این آزمایش را یک دانشمند انگلیسی بهنام فرانسیس گالتون در سال 1906 انجام داده است. نتیجهاش هم این بوده است: درحالیکه وزن واقعی گاو 1198 پوند اندازهگیری شد، تخمین حاصل از میانگین 1197 پوند بود. تخمینی که بهطرزی باورنکردنی از هر تخمین دیگری دقیقتر بود. گالتون کسی بود که تا پیش از این آزمایش مانند بسیاری از کامنتگذاران پست قبل، گرایشهایی نخبهگرایانه داشت بدینمعناکه فکر میکرد سلامت و بهبود جامعه تنها در دست عدهای قلیل از افراد هوشمند و توانمند است که هوش و توانمندیشان به خوبی پرورش یافته است و الباقی جامعه یا به قولی تودهها هم بهکلی ولمعطلاند. از قضا او آزمایش را در جهت آزمون و تایید احتمالی همین اندیشهی نخبهگرایانه انجام داد اما نتیجه کاملا شگفتانگیز از آب درآمد. همین نتیجه بود که او را در باورهای نخبهگرایانهاش مردد ساخت: «بهنظر میرسد نتیجهی [این آزمایش] اعتبار قضاوتهای دموکراتیک را بیش از آنچه انتظار میرود قابلقبول جلوه میدهد».
درواقع، «فرانسیس گالتون تصادفاً به یک حقیقت ساده اما قدرتمند برخورده است: در شرایط درست، گروهها بهطور چشمگیری هوشمندند بهطوریکه غالبا از زیرکترین اعضایشان، زیرکترند. اگرچه اکثریت اعضای یک گروه، بهصورت خاص آگاه و مطلع یا عقلانی نیستند، اما با اینحال امکان دستیابی به یک تصمیم هوشمندانهی جمعی وجود دارد. این امکان از آنرو قابلتوجه است که افراد انسانی تصمیمگیرندگان قابلی نیستند. ما عموماً کمتر از آنچه میخواهیم، اطلاعات داریم، بینشهای آیندهنگریمان محدود است، اغلب ما با کمبود توانایی – و احتمالا میل- برای محاسبات پیچیدهی هزینه – فایده مواجهیم. بهجای تلاش پیگیر برای یافتن بهترین تصمیم، اغلب آن تصمیمی را میپذیریم که به اندازهی کافی خوب بهنظر میرسد. و در نهایت اینکه ما غالبا اجازه میدهیم احساسات بر قضاوتهایمان تاثیر بگذارد. علیرغم وجود تمام این محدودیتها، زمانیکه تصمیمات ناقص ما به شیوهی درستی انباشته شود، هوش جمعی ما اغلب عالی عمل خواهد کرد.
این هوش یا آنچه من «خرد تودهها» مینامماش، در حوزههای بسیاری در جهان کار میکند. این همان خردی است که بوسیلهی آن موتور جستجوی گوگل میتواند بیلیونها صفحهی وب را جستجو کند و همان صفحهای را پیدا کند که تکهی دقیقی از اطلاعات مورد جستجوی شما در آن قرار دارد. [...]. خرد تودهها میتواند در این رابطه به ما پاسخ دهد که که چرا بازارهای سهام کار میکنند (و چرا گهگاه از کار میافتند). ایدهی هوش جمعی برای یک علم خوب ضروری است و پتانسیلی ایجاد میکند برای بهوجود آمدن تفاوتهای عمیق میان شیوههایی که از طریق آنها کمپانیهای مختلف تجارت میکنند.
چارلز مککی این ایده را که تودهای از مردم می تواند همهچیز را بداند مورد تمسخر قرار داد. مککی روزنامه نگاری اسکاتلندی بود که در سال 1841 کتاب «توهمات شگفتآور مردم و جنون تودهها» را منتشر کرد: شرح جالب و بیپایانی از جنونهای تودهای و بلاهتهای جمعی. تز مککی این بود که تودهها هرگز هوشمند نبودهاند. آنها هرگز حتی معقول هم نبودهاند. قضاوتهای جمعی محکوم به افراط بودهاند. [...] با اینهمه، خرد تودهها بیش از آنچه ما یا چارلز مککی تشخیص میدهیم تاثیر مهم و سودمندی روی زندگی روزمرهمان داشته است و معنا و کاربرد آن برای آینده بسیار گسترده و وسیع است.
یکی از نکات قابلتوجه دربارهی خرد تودهها این است گرچه تاثیرات آن کاملا در اطراف ما قابل مشاهده است اما بهسادگی نادیده انگاشته میشود و حتی زمانیکه دیده میشود، بهسختی مورد پذیرش قرار میگیرد. اکثریت ما، چه رایدهنده باشیم یا سرمایهگذار یا مصرفکننده یا مدیر، معتقدیم که دانش گرانبها در دستان معدودی از افراد جمع شده است. ما فرض میکنیم کلید حل مشکلات یا تصمیمگیریهای درست تنها از طریق شخص درستی که پاسخ را میداند یافت میشود. حتی زمانیکه ما تودهای بزرگ از مردم را میبینیم که اکثریت آنها به صورت خاص مطلع و آگاه نیستند، کارهای عجیب و غریبی انجام میدهند و میگویند و با اینحال نتیجهی مسابقات اسبدوانی را پیشبینی میکنند، بیشتر تمایل داریم تا موفقیت را از آنِ عدهای قلیل از افراد باهوش در میان جمعیت بدانیم تا از آنِ خود آن جمعیت. همانطور که جامعهشناسانی مانند جک سویل و ریچارد لریک اشاره کردهاند، ما احساس میکنیم به "تعقیب متحصصان" نیازمندیم. "تعقیب و دنبال کردن متخصص یک اشتباه است، اشتباهی که با هزینهی زیادی هم همراه است". ما باید از تعقیب و شکار آنها دست برداریم و بهجای آن از خود توده بپرسیم، احتمال و شانس وجود دارد و توده این را میداند».۱
1. به نقل از: The Wisdom of Crowds, by James Surowiecki
پینوشت1: البته، البته که کارایی این خرد نیاز به شرط و شروط دارد، بندهی خدا خود نویسنده که یک خط در میان تکرار کرده است: «اگر به شیوهی درستی انباشته شود». پست بعد به همین شرط و شروط لازم و کافی برای کارایی این خرد جمعی اختصاص دارد.
پینوشت 2: گفته بودم پایم دوباره به مدرسه باز شده است؟ گفته بودم باز هم معلم زبان خستگیناپذیر بچهها را میبینیم که با اشتیاقی باورنکردنی به دنبال آموزش آگاهی و مهارت اجتماعی به همراه آموزش زبان انگلیسی است؟ گفته بودم هی میآید و متنهای علوم اجتماعی را به من نشان میدهد تا بلکه بتوانیم با همفکری همدیگر پروژههای زبان بچهها را به سمت مطالعات اجتماعی سوق دهیم؟ از همینجا بود که این متن درآمد، از یکی از متنهای خلاصهشده و درسی که در یکی از این انبوه کتابهای زبان موجود در بازار آمده است و این معلم زبان فوقالعاده به من نشاناش داد و من هم برداشتم ترجمهی دستوپا شکستهاش را برای شما گذاشتم، نه فقط به دلیل اینکه شما را در متنهای جالبی که این روزها در حین سروکله زدن با این زبان کوفتی کشف میکنم سهیم کنم، بیشتر نوشتم چون در یک لحظه انبوهی از نوشتههای اینجا به هم ربط پیدا کرد. بحثهای پوپر در باب تعریف دموکراسی را یادتان هست؟ عجالتا خودتان وقت کردید یک نگاه دوباره بهشان بیندازید تا من یکی دو پست بعد ربطشان را به این پستهای اخیر روشن کنم مفصل:)