهان‌کاری طرفید. باورتان نمی‌شود؟ خودتان ببینید:


ادامه
+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

خب به این سادگی‌ها هم نیست، تصویر کردن روزمرگی کشدار و کسالت‌بار یک زن خانه‌دار به چیزی بیش از ریتم کند و نمای نزدیک تصاویر معمولی و چهره‌ی ساکت و اندوهگین یک زن نیاز دارد. خلاصه بگویم: به جزئیات نیاز دارد، جزئیاتی ظریف، واقعی و از همه مهمتر هماهنگ با یکدیگر. روی هماهنگی تاکید می‌کنم چون معتقدم عمده‌ی ضعف‌های «به همین سادگی» از همین عدم‌هماهنگی لطمه می‌خورد، از این‌که کارگردان نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و بر وسوسه‌ی سیری‌ناپذیر به همه‌چیز پرداختن غلبه کند. مثلا می‌خواهد توی همین بیست‌وچهار ساعتی که نشان می‌دهد، روی آشپزی لابد به عنوان رکن مهم و جدایی‌ناپذیر روزمر‌گی یک زن خانه‌دار تاکید کند، نتیجه‌اش این می‌شود که این زن به صورت عجیب و غیرواقعی و بدون هیچ‌گونه کسالت و خستگی، به اندازه‌ی پنج وعده غذا درست می‌کند، همه هم سرخ کردنی و خوش آب و رنگ و خلاصه از نوع غذاهایی که یک زن خانه‌دارِ دلزده از این ‌همه تکرار، حداکثر هفته‌ای یک‌بار حس‌وحال پختن‌شان را پیدا می‌کند. یا وقتی که می‌خواهد پای خرید را به عنوان رکن دیگر این روزمرگی به میان کشد و شخص اول داستان را هی روانه‌ی قنادی و بقالی و دست‌آخر لباس‌فروشی می‌کند تا یک‌دفعه هوس کند برای تولد شوهرش یک دست کت‌وشلوار بخرد، آن‌هم دقیقا همین زنی که توی یکی از این خانه‌های قدیمی شلوغ و پایین‌شهری زندگی می‌کند (به نوع پوشش و حرف زدن و یک کلام سکنات و وجنات همسایه‌ها و حتی خود همین طاهره خانم دقت کنید) اما انگار سر گنج نشسته باشد، مثل ریگ پول خرج می‌کند، گو این‌که این وسط یک ریزه‌کاری مهم و اساسی نادیده گرفته شده: «چانه‌زدن» به عنوان یکی از معمول‌ترین و نمایان‌ترین ویژگی‌های زن خانه‌دار که حتی حواس سیمون دوبوار فرانسوی را هم جمع خودش کرده است. به خصوص اگر به تحلیلش دقت کنید و این‌که زن خانه‌دار با اشیا‌ء خانه مثل پاره‌هایی از هستی‌اش برخورد می‌کند و این است که مدام باهاشان ور می‌رود، هی تمیزشان می‌کند، دم به ساعت دکورشان را عوض می‌کند و به خصوص وقت خریدن که می‌شود، در یک فرآیند پیچیده‌ی تصاحب و معاشقه درگیر می‌شود که دلش می‌خواهد لذتش را هی طولانی‌تر کند و اینجاست که «چانه‌زدن» نه لزوما به عنوان رفتاری معطوف به هدف کاهش قیمت، بلکه به صورت کاملا ناخودآگاه، به عنوان رفتاری نمادین و خاص از سوی زنان خانه‌دار بکار گرفته می‌شود، رفتاری که کم‌وبیش جنبه‌ی هویت‌بخشی به آن‌ها را دارد و در ارتباط تنگاتنگی با تجربه‌ی زیسته‌‌شان شکل می‌گیرد. ایضا نگاه کنید به رفتار بیش از حد صبورانه و از سر بی‌خیالی‌اش با آن دو تا بچه‌ی سرتق، من واقعا می‌خواهم بدانم کدام‌یک از کسانی که مادر خانه‌دار داشته‌اند، چنین خونسردی و رافت تصنعی و لوسی را از مادرهای‌شان دیده‌اند که فقط وقتی ماجرا از شور به در شود و بادمجان‌ها بسوزد و خانه را دود بردارد، صدای‌شان در بیاید. البته بدیهی است که مادرهای خانه‌دار بیش از دیگران در شادی و غم بچه‌های‌شان شریک می‌شوند و علی‌رغم داد و فریادها و خشم‌ها و بی‌حوصلگی‌های لحظه‌ای، خیلی وقت‌ها خودشان را هم‌سر آن‌ها می‌کنند و با گریه و خنده‌شان همراه می‌شوند اما طاهره‌ی «به همین سادگی» یک جور مصنوعی و یخی با بچه‌هایش برخورد می‌کند، مثلا نگاه کنید وقتی بچه‌ها غذای‌شان را نمی خورند، آن‌هم نه مثلا عدس‌پلو یا خورشت بادمجان که بچه‌ها سرش ادا در می‌آورند، عدل زرشک‌پلو با مرغ را هم میل ندارند طفلکی‌ها (باز دقت کنید به سرووضع فقیرانه‌ی خانه و آن چادر رنگ‌ورورفته‌ی طاهره و این افه‌های کم‌وبیش اعیانی بچه‌ها)، به‌هرحال طاهره خانم هم عین خیالش نیست که ظهر است و بچه‌ها باید ناهار بخورند، انگار نه انگار که مادرها برای خوراندن یک لقمه غذای بیشتر به بچه‌ها، دور خانه دنبال‌شان‌ می‌کنند و هزار جور قربان صدقه و تشرشان می‌زنند تا بالاخره غذای‌شان را تمام کنند.

این ناهماهنگی‌ها و جزئیات نچسبی که از میل مفرطِ پرداختن به همه‌چیز نشات می‌گیرد، در آن افه‌ی خنک شعر و شاعری طاهره به اوج خودش می‌رسد، فکرش را بکنید، طاهره با آن شرمی که شیطنتِ بازی درآن مغازه و سرکار گذاشتن مشتری را به تمامی پس می‌زند و به خنده‌ای نخودی قناعت می‌کند، وقت لباس شستن هوس شعر گفتن می‌کند و حتی سر از کلاس شعر هم در می‌آورد، آخر باید یک چیزهایی به یک افرادی بیاید یا نه؟ طاهره با این‌همه سکوت و انفعال و تن‌دادن قضاقدری به روزمرگی کشدارش، چطور یک‌هو از این دغدغه‌های شبه‌روشنفکرانه‌‌ی طبقه متوسطی پیدا می‌کند؟ به رویای کاغذ بی‌خط می‌آید هوس داستان و فیلم‌نامه نوشتن کند چون علی‌رغم این‌که خانه‌دار است و دو تا بچه‌ی سرتق هم دارد، اما هنوز ته‌مانده‌های شور و عصیانی را حفظ کرده است که بر سر دو راهی میان راست‌وریس روزمرگی و به انبوه تمام‌نشدنی کارهای تکراری اما اجتناب‌ناپذیر خانه و بچه‌ها رسیدن از یک طرف و پرداختن به علاقه و دغدغه‌های از دست‌رفته‌ی شخصی‌اش گیر کند و هی تردید کند و از خودش ناراضی شود و داد بکشد و آرام شود و...اما طاهره‌ی به همین سادگی، یک معجون نچسب درآمده است از سکوت و سربزیری یک زن خانه‌دار سنتی که یک دفعه هوس می‌کند تریپ ویرجینیا ولف و «اتاقی از آن خود» و فرار و رهایی بر‌دارد. چرا؟ همان که گفتم، نویسنده و کارگردان نتوانسته‌اند جلوی خودشان را بگیرند و احساس کرده‌اند همه‌ی مسائل زیرپوستی زنان در چهاردیواری خانه را عدل باید در همین بیست‌وچهار ساعت ناقابل زنی جا بدهند که همسایه‌اش دارد دختر شانزده‌ ساله‌اش را با دعا و استخاره شوهر می‌دهد. همین است که «به همین سادگی» علی‌رغم تلاش درخوری که برای هماهنگی فرم و محتوا به خرج داده است یعنی ریتم کند، کلوزآپ جزئیات پیش‌افتاده و بی‌حوصلگی و کسالت حاصل از تماشا و از سر گذراندن روزمرگی‌های بی‌معنی، از جانب ناهماهنگی جزئیاتِ مهم و اساسی، ضربه‌ی زیادی می‌خورد.

 

پی‌نوشت: «وای، این پست آخر خیلی بد بود، خیلی، واقعا بد بود، اصلا چی شد که نوشتین‌اش، این چی بود آخه، نوستالژیای لوسِ دخترانه‌ی رمانتیک و بدتر ازهمه تکراری، آخه یعنی چی که من یه عروسک دارم و مامانم می‌خواد بندازتش دور و من نمی‌ذارم چون ازش خاطره دارم، یعنی رسما خز».

این‌ یک نظر دوستانه بود راجع به پست پیش که در نبود امکان درج کامنت، حضورا به عرض بنده رسانده شد. از آنجایی‌که این دوست محترم اصرار داشتند اگر سیستم نظرات به‌راه بود، حتما حتما، برای آگاهی ملت هم که شده، این نظر را به همین شکل دوستانه می‌گذاشتند، بنده تصمیم گرفتم ادای این وظیفه را شخصا بر عهده بگیرم و خلاصه شما را هم در جریان بگذارم تا احیانا با خواندن همین چند خط هم که شده، درس عبرت بگیرید و این اداهای نوستالژیک لوس دخترانه‌ی رمانتیک تکراری را از خودتان در نیاورید:)

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم

حکایت آدم‌ها هم شده است حکایت عروسک‌های بچگی. تا وقتی پشت ویترین مغازه بودند و دست آدم بهشان نمی‌رسید، مسحور کننده بودند و جادویی، مهره‌ی مار داشته باشند انگار، کافی بود آدم ناغافل پاسست کند تا همان دم غرق شود در خيال و شور و شیفتگی. بعد نوبت مژه‌ها بود که هی بیفتند و هی تو درست بگویی مال کدام چشمت بوده و بعد از ته دل آرزو کنی، هی زیرلب خدا خدا کنی، هی مادرت را جلویش نگه داری و زبان بریزی که ببین چه قشنگ است، من اگر این را داشتم دیگر توی این دنیا هیچ چیز نمی‌خواستم و او هي اخم کند و بگويد نه و...اما همین که بالاخره می‌آمدند توی دست‌ات، انگار همه‌ي آن سحر و جادو دود مي‌شد و مي‌رفت هوا، مهره‌شان را گم کرده باشند انگار، یک جور معمولی و بدی می‌شدند، پیش‌پاافتاده و... چه می‌دانم، مي‌شدند عين همه‌ی آن خرت‌وپرت‌های دیگری که توی کمد بودند و خيلي وقت پيش دلت را زده بودند، ‌چقدر هم که همه‌شان زود کهنه می‌شدند، انگار نه انگار روزها و ماه‌ها جلوی خودشان معطلت کرده و هی چشمک‌های دلبرانه تحویلت داده بودند.

بعضی‌های‌شان را هم پدر و مادر می‌خریدند به سليقه‌ي خودشان یا چه مي‌دانم، خاله و عمه هدیه می‌آوردند، آن‌ها هم قشنگ بودند، رنگ‌ولعاب و همه‌چیز هم داشتند اما...نمی‌دانم، یک‌طوری بودند، به دل آدم نمی‌چسبیدند، می‌گذاشتی‌شان لب طاقچه، همین‌طور الکي، به‌هرحال روي آبروي آدم بودند و از اين حرف‌ها ديگر، اما گم‌وگور هم اگر می‌شدند، هيچ کک‌ات نمی‌گزید، اصلا دو روز بعد یادت می‌رفت که یک وقتی همچین بازیچه‌ای هم داشته‌ای.

بعضی آدم‌ها هم به این عروسک‌هایی می‌مانند که آدم نگه داشته است یادگاری؛ مثل همینی که من دارم، همینی که حالا به نظرم خیلی معمولی و کوچک می‌آید، کثیف هم شده است حسابی، کفش‌هایش هم گم شده، دیگر همان یک کلمه‌ی جادویی مامان را هم نمی‌گوید. یک وقتی اما همان تک‌کلمه‌ی نامفهوم تمام دنیای من بود، هی پزش را به غریبه و آشنا می‌دادم که آره، من یک عروسک دارم از این گنده‌ها که حرف هم می‌زند، حالا یک کلمه بیشتر نمی‌گفت‌ها، اما خب میان آن همه عروسک‌‌های کرولال، تنها مایه‌ی خوشبختی‌ام بود. حالا دیگر گذشته است، افتاده است یک گوشه و به قول مادرم فقط جا می‌گیرد بیخودی، اما خب چکار کنم، کلی خاطره‌ی ریز و درشت پشتش است، دور که نمی‌توانم بیندازم یادگاری روزهایی را که تنها بغل گرفتن‌اش کافی بود تا خوشبخت‌ترین دختر روی زمین باشم.

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه

اکنون به برکت وجود رایانه و فضایی به نام اینترنت و افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی به‌راحتی چند کتاب و مقاله‌ی ترجمه شده از این و آن را برمی‌دارد و انشایی می‌نویسد 

 

اشتباه نکنید، این‌ها را یک لاتِ سیاه‌مستِ دروازه‌غار نگفته است، این‌ها را یک به اصطلاح استاد دانشگاه گفته است در آستانه‌ی پنجاه سالگی.

منِ اخموی عصبانی به کنار، کاش یک نفر، چه می‌دانم چه كسی، همان دوست کانادایی‌شان اصلا، بیاید و لابد دوستانه‌تر از من به ایشان تذکر دهد که آرام باشید آقا، منزلت استادی‌تان بخورد بر فرق سر دانشجوهای بخت‌برگشته‌تان، این فحش‌های آب‌نکشیده‌ی شما بر مبنای قوانین رایج این مملکت جرم است، شلاق دارد، حواس‌تان هست؟ 

بگذریم، کاش واقعا می‌دانستم این استاد نه‌چندان محترم، از کجا و بابت چه چیز این‌همه سوخته‌اند که این‌چنین از خشم، کف به دهان آورده‌اند؟ واقعا تعابیری مثل «دسته گل» و «به سبزه آراستن» و «گاف‌های مضحک» و «دن‌کیشوت‌وار» می‌تواند منشاء لغزیدن و غرق شدن زبان و قلم یک به اصطلاح استاد دانشگاه، در چنین گرداب متعفنی باشد؟

متن آشفته و بی‌سروته ایشان البته نیاز به جواب ندارد. من واقعا نمی‌فهمم یک عذرخواهی ساده بابت یک اشتباه در خواندن جمله‌ی فارسی اینقدر دشوار است که ایشان این‌چنین رقت‌انگیز و بچگانه پای بر زمین می‌کوبند و مدام گاف آشکار و جبران‌ناپذیرشان در باب پاسخ قله‌ای را تکرار کرده و بر این اشتباه ابتدایی و مضحک پافشاری می‌کنند؟ از این گذشته، کجای پست‌های من سرهم کردن مقالات و کتاب‌های دیگران بدون ذکر منبع است؟ شما در نوشته‌ی ایشان مطلبی از من می‌بینید که مصداق این تهمت سراسر ناروا و بی‌مورد‌شان باشد؟ من در اين وبلاگ، كی و كجا ادعای تخصص كردم؟ كی و كجا مثل ايشان وهم برم داشته که حوزه‌های روشنفكری و رمان و فمنيسم و اقتصاد و چه و چه، ملك طلق من است که حالا بعد بخواهم از سر این خیالات كودكانه، ديگران را زنهار بدهم كه شما را چه به اين حرف‌ها؟ نقد ترجمه‌ی یک بنده خدای دیگر چه ربطی به پست‌های وبلاگ من دارد؟ اين‌كه در هفتان به چه كسی لينک می‌دهند یا نمی‌دهند، چه دخلی به من دارد؟ سید خوابگرد این وسط چکاره است بنده‌ی خدا؟ چون مدت‌ها پیش اطلاعیه‌ی نقد و بررسی یک رمان شاهکار را در سایتش گذاشته و یکی دو اشتباه تایپی هم در متن نقل شده از کتاب داشته، هدف خشم افسارگسیخته‌ی جناب نویسنده قرار گرفته است؟ ملکوت دیگر چه گناهی مرتکب شده است؟ واقعا من که ربط منطقی چندانی میان جمله‌ها و پاراگراف‌های مختلف این نوشته‌ی زشت و عاميانه نمی‌بینم اما محض بالا بردن سواد و آگاهی ادبی امثال ایشان هم که شده، چند نکته‌ای را متذکر می‌شوم:

 

1. چشمان شعله‌ور یا نگاه شعله‌ور کنایه است از خشم بسیار. اگر تشبیه را کامل‌تر بیاوریم می‌شود چشمانی که از آتش خشم شعله می کشیدند یا نگاهی که از آتش خشم شعله می‌کشید. به نظرم تصویر فوق‌العاده‌ای است. تشبیه خشم به آتش که تشبیه رایجی است اما شعله کشیدن چشم تصویری است که در آن انعکاس شعله‌های آتش در مردمک‌های چشم دیده می‌شود، کدام آتش؟ آتش خشم. یعنی خشم فرد مورد نظر از درون چشم‌هایش خوانده می‌شد یا به عبارتی آتش خشم در آن‌ها شعله می‌کشید. روشن است یا مثل معلم‌های فارسی دبیرستان جزوه بگویم؟ اصلا بگذارید به شیوه‌ا‌ی ساده‌تر بگویم، به نویسنده‌ی این متن از هم گسیخته پیشنهاد کنم چهره‌ی خودش را در آینه ببیند، بعید می‌دانم توصیف بهتری از «چشمان شعله‌ور» برای وصف چشمان‌شان پیدا كنند.

 

2. ترجمه‌ی هر دو کتاب ساباتو به فارسی از آقای مصطفی مفیدی است. من شخصا ترجمه‌های ایشان را فوق‌العاده نمی‌دانم و حتی در برخی نقل‌قول‌های متعددی که تابحال از این دو کتاب در وبلاگ گذاشته‌ام، اطلاحاتی ویرایشی انجام داده‌ام.  مثلا در مورد « فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید»، اگر اشتباه نكنم به جای «بیاید»، «آمد» ترجمه کرده بودند (به اصل متن دسترسی ندارم، این نقل‌قول‌ها را از کتاب‌های مختلف در یک دفتر شخصی بازنویسی و نگهداری می‌کنم) که من احساس کردم «بیاید» بهتر خوانده می‌شود. به‌هرحال شخصا تابحال نظر خاصی راجع به ترجمه‌های ایشان نداده‌ام اما «چشمان شعله‌ور» را مصداق یک ترجمه‌ی بد یا نچسب به تعابیر فارسی و امثالهم نمی‌دانم، چنان‌که در نکته‌ی قبل هم معنای این کنایه‌ی استعاری زیبا را شرح‌ داده‌ام.

 

3. من نمی‌دانم کجا و چه چیزی را بدون ذکر منبع نقل کرده‌ام. در باب این قسمت‌های نقل شده از ساباتو، به نظرم بدیهی آمد که دارم از کتاب «درباه‌ی قهرمانان و گورها» نقل می‌کنم. چرا؟ چون تابحال به کرات از این کتاب نقل کرده‌ام (اینجا و اینجا و خیلی جاهای دیگر ) آنقدرکه قاعدتا خوانندگان وبلاگم خیلی ساده حدس می‌زنند که وقتی می گویم «به نقل از ساباتو» یعنی باز هم پای همان کتاب همیشه محبوبم در میان است. 

 

و اما سخن آخر:

شما از دست رفته‌اید جناب حنایی کاشانی، به تمامی از دست رفته؛ شما با نسبت دادن چنین ناسزاهای سخيف و چاله‌میدانی‌ به دیگران، قلم‌تان را بر سر هیچ‌وپوچ به لجن کشیدید. قبول کنید به کسی‌که در آستانه‌ی پنجاه سالگی و علی‌رغم سمت استادی دانشگاه، این‌چنین ساده و بی‌دلیل، خرده حیثیتش را به‌گونه‌ای جبران‌ناپذیر به باد می‌دهد، امید زیادی نمی‌توان داشت. راستش اولش فکر کردم چون ناخودآگاه نظرم راجع به ترجمه‌های ناخوانا و پردست‌اندازتان را صادقانه و صریح گفته بودم، آن‌چنان خشمگین شده و دست از دهان کشیده‌ و آن اشتباهات مضحک و ابتدایی را مرتکب شدید، حالا اما یقین کردم که مشکل‌تان جدی‌تر از این حرف‌هاست، خیلی خیلی جدی‌تر.

+  جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه | 

«یکی از ضعف‌های غم‌بار روح و درعین‌حال یکی از ژرف‌ترین ظرافت‌های آن در این است که هستی آن جز به وساطت تن امکان‌پذیر نیست»  ساباتو

برای فراتر از رفتن از رمانتیسیسم ابلهانه و دست یافتن به تاملی بازاندیشانه در باب هستی یک فرد از سوی خودش، بی‌واسطه از تن نوشتن، نه‌تنها یک حق، بلکه بیش از آن یک ضرورت است. 

همه‌ی حرف دو پست پیش هم همین بود، منتهی با تاکید بر این نکته که این ضرورت در مورد زنان پررنگ‌تر است. زنان باید کودکی معصومانه‌ای را به تصویر کشند که پایدارترین تصورات‌شان از جنسیت را سامان داده است، از همه‌ی چشم‌غره‌های پدر و لب‌گزیدن‌های مادر وقتی «دختر» خوبی نبودند، باید از تجربه‌ی عمیقا سرکوب‌گرانه‌ی بلوغ بگویند، از بدن بی‌خاصیتی که انگار به هیچ کار نمی‌آمد مگر به گناه، باید شرم ریشه‌دار و بی‌دلیل‌شان از عریانی، حتی در خلوت‌ را بازکاوی کنند. زنان باید سکوت شرمگین چندصدساله‌‌شان را کنار بگذارند و با به چالش کشیدن تک‌گویی مردانه در باب زنان و زنانگی، روایت خودشان از چیستی و چگونگی و حتی چرایی زن‌ بودن‌شان را به بیان دربیاورند. بر مبنای همه‌ی دلایلی که پیش از این گفتم، از نظر من، تلاش برای بیان این روایت، نه‌تنها یک حق، بلکه به خصوص در مورد زنان، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است و البته بدیهی است که این روایت عینی و انضمامی، به خصوص از گوشه‌های تاریک و نمور حوزه‌ی خصوصی، با نوشتن از تن پیوندی جدایی‌ناپذیر خواهد داشت. پس عجالتا موضع من در باب نفسِ از تن و بدن زنانه نوشتن روشن است اما...


ادامه
+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

واقعا زنان دیگر چه می‌خواستند؟ در نیمه‌ی دوم قرن بیست، آنان حق رای داشتند، مشکل چندانی برای ورودشان به دانشگاه‌ها نبود و بازار کار علی‌رغم همه‌ی تبعیض‌هایش، به روی‌شان گشوده بود. درواقع، حتی در دهه‌ی 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمریکای شمالی از آموزش ابتدایی برخوردار بودند. زنان طبقه‌ی متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهیابی به دانشگاه‌ها و حرفه‌های تخصصی می‌دانستند. موقعیت‌های شغلی برای میلیون‌ها زن جوان فرصت زندگی مستقلی را به وجود آورده بود. به تدریج فمنیسم حتی از مد افتاده و قدیمی و یادگاری از مبارزات گذشته به نظر می‌رسید. بعد از آن، بخت حتی باز هم بیشتر با زنان یار شد. جنگ پیش آمد و به یک‌باره همه‌چیز را دگرگون کرد. در آمریکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 میلیون زن برای اولین‌بار سرکار رفتند. زنان کارهایی را برعهده گرفتند که پیش از این گفته می‌شد «از عهده‌شان برنمی‌آید...» و البته که جنگ پایان یافت و از میان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغل‌شان در دوران صلح نیز بودند. به هرحال، در نیمه‌ی قرن بیستم، کم‌وبیش ورود زنان به عرصه‌های مختلف حوزه‌‌ی عمومی به سرانجام رسیده بود و از آن پس، قاعدتا تلاش فمنیست‌ها حداکثر می‌بایست در جهت تثبیت جایگاه برابر زنان در حوزه‌های مختلف متمرکز می‌شد.

اما در برهوت دهه‌ی پنجاه و بعد از سال‌ها رکود جنبش زنان، دوبوار تنها کسی بود که یک‌تنه فریاد می‌کشید زنان، علی‌رغم همه‌ی دستاوردهای‌ ظاهری‌شان، همچنان چیزی جز «دیگری»ای برساخته از سوی مردان نیستند. او دقیقا جایی انگشت گذاشت که دختران دانشجوی پرشوروشر فرانسوی و دیگر جنبش‌های دهه‌ی شصت را گرد هم آورد: «هویت زنانه». امری که اگر نه تماما، عمدتا در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گرفت و بازتولید می‌شد.

لابد با خودتان می‌گویید این تاریخ‌ها چه اهمیتی دارد؟ این‌که زنان به یک‌باره در دهه‌ی شصت مشکل هویتی پیدا کردند و «جنس دوم» دوبوار را کشف کردند، چه ربطی به بحث داغ این روزهای وبلاگ‌نویس‌های ایرانی دارد؟ بله، البته، برای مرور تاریخ فمنیسم و جنبش زنان، خواندن پست‌های وبلاگی انتخابی احمقانه است؛ قاعدتا برای این کار کتاب خانم مشیرزاده (از جنبش تا نظریه‌ی اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم) از هر لحاظ انتخاب عاقلانه‌تر و مناسب‌تری است. حق با شماست، باید فکر دیگری بکنم. خب بگذارید ببینم، با یک میان‌پرده چطورید؟ راستش خیلی فکر کردم این هجویه‌ی ماهرانه و عمیقا روشنگر ساباتو از فمنیسم برابری‌خواهانه را در کجای متن بیاورم؛ در ابتدا و به عنوان یک آغاز جذاب و گیرا و بعد با کمک استعاره‌هایش حرف‌هایم را بزنم؟ در انتها و به عنوان دلیلی هر چند احساسی اما تمام‌کننده بر صحت حرف‌هایم؟ یا مثل همین حالا در میانه‌ی متن، وقتی ارتباط میان توضیحات نظری و مسائل واقعی روزمره‌ی ما کمرنگ شده است؟ چاره‌ای نداشتم، شروع کردم و گذاشتم جریان خودجوش متن تصمیم نهایی را بگیرد و حالا فکر می‌کنم وقتش است. یک میان‌پرده‌ی طنزآمیز و گزنده (هرچند کمی طولانی) یکی از معدود شگردهایی است که ممکن است خواننده‌ی کسل‌شده‌ای مثل شما را سرحال بیاورد و احیانا مشتاق‌تان کند معنا و مفهوم حقیقی این هجویه‌ی در ظاهر آنتی‌فمنیستی را دریابید. قبول ندارید؟ امتحانش کم‌وبیش مجانی است:


ادامه
+  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه